رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان پشیمونم| zeinab1384 کاربر انجمن نودهشتیا


Zeinab.gholami
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

پارت اول


《میلاد》

جلوی در دانشگاه منتظر بودم که نفس بیاد.

ولنتاین بود و می‌خواستم سوپرایزش کنم.

گوشیم زنگ خورد، علی بود.

- الو؟

- سلام داداش خوبی؟

- خوبم داداش، مرسی کاری داشتی؟

- آره! میلاد طرفدارها دو ساله منتظر آهنگ روز عشقن آخه چرا نمی‌زاری پخشش کنیم؟

- چون آهنگ دیسلاوِ، نفس گوش بده ناراحت می‌شه بعد داستان داریم.

- یعنی چی میلاد؟ همه چیزت شده نفس؟ پس طرفدارهات چی؟

حوصله بحث با این یکی‌رو نداشتم.

سرم رو بلالا گرفتم، که دیدم نفس کنار یه پسرِ و دارن قدم می‌‌زنن و از دانشگاه بیرون میان.

- داداش من بعدا بهت زنگ می‌زنم الان کار دارم.

منتظر جواب نموندم‌، و گوشی رو قطع کردم.

بدون توجه به آدم‌هایی که اون‌جا وایستاده بودن.

رفتم سمت نفس و دستش رو گرفتم و کشون_کشون یه جای خلوت بردمش.

دستش‌رو ول کردم و تقریبا هلش دادم. اون طرف‌تر که اومد سمتم و گفت:
- میلاد داری چیکار می‌کنی؟ آخه روانی...

قبل از این‌که ادامه حرفش رو بگه دستم و بردم بالا و تو صورتش زدم.

از حرکتم شوکه شد، و دستش و گذاشت روی صورتش که بهش سیلی زده بودم.

خواستم چیزی بگم که گفت:
- میلادم؟ خوبی؟ دستت درد نگرفت؟

- اون کی بود؟

- یکی از بچه های دانشگاه، اون روز نرفتم کلاس الان جزوه ازش گرفتم.

- هه!  جزوه ازش گرفتی؟ نفس روی پیشونی من چی نوشته؟

- الان می‌خوای به چی برسی؟ می‌خوای بگی بهت خیانت کردم؟ آره؟ می‌‌خوای همین‌رو بشنوی؟ باشه حله، من بهت خیانت کردم

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عزیزم برای هر پارت تاپیک جدا نزنید !!

خصوصیتون رو چک کنید .

@مدیر راهنما

  • لایک 2
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

8 دقیقه قبل، Zeinab1384 گفته است:

پارت اول


《میلاد》

جلوی در دانشگاه منتظر بودم که نفس بیاد.

ولنتاین بود و می‌خواستم سوپرایزش کنم.

گوشیم زنگ خورد، علی بود.

- الو؟

- سلام داداش خوبی؟

- خوبم داداش، مرسی کاری داشتی؟

- آره! میلاد طرفدارها دو ساله منتظر آهنگ روز عشقن آخه چرا نمی‌زاری پخشش کنیم؟

- چون آهنگ دیسلاوِ، نفس گوش بده ناراحت می‌شه بعد داستان داریم.

- یعنی چی میلاد؟ همه چیزت شده نفس؟ پس طرفدارهات چی؟

حوصله بحث با این یکی‌رو نداشتم.

سرم رو بلالا گرفتم، که دیدم نفس کنار یه پسرِ و دارن قدم می‌‌زنن و از دانشگاه بیرون میان.

- داداش من بعدا بهت زنگ می‌زنم الان کار دارم.

منتظر جواب نموندم‌، و گوشی رو قطع کردم.

بدون توجه به آدم‌هایی که اون‌جا وایستاده بودن.

رفتم سمت نفس و دستش رو گرفتم و کشون_کشون یه جای خلوت بردمش.

دستش‌رو ول کردم و تقریبا هلش دادم. اون طرف‌تر که اومد سمتم و گفت:
- میلاد داری چیکار می‌کنی؟ آخه روانی...

قبل از این‌که ادامه حرفش رو بگه دستم و بردم بالا و تو صورتش زدم.

از حرکتم شوکه شد، و دستش و گذاشت روی صورتش که بهش سیلی زده بودم.

خواستم چیزی بگم که گفت:
- میلادم؟ خوبی؟ دستت درد نگرفت؟

- اون کی بود؟

- یکی از بچه های دانشگاه، اون روز نرفتم کلاس الان جزوه ازش گرفتم.

- هه!  جزوه ازش گرفتی؟ نفس روی پیشونی من چی نوشته؟

- الان می‌خوای به چی برسی؟ می‌خوای بگی بهت خیانت کردم؟ آره؟ می‌‌خوای همین‌رو بشنوی؟ باشه حله، من بهت خیانت کردم

پی وی رو چک کنید!

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...