رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

خاکستر شب | Heara کاربر انجمن نودهشتیا


Heara
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: خاکستر شب

نویسنده: Heara (هیرا)

ژانر: عاشقانه، تراژدی

خلاصه: دختری اسیر در کابوس خاطرات به جا مانده از گذشته‌اش، زندگی جدیدی را آغاز می‌کند و در این میان تن به عشق بی‌سرانجام الیاس می‌دهد؛ و درست زمانی که متوجه می‌شود الیاس در دل گرو دیگری دارد، مردی از میان همان گذشته فراموش شده قدم به زندگی‌اش می‌گذارد تا تسلی گرد دردهایش شود اما نگاه او تنها به الیاس است و عشق دیگری را نمی‌پذیرد تا اینکه زخم‌های گذشته سر باز می‌کند و عرصه‌ی عشق، به میدانِ جدال و انتقام بدل می‌شود...

مقدمه:

 

روزهایی بود که تنها او را می‌دیدم...

نامش تنها ورد زبانم بود و دستانش تنها منشاء گرمایم...

گویی نگاهم جز شب چشمانش تصویری نمی‌دید...

من به قدری محو او بودم که همراهی بی‌صدای تو را از یاد بردم؛

و اسیر در حصار شعله‌های عشق او جان دادم...

تو به سویم دست دراز کردی تا رهایی‌ام دهی؛

اما من مسخ‌تر از آن بودم که حضورت را حس کنم؛

و تو مسخ‌تر که به سمتم چنگ انداختی و کنارم در میان شعله‌ها سوختی...

حالا تو نیستی و خاکسترهایت به جا مانده در آتش عشقی که همچنان مرا می‌سوزاند؛

و من با نگاهی آکنده از حسرت در کنار خاکسترهای تو محکوم به سپری کردن آخرین نفس‌هایم هستم؛

چرا که عشق او برایم شبی بی‌مقصد بود و عشق تو خاکستری به جا مانده از شب‌های بی او...

ناظر: @M.f

ویرایش شده توسط Heara
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت اول

 

بخش اول

«شبح شب زده»

 

انگشتان کوچکش آرام به دور دستگیره گره می‌شوند اما تاب نمی‌آورد آن را بچرخاند. تیک‌تیک بی‌وقفه‌ی ساعت نصب شده بر دیوار و زوزه‌ی باد که از میان پنجره‌های بزرگ نیمه‌باز، لحظه‌ای آرام و قرار برای پرده‌های حریر نگذاشته بود، مانع از حکم رانی سکوت می‌شد. سر می‌چرخاند و وقتی نگاهش بر پیراهن یاسی رنگ دست نخورده‌ای می‌لغزد که در کنار کفش‌های هم‌رنگش روی تخت دو نفره افتاده بود، سرمایی محسوس تن کوچکش را به لرزه می‌اندازد.

آب دهانش را به سختی قورت می‌دهد. وقتی دوباره گردن می‌چرخاند و چشمانش را به در بسته‌ی شیری رنگ میخ می‌کند، بی‌اراده گره انگشتانش بر دستگیره سفت‌تر می‌شوند. قدم کوتاهی به جلو برمی دارد که صدای تخت کفش‌های دخترانه‌ی بند دارش بر کف خیس اتاق، میان همهمه‌های باد و عقربه‌های ساعت گم می‌شود. برای نخستین بار متوجه آبی می‌شود که از میان در بر کفپوش‌ها روان بود. ترس مانند ذره‌های معلق هوا به وجودش رخنه می‌کند و نفس‌هایش را به شماره می‌اندازد.

نیرویی نامرئی او را وادار می‌کند روی نوک انگشتان پا بلند شود. بند صورتی کوله از روی شانه نحیفش سر می‌خورد تا بی‌استفاده در کنارش روی زمین بیفتد. انگشتانش به زحمت دستگیره را می‌فشارند و با نیمه باز شدن در، زوزه‌ی باد شدت می‌گیرد. با ترس به سمت پنجره گردن می‌چرخاند و نگاهش آسمان پوشیده در ابرهای سیاه را رصد می‌کند. نمی‌دانست چرا در میان روز، فضای اتاق تا این حد گرفته و تاریک بود.

ناگهان گره‌ی انگشتان عرق کرده‌اش، از روی دستگیره در سر می‌خورد و پیش از آن که بتواند عکس‌العملی نشان دهد، به جلو متمایل می‌شود و به در تنه‌ای می‌زند تا زانوهای خمیده‌اش محکم با زمین خیس برخورد کنند. از درد، اشک در چشمانش جمع می‌شود.

وقتی صدای شرشر آب گوش‌هایش را پر می‌کند، متوجه خیس شدن زانوهای برهنه و کف دستان کوچکش میان آب‌های جمع شده بر زمین می‌شود. برای لحظه‌ای مبهوت می‌ماند و بعد با تردید سر بلند می‌کند تا میان اتاقک روشن دستشویی، نگاهش را به وانی بدوزد که آب‌های قرمز از لبه های آن جاری بود. غرق در بهت، درد را به فراموشی می‌سپارد. ابروهای باریک کودکانه‌اش با ترس بالا می‌روند.

تمام نیرویش را به کار می‌گیرد تا دوباره روی پاهایش بایستد و با تشخیص زن خوابیده در وان، تمام تنش یخ می‌بندد. تمام صداها در سرش متوقف می‌شود و گوش‌هایش به وز وز می‌افتند. چه چیزی مقابلش بود؟ نمی‌توانست درک کند.

