رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان کاربر کریستالی|(فِرِشتِهـ ی آتَشینـ) کاربر انجمن نودهشتیا


caramel-_-
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

بـ نام کسی که قلم و قلم‌زن از اوست... 
نام رمان: کاربر کریستالی 
نویسنده : فِرِشتِهـ ی آتَشینـ 
ژانر : علمی تخیلی، فانتزی، عاشقانه
هدف : رسوخ دادن حتی ثانیه ای هیجان به قلب نودهشتیای عزیز

ناظر: @M.f

ویراستار: @ملکه سکوت
خلاصه :   روزی روزگاری، دخترکی بود با موی سپید و چشمانی تیله ای به رنگ چیزی که همیشه طالبش بود، صلح و دوستی، سپید. اما دریغا که در حد یک آرزو ماند و در حسرتش سوخت! این عقده چنان زندگیش را خاکستر کرد، که فقط روی صورتش ردی از درد های گذشته ماند؛ رد نامرئی اشک هایش، که غوغایی به پا می‌کنند. اما شاید انتخابی اشتباه کرد... ورود به یک بازی ویدیویی، برای فرار از جهان واقعیت! تصمیمی که شاید مرگش را رقم بزند!

مقدمه : گاهی انسان برای فرار از گره ای، خویشتن را به دام مشکلی هزاران بار بدتر می اندازد... مشکلی که شاید پایان زندگی او خواهد بود!  شاید خود را درون گردآبی پرت کند که تا ابد جسمش را اسیر کرده و افکارش را  تحت فشار قرار دهند. اگر نتواند مقاومت کند، به عمق گردآب می‌رود، جایی بی بازگشت... 

صفحه ی نقد *-*💛

 

 

ویرایش شده توسط فِرِشتِهـ ی آتَشینـ
  • لایک 36
  • تشکر 4
  • هاها 1
  • غمگین 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ℙ𝕒𝕣𝕥𝟙

نور مایل و نارنجی غروب، از پنجره با قلدری خود را به من و محیط اطرافم می‌رسانَد و به اتاق کوچکم فضای دلگیری تحمیل می‌کُنَد: کم نور و دلهره آور، مثل گیم های دارک، وقتی وارد مکانی می‌شوی که شیطان یا قاتل در آن به کمین نشسته است. 

روی زمین نشسته‌ام و به کناره ی تخت زهوار در رفته ام تکیه داده ام. پاهایم را جمع کرده‌ام و چنان در آغوش گرفته‌ام که انگار اوست... او، او، او... چرا او در هر شیئ لبخند گرمش را نشانده است؟! خیر، او فقط در مغز و قلب من روییده است، و همه چیز و هیچ چیز من در این دو خلاصه می‌شوند . 

سرم را به زانوهایم نزدیک می‌کنم و اجازه می‌دهم موهای چتری کوتاهم فاصله ی سرم و زانوهایم را پر کنند. حالا فقط سفیدی محض موهایم را می‌بینم. اتاق کوچک و شلخته ام با آن تل لباس چرک و کوه گرد و غبارش، و آن ارتفاع غیراصولی و غیراستاندارد سقف، در پشت پرده ی موهایم نقاطی تار و بی معنا به نظر می‌رسند. خودم هم خبر دارم، در نهایت افسردگی به سر می‌برم.

به زمانی فکر میکنم که من و او، بستنی های صورتی و سفید سفارشی‌مان را در دست می‌گرفتیم و روی شن های قلقلک‌دهنده و خیس ساحل، تنهای تنها، می‌نشستیم و به هم‌نشینی دلربای آب زلال دریاچه و غروب زل می‌زدیم، در حالی که مزه ی وانیل و توت فرنگی بستنی روی زبانمان پخش می‌شد. البته من از وانیل شدیداً متنفر هستم، ولی در کنار او، خوردن تند ترین فلفل قرمز جهان هم، لذت‌بخش است.

تنها راه نجاتم از فکر او، رجوع به گیم نت یا خرید یک گیم واقعیت مجازی جدید است. به سختی بلند می‌شوم، لباس های اتو نخورده و کثیف و گاهاً پاره ام را می‌پوشم. وقتی او در زندگیم بود، امکان نداشت روزی حداقل یکبار لباس هایم را اتو نکشم. نه، تمایل زیادی به حرکت ندارم؛ خسته ام، از زندگی و از آدم‌هایش. 

