رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

دلنوشته خاکستر یک ققنوس | نفس تاج کاربر انجمن نودهشتیا


ملکه سکوت
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام دلنوشته: خاکستر یک ققنوس

ژانر: عاشقانه

نویسنده: زهرا قنواتی (ملکه سکوت)

مقدمه: 

 اینبار هم می لغزد قطرات دُر گونه اشک بر کویر گونه هایم ز درد عشقت!

چه دردی بالا تر از دوری یارست برای این قلب آشفته و بی تابم؟

چه آوازی به از صدای بم و مردانه ات کَر می کند گوش هایم را تا چیز دیگری جز زمزمه های عاشقانه ات نشنوم؟

چه رایحه ای به از بوی تنت بی قرارم می کند برای لمس آغوش پر مهر و گرمت؟

به راستی که کدام سرانگشتان این گونه می بافند گیسوی پریشان عشق را در ژرفای وجودم؟

چه قلبی جز این قلب برای تو همچون اسبی بی تاب می تازد بر قفسه ی سینه ام و همچو ققنوسی در قفس فولادین غرور در پی آزاد گشتن حروف ز قفل لب های من است و در رویای یکی شدن با روح پر عظمت و مدهوش کننده توست؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_یک

در عشق تو می سوزم و می سازم و می مانم، باز هم عشق با نگاه آذرینش مهری می نشاند بر پیشانی یخ زده قلبم و سلانه سلانه اسب سرکش درونم را رام می کند؛ همان قلب یخ زده ای که ملکه یخی غرورم، اجازه ورود هیچ عشقی را ز دَرِ آهنین و مستحکم و قفل شده هرگز نمی داد.
نگاه بی تابم هنوز هم در توهم حضورت در کنار من است. کجایی ای مرد لحظه های بودن و تمام امیدم برای نفس کشیدن و زیستن در این کوچه های غم انگیز و نفس گیری که در پی تو و داشتن تو در کنارم می گردم؟!
رایحه عطر تنت را در خیالاتم بار دگر با تمام وجود استشمام می کنم. در تمنای آغوش گرم تو ام. همان آغوش گرمای نگاه خاکستری رنگت را می گویم! همان نگاهی که خموش کرد آن آتش فوران شده از آتشفشان عظیم نفرت را با خیرگی یکباره ات در نگاهم. آه... یادت است آن روزی را که با نگاهت چه بر سرم آوردی؟! خاکستر کردی آن گدازه های آذرین غرورم!
لبخندی سرشار از خونسردی و آرامش زدی به فرار های بی دلیل و سرکشانه ام.
آه... یادت است آن لبخند متینت را که لرزاند مردمک چشمان دلم را برای اولین بار در تمامی عمرم؟! چه بر سرم آورد لبخند گرمت که می گفت:
- تا مرا هست، نبینم غمت را بانوی دلربایم!
اما ندانستم قدر آن لحظه های گرم حضورت...
ندانستم قدر آن عشقی که پروردگارم به من اعطا کرده بود!
ندانستم و درک نکردم آن قصه لیلی و مجنون افسانه ها را!
به راستی که لیلی و مجنون افسانه بود؟ نه! هرگز باور نمی کنم افسانه بودنش را! من خود اکنون لیلی ام و تو مجنون بودی. به راستی که باید آن هنگام لیلی را در آیینه قلب مجنون می دیدم؛ اما افسوس که چشم بستم بر روی آن عشق نابسامانمان!
مرد آرزوهای من! آن هیبت مردانه ات سست کرد زانوانم را آن هنگام که دیدمت! شاهزاده سوار بر اسب سپیدی که به سوی قلعه پرنسس رویا ها می شتافت تا نجاتش دهد از اژدهای خشمگین نبودی؛ اما بدان تو... تمام آرزو ها و باور ها و رویاهای این دل ترک خورده من هستی، ای جان جانانم!
 به راستی که فصل عاشقی برایمان همین بود؟ نه نبود! من باور دارم هنوز هم در کنجی از قلبت جایی برای دوست داشتنم خالی گذاشته ای. مگر نه؟! 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_دو

چه زود تفرقه افکند این دیوار سنگی مشکلات میانمان! مشکلاتی که ز هر سو می بارید برای جداییمان! شاید حکمتی در کار باشد. می گویند عشق سوخت و سوز دارد؛ اما به راستی سرانجام این سوختنمان چه خواهد بود؟
مرد مردان من! این را بدان که عاشق نبودم مگر با تو! دلداده نبودم مگر دلداده قدم های استوار... اما آرامت!
دیوانه نبودم مگر دیوانه آن خاکستر شعله ور نگاهت!
جذاب قلبم! کجایی که ببینی مرا دیوانه می خوانند؟!
آری! من دیوانه ام، کجایی که ببینی دیوانه ام کردی با آن سرانگشتان مردانه ات که در تمنای گرفتن دستانم کردش!
آه مرد من! هر چه بگویم کم گفته ام. بس نیست این سکوت؟ بس نیست این غول غروری که می دیدی؟
آری جانم! ملکه های یخی هم دل دارند. دل سپردم به تو! گفتمت که تمام امیدم به ادامه زیستن بودن با توست؟ گفتمت که اگر بیایی اینبار جانم را فدایت خواهم کرد؟ گفتمت که تشنه محبت مجددتو ام؟
آه... خیلی چیز ها هنوز مانده که نگفته ام!
آن روز که از سر لجاجت های کودکانه ام برای همیشه نگاه از من گرفتی، بی تفاوت چشمانم را از سیاه چاله نگاهت ربودم. داشتی می‌رفتی. دل مغرورم گفت:
- عذر خواستن را چه سود؟
آری من نگاه گرفتم تا نبینی غم چشمان نمناکم را.
تا نبینی که چگونه مردمک چشمانم لرزید. تو که ظاهر بین نبودی حامی من!
نمی‌دانی که با گرفتن نگاهت و رفتنت چه بر سر این دل ویران من آوردی، فقط خدا می داند و خدا می داند و خدا می داند، که هنوز هم در دلم غوغایی به پاست و امید دارم که باز خواهی گشت و مرا خواهی بخشید. می دانی چرا؟ نگاه عاشقت، هرگز عمق احساساتت را به من دروغ نگفت.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_سه

