رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان (عاشق دلنازک) کاربر نودهشتیا


شازده کوچولو.
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر اسپم افزوده شد,

سطح قلم:  +d

نظرتون  

14 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. رمان چطوره؟

    • عالییی⁦❤️⁩⁦❤️⁩
    • جای پیشرفت داره⁦❤️⁩⁦❤️⁩
  2. 2. از کدوم شخصیت خوشتون میاد؟

    • بهار ⁦❤️⁩
    • نهال ⁦❤️⁩
    • جواد⁦❤️⁩
    • ارسلان⁦❤️⁩
    • هستی⁦❤️⁩
    • یاس⁦❤️⁩
    • یاسین⁦❤️⁩


ارسال های توصیه شده

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

خونه توی سکوت محو بود

(وجدان- آخه کی نصفه شب حرف می‌زنه؟

- اینقدر حرف نزن تا بقیه جملم رو  بگم 

- بگو 🙂

نصفه شبی دسشوییم گرفته بود و باید عملیات تخلیه کنی انجام می‌دادم پاورچین پاورچین رفتم توی راهروی سالن که اون‌ طرف سالن، که مامانم اینا خواب بودن یه چراغ سفید عین چراغ قوه روشن و خاموش می‌شد اما صداش کم بود.

- خره صداش واسه کسی مثل تو که دور بوده کم بوده الان گوش مامان بیچارت رو پاره کرده!

- هرچی)

از یه ور کنجکاویم گل کرده بودم که ببینم کیه ساعت دو نصفه شب زنگ زده از یه ور دسشویی داشت نابودم می‌کرد و از دهن و چشام می زد بیرون، جلوی فضولی مو هم نمی‌تونستم بگیرم، پاهامو چرخونکی بهم پیچوندم و بپر بپر آروم به سمت چراغ رفتم نزدیک مبل ها شدم و باخودم می‌گفتم آخه این کدوم بوزینه چلغوزیه که ساعت دو نصفه شب زنگ می‌زنه؟ 

با تکون تکون مامانم پشت مبل قایم شدم و سیخ نشسته بودم که مخزن لبریزم نریزه 

مامانم با چشمای خواب آلود و عصبی گوشی رو گذاشت رو اسپیکر و با صدای عصبی و بلندی گفت- ها؟

بدبخت اونی که پشت گوشی بود خودشو قهوه ای کرد.

با صدای ترسو و لرزونی گفت- ببخشید خواب بودی؟

(- وجدان: حالا دیدی به دایی جوادت گفتی بوزینه چلغوز 

- من کی گفتم؟

- همون موقع که گفتی اخه کدوم بوزینه چلغوزیه این نصفه شبی زنگ می زنه!

- خب اون موقع که من نمی‌دونستم، بعد تو چرا اینقدر حاشیه می‌گیری؟

- این حرفای تو حاشیه داره اخه؟

- کوفت )

مامان با داد ادامه داد- نه بیدار بودم منتظر بودم جنابعالی با تماس نصفه شبی برینی به منزلتم!

 صداش همینجوری می‌لرزید ولی گفت- خب بعدا زنگ میزنم آجی.

 مامان سر جاش غلتی خورد و گفت - آجی و کوفت نصفه شبی خوابمو حروم کردی که بگی بعدا زنگ می‌زنم اصلا بنال بینم کی هستی؟

 صدای دایی آروم تر شده بود و روی خودش تسلط پیدا‌‌کرده بود‌- جوادم آجی 

 مامان چشماش رو یکم باز کرد و گفت- جواد کیه؟

 دایی آروم گفت- داداشت .

خیلی زود واکنش نشون داد و گوشی هرچند رو اسپیکر بود اما گذاشتش در گوشش و سیخ نشست و گفت- اِه سلام داداش خوبی؟‌ خوشی؟ سلامتی؟ مامان خوبه؟ . . .

@ همکار ویراستار♥️

@یگانه جان

@آلفای نقره ای

ناظر: @ Mobina_sh

ویرایش شده توسط شازده کوچولو.
☆ویراستاری| @یگانه‌جان
  • لایک 44
  • تشکر 2
  • هاها 1
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۳

- چه خبر چکار میکنید ؟ 

من بی‌چاره هم پشت مبل داشتم از سوتی های مامانم جر می‌خوردم و فکر کنم که خودمو خیس کرده بودم   چون دیگه دستشویی بهم فشار نمی‌آورد و احساس راحتی می‌کردم یا شایدم به خاطر اینکه بین دوتا مبل مچاله شدم پشیمون شده که بیاد.

دایی مکثی کرد و گفت-    هیچی می‌خواستم بگم فردا تولد بهار بیارش خونه مامان اینا تا سوپرایزش کنیم آخه آخرین تولدش تو چهار سال آینده پیش ما  هست.

(وجی جون- جریان داره جالب میشه.

من-  ساکت ببینم چی میگن )

مامان روی جاش دراز کشید و گفت-   اهوم،‌ باش.

 دایی که دیگه آخر مکالمه اش بود‌ گفت- خب دیگه؟

 مامان کم کم چشم هاش رو بست و گفت- هیچی الان فقط خیلی به خواب نیاز دارم!

 دایی لحن عاجزانه ای به خودش گرفت و گفت- آخی متأسفم خوابت رو خراب کردم دیگه قطع می‌کنم خوابای خوبی ببینی!

 مامان گوشی رو آورد جلوی چشمش و گفت- مرسی خدافظ.

 دایی هم گفت- خدافظ.

( وجی جون-    خوش به حالت دارن سوپرایزت میکنن.

- ببند به لطف این دسشویی کوفتی متوجه شدم و فردا دیگه سوپرایز نمیشم.

- اره راستی مامانت اصلا موقع خواب اعصاب نداره ها؟!

- خودم می‌دونم) 

داشتم مامانمو می‌پاییدم که خوابش بگیره بپرم دسشویی که کم کم مث هیبنوتیزم خوابش برد و من پاهای گره خوردم رو باز کردم و شروع کردم با سرعت حیوون تنبل (باور کنید یع نوع حیوونه حتی تو فیلم زوتوپیا هم بازی کرده ) مسافت رو طی می‌کردم (چه ادبی) تقریبا یه ۱۰ قدم با این دسشویی فاصله داشتم که بهم فشار آورد و کاری کرد که مثل زاویه قائمه خم بشم و راه برم (من براتون آسونش می‌کنم حالت رکوع راه میره) که الحمدلله بلاخره بهش رسیدم.

اوه یس!

 - هُشَ به دسشویی رسیدی دماوند و که فتح نکردی.

 نفس عمیقی کشیدم جواب این وجدان فضول رو دادم- ببند بینم تو که نمی‌فهمی حال من چیه!

سریع خودمو پرت کردم توش و خودمو خالی کردم وقعا نمی‌فهمم چرا این دخترا میگن با گریه کردن خالی می‌شم؟ بابا بیاید دسشویی و خالی بشید اصلا یه حالی داره بیست!

همینجوری این وجدان دیوونم داشت میخندید که گفت- بهار؟

- ها؟

- ها و درد بگو جانم!

- جانم؟

- میگم از کی نرفتی دسشویی که الان پوست شکمت به ستون فقیر فقراتت چسبیده؟

- اوم، نمی‌دونم! 

راست می‌گفتم انگار خیلی لاغر شدم اگه  مثانه خودمو می‌ذاشتم روی ترازو تقریبا ۴ یا ۵ کیلو می‌کشید.  

در دسشویی رو آروم باز کردم ولی لامصب این صدای جیر جیرش داشت مخم رو می‌ترکوند، اما باید تحمل می‌کردم که کسی نفهمه بیدارم، آروم آروم مثل یه آدم نابینا (کور) که عصاش رو قبل خودش می‌فرستاد جلو منم پاهامو یه قدم جلوتر می‌فرستادم و که اگه خیس بود بفهمم چه خراب کاری انجام دادم!

همینجوری که می‌رفتم چشمام رو مثل دو قطب همنام آهن ربا بهم نزدیک کرده بودم ولی نبسته بودم و خیلی می‌لرزیدن یه جیغ فرا بنفش از حلقوم خودم  دادم بیرون و سرجام خشکم کرد- آخ.

مامانم واسه بار دوم از خواب نازش پرید و با یه مشت محکم و عصبی که انگار یه نفر بهش بدهکاره ولی بدهیشونو نمیدن، کشیده گفت - چی شده؟

برق که روشن شد با یه قیافه که انگار حمید افخمی امتحان ریاضی ۲۰ گرفته باشه بهم نگاه می‌کرد (حمید افخمی یکی از دانش آموزای مامانشه که امسال داره چهار بار کلاس یازدهم رو میخونه و نمرهاش بالا ۹ نبوده و هر موقع مامان میاد خونه با سر افکندگی طوری که انگار ما خانواده افخمی هستیم میگه-    متأسفانه باز هم رد شد!

منم با یه قیافه ترسو بهش خیره شده بودم که اون نهال بوزینهٔ قوزمیت بلند گفت- خوون!

یادم افتاد که چرا جیغ کشیدم نشستم سر پله ها و کف پامو گذاشتم روی این یکی پام و بهش خیره شدم سوزن ته گرد مامانم تا یک سانت رفته بود  زیر شصت پام   از کناره هاش خون میومد منم یه هیع بلند کشیدمو و برای اینکه کسی نشنوه دستمو گذاشتم روی دهنم و با صدای خفه ای گفتم - داره خون میاد.