قدم های لرزانش را روی زمین غرق در آب می‌کشد و به سمت وان می‌رود. موهای طلایی رنگ زن در رطوبت به تیرگی گراییده و شانه‌های صامتش تا نیمه در آب‌های قرمز رنگ فرو رفته بود. انگشتانش با سردرگمی بند لبه‌های مرطوب وان می‌شوند و برای اولین بار بوی عجیبی مشامش را پر می‌کند. بویی مثل فلز زنگ زده.

نگاه مبهوتش لبان کبود و تن رنگ پریده‌ی زن را وارسی می‌کنند. چرا او اینجا میان آب‌های قرمز خوابیده بود؟ چرا روی تختش نبود؟

به خود جرئت می‌دهد و شانه ی زن را با نوک انگشت لمس می‌کند. از سرمایش به سرعت دست عقب می‌کشد و برای اولین بار وحشت زده می‌شود. ناباورانه سر تکان می‌دهد و نفس‌هایش مقطع می‌شوند. آرام لب می‌زند:« ماما؟»

 

با حس فشار دستی به سرعت از جا می‌پرم. سینه ام از شدت تقلای اکسیژن بالا و پایین می‌رفت. نگاه وحشت زده‌ی سرگردانم را به مهمان‌دار جوانی می دوزم که با نگرانی خیره‌ام بود.

- حالتون خوبه؟

صدای نازکش انگار که از فرسخ‌ها دورتر به گوش می‌رسید. انگشتانم مجله ی مصور را میان گره‌ی خود می‌فشارند و دستی به پیشانی‌ام می‌کشم تا از رطوبت پوست عرق کرده‌ام، کم کنم.

تلاش می‌کنم کلمات گیر کرده در گلویم را رها کنم و با صدایی خفه او را مخاطب قرار می‌دهم:« میشه یک بطری آب برام بیارین؟»

زن لبخند مردد می زند و با تکان سر دور می‌شود. نگاهم را که از پنجره به محوطه فرودگاه می‌دوزم، تازه می‌توانم همهمه‌های اطراف را بشنوم. هواپیما فرود آمده بود.

طولی نمی کشد که مهمان‌دار با بطری کوچکی در دست برمی گردد. با تشکر آن را می‌گیرم و کمربندم را باز می‌کنم.

در تلاش برای پاک کردن تصاویری که انگار عمیق در ریشه های ذهنم نفود کرده بود، از جا بلند می شوم. کابوس کمرنگ شده‌ام طی این سال‌ها، با ورود دوباره ام به وادی درد و اضطراب، قد علم کرده بود. چه پاقدمی!

وارد سالن فرودگاه که می‌شوم، چشمانم را می‌بندم و میان نفس‌های عمیقم سعی می‌کنم عطرهای آشنا را به ریه بکشم. وقتی موفق نمی‌شوم، پوزخند به نرمی لبانم را شکل می‌دهد. هیچ عطر آشنایی نبود. اما همه چیز همان بود که به یاد می‌آوردم. فرودگاه بزرگ و شلوغ مهرآباد همان بود و آسمان ابری و آلوده‌ی تهران همان.

این بود؟ بازگشت به وطن؟ پس چرا شوق دلتنگی نداشتم؟ و خود به سرعت پاسخ می‌دهم؛ شاید چون کسی نمانده بود که دلتنگش باشم.

دسته‌ی چمدان را در میان حلقه‌ی انگشتانم می‌فشارم. چقدر دور به نظر می‌رسد روزی که در همین مکان در کنار مردی غریبه کشوری را که وطن  به حساب می‌آوردم ترک کردم؛ با بغضی در نهان  و اشک‌هایی روان و حالا که دوباره بازگشته بودم، حس می‌کردم دیگر تعلقی به این مکان و آدم‌هایش ندارم.

من بازگشته بودم درحالی که حس می‌کردم نه پنج سال، بلکه ده سال پیرتر شده‌ام. عوض شده‌ام. نه جسم و ظاهرم؛ روحم، افکارم و... نمی دانم، شاید قلبم. آیا قلبم هم عوض شده بود؟

چمدان را به دنبال خودم می‌کشم و از میان جمعیت می‌گذرم.

نمی‌توانم بفهمم. نه، در حال حاضر نمی‌توانم مطمئن باشم. باید می‌دیدم. باید باری دیگر در آن چشمان به رنگ شب زل می‌زدم و می‌دیدم آیا احساساتم نیز در این بازی سرنوشت عوض شده‌اند؟

سایه‌ای از افکار امیدوار کننده را که برای پهن کردن بساطشان به ذهنم آمده بودند پس می‌زنم. حماقت بود دوباره گدایی عشق از کسی که نمی‌توانست آن را بدهد. کسی که حالا نامزد دیگری بود.

لرزش نامحسوس لبانم را احساس می کنم. و شاید... همسر دیگری.

چشمانم را باز می‌کنم و عینک آفتابی گران‌قیمت را روی بینی‌ام می‌گذارم. من بارها این لحظه را تمرین کرده بودم و حالا تنها قدردانی که می‌توانستم از تلاش های روان‌شناسم بکنم این بود که مانند دختری که قبلا بودم نشکنم.

من برای نبش قبر خاطرات بازنگشته بودم. من با هویتی جدید دوباره بازگشته بودم تا گذشته را به چالش بکشم؛ تا خودم را به رخ او بکشم که دیگر یک دختر روستایی ساده نیستم. که دیگر باری بر روی دوشش نیستم. که دیگر آرشیدا نیستم. حداقل نه آن آرشیدایی که او می‌شناخت. حالا جهان مرا با نامی دیگر می‌شناسند. نامی که خودم از به زبان آوردن آن احساس غرور می‌کنم... آرورا اِلن.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...