رفتن به مطلب

رمان آخرین باران |rana.82 کاربر انجمن نودهشتیا


rana.82
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: آخرین باران

نام نویسنده: رعنا رضازاده (rana.82)

ژانر: عاشقانه،غمگین،درام.

ساعت پارت گذاری: نامعلوم

خلاصه:

سرنوشتی گُنگ که ما هیچ گناهی در آن نداریم،هیچ نقشی در آن ایفا نکردیم. اما به طرز ناگواری دچارش شدیم و قربانی گناه گذشته گشتیم. اکنون نیز تاوان گناه نکرده بر گردن ماست.

روایتگر زندگیِ خانواده ای که گذشته ای پیچیده دارند و در این میان رازی پنهان،موجب اشتباهاتی در زمان حال می شود. اما سرنوشتی متفاوت تر از آنچه تصور می کنند،در انتظارشان است...

 

مقدمه:

 

آرام،آرام...قطره قطره...پایین می آمدند آن دانه های تیز باران و بر دل زمین فرو میرفتند...درست همانطور که خنجر زندگی در قلب او فرو رفته بود...تلنگری میخواست تا دنیا را به آتش بکشد و با همان دستانش جهنم را خلق کند...بودن در آن دنیا همینقدر بی ارزش بود؟همانقدر بی ارزش که در یک لحظه،در آخرین باران پاییز، چشمان او را با دستان خود ببندد؟؟...پس از او زندگی دیگر برای او جایی نخواهد داشت...او که رفت اما خاطرات آخرین باران هرگز نخواهند مُرد!

ناظر: @M.f

 

ویرایش شده توسط rana.82
  • لایک 10
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت1

#آخرین باران

 

میگویند...

 میروی با آخرین باران، زبانم لال!

میگویند...

از دلم دل میکنی آسان،زبانم لال!

من گاهی...

با خودم در خلوتم آهسته میگویم...

"مبادا راست باشد حرف این و آن"...زبانم لال!

در خواب خود دیدم،

این لحظه را صدبار

رفتی و باران زد

در آخرین دیدار...!

تنها خاطراتم از آن خانه را هم درون چمدانی گذاشتم...نگاهی به آن عکس کردم...همان عکسی بود که در آن چشمانش به من میفهماندند زندگی یعنی چه...همین هم کافی بود تا بخواهم به زندگی ادامه دهم...اگرچه تمام درهای دنیا به رویم بسته بودند اما...من هنوز امید داشتم...محال بود بخواهد به آن راحتی از آن همه خوشبختی بگذرد!!...مگر آنکه...

همینکه این فکر از ذهنم عبور کرد،فکر یک غریبه...فکر یک همجنس...فکر یک زن! سری تکان دادم و اشک هایی را که یک هفته خوراک شبانه روزم بود را از گونه هایم بیزارانه پس زدم...نمیخواستم ضعفی نشان دهم...نمیخواستم مجال دهم...مثل همیشه قوی بودم...مثل همان اتفاق های گذشته پابرجا بودم...مثل همان زلزله ای که خاطرات را ازمن گرفته بودند، محکم بودم...مثل همان خاطراتی که باز برگشتند باوفا بودم...

بلند شدم و روبه روی آینه ای که به خوبی خود واقعی انسان ها را نشان میداد ایستادم...کمی خودم را که در عرض یک هفته افتاده و شکسته شده بودم برانداز کردم...چشمان عسلی رنگم از شدت گریه سرخ بودند...صورت بی روحم را نوازش کردم و لبخند...نه نه، پوزخند تلخی بر کنج لب ترک خورده ام نشاندم...ناگهان چشمم به آن تکه کاغذی که داشت زندگی ام را بر باد میداد افتاد!!...با سستی آن را در دست گرفتم...باز هم مثل همیشه خط به خط...واو به واو...نقطه به نقطه ی آن را مرور کردم...درست مثل همین یک هفته...کار هرروزم شده بود خواندن آن برگه و اشک ریختن!!...هنوز هم باور نمیکردم..هنوز هم...!!

چشمانم را بستم تا بیشتر از آن خودم را نابود نکنم...اما من خیلی وقت بود که درحال نابودی بودم...دسته ی چمدان را گرفتم و آرام آرام،مثل همان قطرات باران قدم بر زمین گذاشتم...بغض بر گلویم باری دیگر چنگ انداخت...چقدر دیگر باید عذاب میکشیدم...مگر چه گناهی کرده بودم که اینطور تاوان میدادم؟...نفس عمیقی کشیدم و از اتاقی که پر بود از عطر او خارج شدم...همانطور که در پی پاسخی برای سوال هایم بودم صدای موبایلم رشته ی افکارم را پاره کرد..بی حوصله تر از همیشه آن را از درون کیفم بیرون کشیدم و به صفحه ی آن نگاه کردم...نفسی دیگر کشیدم و اتصال را زدم...بدون آنکه چیزی بگویم منتظر صدای فرزاد که با من تماس گرفته بود شدم.

 

-الو؟پگاه؟

چشمانم را روی هم گذاشتم،دلم نمیخواست قبل از اینکه سورنایم بخواهد به کسی چیزی بگویم؛صدایم را صاف کردم و گفتم:

-سلام فرزاد خوبی؟!

-مرسی خودت خوبی؟چخبر؟

قطره اشکی که پایین آمده بود را پس زدم و با صدایی لرزان که برای کنترل کردنش بی رمق بودم، گفتم:

-بـ..بد نیستم...چیزی شده؟

فرزاد با تردید گفت:

-نمیدونم باید از تو پرسید...یک هفتــــست که از سورنا هیچ خبری ندارم...نه زنگی میزنه، نه به تلفنای من جواب میده، بیشتر اوقاتم که گوشیش خاموشه...شرکتم که نگم بهتره...همه چیز ریخته بهم پگاه...تو میدونی سورنا کجاست؟

پوزخندی زدم...بعد از سکوتی مختصر گفتم:

-آره میدونم کجاست...

فرزاد که دیگر بی تاب و کلافه شده بود "پوف"ی کرد و گفت:

-خیلی خب... بگو ببینم کجاست این رفیق ما؟؟؟

با همان لحن قبلی و فقط صرفاً برای خاتمه دادن به آن مکالمه ی شکنجه آور گفتم:

-رفته سفر...نگفت کدوم شهر...ولی برای بستن یه قرار داد گفت مجبوره که بره...یک هفتست که اونجاست...نگران نباش برمیگرده!

عصبی شد...از آن همه صراحت من عصبی شد...بدون آنکه خودش را کنترل کند تقریباً داد زد:

-یعنی چی؟؟رفته واسه بستن کدوم قرارداد؟؟قضیه چیه؟؟بدون اینکه حتی من از اون قرارداد خبر داشته باشم بلند شده رفته کدوم قبرستونی؟؟اصلاً این چجور قراردادیه که من روحمم ازش خبر نداره؟؟هاان؟من شریکشم اونوقت آقا بیخبر پا شده رفته پی قراردادای کاغذی....

دیگر تاب نیاوردم، با صدایی تحلیل رفته که گویی فرزاد را هم از آن همه خشم بیدار کرد گفتم:

-بسه دیگه فرزاد...میتونی وقتی برگشت اینا رو به خودش بگی...من از این کارای به قول خودت کاغذی، چیزی سردرنمیارم!

مشخص بود که فرزاد هم از آن همه سردی و بی تفاوتی من تعجب کرده بود؛صدای بم شده اش را شنیدم:

-ببخشید دست خودم نبود...من دیگه باید برم پگاه،کاری نداری؟

بی آنکه حتی فکر کنم گفتم:

-نه..برو به کارت برس!

-خداحافظ...

-خداحافظ...

ویرایش شده توسط rana.82
  • لایک 9
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت2

#آخرین باران

قطع کردم و به صفحه ی گوشی نگاهی کردم...در دل خود به فرزاد حق دادم...او حق داشت از دست سورنا عصبی باشد...همانطور که من عصبی بودم...نه... مگر من عصبی بودم؟شاید هم دلخور بودم...حتی دیگر خودم هم نمیدانستم چه حسی نسبت به این کارهای سورنا دارم...گیج شده بودم...مگر چقدر زندگی کرده بودیم که خسته شده بود از من...شاید فردایی بهتر سراغ داشت...شاید آنقدر بی رحم شده بود که فردایی بی من را،ترجیح میداد...فردایی بدون پگاه!!

لبخند کجی به این افکار روشن فکرانه ام زدم و بعد از چک کردن وسایلی که در دست داشتم آخرین نگاه را به خانه ای که فقط دوماه بود که در آن زندگی کرده بودم انداختم...قاب عکس های روی دیوار...همان عکس هایی که لحظات خوش مان را ثبت کرده بودند...پیش خود گفتم کاش دوربینی داشتم و لحظات سخت و تلخ را هم ثبت میکردم...از دیوار های پر از عکس چشم برداشتم و ناگهان چشمم به مبل تک نفری افتاد...کتی که رو ی آن افتاده بود...مبلی که همیشه سورنا فقط روی آن مینشست...چمدان را رها کردم و جلو رفتم...کت را برداشتم و آرام آن را به بینی ام نزدیک کردم...همراه با بوییدن عطر او اشکی از گوشه ی چشمم چکید...میان گریه ناله کردم:

-آخه چیکارت کردم من؟؟چطور تونستی جواب عشقی که بهت داشتمو اینطوری بدی نامرد؟؟چطور دلت اومد بازیم بدی؟؟چطور زندگیمو ازم گرفتی بی انصاف؟..واست چی کم گذاشتم؟...کاش لاقل میگفتی چی واست کم گذاشتم....

اشک هایم را پاک کردم درحالی که بی اختیار پایین می آمدند...کت را روی زمین رها کردم و فقط میخواستم سریع از آن خانه خارج شوم...حس خفگی مرا احاطه کرده بود... دیوار های خانه میخواستند با من حرف بزنند...از احساس سورنا به من بگویند...از خاطراتی که روی دیوار های آن خانه نقش بسته بودند بگویند...سریع آنجارا ترک کردم و از واحد بیرون آمدم...همزمان با بیرون آمدنم مهین خانم که در همان دوماه هوای مرا بشدت داشت،بیرون آمد...با دیدن چشمان گریانم جلو آمد و با تعجب و شوک گفت:

-پگاه جان..عزیزم چیشده؟؟چرا گریه میکنی؟؟

ناگهان ناخواسته خود را در آغوش او جای دادم...آغوشی که بوی محبت میداد...آغوشی که محتاجش بودم...مهین خانم با نگرانی مرا از آغوش خود بیرون آورد و دستان یخ کرده ام را در دست گرفت...سرش را بالا گرفت و گفت:

-چیشده قربونت برم؟؟چرا عین ابر بهار گریه میکنی؟؟این چمدون چیه دستت؟؟

به خودم آمدم اما به هیچ وجه دوست نداشتم چیزی از طوفان درونم بروز دهم...به خیال خود میخواستم برای زندگیِ دوماهه ام حفظ آبرو کنم...سعی کردم خودم را جمع کنم...لبخندی میان آن گریه های دردناک زدم که حالِ زارم را پنهان کند...گفتم:

-چیزی نیست مهین خانوم...دارم میرم یه مدت مسافرت...یکم دلم گرفته بود..نگران نباشید...!!

مهین خانم نگاهی به چشمانم انداخت...گونه ام را با لبخند نوازش کرد و گفت:

-بسلامتی انشالله...با آقای معتمدی میری؟؟

 لبخند تلخی زدم و گفت:

-نه...اون فعلاً سرش شلوغه..ولی قول داده بعداً باهم بریم،الان من با چندتا از دوستام میرم...!!

-باشه خوشگلم..مراقب خودتون باشین...کاش زودتر میگفتی بهم تا یه چیزایی واسه سفرت آماده میکردم!!

-خیلی ممنون از لطفتون مهین خانوم...دستتون درد نکنه...نیازی نیست!!

نگاهی ظاهراً به ساعت مچی ام انداختم..و بعد باز او را در آغوش گرفتم و گفتم:

-خب دیگه من برم که دیرم میشه مهین خانوم..شمام مراقب خودتونو بچه هاتون باشین..فعلاً خدافظ!!

-برو بسلامت عزیزم..خدا به همراهت!!

از کنار او که رد شدم و به سمت آسانسور رفتم لبخندم کم کم محو شد و جایش را به بغض گلویم داد؛بغضی که در عرض یک هفته همانند خنجری در گلویم گیر کرده بود...جدا شدن از آن خانه و بوی عطر سورنا هرگز برایم آسان نبود...گویی درد آور ترین لحظات زندگی ام را میگذراندم...سختی های زیادی کشیده بودم اما این یکی مرگ خاموش بود!!

ویرایش شده توسط rana.82
  • لایک 10
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت3

#آخرین باران

چشمانم را بسته بودم و به صدای خانم جوانی که مقصد مرا را که طبقه همکف بود را اعلام میکرد گوش میدادم...در دل خود میگفتم ای کاش مقصد زندگی مرا هم میگفت تا بدانم تا کجا خواهم رفت...به کجا خواهم رسید؟...؛از آن ساختمان خارج شدم و به سمت خیابان اصلی راه افتادم...قدم زنان راه میرفتم...گویی هیچ عجله ای برای دور شدن از آن محدوده را نداشتم...عجله که نه...طاقتش را نداشتم...سوار تاکسی شدم و به خیابان و مردم هایی که از آن عبور میکردند خیره شدم...!!

از جلوی کافی شاپی که گذشت ناگهان قطره ای اشک جاری شد...همان کافی شاپی یود که با سورنا در آن خندیده بودیم...همانجا بود که من احساس کردم با هر صدای خنده اش قلبم از سینه جدا میشود...همانجا بود که گفت مرا برای زندگی اش برگزیده...آنجا بود...!!

"-خب...تکلیف منِ بی نوا چی میشه؟

خندید...اما با متانت:

-چه تکلیفی؟

از همان لبخند هایی زد که پگاه برایش جان میداد:

-تکلیف عشقمون چی میشه؟بهم بگو که بدونم...

لبخند دلبرانه ای زد...بی واهمه گفت:

-هستم...

-چی هستی؟

-تا تهش باهات هستم..."

اگر توانش را داشتم آن کافی شاپ لعنتی را به آتش میکشاندم!!

 

"-اِاِاِاِ...ببین ریخت رو لباسم سورنااا...خیلی بدی...!

سورنا خندید...:

-آخ آخ آره...حالا کی میخواد امشب بره خواستگاری یه دختر با این لباسای کثیف؟؟خب معلومه دیگه آقا سورنای جوانمرد باز باید فداکاری کنه...

اینبار قهقهه زد...نگاه همه به خوشبختی شان جلب شد...!!

-خیلی بدی سورناا...مسخره نکن آبروم رفت یه فکری به حال لباسام بکن چجوری برم بیرون ازینجا؟؟؟

جدی شد...در چشمان عسلی او زل زد:

-نگران نباش...تا من هستم آبروت نمیره...شده منم رو لباسام بستنی میریزم ولی نمیزارم کسی مسخرت کنه!! "

حسرت خوردم..برای آن روزهایی که من بودم و خوشبختی و سورنا...حسرت همان روزهایی که هوای مرا داشت و هرگز نگذاشته بود اینطور حسرت بخورم...حال کجا بود؟؟کجا بود که نگذارد حسرت بخورم؟؟اصلاً به من فکر میکرد؟؟اصلاً کجا بود؟؟؟

دست سردم را روی دهانم فشردم تا مبادا هق هقم به گوش کسی برسد...مبادا رسوا شوم...سورنایم را میخواستم..همانی که هرگز در آن همه سختی رهایم نکرده بود...میخواستم باشد تا باز هم در این سختیِ مبهم کنارم باشد...دلیل میخواستم...دلیلی که باعث ویران شدن زندگی ام شده بود...باز هم از فکر کردن به این که پای کس دیگری درمیان باشد تنم یخ بست...نه...ممکن بود؟؟سورنا مگر همچین آدمی بود؟؟اگر بود پس چرا من نشناخته بودمش؟!...سورنا مگر نمیگفت فقط پگاهش را میخواهد؟؟یعنی فقط مرا نمیخواست؟؟یعنی...!؛ظرفیت مغزم دیگر پر شده بود...دیگر این حجم از افکار منفی مرا رو به مرگ سوق میدادند...!!

چشمانم را بسته بودم و خاطراتم را مرور میکردم...گویی خودم را میان آن خاطرات و آن صحنه ها میدیدم...لحظه لحظه ی آنهارا در ذهن خود تماشا میکردم...با لحظه هایی که سورنای من خندیده بود زندگی میکردم و اشک هایم به روی گونه سیل میشدند...نفس در سینه ام حبس شده بود...نمیتوانستم نفس بکشم...نفسم او بود که...او هم رفته بود...دلم تاب نداشت برای ثانیه ای که سورنا نباشد...!!

ویرایش شده توسط rana.82
  • لایک 10
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 7
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت4

#آخرین باران

دیگر تاب نداشتم در آن تاکسی بمانم.اگر میماندم قطعاً خفه میشدم.اسکناس ده تومانی را از کیفم بیرون کشیدم و بی هیچ حرفی آن را از صندلی عقب به او دادم.گویی خیال کرده بود من لالم که نیم نگاهی به صورتم انداخت.اما نگاهش مرا به تعجب وا داشت.با اخمی که بر صورتم نقش بست صدای تحلیل رفته ام را صاف کردم و گفتم:

-مشکلی پیش اومده که اینطور به من زل زدین؟!

چشم از صورتم برداشت و با لکنت بالاخره زبانش چرخید:

-نـ...نه نه خانوم فقط..صورتتون یکم کثیف شده!

با تعجب جمله اش را تحلیل کردم.بدون آنکه چیزی بگویم از داخل کیفم آینه ای را که همیشه با خود داشتم بیرون کشیدم،و به خودم نگاه کردم.راست میگفت.آرایشم کمی پخش شده بود،شاید.از کمی بیشتر؛با تردید نگاهی به آن مردِ مسنِ راننده انداختم و گفتم:

-توی ماشینتون دستمال کاغذی دارین آقا؟

سریع با دستمال لنگی اش گردنش را پاک کرد و گفت:

-آره خانوم،بفرمایین.

و همانطور که جعبه را به من میداد ادامه داد:

-خوبیت نداره خانوم زیبایی مثل شما اینطور با این قیافه بیرون بچرخه!

پس از تعللی کوتاه از ماشین خارج شد و به سمت یکی از راننده تاکسی ها رفت و با او خوش و بش کرد.چقدر وقیحانه حرف زد!!نگاهم را از او گرفتم و با آن دستمالِ خشک مشغول پاک کردن سیاهی های دور چشمم شدم؛همانطور که مشغول پاک کردن صورتم بودم به این فکر میکردم که این مرد چطور به خودش اجازه داد اینگونه با من حرف بزند.اون چنین حقی نداشت!! لحظه ای به این فکر کردم که من هم دیگر حقی ندارم.حق من سورنا بود.اما نداشتمش!!

بدون معطلی از آن ماشین خارج شدم و به سمت ناکجا آباد پا تند کردم.حتی خودم هم نمیدانستم مقصدم کجاست!!باید جایی میرفتم که آرامش داشته باشم.تنها چیزی که میتوانست مرا آرام کند صدای آرامِ آب بود،اما قبل از آن باید مطلعش میکردم تا به چیزی شک نکند،مجبور بودم وگرنه از تمام عالم و آدم فرار میکردم!!