نهال باسرعت خرگوش پرید تو آشپزخونه و کمی که صدای شکستن ظرف اومد با یه استکان رنگی که باعث می‌شد نفهمم چیه اومد پیشم و بهم داد و گفت بیا قربونت برم اینو بخور قند خونت نیفته،

واقعا اولین باری بود که دلم می‌خواست لپشو ماچ کنم اما زخم پام نمی‌ذاشت استکان رو از دستش گرفتم و قُلُب اول رو که خوردم سریع گذاشتمش روی پله و بلند بهش گفتم- ای کوفت ببرن رو دلت عنتر برقی بزغاله نمیشه بگی داغه؟ دهنم سوخت.  

بعله همینجوری داشتم نهال رو می‌خوردم که . . . ‌.

@ همکار ویراستار♥️

@یگانه جان

@آلفای نقره ای

@لیام

ویرایش شده توسط شازده کوچولو.
ویرایش نیم فاصله وکلمات موردنیاز
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۴ 

همین جوری داشتم نهال رو می‌کردم تو دهن گاو و در می‌آوردم که دست آورد جلو و سوزن رو از پام کشید بیرون و من دوباره یه جیغ خیلی خیلی فرا قرمز کشیدم و بابام بیدار شد، خون از کناره های پام میزد بیرون و مثل یه جاده رد پای خودش رو جا می‌ذاشت و می‌افتاد روی پله و پله ها خونی می‌شدن، بابا با چشمای قرمز( واقعا به این چشمایی که از عصبانیت رگای زیرش باد کرده و برجسته شده میگی قرمز؟ خاک به سر توصیفت) که ابروهاش هم چسبیده بودن به موهاش از بس به خاطر تعجب بالا کشیده بود سر پله ها جلومون ظاهر شد، چنان با سرعت ۱۶۰ تا بر ثانیه نزدیکمون می شد که گفتیم- « نهال و بهار الکفن و القبر» سریع از ترس چشمامونو بستیم و تا جایی که تونستیم خودمون رو برای دوشقه شدن آماده کردیم، با صدای ملایمی گفت- چرا جیغ میزدید؟ و انگشتش رو به سمتمون اشاره می‌رفت(وجی جون- خدایی یعنی بابات با اون سرعت ثانیه ای به طرفتون هجوم آورد که با این صدای آروم بگه چرا جیغ می زدید؟ 

- آره انگار، بابام دست بزن نداره اما هر موقع اینجوری میاد سراغمون خودمون رو داخل قبرستون فرض می‌کنیم که جسدمونم تجزیه شده.

- خاک توسر ملاجت که واسه زخم به این کوچیکی مردمی رو زابرا کردی ...

- تو حرف اضافه نزن 

- از ما گفتن بود )

همینجوری که انگار من کرم ریزی داشته باشم از کناره ها پامو فشار می‌دادم و سرعت بیرون اومدن خون بیشتر می‌شد و بهم بیشتر حال می‌داد، مشغول کرم ریزیم بودم که پدر گرامیم یع دستمال رو محکم کوبوند رو زخمم و گفت- این جیغ جیغا دیگه تکرار نشه انگار زخم پلنگه زود بخوابید که فردا کلی کار داریم.

نهال داشت از فضولی می‌ترکید که فردا چه کار داریم منم که می.دونستم واسه همین بی تفاوت خون روی پله ها رو با یه دستمال خیس پاک می‌کردم، لی لی کنان به سمت اتاقم رفتم و دراز شدم رو تخت و...

(وجدان : صدای خرو پفش منو کر کرد ...)

 @یگانه جان

@لیام

@آیلار مومنی

 


🔉

ویرایش شده توسط شازده کوچولو.
  • لایک 39
  • تشکر 2
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۵

با صدای تهدید آمیز مامانم که می‌گفت- دیر راه بیوفتید با ملاقه میام سراغتون.

چشمام رو باز کردم و بلند شدم و پاهامو از تخت آویزون کردم و گذاشتم روی فرشینه پای تختم که خیلی نرم و قلقلکی بود، کفش دمپایی های خاکستری مو پام کردم و رفتم جلوی کمد دیواری و به پوستر های بازیگرا نگا کردم ( وجدان- به امید این پسرا از خواب بیدار میشه.

- کوفت، یعنی تو یک دیقه فک نزنی می‌گن لالی؟

- مگه دروغ می‌گم هر صبح بیدار می‌شی و به صورت گندمی و چشمای رنگیشون خیره می‌شی و میری تو حس آخ بمیرم برای این پوسترا که همیشه باید ریخت تورو اول صبح ببینن، تو انرژی مثبت می‌گیری از دیدن اونا ولی اونا از دیدنت حالت .... می‌گیرن!

- هرهر خندیدیم) آروم برای دیدن خودم رفتم جلوی آینه ولی از ترس عقب عقب برگشتم و روی تخت افتادم: این دیگه کی بود؟

چشمامو مالیدم و دوباره برگشتم جلوی اینه زدم زیر خنده و گفتم این که خودمم )

(وجدان : حق داری خودتو نشناسی با مو های گلوله شده و بهم گره خورده و تو هوا معلق شده و یه آب دهن که تا پیش گوشت خشک شده و پف زیر چشمات انگار یه حوری جهنمی هستی که تازه از زیر دست هووهاش بیرون کشیدنش!

- تعریفاتون تموم؟

- بله.

- خب گمشو -)

@یگانه جان @لیام @آیلار مومنی

@آلفای نقره ای @شازده کوچولو

 

 

 

 

 

ویرایش شده توسط شازده کوچولو.
  • لایک 37
  • تشکر 2
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۶ 

پام هنوز درد سیخی می‌کشید به خاطر کار سوزن دیشب اما( ببخشید وسط حرفت می پرم اما درد سیخی می‌کشید یعنی چی؟

- یعنی میله ای، یعنی به صورت راست و در یک جهت درد می‌گیرد مانند تیر کشیدن درد دل.

- شد زیست، نفهمیدم ولی باشه. )

در کمدم رو باز کردم و حالا که تولدم بود تصمیم گرفتم که یه لباس رنگ جیغ بپوشم مانتوی صورتی جیغم رو برداشتم و پوشیدم خیلی ساده بود و از کمر یه کمربند از همون جنس خود مانتو می‌خورد و یع شلوار لی خیلی خیلی جذب پوشیدم طوری که زانو هام قلمبه قلمبه بیرون زده بودن، یه روسری گلبهی سفید که خیلی به مانتوم می‌اومد و رنگ خودم رو هم خیلی روشن تر نشون می‌داد رو انتخاب کردم و پوشیدم، دلم نمی‌خواست زیاد آرایش کنم واسه همین فقط یه کرم سفید کننده برای محو کردن جوشای متولد شدم و یه رژ لب صورتی و یه خط چشم سیاه و تمام. از اتاقم رفتم بیرون و در اتاقم رو بستم، آروم از پله ها پایین رفتم چون دیشب به درس عبرت و جذاب ولی به شدت دردناک کشیده بودم، دور میز غذا خوری همه جمع شده بودن و فقط شاپرک مجلسشون که بنده باشم کم بود، صندلی رو آروم عقب کشیدم و نشستم پشت میز و یه چایی برداشتم و شکرا رو تا آخر ریختم توش که با صدای نهال انگشت اشمارم و گذاشتم روی لبم و شروع کردم به فکر کردن.

نهال- داخل بیشتر رمان هایی که خوندی شخصیت و قیافه دختر پسراشون چطوره ؟

من- خب راستش از بین همه رمان هایی که خودندم پسرا همیشه ...

 @یگانه جان

@لیام

@آیلار مومنی

@آلفای نقره ای

ویرایش شده توسط شازده کوچولو.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۷ 

-من خب داخل بیشتر رمان ها این پسرا، چشم رنگی، پوست سفید و نرم حتی بدون یه جوش یا ککمک یا خط خوردگی، جذاب، خوش تیپ، خوش هیکل، پولدار، عاشق دختر فقیر، بدون محدودیت، اون‌وقت من این تهران رو عین موقعیت جغرافیایی زیر پام گشتم ولی یک عدد پسر هم این شکلی با این شخصیت ها ندیدم همه پسرا با قد ۱۶۵ تا ۱۷۸ و وزن ۵۵ تا ۶۵ کیلو و تو سن بلوغ و یه صورت پر از جوش گنده و قرمز و چشم های قهوه ای ساده و لباسای گل گلی. واقعا نمی‌دونم که این پسرا رو چطور از تو مخشون توصیف می‌کنن و در میارن، یا حتی دختراشونم روزی بیست بار دوش ۱۰ الی ۲۰ دقیقه ای می‌گیرن بیشتر اوقات تو فکرن و به اندیشه می‌پردازن، واقعا این دخترا هیچ کار ندارن که همش یا تو حموم یا تو افکارشون پلاسن؟بابا آب اقیانوس آرام رو تموم کردن بس کنید دیگه از خودم یاد بگیرید هفته ای بک بار به زور می‌فرستنم حموم.

با این گفته هام خنده نهال و بابا و مامان رو هوا رو گرفته بود و نمی‌تونستن صبحونه بخورن منم یه لبخند به خنده هاشون زدم و گفتم- خب راست می‌گم.

چایی شیرینم و که تقریبا سرد شده بود خوردم و یه لقمه کره و عسل مزه کردم و با یه تشکر از مامانم از آشپز خونه اومدم بیرون و رفتم طبقه بالا، لبتاپم رو گذاشتم توی کوله پشتیم و برای اینکه زیر زبون مامانمو بکشم ...

@یگانه جان

@آیلار مومنی

@آلفای نقره ای

@لیام

@ Mobina_sh

 

ویرایش شده توسط شازده کوچولو.
  • لایک 35
  • تشکر 3
  • هاها 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۸ 

برای اینکه زیر زبون مامانم رو برای تولد بکشم لبتاپمو گذاشتم توی کوله پشتی مو گوشیمو هم برداشتم و همراه بوت های مشکیم رفتم پایین و با یه صدای نسبتا بلند جار زدم  - آهای اهالی منزل کیانی دخترتون داره میره ولگردی! 

