رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان دلبرخلافکار|shahrzad.rh(ستایش)کاربرانجمن نودهشتیا


seta._rh
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

نام رمان : دلبر خلافکار 

نام نویسنده: shahrzad.rh(ستایش)

ژانر:  عاشقانه، پلیسی، معمایی، تراژدی

هدف : علاقه‌مندی

زمان پارت گذاری : نامعلوم 

ناظر: @M.f

ویراستار: @ملکه سکوت

خلاصه:  دختری از تبار شیطنت، مهربانی و خوش‌رویی، ولی یک اشتباه، یک اتفاق بد اون رو تبدیل کنه به دختری که سختی کشیده ولی خودش رو ساخته و قوی شده و تبدیل شده به یکی از بزرگترین خلافکار های شهر،  پسری از تبار شیطنت و غرور، پسری که سختی زیاد داشته و شکستی عمیق خورده ولی خودش رو از نو ساخته و حالا برای خودش آدم قدرتمندی شده پسری که زندگی اش را در مأموریت  ها خلاصه کرده هیچکس جز خانواده اش برایش مهم نیست مخصوصا جنس مؤنث!

دست تقدیر برای این دو چه چیزی رقم زده؟ اصلا به همدیگر می‌رسند؟ زندگی که پستی و بلندی دارد با این دو نفر چه میکند؟

معرفی و نقد رمان دلبرخلافکار...

گالری شخصیت ها و ‌.‌‌... رمان دلبرخلافکار...

ویرایش شده توسط shahrzad.rh ستایش
  • لایک 19
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 8

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

* به نام خدای سختی و رنج ها*

مقدمه:
من دختر بودم!
هنوز هم یک دخترم!
 قبلا با شیطنت های مخصوص خودم!
 ولی الان... خودم دست شیطان را از پشت بسته ام.
من حتی قاتل احساسات خودم هستم.

#پارت یک

(فلش بک به گذشته)

- آقای متین چرا نمی‌خواید بلند بشید؟ به خدا دیر برسیم خونه خان دایی مامانم سر تو رو که نمیبره سر من بدبخت و قطع میکنه!
از اون خنده هایی که می‌دونست من واسش غش و ضعف می‌کنم کرد و گفت: صبرداشته باش خانمم، تازه یک ساعت وقت داریم!
پوکر نگاهش کردم و گفتم:


- شما به خودت یه نگاه بنداز، نیم ساعت تو حمامی نیم ساعت هم که حاضر میشی دیگه اون نیم ساعت دیگه رو هم باید تو راه باشیم حتما و دیر برسیم؟
گونه‌ام و کشید و گفت: 
- نگران نباش دورت بگردم تا تو حاضر بشی منم پایین منتظرم.
- مطمئن؟
- صد درصد!
سرم رو تکون دادم و رفتم تا حاضر بشم.

کارهام تموم شد که صداش کردم ولی به جای صداش صدای زنگ گوشیم اومد رفتم طرفش و بدون اینکه نگاه کنم جواب دادم:
-  بله بفرمایید؟
- سرکار خانم منو نیم ساعته نگه داشتی این پایین نمیخوای تشریف بیاری؟
چشمام گرد شد جیغ خفیف کشیدم که خندید و گفت: 
- من که گفتم تا حاضر بشی پایین منتظرتم!
- باشه آقای زرنگ الان میام.

قطع کردم و یکبار دیگه از تو آینه به خودم نگاه کردم، پیرهن دخترونه مخمل آستین کلوش مچ دار زرشکی، شلوار مخمل مچ دار به اضافه کمربندش که ست پیرهن بود، مانتوی یقه پهن بلند سفید، یه آرایش ملایم و کمی هم داشتم، کیف دستی کوچیک زرشکی‌ام و گرفتم گوشی، دسته کلید، آدامس و شارژرم و گذاشتم توش کفش پاشنه بلند مخمل زرشکی‌ام رو بدون جوراب پام کردم، کلا عادت همیشگی ام بوده و هست ک با پاشنه بلند یا کتونی جوراب پام نکنم! 

