رفتن به مطلب

معرفی و نقد رمانِ متانویا | Flare کاربر انجمن نودهشتیا


Flare
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

"به نام آنکه ما را تخیل کرد"

[ ...؛؛ مجموعه‌ی مِتـانویا ؛؛... ]

جلد یک: جادو آنتن نمیده

جلد دو: جادو در حال اتصال

جلد سه: جادو علیه تکنولوژی

نویسنده: elhamoon

ژانر: فانتزی، معمایی، علمی-تخیلی، عاشقانه، تریلر

مکتب: سورئال

خلاصه (جلد یک): ویدور آندرود، جادوگر جوانی‌ست که به علت نامشخصی در بدن یک پیرزن گرفتار شده و در کنار سلول‌ها زندگی می‌کند. جریان از زمانی آغاز می‌شود که سلول هفت، سلول محبوبِ بدن، ویدور را در خیالِ آزادی و کشف اسرار پنهان زندگی‌اش می‌اندازد.

صفحه رمان

ویرایش شده توسط Flare

جام خود را خالی کنید تا پر شود؛ تمامیت شما را فاسد خواهد کرد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سورئال... اولین بار که فهمیدم چیه با خودم گفتم چی میشه اگه اثری با جذابیت های ادبی تو این سبک بخونم؟
و حالا پیداش کردم فکر کنم!

 

اعتراف می کنم اوایل موضوع برام پرت بود، به طوری که انگار توی یک خلاء رها شدم ولی بعد که فهمیدم چی به چیِ گفتم ایول، به این میگن ایده!

 

خلاصه و مقدمه نقش مفیدی در چیدن حدسیاتم داشتن و سیر خوبت اون ها رو تایید می کرد. اینکه بخش های طنزت تونسته بودن قالب خاص شون رو حفظ کنن و من رو به باور خلق یک ترکیب ژانرِ جذاب برسونن خیلی خوب بود.

بذار تا یادم نرفته یک اعتراف دیگه بکنم، رمانت درس های زیست سه سال قبلم رو برام مرور کرد، جزئیات قابل توجه ای که نام برده شدن این رو مهیا کردن.

اصلا هم چندش آور نیست که خودم رو لا به لای دندون پیرزن تصور می کردم چون نشون میده توصیفات و احساسات نقش شون رو به خوبی ایفا کردن.

احساس می کنم همه چیز کنار هم چیده شده بودن تا یک واژه رو به رخ خواننده بکشن. "تفاوت" رمانت تفاوتی بود که باعث میشد دسته بندیِ خاص و عجیب رو بهش اختصاص بدم. البته که خیلی جاها گنگ بود و من چند بار می خوندم، اما خب... می ارزید.

سورئال برخلاف تصور خیلی ها، پیچیدگیش رو از جذابیت به دست میاره. طرفدار این سبک مطمئنا کم تر از ژانر عاشقانه ی طنز هستن اما باید این رو گذاشت به پای اینکه خوب نمی شناسنش. به هر حال من که کلی ذوق کردم دیدم یک رمان تو انجمن چنین سبکی داره.

راستی، من افتتاحش کردم!

@Flare

ویرایش شده توسط Aramis.R_U
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

12 دقیقه قبل، Aramis.R_U گفته است:

سورئال... اولین بار که فهمیدم چیه با خودم گفتم چی میشه اگه اثری با جذابیت های ادبی تو این سبک بخونم؟
و حالا پیداش کردم فکر کنم!

 

اعتراف می کنم اوایل موضوع برام پرت بود، به طوری که انگار توی یک خلاء رها شدم ولی بعد که فهمیدم چی به چیِ گفتم ایول، به این میگن ایده!

 

خلاصه و مقدمه نقش مفیدی در چیدن حدسیاتم داشتن و سیر خوبت اون ها رو تایید می کرد. اینکه بخش های طنزت تونسته بودن قالب خاص شون رو حفظ کنن و من رو به باور خلق یک ترکیب ژانرِ جذاب برسونن خیلی خوب بود.

بذار تا یادم نرفته یک اعتراف دیگه بکنم، رمانت درس های زیست سه سال قبلم رو برام مرور کرد، جزئیات قابل توجه ای که نام برده شدن این رو مهیا کردن.

اصلا هم چندش آور نیست که خودم رو لا به لای دندون پیرزن تصور می کردم چون نشون میده توصیفات و احساسات نقش شون رو به خوبی ایفا کردن.

احساس می کنم همه چیز کنار هم چیده شده بودن تا یک واژه رو به رخ خواننده بکشن. "تفاوت" رمانت تفاوتی بود که باعث میشد دسته بندیِ خاص و عجیب رو بهش اختصاص بدم. البته که خیلی جاها گنگ بود و من چند بار می خوندم، اما خب... می ارزید.

سورئال برخلاف تصور خیلی ها، پیچیدگیش رو از جذابیت به دست میاره. طرفدار این سبک مطمئنا کم تر از ژانر عاشقانه ی طنز هستن اما باید این رو گذاشت به پای اینکه خوب نمی شناسنش. به هر حال من که کلی ذوق کردم دیدم یک رمان تو انجمن چنین سبکی داره.

راستی، من افتتاحش کردم!

@Flare

سلام لیسی؛ کاش می‌گفتی ربان   قرمز می‌بستم اول با قیچی می‌بریدی^^--

بابت نقد و زمانی که گذاشتی  و حس خوبی که تزریق کردی  و همچنین بابت اینکه باعث شدم چنین کلماتِ پرانرژی‌ای بنویسی از هردوتامون خیلی خیلی مچکرم^^--  راستی، اینکه اوایل برات پرت بود احساس می‌کنم برمی‌گرده به هشدار  سلول هفت در رابطه با سکته‌ی مغزی پیرزن که دیالوگ‌ها تا حدی متوجه شدم نامربوط بودن؛ چون برای پایان احتیاجش داشتم فکر کنم به قول نوازش زود بمبم رو ترکوندم و هدر رفته. نظرت با یک اتفاقِ ساده چیه که هدفِ اصلیش شرح فضا باشه؟! حتماً روش فکر می‌کنم.

خوشحال میشم همراه ِ جادو آنتن نمیده بمونی*-* بازم ممنونم.

ویرایش شده توسط Flare

جام خود را خالی کنید تا پر شود؛ تمامیت شما را فاسد خواهد کرد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

2 دقیقه قبل، Flare گفته است:

سلام لیسی؛ کاش می‌گفتی ربان   قرمز می‌بستم اول با قیچی می‌بریدی^^--

بابت نقد و زمانی که گذاشتی  و حس خوبی که تزریق کردی  و همچنین بابت اینکه باعث شدم چنین کلماتِ پرانرژی‌ای بنویسی از هردوتامون خیلی خیلی مچکرم^^--  راستی، اینکه اوایل برات پرت بود احساس می‌کنم برمی‌گرده به هشدار  سلول هفت در رابطه با سکته‌ی مغزی پیرزن که دیالوگ‌ها تا حدی متوجه شدم نامربوط بودن؛ چون برای پایان احتیاجش داشتم فکر کنم به قول نوازش زود بمبم رو ترکوندم و هدر رفته. نظرت با یک اتفاقِ ساده چیه که هدفِ اصلیش شرح فضا باشه؟! حتماً روش فکر می‌کنم.

خوشحال میشم همراه ِ جادو آنتن نمیده بمونی*-* بازم ممنونم.

آره نوازش راست میگفت و باهات موافقم. البته روند دست خودتِ و بهتر می دونی چی در آینده لازمت میشه.

به هر حال... من که کلی لذت بردم.

ویرایش شده توسط Aramis.R_U
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

سلام حقیقتا زاویه دیدت منو کشوند به این تاپیک...

یک زاویه دید محدود به روایت از شخص کارکتر اصلی داستان...

به قول دوستمون که گفتن تفاوت از  گوشه گوشه رمان می‌باره...