هر موقع اینو می‌گفتم می‌فهمیدن که دارم میرم کتابخونه یا جاهایی که سکوت باشه تا بتونم برای نوشتن رمانم تمرکز کنم ولی بیشتر میرم کتابخونه! 

داشتم بند مشکی بوت هامو می‌بستم که مامان با داد بهم گفت- هوی ولگرد الان نرو بیرون که خونه ای مهمونیم 

من با یه تعجب مصنوعی گفتم- کی؟

مامان با صدایی که‌ بهم نزدیک‌ می‌شد گفت- مامانم اینا.

 با همون لحن قبلی که سفت بهش چسبیده‌ بودم سوتی ندم گفتم- برا چی؟

 مامان جلوی چشمم ظاهر شد و گفت- همینجوری! یعنی بدون دلیل نمی‌تونن دعوتمون کنن یا بریم خونشون؟

 من با یه لحن تسلیم‌ شده جوابش رو دادم- باش.

(وجدان : چقدر خوب طفره میره! 

- آره باید به جای دبیر می‌شد بازیگر حتما، شک نکن جایزه مارمولک رو می‌گرفت!

- منظورت اسکاره؟

- آره همون.

- پس چرا میگی مارمولک؟ اون حتی شبیه مارمولک هم نیست!

همیشه یه کارتون ۵ دقیقه ای می‌داد اسم مارمولک داخلش اسکار بود واسه همین بهش میگم مارمولک!

- آهان، مردم سلیقه دارن صاحب منم سلیقه داره!

پس چی فکر کردی؟!)

  @K.A  @Shervin  @N.a25  @Bahar khani@._.لیلیوم._.

@Y_1385   @ملکه سکوت@نویسنده    @Neda.eb   @آلفای نقره ای  @لیام

   @آیلار مومنی  @ستایش گودرزی

  @Hony.m  @امیر.  @امیر

  @شاخ شمشاد  @یارا   @فائزه اکبریان  @زهرارمضانی  @ژوان  @گل تنها@Naji

  @Elaha  @NargesYolchikoni   @reyyan   @ساتیار خانوم  @محمد صالح خوب   @یگانه جان

ویرایش شده توسط شازده کوچولو.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت ۹ 

مامانم با یه صدای بلند گفت- هوی بهار ساعت چنده؟

من با یه قیافه پوکر فیس- مامان مگه چوپانی که هوی هوی می‌کنی؟ 

مامان با داد- آره چوپان تو و نهالم.

مطمئنم قیافه نهال الان دیدنی کل دردسرای من گردن اونو هم می‌گیره!

 با صدایی‌ که به گوش مامان برسه گفتم- ۹:۴۵

رفتم تو آشپز خونه و نشستم روی جای اولم 

مامان- پاشید آماده شید خبر ...... عقدتون 

(مطمئنم میخواست بگه خبر مرگتون دلش نیومد )

من- حتی بابا هم؟ 

صدای خنده بابام بلند شد و مامانم با یه قیافه کسل و پشیمون گفت- دخترهٔ خیره سر این حرفاتو از کجا در میاری؟ از نظر من هر نفر فقط یبار باید عقد کنه که باباتون قبلا عقد کرده!

من با یه قیافه انیشتنی خطاب به بابا گفتم- با کی عقد کردی؟

مامان پوکر فیسم - مطمئنم با من عقد نکرده چون من شما دوتا رو از‌ گوگل دانلود کردم!

همه با هم زدیم زیر خنده و نهال رفت آماده بشه، بیشتر اوقات که برای نوشتن رمان از خونه بیرون نمیرم میرم تو اتاق نهال و سر میز تحریر اون ولو میشم چون اتاق خودم حتی به زود جا واسه قدم برداشتن داره، اتاقش یه اتاق سفید صورتی ملایم و مثل اتاق من یه کمد دیواری و میز آرایش داره اما مال اون بچه سفید صورتی و تختش و چسبونده به دیوار تا میز تحریرش رو جا کنه تو اتاقش و از بس شلوغ و نا مرتبه کسی ندونه فکر می‌کنه این اتاق انباری این عمارت بزرگه.

@ساتیار خانوم  @محمد صالح خوب@._.لیلیوم._.@یگانه جان@آلفای نقره ای

@امیر. @امیر  @NargesYolchikoni

@Neda  @Ze_ynab @آیلار مومنی

  @ستایش گودرزی@شاخ شمشاد  @ملکه سکوت  @reyyan  @لیام  @Shervin

@گل تنها  @K.A  @Elaha

ویرایش شده توسط شازده کوچولو.
  • لایک 37
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۰ 

حدود یک ربع بود که عین خمیر رنگی بچه ها توی راهرؤ طبقه پایین ولو بودم و رمان می‌نوشتم (- چقدر تو معتاد شدی دختر!

- ببند، به این میگی معتادی؟ نه باید بگی از هر فرصت حتی ۵ دقیقه هم استفاده می‌کنه!

- واقعا تو منو نمی‌گیری اینقد با این دروغا خودتو راضی می‌کنی؟ 

- صبر کن ببینم چرا تورو بگیرم؟ 

- خب برای اینکه معمولا با کسی که حرف می‌زنی می‌گید عذاب وجدان می گ‌گیرم برای همین می‌گم منو نمی‌گیری!

- آها، خب نه تو رو نمی‌گیرم !

- متشکرم 

- خواهش می‌کنم )

ساعت ده و پنج دقیقه بود که از خونه زدیم بیرون و سوار ماشین شاسی بلند آبی شدیم و به سمت خونه مامان بزرگم اینا راه افتادیم بعد از زدن دکمه آیفون در بایه صدای چقه باز شد و رفتیم داخل یه حیاط داشت و تقریبا بیست متر بود و جای یه ماشین می‌گرفت در خونه رو باز کردیم و خودمو برای هر گونه اتفاقی مثل پخ یا ترکوندن ترقه، فشفشه، بمب کارتونی یا هر چیز دیگه ای آماده کردم و همش با خودم می‌گفتم الان می‌ترکونن، الان، اوه الان دیگه، . . . 

با ورودم توی خونه دایی جواد جلوی پام  عین لوبیا سهرآمیز جک سبز شد و یه بمب کارتونی ترکوند و از داخلش کاغذ های قرمزو سفید و سیاه که روش نوشته بود تولدت مبارک همراه با گلبرگ های قرمز و صورتی می‌ریخت روی سرم، آبروم رفت هر کاری می‌کردم اوه یه واکنش فقط یه واکنش نشون بدم نمی‌تونستم تا اینکه . . . 

 @ستایش گودرزی  @شاخ شمشاد  @._.لیلیوم._.  @NargesYolchikoni @Neda @Ze_ynab@گل تنها @ساتیار خانوم  @محمد @محمد صالح خوب

@آیلار مومنی@Elaha@ملکه سکوت  @امیر.  @امیر@یگانه جان  @یارا@فاطیما  @آلفای نقره ای @لیام

ویرایش شده توسط شازده کوچولو.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۱ 

هر کاری می‌کردم نمی‌تونستم یه واکنش کوچیک، اوه فقط یه واکنش کوچول موچولو برای نشون دادن خوش حالیم ابراز کنم 

(وجدان- خاک تو سر کله خرت کنن که استعداد بازیگری هم نداری بهار خانم 

- خب اگه تو یکم وجدان داشتی الان اشک منو در می‌آوردی که اینا فکر کنن اشک شوقه !

- آره ارواح عمت اشک شوق،  ‌ آخه وقتی تو هیچ حسی نداری و واکنش نشون ندادی من چطور اشکتو دربیارم؟)

دایی جوادم باد خوشحالیش عین یه بادکنک خالی نشد بلکه ترکید و آروم پوکر فیس گفت - آجی تو بهش گفتی که می‌خوام براش تولد بگیرم؟

مامان با یه قیافه کنجکاو و ترسو- نه به جون خودم.

 دایی با قیافه کنجکاوی گفت- پس چطور فهمیدی بهار؟

(- تو که ریدی حداقل راستشو بهشون بگو 

- اهوم)

مامان با عصبانیت - بهار دیشب فالگوش وایساده بودی؟

من با یه قیافه سوسک شده- نه به جون نهال.

نهال- چرا جون منو می خوری؟

من- هَه تو هم با اون جونت دو دقیقه دندون رو جیگر بزار، دیشب یعنی نصفه شب دسشوییم گرفت تو سالن داشتم رد می‌شدم که چراغ یه گوشی به خاطر تماس داشت چشمک می‌زد آروم آروم پاهامو بهم گره زدم و لی لی رفتم جلو دیدم گوشی مامانه تا خواستم برش دارم خودش با داد زد رو اسپیکر و جواب داد و منم برای اینکه گیر نیفتم لای مبلا قایم شدم و همه چیز رو با اجازه شنیدم، ولی تروخدا دنبال انتقام نگردید که خدا بعد از ۵ دقیقه همین دیشب تلافی بدی سرم در آورد!

@آیلار مومنی @محمد صالح خوب

 @NargesYolchikoni @Elaha @Ze_ynab @Ze.ynab

@شاخ شمشاد @فاطیما @ستایش گودرزی @._.لیلیوم._. @ملکه سکوت @ملکه @امیر. @امیر @هستی٠ @گل تنها @یارا@آلفای نقره ای @یگانه جان@لیام @ساتیار خانوم

ویرایش شده توسط شازده کوچولو.
  • لایک 37
  • تشکر 2
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 پارت ۱۲

بعد از دیدن یه لبخند خنده دار از داییم به سمت پذیرایی رفتیم، پذیرایی رو خیلی خشگل کرده بودن و عین خر داشتم ذوق می‌کردم و همه متوجه این شده بودن واسه همین اصلا این فضولیم رو به روم نیاوردن، 

انگار زندایی فاطی باید می‌رفت کلاس رقصش واسه همین همه کار ها رو تقریبا داشتیم زود زود انجام می‌دادیم (وجدان- این زندایی جونتم تقریبا سه ماهه داره میره کلاس رقص ولی خجالت می‌کشه برقصه، خب این پولا رو هم خرج رقص نکنه.