رفتم پایین که دیدم تکیه داده داده بود به دویست‌شیش مشکی خوش‌رنگش، جلوش وایستادم که سرش که توش گوشیش بود از نوک کفشم تا صورتم اومد بالا و خیره شد بهم، به تیپش نگاه کردم، پیرهن مردونه زرشکی که دکمه اولش باز بود. کت چرم اصل مشکی. شلوار جین مشکی و کتونی اسپرت مشکی پاش بود. موهاش رو که همین دیروز رفته بود آرایشگاه و دو طرف سه سانتی زده بود وسطش رو هم به سمت بالا شونه کرده بود و چند تار از موهاش ریخته بود رو پیشونیش که دلم براش ضعف رفت، چشم‌های تیله‌ایش که الان شب تیره شده بود، برقی زد و گفتم: چطور شدم؟
نیشخندی زد، دست به سینه شد و گفت:
-  مگه میشه خانم من باشی و بد باشی؟
- خودشیفته تو چقدر آقاهه! بیا سوار شو بریم.

پس زدمش از جلو در در و باز کردم که صدای زمزمه‌وار و خاصش تو نزدیک ترین حالت به گوشم خورد:
- خودت همینجوری ساده قشنگی،  الآنم که اینجوری تیپ زدی و داری دل و ایمان منو می‌بری دیگه چه توقعی داری جونم؟
غرق لذت شدم و از هیجان لبم و گاز گرفتم، سرم و چرخوندم سمتش و گفتم: - انقدر زبون نریز بیا بریم دیر شد!
خندید بوسهٔ نرمی رو گونه ام کاشت، ماشین رو دور زد و سوار شد در بزرگ پارکینگ باز شد و رفتیم سمت خونه خان دایی، داداش بزرگ مامانم!

@ملکه سکوت @M.f

ویرایش شده توسط shahrzad.rh ستایش
  • لایک 17
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت دو

(زمان حال)

با صدای بسته شدن در به خودم اومدم و نگاهم و از دور دست ها گرفتم، پوزخندی زدم و به سینا، موکل و دست راستم نگاه کردم. با دیدن نگاهم بهش اشاره کردم بیاد بالا، پا تند کرد وارد خونه شد. نشستم رو صندلی مخصوصم اسپرسوی تلخ‌ام رو مزه- مزه کردم که صداش رو شنیدم: سلام شادو!(Shadow)
سرم و تکون دادم گفتم:
- چخبر؟ محموله ها رد شدند؟
نشست رو صندلی مقابل‌ام و گفت:
- آره بی سر و صدا ردشون کردیم فقط میمونه تصویه حساب با نادرخان.
سوالی نگاهش کردم و گفت:
- خط و نشون کشیده اگر تا امروز نزاریم بارهاش نره اونور آب دودمانمون و به آتیش میکشه!
اخم غلیظی کردم و گفتم:

- هیچ کس نمیتونه همچین غلطی رو با شادو انجام بده. بزرگتر از اینهاش هم نتوستند من رو زمین بزنند چه برسه به این نادر خان مقتدر!
بقیه اسپرسوام رو خوردم و بلند شدم اون هم بلند شد رفتم داخل، کلت ام و سرجاش گذاشتم، کت چرم مشکی ام رو تنم کردم عینکم و برداشتم و گفتم:
- دنبالم بیا، امروز خیلی کار داریم!
نیشخندی به قیافه متعجب اش زدم، چرخیدم و رفتم بیرون دنبالم اومد، صدای کفش پاشنه بلندم سکوت عمارت رو شکست و باعث شد همه بادیگارد ها به صف به‌ایستند. از جلوشون که رد میشدم رو به پنج‌نفرشون گفتم:
-  شما پنج نفر همراه من بیاید.
پشت سینا حرکت کردند، سینا با گنگی گفت: 
-شادو میخوای چیکار کنی؟
- همون کاری که از اول باید میکردم!
من و سینا سوار لامبورگینی مشکی‌ام شدیم و بادیگارد ها هم سوار ماشین خودشون شدند و پشت ما راه افتادند.
توی راه سینا کارهای شرکت و توضیح میداد.حرفاش که تموم شد رسیدیم به جلوی کارخونه اش، کارخونهٔ زمرد!
از ماشین پیاده و وارد کارخونه شدیم، تا وارد شدیم همه با طرز خاصی نگاهم می‌کردند ولی من نگاهم روی اون مردکی بود که از پنجره اتاقش داشت با پوزخند نگاهم میکرد، عینکم و برداشتم قدم هام رو تند کردم، پله ها رو رفتم بالا و رسیدم جلو در اتاقش منشی‌اش خواست بلندبشه اعتراض کنه ولی دیر شده بود چون با لگد در اتاقش و باز کردم و رفتم داخل، با اخم و غیظ چرخید سمتم و بلند گفت:
- هی- هی آروم باش چرا رم کردی؟
- که واسه من شاخ و شونه و خط و نشون میکشی که اگر اینجوری نشه فلان کار رو میکنم آره؟
لرزش چشم‌هاش رو از لحن تهدیدوارم حس کردم با داد گفتم:
- آره؟
سعی کرد خودش و جمع و جور کنه، سرش رو تکون داد گفتم:
-  همین الان میری میگی کارگر هات و منشی‌ات از کارخونه برن بیرون!
ولی از جاش تکون نخورد به یکی از بادیگارد ها اشاره کردم سرش و تکون داد و با بقیه رفتند بیرون.