اما چیزی که میخوام بگم، اینه که زاویه دید دوم‌ شخص وجه رمان بودن اثر رو  پایین اورده، انگار که با یه دلنوشته روبه‌روام... گاها جملات سوم‌شخص انگار به زاویه دید اصلی اسیب زده بودن...

قرار دادن   خواننده رمان در جایگاه مخاطب، کار اسونی نیست اما  برات ارزوی موفقیت میکنم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

19 دقیقه قبل، شکارچی گفته است:

سلام حقیقتا زاویه دیدت منو کشوند به این تاپیک...

یک زاویه دید محدود به روایت از شخص کارکتر اصلی داستان...

به قول دوستمون که گفتن تفاوت از  گوشه گوشه رمان می‌باره...

اما چیزی که میخوام بگم، اینه که زاویه دید دوم‌ شخص وجه رمان بودن اثر رو  پایین اورده، انگار که با یه دلنوشته روبه‌روام... گاها جملات سوم‌شخص انگار به زاویه دید اصلی اسیب زده بودن...

قرار دادن   خواننده رمان در جایگاه مخاطب، کار اسونی نیست اما  برات ارزوی موفقیت میکنم.

سلام، ممنونم بابت وقت و دقتی که گذاشتی:)^^

آره! و این دقیقاً چیزیه که می‌خوام به عنوان یه سوپرایز و یه لایه‌ی دیگه روی تفاوت ازش استفاده کنم. بنظرم متوجه شدی زاویه دید حالتی داره که انگار کسی تاکید می‌کنه و... بماند.

دلنوشته بودن! این زاویه دید خب تقریبا مخصوص شعر و متون انگیزشیه. با این حال، یکی از مضامین رمان انگیزه‌ست که موفقیت در شکستن خوردن خودش یک موفقیت بزرگه. همینطور با اینکه نادره اما آثار موفق داشتیم در این زاویه دید مثل آئورا که اتفاقاً شناخته شده هم هست و این حالتی که سوم شخص قاطی میشه رو من توی این کتاب دیدم. برای توصیف محیط گاهی اوقات لازم میشه و البته زاویه دید من دوم شخص دیده میشه فقط! همینطور آثار دیگه‌ای مثل  شاه بی‌شین، کینه کشی و...

البته یادت نره! با اینکه ضعف محسوبش می‌کنی تنها چیزیه که تو رو کشونده به صفحه نقد. هوم؟! در حالی که یک سوم شخص نمی‌تونست اجازه بده تو رمان رو بخونی؟ 

جام خود را خالی کنید تا پر شود؛ تمامیت شما را فاسد خواهد کرد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • سانسورچی

سلام

خب راستش من جذب اسم رمان شدم

و میتونم بگم بهترین رمانیه که خوندم و ایرادی توش ندیدم

و فقط اومدم بگم

موفق باشی طوفانی پیش برو ^_-

 

 

لطفا رمان منم بخون و نقد کن ^^

ویرایش شده توسط Z sadghinjad

e453e8736111f5657ddd869497983e6b_rwmp.jp

در آینده؛ از ما به عنوان سرسخت‌ترین‌ها یاد خواهد شد، چون در دل امید را ریشه‌کَن می‌کردیم، اما ادامه می‌دادیم؛ برای روز‌های روشنی که فردایش از امروز تاریک‌تر بود.

داستانی با تکه‌هایِ آبنباتی به طعم دارچین؛

یک قاتل با ذهنی کادو پیچ شده از افکارِ تاریک و مبهم.'

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 9 ماه بعد...

اقا من نقدم اینجوری

اسم رمان که قشنگه، ایدش که عالیه، نقش ویدورم قشنگه

سلول هفت که بی نظیره خدایااا....

فقد الپختک جان یکم تندتر پارت بزار

تامام.

شازده کوچولو چه قشنگ میگه:

گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود؛اما ماندنی بود!

این ماندنش بود که اورا تبدیل به گل من کرده بود... 


 

•رمان دو دل در خلأ•

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

2 دقیقه قبل، لباشک گفته است:

اقا من نقدم اینجوری

اسم رمان که قشنگه، ایدش که عالیه، نقش ویدورم قشنگه

سلول هفت که بی نظیره خدایااا....

فقد الپختک جان یکم تندتر پارت بزار

تامام.

نقدتم به خوشمزگی لواشکه؛ مرسی*-* روزی یه پارت کافی نیست؟ مغزم گناه داره (خنده)

جام خود را خالی کنید تا پر شود؛ تمامیت شما را فاسد خواهد کرد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۲ دقیقه قبل، Flare گفته است:

نقدتم به خوشمزگی لواشکه؛ مرسی*-* روزی یه پارت کافی نیست؟ مغزم گناه داره (خنده)

عه روزی یه پارت فقد بخاطر مغزت:classic_sleep: کافیه

شازده کوچولو چه قشنگ میگه:

گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود؛اما ماندنی بود!

این ماندنش بود که اورا تبدیل به گل من کرده بود... 


 

•رمان دو دل در خلأ•

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هِلویی مجدد. در وقت استراحتِ میان تستی خیلی دلم جبران و خوندن خواست^^

جبرانِ خیلی خیلی کوچولوی نایتی^^

***

"به نام آنکه ما را تخیل کرد" 

(یه چیزی هویت یابکم... این جمله‌ی اولت خوانشش یه کوچولو سخته. سه بار خوندم تا متوجه منظورت شدم. نمیدونم چرا. ولی هی می‌گفتم، یعنی چی تخیل کرد؟! کرد مالِ زمان گذشته‌ است و هی حس می‌کردم خدا فقط در گذشته می‌تونسته ما رو توی تخیلاتش بیاره و بعد بسازه... البته این نظر منه و اصلا نقد نیست. فقط نظر شخصیه یه خواننده است که دلش می‌خواد زود زود بفهمه و رد شه‌. )

خب! اسم مجموعه رمانت از اون اسم‌های تک قسمتی و خوشگله، اونایی که به دل می‌شینه و من کلا از عنوان‌های ناشناخته و تک بخشی و کوتاه خوشم میاد.

عنوانِ جلد‌هایی که گذاشتی قشنگ نشون میده موضوعات به طرز شگفت آوری به هم دیگه مرتبطه. یه جورایی طی زمان پیشرفت و تحول رو (متانویا رو) نشون میده و این ذهن خلاقِ یه نویسنده‌ی سورئال رو می‌رسونه :)

ژانر: فانتزی، معمایی، علمی-تخیلی، عاشقانه، تریلر

تریلر رو نشنیدم ولی بعد از تحقیق راجبش این تیکه رو نظر میدم :)

خلاصه (جلد یک): ویدور آندرود، جادوگر جوانی‌ست که به علت نامشخصی در بدن یک پیرزن گرفتار شده و در کنار سلول‌ها زندگی می‌کند. جریان از زمانی آغاز می‌شود که سلول هفت، سلول محبوبِ بدن، ویدور را در خیالِ آزادی و کشف اسرار پنهان زندگی‌اش می‌اندازد.

خوووب! خلاصه‌ی درست همینه! اسم شخصیت، ماهیت و کارش، بعد مشکلش! 

ووی زندگی توی بدنِ یک پیرزن؟! قشنگ به نظر می‌رسه^^ من رو یادِ رمان کرونای خودم انداخت. به این میگن فکرِ جادویی! 

امّا! سلول هفت کیست؟! توی بدن سلول‌های محبوب معمولا به مغز ختم میشه که کنترل کل بدن رو به عهده داره. آیا این سلول هفت یک سلول مغزی در لوب‌های مخ و فرمانده‌ی اصلیِ مغز و بدنه؟! یا نه، طی تفکرات یو، یک سلول بازیگر یا خواننده است؟! یا نه، محبوبیت این سلول به چیزِ دیگه‌ای ختم میشه؟! 

حرفی نمونده... نایت توی وقت‌های آزادش میاد سراغِ این ایده‌ی قشنگ!

بوس بای.

