رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

معرفی و نقد رمان آخرین باران |rana.82 کاربر انجمن نودهشتیا


ارسال های توصیه شده

نام رمان: آخرین باران

نام نویسنده:رعنا رضازاده | (rana.82)

ژانر:عاشقانه،اجتماعی،ماجراجویی

ساعت پارت گذاری:نامعلوم

خلاصه:

ساشا خطاب به پگاه:

عشق یه چیز ممنوعه ست...اگه د قت کرده باشی،همیشه عاشق یه آدمایی میشیم که هیچ آینده ای باهاشون نداریم...یا آدم اشتباهی هستن،یا عشقی که بهش داری یک طرفست،یا همیشه برای رسیدن بهش یه مانع بزرگی جلوته که از قضا نقطه ضعفتم هست و همین باعث میشه دودل شی...وقتی عاشق بشی،البته نه یه عشق زودگذر،یه عشق عمیق...اونوقته که همه ی کائنات دست به دست هم میدن تا تورو از رسیدن به اون آدم منع کنن...عاشقای واقعی هیچوقت واقعاً بهم نمیرسن...فقط قلباشون به هم گره میخوره...یه پیوند پیچیده ی نامرئی که حتی وجود خارجی هم نداره.

مقدمه:

 

آرام،آرام...قطره قطره...پایین می آمدند آن دانه های تیز باران و بر دل زمین فرو میرفتند...درست همانطور که خنجر زندگی در قلب او فرو رفته بود...تلنگری میخواست تا دنیا را به آتش بکشد و با همان دستانش جهنم را خلق کند...بودن در آن دنیا همینقدر بی ارزش بود؟همانقدر بی ارزش که در یک لحظه،در آخرین باران پاییز، چشمان او را با دستان خود ببندد؟؟...پس از او زندگی دیگر برای او جایی نخواهد داشت...او که رفت اما خاطرات آخرین باران هرگز نخواهند مُرد!

 

 

 

ویرایش شده توسط مدیر منتقد
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آقا یه چیز بگم من رمان های غمگینو دوست دارم آفرین ادامه بده، خوشمان آمد

ویرایش شده توسط khakestr

دختری  در آخرین اتاق تیمارستان داد میکشید: 

برش،گردونید خوب میشم...! 🖤🥀

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۲۰ دقیقه قبل، khakestr گفته است:

آقا یه چیز بگم من رمان های غمگینو دوست دارم آفرین ادامه بده، خوشمان آمد

پس حتماا بخون رمانو که منتظر نقدای جذابت هستما😎❤️

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...
  • طراح گرافیک
در ۱۴۰۰/۹/۶ در ۱۵:۴۸، rana.۸۲ گفته است:

نام رمان: آخرین باران

نام نویسنده:رعنا رضازاده | (rana.82)

ژانر:عاشقانه،اجتماعی،ماجراجویی

ساعت پارت گذاری:نامعلوم

خلاصه:

ساشا خطاب به پگاه:

عشق یه چیز ممنوعه ست...اگه د قت کرده باشی،همیشه عاشق یه آدمایی میشیم که هیچ آینده ای باهاشون نداریم...یا آدم اشتباهی هستن،یا عشقی که بهش داری یک طرفست،یا همیشه برای رسیدن بهش یه مانع بزرگی جلوته که از قضا نقطه ضعفتم هست و همین باعث میشه دودل شی...وقتی عاشق بشی،البته نه یه عشق زودگذر،یه عشق عمیق...اونوقته که همه ی کائنات دست به دست هم میدن تا تورو از رسیدن به اون آدم منع کنن...عاشقای واقعی هیچوقت واقعاً بهم نمیرسن...فقط قلباشون به هم گره میخوره...یه پیوند پیچیده ی نامرئی که حتی وجود خارجی هم نداره.

مقدمه:

 

آرام،آرام...قطره قطره...پایین می آمدند آن دانه های تیز باران و بر دل زمین فرو میرفتند...درست همانطور که خنجر زندگی در قلب او فرو رفته بود...تلنگری میخواست تا دنیا را به آتش بکشد و با همان دستانش جهنم را خلق کند...بودن در آن دنیا همینقدر بی ارزش بود؟همانقدر بی ارزش که در یک لحظه،در آخرین باران پاییز، چشمان او را با دستان خود ببندد؟؟...پس از او زندگی دیگر برای او جایی نخواهد داشت...او که رفت اما خاطرات آخرین باران هرگز نخواهند مُرد!

 

 

 

رمان قشنگی داری گلی💞

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...