- وجدان جونم اون کی مثل منو تو پررو.)

یه کیک تقریبا دوکیلویی ( وجدان- حیف ...

-براچی؟

-ای کاش  ...

- خب واسه چی ؟

- هوف...

- درد.

- ای کاش منم دهن داشتم و از اون کیک می‌خوردم!

- کوفت بخوری شکمو ای کارد بخوره توی اون شکم گنده نداشتت!)

یه کیک شکلاتی بود که روش پودر قهوه بود و دوتا شمع که شمع ۰ و یکی ۲ که میشه ۲۰ خدایا مرسی که تا بیست سالگی همراهیم کردی (وجدان - خدا بیست یا چهل سال دیگه هم بهش عمر بده ولی خودت همراهیش نکن بجاش یه مرد بفرس براش که هر موقع عصبی یا ناراحته یا حتی خوشحال منو زیر صندلی چرخ دار لِه نکنه 

-هر هر)

زندایی یه چاقوی دسته طلایی روبان شده رو آورد و داد دستم اما همون لحظه هممون با صدای وحشتناک باز شدن در  به طرف در با ترس خیره شدیم و داشتیم شاخ در می‌آوردیم . . .

@Ze_ynab @Ze.ynab @Elaha @NargesYolchikoni @Shervin

 @فاطیما @فاطی زارعی @ملکه @ملکه سکوت @ملکه غم @گل تنها @یارا@یگانه جان @آلفای نقره ای @لیام @آیلار مومنی @هستی٠ @هستی @امیر. @امیر  @ساتیار خانوم@شاخ شمشاد @محمد صالح خوب @محمد @ستایش گودرزی

ویرایش شده توسط شازده کوچولو.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

پارت ۱۳ 

ترس همه وجودمون رو فرا گرفته بود و مطمئنم همه تو دلمون می‌گفتیم خدایا توهم نزده باشه؛ خدایا به خیر بگذرون! مامان بزرگ با قیافه ترسیده ولی با صدای بلندی روی دایی جهان غرید و گفت- تو اینجا چکار می‌کنی؟ در بسته بود چطور اومدی داخل؟ 

دایی جهان نیش خندی زد و با یه لحن تمسخر آمیز گفت- هِه تولد خواهرزادمه چرا دعوتم نکردید؟ پروانه از تو بعیده، نا امیدم کردی.

مامان بزرگ به هیچ کس اجازه حرف زدن نمی‌داد و همش به دایی می‌گفت- از اینجا برو بیرون نمی‌خوام ببینمت‌، دلم نمی‌خواد جشن نوه عزیزم بهم بخوره! 

 دایی بهمون نزدیک می‌شد و وقتی در از ورودی پذیرایی گذشت گفت- اینجوری با من حرف نزن.

 مامان بزرگ هم با لحنی غرور آمیز جوابش رو می‌داد- از خونه ی من برو بیرون، گمشو بیرون، برگرد پیش همون رئیست!

همه ما خیره شده بودیم به جر و بحث و دعوای میون مامان بزرگ و دایی جهان، اشک توی چشم های نهال از ترس جمع شده بود، دلم به حال خودم می‌سوخت که باید توی روز تولدم چنین صحنه های شوک داری رو می‌دیدم، یه کیک بی‌صاحب، یه چاقوی تزئین شده و . . .  

بابا و دایی جواد اینو فهمیده بودن و دلشون می‌خواست اوضاع رو آروم کنن اما همین که جلو رفتن تا حرف بزنن با دایی جهان، نهال رو آروم کنار خودم نشوندم و یه جورایی بهش می‌گفتم نترس هیچی نمیشه!

دایی جهان صداش رو بلند تر می‌کرد و با یه ضربه چاقو رو از دست من گرفت و به جای قبلش برگشت  و می‌گفت- بهت گفتم اینجوری با من صحبت نکن می‌کشمت.

 مامان بزرگ با صدای بغض آلودی گفت- تو هیچ وقت نمی‌تونی منو بکشی چون من مادرتم ...

دایی جهان حرفش رو قطع کرد و فریاد کشید- نه تو مادر من نیستی بلکه فقط مادر این دوتایی.

 حالا مامان بزرگ بود که فریاد می‌کشید- پس تو داخل خونهٔ یه غریبه چه غلطی می‌کنی؟ برو بیرون. همین حالا.

مامان بزرگم یه آدم دیگه شده بود بغض ته گلوشو حس میکردم اما یه صدای خفه روش بود که اونو اینقدر بی رحمش کرده بود نسبت به پسرش!

همین جور صدای جر و بحث و دعوا همه جا رو گرفته بود بابام آروم آروم نزدیک شد که باهاش صحبت کنه اما به خاطر حرکت تند دایی جهان سریع و با ترس دستمو گذاشتم روی چشمام که ...

  @Shervin @Ze_ynab @Ze.ynab @NargesYolchikoni @N.a25 @Bahar khani @VAHID @Jana @Omaay @e.m @Elaha@آلفای نقره ای @یارا @فاطیما @شاخ شمشاد @گل تنها@یگانه جان  @لیام @هستی٠ @محمد صالح خوب @محمد@امیر. @آیلار مومنی @ساتیار خانوم @ستایش گودرزی@ملکه @ملکه سکوت @ملکه غم

ویرایش شده توسط شازده کوچولو.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت ۱۴

بعد از چند ثانیه خونه پر از صدای زجه زدن مامانم بود که اسم نهال رو می‌آورد، اما نهال که کنار من بود یعنی . . . نه زبونم لال. 

با ترس و لرز دستام رو از روی چشمام پایین آوردم اما نهال، آجی کوچولوم کنارم نبود، دایی جهان با یه چاقوی خونی و دستای خونی با چشمای پر از ترس عقب عقب می‌رفت دایی جواد داشت انگار برای آمبولانس آدرس می‌داد و مامان و بابام هم نشسته بودن و گریه می‌کردن با وحشت از اینکه بلایی سر آجیم اومده باشه بلند شدم و رفتم نزدیکشون، بابا و مامان دستش رو با هم گرفته بودن و گریه می‌کردن تمام لباسش خونی بود و چشماش بسته مثل یه جنازه، احساس کردم روحم رو از دست دادم بی جون افتادم روی زانوهام و دستش رو از داخل دست مامان بابام در آوردم و گرفتم توی دست خودم اولین بار بود اشکای بابا مو می‌دیدم ولی همیشه آرزو می‌کردم که نبینم اما نشد، زمان رو نمی‌فهمیدم، حتی نفهمیدم که کی افراد آمبولانس نهال رو گذاشتن روی برانکارد و بردن توی آمبولانس ولی التماس کردنام برای اینکه باهاش برم رو به یاد دارم.

رنگش خیلی پریده بود و بهش سرم وصل کرده بودنو علائم حیاتیش رو برسی می‌کردن ...

جلوی اشکام رو نمی‌تونستم بگیرم احساس کردم مادریم که بچشو از دست داده یا بچه ایم که مادرش رو  از دست داده، سر‌درد شدید گرفته بودم اما گریه رو به درمان سر دردم ترجیح دادم ...

همینجور صدا ها بیشتر می‌شد، صدای گریه نوزاد، صدای ۱,۲,۳ پرستارا برای جابه جا کردن نهال به روی تخت، صدای میکروفن بیمارستان برای خبر کردن دکتر، بوی بد و حال بهم‌زن بیمارستان و ...

@یگانه جان

@آلفای نقره ای

 @فاطیما @N.a25@لیام

@امیر.

ویرایش شده توسط شازده کوچولو.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت ۱۵

 یه پرستار جوون اومد سمتم و گفت- خانم شما همراه این بیمار هستید؟

 با یه صدای آروم و گریه آوری گفتم- بله خواهرش هستم! 

 یه برگه و خودکار به سمتم گرفت و گفت- لطفا این فرم رو پر کنید.

 فرم رو از دستش گرفتم و گفتم- چشم ...

زانو هامو رو صندلی های انتظار جلوی در اتاق عمل بغل کرده بودم و  به ساعت بالای در خیره شده بود الان شده دو ساعت که تنها اینجا هستم، مطمئن بودم به خاطر گریه هایی که کردم بینیم الان شکل یه فلفل دلمه ای قرمز شده بود .

به سمت دکتری که از درب اتاق عمل بیرون اومد هجوم آوردم و حال نهال رو با دلواپسی و صدایی لرزون پرسیدم - حا...حا... حالش چطوره؟

یه نگاه به شاسی دستش کرد و گفت: شما همراه خانم کیانی هستید؟

 با همون لحن قبلی جواب دادم- ب... بله خواهرش هستم.

سری به نشونه تأسف نشون داد و پرسید-  دقیقا چرا چاقو خورده؟

 صدام رو یکم صاف کردم و گفتم- خ ... خب راستش امروز برای تولدم رفتیم خونهٔ مادربزرگم همه جمع بودیم، یکی از داییام که سر ارث و میراث پدری باهاش دشمنی داشتیم با توهم و کلی دعوا به سمت مادربزرگم حمله می‌کنه اما نهال خودشو انداخت وسط و به جای مادربزرگم چاقو خورد!