@ملکه سکوت  @M.f

ویرایش شده توسط shahrzad.rh ستایش
  • لایک 15
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سه

 رفتم جلو و پشت پنجره و دست به جیب وایستادم، بادیگارد ها همه رو بردند بیرون که چرخیدم سمت نادر و گفتم: 
- فکر کردی کی هستی که واسه من خط و نشون میکشی؟
- هرکی باشم آدمم.
- خب آره من آدم نیستم، من شیطانم!
بعد چند لحظه ادامه دادم گفتم:
- من یک شیطانم که میتونه هرکاری بکنه، همه کاری از دستش برمیاد و الان هم...
دستم رو بردم زیر کت‌ام کلت‌ام و لمس کردم و همزمان با سریع بیرون آوردنش گفتم:

- و الان هم میشم قاتل تو!
و شلیک کردم تو پیشونی‌اش و خون پاشید به دیوار پشت سرش و افتاد زمین. سینا که براش عادی بود بلند شد گفت: 
- خب سرکار کارتون تموم شد؟
به جسدش که وسط اتاق بود خیره شدم و گفتم:
- آره، تموم شد. فقط برو کشو های کمد و میزش رو بگرد، اون دفعه دیدم چیزهایی که می‌خوام رو اونجا گذاشته!
رفت طرف میز و کمد ها، خیره بودم به جسدش ولی ذهنم...

(فلش بک به گذشته)

صداهاشون رو از پشت در اتاق کتابخونه می‌شنیدم:
- رضا دلیل این کارهایی که انجام میدی رو نمی‌فهمم. چرا نمیزاری این الماس هایی رو که پیدا کردیم و رد کنیم؟ اگر تو اجازه رو صادر کنی دیگه حله!
- نادر بفهم من جدای شغلم خودم یه دختر دارم، حاضر نیستم باهاشون این کار رو کنم خانواده هاشون و داغدار کنم.
- من این چیزا حالی‌ام نمیشه رضا تا آخر هفته اگر اجازه دادی که هیچی اگر ندادی من می‌دونم و تو!
- برای من خط و نشون نکش نادر تا آخر هفته که سهله تا یک سال دیگه هم وقت بدی من این کار رو نمیکنم اجازه رو نمیدم.
صدای کوبیده شدن به گوشم خورد، از توی چشمی در به داخل نگاه کردم، یقه  بابا رو گرفته  بود و چسبونده بود به دیوار!
از لای دندون هاش گفت:
- رضا سعی نکن که عصبی ام کنی که اگر عصبی بشم و انجام ندی بد میبینی.
بابا خنثی نگاهش کرد و گفت: واسم مهم نیست، احمق بفهم گیر میوفتی!
- به درک واسم مهم نیست. مهم اون پول‌هاست که به دستم میرسه.
بابا با تمسخر گفت:
- پول پرست شدی؟!
- آره پول پرست شدم انجام میدی یا نه؟
بابا «نه» قاطعی گفت که نادر پرتش کرد زمین ولی...ولی سر بابام خورد به لبه میز و چشماش بسته شد!
زود در رو باز کردم رفتم داخل که...