فقط انسان‌های ضعیف؛ به اندازه‌ی امکاناتشان کار می‌کنند. 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یکِ متانویا:

جبران نایت^^

هلو عزیزکم.

واکنش: بعداً بعد از خوندنِ یک پارتِ کامل...

***

"بخشی از گذشته"

مشعلی مشتعل از جرقه‌های الکتریکی مقابل زانوان نخ‌کش‌شده‌ و خونین پسر چهار ساله افتاده بود. پسر اما، بی‌فروغ بود، تنِ بی‌حسش را به سفیرِ باد سپرده بود تا مانند گلبرگ‌های خشک‌شده‌ی یک گل رها شود. گویا تمام دنیا مُرده و او به تماشایش نشسته بود و این سرزمین به خون آغشته برای پسربچه‌ای مانند او، مانند ویدور، سنگین بود. مگر نه؟

[ اینکه اومدی و برای حذف تکرار فعل، یک‌بار از بود به عنوان فعل اسنادی و یک‌بار به عنوان فعل کمکی برای فعل ماضی بعید استفاده کردی قابل تحسین و جالب بود. این باعث می‌شد خوانش ها فرق کنه و فعل بود با همه‌ی تکرارش کمتر به چشم بیاد. 

امّا درباره‌ی سوال از خواننده‌ی رمان! سوال‌هایی مثل:

دوست داشت، نداشت؟!

مگرنه؟! 

هوم؟! 

هست، نیست؟! نه؟!

و... . 

خب این سبک برای دوم شخصِ مفرد به کار میره، یعنی زاویه دیدِ دوم شخص! تو! منم خیلی از این‌ اشتباه‌ها کردم. همین رافلزیای الان، با داشتنِ ۵ تا پیش‌نویس و نسخه‌ی مثلاً بازسازی شده دارای چنین مشکلی شده. اساتید زیادی میگن استفاده از این نوع زاویه دید کم کم ممکنه خواننده رو زده کنه و بیشتر به دردِ دل‌نوشته میخوره. اینطور سوال‌ها هم برمی‌گرده به همون تو! آیا هویت یاب قبلاً این سبک کار می‌کرده یا نه، مثل من همینجوری برای انتقال حس بیشتر ازشون استفاده کرده؟!

اساتیدِ من یکی که میگفتن این نوع انتقال حس مصنوعی به نظر می‌رسه. فرض کن تو بخوری زمین تازه من برسم بگم: 

تو خوبی یا نه؟! 

حالت بد شده، مگه نه؟! 

حالت خوبه، هوم؟! 

دِ خب مرض نایتِ عزیزم! مگه نمی‌بینی حالش بده، باز این چه سوالیه؟! ]

 قبلاً یک دقیقه طول می‌کشید اما حال، واقعاً چند دقیقه می‌شد؟

[ اینجا سوالت بجاست. داری با زبونِ سوم شخص سوال می‌کنی از خواننده و پرسش انکاریه پس داری ذهن خواننده رو به این جواب می‌رسونی: 

واقعاً چند دقیقه می‌شد؟! خیلی زیاد! پس مدت زیادیه که بابای این بچه بلند نمیشه در نتیجه حتماً مرده دیگه! ]

چندی پیش با ولع کیک توت‌فرنگی‌اش را به طرز مضحکی همراه با رِنکا[1] می‌خورد و می‌خندید، حتی هنوز از بین منحنیِ لب‌هایش، بوی توت‌فرنگی به مشام ویدور می‌رسید.

[ یک ایده‌ در لفافه برای فی‌البداهه! این دو قلو بودنشون می‌تونه خواننده رو سرِ کار بذاره و یک اوجِ خوب به تصویر بکشه. چشمک! 

رِنکا! حس می‌کنم استفاده از کلماتِ عجیب و غریب رو دوست داری. دوست منم عاشقِ این کلمه‌های من در آوردیه.  یه مدت علمی تخیلی کار می‌کردم و اساتید یه نکته و تکنیکِ ریز بهم گفتن. توی رمان‌های علمی تخیلی، استفاده از کلماتِ عجیب غریب و من درآوردی خوبه ولی با پاورقی! مثلاً واسه ارباب حلقه‌ها همون اول رمان کلی پاورقی گذاشته بود که از توش اسپویل ساطع می‌شد قشنگ! ولی به نظرت از وسیله و ابزارِ روزمره‌ی آدم‌ها استفاده کنیم امّا اون‌ها رو آب و تاب بدیم و یک تفاوتِ شگفت‌انگیز توش ایجاد کنیم چطوره؟! 

مثلاً برق پُلو! پُلو مالِ آدم‌هاست نشون دهنده‌ی غذاست امّا برق چی؟! یعنی غذایی که محتویاتش برقه! این یه فانتزیِ کارآمدِ که همون اول خواننده باهاش اوکی میشه و بدون پاورقی می‌فهمه چی میگه.

یه چیزِ دیگه. مگه نگفته لشکر دشمن در دور دست بود؟ حتی اشاره کردی فریاد پیروز مندانه‌ی اون‌ها از دور به گوش می‌رسیده. ولی بوی توت فرنگی از بینِ لب‌های والور چطور به مشامِ ویدور رسیده؟! برای منِ خواننده یک چیز گنگ موند. آیا جسدِ والور الان نزدیک به ویدوره یا نه، اونجا بینِ لشکرِ دشمن جنگیده و شکست خورده و اونجا افتاده؟! اینجا فضاسازی انگار گنگ بود البته این حرفِ منه. نمیدونم بقیه فهمیدن یا من اینجوریم. ]

خب! ببخشید که نمی‌تونم ادامه بدم پارت رو. نقدِ این یک پارتِ طولانی باعث میشه خودِ یو که نویسنده‌ای خسته بشه. مخصوصا با کلمات و توضیحات کاملی که سعی کردم کامل باشه. فعلاً از همین موارد لذت ببر تا نایت دوباره بیاد^^

بوس بای‌. هعی..‌.

ویرایش شده توسط دارثی نایت

فقط انسان‌های ضعیف؛ به اندازه‌ی امکاناتشان کار می‌کنند. 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۱/۴/۷ در 18:06، دارثی نایت گفته است:

پارت یکِ متانویا:

جبران نایت^^

هلو عزیزکم.

واکنش: بعداً بعد از خوندنِ یک پارتِ کامل...

خب! ببخشید که نمی‌تونم ادامه بدم پارت رو. نقدِ این یک پارتِ طولانی باعث میشه خودِ یو که نویسنده‌ای خسته بشه. مخصوصا با کلمات و توضیحات کاملی که سعی کردم کامل باشه. فعلاً از همین موارد لذت ببر تا نایت دوباره بیاد^^

هلو! نایت اومده نقد این پارت رو تموم کنه^^

چیز خاصی نبود دیگه. جمله‌ها اوکی بودن، فضاسازی شفاف بود، همه‌ چی حله حل!

فقط کاش راجب سرزمین مثلث سحر هم توضیح می‌دادی توی پاورقی. ببین مثلاً رمان ارباب حلقه‌ها دنیای داستانی یا صحنه‌ی اصلیش بر می‌گشت به زمین میانه! 

فقط انسان‌های ضعیف؛ به اندازه‌ی امکاناتشان کار می‌کنند. 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۱/۴/۴ در 13:06، دارثی نایت گفته است:

هِلویی مجدد. در وقت استراحتِ میان تستی خیلی دلم جبران و خوندن خواست^^

جبرانِ خیلی خیلی کوچولوی نایتی^^

***

"به نام آنکه ما را تخیل کرد" 

(یه چیزی هویت یابکم... این جمله‌ی اولت خوانشش یه کوچولو سخته. سه بار خوندم تا متوجه منظورت شدم. نمیدونم چرا. ولی هی می‌گفتم، یعنی چی تخیل کرد؟! کرد مالِ زمان گذشته‌ است و هی حس می‌کردم خدا فقط در گذشته می‌تونسته ما رو توی تخیلاتش بیاره و بعد بسازه... البته این نظر منه و اصلا نقد نیست. فقط نظر شخصیه یه خواننده است که دلش می‌خواد زود زود بفهمه و رد شه‌. )

خب! اسم مجموعه رمانت از اون اسم‌های تک قسمتی و خوشگله، اونایی که به دل می‌شینه و من کلا از عنوان‌های ناشناخته و تک بخشی و کوتاه خوشم میاد.