 دکتر شاسی رو گرفت پایین و گفت- ام چه شجاعتی! ولی باید بگم به کلی از رگ های سمت راست روده بزرگش آسیب خورده و اگر یکم چپ تر می‌خورد ممکن بود به کبد، کیسه صفرا یا حتی نخاعش ضربه بزنه که باعث فلجی پاها از کمر به پایین می‌شد و باید خداروشکر کنید که این اتفاق نیفتاده،  خب چطور بگم ... الان حالش زیاد خوب نیست یه سری دارو براش تجویز می‌کنم که باید وقتی به هوش میاد استفاده کنه تا حالش بهتر بشه!

  یکم‌ شاد شده بودم از این‌ که زنده در جواب گفتم- خ ... خیلی ممنون! اما یعنی چی که زیاد حالش خوب نیست؟

 شروع کرد به رتاه رفتن و گفتن منم دنبالش راه افتادم-‌خب حین عمل متاسفانه برای چند ثانیه دچار ایست قلبی شد به خاطر درد اما با سختی زیاد که انگار خودش داره برای زنده موندن می‌جنگه به حالت قبلیش برگشت و این باعث درد زیادی شده و ممکنه که خیلی دیر تر از موعد به هوش بیاد.

بی توجه به غرورم و این که پیش یه آقا بودم داشتم اشک می‌ریختم که متوجه دستمال کاغذی رو بروم شدم خوب که دقت کردم دکتر با یه چهره خیلی ناراحت طوری که می‌خواد باهام همدردی کنه یه دستمال کاغذی گرفته بود جلوم، صدای هق هق گریه من بیشتر و بلند تر می‌شد طوری که هرکسی می‌دید بهم می‌گفت با چی زدنت؟ 

دستمال رو گرفتم و باهاش بغضم رو خفه کردم و دنبال دکتر برای گرفتن نسخه دارو ها راه افتادم!

@یگانه جان @آلفای نقره ای @لیام@امیر. @فاطیما @N.a25 @یارا

ویرایش شده توسط شازده کوچولو.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت ۱۶ 

احساس می‌کردم که همین الان ها باشه که به دیدن لحظه ای خدا پر باز کنم اما این حس مثل یه توهم فقط وجود داشت و روحم رو تسخیر کرده بود، پشت سر دکتر وارد یه اتاق در سفید شدیم، سریع نشست روی صندلی پشت میز و دفترچه نهال رو از من خواست اما باهام نبود چون یهویی و بدون اینکه خونه خودمون باشیم اومدیم و سر فکر دفتر چه نبودیم، نشستم روی صندلی و گوشیم رو از داخل کیفم در آوردم و خواستم شماره مامانو بگیرم که دکتر مانع کارم شد و روی یه برگه سفید رنگ که بالاش بزرگ با خط قرمز نوشته بود اضطراری مقداری چیز نوشت و بهم داد و گفت- برو داروخانه می‌تونی با این دارو ها رو براش بگیری ولی یادت باشه اگه همینجوری پیش بره به جای اینکه اگه خدایی نکرده بلایی سر خواهرت بیاد خودت بلا دار میشی پس کمتر گریه کن و مراقب خودت باش دستاتو هم پاک کن که رفتی تو راه بهت لقب قاتل ندن! 

تازه فهمیدم که کل دستام از خون نهال پر شده بود با تکون دادن سرم حرفش‌ رو تایید کرم و از اتاق اومدم بیرون؛ واقعا این عشق من نسبت به خواهرم بود که این اشک ها رو خلق می‌کرد برای همین نمی‌تونستم جلوشونو بگیرم.

همراه با نسخه اضطراری به سمت داروخانه که اصلا نمی‌دونستم کجاست قدم برداشتم، قدم هام اونقدر برام سنگین شده بون که فکر نمی‌کردم بتونم دیگه راه برم! توی راه به نسخه نگاه می‌کردم که اسم نهال روش حک شده بود، توی راه همش با برخورد به افراد سرم رو به نشونه ی تأسف تکون می‌دادم و اونا هم یه نگاه سر تا پا بهم می‌انداختن و می‌رفتن، تازه یادم اومده بود که دستام رو نشستم اما نهال برام مهم تر بود واسه همین بهش اهمیت خاصی ندادم، توی این بیست سال زندگی و تاجایی که یادمه اولین باری بود که اینقدر حالم بود بود حتی وقتی که تصادف کردم و پام و سرم شکسته بودن ! 

اینقدر رفتم که بلاخره به صندوق رسیم و روبروش داروخانه جا گرفته بود خیلی خلوت بود و می‌تونستم زود داروها رو تحویل بگیرم، نسخه دارو رو به پرستار مرد داخل داروخونه تحویل دادم و بعد از یه نگاه به نسخه و یه نگاه مشکوک به من رفت سراغ قفسه های پر از دارو و به ترتیب دارو ها رو می‌انداخت توی سبد دستش.

منم که مطمئن شدم دارو ها دارن آماده می‌شن به دیوار تکیه دادم و به اون لحظه فکر کردم که اگه چشمام باز بود چه صحنه ای می‌دیدم و نابود می‌شدم، تمام فکر و ذکرم پیش نهال بود که با آوردن اسمش به طرف دریچه داروخانه خم شدم و داروها رو که داخل یه پلاستیک بودن همراه با نسخه اضطراری مهر شده گرفتم و بعد از یه تشکر مختصر کارت رو از کیفم در آوردم و دادم به پرستار و بعد از کشیدن پول کارت رو پس گرفتم و به طرف اتاق دکتر قدم برداشتم.

 اشکام جاری بودن و چشمام و تار کرده بودن دید خوبی نداشتم اون لحظه که با خوردن به یه چیز خیلی محکم چشمام سیاهی رفت ...

 

@هستی٠ @N.a25 @فاطیما@لیام @یگانه جان 

@آلفای نقره ای

ویرایش شده توسط شازده کوچولو.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۷

انگار یکم جون بهم وارد شده بود، برای باز کردن چشم هام چند بار بهم فشردمشون و آروم از اون حالت چسبندگی مزخرف در آوردمشون و با دستم مالیدمشون! اینجا کجا؟ این زن کیه؟

زن غریبه- حالت خوبه عزیزم؟

من- ها؟ شما کی هستید؟

 زن یکم بهم نزدیک شد و گفت- من یکی از پرستار های این بخش هستم، توی راهرو به آقای محمدی برخورد کردید و از هوش رفتید اما دلیلش آقای محمدی نبود بلکه بدنتون انگار خیلی خیلی ضعیفه 

 انگار تازه یادم اومده بود که چه بلایی سر نهال اومده و من چرا اینجا هستم خیلی با عجله گفتم- نهال خواهرم ...

 حالت متفکری به خودش گرفت و گفت- خواهرت چی؟ 

 سر جام یکم تکون خوردم اما سوزن توی دستم خیلی درد می‌گرفت- خواهرم ... چ ... چ ... چاقو خورده به شکمش!

  انگاری خیلی خیالش راحت بود که گفت- پس اون خواهر توعه، خب زیاد نگرانش نباش توی این دو ساعتی که اینجا بودی دکتر بهش سر زده و الان حالش نرمال هست یعنی الان به هوش اومده 

 خیلی خوشحال بودم  باید میدیدمش- باید برم پیشش.

روی تخت نشستم و پاهامو آویزون کردم ولی سوزش دستم باعث شد آخم بره هوا، به دستم که نگاه کردم یه سوزن و یه چسب بهش زده بودن رد اون شلنگ بیرنگ و دراز و باریک رو که دنبال کردم به سرُم آویزون شده از جا لباسی رسیدم و پرستار گفت- عزیزم یکم دیگه از سرمت مونده حدود یک ربع دیگه تموم میشه و از دستت جداش می کنم  

 دلم نمی‌خاست دیگه حتی یک دقیقه هم توی این اتاقی که حتی نمی‌دونم تو کدوم بخش بیمارستان هست بمونم واسه همین با عجله خطاب به پرستار می‌گفتم- نه نه باید همین الان برگردم پیش خواهرم.

 پرستار در حالی که سعی در آروم کردن من داشت می‌گفت- عزیزم شما این دو ساعته که ...

با صدای تق تق در بقیه حرفش رو خورد و به سمت در رفت و درو باز کرد، منم کنجکاو به در خیره شده بودم ببینم کی تشریف فرما میشه...

 @N.a25@یگانه جان  @آلفای نقره ای @لیام @فاطیما @یارا @هستی٠

 

ویرایش شده توسط شازده کوچولو.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 پارت ۱۸

به در نیمه باز شده و پچ پچ های آروم پرستار و فرد مجهول نگاه می‌کردم و گوش می‌دادم که یه آقا همراه با پرستار وارد اتاق شد ( وجدان بی وجدان- اَه چرا اینقدر صحنه آهسته می‌گیری برو رو دور تند

- میگم بیشعور و بی وجدانی حق دارم)

نزدیکم شد و سرشو یکم به طرف سرم خم کرد و با صدایی مغرور اما به شدت مهربون گفت- حالتون خوبه؟

بی پروا و بدون توجه به وجودشون و سوالی که پرسید گفتم- جنابعالی کی باشن؟

(وجدان- آهای دخترهٔ خیره سر جواب یه پسر جذاب رو این شکلی میدن؟ هر چی میگم تکرار کن.

- اونوقت برای چی؟

-چون خیر و خوبیتو می‌خوام!

-آره ارواح تک عمت 

- تکرار کن 

- باش خودتو نکش 

-بگو حالم خوبه!)

من با یه قیافه شیطون رو به پسر به قول وجدانم جذاب گفتم : بگو حالم خوبه!

 پسره قیافه متعجبی به خودش گرفت و گفت- چی؟

(وجدان عصبی : خاک تو سرت دخترهٔ خنگ اینجوری! کثافط شامپانزه ضایع)

منم که خندم گرفته بود و نمی‌تونستم جلوی خندم رو بگیرم با یه لبخند کوچولو به این نیش تا ناکجا آبادم خاتمه دادم و با یه لحن سنگین گفتم- حالم خوبه!