تلو تلو خوران و با چشم هایی پف کرده که به علت بی خوابی و گریه دو کاسه ی خون شده‌اند، خودم را تا فروشگاه می‌کشانم. امروز فروشگاه لبریز از جمعیت است، فقط یک کودک 5- 6 ساله ی دیگر نیاز است تا مغازه برود روی هوا. اما از عجایب خلقت، فروشنده ی عینکی و حواس پرت و لاغر، آقای « پراکسی»، مشتری ثابتش که من باشم را از پشت جمعیت گله ای مردم می‌بیند، در حالی که بیرون از مغازه ی بزرگش ایستاده ام، نگاهم را به زمین دوخته ام، یک هودی قدیمی و دِمُدِه ی بنفش پوشیده ام، و دست هایم داخل جیب هایم  پنهانند. احتمالاً می‌بیند که دارم به سنگریزه ها لگد میزنم و راهم را به سمت خانه کج کرده ام...

تا دم در برسد، به دلیل قدرت فشار مردم، استخوانی برایش نمانده. آهی میکشد و با لبخندی پدرانه و مهربان می‌گوید: «آخری-ین ن- ن-نسخه ش-ش رو نمی-خ-خ-خوای؟» لبخندی محو لبانم را پوشش می‌دهد. لکنتش بهتر شده.

با بی خیالی نگاهم را به سمت جعبه ی گیم می‌گیرم، با خواندن عنوان چشمانم گشاد می‌شود!

 ********

روی صندلی میز تحریر بنفش و بسیار قدیمی نشسته ام. جعبه ی گیم در دستانم جاخوش کرده و با رنگ آبی درخشانش، نور ضعیف چراغ مطالعه ی روی میز را، به شکل تیز و آزاردهنده‌ای بازتاب می‌دهد و چشمانم را اذیت می‌کند. یکی دیگر از مشکلات ما آلبینو ها (افراد متبلا به آلبینیسم) حساسیت شدید به نور است. برای همین همیشه، وقتی بیرون از لانه ی کوچکم هستم، پشت نقاب لنزها و نامرئی کننده ها هستم. لنز های مخصوص برای تغییر رنگ چشم ها و محافظت از آسیب نور، و نامرئی کننده برای رنگ پوست و موی غیرعادی ما. این هم مزیت زندگی در سال در قرن بیست و دوم است دیگر. اما وقتی به خانه برمی‌گردم، می‌شوم همان دختر قدکوتاه سپیدموی.

تفکراتم را پس می‌زنم، و دوباره عنوان روی جعبه ی گیم را می‌خوانم: 

                     «کِناتِم،
دنیایی که می‌توانید در آن هرچیزی که می‌خواهید، باشید.»

@ملکه سکوت

@M.f

ویرایش شده توسط fiery_angle
  • لایک 34
  • تشکر 2
  • هاها 2
  • سردرگم 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ℙ𝕒𝕣𝕥𝟚
          

چیزی که می‌خواهم؟! منظورت همان دختر قدبلند، با موی قهوه ای روشن، و چشمان فیروزه ای است؟! همان دختر محبوب و جذابی که خودم را آنگونه در رویاهایم، تصور می‌کردم؟!
خسته از فکر کردن، به سطح ترک خورده و چوبی میز تحریر خیره می‌شوم. به زمانی فکر می‌کنم، که تنها دغدغه ام، از دست دادن ساعت 00:00 بود. وقتی ساعت مورد علاقه ام را از دست می‌دادم، می‌ترسیدم که: مبادا این همان 00:00 بود که در آن آرزویم برآورده می‌شد؟! 
اما حالا، فقط می‌توانم چیزهایی را بشمارم که دغدغه ام نیستند، چون توی ده تا انگشت دستم جا می‌شوند؛ ولی دغدغه هایم آنقدر زیادند، که تصور نمی‌کنم به آن تعداد عدد داشته باشیم.
مغزم دیگر نمی‌خواهد ادامه بدهد. دست‌هایم مانند بالشی روی میز پهن می‌شوند... 