عنوانِ جلد‌هایی که گذاشتی قشنگ نشون میده موضوعات به طرز شگفت آوری به هم دیگه مرتبطه. یه جورایی طی زمان پیشرفت و تحول رو (متانویا رو) نشون میده و این ذهن خلاقِ یه نویسنده‌ی سورئال رو می‌رسونه :)

ژانر: فانتزی، معمایی، علمی-تخیلی، عاشقانه، تریلر

تریلر رو نشنیدم ولی بعد از تحقیق راجبش این تیکه رو نظر میدم :)

خلاصه (جلد یک): ویدور آندرود، جادوگر جوانی‌ست که به علت نامشخصی در بدن یک پیرزن گرفتار شده و در کنار سلول‌ها زندگی می‌کند. جریان از زمانی آغاز می‌شود که سلول هفت، سلول محبوبِ بدن، ویدور را در خیالِ آزادی و کشف اسرار پنهان زندگی‌اش می‌اندازد.

خوووب! خلاصه‌ی درست همینه! اسم شخصیت، ماهیت و کارش، بعد مشکلش! 

ووی زندگی توی بدنِ یک پیرزن؟! قشنگ به نظر می‌رسه^^ من رو یادِ رمان کرونای خودم انداخت. به این میگن فکرِ جادویی! 

امّا! سلول هفت کیست؟! توی بدن سلول‌های محبوب معمولا به مغز ختم میشه که کنترل کل بدن رو به عهده داره. آیا این سلول هفت یک سلول مغزی در لوب‌های مخ و فرمانده‌ی اصلیِ مغز و بدنه؟! یا نه، طی تفکرات یو، یک سلول بازیگر یا خواننده است؟! یا نه، محبوبیت این سلول به چیزِ دیگه‌ای ختم میشه؟! 

حرفی نمونده... نایت توی وقت‌های آزادش میاد سراغِ این ایده‌ی قشنگ!

بوس بای.

نایت دقیق و دوست‌داشتنی!

خوشحالم که نقدهای پربارت نصیب متانویا هم میشه:)

اوم نظرت با «به نام خالق تخیل» یا اصلا پاکش کنم (خنده)!

خوشحالم در مورد اسم نظرت اینه  و درسته کاملا به هم مرتبطن و قراره در طول رمان شاهد رشد باشی*-*

و سوالایی که برای خلاصه برات پیش اومد یعنی از لحاظ کنجکاو کردن درست پیش رفتم؟

در ۱۴۰۱/۴/۷ در 18:06، دارثی نایت گفته است:

پارت یکِ متانویا:

جبران نایت^^

هلو عزیزکم.

واکنش: بعداً بعد از خوندنِ یک پارتِ کامل...

***

"بخشی از گذشته"

مشعلی مشتعل از جرقه‌های الکتریکی مقابل زانوان نخ‌کش‌شده‌ و خونین پسر چهار ساله افتاده بود. پسر اما، بی‌فروغ بود، تنِ بی‌حسش را به سفیرِ باد سپرده بود تا مانند گلبرگ‌های خشک‌شده‌ی یک گل رها شود. گویا تمام دنیا مُرده و او به تماشایش نشسته بود و این سرزمین به خون آغشته برای پسربچه‌ای مانند او، مانند ویدور، سنگین بود. مگر نه؟

[ اینکه اومدی و برای حذف تکرار فعل، یک‌بار از بود به عنوان فعل اسنادی و یک‌بار به عنوان فعل کمکی برای فعل ماضی بعید استفاده کردی قابل تحسین و جالب بود. این باعث می‌شد خوانش ها فرق کنه و فعل بود با همه‌ی تکرارش کمتر به چشم بیاد. 

امّا درباره‌ی سوال از خواننده‌ی رمان! سوال‌هایی مثل:

دوست داشت، نداشت؟!

مگرنه؟! 

هوم؟! 

هست، نیست؟! نه؟!

و... . 

خب این سبک برای دوم شخصِ مفرد به کار میره، یعنی زاویه دیدِ دوم شخص! تو! منم خیلی از این‌ اشتباه‌ها کردم. همین رافلزیای الان، با داشتنِ ۵ تا پیش‌نویس و نسخه‌ی مثلاً بازسازی شده دارای چنین مشکلی شده. اساتید زیادی میگن استفاده از این نوع زاویه دید کم کم ممکنه خواننده رو زده کنه و بیشتر به دردِ دل‌نوشته میخوره. اینطور سوال‌ها هم برمی‌گرده به همون تو! آیا هویت یاب قبلاً این سبک کار می‌کرده یا نه، مثل من همینجوری برای انتقال حس بیشتر ازشون استفاده کرده؟!

اساتیدِ من یکی که میگفتن این نوع انتقال حس مصنوعی به نظر می‌رسه. فرض کن تو بخوری زمین تازه من برسم بگم: 

تو خوبی یا نه؟! 

حالت بد شده، مگه نه؟! 

حالت خوبه، هوم؟! 

دِ خب مرض نایتِ عزیزم! مگه نمی‌بینی حالش بده، باز این چه سوالیه؟! ]

 قبلاً یک دقیقه طول می‌کشید اما حال، واقعاً چند دقیقه می‌شد؟

[ اینجا سوالت بجاست. داری با زبونِ سوم شخص سوال می‌کنی از خواننده و پرسش انکاریه پس داری ذهن خواننده رو به این جواب می‌رسونی: 

واقعاً چند دقیقه می‌شد؟! خیلی زیاد! پس مدت زیادیه که بابای این بچه بلند نمیشه در نتیجه حتماً مرده دیگه! ]

چندی پیش با ولع کیک توت‌فرنگی‌اش را به طرز مضحکی همراه با رِنکا[1] می‌خورد و می‌خندید، حتی هنوز از بین منحنیِ لب‌هایش، بوی توت‌فرنگی به مشام ویدور می‌رسید.

[ یک ایده‌ در لفافه برای فی‌البداهه! این دو قلو بودنشون می‌تونه خواننده رو سرِ کار بذاره و یک اوجِ خوب به تصویر بکشه. چشمک! 

رِنکا! حس می‌کنم استفاده از کلماتِ عجیب و غریب رو دوست داری. دوست منم عاشقِ این کلمه‌های من در آوردیه.  یه مدت علمی تخیلی کار می‌کردم و اساتید یه نکته و تکنیکِ ریز بهم گفتن. توی رمان‌های علمی تخیلی، استفاده از کلماتِ عجیب غریب و من درآوردی خوبه ولی با پاورقی! مثلاً واسه ارباب حلقه‌ها همون اول رمان کلی پاورقی گذاشته بود که از توش اسپویل ساطع می‌شد قشنگ! ولی به نظرت از وسیله و ابزارِ روزمره‌ی آدم‌ها استفاده کنیم امّا اون‌ها رو آب و تاب بدیم و یک تفاوتِ شگفت‌انگیز توش ایجاد کنیم چطوره؟! 

مثلاً برق پُلو! پُلو مالِ آدم‌هاست نشون دهنده‌ی غذاست امّا برق چی؟! یعنی غذایی که محتویاتش برقه! این یه فانتزیِ کارآمدِ که همون اول خواننده باهاش اوکی میشه و بدون پاورقی می‌فهمه چی میگه.