 پسر که انگار خیالش راحت شده بود نفس راحتی کشید و گفت - خب خدارو شکر!

 (بگو میشه بدونم شما کی هستین؟

- اگه گفت نه نمیشه بدونید اونوقت چی؟

- چرا تو اینقدر خنگی؟، خدایا از دست بهار مرگ نازل کن بر سر من )

 من عین میمون حرف های وجدان رو تکرار می‌کردم و گفتم - میشه بدونم شما کی هستید ؟

 پسره هم یکم رفت عقب و گفت- خب توی راهرو می‌خواستم برم داروخانه اما توی راه انگار شما حالتون اصلا جالب نبود و به من برخورد کردید منم برای معاینه شما رو آوردم به این اتاق .

( - بگو آهان، بابت لطفتون ممنونم!

- مگه اون چه لطفی کرده بهم؟

- تو فقط اینو بگو 

- ایش)

 بدون توجه به وجدانم گفتم- آهان، بابت لطفتون ممنونم، شما دکترید؟

 یکم‌خندید و گفت- خواهش می‌کنم، نه دکتر نیستم همراه یکی از بیمار ها هستم.

چشماشو یکم شیطون کرد و با لحن شیطونی گفت- البته بگم خیلی سنگین بودید!

من با تعجب طوری که دلم می‌خواست مثل تام و جری پلک پایین چشمم رو تا مرز کور شدن بکشم پایین گفتم- چی ؟

لبخندی زد و با لبخند گفت- شوخی کردم، راستی چرا چند ساعت پیش حالتون اونقدر خراب بود؟

( من- آخه به تو چه پسره ی فضول؟

- هوی بهش توهین نکن بعداً پشیمون میشی!

- تو یکی حرف نزن که هر چی‌ می‌کشم از اون مغز فندقی توعه!)

همین سوال رو که پرسید پرستار شروع کرد به فک زدن 

(وجدان - بگو هوی پرستار خودم می‌تونم براش بگم زبون دارم )

من که خیلی با ادب شده بودم خطاب به پرستار گفتم- امم ببخشید ...

پرستار حرفش رو قطع کردو بهم‌نگاه کرد و گفت- بله؟

 تو چشماش زل زدم با یه لبخند از نظر خودم مهربون و گفتم- خودم می‌تونم براشون بگم!

 پرستار اخماش رفت تو هم و گفت- فقط می‌خواستم کمکتون کنم.

( - بهش بگو دختره ی پاچه خوار دهنت رو می.بندی یا سرویس بهداشتی تحویلت بدم؟

- هُوشَ چته رَم کردی؟

- بدم میاد.

- حالا نه که من خوشم میاد، ولی باید احترامش رو نگه دارم)

 سرمو تکون دادم و گفتم- خیلی ممنون خودم می‌گم!

 لحن غرولندی به خودش گرفت و گفت- باش.

با این قیافه  ای که گرفته بود مطمئنم دلش می‌خواست سرمو بندازه داخل دستگاه پَر کَن مرغ، از اتاق رفت بیرون و در رو بست، پسره  هم یه صندلی آورد کنار تخت من و نشست روش و منتظر بود که بنده شروع کنم به سخنرانی.

@یگانه جان

 @آلفای نقره ای @N.a25 @NAEIMEH_S @N.Sh_87 @Najm.. @Nadia@لیام

 @ارغوان @شاخ شمشاد@امیر. @امیری @یارا @یخمک فروش جهنم@سرکار خانم m @سرپرست تالار عکس@سرپرست تالار فیلم@سرپرست تالار هنر @محمد صالح خوب @فاطیما

@م.مرعشی @مالیفسنت @ماه پری @ماه تی تی @شقایق.نیکنام

 @Nilay07@هستی٠

ویرایش شده توسط شازده کوچولو.
  • لایک 32
  • تشکر 1
  • هاها 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 پارت ۱۹ 

و بله شروع کردم به فک زدن بعد از اینکه کل ماجرا رو براش تعریف کردم گفت- آهان 

منم بدون اینکه به کسی اجازه حرف زدن بدم گفتم- میشه اینقدر باهام رسمی حرف نزنی؟ نمی‌دونم چرا ولی کل ماجرای زندگیم رو برات گفتم ولی این رسمی حرف زدن یکم مؤذبم می‌کنه!

 سری به نشونه مثبت تکون داد و گفت- البته، خب اسم من یاسین و بیست و دو سالمه و به خاطر آجیم بیشتر از دو سال که توی این بیمارستانم!

منم به تبعیت از اون خودم رو معرفی کردم- اسم منم بهار و نقطه چین سالمه و به خاطر آجیم اومدم این بیمارستان!

قیافه متفکری به خودش گرفت و گفت- پس یعنی سنت زیاده؟

منم که مثلا می‌خواستم گند پهن شدم رو جمع کنم با هولی گفتم- نه بابا فقط بیست سالمه.

لبخند خیلی خوشگلی بعد از سوتی که دادم روی لبش نشست که باعث شد بهش خیره بشم (وجدان - خاک تو سر گنگت که با یه کلمه زیر زبونت رو کشید دخترهٔ ساده ) 

من فضول  پرسیدم- آقا یاسین آجیت چرا دوسال توی این بیمارستانه؟

تک خنده ای کرد و گفت- خب معلومه به خاطر بیماری اگه سالم بود که اینجا نمیومد!

 از این حرفش خندم گرفته بود اما سریع خودم رو جمع کردم و گفتم- نه نه منظورم اینه‌ که بیماریش چیه؟

 با حالت بی خیالی گفت- اسید خورده!

 منم که  از تعجب داشتم شاخ در می‌آوردم گفتم- ای وای چرا؟

 ابرو هاش رو با یه اخم بهم گره زد و گفت- چرا باید بگم؟

 منم صادقانه جواب دادم- خب یک‌ به خاطر فضولی‌ خودم و دو به خاطر اینکه  احساس می‌کنم یه غم خیلی بزرگ پشت چشماته!

پوفی کشید و گفت- بگم به کسی نمیگی؟

کف دستمو بردم بالا و گفتم- به شرافت زنونه ام قسم به کسی نمی‌گم!

صندلی که روش نشسته بود رو به تختم نزدیک تر کرد و طوری که انگار می‌خواد با هیجان داستان وحشتناک و ترسناکی برام تعریف کنه شروع کرد-

من هفت سالم بود که یاس به دنیا اومد همه خیلی خوشحال بودیم تا وقتی که ۱۸ سالم شد و فهمیدم مامان تومور مغزی بدخیم داره و فقط سه ماه الی چهار ماه زنده میموند. از همون موقع بابا شروع کرد به پول جمع کردن مامان رو می‌برد به این بیمارستان و اون بیمارستان واسه شیمی درمانی اما سر سه ماه و ۲۱ روز مرد. اون موقع یاس فقط ۱۱ سالش بود اما باید این همه رنج و تحمل می‌کرد و اون موقع بود که با تمام توانش گفت می‌خوام یک پزشک مغز و اعصاب بشم با همه غمی که داشت باز به همه کتابخونه ها می‌رفت و کتابهای پزشکی رو مطالعه می‌کرد یک سال از خاکسپاری مامان گذشته بود و بابا خیلی دپرس شده بود و هر موقع می‌خواستم کمکش کنم من رو پس می‌زد واسه همین بابا تنها یه تیم شد من و یاس یه تیم شدیم همه خیلی به خاطر مامان گرفته شده بودیم بیشتر از همه یاس. یبار دعوامون شد، منو بابا سر این که چه کار می‌کنه و چرا با یاس کاری نداره یه دعوای بد کردیم که باعث شد یاس رو با خودش ببره، خیلی کمتر دیگه همدیگه رو می‌دیدیم و تمام دار و ندارمون یه یه پژو و یه خونه ۱۵۰متری بود. هر موقع همدیگه رو می‌دیدیم یه تماس تلفنی مشکوک بهش می‌شد و اون بدون اینکه چیزی به من و یاس بگه می‌رفت. یبار تو کتابخونه داشتم یکی از بهترین کتاب هارو برای یاس پیدا می‌کردم که یه تماس تلفنی بهم شد، از بیمارستان بود و بهم گفتن زود خودتو برسون و با تمام سرعت و توانم از حرص اینکه بلایی سر یاس اومده باشه خودم رو به بیمارستان رسوندم بابا دم در ورودی منتظرم بود و به محض این که رسیدم گفت- رفتیم سر یکی از ساختمون های دوستم که یاس‌ تشنش میشه و آب می‌خواد منم یه بطری که یه مایع سفید رنگ داخلش بود رو به‌ خیال اینکه آب باشه بهش دادم وقتی چند  قطره ازش‌ خورد فهمیدم که اسید بوده و سریع آوردمش بیمارستان.
خیلی عصبانی بودم دلم می‌خواست با تمام توانم وسایل این بیمارستان رو نابود کنم اما درست نبود بابا از عذاب وجدانی که داشت از بیمارستان رفت و فقط چند ماهی یکبار می‌اومد و خونه و ماشین رو فروخته بود و پولش رو ریخته بود به حسابم برای عمل های یاس‌، اولین عملش خیلی خوب پیش نرفت چون اسید تا اندام های داخلیش‌ رفته بود و سوزونده بودشون ولی بعد کم کم  رو به بهتری رفت، تقریبا بعد از شیش ماه بهم زنگ زدن و گفتن بابات داره میاد بابام با جون نیومد بلکه جسدش با آمبولانس اومد، آره اون تصادف کرد و مرد مثل مامان ولی اون موقع خیلی تنها بودیم و هیچ‌کس رو نداشتیم حتی یه فامیل که بهمون کمک کنه عموهام مراسم خاکسپاری رو انجام دادن و دوباره مثل بقیه روزگار غیب شدن، یاس وقتی اینا رو شنید در اتاق رو می‌بست و اینقدر جیغ می‌زد که یا بخیه هاش باز می.شدن و یا از هوش می‌رفت حالش خیلی بد بود تا بع  از هفت هشت ماه که بهتر شد و برگشت سر درس خوندنش با امید دو برابر، هر کسی به جای یاس بود  حتما خودش رو می‌کشت اما یاس ادامه داد اون یه نابغه بود و می‌دونست من بدون‌ اون دووم نمیارم واسه همین درسش رو خوند و بهترین نمره ها رو آورد و کتاب های پزشکی که براش‌ می‌آوردم رو می‌خوند.
الان تقریبا بیشتر از دوسال که  بستری تو این بیمارستان و برای پول عمل هاش هم تو بیمارستان کار می‌کنم و هم از بیرون.