به سمت خانه ی گیسو قدم برداشتم،میدانستم از دیدنم خوشحال میشود.در عرض همین یک هفته حتی یک زنگ هم به او نزده بودم،به قول خودش تنها چشم امیدش من بودم.من؟؟منی که امید گیسو بودم،خود امیدی نداشتم!!نفس عمیقی در آن هوای نم دار کشیدم باران بند آمده بود و من عاشق این هوا بودم.کمتر کسی در خیابان دیده میشد،تنها صدا فقط متعلق به بوق ماشین های  درحال حرکت بودند،چقدر سروصدا میکردند.مگر چه خبر بود؟؟گردنم را چرخاندم تا ببینم چخبر است؛چشمم که با ماشینشان خورد نفسم حبس شد.میدانستم که این صداها آشناست،پس همه تصمیمشان را گرفته بودند.برای نابود کردن من دست به دست هم داده بودند.چقدر خندان بود آن دختر زیبارو، در لباس سپید عروس و چقدر خوشحال بود آن مرد جوان، در لباس سیَه دامادی!!اینبار حسرت نخوردم اینبار فقط لبخند زدم اینبار فقط شکستم اینبار هم خاطرات جان گرفتند ثانیه به ثانیه از ذهنم خطور کردند،همانجا بود...دیدم...خودم را...مرد خودم را....خانواده ی خودم را...همه بودند،خوشحال برای عشق زیبا،بی تاب برای خوشبختیِ آن عشق زیبا.

"-نوکرتم خدا،این فرشته خانومو میبینی کنارم نشسته؟؟این عشق منه زن منه حق منه سهم منه فقط واسه خودمــــــــــــه!!

با نگرانی،اما خوشحالیِ درونی کتش را گرفت و گفت:

-سرتو بیاار تو سورنا خطرناکه!

سورنا سرش را داخل آورد،با صدایی مملوء از احساسات به چشمانش خیره شد و گفت:

-مگه میشه کنار تو باشمو خطری تهدیدم کنه؟؟تو خودِ منجی هستی خانوم من!

همین حرف برای پگاه کافی بود،تا دلگرم شود،تکیه گاهش را ببیند.

نفس عمیقی از سر آسودگی کشید و گفت:

-دوست دارم!

-دوست دارم! "

بوق،.بوق،بوق،سروصداهای آن شب همه و همه در گوشم فریاد میزدند،بانگ میزدند مرا میخواندند صدای خنده های سورنا. "دوست دارم" گفتن هایش بیشتر از هرچیزی پاره های آتش را در قلبم فرو میکردند گویی مرگ نزدیک بود،در همین حوالی پرسه میزد آری،مرا میخواندند پگاه...پگاه...باز هم....بوق...بوق...بس بود دیگر.طاقت نداشتم،آن شب را رو به روی خود میدیدم،میدیدم که چقدر خوشبخت بودم. چه بر سرم آمد؟؟سورنا با من چه کرد؟؟تاوان کدام کار را از من پس گرفت؟؟من بدون حمایت های او نمیتوانستم زندگی کنم! او بعد از خدا بهترین حامی برای من بود،کجایی مرد من؟؟کجایی تنها کسم؟؟کجایی ببینی حالِ زارِ کسی را که جوهرِ نامش هنوز در شناسنامه ات خشک نشده؟؟

دیگر از کنترل خارج شده بودم میان آن حجم از جمعیت،کنار دیوار ایستادم و چشم خیسم را به آنها دوختم پاهایم سست شده بودند،دستم را به دیوار گرفتم و به چمدانم تکیه دادم،باز هم آن شب...باز هم فریاد های خوشحالی در سرم بانگ میزدند؛آن شب، شیرین ترین شبِ عمرم بود اما،حال تلخ ترین خاطره ی عمرم ثبت شد.

"-سرکار خانوم پگاه معتمدی آیا بنده وکیلم که شما را با مهریه ی یک جلد کلام الله مجید،صدشاخه گل سرخ و هزار سکه، به عقد دائم جناب آقای سورنا معتمدی دربیاورم؟؟

-عروس رفته گل بچینه!

صدای مهتا که رگه های خنده در آن موج میزد.

-گل که پیشش نشسته!

صدای کف صدای جیغ صدای خنده!

-برای بار دوم عرض میکنم سرکارِ خانوم پگاه معتمدی آیا بنده وکیلم که شما را با مهریه ی معلومه به عقد جناب آقای سورنا معتمدی دربیاورم؟؟

-عروس رفته گلاب بیاره!

باز هم صدای مهتایی که صدایش هرگز بدونِ آن چاشنیِ خنده شنیده نمیشد:

-تا وقتی گل پیششه گلاب چرا؟؟!

باز صدای خنده باز صدای کِل باز صدای دست زدن های بی وقفه.

-برای بار سوم عرض میکنم...آیا بنده وکیلم؟؟

-بـ...با اجازه ی برادر عزیزم و بزرگترای جمع...بله. "

دست آزادم را روی سرم گذاشتم دیگر تحمل آن صحنه ی شیرین و قشنگ را نداشتم،دسته ی چمدان را با دستان سردم گرفتم و به راه افتادم.دیگر چیزی نمانده بود که برسم جلوی در ایستادم کمی نفس گرفتم،اشک هایم را پاک کردم و صدایم را صاف کردم.به خیال خود نمیخواستم امیدش را نا امید کنم.لبخند کم جانی زدم و زنگ را فشردم،همان صدای قبل، که بعد از شنیدنش در توسط فرشته ی نجات من باز میشد.همیشه آرامش خاصی در نگاهش داشت آرامشی که وجودم را گرم میکرد،هرگز نتوانستم کمی از خوی او را در خود بگنجانم!! وقتی در باز شد چهره ی زیبای بی آلایشش را دیدم،اما از قبل چروکیده تر بنظر می آمد،یا شاید هم چشمان من به قدری از عشقِ سورنا کور شده بودند که توان وارسی صورت او را نداشتند. لبخندی زد و با خوشحالی مرا در آغوشش فشرد،با صدای مهربان و دلنشینش زیر گوشم زمزمه کرد:

-کجا بودی مادر...چشم به راه موندم!

@آیلار مومنی@ارغوان@پانیذ@rana.rz@RANA@دخترخورشید@ساشا@_NAJIW80_@mahdiyeh

 

ویرایش شده توسط rana.82
  • لایک 9
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت5

#آخرین باران

بغض گلویم را میدرید اما من که دیگر توان جنگیدن نداشتم.داشتم؟همین چندروز به اندازه ی کافی جنگیده بودم،شکسته بودم،مرده بودم،همین بهانه ی منطقی برایم کافی بود تا باز ببارم.هق هق من تا اوج آسمان رسیده بود. نمیدانم چرا اما خیال نداشت چیزی بپرسد،تعجب کند،بازخواست کند،دلیل بخواهد،فقط نوازش میکرد و همین برایم بس بود.

برای اینکه آن جو را شک برانگیز نکنم،برای اینکه دلیل اصلی اشک هایم را پنهان کنم زمزمه کردم.

-دلم برات خیلی تنگ شده بود!

گویی او هم با این حرفم طعم تلخ بغض به گلویش نشسته بود.

-الهی فدات بشم دخترم. منم دلم برات تنگ شده بود عزیز دلم!

وقتی حالم کمی بهتر شد،نگاهش کردم. باز هم همان لبخند اما اینبار تلخ. دستانم را گرفت و به چمدان کنار دستم نگاه کرد. حالا کمی رنگ تعجب را در نگاهش میدیدم؛ کمی عقب رفت و وقتی کامل من و چمدان را کنار هم گنجاند،گفت:

-خیره پگاه! خبریه مادر؟این بند و بساط چی میگه؟؟

گویی پاسخ این سوال از قبل آماده بود که بی آنکه تمرکزی روی آن داشته باشم،طبق عادت قدیم گفتم:

-آره گیسو بانو،دارم با دوستام میرم هواخوری!!

کمی نگاهم کرد و بعد گفت:

-هواخوری با دوستات؟؟اونم با یه چمدون وسیله؟؟فکر نمیکنی برای یه هواخوری زیاده مادر؟

راست میگفت. گند نزده بودم اما کمی اغراق هم چاشنی حرف هایم شده بود. لبخندی بالاجبار زدم و گفتم:

-هواخوری که نه،میریم یه سر شمال. زیاد نمیمونیم،سورنا واسه کار رفته جایی منم گفتم برم یکم آبو هوا عوض کنم!

ابروهایش را بالا انداخت و همانطور که به سمت خانه میرفت گفت:

-آها..خب از اول بگو میخوای بری سفر دیگه،بیا..بیا تو کلی حرف دارم باهات،این مدت که نه به من سر زدی..الانم که اومدی میگی دارم میرم صفا!

میان حرفش پریدم:

-نه دیگه گیسو جون! دیرم میشه بچه ها منتظر منن. اومده بودم ازت خداحافظی بکنم!

سر پله ایستاد و باز هم نگاهی به من کرد. از آن نگاه هایی که میگفتند "مرا چه فرض کرده ای؟".باور داشتم که میتواند بفهمد کِی دروغ میگویم و کِی چیزی را مخفی میکنم؛برای همین چشمانم را دزدیدم و جلو رفتم،بی تعلل درآغوش گرفتمش و با کمی خوش رویی گفتم:

-مراقب خودت باش،زود برمیگردم!

-من که سر از کارت در نمیارم مادر. برو به سلامت. سورنا میدونه که میری شمال؟

ناگهان دهانم طعم تلخی گرفت. از دروغی که گفته بودم و سرشاخه ی دروغ های بعدی بود. باز هم دروغ.

-آ..آره بهش گفتم..اتفاقاً خودش پیشنهاد داد که برم!

-که اینطور...باشه.تو هم مراقب خودت باش دختر قشنگم،حواستون به جاده باشه،بارون باریده جاده ها لغزنده ان احتیاط کنین!

اینبار از ته دل لبخند زدم و باز در در آغوشش گرفتم.

-چشم چشم،شما امر بفرمایین گیسو بانو!

-خُبه خُبه...خودتو لوس نکن دختر.برو خدا به همراهت!

گونه اش را بوسیدم و از او جدا شدم. چمدان را برداشتم و پشتم را به او کردم تا به سوی آرامش قدم بردارم. بغض جدایی باز هم با من سر لج پیدا کرده بود.قدم اول را برداشتم،اما با صدایش سرجایم خشک شدم.

-پگاه؟

چقدر این اسم برایم غریبه بود. گویی از خودم دور شده بودم،اسمم را هم گم کرده بودم. برگشتم...با بغضی که سعی داشتم پنهانش کنم گفتم:

-جانم؟

گویی کمی تردید داشت.

-چیزی رو که از من مخفی نمیکنی؟؟

نگفته بودم؟؟گفته بودم که میفهمد. اما نه...من دیگر بزرگ شده بودم،دیگر آن دختر نوجوانی نبودم که رام شوم. این راز بود،راز زندگی. شاید فقط فعلاً راز بود. هر آن ممکن بود این راز توسط سورنا فاش شود،چیزی که از آن ترس داشتم.

-نه...مگه چیزی هست که بخوام مخفی کنم گیسو جون؟

انگار کمی قانع شده بود،اما من که او را میشناختم.

-خیلی خب..برو دیرت نشه مادر.دوستاتو منتظر نزار!

-خداحافظ!

از در بیرون آمدم. باز هم قطرات ریزی از باران رونمایی میکردند. باید سریع راه می افتادم،اما قبل از آن یک جای دیگر بود که باید میرفتم؛ باید ماشین دیگر سورنا را برمیداشتم.ماشین که نداشتم،اما گرفتن آن ماشین هم یکی دیگر از مکافات های این دنیا بود. گرفتن ماشین که نه...گرفتن آن از کسی که ماشین در حیاط خانه اش پارک بود.برای رهایی از این خستگی و رسیدن به آرامش این را هم به جان خریدم!!

 

امیدوارم این پارت هم مورد پسند باشه.😍

@آیلار مومنی@mahdiyeh@_NAJIW80_@َآتاماس@Heart

ویرایش شده توسط rana.82
  • لایک 7
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت6

#آخرین باران

تا چشم گشودم خودم را با چمدانم در مقابل خانه اش دیدم."پوف"ی کردم و زنگ را فشردم.چند ثانیه بعد صدای دختر جوانی در آن پیچید. پونه بود...مستخدم شخصی اش.برای هرکاری یک مستخدم شخصی داشت،که اگر جز پستشان در کار دیگری دخالت میکردند قطعاً سرشان را روی سینه شان میگذاشت.

-بفرمایین پگاه خانوم!

لبخند تلخی زدم که در با صدای "تیک"ی گشوده شد."پگاه خانوم"...لیاقت خانم بودن را نداشتم. اگر داشتم زندگی ام به این روز نمی افتاد،اگر داشتم سورنا هرگز از من سرد نمیشد،اگر داشتم میتوانستم بهترین همسر برایش باشم تا مبادا سراغِ...هووف...چه میگویم؟؟!!

وارد حیاط که شدم کمی چشمانم گماشته شد از آن همه درندشتی. کاخی بود برای خودش.چطور تنها در آن خانه ی بزرگ زندگی میکرد؟اصلاً چطور طاقت می آورد؟! میدانستم که با کسی رفت و آمد هم ندارد. معلوم بود،وقتی کسی بجای قلب در سینه اش سنگ قرار داده بود همین میشد. کاش من هم کمی مثل او بودم...شاید اینطور راحت میتوانستم از سورنا دل بکنم!

درخت های بزرگ با شاخ و برگ های پهن و عریض،سنگ فرشی که دور تا دور آن کاخ را در بر گرفته بودند،استخر بزرگی که وسط آن حیاط درندشت قرار داشت انعکاس نور خورشید را به طرز قشنگی نمایان کرده بود. اما دریغ از یک گل...همین یک استثنا این کاخ بزرگ را بی روح کرده بود!

بالاخره بعد از طی کردن مسافت زیادی از آن حیاط به در اصلی رسیدم. باز شد،پونه با چهره ی خندان همیشگی اش نمایان شد. چطور آن کوه یخ را تحمل میکرد و میخندید؟این دختر هم سنگ صبوری بود!

با لبخند روی لبانش گفت:

-سلام خانوم.خیلی خوش اومدین،خوشحالم که بازم شما رو اینجا میبینم!

لبخندی زدم و سرم را تکانی دادم تا از او تشکر کرده باشم. جلو تر که رفتم گویی هم چمدان و هم چشمان سرخم توجهش را جلب کرد که گفت:

-اِوا خانوم؟؟چرا این شکلی شدین؟؟خدا مرگم بده حالتون خوبه؟؟

لبخند بی جانی زدم..از این سوال،امروز به شدت بیزار شده بودم!!

-خوبم پونه،ساشا خونه ست؟؟

همانطور که نگرانی در چشمانش موج میزد مرا به داخل راهنمایی کرد و گفت:

-بله خانوم.توی اتاق کارشون هستن،کاری باهاشون دارین؟؟

-آره.یه کار ضروری.سرش که شلوغ نیست؟

کمی تعلل کرد و بعد گفت:

-اجازه بدین بهشون خبر بدم..اینطوری بهتره فکر میکنم!

بدون اینکه عکس العمل مرا ببیند به سمت پله ها رفت تا خبرش کند .پوزخندی زدم به این همه خوش فرمانی.خوب افسار انسان ها را در دستش میگرفت،خوب میدانست چطور رام کند و خوب میدانست کجا باید خودش، خوی وحشی اش را نشان دهد. عجیب نبود...ساشا همان کسی بود که کوچکترین شباهت ظاهری به سورنای من نداشت؛اما همان برادری بود که سورنا جز او کسی را فرمانده خود نمیدانست. حتی پدرش فریبرز را هم پس میزد، اما ساشا را همچون بُت میپرستید.این عجیب بود نه آن!!

کمی بعد خدمه ی دیگری با یک لیوان شربت در سینی به سمتم آمد.این یکی لبخند نداشت اما لحنش هم بنظر با چهره اش همخوانی نداشت.گرم بود.

-خوش آمدین خانوم،بفرمایین!

خواستم جوابی بدهم که صدای پونه سبب چرخیدن سرم به سمت او شد.

-پگاه خانوم،گفتن برین به اتاق کارشون!!

لبخندی زدم و سرم را تکان دادم.

-ممنون عزیزم...دست شما هم درد نکنه میل ندارم.بدین پونه بخوره،تا رفت و اومد رنگ از رخش پرید بنده خدا!!

اینبار من بدون آنکه منتظر جوابی یا عکس العملی باشم به سمت پله ها راه افتادم.تا به حال فقط دو سه باری به این کاخ آمده بودم و هربار با حضور سورنا. دروغ چرا اما نسبت به این آدم حس مطلوبی نداشتم!

از راهروی بلند و بالایی گذر کردم با کلی در،اما نمیدانستم کدام اتاق کارش است. آن قدر حواسم پرت بود که خودم را انتهای همان راهرو، رو به روی دیوار دیدم! به احمق بودن خودم پوزخند زدم. تا خواستم برگردم و دوباره اتاق هارا از نظر بگذرانم با صدای نافذش میخکوب شدم.

-میبینم که به بن بست خوردی!!

توان برگشتن را نداشتم.خسته بودم..میدانستم که همین بهانه ی خوبی برای تحقیر کردن من است.کمی به خود جنبیدم و برگشتم.در دورترین نقطه ایستاده بود.دستانش را طبق معمول درون جیب شلوار مشکی اش فروبرده بود و پوزخند کجی گوشه ی لبش جا خوش کرده بود.حتی از این فاصله هم میتوانستم حس غرورش را ببینم.این را با همان پوزخندش ثابت میکرد.این کوچکترین کاری بود که برای مغرور بودنش انجام میداد!

چمدانم را به همراه خودم کشیدم و به سمتش راه افتادم. مجال نداد به او برسم و پشت به من کرد و راه افتاد.نمیدانستم کجا میرود،همانطور متکبرانه راه میرفت.آرام اما سنگین،بدون ترس اما مغرور،وقتی مسیرش را به سمت اتاقی کج کرد،باز به احمق بودن خودم پی بردم.او فقط به خودش زحمت داده بود تا از اتاق بیرون بیاید که من اتاق کارش را شناسایی کنم...همین!!

خودش زودتر از من وارد اتاق شده بود. چقدر میهمان نواز!! صدای چمدان روی مخم رژه میرفت. این صدا مرا  آزار میداد،چه برسد به ساشایی که کوچکترین صدای مزاحمی او را عصبی میکند.عجیب بود که چیزی نمیگفت!!

همانطور که به سمت میزش میرفت وارد اتاق شدم که باز صدایش مرا متعجب کرد.

-درم ببند!!

@آیلار مومنی@َآتاماس@_NAJIW80_@Heart@Hony.m@نارسیس بانو.arabzade@روژینا مرادی@Atlas _sa@khakestr@ساشا

ویرایش شده توسط rana.82
  • لایک 8
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت7

#آخرین باران

مگر من مستخدم بودم که اینطور حرفش را تحمیل میکرد؟؟در را بشدت بستم که متوجه نگاه سنگینش شدم. به دوش کشیدن سردی نگاهش خسته ترم کرد،اما کم نیاوردم.من برای کم آوردن به آنجا نرفته بودم. نفس عمیقی کشیدم،پشت میز نشست،دستانش را در هم قلاب کرد و من فقط دو تیله ی مشکی در میان سفیدی چشمانش میدیدم. با دست اشاره کرد که بنشینم. از خداخواسته روی دور ترین مبل از او نشستم. متوجه این کارم که شد،پوزخند مخصوصش را زد،انگار زبانم قفل شده بود و فقط اطاعت میکردم.کمی که گذشت با همان آرامش همیشگی اما در عین حال سرد،با چشم اشاره ای به چمدان کرد.

-به سلامتی..جایی میری زن داداش؟؟

"زن داداش"...همین بهانه ی خوبی برای زدن پوزخندش بود،پوزخندِ آزار دهنده ی او تیغی بر روی مغز من میکشید.لبخند تصنعی زدم.

-آره،یه سفر کوتاه!

همانطور که به چشمانم زل زده بود گفت:

-خوبه. ولی با شناختی که من از برادرم دارم،هرگز وسط هفته واسه خوش گذرونی سفر نمیرفت!