@ملکه سکوت @M.f

ویرایش شده توسط shahrzad.rh ستایش
  • لایک 14
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت چهار

زود در رو باز کردم رفتم داخل که نادر چرخید سمتم، با چشم‌های گرد شده و وحشت زده به من نگاه کرد ولی من. نگاهم به بابای مهربون ام بود، پدری که محبت هاش خالصانه بود، دلش پاک بود و گیر آدم های ناتو افتاده بود!
 نادر یه قدم برداشت که جیغ وحشتناک و گوش کر کنیی کشیدم.
اومد سمتم ولی دیر شده بود همه ریخته بودن تو اتاق صدای جیغ مامان و شنیدم خان دایی نادر رو گرفت کَت بسته برد بیرون دایی منوچهر، زندایی هما، زندایی زیبا زن خان دایی، خاله زیبا، شوهر خاله سعی میکردند مامان و آروم کنند، سینا و سپهر و شادی و آروشا هم سعی داشتند منو آروم کنند ولی نمی‌شد، هیچ جوره نمی‌شد! مگه چقدر سن داشتم؟همه اش ۱۹سالم بود

یکی از بدترین اتفاقی زندگیم واسم اتفاق افتاد! بابام و جلو چشمم کشتن و این اولین ضربه از طرف نادر برای من بود و دومیش...

(زمان حال)

با چشمای تارم که هیچوقت اجازه  ریختن بهشون نمی‌داد بهش خیره بودم گفتم: 
- به وقتش انتقام بقیه اش رو هم ازت میگیرم، جوری که اون دنیا دردش و حس کنی و جیگرت کباب بشه! همون‌جور که دل و جگیر من و کباب کردی!
یکبار پلک زدم، به حالت قبل برگشتم و رو به سینا گفتم: 
- تموم شد کارت یا نه؟
سرش رو تکون داد از اتاق رفتیم بیرون، از کارخونه هم همین، یکی از بادیگارد ها اومد سمتم گفتم: 
- بهشون گفتی تذکر دادی باید چیکار کنند؟
- بله خانم بهشون گفتم فقط منشی‌اش خیلی حرف میزد بچه ها بهش درس دادند!
سوالی نگاهش کردم گفت:
- بردنش اتاق برق ولی تا وقتی دید وا داد و قبول کرد!
سرم رو تکون دادم و گفتم: 
- خوبه حواست باشه مثل اینکه خیلی روش زیاده چهار چشمی بپایینش.
سرش رو تکون داد و سوار ماشین هامون شدیم و حرکت کردیم سمت شرکت.
پله ها رو همینجور که بالا می‌رفتیم خطاب به سینا گفتم:
-  ببین سینا رفتی خونه بهش سر بزنی حواس‌ات به مامانم باشه، اگر دیدی کلافه است نمیدونه چیکار کنه ببرش خونه‌اتون پیش زندایی و شادی، آره شاید فکر کنی دارم دستور میدم ولی نه خود شادی زنگ زد گفت به سینا بگو عمه رو بیاره، منم آخر هفته میام دیدن همه‌اشون، راستی زنگ بزن به آلون بگو حساب کتاب های ماه قبل و دربیاره گزارشش رو بده، به اون آروشا هم بگو انقدر...
وارد شرکت شدیم ولی من سرجام خشک شدم و حرف ام تو دهنم ماسید.

 

@ملکه سکوت @M.f

@rana.82

ویرایش شده توسط ملکه سکوت
  • لایک 13
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت پنجم 

#آرشاویر
(دوهفته پیش)

- حواست کجاست آرشاویر نیم ساعت هست دارم باهات حرف میزنم‌ها!
- خل انقدر حرف نزن که مجبور باشم حواسم و پرت کنم مگه مجبوری؟
- آره مجبورم قراره هفته بعد بری مأموریت.
صاف نشستم سوالی نگاهش کردم گفت: 
- بحث مأموریت میاد شما آقا میشی نه؟
اخم با جذبه ای کردم و گفتم:
- انقدر حرف نزن آرمان بگو چخبره قضیه مأموریت چیه؟
نشست رو مبل و گفت:
- من چه بدونم، دیشب از پشت در صدای سردار و سرهنگ و شنیدم...
قیافه اش توهم رفت، آروم تر گفت:
- چیزایی هم شنیدم که نگرانتم!
- آرمان میگی چخبره؟
کلافه شد- امروز بیا برو ستاد ببین چخبره من رفتم!