وسط حرفاش با گفتن متاسفم و آخی و ... بهش فرصت استراحت می‌دادم که متوجه دستمال روبروم شدم خوب که دقت کردم آقا یه دستمال کاغذی گرفته جلوم روی تخت نشستم و دست زدم به صورتم دیدم بله داشتم زار می‌زدم، با یه لبخند کوچیک دستمال رو ازش گرفتم و در حدی که اشکامو توی خودش جمع کنه روی صورت گذاشتم ولی وقتی به دستمال نگاه کردم کاملا کرمی بود و این باعث خنده ی یاسین شده بود تمام کرم صورتم به خاطر اشکام آب شده بود!

@1388 @Bita.A @Elaha @Elf @elsa_a @Fateme Cha  @Flare

@Ghazal @Hony.m @K.A @NargesYolchikoni @N.a25 @Neda @Neda.eb  @reyyan @sara.s312 @Shervin @ستایش گودرزی @shahrzad.rh ستایش @Torkan dori @آلفای نقره ای @امیر. @روژینا مرادی @ساتی

@فاطمه.ت. @لیام @محمد صالح خوب@ملکه سکوت @نویسندهیفضابیـے @یگانه جان @یارا

@Sanaz87  @tara-Lr @سادات.۸۲ @16Nian @M.gh @M.f @JGR.LARA @فاطیما @آیلار مومنی @ارمان

@rana.82

ویرایش شده توسط شازده کوچولو.
  • لایک 31
  • تشکر 2
  • غمگین 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت ۲۰ 

ای وای خدای من نهال(وجدان خرمال- الان بگو یاسین جونم، قربونت برم، بیا بریم پیش آجیم .

من ساده دل- به خودت تیکه بنداز روانی.

- تیکه نیست عشقم، با دیدن این وضعت کنارش یه دل نه صد دل عاشقش شدی!

- من وقتی نمی‌دونم این پسر اصلا چجوریه چطور این حرف رو می‌زاری زیر زبونم؟

- آره منم حرفم همینه! ولی تو نمی‌شناسیش چطور عاشقش شدی؟

- اصلا، یعنی به هیچ هیچ عنوان عاشقش نشدم!

- بله، می‌خوای اون احساس قلبی اندازه مشت دستت رو صدا کنم؟

- صدا کن 

-‌ هی احساس قلبی، قلبی، هوی عشقی 

 عشقی- هُوشَ چته دارن اسیرت می‌کنن اینجوری صدام می‌کنی؟

وجی: حرف نزن بگو ببینم چه حسی نسبت به این پسر داری؟

عشقی- کدوم پسر؟

وجی - نگاه خاک به سرت بهار از بس به کلی پسر فکر می‌کنه نمی گ‌دونه راجب کی حرف می‌زنم!

من بد بخت - به من چه ربطی داره؟

وجی - الان ربطشو می‌گم! هوی عشقی راجب یاسین!

عشقی- اولا بار آخرت باشه منو عشقی صدا کنی به جاش بگو قلبم دوماً این پسر، هم پسر خوبیه هم پسر خوشگل، خوش هیکل، تجربه دیده چشم رنگی، . . .

من بیچاره - هی بسه دیگه فهمیدیم! حالا یکم شاید خوشم اومده باشه ولی عاشقش نشدم 

وجی- عشقی تو مرخصی

عشقی- می‌بینم لیاقت جواب سوالام رو هم نداری کثافط

وجی- بدو برو پرو، و البته شما بهار خانم به زودی عاشقش هم می‌شی فقط صبر کن 

من عصبی- بسه دیگه نمی‌خوام چیزی در این مورد بشنوم )

من خطاب به یاسین گفتم - آقا یاسین فکر کنم سرُم تموم شده بی زحمت میشه پرستار رو صدا کنید بیاد درش بیاره؟

حرفی نزد، از روی صندلی به طرف من اومد و بدون اینکه منو لمس کنه به طرف دست سوراخ شدم خم شد و این باعث هولی من شد که گفتم- می خوای چکار کنی؟

چشماشو شیطون کرد و گفت- می‌خوام یه کاری بکنم!

ویراستار:

@یگانه جان

ناظر: @Mobina_sh

ویرایش شده توسط شازده کوچولو.
  • لایک 28
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت ۲۱ 

صورت ترسو و جا خورده منو که دید گفت- شوخی کردم، طبق آموزش هایی که توی این دوسال دیدم و به پرستار ها کمک می‌کردم بلدم آنژوکت رو از دستت جدا کنم!

با شنیدن اهوم من شروع کرد به جدا کردن چسب خیلی سوز میزد لعنتی و یاسین متوجه این شده بود واسه همین آروم چسب رو در آورد حتی نفهمیدم کی سوزن رو از دستم جدا کرد فقط گفت تموم شد بعد که به دستم نگاه کردم هیچی روش نبود به جز یه نقطه قرمز کوچولو که یه چسب زخم زد روش که‌ نوک انگشت هاش پشت دستم رو لمس می‌کرد! 

همون طور که آشغال ها رو می‌انداخت توی سطل، صندلی رو هم از جلوی تخت گذاشت سر جای اولش منم از تخت اومدم پایین و فکر کنم به خاطر این دو ساعت خواب و این سوزن چشمام سیاهی رفت که برای ثانیه ای افتادم رو تخت اما این بشر با خونسردی بهم گفت- نگران نباش این سیاهی رفتن چشمت عادی به خاطر این دو ساعت و ضعیف بودنته، الان بهتری؟

 یه لبخند حرص دار محو زدم و گفتم- آره خوبم.

  بعد از دقایقی از تخت پایین اومدم پشت سرش راه افتادم و عین جوجه اردک (این فضوله - جوجه اردک زشت ) دنبالش راه افتادم و گفتم- الان از کجا بدونم اتاق آجیم کجا؟

 یه نگاه بهم انداخت و گفت- میریم پذیرش می‌پرسیم، بیمار ها وقتی بستری میشن پذیرش ثبت می‌کنه 

 سری تکون دادم گفتم- اهوم 

قدم هامو تند کردم و از عقب به جلو سبقت گرفتم و هم قدمش شدم و با چشم دنبال پذیرش می‌گشتم اما در اصل بازم داشتم دنبال یاسین حرکت می‌کردم اما هم قدمش بودم.

(وجدان : خیلی خب بابا فهمیدیم راه رو بلد نیستی و یه آقای جذاب داره راهنماییت میکنه اینقدر ندید بدید بازی در نیار 

- به تو چه با این مثالم می خوام به اسگل هایی مثل تو بفهمونم 

- من دیگه می‌دونم 

- منم دیگه نمی‌گم 

- به پا نخوری تو دیوار 

- آخ، لعنتی چرا زود تر نگفتی؟

- نا شکری نکن اگه همین رو هم نمی‌گفتم با سرعت و شدت بیشتری می‌خوردی 

- کثافط ) 

ویراستار : @یگانه جان

ناظر : @Mobina_sh

@1388 , @Bita.A, @Elaha , @Elf, @elsa_a, @Fateme Cha

@Flare, @Ghazal, @Hony.m, @NargesYolchikoni, @Neda , @Neda.eb, @reyyan, @sara.s312, @Shervin

@ستایش گودرزی،  @shahrzad.rh ستایش , @Torkan dori, @آلفای نقره ای، @امیر. ، @روژینا مرادی

@ساتی، @فاطمه.ت. ، @لیام، @محمد صالح خوب , @ملکه سکوت

@نویسندهیفضابیـے ، @sanam86

 

 

ویرایش شده توسط شازده کوچولو.
  • لایک 26
  • تشکر 2
  • هاها 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۲

راست می‌گفت حین دعوا با خود عنترش حواسم نبود و با بینی خشگلم به شیشه بخش پذیرش اصابت کردم و ناکار شدم 

یاسین  با بهت زده گی بهم نگاه کرد و با نگرانی گفت - خوبی؟

من سوسک شده  هم در جواب گفتم - آره خوبم، بیستم ( حالا گَندَم و چجوری جمع کنم)

من همون جور که بینی پهن شدم رو ماساژ می‌دادم گفتم- با این کارم می‌خواستم نشون بدم که این شیشه چقدر تمیزه و نتونستم تشخیص بدم!

یاسین این دفعه نگران تر گفت- مطمئنی خوبی؟

 یه نیش باز تحویلش دادم و گفتم- آره بابا خوبم مطمئن باش دیوونه نشدم. 

رو به خانم داخل اتاقک که کلشو به خاطر جلب توجه من بیرون آورد بود و با چشم هایی اندازه تایر تریلی بهم نگاه می‌کرد گفتم- خانم این شیشه خیلی تمیزه امیدوارم این بیمارستان همیشه اینجوری برق تمیزیش کار بده دست دختر پسر های هواس پرتی مثل من!