حتی به حنجره اش زحمت نمیداد،اما وقتی زحمت میداد،دیگر خدا هم نمیتوانست جلودارش باشد.همان باری که با سورنا اینجا آمده بودم خوی وحشی اش را،یا بهتر است بگویم صدای نعره اش را بر سر خدمه های خانه شنیده بودم؛کمی صدایم را صاف کردم تا به خیال خود محکم حرف بزنم.

-با سورنا قرار نیست برم.اون خودش رفته جایی برای بستن قرارداد!!

لبخند کجی زد،انگار ازینکه برادرش رو مثل کف دستش میشناخت،غرورش درجه ای بالاتر رفته بود.

-خب؟!

چطور باید میگفتم ماشین سورنا را به من بده؟پیش خود گفتم چرا نباید بدهد؟ماشین شوهر من است،آنوقت باید اجازه هم بگیرم؟

-اومدم اینجا تا...

با حرفی که میان حرفم زد خشک شدم و فکم قفل کرد.

-تا ماشین شوهرتو ببری؟!

کمی گیج نگاهش کردم. هنوز در بهتِ حرفش به سر میبردم که تکیه اش را به صندلی اش داد و همانطور که با پوزخندش مانُور میداد دستانش را در سینه اش جمع کرد.

-تعجبی نداره. وقتی شوهرت رفته قرارِ کاری،تو هم که دستت به هیچ جا بند نیست،تو این شرایط مسلماً ماشینِ زاپاسِ شوهرت کارسازه...مگه نه؟

چشمانم را کمی روی هم فشار دادم. میسوختند،اما نه بیشتر از قلبم.

-با اینکه متوجه حرفاتون نمیشم،ولی باید بگم که درست فهمیدین،من برای قرض گرفتن ماشین سورنا اینجا اومدم و خیلی هم عجله دارم!

این را گفتم تا بحث را کش ندهد،اما تا حرف آخر را او نمیزد،ول کن ماجرا نبود!!

-عجله برای رسیدن به مقصد یا برای خلاص شدن از خونه ی من؟

دیگر تاب نیاوردم و بلند شدم. چمدانم را چرخاندم و عزم رفتن کردم.دیگر حوصله ای برای سروکله زدن با ساشا برایم نمانده بود.دستم که به دستگیره ی در رسید صدایش را شنیدم. همانقدر محکم و کوبنده.

-داداشم خوشش نمیاد بزارم زنش دست خالی از این خونه بیرون بره!

نیرویی نداشتم،وگرنه تا الان دندان هایم از شدت فشار خورد شده بودند. تکانی نخوردم. نمیخواستم ضعف را در چشمان سرخ اشک آلودم ببیند. او خوب میدانست چطور نقطه ضعف آدم ها را به دست آورد. بُرد را در شکستِ دیگران میدید.این نهایت قدرت او را نشان میداد،با اینکه سی سال سن داشت،مثل کسانی رفتار میکرد که گویی سال ها زندگی شان را با اقتدار گذرانده اند،اما همین چندسال هم برایش کافی بود تا به نهایت اقتدار برسد،اراده ای که ساشا داشت هرگز  جایی ندیده بودم؛

صدای قدم هایش به سمتم را به وضوح میشنیدم. اینبار برگشتم. صاف،استوار،حداقل قوی تر از چند لحظه ی پیش.همانطور که جلو می آمد،در ده قدمی من ایستاد. همیشه از این فاصله معاشرت میکرد.گویی مرزش بود!

منتظر ماندم چیزی بگوید. منتظر بودم باز نیش بزند این مارِ مغرور. همانطور که انتظارش را داشتم،دستانش را در جیبش فرو برد و پوزخندش نقش بست.

-و همچنین منم دوست ندارم سورنا بخاطر کوچک ترین چیزی رنجور بشه!

رسماً داشت میگفت که من کوچکترین چیز برای سورنا هستم! کمی گیج نگاهش کردم،جلو آمد،کمی ترسیدم و همین باعث شد یک قدم به سمت راست حرکت کنم و این کار من سبب تیز نگاه کردن ساشا به چشمانم شد. دستگیره ی در را گرفت و همانطور که آن را باز میکرد صدای تمسخرآمیزش به گوشم رسید.

-سوئیچو از پونه بگیر!

این را که گفت کمی از گوشه ی چشم نگاهم کرد.پوزخندی زد.

-فکر نمیکردم ترسناک باشم،ولی خوبه که اشتباه فکر میکردم!

رفت.بی هیچ حرف اضافه ی دیگری. این آدم مخلوق خدا بود؟؟حتی از اشتباهاتش هم راضی بود. من از او نمیترسیدم. فقط احساس خوبی نداشتم. خطرناک یا ترسناک نبود اما غیر قابل تحمل بود. تحقیر میکرد و بی تفاوت گذر میکرد. کسی را در محدوده ی خودش راه نمیداد.هرکسی که به فدرت نیاز داشت در حوالی ساشا پرسه میزد،ولی با حفظ همان مرز. میتوانست راحت پس بزند،اما،فقط یک چیز بود که در مقابل آن میدیدم که رنگ نگاهش،تُن صدایش،استایل فیزیکی اش،همه و همه تغییر میکردند.آن هم فقط سورنا بود.طوری مقابل سورنا آرام و بی آزار میشد که من هم حتی فقط برای لحظه ای به خویِ مثبتش فکر میکردم،اما جالب اینجا بود که حتی دوست داشتن سورنا را هم مستبدانه نشان میداد.برای خواستن برادرش هم بی رحم بود.تا به حال چنین چیزی ندیده بودم.ساشا زمانی که با سورنا حرف میزد غرورش را گوشه ای مینشاند تا بعد آن را بردارد.جالب نیست؟؟این عشقی که به سورنا داشت را فقط من میتوانستم ببینم و حس کنم.شاید حال یک عاشق را فقط یک عاشق میتوانست درک کند!

بیدار شدم. از فکر کردن به این چیز ها بیدار شدم.گویی واقعاً خواب بودم.وقتی به خودم آمدم از  اتاق بیرون رفتم.سرم به شدت درد میکرد و این را هم میدانستم که تاثیرات اشک های امروز است.این چمدان هم مثل دسته بیل هرجا که میرفتم با من بود به سختی از پله ها پایین رفتم،نمیدانستم ساشا کجاست،برای دانستنش هم کنجکاو نبودم.به سالن که رسیدم باز همان لبخند را دیدم.دختری که بنظرم سخت ترین کار دنیا را انجام میداد.تحمل کردن ساشا خودش وظیفه ای محسوب میشد.پونه جلو تر آمد و سوئیچی که در دست داشت را به طرفم گرفت.

-پگاه خانوم.آقا گفتن این سوئیچو بدم بهتون و اینکه ماشین توی حیاط پشتی پارکه.گفتن اگه براتون سخته که بیارینش بیرون، حمید رو صدا بزنم!

سوئیچ را ازش گرفتم و دستم را روی شانه اش گذاشتم.

-نه عزیزم ممنون،خودم میتونم از پسش بربیام!

-چشم خانوم،پس من برم به کارام برسم..فعلاً!

با لبخند کم جان همراهیش کردم،به سمت حیاط پشتی حرکت کردم،در را باز کردم.اینجا هم بهشتی بود برای خودش.اینجا با آنجا یک دنیا متفاوت بود..برعکس آن حیاط که بی روح بود،اینجا روح داشت!

از پله ها پایین رفتم و از میان انبوهی از درختان بالاخره ماشین را دیدم،اما نه فقط ماشین سورنا را،بلکه چهار،پنج تا دیگر ماشین آنجا بود.یقین داشتم که ماشین های رنگارنگ ساشاست که برای جاهای مختلفی یکی از این ها را سوار میشود.گویی برای نشان دادن شخصیتش،متناسب با جایی که میرفت ماشین سوار میشد!

 دستی بر روی ماشین سورنا کشیدم.لبخندی به اندازه ی تلخیِ همان ساعت از روز زدم.بیشتر از آن نمیتوانستم وقت تلف کنم.اگر کمی دیگر لفتش میدادم قطعاً به شب میخوردم.پس دست دست کردن را بیخیال شدم و سریع چمدان را در صندلی پشت جای دادم و خودم هم سوار شدم.

با اولین دَم،عطر خوش بوی قدیمی اش مشامم را پر کرد.تمام خاطرات با همان عطر مدهوش کننده اش از جلوی چشمانم سکانس به سکانس گذر کردند.همانقدر شیرین،اما برای من در آن لحظه گَس ترین طعم را داشتند آن خاطراتِ پاک نشدنی!

شیشه ها را پایین دادم،تا کمی ذهنم را از خفگان آزاد کنم اما آن بوی آشنا،گویی جزوی از تجهیزات این ماشین بود که هیچ جوره نمیشد آن را پاک کرد.با اینکه چندین سال بود که در این حیاط خاک خورده بود اما،وفادار به عطر صاحبش بود.

روشنش کردم.یاد دست هایش افتادم.چقدر قوی بودند برای رها کردن من.صدای موتورش که آمد نفس عمیقی کشیدم تا بلکه کمی رفع استرس کنم.دنده را عوض کردم.عقب گرد گرفتم و با دقت آن را چرخاندم.حال رو به روی دری آهنین بودم تا باز شود.بوقی زدم.حمید را دیدم که سریع و سیر ریموت را فشرد تا در باز شود.او را هم چندباری که به اینجا آمده بودم دیدم.آن موقع اول های کارش بود و ناشی.اما حالا بعد از چندماه میدیدم که چقدر رفتارِ تلخِ ساشا او را هم سرسخت کرده است.

بوقی برایش زدم،جهت تشکر.راندم،راندم به سوی آرامش،راندم به سوی آرامشی که مرا میخواست،ومن هم طالبش بودم.نمیدانستم چطور آن چهار ساعت را تنهایی به سر کنم. کلافه بودم،از همان آغاز.نمیدانم شاید از فرطِ استرس و نگرانی برای آینده ای نامعلوم که در انتظارم بود.شاید هم نگران برای کسی که چشمانش را به روی من بسته بود.آن هم بی دلیل و بی بهانه!!

بیست دقیقه از آن مسیرِ چهارساعته گذشته بود،و من همچنان کلافه در حال رانندگی بودم.این یک هفته خواب را هم از من دزدیده بود،اما حال خستگی را جز در روحم،در بدنم هم احساس میکردم.همانطور که چشمانم مسیر جاده را دنبال میکرد،کمی خم شدم و دستم را به ضبط رساندم،چندین و چند آهنگ را جابه جا کردم اما به نتیجه ی مطلوبی نرسیدم.دیگر خسته شدم و به حال خود رهایش کردم تا هرجا که جان دارد بخواند بلکه چیزی که بر میل من بود هم پیدا شود!!

کمی که خواند.به چیزی رسید که مرا به کل از خودم دور کرد.حال و هوای مرا توصیف میکرد.گویی از حالم خبر داشت.سوز داشت و همین سیل اشک های مرا به وجد رسانده بود.قطره قطره پایین می آمدند باز.پسشان میزدم،اما بی رحم تر از این حرف ها بودند.دیگر تاب نیاوردم،ممکن بود تصادف کنم.کنار جاده توقف کردم."کمی جاده ی شمال، برایم لازم بود"."کمی نگاه کردن به آدم هایی که سفر میکنند،برایم لازم بود"."کمی موسیقیِ مطابق با احوالم،برایم لازم بود"

*منتظر نقد قشنگتون هستم🥰❤️

@آیلار مومنی@Atlas _sa@روژینا مرادی@سادات.۸۲@ساتوری@khakestr@ساشا@Ghazal@16Nian@Hony.m@Heart@Sanaz87@sanam86

  • لایک 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت8

#آخرین باران

کاشکی تو رو...سرنوشت ازم نگیره...

میترسه دلم...بعدِ رفتنت بمیره...

اگه خاطره ها...یادم میارن،تو رو...

لااقل...از تو خاطره هام نرو...

کی مثل من...واسه تو،قلب شکستش میزنه؟...

آخه کی...واسه تو،مثل منه؟...

بمون...دل من فقط،به بودنت خوشه...

منو فکرِ رفتنِ تو میکشه...

لحظه هام،تباهه بی تو...

زندگیم سیاهه بی تو...

نمیتونم...

"های های گریستن را چه سود؟وقتی خلق شده ای تنها برای  دلتنگی،ناراحتی،دوست نداشته شدن،حتی،تنهایی."

*********

میان گریه های از اعماق وجودم بودم که صدای موبایلم را شنیدم.حتی حوصله ی پاسخگویی را هم نداشتم،اما با امید اینکه ممکن است سورنا باشد آن را از کیفم بیرون کشیدم.اشک هایم را تند پاک کردم تا صفحه را واضح تر ببینم.با دیدن تصویر مهتا لبخند تلخی میان اشک های به خون نشسته ام زدم.تنها کسی که میدانست چطور حال یک آدم را در بدترین شرایط ممکن خوب کند او بود.نمیتوانستم جواب او را ندهم.هرگز تنهایم نگذاشته بود،در این چندسال دوستی بهترین همدرد بود،اما الان نیاز به همدردی نداشتم،نمیخواستم کسی چیزی بفهمد.حتی او!!

اتصال را برقرار کرده یا نکرده صدای جیغ مانند همیشگی اش کمی استرس را از من دور کرد.

-به به ازینورا! پگاه خانوم راضی به زحمت نبودیم.سرافکندمون کردین با این همه زحمتی که به اون فکّ مبارکتون دادین تا کلمه ای با ما سخن بگین.اصلاً نیاز نبود انقدر به فکر ما باشین.یک هفته تموم زنگ پشت زنگ.خستمون کردی دیگه،کم پول شارژ بده،یکمی هم به فکر اون بنده خدا سورنا باش که پولاشو کفن شده تقدیمِ عوامل مخابرات میکنه!

"کمی گوش کردن به طنزهای مهتا،برایم لازم بود! " وقتی دیدم اگر چیزی نگویم همینطور پشت سر هم تا شب حرف میزند صدایم را صاف کردم.

-علیک سلام!

کمی سکوت کرد.بعد با همان لحن معترض گفت:

-چقدر به اون فکت زحمت دادی تا این دو کلمه رو بگه؟

لبخند زدنم نمی آمد اما مگر میشد مهتا چیزی بگوید و کسی نخندد؟اما من فقط تلخ لبخند زدم.

-ببخشید دیگه،من مثل تو سلاممو نمیخورم مهتا خانوم!

-به قول گیسو جون،خُبه خُبه،کمر ما رو شکوندی با این ادبت!!

-ادب از که آموختی؟از بی ادبان!

-در اینکه ادب از من آموختی شکی نیست،اما اینکه غیر مستقیم بهم گفتی بی ادب واقعاً ناراحتم کرد!

ناراحت نشده بود.میدانستم که اصلاً  آدمی نیست که چنین چیزی حتی خم به ابرویش بیاورد.دیگر کش ندادم.

-خیلی خب معذرت...چخبر؟

-خواهش میکنم وظیفته.سلامتی شوهرت،هیچی بیخبر،تو چی؟چخبرا؟کجایی؟یک هفته خبر مرگت مُردی؟یا ازدواج کردی،طاقچه بالا میزاری دختره ی بی چشم و رو؟؟

پوزخندی زدم.میدانستم اگر ماجرا را برایش بگویم،باور نمیکند و مثل همیشه از راهِ شوخی و مزاح وارد قضیه میشود.پس نگفتم تا همانطور باقی بماند،شاید همین بهتر بود که،کسی از زندگیِ دو ماهِ ی شیرینی که به تلخی انجامیده،چیزی نفهمد!

-خبر خاصی نیست.این یک هفته هم سورنا خونه نیست،رفته سفرِ کاری.منم خونه بودم این چند وقت،الانم تو راه شمالم.یکم میخوام حالو هوام عوض بشه!

قبل از آنکه حرفم تمام شود صدای جیغ و فریادش به گوشم رسید،که باعث شد کمی گوشی را از گوشم دور کنم...:

-چی؟!!!!شمال؟!!!! اونم بدون من؟!!!یعنی چی آخه مگه میشه؟!!! اصلاً دلت اومد؟!!!خیلی بدی پگاه خیلی!

میدانستم که عاشق شمال آمدن بود،و من هم نباید چیزی به او در این باره میگفتم،اما اگر هم نمیگفتم ممکن بود سری به خانه بزند و متوجه دروغ های پیوسته ام شود.خواه یا ناخواه گفته بودم،دیگر نمیشد کاری کرد.فقط باید منتظر میماندم تا آه و ناله هایش به اتمام برسد.اما مگر تمام میشد؟ بارها این پرحرفی اش کار دستش داده بود.همان بارها هم پشیمان از این عادتِ بد بود،اما چنددقیقه بعد باز میشد همان مهتای پرحرف.اما اینبار پرحرفی اش به درد من خورده بود.حوصله ی حرف زدن را نداشتم،پس بهتر بود حرف بزند و خیال کند من هم شنونده ام!!  "کمی از پرحرفی های یک دوست قدیمی،برایم لازم بود"

نمیدانم چقدر گذشته بود که باز هم صدای معترضش را شنیدم.

-پگاه؟؟داری گوش میدی دیگه ایشالا؟پگاه با تواما؟؟اونجایی یا مُردی؟!

آخ امان از بی حواسی.سریع صدایم را صاف کردم.

-نه نه..اینجام..دارم میشنوم،یک لحظه حواسم رفت سمت جاده ببخشید...چی داشتی میگفتی؟

از لحنش پیدا بود که حال متحولِ مرا فهمیده.چون صدایش کمی رنگ تعجب گرفته بود.

-خوبی پگاه؟

نمیخواستم بی دلیل نگرانش کنم.

-آره خوبم مهتا.بهتره دیگه راه بیفتم،ممکنه به شب بخورم!

کمی مکث کرد.

-یعنی واقعاً راضی شدی بدون من بری شمال؟

لبخند کم جانی از همان پشت موبایل زدم.

-خب اشکالی داره یکم بدون تو وقت بگذرونم؟

-اوهو..بیشتر خودتو تحویل بگیر.همینکه همین الان پا نمیشم بیام پیشت کلی بهت لطف میکنم پگاه خانوم!

-باشه باشه.دفعه بعدی ایشالله..الانم دیگه باید قطع کنم اگر اجازه بدی!

-خیلی خب.مراقب خودت باش عزیزم.فقط..

چشمانم را بستم و با دست آزادم آنها را کمی فشردم.

-فقط چی؟

مشخص بود نگران شده است.از لحن متعجبش فهمیدم.

-تو مطمعنی خوبی دیگه؟نری وسط جاده اینجوری حواست باز بره پیش مَردُما ! بدبختمون نکنی یوقت!

لبخندی زدم.

-نگران نباش.من حالم خوبه.فقط یکم کم حوصله ام.برم دریا خوب میشم!

تردید داشت،اما باز هم به حرف های من اعتماد داشت.مثل همیشه.

-امیدوارم همینطور باشه.خیلی خب دیگه برو وقتمو نگیر،قربونم بری الهی!

لبخندی به تلخیِ لحظه ی خداحافظی زدم.

-خداحافظ دیوونه..

-خداحافظ عاشق...

قطع کرد.جمله ی آخرش در ذهنم چندین بار منعکس شد.عاشق؟چه عاشقِ بی لیاقتی بودم من.چطور نتوانسته بودم عاشقانه عاشقی کنم؟اگر لایق بودم که اینطور از من خسته نمیشد.