چیزی چشمانم را اذیت می‌کند. خسته ام، اما هنوز، پس از آن همه اتفاق سخت، ذره ای از کنجکاوی در وجودم بیدار است، دقیقا همان مقداری که خستگی ام را پس بزند. بسیار خواب آلودم. سرم سنگین شده و درد می‌کند. اصلا از تفکرم استفاده نمی‌کنم، فقط غریزه ی جانوری ام مرا به مسیر رفع عطش کنجکاوی ام راهنمایی می‌کند.
با پلک های آرام و طولانی چشمانم را باز می‌کنم تا ببینم چه اتفاقی افتاده... خورشید!! جیغی می‌کشم و سرم را به طرف مخالف می‌گیرم. از روی صندلی بنفشم به زمین می افتم. دردی که در چشمانم، مانند رنگ در آب، رسوخ می‌کند ؛ همچون تَرَکی است که در سد سنگی تحملم گسترده می‌شود.
از شدت سوزش، احساس می‌کنم چشمم آتش گرفته ؛ اما قلبم بیشتر، قلبم شعله‌ور است؛ برای تمام لحظه هایی که با تمسخر به من نگاه کردند. برای احساساتی که، به دلیل نگاه های زیرچشمی و درگوشی صحبت کردن ها، خفه کردم. برای شب هایی که با بالش های خیس به اتمام رسیدند. به  این حقیقت که فقط مجبور بودم دور از اجتماع بنشینم و انواع و اقسام توهین ها و تهمت ها را به جان بخرم. به خاطر تحمل سیلی های دردناک پدر احمق و نامردم. به علت تلاش ها و امتیازات تحصیلی ای که برای دیگران آرزو بودند، اما برای من وظیفه، حتی بدون کوچک ترین تحسینی. به دلیل بی خوابی های پس از مفقود شدن مادرم... و در  آخر از او . از نگاه سردش پس از شکستن نقابم، نامرئی کننده. 
هنوز قلبم بسی سنگین است، هزاران تن جرم پیدا کرده! حس میکنم سد تحملم دیگر شکسته، و غم و درد و رنج های اسیر شده در پشتش، همه یکباره در قلبم فرو ریخته اند.
به خودم که می‌آیم، جای گرم اشکم را روی گونه هایم حس می‌کنم. کناره ی بیرونی انگشت کوچک دست راستم بسیار درد می‌کند، حتما خیلی به زمین مشت کوبیده‌ام. می‌خواهم به دنیا دشنام بدهم، به دنیایی که اینقدر به من بد کرد...تازه متوجه می‌شوم، از بس فریاد زدم و جیغ کشیدم، حنجره ام دیگر توانی ندارد. کاملاً احساس می‌کنم، چشم چپم دچار نابینایی شده؛ شاید موقت، شاید هم دائمی!
حالا دیگر تصمیمم را گرفته ام. به سختی، و با چشم راست به دشواری باز، خودم را به روی میز می‌رسانم. نوشته ی همیشه لازمِ: «من هنوز زنده ام، فقط بی تحرکم، زیرا داخل گیم هستم.» را از گوشه ی میز برمیدارم و کنار گل فرش کثیف و خاکی ام می‌گذارم. و در اخر، انگشتان کشیده ام را، روی جعبه ی زبر و درخشان گیم می‌کشم...

سطحش به طلق کتاب درسی‌ام می‌ماند. حس مورمور شدن بدنم را فرا می‌گیرد، ولی لذت بخش است. 

در جعبه را سختی باز می‌کنم، دیدم هر لحظه تارتر و تارتر می‌شود، زمان زیادی ندارم. اما به دلیل تجربه ی بالایم در باز کردن جعبه ی گیم، به راحتی تشخيص می‌دهم که هر رنگ محوی که میبینم، مربوط به کدام قسمت است. دست‌به‌کار می‌شوم. 

 

ناظر : @M.f

ویراستار : @ملکه سکوت

@آیلار مومنی

@._.لیلیوم._.