تند بلند شد و رفت، من این رو آدم نکنم آرشاویر نیستم، عه- عه- عه این پسره هم من رو  گذاشت تو خماری!
بلند شدم رفتم سمت اتاقم به طور فجیجی کمرم درد میکرد و مثل همیشه استراحت خوبش میکرد! آها بعدش که بیدار شدم یه سر برم ببینم این آرمان چی می‌گفت!

وارد اتاق سرهنگ شدیم احترام نظامی گذاشتیم، آزادباش دادند و اشاره کرد ما بشینیم، با بچه ها دست دادیم و نشستیم رو صندلی و سردار گفت:
- خب سرگرد متین، مأموریت جدیدی برای تو در نظر گرفتیم که میدونیم از اونجایی که تو با طرف آشنایی کامل داری فقط کار خودته!
خشک ولی سوالی نگاهش کردم، یه امید اشاره کرد، بلند شد رفت طرف پروژکتور که با دیدن عکس‌های روش شوکه شدم، گفت: 
- بله سرگرد همینجور که میبینی الناز موسوی، فرزند مرحوم سرهنگ رضا موسوی و خب چیزهایی که تا حدودی میدونیم ولی شاید شما بیشتر بدونی!
خب الان الناز موسوی ملقب به سایه یا همون شادو الان یه باند بزرگ مافیا و خلافکاری داره کشتن آدم‌ها واسش راحت تره و یکی از بی‌رحم ترین خلافکار تو این جهانه! ولی خب آدمای سرشناس دنیا که تجارت دارند و این چیزها میشناسنش!
جدیدا فهمیدیم قراره یه محموله که بارهاش ادکلن های مارک و اصل بود رو وارد ایران کنه!

به پروژکتور خیره شدم، عکس سینا و الناز با یک خط وصل بود از سینا هم به آدمای کله گنده ای که باهاشون کار میکردند ولی اصل کاری الناز بود، یا همون شادو!
خبر داشتم که داره چه کارهایی می‌کنه و دور و اطرافش چخبره، چرخیدم طرف سردار و گفتم: 
- اما سردار شما که میدو...
دستش و به معنای ساکت شو آورد بالا و گفت:
- می‌دونم ولی ازت می‌خوام این مأموریت رو بری این مأموریت مهم تر از همه مأموریت هاست، میدونستم قبلا دلت میخواست الناز ثابق رو پیدا کنی شاید با این کار و این مأموریت الناز و برگردونی!
- اون قبلا و به خواطر خودم و خودش بود ولی الان بخواطر جون اون مردم و آدم ها، و بخواطر پیشگیری از کارهاش و زمین زدنش هستش که انجام میدم!
ولی در اصل من میخواستم انتقامم و بگیرم.

@ملکه سکوت @M.f

@rana.82 @Asma,N@روژینا مرادی  @_NAJIW80_

ویرایش شده توسط ملکه سکوت
  • لایک 13
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت شش

(لندن- دوهفته بعد-۱۴۰۰/۲/۳)

به پرونده‌اش خیره بودم، پرونده ای که خیلی سخت بود و احتمال زیاد ماه ها وقت میبرد، ولی اگر من آرشاویرم که توی ۴ماه شایدم ۵ماه به زمین میزنمش!
به عکسش خیره شدم، دختری که یک زمانی برای من بود، جونش جونم بود و همه ی زندگیم بود و حاضر بودم بخواطرش هرکاری بکنم، ولی...
با یادآوری اون روز دندون‌هام رو همزمان با مشت کردن دستم محکم فشردم، اعصابم خورد میکرد به یادآوردنش هم.
تلفن روی میز زنگ خورد برداشتم که صداش پیچید: نادر مقتدر!
و بعد صدای بوق! بلاخره انتقامش و از قاتلش گرفت!
پرونده رو بستم گذاشتم رو میز، و تو فکر رفتم که چکار باید کنم، ولی وسط‌های افکارم چشمم خورد به میز، در کشو رو باز کردم و قاب عکسی که داشتم و دراوردم و خیره شدم،
یک زوج خوشبخت که آخر هفته عروسی‌اشون بود ولی... داماد وقتی فهمید عروسکش چه آدمی هستش شکست، خورد شد، به عروسکش اعتماد کامل داشت ولی تمام شواهد ها حقیقت رو نشون میداد!