یه چیزِ دیگه. مگه نگفته لشکر دشمن در دور دست بود؟ حتی اشاره کردی فریاد پیروز مندانه‌ی اون‌ها از دور به گوش می‌رسیده. ولی بوی توت فرنگی از بینِ لب‌های والور چطور به مشامِ ویدور رسیده؟! برای منِ خواننده یک چیز گنگ موند. آیا جسدِ والور الان نزدیک به ویدوره یا نه، اونجا بینِ لشکرِ دشمن جنگیده و شکست خورده و اونجا افتاده؟! اینجا فضاسازی انگار گنگ بود البته این حرفِ منه. نمیدونم بقیه فهمیدن یا من اینجوریم. ]

خب! ببخشید که نمی‌تونم ادامه بدم پارت رو. نقدِ این یک پارتِ طولانی باعث میشه خودِ یو که نویسنده‌ای خسته بشه. مخصوصا با کلمات و توضیحات کاملی که سعی کردم کامل باشه. فعلاً از همین موارد لذت ببر تا نایت دوباره بیاد^^

بوس بای‌. هعی..‌.

و بازم دقت فراوون!

پارت یک رو در اوج ذوق‌زدگی نوشتم؛ درسته تایم زیادی توی ذهنم ورز می‌دادمش ولی آخرش با کلی هیجان و دلتنگی برای نوشتن٬ نوشته شد. یه چنین نکاتی واسه اینه. 

زاویه دید دوم شخص تقریبا به عنوان یه زاویه دید مستقل شناخته نمیشه اما نویسنده‌ها ازش برای حرفه‌ای شدن نوشته استفاده می‌کنن. مثلا شخصیت توی سرش تشر میزنه: خفه شو!

و این منظورش با خودشه همون «تو». توی چنین حالتی حرفه‌ایه اما استفاده‌ی من طوری بود که انگار راوی سوم شخصم داره استفادش می‌کنه و قبول دارم. پاکش می‌کنم^^  ممنونم بابتش

رَنکا... اسمش ترکیبی از «رنگ» و  color هست؛ تموم نوشیدنی‌ها و غذاهای مثلث سحری این قاعده رو دارن. اینجا هدفم بیشتر به تصویر کشیدن جنگ بود و اونا برای حس ماجرا بود. بنابراین اگه فراموش بشن اشکالی نداره چون جلد دوم کلا وارد مثلث سحر میشیم و می‌تونیم کاری کنم رنکا توی ذهن جا بیفته^^

پلوبرقی هم قاعده‌ی خودش رو داره نه؟ واقعیت + تخیل

اوم.. اضافه می‌کنم ویدور روی صورتش خم بشه نه کاملا درسته. دقت نکردم و تنکس مجدد^_^

17 دقیقه قبل، دارثی نایت گفته است:

هلو! نایت اومده نقد این پارت رو تموم کنه^^

چیز خاصی نبود دیگه. جمله‌ها اوکی بودن، فضاسازی شفاف بود، همه‌ چی حله حل!

فقط کاش راجب سرزمین مثلث سحر هم توضیح می‌دادی توی پاورقی. ببین مثلاً رمان ارباب حلقه‌ها دنیای داستانی یا صحنه‌ی اصلیش بر می‌گشت به زمین میانه! 

نچ نچ قصد اسپویل ندارم و راستش مخالف اون حجم اسپویل اول ارباب حلقه‌هام... همش حالت اخبارگونه بود. من می‌خوام در خلال جریانات بهش پی ببرین.

بازم ممنون نایت دوست‌داشتنی؛ نقدت ذخیره شد٬ بعد اتمام جلد یک تموم موارد اصلاح میشن. 

جام خود را خالی کنید تا پر شود؛ تمامیت شما را فاسد خواهد کرد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

6 دقیقه قبل، Flare گفته است:

اوم نظرت با «به نام خالق تخیل» یا اصلا پاکش کنم (خنده)!

نظری نوَدارم راستش. چمد مورد هم من پیشنهاد می‌دم خودت انتخاب کن. ^^

۱_ به نام آفریدگارِ حقیقتِ مرز‌های خیال! 

۲_ به نام آفریدگار نقطه‌ای از خیال‌ها!

۳_ به نام خالق دنیای تصور، جادو، تخیل! 

۴_ در آغوشِ آفریننده‌ی تصور، جادو، تخیل!

۵_ به نام پروردگار کیهان، جادو، خیال! 

و ... که مطمئنم کلی کلمه‌ی دیگه میتونه کنار هم باشه و یه شروع جذاب خلق کنه^^

و سوالایی که برای خلاصه برات پیش اومد یعنی از لحاظ کنجکاو کردن درست پیش رفتم؟

بلی!

پلوبرقی هم قاعده‌ی خودش رو داره نه؟ واقعیت + تخیل

بلی!

نچ نچ قصد اسپویل ندارم و راستش مخالف اون حجم اسپویل اول ارباب حلقه‌هام... همش حالت اخبارگونه بود. من می‌خوام در خلال جریانات بهش پی ببرین.

ارهههه... اولاش من اعصابم خورد شد وقتی دیدم کل داستان رو همون اول گفتن. دلم می‌خواست خفش کنم. ^^

بازم ممنون نایت دوست‌داشتنی؛ نقدت ذخیره شد٬ بعد اتمام جلد یک تموم موارد اصلاح میشن. 

خواهش می‌نمایم^^ 

دیشب با آریسکی داشتیم نقشه‌ می‌کشیدیم یا تو یا آریسکی یا خودم یه رمان فانتزی راجب شپش بنویسیم^^ من از تصور زندگی یه شپش دچار چشم‌های قلبی می‌شم یا به قول نرگس: چشمام گلب گلبی شد! 

 

فقط انسان‌های ضعیف؛ به اندازه‌ی امکاناتشان کار می‌کنند. 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1 دقیقه قبل، دارثی نایت گفته است:

 

مرسی بابت پیشنهادات^^

اوایل ارباب حلقه‌ها من هی ورق می‌زدم جای اصلی بیاد.. تو نشستی خوندی!؟ واو!

بیاین با هم بنویسیم (خنده) بعلاوه من علاقه به سوسک و مگس و... هم دارم. تازه یه زمانی گذاشته بودیم با پرتوماه و درباره‌ی فوایدشون تحقیق می‌کردیم^^

جام خود را خالی کنید تا پر شود؛ تمامیت شما را فاسد خواهد کرد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

4 دقیقه قبل، Flare گفته است:

مرسی بابت پیشنهادات^^

اوایل ارباب حلقه‌ها من هی ورق می‌زدم جای اصلی بیاد.. تو نشستی خوندی!؟ واو!

به خدا فکر می‌کردم مهمه، کتابه رو خیلی گرون خریدم آخه... به قول مامانم اگه می‌شد تعداد اتم‌های هر صفحه رو هم مورد مطالعه قرار می‌دادم*خنده! 

البته تا یه جایی خوندم بعد دیدم داره زیادی خسته کننده میشه ولش کردم^^

بیاین با هم بنویسیم (خنده) بعلاوه من علاقه به سوسک و مگس و... هم دارم. تازه یه زمانی گذاشته بودیم با پرتوماه و درباره‌ی فوایدشون تحقیق می‌کردیم^^

اگه پایه باشین من هستم که توی همین تابستون بنویسیم. آآ... منم دوسشون دارم، میدونستی پشه نمونه‌ی کوچیک شده‌ی فیله؟! فقط دو تا بال اضاف داره. دقیقاً خرطوم هم داره. ^^

 

فقط انسان‌های ضعیف؛ به اندازه‌ی امکاناتشان کار می‌کنند. 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خب نایت اومده برای پارت دو^^

سلول‌های دیگر هم دم گوش هم از خرپولی سلول‌یک پچ پچ می‌کردند و چشم در کاسه می‌چرخاندند.

ببین این دو تا هم که پشت سر هم توی یه جمله تکرار شده زیبایی جمله رو کم کرده. می‌تونیم به جای هم دوم بنویسیم یکدیگر، نه؟!

سلول‌های دیگر هم دم گوش یکدیگر از خرپولی سلول‌یک پچ پچ می‌کردند و چشم در کاسه می‌چرخاندند.

یا اصلاً می‌تونیم هم اول رو حذف کنیم، نه؟!