موبایل را روی صندلی کنارم پرت کردم و در ماشین را باز کردم.کنار جاده پر از درخت بود.جاده ی شمال را بخاطر همین وسعت دوست داشتم.پاهایم را همانطور که روی صندلی نشسته بودم روی زمین بیرون از ماشین گذاشتم،دستم را به صندلی تکیه دادم و کنار سرم گذاشتم،کمی به روبه رو خیره شدم و نفس عمیقی کشیدم.تنها صدای ماشین هایی را میشنیدم که به سرعت رد میشدند و وقتی دور میشدند صدایشان هم کم میشد.آسمان هم ابری بود.باز میخواست ببارد؟شاید هم فقط بغض کرده بود،همانند من!

دیگر ماندن در آن شرایط را جایز ندانستم.ماشین را روشن کردم و نفسی عمیق کشیدم و راه افتادم؛گویی این راه تمامی نداشت.بیشتر از هرچیزی این جاده مرا آزار میداد!

 

*چطور بوددد؟🥲

https://forum.98ia2.ir/topic/3432-معرفی-و-نقد-رمان-آخرین-باران-rana82-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?do=getNewComment

@آیلار مومنی@روژینا مرادی@سادات.۸۲@_NAJIW80_@َآتاماس@ساتوری@khakestr@16Nian@Hony.m@Heart@Sanaz87@shahrzad.rh ستایش@15Bita

ویرایش شده توسط rana.82
  • لایک 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت9

#آخرین باران

ماشین را روبه روی همان ویلایی که در آن هم خاطرات زیادی داشتیم پارک کردم.نگاهی به سر و وضعش انداختم.دلم برای این هوا تنگ شده بود.دلم برای هوای شمال تنگ شده بود.دلم برای دریای شمال تنگ شده بود.دلم برای منی که عاشق دریا بود تنگ شده بود.دلم برای روزهای قبل از ازدواج،که ما را کنار هم رقم زدند،تنگ شده بود.

شالم را که در دستان باد به پرواز در آمده بود با دستان خودم نگه داشتم.همین بادِ شمال هم خاطره ای بود برای خودش.

"شالش را با دست نگه داشت،اما مگر می ایستاد.دستی پر قدرت تر از باد آن پارچه ی قرمز رنگ را روی سرش نگه داشت و در چشمانش،در همان هوای تند،خیره شد.

-نزار از سرت بیفته!

سورنا کمی نگاهش کرد.

-چرا؟!

-موهایت را ببند؛این فصل، به بادهایش معروف است.دل من، به هوایی شدن!

بسی شاعرانه احساسش را بیان کرده بود.پگاه کمی نگاهش کرد.لبخندی دلبرانه زد.شاید سورنا مَحرم نبود.اما مَحرمانه هوایش را داشت.سورنا نگاهش کرد.همانقدر عاشقانه،همانقدر بی پروا.کنارش قدم برداشت،دستانش را از پشت در هم قفل کرده بود و آرام راه میرفت.پگاه میخواست تشکر کند.بخاطر مهربانی بیش از حدش.

-من عاشق دریام سورنا.مرسی که منو آوردی اینجا،واقعاً بعد از این جنگِ اعصاب،نیاز داشتم به اینکه صدای دریا آرومم کنه!

بدون ایستادن و تغییری در حالتش آرام لب زد.

-یعنی فقط دریا آرومت میکنه؟

همانجا بود که مُهرِ تایید بر مِهرش زد.

-دریا بهم آرامش میده.چیزای دیگه ای هم هست که با وجودشون،دلم گرم میشه!

گویی میخواست حرف بکشد.میخواست بداند.همچون پگاه.همچون ساحلی که به عشق دریا اعتراف کرده بود.قلب بی تابش بی تاب تر شده بود.

-ممکنه یکی از اون چیزا،همین اطراف باشه؟

لبخندی از اعماق وجود،به این پاکی و سادگی اش زد.انکار که نمیشد کرد.

-آره...همین الان کنارمه.

همین برایشان کافی بود.نبود؟!"

کمی که جلو رفتم.متوجه دربِ بازِ ویلا شدم.تعجب کردم،ما رفته رفته رنگ تعجبم بیشتر شد.در را باز کردم.با دیدن صحنه ی روبه رو شوک زده سر جایم خشک شدم.ماشینِ مشکی رنگِ سورنا.پس...این همه مدت...اینجا بوده؟چرا اینجا؟؟احمق بودم که در آن لحظه به این فکر نکردم که خب ویلای خودش است،توقع داری کجا برود؟بعد از اینکه متوجه وضعیت شدم،به خودم مسلط شدم.حالا که اینجا بود شاید فرصتی برای حرف زدن هم بود.در را بیشتر باز کردم،اما...یک قدم بر نداشته بودم که ایستادم.گویی پاهایم میخواستند مرا از رفتن به آن ویلا منع کنند.اما شاید این عقلم بود که به اندامم فرمان میداد که هیچ حرکتی نکنند.کمی آنجا ایستادم.کم کم به خودم آمدم و عقب گرد گرفتم.من داشتم چه میکردم؟او که از من فرار میکرد،پس چرا باید با حضورم آزارش میدادم؟سرعتم را بیشتر کردم و به سمت ماشین رفتم.تازه فهمیدم که داشتم گند میزدم.بهتر بود تنها بمانیم تا کمی قدر یک دیگر را بدانیم،اما شاید این خواسته ی او بود که نمیخواست مرا ببیند.پس دوست نداشتم چیزی که باب میلش نیست را انجام دهم؛ همانطور که ماشین را از آن محدوده ی ممنوعه دور میکردم با خود می اندیشیدم.نکند بخاطر همین اینجا آمده؟نکند دیدن هرروز من او را خسته کرده؟ نکند از بودن هرروزم در کنارش،مرا در چشمش تکراری کرده؟یعنی کدام کارم برایش خسته کننده بوده؟یعنی کدام عملم باعث آزرده خاطر شدنش،شده بود؟؟

به ساحلِ بی کران رسیدم.گویی قلبم آرام گرفت.تسکین دردهایم نبود،اما میتوانست دردها را کمی هم که شده از من دور سازد.از ماشین پیاده شدم و کفش هایم را بی هیچ وقفه ای از پایم درآوردم.اینطور بیشتر احساس آرامش میکردم.شاید اینطور،میشد آرامش را به گونه ای لمس کرد.راه رفتن روی آن شن های نرم حسِ غلیظِ تنهایی را کمی در من سرکوب کرد.این تنهایی فرق میکرد.شاید آنجا تنها راه میرفتم،اما بودنِ دریا خودش تنهایی مرا کمتر میکرد.اما یک چیز بیشتر مرا به آرامش میرساند،وقتی وجودش را در چند کیلومتری ام حس میکردم،دیگر نیازی به دلهره،عذاب،نگرانی،نبود.میدانستم که در نزدیکی ام نفس میکشد،همین برایم کافی بود." کمی،در چند کیلومتریِ یار بودن، برایم لازم بود."

به دریا نگاه میکردم،و با چشمانم حرکات دل انگیزِ موج را دنبال میکردم.هنوز گنگ بودم از تصمیمش،هنوز پیش خودم به  دنبال استدلالی قوی و منطقی میگشتم،تا بلکه دلیلش را خودم بیابم.کمی عمیق تر فکر کردم.کمی در همین سه چهارسالی که سورنا را میشناختم غوطه ور شدم.فکر کردم.به چیزهایی که مربوط به رابطه ی ما میشد.هرچه بیشتر فکر میکردم کمتر نتیجه ای دستگیرم میشد،اما بیشتر از همه ماجرای مادرش مرا به شک می انداخت.نکند بخاطر اوست؟شاید همین باشد،شاید اختلاف من و مادرش را به دل گرفته.شاید از این عدم تفاهمی که میان مادرش و من هست،به ستوه آمده.چندین بار خودش با چشم دیده بود که من مقصر نیستم،اما باز هم از من توقع داشت کوتاه بیایم..همان دوران نامزدی هم کم مشکل نداشتیم.نمیدانم چه مشکلی با من داشت این زن!

 

*نقد و نظرتون🥲👇

https://forum.98ia2.ir/topic/3432-معرفی-و-نقد-رمان-آخرین-باران-rana82-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?do=getNewComment

@آیلار مومنی@روژینا مرادی@سادات.۸۲@_NAJIW80_@َآتاماس@ساتوری@khakestr@16Nian@Hony.m@Heart@Sanaz87@shahrzad.rh ستایش@15Bita

 

  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت10

#آخرین باران

(فلش بک گذشته)

"-ببخشید

نگاهش نکرد.

_ پگاه؟

جوابش را نداد.حوصله ای برای حرف زدن ندارد.

این بار دستش را هم گرفت.

- پگاه؟ببخشید!

اما باز هم..

-خانومم؟نگاهم نمیکنی؟

اینبار نگاهش کرد.

-فدای این چشمای اشکیت بشم آخه من.خب من که ازت عذرخواهی کردم عروسکم.بازم میگم ببخـ...

وسط حرفش پرید.

-کدومو ببخشم سورنا؟ حرفای مامانتو؟سکوتت در برابر حرفاش؟ یا شایدم دادی که چند دقیقه پیش سرم زدی؟

_پگاه منـ...

دستش را که از دستش بیرون کشید حرفش را قطع کرد.بعد از مکثی کوتاه"آه"ی کشید و لب باز کرد.

-من فقط بابت دادی که سرت زدم ازت معدرت خواهی کردم!

پلک هایش را روی هم فشرد.

-چون با حرفای مامانم کاملا موافقم!

پلک راستش پرید چه میگفت؟

-ما به درد هم نمیخوریم!

نفس کم آورده بود اما تلاشی هم برای نفس کشیدن نمیکرد.باز صدایش در گوش پگاه بود.

-چون تو از من خیلی سر تری!

چشمکی زد و ادامه داد.

-خوشگل تری،مهربون تری،صبورتری. کلاً  از هرلحاظ،اما...

-اما چی؟

صدایش آرام  آرام بود.خیلی آرام.فکر نمیکردم شنیده باشد اماشانه ای بالا انداخت و جواب داد.

-اما متاسفم.چون من نمیتونم بیخیالت بشم عروسک!

و او را محکم در آغوش کشید.لبخندش را قورت  داد و خودش را از آغوشش بیرون کشید.

-میشه منو برسونی خونه گیسو؟

با این حرفش اخم هایش برای لحظه ای کوتاه در هم رفت و سریع باز شد.

-عروسکم از مادر شوهرش ناراحته یا پسر مادرشوهرش؟

حرف را عوض کرد.روی مادرشوهر تاکید داشت انگار. میخواست بفهماند که قول و قرار هایشان سرجایش است.دیگر ناراحت نبود اما دلش میخواست همچنان ناز کند حالا که نازش خریدار داشت.

_هیچکدوم!

لبخند زد!

-حالا منو میرسونی؟

"نچ نچ"ی کرد.

-تا نخندی هیچ جا نمیبرمت!

 مکثی کرد و در نهایت لبخندی که قورت داده بود روی لب هایش نشاند.

_همین؟بیشتر.

شانه ای بالا انداخت!

-بیشتر از این نمیتونم.

به سمت در چرخید و آن را بست.میخواست شیشه را پایین بکشد که با صدای خنده ی بلند سورنا شانه هایش پرید.به سمتش برگشت. با صدایی که رگه های خنده در آن موج میزد گفت:

-چته دیوونه؟

ولی او همچنان به خندیدنش ادامه می داد.از خنده ی او،پگاه هم خنده اش گرفت.هردو مانند دیوانه ها میخندند. بلند و بی پروا.بعد از اینکه خنده هایشان ته کشید چشمکی زد.

-دیدی تونستی؟

کمربندش را که بست و به سمتش چرخید.

-خـــــب...بریم لواشک بخوریم خانومم؟

میدانست که از لواشک و ترشیجات متنفر است اما به خاطره دلجویی از پگاه...نگاهی به ساعت کرد،دیر وقت بود. پگاه هروقت میخواست میتوانست بخوابد اما سورنا...!

-نه عزیزم دیر وقته!

بی توجه به حرفش به سمت لواشک فروشی های مورد علاقه ی پگا رفت.هردو سکوت کرده بودند. شاید لازم بود!

نمیدانست سورنا به چه چیزی فکر میکرد اما پگاه به حرف های مادرش فکر میکرد. رو بسته گفته بود با ازدواجشان مخالف است و بر این باور بود که آنها به درد یکدیگر نمیخورند.

به سورنا نگاه کرد،از چشمانش خستگی  میبارید.تازه چند ساعتی می شد که از سفر کاری برگشته بود.لبخندی زد به مرد با سیاستش.جوری صحبت کرده بود که انگار او به درد پگاه نمیخورد!!

-خب خانوم خانوما نظرت چیه یکم پشت سر مادر شوهرت غیبت کنی؟

میخواست خالی شود و از احساسش نسبت به مادرش آگاه.

به پیرمرد لواشک فروش و میزش اشاره کرد.

-ترجیح میدم فعلا از اینا بخورم!

ماشین را نگه داشت و پگاه سریع از ماشین پیاده شد.

در مسیر برگشت به خانه قیافه اش را جمع کرد و به پگاه که با آب و تاب آلوچه میخورد نگاهی کرد.اما اوحواسش به لواشک زرشک است!

-چه جوری اینا رو میخوری خدا وکیلی ؟

خودش فقط کمی خورده بود و پگاه هم اصراری نکرده بود.

-به راحتی!

و به خوردن لواشک ها ادامه داد.

-عزیزم بسه دیگه بقیشو بعداً میخوری!

-نمیشه سورنا دوست دارم همین الان تموم شن همشون از بس خوشمزه ن!

تک خنده ای کرد.

-کم مونده منم بخوری بسه دیگه!

هردو باهم زیر خنده زدند.

-عه رسیدیم!

گوشه چشم سورنا چین ریزی  خورد.

- مرسی که اطلاع دادی!

و پگاه خندید.

_ بخشیدی دیگه ؟

سرش را تند تند بالا پایین کرد.

-ناراحتم نیستی دیگه؟

-نچ!

-پس برو به سلامت!

اما قبل از اینکه در را باز کند قفل در را زد.برگشت و پرسشگر نگاهش کرد.

-مراقب خودت باش خب؟!

لبخندی به معنای تأیید زد و در نهایت زمزمه کرد.

-مامانتو راضی کن که با پسر زشتو بداخلاق و کم تحملش ازدواج کنم.چون رضایتش واسم مهمه!

کیفش را از روی پایش برداشت. سورنا دستش را روی چشمش گذاشت.

-چشم..."

با صدای وحشتناکِ رعدوبرق از جا پریدم.هوا تاریک شده بود و باران نم نم میبارید.کسی هم در آن ساحلِ بی کران دیده نمیشد.چطور باید برمیگشتم؟یقین نداشتم که بشود در این هوای طوفانی راهی جاده شد.سرد بود.ترسی که داشتم از آن سیاهیِ شب،باعث شده بود دستانم را دور خودم جمع کنم،و با لرز راه بیفتم به سمت ماشین که کمی دور تر پارک کرده بودمش.مشخص بود که زیادی فکر کردنم داشت کار دستم میداد.اگر به بی حواس بودنم ادامه میدادم قطعاً در آن شبِ سیه،با موجِ دریایی که عاشق ساحل بود، هم مسیر میشدم.کاش همینقدر سهل بود که عاشق باشی و عاشقت کنارت باشد؛

لحظه ای ایستادم،برگشتم.به آن موج خروشان چشم دوختم.چطور ساحل را به آغوش میکشید و به آن عشق می ورزید؟چطور عادلانه از او سهم داشت؟چطور بی بهانه او را دوست داشت؟،جمله ای که از ذهنم عبور کرد باعث شد پاهایم به سستی گراید..."عاشق است"...آری در عشقِ دریا به ساحل، تنها عشق است که میتواند آن ها را از همدیگر جدا نکند!!همانجا نشستم.بر روی همان شن و ماسه هایی که رنگ و بوی عشقِ ساحل و دریا را به خود گرفته بودند.همانقدر ساده پاسخ سوال هایم را گرفته بودم.فقط یک عاشق میتوانست عشقش را رها نکند.پس...سورنای من عاشق بود و نبود.شاید آن قدری عاشق من نبود که عاشق مادرش بود.یاد حرفی که زده بود افتادم."من که نمیتونم بین تو و مادرم یکی رو انتخاب کنم."همین بود.همین کافی بود تا بفهمم چخبر است.او مادرش را انتخاب کرده بود.آری مادرش را عاشقانه دوست داشت،اما مرا بی رحمانه ترک کرده بود.شاید از همان اول هم اشتباه بود.شاید از همان اول هم این عشق یک اشتباه بود.شاید از همان اول هم این عشق یک گناه بود.شاید از همان اول هم من یک گناهکار بودم که به اشتباه عاشق سورنا شده بودم.اما یک چیز هرگز تغییر نمیکرد."اگر باز هم به همان اول برمیگشتم،دوست داشتم به عنوان یک گناهکار،اشتباهی عاشق سورنا شوم..."

"رفتی از کنارم اما...

رفتنت پُر از معما...

هِی...

گفتمت از عشق و باور...

گفتی از نگاهِ آخر...

هِی...

راحت از این دل مَرو...

که جانَم میرود...

به هرکجا روانه شوم...

صدایت میزنم...

جان من رها به سویِ تو شد...

نگاهِ من اسیر مویِ تو شد...

دِل به دریاها بزن...

از عشق بگو زیبای من...

به هرکجا روی کنارِ تواَم...

جانِ جانانم تویی...

زیبا تویی...رویا تویی...

قسم به جانِ من، قسم نرو..."

صدای نعره ی طوفان هم دخالت زیادی در ترس و دلهره ی من داشت،اما دلم گرفته بود.حال که تا آنجا رفته بودم باید کمی هم که شده خودم را خالی میکردم،از آن همه بغض های بی جا.از آن همه ترس های بی او.نزدیکم بود،اما توانِ دیدنش را نداشتم.دیدن چشمانش وابستگی مرا بیشتر میکرد.پس چطور باید تا روز آخر از آن دو تیله ی قهوه ای دل میکندم؟چطور باید اجازه میدادم خودش را از زندگی ام پس بزند؟اگر مادرش را انقدر دوست داشت اصلاً چرا ازدواج کرد؟که حال مرا به خاک سیاه بنشاند؟نه...باید راهی وجود داشت.باید کاری میکردم.اما کجا بود آن خدایی که بندگان به خاک نشسته اش را هدایت میکرد؟؟!!

تمام بغضم، هم صدای طوفان و موجِ خروشانِ دریا شده بود.گویی یک صدا با من فریادشان را بر اوجِ آسمان میرساندند تا،نهایتِ بدبختی مرا به رخِ آسمان بکشند.فریاد میزدم.فریادی که مرا رسوا نکند اما حالِ خرابم را به وضوح نشان دهد.شاید این مرا کمی آرام میکرد.آرامشی که با فریاد به آن دست میافتم."کمی فریادِ آرامش،برایم لازم بود"

با همان هق هق بلند شدم.نمیدانستم کجا خواهم رفت.کجا خواهم ماند.فقط بلند شدم و آرام آرام قدم به سمت ماشینِ یار برداشتم.کفش هایم را از روی شن و ماسه ها برداشتم و بعد سوار ماشین شدم اما تلاشی برای روشن کردنش نکردم.نمیتوانستم به جاده بزنم.کمی سرم را روی فرمانِ گذاشتم تا بلکه فکر کنم.تنها جایی که میتوانستم بروم،ویلای پدرام بود.اما کلیدش دست من نبود.باید زنگ میزدم تا بپرسم کلید را دست کی سپرده.دستان لرزانم را به سمت موبایلم بردم.اشکم را پس زدم.شماره اش را گرفتم.گرفتن کد دیگر چه صیغه ای بود؟کد کشور انگلستان چه بود؟کمی سرم را فشردم تا مسلط شوم..از طرفی ترس،و از طرفی دیگر هم کلافگی و عصبانیت از ندانستنِ آن کدِ لعنتی.کمی که گذشت چیزی از ذهنم عبور کرد،44+؟همین بود دیگر؟دیگر مهم نبود آن است یا نه،فقط شماره را گرفتم و منتظرِ صدای تنها عضو خانواده ام.کمی بعد صدای خسته اش را شنیدم.