بعد از خنده ریز هردوشون یاسین خطاب به من گفت: فامیلتون چیه؟

خودمو جمع کردم و این دفعه با لحن سنگین تری گفتم- کیانی، نهال کیانی!

بعد خطاب به پرستار داخل اتاق سر خم کرد به طرف دریچه و گفت- خانم اسدی بی زحمت شماره اتاق نهال کیانی که امروز به خاطر چاقو خوردن بستری شده رو بگید.

 خانم اسدی چند ثانیه به  صفحه کامپیوتر  زل زد و بعد خطاب به یاسین گفت- اتاق شماره ی پونزده.

 یاسین خیلی مهربون با یه لبخند گفت- مرسی!

 خانم اسدی هم در جواب گفت- خواهش میکنم!

دوباره دنبالش راه افتادم تا راهنماییم کنه که به اتاق نهال برم، سکوت بینمون رو شکوندم و گفتم- الان خواهرت کلاس نهم؟

یکم سرعتش رو کم کرد و من که بهش رسیدم و دقیقا کنارش قرار گرفتم تقریبا با فاصله نیم متری گفت- اهوم 

 به نیمرخش نگاه کردم و گفتم- خب می‌تونم بیام ببینمش؟

 اونم به من نگاه کردو گفت- البته چرا که نه!

با یه لبخند جواب همدیگه رو دادیم و به راهرویی رسیدیم که اتاق های ده تا بیست شماره گذاری شده بودن با چشمام چپ و راست رو می‌پاییدم که با صدای مهربونش پامو از روی گاز به ترمز انتقال دادم و ایست کردم و به گفتش گوش کردم 

- بهار خانم یه لحظه صبر کنید!

 با تعجب پرسیدم- چیزی شده؟

 یه لبخند از خیال آسوده بهم زد و گفت- نه چیزی نشده! اینجا اتاق خواهرم‌ یه سر بهش بزنم ببینم چیزی نیاز نداره بعد میام شما رو میبرم پیش خواهرتون.

 به شماره اتاق نگاه کردم و گفتم- این اتاق شماره سیزده اتاق خواهرتونه؟

 اونم به شماره اتاق نگاه کرد و گفت- آره چطور؟

 یکم چشمامو کاراگاهی کردم و گفتم- هیچی، مطمئنی؟

 دستش رو گذاشت زیر فکش و گفت- والا این دوسال تموم ما برای دیدن خواهرمون میایم به این اتاق، اکه ناراضی هستی بگو تا عوضش کنم!

 کمی خندیدم و گفتم- نه نه اصلا منظورم این چیزایی که بهشون فکر می‌کنی نیست، فقط اینکه اتاق خواهرم هم شماره پونزده و توی همین سالن!

 به شماره اتاق ها نگاه کرد و گفت- خب حالا به طور اتفاقی افتادن توی یه سالن مگه بده! تازه زود به زود هم می‌تونی بیای پیش یاس از دیدنت خوشحال می‌شه، شک نکن.

 لبخندی زدم و در جوابش گفتم- باش، خب تو برو پیش خواهرت منم اتاق آجیم رو پیدا می‌کنم، دیگه مزاحمت نباشم .

 سرش رو کج‌ کرد و گفت - باش هرجور راحتی!

 انگار یادم رفته بود تشکر کنم، سریع گفتم- راستی، بابت همه کمک های امروز هم ممنونم و از آشنایی باهات خیلی خوشحال شدم!

 به چشمام زل زد گفت- منم همینطور.

ویراستار:  @یگانه جان

ناظر: @Mobina_sh

رمانمو لایک‌ کنید و به بقیه هم معرفی کنید گوگولیا ❤️🙃

ویرایش شده توسط شازده کوچولو.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 پارت ۲۳ 

راهم رو بعد از صحبت کوتاهی باهاش پیش گرفتم و به صورت زیک زاکی به شماره اتاق ها نگاه می‌کردم تا به ۱۵ رسیدم!

شماره اتاق های زوج توی سمت راست و فرد ها توی سمت چپ قرار داشتن یعنی اتاق نهال با فاصله تقریبا ده متری کنار اتاق یاس جا گرفته بود.

( وجدان- هعی خدا  حرف یه پسر یا عشق وسط باشه یارو متراژش هم حرف نداره 

- ضایع کسی بهت نخندید. )

بدون اطلاع یا در زدن به نوعی سر خود وارد شدن پریدم تو اتاق با دیدن چهره نهال روی تخت، مامان و بابا کنارش نشسته روی صندلی، مادربزرگ هم نشسته روی صندلی با گریه کردن، دایی جواد و فاطی هم مشغول جر و بحث واسه کلاس رقص و اون پرستار بدبخت مشغول بیرون کردن شون بود ولی فایده ای نداشت، سر جام خشک شده بودم در حالی که سرم از لای در داخل اتاق بود و دستم روی دستگیره و چهره همه ماتم زده به طرف من بود، (وجدان- مگه اینجا استادیوم فوتبال که این همه آدم توشه اصلاً این همه آدم چطور توی اتاق ده متری جا میشن؟

- مثلا‌ عیادت اومدن چکارشون داری! )

فقط از بین این همه آدم فاطی توجه من رو جلب کرده بود که عین دور از جون اون حشره بد بخت دور از جون عین کَنه به دایی چسبیده بود و داشت بهش غر می‌زد که به کلاس رقص برگرده.

دایی به سمت بنده که عین بابا لنگ دراز دم در بودم حرکت کرد و بعد از اینکه یکم نزدیک شد با صدایی جدی گفت- دختر ما تو رو فرستادیم اینجا مراقب خواهرت باشی اونوقت رفتی هوا خوری؟

با این حرفش انگار داشت می‌دید دود از کله ام بلند میشه ساکت شد و بنده با یه اخم وحشتناک و لحن ترس آوردی گفتم- دایی اگه تو به جای من بودی که دو ساعت جلوی اتاق عمل به خاطر خواهرت که زنده بمونه یا نمونه گریه کنی و بعد از اون دو ساعت کامل به خاطر ضعیف بودن بدنت روی تخت افتاده باشی و بی هوش باشی نمی‌گفتی رفته  خوش گذرونی، اصلا درمورد من چی فکر کردید؟ چرا خودتون دوساعت منو جلوی اون اتاق عمل تنها گذاشته بودید بدون اینکه کسی بیاد بهم بگه کار این دکتر خوبه بلایی سر خواهرت نمیاد، ها؟ اصلا نهال تو دخترهٔ خنگ، کله خر، احمق نمیگی یه خواهر دارم که بدون من نمی‌تونه توی این دنیای وحشتناک دووم بیاره؟ که پریدی جلوی اون چاقوی تیز؟ اصلا همتون با هم قصد کردید جشن تولدم رو نابود کنید؟ ها؟ 

(وجدان: دختر یکم جون بگیر نمردی اینقدر یک نفس فک زدی 

- ساکت، جو گیری مغزم رو بهم نریز)

ویراستار: @یگانه جان

ناظر: @Mobina_sh

ویرایش شده توسط شازده کوچولو.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  

پارت ۲۴

دایی بعد از سکوتی چشم های اندازه توپ تنیسش رو جمع کرد و کمی  بهم  نزدیک شد و گفت- آروم باش بهار، اشتباه کردم اونو گفتم اصلا من...

نزاشتم که بقیه حرفشو بزنه که به سمت نهال رفتم، از صورتش معلوم بود که جون تو بدنش نیست چه برسه که من بزنمش، مامان و بابا بهم اجازه نمی‌دادن که رد بشم و نزدیکش بشم بعد از یه تعهد مختصر که گفتم کاری باهاش ندارم رفتم جلو و محکم از ته دل به جای اینکه بزنمش از ته دل گونه نازش رو بوسیدم و اشک روی گونش رو پاک کردم که صدای پرستار اتاق رو پر کرد

-بفرمایید همین جوری دارن زیاد میشن! 

حرفشو قطع کرد و به سمت در رفت منم با چشمام دنبالش رفتم و به یاسین رسیدم که پرستار دوباره لب باز کرد- آقای محمدی جون این دوسال همکاریمون این همراهان محترم بیمار محترم رو به طرف بیرون راهنمایی کنید چون انگار بنده به زبان ترکی می‌گم اهمیت نمیدن!

با دیدن این صحنه خنده ای زیر لبخند کوچیکش کرد و حرف پرستار رو با پلک زدن قبول کرد و اومد داخل و خطاب به دایی گفت: رفیق می‌خوای باهم صحبت کنیم؟

دایی هم که انگار اولین بار باشه یه نفر اینقدر باهاش گرم بگیره خیلی صمیمانه با گفتن البته به طرف در راهی شد.

بنده خطاب به مامان و بابام گفتم- دو ساعت جلوی در اتاق عمل منتظر بودم چرا نیومدید ؟

بابا نگاهی بهم انداخت و با صدایی رسا خطاب بهم گفت- مشغول شکایت و رفت و آمد با آگاهی بودیم تا از دایی جونت شکایت کنیم.

مامانم با اخمی خطاب به بابا گفت- خودتم می‌دونی که این کارا هیچ کدوم تقصیر جهان نیست و همش تقصیر فرزانه است پس اینقدر دایی جونت دایی جونت نکن! 

بابا می‌خواست جوابشو بده که با بس کنید من بس کردن، با صدای باز شدن در همه چشم ها به اون سمت گرد شد، دایی جواد با یه لبخند وارد اتاق شد و خیلی جدی گفت- عیادت دیگه کافیه همه با هم از اینجا میریم و یکی داوطلبانه پیش نهال می‌مونه

ویراستار: @یگانه جان

ناظر: @Mobina_sh

 

ویرایش شده توسط شازده کوچولو.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...