رفتن به مطلب

رمان زلزله هشت ریشتری /mobina.rezaei کاربر انجمن نودهشتیا


mobina.rezaei
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان:زلزله هشت ریشتری

نویسنده:mobina.rezaei

شروع:1400/5/10

 

بسم الله الرحمن الرحیم

(1)
#مبینا
واااااااای خداااا حالا من چکار کنم اخه بگو چرا با اون دوتا ارازل رفتی بیرون که الان کاسه چه کنم چه کنم دست گرفتی
وجی_حقته
من_تو یکی خفه
وجی_چه ربطی به من داره
_اگ تو میگفتی که نرو اینطوری نمیشد
وجی_مممممنننن نگفتم؟؟؟؟؟؟
_گفتی ولی باید اصرار میکردی
وجی_تو دیگه کی هستی؟؟اصن برو گمشو نبینمت
_اولن من مبینا هستم دومن تو باید گمشی نه من مردم وجدان دارن ماهم دارین اییش

وقتی وجی رفت منم یه نفس عمیق کشیدم و کتابمو باز کردم و شروع کردم به خوندن

چهارساعت بعد
مامان_مبیناااااااااااااااااااا...مبینااااااااااااااااا
_بللللههههههه
مامان_بیااااااااااا شاااااااااااااااااام
وقتی مامانم گفت بیا شام یه نگاه به ساعت کردم که دهنم عین هو غار علی صدر باز موند
وجی_ببند مگس نره توش
من_اااا وجی کجا بودی تا حالا؟ تو کدوم نقطه دنیا؟
مامان_مبینااااااااا میاااای یا بیاااام
_اووووووومدم
(دوستان به دلیل اینکه مبینا تو اتاقه مامان مبینا تو اشپزخونه دارن داد میزنن)
بعد از جمع کردنه کتابام رفتم پایین که دیدم همه دور میز جمع شدن و دارن شام میخورن
منم برای تلافی یهو داد زدم و گفتم
_ااااییی تک خووورااا
مامانم که داشت غذا میکشید کفگیر از دستش افتاد روی میزو صدای بدی داد بابامم داشت اب میخورد همرو پاشید تو صورت یاشار که یاشارم غذا پرید تو گلوش و داشت سرفه میکرد
وجی_خاک تو مخت کلن خانوادتو نابود کردی(چه خر تو خری شد)
_وای نمیدونستم اینقدر خاطر خواه دارم وگرنه با ارامش بیشتری میومدم هیییی حس یوزارسیف بودن بهم دست داد
بعد از اینکه مامان یه لیوان اب داد دسته یاشار و یاشار اروم شد شروع کرد به حرف زدن
یاشار_ای درد بگیری داشتی خفم میکردی نگاه کن منو ریدی تو لباسم
منم با یه لبخند ژکوند یاشار و نگاه کردم
بابا وقتی قیافه منو دید پقی زد زیر خنده و گفت 
بابا_حقا که دختر خودمی خوشم اومد حاله این داداشتو گرفتی بیا بزن قدش
یاشار_باااااااباااااااا
بابا 
مامان_حالا بیا بخور ببینم گند زدی تو زندگیم الان باید همرو بشورم
منم رفتم مسه خانمای خوب
وجی_چقدرم تو خوبی...
بدون جواب دادن به وجی غذای سوخته مامانمو خوردم(دروغ)
بعداز اینکه ظرفارو با داد مامان شستم رفتم تو اتاقم تا یکم دیگه درس بخونم اخه فردا امتحان دارم
(خوب من خودمو‌معرفی نکردم من مبینارادمنش ۱۷ ساله از تهران اسم بابام حمید و اسم مامانم گلچهره یه داداش دارم که دوسال ازم بزرگتره دوتا دوست خل و چلم دارم بنام های ستایش و سارا بابام رئیس کارخونه نساجی و مامانمم معلمه و اینجوری که میگن خرپولیم
قیافمم خدای جذابیتم) بعد از کمی درس خوندن خوابیدم تا فردا صبح زودتر بیدار شم......