ویرایش شده توسط fiery_angle
  • لایک 28
  • تشکر 2
  • سردرگم 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

ℙ𝕒𝕣𝕥𝟛

پشت در آبی درخشان و مکعب مستطیلی گیم، که طرح یک شمشیر پیکسلی رویش نشسته است، جسمی مشکی با سیم های  نارنجی و بنفش و سبز، و میله ای به رنگ قرمز فضای جعبه را اشغال کرده است. سیم بنفش برای قسمت بینایی است، قسمت پس سری قشر مخ. بلافاصله پس از وصل کردن، حسی شبیه قلقلک در سرم پخش می‌شود. به سختی دو سیم نارنجی را رؤیت می‌کنم، که به آرامی آن دو را روی گوش هایم قرار می‌دهم.  سی سیم سبز هم به نحوی ناقل حس لامسه به اعضای بدنم هستند؛ چهار تا برای کف پاها، چهارده تا برای کف و پشت و سر انگشتان دستم، چهار تا برای صورت و سرم، هفت تا برای گردن و قسمت پشت بدن، هفت تا برای سینه و شکم، شش تا برای قسمت ران و ساق، و شش تا هم برای بازو و ساعدهایم.

هر مبتدی ای بود، در شرایط من شدیدا گیج و پریشان می‌شد، ولی من آنقدر تجربه دارم که حتی به یاد نمی‌آورم در چه زمان «مبتدی» خطاب می‌شدم. 

نفس عمیقی می‌کشم و در کنار نوشته ای که روی قالی گذاشته‌ام، دراز می‌کشم...

 

***

 

با سردردی عجیب ولی آشنا چشمانم را می‌گشایم. با توجه به اینکه تمام نقاط پشت بدن به چیزی، که احتمالا سطح کف یا زمین است، تماس دارند پس به حالت دراز کشیده هستم. به سختی بلند می‌شوم و می‌نشینم.

ابتدا گوی های آبی خیلی روشنم، فقط سیاهی می‌بینند، اما به تدریج دیدم بهتر می‌شود؛ تا جایی که دیگر چیز محوی وجود ندارد.

ابروهایم بالا می‌پرد. روبرویم یک دیوار فیروزه ای و شفاف و نور مانند وجود داشت که تا کرانه ی دید من ادامه پیدا می‌کرد، شاید بی‌نهایت بود. سرم را به اطراف می‌چرخانم تا موقعیتم را بهتر بسنجم. در طرف راست و چپم هم از این نوع دیوار ها وجود داشت، و البته پشت سرم. به این می‌ماند که چهار شفق قطبی در یک نقطه به صورت قائم به هم رسیده باشند و من دقیقاً روی همان نقطه ی تقاطع نشسته باشم.

ناگهان متوجه ی چیزی می‌شوم، دیوار ها مثل مرز عمل می‌کنند. در هر طرف از هر دیوار، یک نوع زمین بازی وجود دارد. یکی به حالت یک شهر پرجمعیت ولی قرون وسطی‌ای و گرم و خشک، یکی دیگر به حالت یک زمستان بسیار سخت و پوشیده از برف و یخبندان، که برودتش پوستم را می‌سوزاند، دیگری یک منطقه ی کوهستانی که به جز چند تا بز و انسان قوی هیکل و گیاهان دارویی، اصلاً در آن حیات دیده نمی‌شود، و قله ی کوه های پابرجایش هم از جایگاه من، قابل دیدن نیست، و آخرین ناحیه... نمی‌دانم، تا به آن مینگریستم، درد و سوزش چشم شدیدی می‌گرفتم.

با آخ و ناله در حال مالیدن چشم هایم هستم، که ناگهان صدایی بسیار آشنا شبیه « دینگ» مرا به خود می‌آورد. صدایی که در همه ی گیم ها حداقل یک بار شنیده بودم. نگاهم را به سوی منبع صدا می‌کشانم. چهار گزینه ی کِرِمی رنگ به شکل شش ضلعی عریض، و نوشته هایی سیاه رنگ و ضخیم داخل شش ضلعی ها، در مقابل تیله های آبی بسیار روشن و متعجبم خودنمایی می‌کنند. بالای چهار گزینه، متنی سیاه و ضخیم و خوانا به چشم می‌خورد :« در این بازی می‌توانید فقط یکی از این گزینه ها را به صورت دلخواه انتخاب کنید. حالا، خاطره های ناگوار را به دست فراموشی بسپارید و تصمیم بگیرید. آرزوی شما در زندگی قبلی چه بود؟»

تصمیم می‌گیرم به سرعت به سراغ گزینه ها بروم، که نکته ای دردناک، نگاهم را، تفکرم را، و احساساتم را ثابت می‌کند. نگاهم را دوباره به متن اولیه برمی‌گردانم. دوباره خط آخر را می‌خوانم، و سه‌باره. لبم را به دندان می‌کشم. جایی در بالای ابروی سمت چپم می‌سوزد. « زندگی قبلی»؟! منظورش از لفظ «قبلی» چیست؟! من هنوز در همان زندگی هستم، درست نمی‌گویم؟!  شک های بدی به ذهنم رسوخ می‌کند. همه ی  ظن هایم از بُن غلط و بی‌معنا هستند، مگرنه؟! 