قصه عاشقی ما هنگامی برای کسانی جز خودمان رنگ طنز گرفت که جهان از ما خسته و زده شد. تا به تو دل دادم تمام آن درهای گشوده شده، بسته شد و تلاقی نگاه های ترحم آمیز را همزمان با کوبیده شدن درها احساس کردم. آری! در مقابل دیدگان اطرافیان سُر خورده و بر روی زمین افتادم. رفته بودی؛ اما دگر بعد از تو چه کسی سخنانم را می‌فهمید؟ چه کسی گیسوان روشنم را می بافت؟ اصلا دگر کسی بود که شب ها برایم لالایی عشق بخواند. آه که ای کاش ثانیه ها و ساعت ها و ماه ها واژگون حرکت می کردند و بر این دل یخ زده تهی می تاختند و دوباره افسار عشق را در مشت می‌گرفتند.

ققنوس را که می‌شناسی؟! همان پرنده خیالی است که در آتش خود می‌سوزد و خاکستر می‌شود. مرا ققنوس خطابم می‌کردی؛ اما آیا می‌توانم دوباره همچون ققنوس در نبودنت پس از سوختن دوباره متولد شوم؟ نمی‌دانم... ققنوس دل من سرکش تر از این حرف ها بود که تو رامش کنی. راستش را بخواهی رسمش نبود. می‌دانی احساسم نسبت به تو چگونه بود؟ همچون عددی که زیر رادیکال قرار می‌گرفت. می‌دانی که جذر هر عددی زیر رادیکال، سبب کوچک شدن آن عدد می‌شود. نمی‌خواهی بگویی که در محاسبات ریاضی هم در نظرت کوچک بوده ام؟ کاش به جای رادیکالی بودن، تکیه بر دستانت می‌زدم و توان می‌گرفتم. می‌دانی که؟! من حتی در محاسبات ریاضی هم در برابر عظمت تو ناچیزم. همانگونه مانند ققنوس می‌سوزم و به جای تاب آوری می‌شکنم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_چهار


می‌دانی شب هایم را؟ سر بر بالین که می‌گذارم تصویری از عاشقانه هایمان را به خاطر می آورم. هنگامی که چشم بر تمام جهانت بستی و نگاه مغرورت قرار بود از آن من شود. دلنشین و جذاب لبخند می‌زدی و به بازیگوشی ها و لبجبازی هایگ با حوصله می‌نگریستی. دست جلو می‌برم تا در چال گونه هایت فرو کنم. قطره اشک لجبازی از گوشه چشمم می‌چکد. اکنون تو کجایی و من کجا هستم؟ شب تاریکی است که در زیر پتو خزیده ام و به خود می‌لرزم. تنها خاطره های توست که نفس می کش. اکنون با که می‌خندی؟ برای که چال های دلبرت رو به نمایش می‌گذاری؟ اصلا دلت می‌آید چنین صحنه ای را ببینم و بمیرم؟ قولمان را که یادت نرفته؟ خنده های ما فقط برای ما باقی خواهند ماند!
صدای بمت را می‌شنوم. سوسوی نگاهم را با شوق در خیالاتم می‌گردانم و تو را می‌بینم که میان سبزه های جنگل نشسته ای و برایم آهنگ می‌خوانی. چه صدای دلنشینی داری! تک تک ریتم ها و آکورد ها و ملودی هایی که می‌نوازی را با مهارت خاصی سر انگشتان مردانه ات را بر روی تارهای گیتار حرکت میدهی. با صدای شکستن چیزی به خود می‌آیم. نگاهم به قاب آینه می‌افتد که درست در مرکز آن در اثر شکسته شدن توسط من خالی به تظر می‌رسد. با وحشت با نگاهم اتاق را کنکاش می‌کنم، من که بر روی تخت بودم. دستانم که خون از آن می‌چکد را مشت می‌کنم. ببین خاطراتت را که مرا دیوانه کرده است!  می‌گویند امیدی به من دیوانه نیست. همیشه زیر لب با خود زمزمه می‌کنم که شاعر گفته است:
             ز جمع هوشیاران عالم هر که را دیدم غمی دارد
             ‏            دلا دیوانه شو دیوانه بودن عالمی دارد
آری دیوانه ام، یک دیوانه شادکام وابسته به خاطراتت، به لبخند، به عطرت، به اخم با جذبه ات، به صدایت و... به همه چیزت!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...