 

@آیلار مومنی@روژینا مرادی@سادات.۸۲@_NAJIW80_@َآتاماس@ساتوری@khakestr@16Nian@Hony.m@Heart@Sanaz87@shahrzad.rh ستایش@15Bita

 

ویرایش شده توسط rana.82
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت11

#آخرین باران

 

(سلام،من پدرام هستم)-Hello this is pedram

لبخند تلخی میان نفس های بریده بریده ام زدم.به خودم مسلط شدم تا چیزی از بغض صدایم به گوشش نرسد.

-سلام داداش.منم پگاه!

کمی مکث کرد.گویی هنوز خواهرش را نشناخته بود.اما بعد با همان تَه لهجه ای که بر اثر مستقر شدن زیاد در انگلستان به وجود آمده بود گفت:

-سلام..خوبی پگاه؟ببخشید شمارت سیو نبود نتونستم بشناسم!

ناراحت نشدم از این کم لطفی اش.به هر حال زیاد که ندیده بودمش.نه او به من عادت داشت و نه من به او.فهمیدم که چقدر وابسته ی سورنا شده ام که حتی نیمی از آن را وابسته ی برادر خودم نیستم!

-نه نه مهم نیست.من خوبم.خودت خوبی؟

گویی سرکار بود که صداهای اطرافش باعث شده بود صدای مرا ضعیف بشنود.

-پگاه کاری داشتی؟من سر کارم اینجا شلوغه صداتو ندارم!

لبخندی به این جملات  فارسیِ ضعیفش زدم.درست حدس زده بودم،سرکار بود.چطور میگفتم کلید ویلایت دست کدام بنده خدایی است که من امشب قرار است در به درش کنم؟؟

کمی صدایم را بلند تر کردم تا راحت تر بشنود:

-پدرام.من با دوستام اومدم شمال،کلید ویلاتو میخوام.میتونیم اونجا بمونیم؟!

گویی صدا نمیرسید که گفت:

-چی گفتی؟؟اینجا صدای دستگاه نمیزاره بفهمم!

-میگم میشه بگی کلید ویلات دست کیه؟من با دوستام اومدیم شمال...

اما هرچه تلاش میکردم،کمتر صدایش را میشنیدم.وقتی بوق ممتد را شنیدم،آهی کشیدم و موبایلم را روی صندلی کنار راننده پرت کردم.این هم از برادر من.همیشه ی خدا کار میکرد و ماه به ماه به زور به من یک زنگ میزد اما همان هم چند دقیقه بیشتر نبود؛سرم را باز هم روی فرمان گذاشتم و اشک هایم بی اختیار سرازیر شدند و همین،مقدمه ی خوابِ تلخِ آن شبِ پر از ترس بود!

***

تق تق...گوش هایم مرا وادار به شنیدن این صدا کردند و چشم هایم نیز مرا وادار به دیدن کسی که این را به صدا درآورده بود.چشمانم را کمی فشردم تا به نور عادت کنند.کمی اطراف را نگاه کردم.چشمم که به بیرون از پنجره افتاد ناگهان ترسیدم و دستم را روی قلبم گذاشتم.این دیگر که بود؟نفسی کشیدم و باز به او خیره شدم.اما با دیدن انگشت های چروکیده اش که به پنجره ضربه میزدند به خودم آمدم و با همان چشمانی که از شدت گریه درحال بسته شده بودند،شیشه را پایین دادم و منتظر ماندم.

کمی نگاهم کرد و بعد با همان لهجه ی شیرینِ شمالی اش گفت:

-دختر جان...اینجا چرا خوابیدی؟

کمی نگاهش کردم.پیرمردی لاغر،با سری بی مو و سبیل های متوسط،تور ماهیگیری ای که در دست داشت مرا به یاد ماهی هایی که از این دریا صید میشدند انداخت.لباس سبز رنگِ یک دستش مرا به یاد صید ماهی هایِ بی گناه انداخت.وقتی دید چیزی نمیگویم و ماتم برده است،دست آزادش را جلوی صورتم تکان داد.به خودم آمدم و با صدایی که از فریاد های بغض آلود دیشب گرفته بود گفتم:

-چـ...چیزی شده آقا؟

-نه دخترم...فقط پرسیدم چرا اینجا خوابیدی؟هوا سرده،معلومه که خیلی وقته اینجا خوابیدی؛خدایی نکرده سرما میخوری!

این پیرمرد به فکر من بود؟چقدر بی نسیب از محبت بودم؛نگاهی به ساعتم انداختم.ساعت7صبح بود،و من بی خبر از ساعتی که در حالِ دویدن بود!

-خیلی ممنون پدرجان...الان حرکت میکنم!

-اینجا محل صید ماهیه.اگر میشه سریع تر حرکت کن،اینجا وقتی شلوغ بشه دیگه نمیتونی رد بشی!

-بله حتما!

سری تکان داد و راهش را گرفت و رفت.مسیرش را دنبال کردم.به سوی دریای عاشق رفت تا ماهی صید کند.ماهی های بی گناهی که نفسشان بریده میشد.بهتر است بگویم،فارغ از آنکه بدانند اصلاً برای چه به وجود آمده اند،نفسشان در این دنیای نامرد بریده میشد...شاید مثل من!

ماشین را روشن کردم تا برگردم.تا برگردم به سوی آن خانه ای که از آن آمده بودم.شاید برگشتنی در کار نبود،اما به همین هم امیدوار بودم.به همینکه باز هم به خانه ای برمیگردم که عطر نفس های سورنا د ر آن جاری است.با این فکر نفس عمیقی کشیدم تا باز عطر همان نفس ها را به ریه هایم منتقل کنم.کاش همانطور میماندم،کاش دیگر نفس نمیکشیدم و عطر سورنا را در خودم نگه میداشتم...کاش!!

از جلوی ویلایی که در آن بود عبور که کردم،نگاهی به آن انداختم.پنجره ی اتاقش باز بود.لبخندی زدم.حتی در سردترین هوا هم گرمش میشد.همیشه باید هوای آزاد را میدمید.اینطور به قول خودش راحت تر نفس میکشید؛گذر کردم.از مقابلِ یار گذر کردم.گذر کردم و ندانست،نفهمید،حتی حس هم نکرد.

باز هم ضبط را روشن کردم.باز هم همان چیزی را میخواستم که دیروز مرا به وجد رسانده بود.همان صدای آشنای غریب.همانی که از من میگفت،همانی که از سورنا میگفت،همانی که از عشقِ ناکام میگفت.شاید همین میتوانست مرا تا انتهای این جاده نجات دهد.شاید فقط همین بود که مرا تا رسیدن به خانه ی دیروز،زنده نگه میداشت.شاید.آری،شاید!

باز هم با همان ریتم،از آن جاده ی طولانی عبور میکردم.

تک تک ماشین هایی که گذر میکردند،مقصدی داشتند.من هم داشتم؟ شاید مقصدی داشتم که درواقع مقصودِ من نبود!شاید تکراری بود این مسیرِ برگشت.نمیخواستم برگردم تا ببینم آن خاطره هایی را که باز زنده میشدند.

بمون...

دل من به بودنت خوشه...

منو فکر رفتن تو میکشه...

لحظه هام تباهه بی تو...

زندگیم سیاهه بی تو...

نرو.....

تکرار این واژه ها،تکراری برای دردهای بی انتهای من بود.حتی نمیدانستم این دردها  از کجا سرباز کرده بودند؛همین دردها،زخم هایی قدیمی بودند،اما اینبار فرق داشت.بخدا که فرق داشت.

بالاخره آن جاده ی طویل تمام شد،و من روبه روی خانه ی خاطره هایم بودم.کاش با تمام شدن این مسیر،زندگی من هم تمام میشد.اینطوری همه راحت بودند،اما من کسی را جز خودم مقصر نمیدانستم،کسی را متهم به نابود کردن زندگی ام نمیکردم.

ماشین را گوشه ای پارک کردم و پیاده شدم.بی آنکه معطل شوم،چمدان را هم به دنبال خودم از ماشین بیرون کشیدم.کلید را چرخاندم و داخل رفتم.خداراشکر که کسی نبود مرا بازخواست کند بخاطر برگشتنِ بی جهت و نا مفهومم.

از آسانسور بیرون آمدم و همانطور که به سمت در واحد میرفتم مهین خانم را دیدم که از پله های واحد بالا پایین می آمد.خوب است که خدارا شکر کردم که کسی نباشد تا مرا بازخواست کند،اگر نمیگفتم چه میشد؛سرم پایین بود و منتظر بودم تا پایین بیاید،اما در همان حال هم تعجبش را از دور حس میکردم وقتی به من رسید با همان رنگ و بوی تعجب گفت:

-پگاه؟تو چرا برگشتی عزیزم؟؟اتفاقی افتاده؟

سعی کردم آن لبخند کذایی را روی صورتم پدید آورم.همانطور که کلید واحد را از کیفم بیرون میکشیدم و سعی میکردم عادی جلوه کنم گفتم:

-نه مهین خانوم اتفاقی نیفتاده.فقط چون هوا طوفانی شد،جاده لغزنده بود نشد که بریم.مادر مهتا هم اصرار کرد که بمونم خونشون واسه ی همین، الان برگشتم.

گویی قانع شد،اما از نگاه کردن به چشمانش امتناع میکردم تا مبادا آن دو کاسه ی خون را ببیند و باز هم سیل سوال هایش را به سمتم روانه کند.

-خیلی خب فداتشم،به هر حال من خونه ام،اگر کاری چیزی داشتی صدام کن.

با همان لبخندِ کذایی سری تکان دادم و بدون آنکه چیزی بگویم وارد خانه شدم.یک لحظه نفسم حبس شد.باز هم همان خاطراتِ دست نخورده و شیرین.اما نه به اندازه ی تلخیِ الانشان !پشت در، روی زمین نشستم.دستم را از روی چمدان سُر دادم تا کنار جسمم افتاد.سست شده بودم.همین یک روز مرا به قدری دلتنگِ این خانه کرده بود که دوست داشتم تمام وسایل این خانه را برای یکبار هم که شده لمس کنم و شکلشان را در ذهنم حک کنم.بشدت خسته بودم،به اندازه ی یک شمال از سورنا فاصله داشتم و حتی همین خانه هم برای دور ماندن از من برایش کافی بود.

نمیدانم چقدر گذشت،اما گویی مدت زیادی بود که آنجا نشسته بودم.از چهارساعتی که در راه بودم و رسیده بودم،یک ساعت گذشته بود و الان ساعت یازده بود.بلند شدم،اما بی رمق.از دردی که در جسمم پیچید "آخ"ی گفتم و لبم را زیر دندان گرفتم.از خوابیدن در ماشین آن هم با هوای سرد و بارانیِ شمال انتظاری بیش هم نمیرفت.همینکه زنده بودم،خود سجده ی شکر نیاز داشت!

چمدان را به اتاق بردم.کمی باید استراحت میکردم.شاید اینطوری میشد کوفتگی را رفع کرد،اما عطسه ی ناگهانی ام مقدمه ی یک سرماخوردگیِ شدید بود.همین را کم داشتم!گلویم هم میسوخت.معلوم بود بعد از دیشب و آن نعره های بلندم همین وضعیت هم برایم زیاد بود.روی تخت دراز کشیدم.نفس نفس میزدم از آن همه بی رمقی.شوخی که نبود،دو روز کامل چیزی نخورده بودم و از قضا رانندگی و هوای سرد مرا از پای درآورده بود.چشمانم را فشردم.نفس عمیقی کشیدم تا قلب بی تابم کمتر به دیواره های سینه ام بکوبد.موبایلم را درآوردم.نه پیغامی،نه تماسی.خوشا چه سعادتی در این بی کسی!

آهنگی که در این دو روز مرا یاد حال و احوال خودم می انداخت را ذخیره کردم.اینترنت هم چیز خوبی بود،عجیب اما مفید.دکمه ی پخش را زدم.باز هم مرا از خودم دور کرد،باز هم چشمانم را بستم و به اشکی که از گوشه ی چشمم بر روی متکا چکه میکرد،اجازه دادم تا باری دیگر مثل همان صدهاباری که باریده بود،ببارد.

خسته بودم از این همه تکرار.خسته بودم از این دنیای بیهوده و خوار.چشمانم را که باز کردم فقط تصویر زیبای سورنا جلوی چشمانم نقش بست.کمی به او فکر کردم.درواقع این چند روز فکر و ذکرم همین بود.سورنا،سورنا،سورنا.در تصمیمی ناگهانی،همان آهنگی که درحال پخش بود را برایش ارسال کردم.نمیدانم چه حسی بود،اما مرا وادار میکرد تا او را هم از حس و حال خودم و این آهنگ برخوردار کنم.شاید این خوب میتوانست مرا توصیف کند."اما فقط شاید"!

 کمی صبر کردم،اما همینکه خواستم موبایل را گوشه ای پرت کنم،صدای پیغام مرا متعجب کرد.چقدر سریع! دستانم یخ کرد.گویی اولین بار بود که از طرف سورنا پیغام دریافت میکردم.به خودم تشر زدم"آروم باش دختر چته؟این همون سورناست دیگه."همان سورنا بود؟؟بود مگر نه؟؟پیامش را که دیدم،بغضم متورم تر از قبل شد،میخواست گلویم را سوراخ کند و منفجر شود.

-سلام.خوبی؟

تردید داشتم برای دادن پاسخی که حتی نمیدانستم چه بود.سوالش چقدر مسخره بود.خوبم؟خودش که میدانست در چه وضعیتی هستم،پس چرا میپرسید؟باز هم خیالبافی کردم،که شاید میخواهد فقط با من حرف بزند و این مقدمه ای برای حرف هایش است.نمیدانستم چه بگویم.واقعاً خوب نبودم.انگشت های یخ بسته ام روی حروف حرکت میکردند.بی آنکه چیز زیادی بفهمم نوشتم.

-سلام.نمیدونم،شاید خسته...شایدم دلتنگ!

کمی که گذشت فهمیدم خیال ندارد جواب دهد.سوالی که مثل خوره به جانم افتاده بود را زمزمه کردم"کِی میای؟"اما نوشتم:

-نمیخوای برگردی؟!

چشمانم از فرط خستگی در حال بسته شدن بودند که صدای پیغام موبایل مرا هوشیار کرد.

-امشب برمیگردم!

ناظر: @M.f

(پ.ن: این پارتم گذاشتم یکم کنجکاو شین دلبرا😁😂)

@آیلار مومنی@روژینا مرادی@سادات.۸۲@_NAJIW80_@َآتاماس@ساتوری@khakestr@16Nian@Hony.m@Heart@Sanaz87@shahrzad.rh ستایش@15Bita@Atarin@Atlas _sa@fiery_angle

https://forum.98ia2.ir/topic/3432-معرفی-و-نقد-رمان-آخرین-باران-rana82-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?do=getNewComment

 

ویرایش شده توسط rana.82
  • لایک 5
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت12

#آخرین باران

همین برای تپیدنِ قلبِ مُرده ام کافی بود.همین برای کم شدن اضطراب و نگرانی ام بخاطر سورنا برایم کافی بود.چقدر با صراحت جوابم را داده بود،چقدر صادقانه بخاطر اینکه حرفی برای گفتن نداشت،چیزی نگفته بود.سورنای من داشت برمیگشت.دلتنگش بودم.دلتنگ چشم های زیبایش،دلتنگِ آن لبخند روی لب هایش.

بدون آنکه منتظرش بگذارم نوشتم:

-منتظرتم!

"منتظرش نگذاشتم،در حالی که خود منتظرش بودم! "

دیگر از آن خستگی خبری نبود.دیگر از آن چشم های اشک آلود خبری نبود.وقت دیدار بود.وقت حرف بود.وقت تپیدن قلب بود.باید با او حرف میزدم.باید میفهمیدم چرا همچین کاری کرد.حالا که پشیمان شده بود.اما،نمیدانم...پشیمان بود؟یا نه؟

دوشی کوتاه گرفتم و بعد مشغول تمیز کردن آن خانه ی درندشت شدم!

***

میز تلویزیون را هم گردگیری کردم،و در آخر جاروبرقی را سرجایش گذاشتم.برگشتم به اتاق و جلوی آینه ایستادم.با دیدن قیافه ام کمی جا خوردم.زیر چشمانم به اندازه ی یک حلقه گود افتاده بود.به وضوح میدیدم که شکسته شده ام.حتی در عرض چندروز! دستی به صورتم بردم تا بی روح تر از این دیده نشوم.افراط نکردم اما در حدی که به چشمش بیایم به خودم رسیدم.چشمم به موهای رنگ شده ی یک هفته پیشم افتاد،پوزخندی زدم.قرار بود یک هفته ی پیش ساعتِ هشت شب بیاید،موهای رنگ شده ام را ببیند.خودش نیامد،اما به جایش احضاریه ی دادگاه آمد.

"-بله بله...اومدم!

چادر خانگی اش را سر کرد و با عجله به سمت در رفت.آن را باز کرد و با دیدن پستچیِ جوانی که مقابل در ایستاده بود و کلاه لبه دار آبی سرش بود، تعجب کرد.صدای رسای پستچی را شنید.

-سلام عرض شد...خانوم پگاه معتمدی شمایین دیگه درسته؟!

کمی نگاهش کرد و بعد با همان رگه های تعجبی که در صدایش مشخص بود گفت:

-بله بفرمایین؟خودم هستم!

پاکتی را مقابلش گرفت.

-این پاکت برای شماست!

همانطور دفتر و خودکاری را مقابلش گرفت.

- اینجا رو امضا کنین لطفاً!

همانجایی را که گفته بود را امضا کرد.پستچی رفت.پگاه ماند و پاکتی که در دستش بود.همانطور که با دست آزادش در را میبست و نگاهش هنوز به پاکتِ در دستش بود روی نزدیک ترین مبل نشست و با همان تعجب درِ آن پاکت را باز کرد.اولین چیزی که به چشمش خورد.خط رسمی و امضا و مُهر بود.همین باعث شد تعجبش بیشتر شود.با خود گفت"منو چه به نامه ی رسمی؟"سروتهش کرد و شروع کرد به خواندن.همانطور که خط به خط پیش میرفت،بغض گلویش هم با آن متورم می شد.چشمانش باور نداشتند آن جملات را.زبانش بند آمده بود و نمیدانست چیزی که در دست دارد آیا واقعاً متعلق به اوست یا نه؟

فکر میکرد نامه اشتباهی به دستش رسیده اما با یادآوری اسمش در سطر اول،دستی به گلویش کشید.اما گویی راهیِ یک راهِ پرپیچ و خم شده بودند.سختش بود.حتی زمزمه ی آن کلمه هم طعم زهر را بر زبانش مینشاند.«طلاق»"

به خودم آمدم.فکر کردن به آن روز را دوست نداشتم،اما مگر فکر نکردنی بود؟ هنوز امید داشتم،نسبت به همین برگشتِ سورنا.شاید فهمیده بود که گاهی هم مادرش مقصر بوده.میدانستم خدا راهی را مقابلمان قرار میدهد.مثل همین راهِ برگشت.جالب بود،و در عین حال قشنگ! هردویمان در یک مکان،اما دور از هم بودیم.هردویمان به دنبال آرامش،تنهایی،فکر کردن،تصمیم گرفتن در آن مکان بودیم. و حال،هردویمان برگشتیم.همین مسیرِ برگشت میتوانست نشانه ای باشد.اما به این هم فکر میکردم که ممکن است راه برگشتمان یکی باشد،ولی مقصد و سرنوشتمان جدا! من باز هم امید داشتم.به همان نامی که در شناسنامه ام حکم صاحب اختیار مرا داشت!