ویراستار : @ملکه سکوت

ناظر : @M.f

ویرایش شده توسط ملکه سکوت
  • لایک 14
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

ℙ𝕒𝕣𝕥 𝟜

شک هایی می‌کنم، ولی آنقدر ناخوشایند و آزاردهنده هستند، که سعی می‌کنم ذهنم را خالی کنم و با آرامش بین گزینه ها تصمیم بگیرم. به گزینه ها می‌نگرم. به ترتیب : «ظاهر من»،  «جادوی من»،  «اسلحه ی من» و  «موقعیت من». در کنار همه ی گزینه ها، مثلثی وارونه به چشم می‌خورد، به نشانه شاخه شاخه شدن، منشعب شدن و زیرمجموعه داشتن مبحث است. بی تفکر به سراغ  «ظاهر من» می‌روم، و مثلث کوچک کنارش را می‌زنم، که جرقه ای در ذهنم می چرخد و منفجر می‌شود. با چشم های ریز و دقیق شده، مثلث کنار گزینه های دیگر را هم می‌زنم و آنهارا نیز مورد بررسی قرار می‌دهم. 

برای بار دوم، استدلالم را تند و نامفهوم به زبان می‌آورم، دقیقا مانند گذشته ها، سرکلاس فیزیک : «طبق قوانین، ما فقط اختیار یک متغیر یا همون گزینه رو داریم، به این معنا که اگه یکی از متغیرها رو انتخاب کردیم، بقیه ی متغیرها به صورت رندوم و شانسی و توسط خود گیم انتخاب میشن. برای مثال اگه من ظاهرمو انتخاب کنم، دیگه این که تو کدوم موقعیت و با کدوم جادو و اسلحه گیر بیوفتم دست من نیست. خب... اخه من آرزوم عوض کردن ظاهرم بود. هدفم از شروع این گیم این بود... ولی اگه ظاهرم رو انتخاب کنم، و طبق انتخاب خود ربات گیم، توی اون منطقه ای که نور شدیدی داره و نمیتونم توش حتی چشمام رو باز کنم گیر بیوفتم، چی؟!...». با ناراحتی و فشار عصبی جوابش را زمزمه می‌کنم: «میمیرم! ».

من این بازی ویدیویی را انتخاب کردم، تا بتوانم حتی به صورتی دروغین، زیبا و جذاب باشم... اما از طرفی، این بازی جایی است که من برای فرار از جهان واقعیت به آن پناه برده ام؛ از جهانی که همیشه بازنده، رِنی آسکارلآیت بود، من. جایی که همیشه من مورد تمسخر بودم، مکانی کذایی که شاید جهنمی بر روی زمین بود...

ناگهان اخم می‌کنم و به حالتی انتحاری، داد می‌زنم: «نه، نمی‌تونم اینجا هم به یه بی عرضه بودن بسنده کنم، حتی اگه مجبور بشم آرزوهام رو فراموش کنم. این دنیا هم مثل واقعیت طراحی شده، و تو واقعیت نمیشه فقط با آرزو زنده موند... ». نفس عمیقی به درون ریه هایم هدایت می‌کنم و بدون تردید سراغ گزینه ی «موقعیت من» می‌روم. 

شوکه می‌شوم! بازی نه چهار موقعیت، بلکه دوازده موقعیت دارد!... و یک گزینه ی بسیار وسوسه‌برانگیز دیگر : رفت و آمد در تمام موقعیت ها! این یکی خیلی خوب است، اما قطعا در برابر چنین انتخاب سودمندی، شرایطی نیز وجود دارد.