#ستایش
صبح با صدای جیغ مامانم بیدار شدم که میگفت
مامان_ستاااااااااییییشششش.....ددددخخخختتتترررر.....پاشو دیگه مگه تو امتحان نداری....
با شنیدن اسم امتحان برق از سه فازم پرید و یهو سیخ نشستم سرجامو زل زدم به روبه‌روم مامانم یکم سرشو کج کرد و منو نگاه کرد وقتی دید هیچ عکس العمل نشون نمیدم اومد روبروم دستشو تکون داد و بازمن زل زده بودم یهو مامانم شروع کرد
مامانم_ایی وااای بی دختر شدم ایی حالا چکار کنم من میخواستم داماد بیارم میخواستم اسم نومو بزارم کبری تا کبی صداش کنم ااااییی خدا
یهو بابام در اتاقمو باز کرد و هراسون اومد توی اتاقم بابام تا منو اون مدلی دید گفت
بابا_هیییی خانم من چن بار بهت گفتم یکی دیگه بیاریم اگ اورده بودیم الان بی بچه نمیموندیم
مامانم بابامو نگا کرد و بابام ساکت شد منم از سکوت اونا استفاده کردم و یهو داد زدم
_واااااااااااااااااااااااایییییییییییی امتحاااااااااااان دااااارررررممممم
مامان بابام دستشونو گذاشتن رو قلبشون وقتی وضعیت اونارو دیدم یه لبخند گنده زدم
مامانم وقتی منو دید دمپایشو در اورد و خواست منو بزنه که فرار کردم سمته دسشویی وقتی رسیدم جلو در دسشویی خواستم در و باز کنم که یهو دمپایی مامامم خورد تو کلم دستمو گذاشتم رو سرم و برگشتم که اون یکی لنگه دمپایی خورد روی پیشونیم
بعد مامانم خیلی ریلکس رفت سمت آشپزخونه داشتم مامانمو نگاه میکردم که گفت
مامان_اونجا واینسا وگرنه اینبار دمپایی بابات میادا
منم از ترس پریدم تو دسشویی
بعداز انجام کارام داخل دشویی اومدم بیرونو رفتم لباسامو پوشیدم و کولمم انداختم رو دوشم و رفتم پایین 
مامان_ستا بی صبحونه نرو 
_میل ندارم
مامان_ایی کوفت بخوری خو بیایه چی بخور به فکر خودت نیستی به فکر رفیقات باش اونا باید بوی گند دهنتو تحمل کنن
دستمو گذاشتم جلو دهنمو یه ها کشیدم که فهمیدم مامانم راست میگه بنابرین رفتم دو تا لقمه خوردم و رفتم بیرون دکمه اسانسورو زدم وقتی اومد بالا سوار شدم و دکمه همکف و زدم حالا که کاری ندارم بزارید خودمو معرفی کنم (من ستایش راد ۱۷ ساله از تهران اسم بابام منصور و اسم مامانم فاطمه و تک فرزندم بابام رئیس شرکت بین المللی و مامانم خانه دار و وضع مالیمونم به نسبت خوبه قیافمم که جذابی هم واسه خودم)
از اسانسور اومدم بیرون و درو باز کردم که با قیافه  شیطونه مبینا و ناراحت سارا مواجه شدم
وجی_اوهو چه لفظ قلم
من میخوام ادم باشم تو نمیزاریا
وجی_همه میدونن یابویی نمیخوا تظاهر کنی 
_سلام بر دوستای خل و چلم شما کجا اینجا کجا؟
مبی_زر نزن بیا بریم
منم بعداز بستن در با مبینا و سارا راه افتادم سمت مدرسه

ویرایش شده توسط mobina.rezaei
  • لایک 4
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در 8/1/2021 در 7:54 PM، mobina.rezaei گفته است:

نام رمان:زلزله هشت ریشتری

نویسنده:mobina.rezaei

شروع:1400/5/10

 

بسم الله الرحمن الرحیم

(1)
#مبینا
واااااااای خداااا حالا من چکار کنم اخه بگو چرا با اون دوتا ارازل رفتی بیرون که الان کاسه چه کنم چه کنم دست گرفتی
وجی_حقته
من_تو یکی خفه
وجی_چه ربطی به من داره
_اگ تو میگفتی که نرو اینطوری نمیشد
وجی_مممممنننن نگفتم؟؟؟؟؟؟
_گفتی ولی باید اصرار میکردی
وجی_تو دیگه کی هستی؟؟اصن برو گمشو نبینمت
_اولن من مبینا هستم دومن تو باید گمشی نه من مردم وجدان دارن ماهم دارین اییش

وقتی وجی رفت منم یه نفس عمیق کشیدم و کتابمو باز کردم و شروع کردم به خوندن

چهارساعت بعد
مامان_مبیناااااااااااااااااااا...مبینااااااااااااااااا
_بللللههههههه
مامان_بیااااااااااا شاااااااااااااااااام
وقتی مامانم گفت بیا شام یه نگاه به ساعت کردم که دهنم عین هو غار علی صدر باز موند
وجی_ببند مگس نره توش
من_اااا وجی کجا بودی تا حالا؟ تو کدوم نقطه دنیا؟
مامان_مبینااااااااا میاااای یا بیاااام
_اووووووومدم
(دوستان به دلیل اینکه مبینا تو اتاقه مامان مبینا تو اشپزخونه دارن داد میزنن)
بعد از جمع کردنه کتابام رفتم پایین که دیدم همه دور میز جمع شدن و دارن شام میخورن
منم برای تلافی یهو داد زدم و گفتم
_ااااییی تک خووورااا
مامانم که داشت غذا میکشید کفگیر از دستش افتاد روی میزو صدای بدی داد بابامم داشت اب میخورد همرو پاشید تو صورت یاشار که یاشارم غذا پرید تو گلوش و داشت سرفه میکرد
وجی_خاک تو مخت کلن خانوادتو نابود کردی(چه خر تو خری شد)
_وای نمیدونستم اینقدر خاطر خواه دارم وگرنه با ارامش بیشتری میومدم هیییی حس یوزارسیف بودن بهم دست داد
بعد از اینکه مامان یه لیوان اب داد دسته یاشار و یاشار اروم شد شروع کرد به حرف زدن
یاشار_ای درد بگیری داشتی خفم میکردی نگاه کن منو ریدی تو لباسم
منم با یه لبخند ژکوند یاشار و نگاه کردم
بابا وقتی قیافه منو دید پقی زد زیر خنده و گفت 
بابا_حقا که دختر خودمی خوشم اومد حاله این داداشتو گرفتی بیا بزن قدش
یاشار_باااااااباااااااا
بابا 
مامان_حالا بیا بخور ببینم گند زدی تو زندگیم الان باید همرو بشورم
منم رفتم مسه خانمای خوب
وجی_چقدرم تو خوبی...
بدون جواب دادن به وجی غذای سوخته مامانمو خوردم(دروغ)
بعداز اینکه ظرفارو با داد مامان شستم رفتم تو اتاقم تا یکم دیگه درس بخونم اخه فردا امتحان دارم
(خوب من خودمو‌معرفی نکردم من مبینارادمنش ۱۷ ساله از تهران اسم بابام حمید و اسم مامانم گلچهره یه داداش دارم که دوسال ازم بزرگتره دوتا دوست خل و چلم دارم بنام های ستایش و سارا بابام رئیس کارخونه نساجی و مامانمم معلمه و اینجوری که میگن خرپولیم
قیافمم خدای جذابیتم) بعد از کمی درس خوندن خوابیدم تا فردا صبح زودتر بیدار شم......

