رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان تلخ ترین و شیرین ترین داستان | TwistedA کاربر انجمن نودوهشتیا


TwistedA
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان:  تلخ ترین و شیرین ترین داستان

نام نویسنده:  Twisted Alireza

ژانر:  تلخ،  طنز، ماجراجویی، تخیلی

خلاصه:

همه چیز از همون روزی شروع شد که به دنیا اومدش، یا اینطور گفته بشه بهتره، هیچ چیزی از اون روزی که به دنیا اومد به پایان نرسید...  ، از روز اول زندگیش  دنیایی که توش داشت بزرگ میشد داشت هرروز کوچیکتر میشد،    تا اینکه بالاخره یه روز همه چیز تموم شد، اما تموم شدن هر چیزی میتونه آغاز یه چیز دیگه باشه پس هیچ چیزی به معنای واقعی تموم نشده بود اما بعد از آغاز مجدد همه چیز دیگه هیچ چیز براش متفاوت نبود تلخی شیرین شده بود، شیرینی تلخ شده بود و همه چیز براش یه چیز شده بود، حالا اینکه چطوری از نقطه آغاز خودش به نقطه پایان خودش و آغاز  هرچیز دیگری رسیده بود رو حتی خودش هم نمیدونه ، فقط میدونه که هیچی نمیدونه و این هیچی قراره همه چیز رو با گذر زمان مشخص کنه .

 

 

مقدمه:

تا حالا شده به این فکر کنید که چرا یه اتفاقی میوفته؟ وقتی که ساده ترین اتفاق برای ساده ترین موجودات رخ میده یه چیزی مثل  بال زدن پروانه ، هدفش چیه؟ چرا همین بال زدن ساده باید توسط موجودی به اسم آدم اونقدر تحت تفکر قرار بگیره تا چیزی به اسم اثر پروانه ای ازش بوجود بیاد؟ یا اینکه وقتی پیچیده ترین اتفاق برای یه موجود نسبتا پیچیده مثل انسان رخ میده، اون رو به بینهایت روش برای خود و دیگران تعبیر میکنه؟ خب دلیلش ساده است، چون دنیا در هر صورت ادامه داره و جلو میره در دیدگاه کلی تمام اتفاقات فقط برای جلو رفتن یک چیز هست که همه چیز رو در بر گرفته اما چی میشه اگه این وسط موجودی باشه که این موضوع رو نقض کنه؟ البته به خیال خودش...

ساعت پارت گذاری:  نامشخص

لینک صفحه نقد

 

ناظر: @M.f

ویرایش شده توسط TwistedA
اشتباه زمانی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 1: 

ریوزا یه پسر  20 ساله بود که 2 ماه قبل از تولد 21 سالگیش خودکشی کرد و روحش از بدنش جدا شد اما نمرد. در حالی  که چشاشو بسته بود و خودش پرت کرده بود  با خودش میگفت دیگه تموم شد خدارو شکر...  یه ثانیه بعد چشماشو باز کرد و بالای پلی که خودشو پرت کرده بود یه نفر رو دید ، اون یه نفر خودش بود که داشت با نگاش میکرد فقط یه تفاوتی داشت، یه چشمش سیاه بود و یه چشمش سفید و  بدون مردمک  ، چیزی که بعدش اتفاق افتاد قابل باور کردن نبود براش، همه چیز شروع کرد به لرزیدن و جمع شدن تو یه نقطه و در نهایت  مجددا باز شد حالا دوباره ریوزا بالای پل وایساده بود ، صدایی مثل صدای درون ذهنش بهش گفت : خب دیگه برو خونتون هرچیزی که میخواستی برات آماده شده فقط دیگه توی بازی مرگ و زندگی دخالت نکن چون برای تو فقط از دست دادن جون خودت وسطه اما برای من چندین دنیا و آدماش. ریوزا که کلاً  نمیتونست چیزی درک کنه از این حرفا و اتفاقات شروع کرد به دویدن و رفت خونشون ، همه چیز مثل قبل بود اما انگار هیچ چیز اون جوری نبود که باید میبود تقریبا تمام آرزوهایی که یه پسر 20 ساله میتونست داشته باشه برآورده شده بودن، تا اینکه چشمش به یه نامه افتاد و  نامه رو باز کرد توش نوشته شده بود: پسر گلم من و بابات تصمیم گرفتیم یه مدت بریم سفر هرچی که بخوایی میتونی بخری و نیازی نیست به مبلغش فکر کنی  چون چیزی نیست توی این کشور که بتونه از حساب بابات قیمتش بیشتر بشه. توی حالت عادی هیچ چیزی نمیتونست این پسر رو خوشحالتر کنه اما الان ریوزا بجای اینکه خوشحال بشه فقط گریه اش در اومد، و بازم شروع کرد به دویدن دوباره برگشت سر همون پل و ایندفعه بدون حتی یه ثانیه درنگ پرید و منتظر شد تا دوباره اون یکی خودش رو با چشمای سیاه و سفید ببینه چون حدس میزد همه چیز به اون ربط داره این جا اما این دفعه دیگه خبری ازش نبود و به معنای واقعی کلمه از دنیا رفت . در حالی که همه چیز داشت تاریک میشد دوباره اون صدا رو شنید صدای خودش اما با لحنی که هیچ وقت مال خودش نبود:  مثل اینکه تو هم یه دونه از اون دیوونه ها هستی  به بازی خوش اومدی...