همه چیز از تمیزی برق میزد.عطر مدهوش کننده ی قورمه سبزی در خانه موج میزد.قلبِ منتظرِ من به سینه بانگ میزد.چشمانِ منتظر من،برای دیدن یار فریاد میزد.برای صدمین بار به آینه نگاه کردم و از آن اتاق دل کندم.پیراهنی شیری رنگ که آن را داخل دامنی سبز رنگ که به تن داشتم قرار داده بودم و همچنین آرایشی ملایم و متناسب با رنگ لباس!

همانطور که درحال وارسی خودم بودم صدای چرخیدن کلید روی در سرم را وادار کرد تا به شدت به سمت آن برگردم.هنوز در باز نشده بود اما هرلحظه ممکن بود این قلبِ بی تاب من از سینه ام سرباز کند!دستانم یخ بست،پلک هایم سنگین شد،گویی میخواستند چشمانم را ببندند،پاهایم از قبل بی جان تر شدند.مگر این من نبودم که میخواستم هرچه سریع تر او را ببینم؟پس چرا آنقدر استرس داشتم؟پس چرا ماتم برده بود؟چطور میخواستم با او روبه رو شوم؟اصلاً چرا پرسیدم که کِی می آید؟تمام ذهنم پر شد از پوچی.حتی اسمم را هم در آن لحظه فراموش کردم.این استرس برای دیدن سورنا بود؟یا ترسی که از حقیقتِ سرنوشت داشتم؟.هرچه بود،من آن را دوست نداشتم.فقط دوست داشتم یکی باشد که بگوید"همه چیز خواب بود".بگوید کابوسی بود که دیگر تمام شد.ولیکن حسی که در من فریاد میزد،نامطلوب بود.نمیدانستم با آمدن سورنا،چه چیزی در انتظار من است!

در باز شد.قامتِ مرد من نمایان شد.مثل همیشه.استوار،خوش چهره،دلربا.همین ها دلم را لرزاند.قدم های سستم را به سمت در برداشتم.چهره اش کمی شک برانگیز بود.برخلاف منی که این یک هفته رنگ به رو نداشتم،او سرحال بود.تعجبم بیشتر شد با دیدن لبخند همیشگی اش.دستش پر بود از پلاستیک.نمیدانم چه چیزهایی در آنها بود.لبخندم نمی آمد.فقط نگاه کردن میخواستم.فقط زل زدن به آن چشم هایش را میخواستم.فقط میخواستم چهره ای که یک هفته از من نهان بود را وارسی کنم...تک تک اجزای صورتش را از نظر گذراندم.ته ریشی که تا به حال آن قدر بلند ندیده بودمش،به خوبی رخ نمایی میکرد.جلوتر رفتم،اما همانقدر ضعیف قدم برمیداشتم.شاید هرگز به این فکر نکرده بودم که با یک هفته نبودش چقدر دلتنگش خواهم شد.من حتی یک روز هم بدون دیدن سورنا نگذرانده بودم،و حال طعم انتظار،دلتنگی،حسرت و تنهایی را میچشیدم.او هم قدم به سمتم برداشت.با همان لبخندی که فقط خودش در زدن آن تخصص داشت.با کُتِ مشکی رنگی مارک دار.تیشرت دودی رنگ و شلوار دودی که به تن داشت،از همیشه مرا شیفته تر میکرد.حسرت،چیز بدی بود.حسرت داشتنِ کسی که صاحبش بودی اما از تو فرار میکرد، از تو امتناع میکرد.بدترین بدبختی دنیا بود.

من که غرق در نگاه کردنش بودم.اما گویی او حالش بهتر از من بود.همانطور که پلاستیک ها را زمین میگذاشت با لبخند به سمتم آمد.

-علیک سلام،مرسی خوبم شما خوبی پگاه خانوم؟

با این حرفش به خودم آمدم.از این بی حواسی ام لبم را گزیدم و نگاهش کردم.زبانم لال شده بود.لعنت به این زبانِ لال!کمی لبانم را کش دادم تا بلکه لبخندِ کذایی نقش ببندد.مثل همان روزهایی که از راه میرسید و با گفتن"خسته نباشی"از او استقبال میکردم،اما اینبار متفاوت تر بیانش کردم.

-سلام.خوش اومدی!

خسته که نبود،بود؟خسته من بودم که این یک هفته آوارِ زندگیِ نگونم را بر دوش کشیده بودم.

--خیلی ممنون.خب نمیخوای تعارف کنی بشینم؟

لبخندم به پوزخندی پنهان تبدیل شد.چقدر ساده حرف میزد.چقدر بی تفاوت بود.برایش مهم نبود چه گندی زده؟مگر پشیمان نبود؟اگر پشیمان نبود پس چطور جرأت کرده بود در چشمانم نگاه کند؟؟

روی مبلی که متعلق به او بود نشست.گویی دلش برای خانه اش تنگ شده بود که داشت تک تک اجزای اطرافش را از نظر میگذارند.درست مثل من،اما با یک تفاوت.او با لبخند،من با اشک های سیل شده بر گونه ام!

به منی که سرپا ایستاده بودم و با تعجب او را نگاه میکردم ،نگاه کرد.سرتاپایم را وارسی کرد.لبخندی تحسین آمیز،درست مثل همیشه زد.

-چقدر خوشگل شدی عروسک من!

با این جمله اش برقی از چشمانم عبور کرد.قلبم به تپش افتاد.پس،هنوز همان سورنای سابق بود.اگر نبود پس چرا مرا با همان لقبی که خودش برایم انتخاب کرده بود،مخاطب قرار داد؟دستانم به شدت میلرزید.گویی مثل دفعه های اولی که علاقه اش نسبت به خودم را میدیدم.دوست داشتم قلبم را آرام کنم.

وقتی دید که چیزی نمیگویم از سرجایش بلند شد.از خوشحالی چیزی نمیتوانستم بگویم.سورنا تمام دارایی من بود.چه خوب که هنوز متعلق به من بود و از اینکه اشتباه کرده بود پشیمان شده بود.تا وقتی به من برسد،سعی کردم لبخند بزنم.جلویم ایستاد و سرش را خم کرد تا صورت مرا ببیند.با لبخند این کار ها را میکرد.با خیال اینکه من هم با همان لبخند جوابش را بدهم نگاهش کردم که همزمان با من سرش را بالا آورد.نگاهم کرد.عمیق،پر از حرف های ناگفته و بعد با چیزی که گفت ناگهان مستقیم در عمق چشمانش فرو رفتم.

-خب...زن و شوهرم که نباشیم،دختر عمو پسر عمو که هستیم،مگه نه؟

چشمکی که زد باعث شد از عمق چشمانش،به بیرون پرت شوم.چطور این حرف را راحت زد؟چطور ممکن بود انقدر صریحانه حرف هایش را به صورتم بکوباند؟لحظه ای به این فکر کردم که کاش من هم مشتم را مثل حرفی که زد،حواله ی صورتش کنم تا بلکه کمی خالی شوم.اما نتوانستم.شاید این فقط سورنا بود که در این رابطه قوی مانده بود.با این حال سری تکان دادم.با همان پوزخند مسخره.با همان ذلت و خواری که خودم بوجود آورده بودم.من قاتل جان خودم بودم.رسماً خودم را احمق فرض کرده بودم.پلاستیک هارا برداشتم و همانطور از مقابلش گذر کردم و صدای تحلیل رفته ام را به گوشش رساندم.

-باید باهم حرف بزنیم سورنا!

صدایش از پشت سرم باعث شد بایستم و چشمانم را از شدت حرص روی هم بفشارم.

-درباره ی چی حرف بزنیم؟!

-چیزایی که هنوز واسم گُنگ و نا مفهومه!

-همه چیز کاملاً واضح و روشنه پگاه.من هیچ چیز گنگی نمیبینم!

ناگهان همین حرص،سرچشمه ی فریاد بغض آلود من،بر سر سورنا شد.

-میگم باید حرف بزنیم پس باید حرف بزنیم.انقدر منو تو شرایط سخت قرار نده.واسم توضیح بده که...

صدای آرام و خونسردش حرفم را قطع کرد.

-فعلاً خستم.میرم یه دوش کوچیک بگیرم.لطفاً بزارش برای بعد!

این را گفت و دیگر هیچ تعللی برای دیدن عکس العمل یا حتی ادامه ی حرف من نکرد.حال میفهمیدم که تغییر کرده است.حداقل قبلاً کمی حوصله برای حرف های من به خرج میداد اما بی حوصلگیِ الانش حرف های ناگفته ی مرا همانطور ناگفته باقی میگذاشت.سرد شده بود اما این سرد بودن را عادی جلوه میداد.طوری عادی که گویی از همان اول همینقدر با من سرد بوده.

دیگر آن لباس و زرق و برقی که داشتم،چشمم را میزدند.اصلاً چقدر احمق بودم که این تشریفات را به پا کرده بودم.باید همانقدر مثل خودش عادی رفتار میکردم.باید وقتی برمیگشت مثل خودش نسبت به همه چیز عادی برخورد میکردم.اما،مگر من سورنا بودم؟؟مگر من سورنا بودم که برایم اهمیتی نداشته باشد؟؟چطور اهمیت نداشت؟؟چرا نباید اهمیت نداشت؟؟مگر آنکه سرش به سنگی خورده باشد.خدایا،کمکم کن!

بغضی که گلویم را احاطه کرده بود،پایین فرستادم و مشغول آماده کردن میز شام شدم.شاید آخرین شامِ من و سورنا.شاید آخرین شبِ من در این خانه.شاید آخرین شبِ رویاییِ غم انگیز ما.نمیدانم اما این "آخرین"گفتن ها هم حتی مرا به جنون میرساند.چطور بدون او سر کنم؟فکر کردن به این مسئله مرا دیووانه میکرد.خدایا چرا مرا درک نمیکرد؟چرا پگاه را میکشت؟چرا پگاهی که عشقش را به پای این عشق گذاشته بود اینطور داشت تجزیه میشد؟شاید دختر بودن،احساساتی قوی میخواست.شاید دختر بودن،همان ضعیف بودن دربرابرِ عشقی قوی را تفسیر میکرد.یعنی سورنا مقابل احساساتش ایستاده بود؟؟حال دلم بی او تعریفی نداشت،ولی انگار حال او چه با من و چه بی من خوش بود.

حتی نفهمیدم چطور میز را چیدم.لحظه ای به خودم آمدم که روی صندلی نشسته بودم و با صدای سورنا نگاهم به سمتش کشیده شد.حوله ای که همیشه بعد از حمام دور گردنش می انداخت و لباس خانگی.یک شلوار راحتی مشکی و تیشرت سفید رنگ ساده و بی طرحش.همیشه ساده ترین ها را برمیگزید.شاید مرا هم بخاطر ساده و ابله بودنم انتخاب کرده بود که حال بتواند اینطور زمینم بزند!

-الان میتونیم حرف بزنیم.میشنوم!

چشمم را از ابروان گره خورده اش گرفتم و باز هم به کف آشپزخانه دوختم.پوزخندی زدم.

-اونی که باید شنونده باشه منم نه تو!

با همان اخمی که روی صورتش بود،صندلی را عقب کشید تا بنشیند.

-چی میخوای بشنوی؟اصلاً مگه چیزی هم برای گفتن مونده؟همه چیز توی همون برگه ای که به دستت رسیده،نوشته شده بود.اگه یادت رفته میتونم واست بخونمش!

مثل خودش اخم کردم.

-یعنی چی که چیزی برای گفتن نیست؟سورنا میفهمی داری چی میگی؟یا خودتو زدی به نفهمی؟این چه بندوبساطیه که راه انداختی؟هنوز مُهر محضر خشک نشده،اونوقت من باید برگه ای به دستم برسه که بفهمم زندگیم داره نابود میشه؟؟آره؟

-ببین پگاه..من حرفی ندارم که بخوام بزنم و همینطور توضیحی هم برای این تصمیمم ندارم!

پوزخندی زدم.این همه صراحت را کجا پنهان کرده بود؟این همه رُک بودن را کجا مخفی کرده بود؟اگر کور بودم قطعاً میگفتم که این سورنای من نیست که در مقابل من اشتباهاتش را تحسین میکند و حتی توجیهی برای آنها ندارد!

چشمانم را به زمین دوخته بودم تا مبادا به چشمانش خیره شوم و توان حرف زدن را نداشته باشم.سعی کردم کمی فقط کمی هم که شده احساسات را کنار بگذارم و حقیقت را از چشمانش بخوانم.اما خدا میداند که چقدر نگاه کردن به چشمانش در آن لحظه سخت و طاقت فرسا بود.

صدایم کاملاً تحلیل رفته بود.

-تـ....تویی که انقدر از این تصمیم رضایت داری و میگی هیچ حرفی نداری.پس این یک هفته کجا بودی؟این یک هفته از کی فرار کرده بودی؟از من؟یا از اشتباهت؟

لبخندش کش آمد.تعجب کردم.بیشتر و بیشتر،تا جایی که به خنده و بعد به قهقهه تبدیل شد.دیوانه شده بود؟خندید و خندید.زبانم بند آمده بود.کمی پیش خودم فکر کردم نکند حرفی را به اشتباه زدم یا کلمه ای را غلط به کار بردم.اما هیچ تفسیری از این خنده ی بی جایش نداشتم! وقتی خنده اش ته کشید،با همان لبخندِ به جا مانده از آن قهقهه نگاهم کرد و هنوز رگه های خنده ای که در صدایش موج میزد.

-خیلی بچه ای پگاه خیلی!

باز هم خنده اش اوج گرفت.اما اینبار کوتاه.

-تو چی فکر کردی؟فکر کردی این یک هفته زانوی غم بغل کرده بودم یا مثل تو خودمو حبس کرده بودم؟با رفتنم خواستم بهت بفهمونم که من بدون توام خیلی راحت میتونم به زندگیم ادامه بدم.لطفاً توام از این به بعد تلاش کن که بتونی بدون من به زندگیت ادامه بدی!

 

ناظر: @M.f

@آیلار مومنی@روژینا مرادی@سادات.۸۲@_NAJIW80_@َآتاماس@ساتوری@khakestr@16Nian@Hony.m@Heart@Sanaz87@shahrzad.rh ستایش@15Bita@Atarin@Atlas _sa@fiery_angle

ویرایش شده توسط rana.82
  • لایک 7
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت13

#آخرین باران

این را گفت و بلند شد.میان رفتن نگاهی به من کرد و باز هم به راهش ادامه داد.چه ساده گذر کرد از قلبِ به خون نشسته ی من.چه ساده گذر کرد از پگاهِ عاشق.چه ساده گذر کرد از سورنا.سورنایی که دیگر نمیشناختمش.دیوانگی هم حدی داشت.اما من مجنون شده بودم.آرام بلند شدم.نگاهی به آن میز شام انداختم.چقدر احمق بودم من.میز شام چیده بودم؟مگر اشتهایی هم باقی مانده بود؟؟از آشپزخانه خارج شدم و به سمت مبل تک نفری که مخصوص سورنا بود حرکت کردم.نمیدانستم حتی چطور راه میروم.نشستم،دستی روی دسته های مبل کشیدم،همانجایی که همیشه تکیه گاه دست های نیرومندش بود.سرم را روی آن گذاشتم و اولین اشک جاری شد.همانطور دومی و سومی و...قلبم به سینه میکوبید.بی واهمه،بی آنکه از رسوا شدن ترسی داشته باشد.پاهایم را جمع کردم و در آغوش گرفتم.راست میگفت،من زانوی غم بغل کرده بودم.اشک ریختم به بخت سیاهم.به شب های بعد از او.لعنت به شب های بعد از او.لعنت به منِ بی او.خدایا مگر من گناهم چه بود که اینقدر خوار و ذلیل شده بودم؟سورنا و این رفتار هایش یعنی چه؟یعنی مرگ؟یعنی مرا بکشد؟یعنی عاشق دل خسته اش را به آب و آتش بکشاند؟اگر این را میخواست،پس برنده شده بود.چون من دیگر توان زنده ماندن را نداشتم!

صدای قدم هایش که نشان میداد از پله ها پایین می آید،مرا وادار به بلند شدن کرد.اشک هایم را که بی وقفه میریختند پس زدم.همانطور که صدای پاهایش می آمد،صدای خودش را هم شنیدم.

-میگم پگاه،فردا مراسم سالگرد بی بیِ آره؟

اخم کردم.اخم کردم به بی رحمی اش.وقتی سکوتم را دید،جلوتر آمد.اما من سرم را پایین انداختم تا مبادا ضعفم را ببیند.مبادا سیل اشک هایم را ببیند.ولی مگر میشد نبیند؟وقتی خودم،با چشم های خودم شکستنم را میدیدم چطور انتظار داشتم او احمق باشد و نبیند؟شاید هم به وضوح میدید که من مُرده ام و فقط تظاهر میکرد که نمی بیند!

منتظر حرف بعدی اش بودم تا مرا سرکوب کند،اما در کمال تعجب نزدیک تر آمد و جلوی مبل زانو زد.نگاهم را دزدیم.نمیدانستم مقصودش از این حرکات ضد و نقیض چیست. هرچه بود مرا آشفته تر میکرد.صدای گرفته اش را گوش هایم را پر کرد.

-به من نگاه کن!

اما نتوانستم.بخدا نگاه کردن به چشمانش مرا ضعیف تر میکرد.مرا ذره ذره میکشت.کاش میتوانستم بگویم که چشمانش را ببندد تا آنوقت راحت تر بتوانم به چشمانش نگاه کنم.لب هایم را به دندان گرفتم،تا این بغض لعنتی نترکد.وقتی لجبازی مرا دید.کلافه سرش را به سمت راست برگرداند و دستی به پشت گردنش کشید.کمی بعد باز هم صدایش را شنیدم.

-پگاه میگم به من نگاه کن!

نگاه نکردم..باز هم نگاه نکردم و باز هم صدای سورنا.اینبار صدایش کمی بلند تر و محکم تر بود.

-با توام میگم نگام کن!

نگاهش کردم.نمیتوانستم از چشمانش آن سورنای قبل را ببینم.خودش را پشت نگاهش مخفی کرده بود.سکوت کرد و بعد لب زد.

-ببین پگاه...باور کن این به نفع دوتامونه.ازدواج منو تو از اولشم یه تصمیم عجولانه و اشتباه بوده.ما باید الان خوشحال باشیم که هنوز وابستگی آنچنانی بهم دیگه نداریم.باید خوشحال باشیم که زود متوجه شدیم که تصمیم اشتباهی گرفتیم.مطمئن باش اگه از این فراتر بریم رنگ خوشبختی رو نمیبینیم!

همین؟!وابستگی چندانی بهم نداشتیم؟یعنی از عمق وابستگی ام نسبت به خودش بی خبر بود؟یعنی نمیدانست بدون او نفسم میگیرد؟نمیدانست اگر برود چشمان مرا دریاچه ی غم میگیرد؟چقدر بی رحم شده بود.چقدر از من فاصله گرفته بود.سورنا مرا نمیدید.تصمیمش را به نفع هردویمان گرفته بود؟حتی با اینکه روبه رویم در نزدیک ترین فاصله از من نشسته بود اما حسرتانه دلتنگش بودم.این نبود آن سورنا.من همان را میخواستم،اما دیر بود!

اشک هایم جاری شدند.همان اشک هایی که باعثش سورنا بود.دیگر تحمل نداشتم بغضم را در گلو خفه کنم.باید میشکستم.منکه بارها شکسته بودم،اینبار هم میتوانستم بشکنم.با صدایی تقریباً بلند گریه ام اوج گرفت.اما گویی این گریه و سیل اشک ها او را کلافه میکرد که صدای بم شده اش باز هم بر گوشم نشست.

