رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

اشعاری از احمد شاملو


Elaha
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • مدیر آگهی

احمد شاملو، از شاعران، نویسندگان، روزنامه نگاران، مترجم، فرهنگ نویس، دبیر کانون نویسندگان ایران و پژوهشگر ایرانی قبل از انقلاب سال 1357 بوده است. اشعار زیبای شاملو به همراه دکلمه هایش سالهاست که شنیده می شودد و زبانزد خاص و عام است. احمد شاملو در سال ۱۳۲۵ با نیما یوشیج ملاقات کرد و تحت تأثیر او به شعر نیمایی روی آورد.

اشعار **★**

گر بدین‌سان زیست باید پست

 

من چه بی‌شرمم اگر فانوسِ عمرم را به رسوایی نیاویزم

 

بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچه‌ی بن‌بست.

 

گر بدین‌سان زیست باید پاک

 

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمانِ خود، چون کوه

 

یادگاری جاودانه، بر ترازِ بی‌بقایِ خاک

********

یکی کودک بودن

 

آه!

 

یکی کودک بودن در لحظه‌ غرش آن توپ آشتی

 

و گردش مبهوت سیب سرخ

 

بر آیینه

 

یکی کودک بودن

 

در این روز دبستان بسته

 

و خش‌خش نخستین برف سنگین‌بار

 

بر آدمک سرد باغچه

 

در این روز بی‌امتیاز

 

تنها

 

مگر

 

یکی کودک بودن

*****

کیستی که من این گونه

به اعتماد

نام خود را با تو می گویم

کلید خانه ام را در دستت می گذارم

نان شادی هایم را با تو قسمت می کنم

 

کیستی که من، اینگونه به جد

در دیار رؤیاهای خویش

با تو درنگ می‌کنم؟

 

کیستی که من جز او

نمی بینم و نمی یابم

 

دریای پشت کدام پنجره ای؟

که اینگونه شایدهایم را گرفته ای

زندگی را دوباره جاری نموده ای

پر شور، زیبا و روان

 

دنیای با تو بودن در اوج همیشه هایم

جان می گیرد

و هر لحظه تعبیری می گردد از

فردایی بی پایان

در تبلور طلوع ماهتاب

باعبور ازتاریکی های سپری شده…

 

کیستی ای مهربان ترین؟

*******

بر سکوتی که با تنِ مرداب

 

بوسه خیسانده گشته دست‌آغوش

 

وز عمیقِ عبوس می‌گوید

 

راز با او، به نغمه‌یی خاموش،

 

رقصِ مهتابِ مهرگان زیباست

 

با دمش نیم‌سرد و سرسنگین

 

هم‌چو بر گردنِ ستبرِ «کاپه»

 

بوسه‌یِ سُرخِ تیغه‌یِ گیوتین!

 

***** ***** *****

 

هزار آفتاب خندان در خرام توست

هزار

ستاره‌ گریان در تمنای من …

عشق را

ای کاش

زبان سخن بود …!

******

صبوحی

 

به پرواز شک کرده بودم

 

به هنگامی‌که شانه‌هایم

 

از توان سنگین بال

 

خمیده بود،

 

و در پاک‌بازی معصومانه گرگ‌ومیش

 

شبکور گرسنه چشم حریص

 

بال می‌زد

 

به پرواز شک کرده بودم من

 

سحرگاهان

 

سحر شیری‌رنگی نام بزرگ

 

در تجلی بود

 

با مریمی که می‌شکفت گفتم:«شوق دیدار خدایت هست؟»

 

بی که به پاسخ آوایی برآورد

 

خستگی باز زادن را

 

به خوابی سنگین

 

فروشد

 

همچنان

 

که تجلی ساحرانِ نام بزرگ؛

 

و شک

 

بر شانه‌های خمیده‌ام

 

جای نشین سنگینی توانمند

 

بالی شد

 

که دیگر بارش

 

به پرواز

 

احساس نیازی

 

نبود

****

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...