حدسم درست از آب درمی‌آید، مثلثی سرخ رنگ با یک علامت تعجب خالی داخل آن کنار گزینه ی سیزدهم، اعصابم را خط خطی می‌کند. روی مثلث سرخ می‌زنم، و یک متن با کادر و اندازه ی کوچک ظاهر می‌شود. با استرس نگاهم را روی سطور متن به چپ و راست می‌برم و لب می‌زنم: 

« همان طور که متوجه شده اید، انتخاب این گزینه بسیار سودمند و آینده‌نگرانه می‌باشد. ولی ما برای عدالت بیشتر بین کاربران، از کاربر مصرف کننده ی این گزینه، حق استفاده از آیتم های ظاهری را صلب کرده و ظاهر او را مانند زندگی قبلی اش نگه می‌داریم. از طرف دیگر، در قسمت جادو ، در هنگام انتخاب رندوم که توسط ربات بازی انجام می‌شود، جادوی تهاجمی به او تعلق نمی‌گیرد.»

لب‌هایم می‌لرزد، سپس شانه هایم... قصد سازنده ی گیم آزار دادن ماست. او قصد دارد گریه ی مارا ببیند، ناامیدی مارا، رنج مارا،... از همین دقایق اول مشهود و قطعی‌ست. 

اما، این‌بار کم نمی‌آورم. روی گزینه ی سیزدهم کلیک می‌کنم، تایید را می‌زنم و چشمانم را می‌بندم... پس از مدت کوتاهی دوباره خودم را حس می‌کنم، درحالی که تک‌تک عصب هایم می‌سوزند، و من سرگیجه دارم... 

نوری از پشت پلک، چشمانم را می‌زند. وقتی  آرام پوشش گوی هایم را کنار می‌زنم، میخکوب می‌شوم!! چگونه ممکن است؟! به هر طرف می‌نگرم، انسان می‌بینم، انسان، انسان، و انسان! هر کدام با شکل و شمایلی خاص و مربوط به جادو و اسلحه ی آنها... و بعد تازه متوجه ی اصل ماجرا می‌شوم : خودم!!

ناظر : @M.f

ویراستار : @ملکه سکوت

ویرایش شده توسط فِرِشتِهـ ی آتَشینـ
  • لایک 13
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

𝕡𝕒𝕣𝕥 𝟝

 

در بین هزاران غول با شاخ و دم کشنده،جادوگرانی همراه با جادوهای معلق در هوا، انسان های بسیار زیبا و اسلحه های هولناکی که دست برخی بود، که همگی روی صفحه ای بنفش رنگ که در بین هوا و زمین معلق بود، ایستاده بودیم، شدیداً احساس بی‌کسی می‌کردم. من نشسته بودم و به دست‌های خودم خیره شده بودم. دست‌هایی که در برابر این همه بازیکن دیوانه و قاتل، فقط کریستالی بودنشان را داشتند.

‌طولی نکشید، که فهمیدم سراسر بدنم، از جنس کریستال اصل است؛ کاملا شفاف و بی‌رنگ، همراه با تعدادی از ترک هایی ریز داخل پوستم، که مثل منشور نور را انعکاس می‌دادند و نوری کوچک و رنگین کمانی از خود ساطع می‌کردند.

از وحشت چشمانم گشاد شده بود و اصلا شرایطم را درک نمی‌کردم. مدام جمله ای‌، همراه با گردباد ذهنم، در سرم می‌چرخید: «هی هی! وایسا! پس... پس جادوی من کو؟! یعنی چی؟! این یعنی چی...؟!».

نگاه های سردی پوستم را قلقک می‌دهند. سرم را بالا می‌آورم،هزاران مردمک پوچ و بی‌احساس، به من زُل زده اند،به احتمال بالا جمله ی آخرم را فریاد زده‌ام. از طرفی، صورت و دستانم تا مچ، پاهایم تا کمی پایین تر از زانو و موهای کریستالیم، جاهایی که با لباسم پوشیده نشده بودند، درخششی داشتند که هر چشمی را به سوی خود می‌کشید. 