-بسه دیگه پگاه...خواهش میکنم گریه نکن.خودت که میدونی از گریه و زاری خوشم نمیاد.چرا اینطوری میکنی با خودت؟!اوقات تلخی نکن عزیزم،بزار این دم آخری با خاطره های خوب از هم جدا بشیم،دلم نمیخواد فردا پس فردا که ازم یاد کردی بدیام یادت بمونه.دلم میخواد فقط همین لحظات خوشی که داشتیم منو یادت بندازه.بزار اون قدری خوب از هم جدا بشیم که یه درس عبرت واسه اونایی که مثل ما با یه تصمیم عجولانه،اشتباه ازدواج کردن باشیم!

دستانم میلرزید.گریه امانم نمیداد.حتی نمیشنیدم چه میگوید.فقط جاهایی که از جدایی حرف میزد گوش هایم تیز میشد و بیشتر میمردم.کاش عاشقش نمیشدم.کاش همانطور در گذشته باقی میماندم.کاش با سورنا رو در رو نمیشدم.کاش فقط همان دختر سرزبان داری که یک محل از خانم بودنش میگفتند باقی میماندم.لیاقتم را نداشت؟!مگر لایق تر از او هم برای من وجود داشت؟!خدایا چه بر سرم آوردی؟!نامردیست که اینطور ذلیل شوم.زنی که عاشقانه از عشقش جدا شد؟

همانطور باز هم کلافه دستی به گردنش میکشید،به خیال خود میخواست با مزاح گویی جو را عوض کند.

-اشتهامون که کور شد،لااقل یه چایی بده گلویی تازه کنیم. اندازه یه کتاب حرف زدم بابا دهنم کف کرد!

پوزخند زدم.خسته بودم و خسته تر شده بودم.اینبار حرف های سنگینِ سورنا که روی سرم سنگینی میکرد مرا خسته کرده بود.آرامشی داشت که همیشه به دنبالش بودم.این چشم هایی که درمقابلم بود آسوده بودند.اگر ثانیه ای دیگر در آنجا میماندم خفه میشدم.کمی خودم را کنار کشیدم تا بفهمد که میخواهم بلند شوم.خودش را کنار کشید.همانطور با لبخند نگاهم میکرد.اما من قدم هایم سست تر شده بودند.حتی نمیدانستم چطور خودم را به اتاق برسانم.آنقدر حواسم پرت بود که تعادلم را از دست دادم،اما تا خواست دستم را بگیرد دستم را به نشانه ی "نه" بالا گرفتم و بالاجبار به کمک مبل خودم را سرپا نگه داشتم.حتی حاضر نبودم دیگر نگاهش کنم چه برسد به اینکه بخواهم کمکم کند.مرا از پای درآورده بود،آنوقت میخواست کمک کند بایستم؟!چه توقعاتی!

همانطور که تلو تلو خوران داشتم میرفتم جلو آمد. نگرانی در صدایش موج میزد.

-حالت خوبه پگاه؟! چیشد یهو؟فشارت افتاد؟میخوای بریم دکتر؟

ترس داشتم.با همان ترس در چشمانش نگاه کردم و لبان خشکیده ام را کمی از هم باز کردم تا بگویم"نه".نمیخواستم دیگر کسی نگرانم شود،حتی او!

-نـ..نه..خـوبم!

-ولی آخه!

-خـوبم!

روی تخت دراز کشیدم.حتی توان عوض کردن لباس هایم را هم نداشتم.میدانستم که آرایشم روی صورتم کاملاً پخش شده بود اما مگر رمقی برای پاک کردنشان داشتم؟دلم گرفته بود.یاد حرفش افتادم."مراسم سالگرد بی بی"فردا بود دیگر،مگرنه؟نمیخواستم حتی درآنجا حضور داشته باشم ولی حتی نمیدانستم با این وضعیتی که پیش آمده بود چطور باید سر میکردم؟اصلاً چطور قرار بود به بقیه بگوییم؟مامان سیما با شنیدن این خبر خوشحال میشد؟؟یعنی راضی بود که ما طلاق بگیریم؟از دل او که خبر نداشتم،اما دل من عجیب هوایش را کرده بود.دلم همان دلداری هایش را میخواست.دلم آغوش مهربان مادرانه اش را میخواست.نگاهی به ساعت کردم،هشت شب بود.بعید میدانستم که در آن ساعت از شب بدون دیدن فیلم مورد علاقه ی همیشگی اش بخوابد.به صدای قلبم گوش کردم و موبایلم را از روی میز کنار تخت برداشتم.اگرچه رابطه اش با من زیاد گرم نبود،اما حقی به گردنم داشت.حق این چندسال که درکنارشان زندگی کرده بودم!

با قدم هایی نه چندان استوار همانطور که شماره اش را میگرفتم به سمت بالکن رفتم و در هوای آزاد نفس عمیقی کشیدم.هنوز بغض داشتم.بغضِ جدایی.بغضی از جنس حقارت.حقارت بعد از آن همه خاطرات شیرین.خاطرات شیرین من و سورنا.من و سورنایی که نمیدانم چه سرنوشتی در انتظارمان بود.سرنوشتی که بشدت از آن بیزار و متنفر بودم.

چند بوق زد و صدای مهربانش در گوشم پیچید.

-الو؟...سلام پگاه جان!

"پگاه جان"دلم برای این لفظ تنگ شده بود.یاد همان روزهایی افتادم که مرا اینگونه مادرانه صدا میزد.چشمانم را بستم و با همان بغضی که سعی در پنهان کردنش داشتم زمزمه کردم.

-سلام مامان سیما...خوبین؟

مهربان بود،اما نمیدانم چرا به قول سورنا نسبت به رابطه مان حسادت میکرد؟چرا گاهی لجبازی میکرد و مرا در دورهمی های خانوادگی کم میشمارد.شاید میخواست نهایت عشقش به پسرش را به رخ بقیه بکشد.در این بازی او برنده شده بود.دیگر پسرش را نداشتم.دیگر سورنا متعلق به مادر و خانواده اش بود.شاید راست میگفت سورنا.شاید اشتباه بود این رابطه.اما هیچ عشقی اشتباه نیست..اگر هم اشتباه یا گناه است،باز هم برای من شیرین است!

صدای دلنشینش را شنیدم.

-ممنون خوبم.خودت خوبی؟

-مـ..منم بد نیستم.عمو فریبرز خوبه؟

میدانستم از این زنگ زدنِ بی دلیل به شک و تردید افتاده بود.

-عموت یکی دو روزی میشه رفته مشهد،برای ادا کردنِ نذرِ بی بی،احتمالاً فردا هم نتونه بیاد!

مکثی کرد.

-چیزی شده پگاه جان؟خیره این موقع زنگ زدی...اتفاقی که نیفتاده خدایی نکرده؟سورنا حالش خوبه؟

دستم را جلوی دهانم گرفتم تا هق هق نکنم.اشکی جاری شد،بغضم را پایین دادم.

-نه نه مامان سیما.همه چیز خوبه.سورنا هم خوبه.فقط زنگ زدم حالتونو بپرسم،دلم براتون تنگ شده بود!

گویی جا خورده بود که کمی سکوت کرد.

-فردا مراسم سالگرد بی بیِ.به سورنا هم یادآوری کن.فردا زود بیاین.همه هستن،شما قبل از همه باید اینجا باشین!

طوری حرف میزد که انگار حرفم را نشنیده بود.توقعی هم نداشتم.این زن هم مغرور بود به اندازه ی یک دریا.حالا میفهمیدم ساشا این غرور را از چه کسی به ارث برده است.عمو فریبرز که خصلت های مردانه ی خودش را داشت،اما این زن عجیب بود.نمیدانم چرا،اما با این حال من او را دوست داشتم!

-چشم.من به سورنا میگم که فردا حتماً بیایم.اگه چیزی نیاز داشتین حتماً بگین که تهیه کنیم!

-ممنون عزیزم.نیازی نیست،همه کارا انجام شده. دیگه کاری نداری؟تلفن خونه داره زنگ میخوره!

-نه برین بسلامت.فعلاً خداحافظ!

-خداحافظ!

هردو دستم را روی نرده گذاشتم و به حیاط نگاه کردم.ارتفاع زیاد بود.حداقل از طبقه ی ششم که ما مستقر بودیم. اگر پرت میشدم قطعاً مغزم متلاشی میشد.همانطور که به این چیزها فکر میکردم در اتاق به صدا درآمد.دیگر حوصله ی حرف زدن با سورنا را نداشتم.میخواستم سریع روی تخت دراز بکشم تا فکر کند خوابم اما تا برگشتم،در را باز کرد و وارد اتاق شد.لبخند از لبانش محو نمیشد.بخاطر جدایی از من اینقدر خوشحال بود؟

جلوتر آمد و یکی از دست هایش را در جیب شلوارش برد و دیگری را به گردنش کشید.آرتروز گرفته بود امروز؟لبخندش کمرنگ تر شد.منتظر بودم چیزی را که میخواهد را بیان کند با همان تردیدی که در نگاهش میدیدم.

-بنظرم...فردا موقعیت خوبیه که به همه اعلام کنیم!

 

ناظر: @M.f

@آیلار مومنی@روژینا مرادی@سادات.۸۲@_NAJIW80_@َآتاماس@ساتوری@khakestr@16Nian@Hony.m@Heart@Sanaz87@shahrzad.rh ستایش@15Bita@Atarin@Atlas _sa@fiery_angle

https://forum.98ia2.ir/topic/3432-معرفی-و-نقد-رمان-آخرین-باران-rana82-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?do=getNewComment

https://forum.98ia2.ir/topic/3537-شخصیت-رمان-آخرین-باران-رعنا-رضازاده-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?do=getNewComment

 

ویرایش شده توسط rana.82
  • لایک 6
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت14

#آخرین باران

آتش گرفتم.بدنم گُر گرفت.گویی سطل آب جوش را روی سرم خالی کردند.خفه شدم.چشمانم سوختند.چه کسی از طوفان درونم خبر داشت؟چرا امشب تمام نمیشد؟چرا حرف های سورنا ته نمیکشید؟چرا؟چیزی نگفتم.آن شب به معنای واقعی لال شده بودم. وقتی سکوتِ بی وقفه ام را دید،جلوتر آمد.صاف ایستاد و باعث شد تا سرم را برای دیدنش کمی بالا ببرم.

-فردا همه جمع میشن خونه ی بابا.بهتره این قضیه رو با همه در میون بزاریم.اینطوری دیگه وقتمونم تلف نمیشه!

بی توجه به حرفش،بی رمق به سمت کمد لباس هایم رفتم و صدای آرام و گرفته ام را به گوشش رساندم.

-اینا رو چرا داری به من میگی؟!تو که خودت بریدیو دوختی!

-پگاه من صلاحِ هردومونو میخوام...

پوزخندی زدم و برگشتم.سرفه ام گرفت،حالم خوب نبود.اما حفظ ظاهر کردم.

-صلاح؟!خوبه.نمُردیمو معنی صَلاح رو هم فهمیدیم!

"پوف"ی کرد.

-بهتره یکم جدی باشیم!

اینبار پوزخندم پررنگ تر شد.

-مگه تا الان داشتی شوخی میکردی پسرعمو؟!

کلمه ی "پسرعمو"را عمداً به کار بردم.خودش گفته بود پسرعمو دخترعمو هستیم دیگر،مگرنه؟!پس بهتر بود تا مثل خودش رفتار کنم،حرف بزنم،فکر کنم.شاید اگر مثل او میشدم،دل کندن را هم راحت تر می آموختم.شاید اگر مثل او میشدم این زندگی را راحت تر رها میکردم."کمی به جای سورنا بودن،برایم لازم بود! "

اخم کرد.اخمی جدی و کلافه.عمیق نگاهم کرد.

-نه شوخی نبود.اتفاقا تا قبل از امشب سعی کردم همه چیزو به شوخی بگیرم،اما نشد.میدونی چرا؟چون همیشه سعی کردم از درِ شوخی وارد بشم تا مبادا ناراحتت کنم.چون اونقدری از این زندگی بیزار شدم که حتی جدی بودنامم رنگِ شوخی گرفته.اونی که جدی نیست تویی میفهمی؟یکم به خودت بیا و سعی کن با حقیقت کنار بیای پگاه!

به سرعت و عصبانیت از اتاق خارج شد.بی آنکه بفهمم من هم در مقابلش اخم کرده بودم.کمی صورتم را میان دستانم فشردم و بعد با لباسی که در دست داشتم به سمت رختکنِ اتاق رفتم.این هم از آخرین شبِ دیدار!

***

با احساس گرمای شدیدی از خواب بیدار شدم.سرمای شمال و خوابیدن در ماشین کار دستم داده بود.سردرد داشتم اما حتی نمیتوانستم از جایم تکان بخورم.هرچه توان داشتم جمع کردم و بلند شدم. تلو تلو خوران به سمت در اتاق راه افتادم.کمی آرام سعی کردم دستگیره را بچرخانم.با گرفتن دستگیره سردی اش درونم نفوذ کرد.دوست داشتم زیر دوش آب یخ میماندم بی آنکه به کوچک ترین چیزی فکر کنم.تشنه ام بود و دهانم خشک شده بود.شاید این آتشِ حرف های امشبِ سورنا بود که در من شعله ور شده بود.

  پاهای برهنه ام را که روی پله ها میگذاشتم سردم میشد.تب و لرز داشتم و این را اصلا دوست نداشتم.همیشه سرماخوردگی مرا ضعیف تر از قبل میکرد.شاید تا 4یا5 روز وضعم همین بود.سورنا روی مبل درخواب عمیقی فرورفته بود.نگاهم را از چهره اش گرفتم.

وارد آشپزخانه شدم و از یخچال مسکنی برداشتم و با یک لیوان آب خوردم.حس میکردم همه جا میچرخد.کمی دستم را به یخچال تکیه دادم تا به حالت عادی برگردم.چشمانم سیاهی میرفت و این نیز بخاطر گرسنگی این دوروز بود.اشتها نداشتم اما برای اینکه ضعف نکنم مجبور بودم چیزی بخورم.کمی شکلات از کابینت بیرون آوردم و پشت میز نشستم.تاریک بود اما ساکت.صدای شب بود فقط.صدای سکوت.آرامشی مطلق.مثل مرگ.کاش شب تمام نمیشد،تا آرامش داشته باشم.تا سورنا در همین خانه بماند.کاش امشب تمام نمیشد.کاش...

با صدای خواب آلود و دورگه اش از افکار چند دقیقه پیش بیرون آمدم.هنوز حتی چیزی هم نخورده بودم.نگاهش کردم.

-چرا اینجا نشستی؟چیزی شده؟

چیزی نشده بود؟چطور خونسرد بود؟این مرا ذره ذره میکشت!چشم از او گرفتم و بیخیال شکلات شدم و در دلم گفتم"گوربابای گشنگی"همینکه خواستم از پشت میز بلند شم سرگیجه ی بدی که گرفتم باعث شد لحظه ای تعادلم را از دست بدهم،اما با حلقه شدن انگشتان دستش دور بازویم تعادلم را حفظ کردم.چشمانم را بستم تا به حالت عادی برگردم.امشب شب مرگم بود.خدایا امشب تمام نشود!

دستم را از دستش بیرون کشیدم و به راهم ادامه دادم که صدایش را شنیدم.

-صبر کن پگاه..

ایستادم تا گوش دهم.

-بیا اینجا ببینم.بیا بشین برات مسکن بیارم!

برگشتم.نگاه بی روحم را در همان تاریکی به مردمک چشمانش که برق میزد دوختم.پوزخندی زدم و با صدای گرفته ام آن سکوت کوتاه را شکستم.

-خودم خوردم.تو برو بخواب!

دیگر منتظر هیچ چیز دیگری نشدم.از پله ها که بالا میرفتم باز هم خاطره ها برایم زنده میشدند.تک تک لحظات باز هم جان گرفتند.

چشمانم را بستم و با مرور خاطرات شیرینِ تلخ به خواب رفتم.

***

لباس های مشکی‎ام را بر تن کردم.عطری که سورنا قبل از عروسی برایم هدیه خریده بود را زدم.آرایش چندانی نکرده بودم.حالم کمی بهتر شده بود اما فقط کمی!احساس سردرد شدیدی داشتم حتی بدتر از دیشب.کم کم داشت دیر میشد.مامان سیما گفته بود قبل از بقیه آنجا باشیم اما با این حال حتی آخر هم نمیرسیدیم.کمی به خودم فشار آوردم تا درد را تحمل کنم.باید باز هم قرص میخوردم وگرنه تاب نمی آوردم.

کیفم را برداشتم و بیرون از اتاق رفتم.سورنا را ندیدم.طبقه ی پایین رفتم و روی نزدیک ترین مبل نشستم تا بیاید.ساعت نزدیک چهار بود و هوا هم رو به تاریکی.کم کم به فصل پاییز داشت نزدیک میشد و ساعات روز هم کوتاه تر. شب ها طولانی شده بودند.مثل همین دیشب که برای من طولانی ترین شب عمرم بود. آن قدر که قلبم به درد آمده بود.آنقدر که توان نفس کشیدن را نداشتم.

در فکر فرو رفته بودم که صدای مردانه اش گوش هایم را نوازش کرد.

 -آماده ای؟بریم؟

نگاهش کردم.مثل همیشه مرتب.مثل همیشه دلم را از جا میکند.چشمانش چیزی نمیگفتند اما لب هایش لبخند داشتتند.نمیدانم چرا دیگر سورنا برایم رنگ غریبه را گرفته بود.نه خودِ سورنا،بلکه لحنش،رفتارش،طرز حرف زدنش برایم هفت پشت غریبه بودند.

جلوتر آمد.

-رنگت چرا پریده؟حالت هنوز بده؟

چقدر مسخره بود این سوال!نمیدانست خوب نیستم.هم جسماً و هم روحاً.

-من خوبم...بریم!

دستی به موهای لختش کشید.

-خیلی خب،اگه حالت اوکیه پاشو بریم!

 نفسی از درد کشیدم و بلند شدم.

-بریم!

تکیه اش را از دیواره ی آهنیِ آسانسور گرفت و دستانش را در جیبش برد.

-مشکی بهت میاد!

لبخند تلخی زدم.تبحر خاصی در تعریف کردن از من داشت،اما من دیگر کسی نبودم که از یک تعریف سورنا به وجد بیایم.من عاشق سورنای خودم بودم. این سورنا زمین تا آسمان فرق کرده بود.خدا میداند چقدر با خودش کلنجار رفته بود تا بحث طلاق را پیش بکشد!

وقتی دید چیزی نمیگویم او هم دیگر سکوت کرد.در آسانسور باز شد و اول من و بعد هم سورنا بیرون آمدیم.به سمت پارکینگ رفتیم.سوار ماشین شدیم که سورنا انگار که چیزی یادش افتاده باشد به سمتم برگشت.

-راستی با ماشین من جایی رفته بودی؟!            

کمی جا خوردم،اما با فکر اینکه ماشین را مقابل خانه پارک کرده بودم "لعنت"ی نثار خودم کردم و لحنی بی تفاوت بر زبانم جاری کردم.

-آره،ببخشید بی اجازه برداشتمش!

همانطور که کمربندش را میبست زمزمه اش را شنیدم.

-مشکلی نیست!

بعد از سکوتی طولانی ماشین را به حرکت درآورد و با سرعت دل از آن پارکینگِ تاریک کند.کمی که گذشت نمیدانم چرا اما همانطور که به روبه رو و به خیابانِ شلوغ نگاه میکردم زبانم بر این جمله چرخید.

-اگه نیام چی؟

ترافیک بود.بخاطر همین پشت سرِ ماشینی توقف کرد و بعد به سمتم چرخید.

-کجا نیای؟!

-دادگاه!

دستانش را از روی فرمان برداشت و هردو را بین موهایش برد.کمی که گذشت صدای بم شده اش گوشم را پر کرد.

-همین امشب باید همه چی واسه همه روشن بشه.نمیخوام دیگه کشش بدیم.به همه میگیم توافقی جدا میشیم!