سلول‌های دیگر دم گوش هم از خرپولی سلول‌یک پچ پچ می‌کردند و چشم در کاسه می‌چرخاندند.

یا هر طور که نویسنده صلاح میدونه، نه؟!

*

خب فضا سازی ۲۰! صحنه پردازی ۲۰! شخصیت و سلول‌ها ۲۰! چرا حس می‌کنم چراغ‌های سر پیرزنه عینهو چراغ خواب شپش خارخاروی ماست؟! لعنتی کلی خندیدم با این تشبیه‌های کیوت و خوشگل! 

فقط انسان‌های ضعیف؛ به اندازه‌ی امکاناتشان کار می‌کنند. 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

2 دقیقه قبل، دارثی نایت گفته است:

خب نایت اومده برای پارت دو^^

سلول‌های دیگر هم دم گوش هم از خرپولی سلول‌یک پچ پچ می‌کردند و چشم در کاسه می‌چرخاندند.

ببین این دو تا هم که پشت سر هم توی یه جمله تکرار شده زیبایی جمله رو کم کرده. می‌تونیم به جای هم دوم بنویسیم یکدیگر، نه؟!

سلول‌های دیگر هم دم گوش یکدیگر از خرپولی سلول‌یک پچ پچ می‌کردند و چشم در کاسه می‌چرخاندند.

یا اصلاً می‌تونیم هم اول رو حذف کنیم، نه؟!

سلول‌های دیگر دم گوش هم از خرپولی سلول‌یک پچ پچ می‌کردند و چشم در کاسه می‌چرخاندند.

یا هر طور که نویسنده صلاح میدونه، نه؟!

*

خب فضا سازی ۲۰! صحنه پردازی ۲۰! شخصیت و سلول‌ها ۲۰! چرا حس می‌کنم چراغ‌های سر پیرزنه عینهو چراغ خواب شپش خارخاروی ماست؟! لعنتی کلی خندیدم با این تشبیه‌های کیوت و خوشگل! 

آااا.. دوتا "هم" با معنای مختلف یکی از جناس‌ها نبود؟

می‌دونم توجیهه، ادیت می‌کنم^-^

خوشحالی و ذوق زدگی مفرط*

جام خود را خالی کنید تا پر شود؛ تمامیت شما را فاسد خواهد کرد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

2 دقیقه قبل، Flare گفته است:

آااا.. دوتا "هم" با معنای مختلف یکی از جناس‌ها نبود؟

می‌دونم توجیهه، ادیت می‌کنم^-^

خوشحالی و ذوق زدگی مفرط*

جناس باید توی یه واج اختلاف داشته باشه. 

واج= یک حرف، یک صدا. 

مثلاً 

نَبُوَد. 

بُوَد. 

توی حرف ن و توی صدای فتحه و کسره اختلاف دارن. یونو؟! 

فقط انسان‌های ضعیف؛ به اندازه‌ی امکاناتشان کار می‌کنند. 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

24 دقیقه قبل، دارثی نایت گفته است:

جناس باید توی یه واج اختلاف داشته باشه. 

واج= یک حرف، یک صدا. 

مثلاً 

نَبُوَد. 

بُوَد. 

توی حرف ن و توی صدای فتحه و کسره اختلاف دارن. یونو؟! 

انواع مختلفی جناس داریم. جناسی که گفتم، جناس تام هست.