لبم را می‌جوم و پوستش را می‌کنم. هیولای استرس،در جایی تاریک از درونم، آرامشم را می‌بلعید. من بدون جادویی خاص و قدرت تهاجمی، آیا می‌توانم جلوی این جماعت پرزور و قدرتمند برنده باشم؟ 

با این‌که اصلاً انتظارش را نداشتم، فقط 9 دقیقه و 19 ثانیه طول کشید، تا از مرحله ی انکار به پذیرش برسم.¹حالا فقط به این فکر می‌کردم که : «یعنی اسلحه‌م چی می‌تونه باشه؟!» شروع به گشتن خودم کردم. در پشت لباس سفید رنگ زیبایم، که در قسمت بالا تنه گشاد و لیز، و در قسمت شکم بسیار تنگ و ضخیم بوده و مانند کمربندهای لاغری، زبر و آزاردهنده بود، غلاف شمشیری زیبا و ظریف قرار داشت. خب، بلاخره یک خبر خوش. من در کودکی و نوجوانی چندین بار برترین شمشیرزن کشور شدم، و در سال‌های اخیر در بازی های مختلف، تجربه های بسیاری در توشه دارم. تکنیک های ترکیب آکروبات و شمشیرزنی را هم آموخته‌ام. 

شمشیر را از غلاف بیرون می‌کشم. محو زیبایی و لطافت، و عین حال برندگی و خطرناکی وحشتناکش می‌شوم. در انتهای دسته‌اش، ساقه های سیاه رنگ درهم‌پیچیده و سرشار از تیغ های مشکی و بزرگ، و البته تعدادی غنچه ی سفیدرنگ رز در جای‌جای ساقه ی سیاه به چشم می‌خورد. 

کنجکاوی‌‌ام تحریک شده، و البته حوصله‌ام هم سر رفته است. بنابراین سعی می‌کنم شمشیرم را از لحاظ سرعت حرکت در هوا بسنجم. از همان ابتدای کار کمی گیج می‌شوم، زیرا کل سطوح دسته، توسط خارهای گل رز سفید احاطه شده و نمی‌دانم کدام قسمت را باید در دست بگیرم. در همین تفکر غرق بودم که ناگهان ساقه های گیاه، که مانند بخت من، سیاه بودند، با صدایی مانند رشد ناگهانی بوته‌های درخت، شروع به رشد و پیچیدن کردند و با سرعتی باور نکردنی و بدون اراده ی من دور انگشتان کشیده ی دست چپم پیچیدند... جیغی زدم و به زمین افتادم. به شکل وحشتناکی، خارهای بلند و ضخیم و تیز گیاه در دستم فرو رفته بودند، و از خون من می‌نوشیدند. فریاد می‌کشیدم و به خود می‌پیچیدم، مانند ساقه ی سیاه. با این‌که خون سرخم، آرام به گیاه تزریق می‌شد؛ ساقه هنوز به رنگ شبی بدون ماه بود، تیغ های بزرگش هنوز هم در رگ‌هایم فرو می‌رفتند و خونم را می‌دزدیدند، هنوز مردم من را نگاه می‌کردند و پچ‌پچ‌هایشان به گوش می‌رسید، و البته جیغ‌ها و فریادهای کمک خواستن من، هنوز به جیغ حیوانی درحال مرگ می‌ماند؛ اما چیزی آرام تغییر می‌‌کرد، غنچه ها آهسته آهسته باز می‌شدند... و چیزی که خودم در هیچ گیمی تجربه‌اش نکرده بودم. خطی کبود رنگ به شکل صلیب وارونه روی سینه‌ام به قیمت سوزش فراوان حک می‌شد... به شکل شمشیر!

 

---------------------------------------------------------------------------------

پاورقی

¹. دانشمندان معتقدند که هر انسان بعد از شنیدن یک خبر ناراحت کننده یا یک اتفاق شوکه‌کننده یا حتی شادکننده، 5 مرحله را پشت سر می‌گذارد؛ که با انکار موضوع شروع و با پذیرشش اتمام می‌یابد. برای دسترسی سریع به مطالب بیشتر در این باره، عبارت «قانون انکار تا پذیرش» را در اینترنت جستجو کنید. این 5 مرحله با توجه به خبر موردنظر و احساسات خود فرد، می‌تواند کند یا تند طی شود. 

ناظر @M.f

ویراستار @ملکه سکوت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

منم گالری رمان زدم 😶🧡

ویرایش شده توسط فِرِشتِهـ ی آتَشینـ
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...