پوزخندی آشکار زدم.

-کدوم توافق؟!تو داری به جای منم تصمیم میگیری!

کمی سکوت کرد.

-سه دنگ خونه که به نام توعه...

با تعجب نگاهش کردم. متعجب از حرف نامربوطش نسبت به بحثِ پیش رو!

اما حرف بعدی اش باعث شد هضم جملاتش برایم آسان تر شود.

-سه دنگ دیگه رو هم میزنم به نامت،بیا دادگاه توافقی جداشیم!

نمیدانستم نسبت به این حرفش چه عکس العملی باید نشان دهم.اصلا نمیفهمیدم این همه عجله دیگر برای چه بود؟خانه به چه درد من میخورد وقتی قرار بود بدون سورنا در آن زندگی کنم؟!با خودش چه فکری کرده بود که همچین حرفی را بر زبانش آورده بود؟!

فقط گفتم:

 -درکت نمیکنم واقعاً...

دنده را عوض کرد و دور برگردان زد.

-هیچوقتم نمیتونی درک کنی!چون تو عاشقی ولی من...

همانطور که پوزخندی کنار لبم نشسته بود وسط حرفش پریدم.

-ولی تو عاشق نیستی!

 صدای "آه"ی که کشید مرا کلافه تر کرد.به جایی رسیده بودیم که دیگر حرف هایی را میزدیم که از ما بعید بود.از ما؟ مایی وجود نداشت."ما"دیگر مرده بود.رابطه ی ما به ته کشیده بود.شاید این آرزوی خیلی ها بود.همان هایی که شب عروسی هم با حسرت نگاهمان میکردند.اما حتی اگر من هم جای آنها بودم حسرت میخوردم.به عشق و خوشبختی که میان من و سورنا بود حسرت و غبطه میخوردم.حالا بیزار بودم از این رابطه ی سردِ من و سورنا!

ناظر: @M.f

@آیلار مومنی@روژینا مرادی@سادات.۸۲@_NAJIW80_@َآتاماس@ساتوری@khakestr@16Nian@Hony.m@Heart@Sanaz87@shahrzad.rh ستایش@15Bita@Atarin@Atlas _sa@fiery_angle

ویرایش شده توسط rana.82
  • لایک 7
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت15

#آخرین‎باران

صبرم از این جو بینمان به جایی رسید که حس کردم درحال خفه شدن هستم.نفسم حبس شد.عصبی و کلافه شدم از خونسردی اش.با عصانیت صدایم را بالا بردم.

-نگه دار!

جا خورد.سرش را به سمتم برگرداند اما بخاطر اینکه حواسش پرت نشود باز برگشت.

-چته پگاه؟چی میگی؟

چشمانم را از فرط کلافگی بستم و باز کردم.

-گفتم نگه دار میخوام پیاده شم!

سکوت کرد.من سکوت نمیخواستم.من هوا میخواستم.دیگر تاب نیاوردم و با صدایی که تحلیل رفته بود زمزمه کردم.

-میگم نگه دار سورنا..

پوزخندی گوشه ی لبش نقش بست.فشار دستش روی فرمان بیشتر شد.

-زحمت بیخودی نکش.دیگه داریم میرسیم.فقط خواهشاً دیگه با اعصاب من بازی نکن!

فک منقبض شده ام میلرزید.بغض در جای جایِ گلویم نشسته بود.شیشه ی ماشین را پایین دادم.تنها کاری که میتوانستم برای بلعیدنِ مولکولی اکسیژن انجام دهم همین بود.اینبار صدای پر از حرصش را شنیدم.

-بده بالا اونو.همین دیشب داشتی تو تب میسوختی مگه حالیت نیست؟

تعجب کردم.اما نه اینکه بروز دهم.از کجا میدانست من تب کرده بودم؟دستش هم به من نخورد چه برسد به اینکه بفهمد چه مرگم بوده.شیشه را بالا نکشیدم اما سرم را داخل آوردم.چیزی نگفتم.از ترس آنکه بغض مجال ندهد.اشک هایم سیل شوند و من باز هم آدم ضعیفِ این رابطه باشم.هه..مگر جز این بود؟اگر ضعیف نبودم چرا کار به اینجا کشیده بود؟

کمی که گذشت خودش به حرف آمد.

-وقتی خوابیدی اومدم اتاقت دیدم تب داری.چند باریم سرفه کردی.فهمیدم وضعت خرابه، برات حوله گذاشتم.

مکث کرد.برای گفتن حرف هایش تردید داشت.برخلاف همیشه!

-مثل همیشه بدجور سرماخوردی!

"مثل همیشه".هنوز به یاد داشت.دیگر حتی جای امیدی هم باقی نمانده بود.برای اینکه دیگر حرفی اضافه تر از این نزند بحث را عوض کردم.البته برخلاف میلم.چون اگر الان نمیگفتم،بعداً گندش درمی آمد!

-فرزاد زنگ زده بود...

بدون اینکه واکنشی نشان دهد جوابم را داد.

-خب؟چی میگفت؟

-اگه لطف کنی وقتی جایی میری اون تلفنتو روشن بزاری دیگه کسی مجبور نمیشه سراغتو از من بگیره منم مجبور نمی شم دروغ تحویل اینو اون بدم!

صدای بم شده اش را شنیدم.

-پگاه خوبه همین الان گفتم با اعصاب من بازی نکن.میگم چی میگفت؟

خونسردانه پاسخ دادم.

-میخواست بدونه کجایی.گفتم رفتی سفر برای بستن قرار داد.عصبی بود از دستت!

سرش را نامحسوس تکان داد.

-خیلی خب...مرسی از اینکه چیزی درباره ی این قضیه چیزی بهش نگفتی.هنوز وقتش نیست فرزاد بدونه.خانواده در اولویتن!

پوزخند،تنها عکس العمل من نسبت به این حرفش بود!

***

رو به روی درب آهنینِ مشکی رنگ ایستادیم؛کنارم ایستاد و زنگ را فشرد.صدای مریم بغضم را بیشتر کرد.

-خوش اومدین..بیاین بالا همه منتظرن!

زنی پر شور بود.همیشه دوست داشتم در زندگی زناشویی همانند او قوی و سرزنده باشم.همانطور هم بودم،اما این آخری ها پیر شده بودم.شاید ذهنم،شاید چشمانم،شاید قلبم،همه و همه پیر شده بودند!

داخل حیاط شدیم.شلوغ بود و پر از صدا.چیزی که این چند وقت ازش دور بودم.صدای بچه هایی که در حیاطِ درندشتی میدویند به دنبال یکدیگر و جیغ و دادهایشان از اینکه همدیگر را ناغافلانه میگرفتند.آرام کنار هم قدم برمیداشتیم.گویی او هم دلش میخواست کمی با من قدم بزند،هرچند ناخواسته."کمی در کنار او قدم زدن،برایم لازم بود"!

غنچه های تازه شکفته ی کنار باغچه و عطر گل های شاداب مرا از خود دور میساخت.مرا یاد روزهایی می انداخت که در اینجا در این خانه کنار این خانواده زندگی کرده بودم.همانقدر آشنا بودند برایم.تمام اجزای خانه،تک تک درختانِ این حیاط همان هایی بودند که برای اولین بار قدم بر زمینِ این خانه گذاشته بودم.زیباییِ غیرقابل وصفی بود.همین نسیمِ بهاری،همین عطر گل ها،همین صدایِ بچه ها کمی مرا سرپا نگه میداشت.همیشه از سکوت های مرگ بار ترس داشتم!

به خانه که رسیدیم صدایی کودکانه و آرامش بخش مرا به سمتش برگرداند.

-خاله.خاله پگاه..خاله پگاه!

نمیدانم اما همین صدای زیبا و کودکانه لبخند بر لبانم آورد.به سرعت به طرفم آمد اما تا خواست در آغوشم جای بگیرد،خودم را عقب کشیدم.

-سرما خوردم سامیاری ببخشید...خوبی عزیزم؟

با زدن این حرف کمی فاصله گرفت.گونه اش را نوازش کردم.

-آره خاله خوبم.دلم براتون تنگ شده بود.چرا دیگه نمیاین خونه ی ما؟

نگاهم به سورنا افتاد که با لبخند به او و شیرین زبانی هایش چشم دوخته و اصلاً مرا نمیدید.باز به سامیار نگاه کردم.

-ببخشید خاله جون سرم شلوغ بود عمو هم کاراش زیاد بود نتونستم. الانم که سرما خوردم. ولی قول میدم بعدا با یه ماشین کنترلی خوشگل بیام خونتون..خوبه؟

از فرط خوشحالی بالا و پایین پرید.

-مرسی خاله پگاه.مرسی.خیلی دوست دارم!

لبخندم تلخ شد.زهر شد.سامیار بعد از تخلیه کردن خوشحالی اش به سمت سورنا رفت.

-عمو میشه شمام بیاین با خاله؟بابام برام یدونه هواپیما کنترلی خریده بود ولی میخوام بدمش عمو ساشا آخه بابام گفت بده عمو ساشا سوارش بشه برونه، اون هواپیما دوس داره!

سورنا سامیار را بلند کرد و در آغوشش گرفت و بعد لبخندی زد.

-من دستم به این بابات برسه...

سامیار که فکر میکرد سورنا این حرف را به جدیت زده با ناراحتی لب هایش را برچید.

-نه عمو به بابام کاری نداشته باش اون کاری نکرده؛میشه ببخشیش؟

سورنا تک خنده ی کوتاهی کرد و او را روی زمین گذاشت.

-فعلاً که دارم میرم تو عمو، ولی اگه دیدمش حتماً حسابشو میرسم!

-باشه عمو ولی نگی من چیزی گفتما!

اینبار سورنا کمی بلند تر خندید و لُپ سامیار را کشید.

-ای پدرسوخته.بدو برو بازیتو کن.شیطون!

سامیار با سرعت و خنده از ما دور شد و من تازه متوجه شدم که با لبخندِ عمیقی به آنها خیره شده ام.سورنا کمی نگاهم کرد.

-بریم تو دیگه زشته!

لبخندم محو شده بود و همین باعث شده بود سورنا هم به حالت جدی خودش برگردد.وارد سالن بزرگ پذیرایی که شدیم،نگاه ها به سمتمان چرخید.سرم داشت گیج میرفت از حجم عظیم جمعیت.همه را از نظر گذراندم.عمه مهوش، خانمی که با لباسی مشکی و پر از گیپور هایی که به خوبی سلیقه و غرورش را به رخ میکشید.نفر بعدی که در کنارش نشسته بود آقا رضا همسرش بود که همیشه از عمه مهوش دستور میگرفت،گرچه دوست نداشت کسی از این زاویه به این مسئله نگاه کند اما،هرکسی با یک نگاه میفهمید که چخبر است.هانیل دخترعمه ی من و همچنین سورنا، دختری جسور و بی پروا در هر مورد،که نسبت به او حس خوبی نداشتم.دختری که نامربوط به گذشته ی سورنا هم نبود.هلنا خواهر دوقلویش دختری ساکت و بی آزار که همیشه معصومیت خاصی درچشمانش میدیدم.از جنس مادر و خواهرش نبود.حداقل کمی! هردو مانتوی مشکی دخترانه و گران قیمت با کیف و کفش ست.همیشه گران ترین لباس های شهر از آنِ آنها بود.شاید با این کار میخواستند پولدار بودنشان را به رخ بکشند.کمی جلوتر رفتیم و جمعیت برایم پررنگ تر شدند.خیلی از کسانی که نمیشناختم.خیلی از کسانی که شاید فقط یکی دوبار دیده بودمشان و خیلی از کسانی که از همین خانواده بودند.خواهر بزرگ ترِ بی بی که نامِ پرآوازه اش در فامیل زبانزد بود."ایران"خانم.اسمش پرابهت بود.عصایی به دست داشت و با آن اخم غلیظش هرکسی را از خود دور میکرد اما با این حال تمامی افرادِ خاندان ملزم به اطاعت از او بودند.ساشا را دیدم.کت و شلواری مشکی.به همراه کراوات طوسی رنگی که به خوبی غرور و استوار بودنش را به رخ میکشید.گویی غرور در بعضی از افراد این خاندان ذاتی بود.خاندان "معتمدی". من هم از آنها بودم اما به اندازه ی اینها مغرور نبودم.

ساشا روی مبل تک نفری پا روی پا انداخته بود و مشغولِ از بالا نگاه کردن دیگران بود.کلافه به نظر میرسید.لابد بخاطر این بود که در این همه سروصدا و شلوغی حضور داشت.معلوم بود که این جو را مجبوراً تحمل میکند و دوست دارد سریع تر خارج شود!

چشم از او برداشتم و گیسو را دیدم.همینطور که با دیگران احوالپرسی میکردم به او رسیدم.دستانش را برای به آغوش کشیدنم باز کرد اما من دستم را بالا گرفتم.

-سرماخوردم گیسو بانو ببخشید!

کمی نگاهم کرد.

-ببین رفتی برگشتی چه بلایی سرخودت آوردی مادر!

تنها لبخند زدم.

-الان خوبی پگاهم؟سفر چطور بود عزیز دلم؟

لبخندم به تلخی گرایید.

-خوبم نگران نباش.جات خالی گیسو بانو!

لبخندی زد و مرا به سمت مبلی برد که روی آن نشسته بود،میان راه مامان سیما را دیدم.دلم خواست او را هم در آغوش بگیرم اما نمی شد.به هرحال امشب خبری که خوشحالش میکرد را میشنید.لباسی به رنگ مشکی و کاملاً رسمی که شخصیتِ با کمالات او را به رخ میکشید.لبخندی بالاجبار زدم و از گیسو جدا شدم.احساس سنگینی میکردم.سنگینیِ نگاه دیگران.همیشه این بارِ سنگین را در مواقعی که در یک جمعِ خانوادگی بودیم باید تحمل میکردم.اما این حجم از سنگینی فقط بعد از اینکه بقیه متوجه ازدواج کردن من با سورنا شدند به وجود آمد.البته قبل از آن هم چنگی به دل نمیزد!

بدون آنکه به چیزی توجه کنم رآغوشش گرفتم.از این آغوش دوست نداشتم بگذرم.بوییدمش.بوی سال ها پیش را میداد.همانی که مرا آرام میکرد.شاید لنگه ی دیگر گیسو،مامان سیما بود؛میدانستم تعجب زیادی هم نمیکند.چون وقتی اینجا زندگی میکردم به این آغوش ها عادت داشت.اما الان،حس میکردم دیگر آن گرمیِ گذشته را نداشت.شاید همه چیز عوض شده بود.شاید گذشته هم داشت رنگ میباخت!

وقتی از آغوشش بیرون آمدم،کمی نگاهش کردم.صورتش چروکیده شده بود اما نه آنقدر که به چشم بیاید.فقط در حدی که بشود سنش را حدس زد.همان لبخندِ تصنعی را زدم.

-سلام مامان جون،خوبین؟دلم خیلی براتون تنگ شده بود!

لبخندِ کمرنگی زد و با همان صدای آرامِ همیشگی اش.

-خوبم مرسی.برو بشین بگم شربت بیارن واستون!

با لبخند سری تکان دادم و به سمت گیسو رفتم.او هم بعد از اینکه به خدمه ی کنار دستش چیزی گفت،به سمت سورنا رفت و او را درآغوش گرفت!

خواستم بنشینم که با صدایِ آشنا و سرحالِ مهتا به سمتش برگشتم و از نشستن منصرف شدم.

-به به خانومِ خوش حواس.ببینم هنوزم حواست تو جاده گیر کرده یا اینجایی ایشالله؟!

سریع میان کلامش پریدم.

-سرما خوردم بچه بغلم نکن.

اما او بی توجه جلو آمد.من هم با لبخندی واقعی بغلش کردم.این لبخند دیگر از ته دل بود.لبخندی که یک دوستِ قدیمی آن را بر لبانم نشانده بود.باهم روی مبل نشستیم که مهتا رو به گیسو کرد.

-گیسو جون میبینی چقدر بی معرفته؟حالا شوهر کرده سال تا سال به ما یه زنگم نمیزنه...

گیسو خندید.

-چی بگم مادر...ایشالله وقتی تو هم ازدواج کنی خوشبخت بشی دیگه یاد هیچکس نمیوفتی!

بغضم در گلو جای گرفت.خوشبخت؟من از درد بدبختی همه را فراموش کرده بودم نه خوشبختی.با همان حال به ظاهر به حرف های مهتا لبخند میزدم.اما بخدا که هیچکدام را نمیفهمیدم.بعد از مدتی با تکان های شدید او به خودم آمدم و با تعجب به صورتش نگاه کردم.

-کجایی تو پگاه؟؟اصلاً گوش دادی چی گفتم؟

کمی خودم را جمع کردم.

-آره داشتی میگفتی...

حرفم را قطع کرد.

-نه نه توروخدا هیچی نگو که از قیافت قشنگ فهمیدم یه کلمه هم نگرفتی چی گفتم!

سرم را تکان دادم و سعی کردم کمی بخندم.

-راستی پگاه این مادرهمسرت چه هندونه ایم قاچ میکنه واسه پسراش نگاه...

و همانطور به روبه رو خیره شده بود و خیاری که در دست داشت را گاز میزد.

-واه واه...ببین توروخدا.اینجا خانواده نشسته لعنتی.حالا ما به جهنم این زنِ بدبختشو شلغمم حساب نمیکنه!

حرف هایش مرا به خنده انداخته بود،اما با دیدن وضعیتش خیار را از دستش گرفتم.

-اینطوری گاز میزنی فکر میکنن خیار ندیده ای عزیزم...با چاقو ببُر بزار دهنت لاقل!

کمی عاقل اندر سفیهانه نگاهم کرد و بعد با همان حالت جدی لب باز کرد.

-واقعا که پگاه...فکر نمیکردم همچین آدمی باشی..دستت درد نکنه.منو باش چی فکر میکردم!

با دیدن حالت جدی اش تعجب کردم.

-اِع چیشد مهتا؟من که چیزی نگفتم.چرا ناراحت میشی؟

برگشت و کمی نگاهم کرد و با عصبانیتی که در صدایش موج می‎زد گفت:

-ساکت شو بی چشم و رو.به من میگه واسه خیار تیزی بکش.خجالتم نمیکشه به من خیارکُشی یاد میده!

با همان عصبانیت صورتش را از من برگرداند.با تعجب حرفش را تحلیل کردم و بعد با تفسیرش به خنده افتادم.اما نه آن قدری که توجه نگاه هایِ مزاحم را به خود جلب کنم.کمی با مهتا سر به سر گذاشتیم و همین حالم را مسلط کرده بود.شاید آخرین خنده های من قبل از بیانِ حقیقت بود!

مراسم دیگر داشت تمام میشد.مردها و زن ها جدا نبودند اما در قسمت های مجزا نشسته بودند.سورنا را دیدم کنار ساشا نشسته بود.خیلی ساده و جدی.کم کم با به اتمام رسیدنِ پذیرایی مهمان هایی که از راه دور آمده بودند عزم رفتن کردند اما عمه و خانواده اش و کسانی که اهل این خانه بودند ماندند.مطمئن بودم عمه منتظر سوژه است.ایران خانم هم مثل ارباب ها نشسته بود و درخواست چای و قلیان داده بود.از صدتا مرد مردتر بود.رفتارش،اخلاقش،دستورش همیشه حکم اطاعت را به دنبال داشت!

 

ناظر: @M.f

@آیلار مومنی@روژینا مرادی@سادات.۸۲@_NAJIW80_@َآتاماس@ساتوری@khakestr@16Nian@Hony.m@Heart@Sanaz87@shahrzad.rh ستایش@15Bita@Atarin@Atlas _sa@fiery_angle @hasti.abdoshahirad@Torkan dori@م.مرعشی@sahel56@somayeh.59

  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...