جام خود را خالی کنید تا پر شود؛ تمامیت شما را فاسد خواهد کرد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یادم میاد نوجوون که بودم سر کتابای علمی تخیلی که میخوندم مامانم خیلی بهم غر میزدو میگفت دارم تو تخیلاتم زندگی میکنم. هرچند که اون حرف ها هیچ وقت باعث نشد من دست از خیال پردازی بردارم. اما با خوندن هدفت، به این فکر کردم که داشتن جسارت بیرون ریختن فکر های نوجوونی با وجود قضاوت ها و کنترل گری های اطرافیان، شجاعت زیادی میخواد که خوب، تو داریش! تبریک!
اولین برخورد هر خواننده با یک قصه، اسم اونه. شاید تو نگاه اول،قبل از خوندن توضیحاتت، صرفا از سر کنجکاوی ندونستن، وارد قصه ات بشیم. اما توضیحاتی که راجع به اسم دادی، به حدی جذابه که میتونی حتی به عنوان قلاب های چاپ شده پشت جلد کتاب هم ازش استفاده کنی! تبریک دو!
پارت یک:
ببین مشکل اساسی که من با این پارت دارم اینکه اصلا نمیتونم ترتیب وقایع رو ازش بفهمم. دشمنی که هنوز سایه اش از دور دست معلومه، یه سری سرباز که برای محافظت از اونچه که به تاراج رفته جنگیدن و کشته شدن. و بعد، خانواده ای که مشغول جشن گرفتن تولد بچه های دوقلوشون بودن؟ صبر کن! اگه اوضاع قاراشمیش بوده و جنگی درگرفته، یکم غیر منطقی نیست که یه خانواده این وسط با بیخیالی تمام داشته جشن میگرفته؟ یعنی خدایی نکرده یکم دلشوره و نگرانی راجع به جنگ نداشتن؟
نکته ی دوم که برام غیر منطقی میاد، اعتماد سریع ویدور به شخصی که حتی چهره اش رو به درستی ندیده،اون هم بعد از جنگی که باعث شده تمام اعضای خانوادش رو از دست بده! حتی اگه یه پسر چهار ساله باشی هم بعد از این اتفاق قاعدتا باید از هرکسی که به سمتت میاد بترسی! نه که اولین هق هق گریه ی سوگواریت رو روی شونه ی کسی سر بدی که حتی قیافش رو درست ندیدی!
این پارت به قدری تصویر سازی، احساس و فضا سازی قوی داره که...اه خدای من! کاش میتونستم راجع به باقی پارت هات هم همینو بگم! گریه!
پارت دو:
همون پاراگراف های اولیه داری میگی چون پیرزن تخیل نمیکرد، سلول ها مجبور بودن خاطرات بچگی پیرزن رو مرور کنن. خیلی مسخره است میدونم اما فکر نکنم پیرزن تو بچگی اضافه وزن داشته باشه که اون موجودعجیب الخلقه بیاد اضافات بدنش رو ببره!😂 ملا غلط گیر شدم میدونم
پارت سه به بعد:
یادمه یه بار گفتی سلول هفت همون ادمیه است که میاد و ویدور رو نجات میده.اگر قصدش محافظت از ویدور بوده، چرا تاحالا نگفته برو؟ علت حضور ویدور تمام این ده سال داخل بدن پیرزن چی بوده؟ اگر اینکه سلول هفت میگه برو لطفه(که خودت اشاره کردی تو داستان) چرا سلول هفت زودتر این پیشنهادو نداده؟ فقط صرف اینکه سلول یک با ویدور لج شده؟ که با توجه به شخصیت ویدور تا الان باید خیلی از این اتفاقات افتاده باشه براش!  بعد یه جا میگی ویدور گوشاشو میگبره که حرفای سلول هفت که میگه برو رو نشنوه؟ بعد خود ویدور تو همون لحظه داره به این فکر میکنه که فرار کنه! یعنی تا اون لحظه حتی ذره ای به رفتن فکر نکرده بوده؟ و حالا اگه داره به رفتن فکر میکنه و طبیعتا سلول هفت هم نزدیک ترینه بهش که خودش داره پیشنهاد میده که ویدور بره،چرا نباید ویدور ازش کمک بخواد؟ میدونی وقتی اینجوری بهش نگاه کنی حس میکنی خیلی تناقض داره!یه جورایی بیس داستان تا اینجا لنگ میزنه! 
بعد یه مسئله ی دیگه ای هم که هست اینکه کسی که کل عمرش تو بدنه چجوری فکر میکنه قراره به بیرون تعلق داشته باشه؟ یا پسر بچه ای که تو چهار سالگی بعد از یک شوک شدید عاطفی وارد یه فضای به شدت غریبه میشه، به حتم سعی میکنه برای فرار از اون شوک، خودش رو با محیط هم خون کنه. حتی اگه خود ویدور توهم این رو داشت که یک سلوله خیلی منطقی به نظر میرسید! ولی حالا فرض میگیریم که اون بچه تونسته این شوک رو هندل کنه. اما رسما داره ده سال از زندگیش که بیشترین ادراک از محیط رو بدست میاره داخل یه فضای دیگه میگذرونه! چجوری تو این شرایط میتونه فکر کنه اون بیرون جایی داره؟ که بعد از ملوسک میپرسه ادما قبولش میکنن یانه! حتی بخاطر مرگ خانوادش منطقی تره بخواد تو همون بدن بمونه و با مرگ پیرزن بمیره! میدونی مشکل سر اینه ما هنوز انگیزه ی ویدور رو نمیدونیم! تو به ما هیچی از سرگشتگیش و عطشش برای شناخت و فهمیدن واقعیت نگفتی! انگار شخصیت خیلی بی دلیل و از سر خوش گذرونی داره این کارها رو میکنه! چون رفتارش طبق چیزهایی که گفتم ضد و نقیضه!
مشکل دیگع ای که وجود داره، فضا سازیه. یه جاهایی واقعا شاهکار میکنی، مثل فضای دهن و جزئیاتش. اما یه جاهایی رسما خواننده رو رها میکنی که توی خلا سیاه دست و پا بزنه! جایی که با سلول نویسنده حرف میزنه میگه چطور از حلق بالا برم. لوکیشن کجاست؟مگه ویدور از مغز نمیاد؟پس باید بالا تر از دهن باشه، چجوری به پایین دهن رسیده؟  اما عوضش توی توصیف حالات خوب داری عمل میکنی. تقریبا با یک بار با دقت خوندن متن میشه تک تک حرکات شخصیت ها رو تصور کرد( هرچند من با بی دقتی مجبور شدم یه جاهایی رو چند بار بخونم!)
مسئله ی دیگه ای که هست، میزان داشتن اطلاعات ویدور از فضای زندگی پیرزنه. یه جایی گفتی قبل از این ده سال بوی نون تافتون و روغن حیوونی توی بدن میومده. و جمله ی بعدیت طوری بود که من حس کردم ویدور داره اون حس رو بازسازی میکنه! سوالی که هست اینه، یه بچه ی خارجی که تو چهار سالگی از دنیای واقعیت جدا میشه و میره تو بدن یه پیرزن چجوری از این چیزایی که گفتی تصوری داره که بخواد بازسازیش کنه؟  قاعدتا یه بچه اون سنی با توجه به ویژگی های سنیش دنبال شیطنت و سرک کشیدن به همه جاست. مثلا من تصور میکردم ویدور همه ی بدن رو گشته باشه و بلد باشه! ناآگاهیش توی شناخت جایگاه های مختلف بدن یکم برای ناملموس بود. اگه فرض بگیریم که سلول هفت یا هرکس دیگه ای اون رو از این سرک کشی ها ترسونده باشه، نباید الان هم انقدر بی پروا و راحت واسه خودش پلن فراربکشه!یا اقلا بایدبا کس دیگه ای همراه بشه یا استتار کنه،یا هرچیز دیگه. یا اصلا منطقی ترش اینکه کلا بترسه از فرار کردن از بدن. چون ادراکش از داخل بدن پیرزن بیشتر از بیرونه!
ببین من شاید خیلی نقد اصول داستان نویسی رو بلد نباشم. اما چیزی که خودم بهش معتقدم اینه، داستان خوب، با یک پردازش متوسط خیلی مخاطب بیشتری جذب میکنه تا داستان معمولی با پردازش عالی! البته این برای کتاب خون های حرفه ایه نه کسی که رنگ و لعاب کلمات ثقیل  گولش میزنه. بخاطر همینم وقتی داستانی رو میخونم، یا حتی خودم مینویسم، بیشتر تمرکزم روی روند داستانی و منطقی بودن اون روایته تا پردازش. وقتی داستان بی نقص بشه، پرداز کردن روش هم راحت تره میشه. البته حق میدم بهت من زمانی که هم سن تو بودم بدون هیچ ایده ای با صحنه هایی که آنی خلق میشدن یه داستان پونصد صفحه ای نوشتم! ولی الان این کار رو نمیکنم. با این حال، میخام اینو بهت بگم، داستان متانویا به قدری جاذبه داره که حتی این نقص های جزئی هم نمیتونه باعث افت جذابیتش بشه! اما درست شدن این نکته، قطعا جذابیتش رو لگاریتمی بالا میبره! تبریک سه!
خلاصش که منتظر پارتای رگباری بعدیت هستیم!ماچ بوس
@ Flare

ویرایش شده توسط .mahtab.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۱/۴/۱۷ در 12:12، .mahtab. گفته است:

یادم میاد نوجوون که بودم سر کتابای علمی تخیلی که میخوندم مامانم خیلی بهم غر میزدو میگفت دارم تو تخیلاتم زندگی میکنم. هرچند که اون حرف ها هیچ وقت باعث نشد من دست از خیال پردازی بردارم. اما با خوندن هدفت، به این فکر کردم که داشتن جسارت بیرون ریختن فکر های نوجوونی با وجود قضاوت ها و کنترل گری های اطرافیان، شجاعت زیادی میخواد که خوب، تو داریش! تبریک!
اولین برخورد هر خواننده با یک قصه، اسم اونه. شاید تو نگاه اول،قبل از خوندن توضیحاتت، صرفا از سر کنجکاوی ندونستن، وارد قصه ات بشیم. اما توضیحاتی که راجع به اسم دادی، به حدی جذابه که میتونی حتی به عنوان قلاب های چاپ شده پشت جلد کتاب هم ازش استفاده کنی! تبریک دو!
پارت یک:
ببین مشکل اساسی که من با این پارت دارم اینکه اصلا نمیتونم ترتیب وقایع رو ازش بفهمم. دشمنی که هنوز سایه اش از دور دست معلومه، یه سری سرباز که برای محافظت از اونچه که به تاراج رفته جنگیدن و کشته شدن. و بعد، خانواده ای که مشغول جشن گرفتن تولد بچه های دوقلوشون بودن؟ صبر کن! اگه اوضاع قاراشمیش بوده و جنگی درگرفته، یکم غیر منطقی نیست که یه خانواده این وسط با بیخیالی تمام داشته جشن میگرفته؟ یعنی خدایی نکرده یکم دلشوره و نگرانی راجع به جنگ نداشتن؟
نکته ی دوم که برام غیر منطقی میاد، اعتماد سریع ویدور به شخصی که حتی چهره اش رو به درستی ندیده،اون هم بعد از جنگی که باعث شده تمام اعضای خانوادش رو از دست بده! حتی اگه یه پسر چهار ساله باشی هم بعد از این اتفاق قاعدتا باید از هرکسی که به سمتت میاد بترسی! نه که اولین هق هق گریه ی سوگواریت رو روی شونه ی کسی سر بدی که حتی قیافش رو درست ندیدی!
این پارت به قدری تصویر سازی، احساس و فضا سازی قوی داره که...اه خدای من! کاش میتونستم راجع به باقی پارت هات هم همینو بگم! گریه!
پارت دو:
همون پاراگراف های اولیه داری میگی چون پیرزن تخیل نمیکرد، سلول ها مجبور بودن خاطرات بچگی پیرزن رو مرور کنن. خیلی مسخره است میدونم اما فکر نکنم پیرزن تو بچگی اضافه وزن داشته باشه که اون موجودعجیب الخلقه بیاد اضافات بدنش رو ببره!😂 ملا غلط گیر شدم میدونم
پارت سه به بعد:
یادمه یه بار گفتی سلول هفت همون ادمیه است که میاد و ویدور رو نجات میده.اگر قصدش محافظت از ویدور بوده، چرا تاحالا نگفته برو؟ علت حضور ویدور تمام این ده سال داخل بدن پیرزن چی بوده؟ اگر اینکه سلول هفت میگه برو لطفه(که خودت اشاره کردی تو داستان) چرا سلول هفت زودتر این پیشنهادو نداده؟ فقط صرف اینکه سلول یک با ویدور لج شده؟ که با توجه به شخصیت ویدور تا الان باید خیلی از این اتفاقات افتاده باشه براش!  بعد یه جا میگی ویدور گوشاشو میگبره که حرفای سلول هفت که میگه برو رو نشنوه؟ بعد خود ویدور تو همون لحظه داره به این فکر میکنه که فرار کنه! یعنی تا اون لحظه حتی ذره ای به رفتن فکر نکرده بوده؟ و حالا اگه داره به رفتن فکر میکنه و طبیعتا سلول هفت هم نزدیک ترینه بهش که خودش داره پیشنهاد میده که ویدور بره،چرا نباید ویدور ازش کمک بخواد؟ میدونی وقتی اینجوری بهش نگاه کنی حس میکنی خیلی تناقض داره!یه جورایی بیس داستان تا اینجا لنگ میزنه! 
بعد یه مسئله ی دیگه ای هم که هست اینکه کسی که کل عمرش تو بدنه چجوری فکر میکنه قراره به بیرون تعلق داشته باشه؟ یا پسر بچه ای که تو چهار سالگی بعد از یک شوک شدید عاطفی وارد یه فضای به شدت غریبه میشه، به حتم سعی میکنه برای فرار از اون شوک، خودش رو با محیط هم خون کنه. حتی اگه خود ویدور توهم این رو داشت که یک سلوله خیلی منطقی به نظر میرسید! ولی حالا فرض میگیریم که اون بچه تونسته این شوک رو هندل کنه. اما رسما داره ده سال از زندگیش که بیشترین ادراک از محیط رو بدست میاره داخل یه فضای دیگه میگذرونه! چجوری تو این شرایط میتونه فکر کنه اون بیرون جایی داره؟ که بعد از ملوسک میپرسه ادما قبولش میکنن یانه! حتی بخاطر مرگ خانوادش منطقی تره بخواد تو همون بدن بمونه و با مرگ پیرزن بمیره! میدونی مشکل سر اینه ما هنوز انگیزه ی ویدور رو نمیدونیم! تو به ما هیچی از سرگشتگیش و عطشش برای شناخت و فهمیدن واقعیت نگفتی! انگار شخصیت خیلی بی دلیل و از سر خوش گذرونی داره این کارها رو میکنه! چون رفتارش طبق چیزهایی که گفتم ضد و نقیضه!
مشکل دیگع ای که وجود داره، فضا سازیه. یه جاهایی واقعا شاهکار میکنی، مثل فضای دهن و جزئیاتش. اما یه جاهایی رسما خواننده رو رها میکنی که توی خلا سیاه دست و پا بزنه! جایی که با سلول نویسنده حرف میزنه میگه چطور از حلق بالا برم. لوکیشن کجاست؟مگه ویدور از مغز نمیاد؟پس باید بالا تر از دهن باشه، چجوری به پایین دهن رسیده؟  اما عوضش توی توصیف حالات خوب داری عمل میکنی. تقریبا با یک بار با دقت خوندن متن میشه تک تک حرکات شخصیت ها رو تصور کرد( هرچند من با بی دقتی مجبور شدم یه جاهایی رو چند بار بخونم!)
مسئله ی دیگه ای که هست، میزان داشتن اطلاعات ویدور از فضای زندگی پیرزنه. یه جایی گفتی قبل از این ده سال بوی نون تافتون و روغن حیوونی توی بدن میومده. و جمله ی بعدیت طوری بود که من حس کردم ویدور داره اون حس رو بازسازی میکنه! سوالی که هست اینه، یه بچه ی خارجی که تو چهار سالگی از دنیای واقعیت جدا میشه و میره تو بدن یه پیرزن چجوری از این چیزایی که گفتی تصوری داره که بخواد بازسازیش کنه؟  قاعدتا یه بچه اون سنی با توجه به ویژگی های سنیش دنبال شیطنت و سرک کشیدن به همه جاست. مثلا من تصور میکردم ویدور همه ی بدن رو گشته باشه و بلد باشه! ناآگاهیش توی شناخت جایگاه های مختلف بدن یکم برای ناملموس بود. اگه فرض بگیریم که سلول هفت یا هرکس دیگه ای اون رو از این سرک کشی ها ترسونده باشه، نباید الان هم انقدر بی پروا و راحت واسه خودش پلن فراربکشه!یا اقلا بایدبا کس دیگه ای همراه بشه یا استتار کنه،یا هرچیز دیگه. یا اصلا منطقی ترش اینکه کلا بترسه از فرار کردن از بدن. چون ادراکش از داخل بدن پیرزن بیشتر از بیرونه!
ببین من شاید خیلی نقد اصول داستان نویسی رو بلد نباشم. اما چیزی که خودم بهش معتقدم اینه، داستان خوب، با یک پردازش متوسط خیلی مخاطب بیشتری جذب میکنه تا داستان معمولی با پردازش عالی! البته این برای کتاب خون های حرفه ایه نه کسی که رنگ و لعاب کلمات ثقیل  گولش میزنه. بخاطر همینم وقتی داستانی رو میخونم، یا حتی خودم مینویسم، بیشتر تمرکزم روی روند داستانی و منطقی بودن اون روایته تا پردازش. وقتی داستان بی نقص بشه، پرداز کردن روش هم راحت تره میشه. البته حق میدم بهت من زمانی که هم سن تو بودم بدون هیچ ایده ای با صحنه هایی که آنی خلق میشدن یه داستان پونصد صفحه ای نوشتم! ولی الان این کار رو نمیکنم. با این حال، میخام اینو بهت بگم، داستان متانویا به قدری جاذبه داره که حتی این نقص های جزئی هم نمیتونه باعث افت جذابیتش بشه! اما درست شدن این نکته، قطعا جذابیتش رو لگاریتمی بالا میبره! تبریک سه!
خلاصش که منتظر پارتای رگباری بعدیت هستیم!ماچ بوس
@ Flare

سلام ماهتاب! قبل هر چیزی بگم این همون نقدی بود که دنبالش بودم. ضعفِ من توی منطق پی رنگ و شناخت آدما توی کل مجموعه هست و واقعا خوشحالم که هستی و بهم گوشزد کنی و کلی هم ممنونم. با یک سری از نکاتت موافقم و با یک سری هم نه؛ که برای توضیح دادنش مجبور به اسپویلم. یک سری سوالات و نظراتم ازت می‌خوام که بهتره  داخل پی وی ارسال کنم. دونقطه پرانتز فراوون بابت دقت و وقتی که گذاشتی:)))))))

جام خود را خالی کنید تا پر شود؛ تمامیت شما را فاسد خواهد کرد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

2 ساعت قبل، Flare گفته است:

سلام ماهتاب! قبل هر چیزی بگم این همون نقدی بود که دنبالش بودم. ضعفِ من توی منطق پی رنگ و شناخت آدما توی کل مجموعه هست و واقعا خوشحالم که هستی و بهم گوشزد کنی و کلی هم ممنونم. با یک سری از نکاتت موافقم و با یک سری هم نه؛ که برای توضیح دادنش مجبور به اسپویلم. یک سری سوالات و نظراتم ازت می‌خوام که بهتره  داخل پی وی ارسال کنم. دونقطه پرانتز فراوون بابت دقت و وقتی که گذاشتی:)))))))

خانومم ویزیت مشاوره دقیقه ای دوهزار تومن😂😂

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هم اکنون، .mahtab. گفته است:

خانومم ویزیت مشاوره دقیقه ای دوهزار تومن😂😂

😂 تو بگو دقیقه‌ای خداتومن. مشاوره‌هاتون تایید شده ست خانمم.

جام خود را خالی کنید تا پر شود؛ تمامیت شما را فاسد خواهد کرد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...