#ستایش
صبح با صدای جیغ مامانم بیدار شدم که میگفت
مامان_ستاااااااااییییشششش.....ددددخخخختتتترررر.....پاشو دیگه مگه تو امتحان نداری....
با شنیدن اسم امتحان برق از سه فازم پرید و یهو سیخ نشستم سرجامو زل زدم به روبه‌روم مامانم یکم سرشو کج کرد و منو نگاه کرد وقتی دید هیچ عکس العمل نشون نمیدم اومد روبروم دستشو تکون داد و بازمن زل زده بودم یهو مامانم شروع کرد
مامانم_ایی وااای بی دختر شدم ایی حالا چکار کنم من میخواستم داماد بیارم میخواستم اسم نومو بزارم کبری تا کبی صداش کنم ااااییی خدا
یهو بابام در اتاقمو باز کرد و هراسون اومد توی اتاقم بابام تا منو اون مدلی دید گفت
بابا_هیییی خانم من چن بار بهت گفتم یکی دیگه بیاریم اگ اورده بودیم الان بی بچه نمیموندیم
مامانم بابامو نگا کرد و بابام ساکت شد منم از سکوت اونا استفاده کردم و یهو داد زدم
_واااااااااااااااااااااااایییییییییییی امتحاااااااااااان دااااارررررممممم
مامان بابام دستشونو گذاشتن رو قلبشون وقتی وضعیت اونارو دیدم یه لبخند گنده زدم
مامانم وقتی منو دید دمپایشو در اورد و خواست منو بزنه که فرار کردم سمته دسشویی وقتی رسیدم جلو در دسشویی خواستم در و باز کنم که یهو دمپایی مامامم خورد تو کلم دستمو گذاشتم رو سرم و برگشتم که اون یکی لنگه دمپایی خورد روی پیشونیم
بعد مامانم خیلی ریلکس رفت سمت آشپزخونه داشتم مامانمو نگاه میکردم که گفت
مامان_اونجا واینسا وگرنه اینبار دمپایی بابات میادا
منم از ترس پریدم تو دسشویی
بعداز انجام کارام داخل دشویی اومدم بیرونو رفتم لباسامو پوشیدم و کولمم انداختم رو دوشم و رفتم پایین 
مامان_ستا بی صبحونه نرو 
_میل ندارم
مامان_ایی کوفت بخوری خو بیایه چی بخور به فکر خودت نیستی به فکر رفیقات باش اونا باید بوی گند دهنتو تحمل کنن
دستمو گذاشتم جلو دهنمو یه ها کشیدم که فهمیدم مامانم راست میگه بنابرین رفتم دو تا لقمه خوردم و رفتم بیرون دکمه اسانسورو زدم وقتی اومد بالا سوار شدم و دکمه همکف و زدم حالا که کاری ندارم بزارید خودمو معرفی کنم (من ستایش راد ۱۷ ساله از تهران اسم بابام منصور و اسم مامانم فاطمه و تک فرزندم بابام رئیس شرکت بین المللی و مامانم خانه دار و وضع مالیمونم به نسبت خوبه قیافمم که جذابی هم واسه خودم)
از اسانسور اومدم بیرون و درو باز کردم که با قیافه  شیطونه مبینا و ناراحت سارا مواجه شدم
وجی_اوهو چه لفظ قلم
من میخوام ادم باشم تو نمیزاریا
وجی_همه میدونن یابویی نمیخوا تظاهر کنی 
_سلام بر دوستای خل و چلم شما کجا اینجا کجا؟
مبی_زر نزن بیا بریم
منم بعداز بستن در با مبینا و سارا راه افتادم سمت مدرسه

خصوصی چک بشه

اگه این پیام رو دیدید، واکنش نشون بدید

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...