همه چیز سیاه شد و هیچ صدایی دیگه شنیده نمیشد انگاری که خواب بود اما بیدار همینجوری سیاهی داشت ریوزا رو در خودش می بلعید که ناگهان  لرزه های شدیدی اون سیاهی رو ترک داد  و انگاری که از بین یک بعد به بعد دیگری راه باز شد و ریوزا خودشو  دوباره در حالت وایساده روی یک پل دید اما این دفعه دیگه خبری از آسفالت و اوتوبان و پل عابر  نبود این دفعه وسط یه جنگل بود و یه پل چوبی که دو طرف یک دره بی انتها رو بهم وصل کرده بود زیر پاهاش بود. بعد از همه این اتفاقات گیج کننده و بی جواب داشت از شدت عصبانیت منفجر میشد که یه نفر صداش کرد: پس فرار کردی اومدی اینجا ها؟ یه آدم خائن بایدم روی پل  خیانت قایم بشه ولی خب متاسفانه من یکی رو نمیتونی بپیچونی. بعد از گفتن این حرفا دختری که شکل و شمایل نسبتا تنومندی داشت و لباس های قبیله ایی  با  چنان سرعتی خودشو به ریوزا رسوند که موج حرکتش ریوزا رو چند متر پرت کرد و خب دیگه جایی نبود بیوفته جز ته دره و دوباره ریوزا  تا مرز بیهوشی رفت از ترس این دفعه اما  دختره تنومند با یه دست گرفتش و گفت فکر کردی میذاریم به همین راحتی اون همه بلا سر ما بیاری و خلاص شی؟ حالا حالا ها کار داریم باهم...

در همین منوال فردی که میشه گفت ریوزای سیاه و سفید بهش ( به خاطر چشم هاش) داشت از یک گوشه ای همه چیو نگاه میکرد و با خودش میگفت: من بهت یه رویای بی دغدغه پیشنهاد دادم خودت نابودش کردی پس طبیعیه که حالا بهت یه کابوس بی اتمام تقدیم کنم و بعد رو به سایه ایی که چندین و چند چشم سرتاسر بدنی شعله ور در سیاهی بود کرد و گفت : میبینم که مثل همیشه بدون یه ثانیه تاخیر اومدی سراغ یه روح دیگه ، اما شرمنده این یکی برا منه چون یکی از روح های منه اگه میخوایش باید مقام و موقعیت و وجودت رو بذاری وسط و باور کن امروز اصلا حوصله مهربونی ندارم پس شاید بیشتر از این چیزا رو از دست بدی . بعدش اون سایه پر از چشم فقط دو جمله کوتاه گفت: اون روح به اینجا تعلق نداره و همینطور خود تو. و بعد اینقدر به هم نزدیک شدن که انگار فاصله ای بینشون نبود اما شدت تهاجم و خشم دو طرف بینهایت بود... 

پایان پارت اول.
 

ویرایش شده توسط TwistedA
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...