(فلش بک به گذشته)
- آرشاویر؟
-جانم؟
- اگر من از زندگیت برم چه اتفاقی میوفته؟
- این حرف‌هارو نزن الناز.
- حالا تو بگو عه!
- خب... ببین نمی‌خوام مثلا بقیه بگم که فلان و بهمان، خب هیچکس از رفتن اون یکی نمرده! شاید چندماه طول بکشه تا عادت کنه شاید هم بشه یه آدم دیگه!...خب... نمیدونم ولی خب آزار دهنده است و سخته دیگه، من هم همین.
متفکر سرش رو تکون داد نگاهش کردم و گفتم: تو چی؟
گیج نگاهم کرد- من چی؟
- همین سوالی که از من پرسیدی.
- خب نظریه تو رو دارم ولی خب برای من سخت تره چون من تنها دلخوشیم بعد مامانم تویی، تنها پناهم تویی، یکی از آدم هایی هستی که واسه همیشه عاشقش شدم و نمیخوام از دستش بدم!
پیشونیش و بوسیدم و گفتم: نگران نباش خانمم من فعلا و حالا حالاها ور دل خودتم محاله ازت جدا بشم!
خندید و قفل دست‌هامون ومحکم کرد!)

پوزخند سردی نشوندم کنج لب‌ام قاب عکس و انداختم  تو کشو و بستم و بلند شدم رفتم طرف رگال اتاقم‌.
همون جور که دکمه های آستین‌ کت‌ام رو میبستم رفتم جلو آینه قدی وایستادم و خودم و برانداز کردم، پیرهن مردونه مشکی، کت شلوار مشکی، کروات مشکی، کفش کالج مشکی. مشکی رنگ زندگی و مورد علاقه مند و من باهاش زندگی هم میکنم!
توی موهام دست کشیدم و دادم بالا، سوییچ و برداشتم از جاکلیدی و رفتم پایین سوار شدم استارت زدم و حرکت کردم.
وارد شرکت شدم رو به منشی‌ که یه دختر بور و بلوند بود خشک به اینگلیسی گفتم:خانم شادو هستند؟
دختره خیره نگاهم کرد که دلم خواست... نه- نه دلت غلط کرد خواست برگرد عقب داداش
باز گفتم: خانم هواس‌اتون کجاست؟ گفتم خانم شادو هستند؟
به خودش اومد و دست پاچه گفت: آره، یعنی نه هنوز نیومدند تو راه هستند!
سرم رو تکون دادم- اوکی منتظر میمونم تا بیاد!
دستم رو کردم تو جیب‌ام و بیخیال این دختره شرکتش و دید زدم، وسط سالن واستاده  بودم داشتم زیر نگاه سنگین این دختربلونده و دوستاش هم خبر داده بود! با گوشی‌ام حرف میزدم که صدای آشنایی که داشت با یه نفر دیگه حرف میزد به گوش‌ام خورد چرخیدم سمت در که وارد شد چشمش خورد به من و با دیدنم خشک شد، من هم خشک شدم و حرف‌ام که با آرمان میزدم تو دهنم موندـ

@ملکه سکوت @M.f

@rana.82 @Asma,N@روژینا مرادی  @_NAJIW80_

ویرایش شده توسط ملکه سکوت
  • لایک 13
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هفتم
#شادو(الناز)
(فلش بک به گذشته)

پرونده ها رو رسیدگی و جمع و جور کردم زدم زیر بغلم و رو به شادی گفتم:
- نفس من دارم این‌ها رو میبرم به بابا تحویل بدم.
به شیش تا پرونده که دستم و پر کرده بودن نگاه کرد و گفت:
- مطمئنی این همه رو میتونی ببری؟
- آره بابا میتونم سخت نی بعدشم دفتر همین رو به رو هستش دیگه!
از اتاق رفتم بیرون و رو به منشی گفتم: آقای مشکات داخل هستند؟
- نه رفتن تا یه جایی و برگردند گفتند بهتون بگم اگر کاری دارید یا درخواستی دارید به من بگید که هروقت او...
حرکت کردم سمت اتاق بابا و همون جور که سرم سمت منشی بود گفتم:
- نه نیاز نیست خودم میرم اینا رو میزارم میام بیرون!
ولی قطع شدن حرفم مصادف شد با تصادف کردنم با یه نفر و باعث شد پرونده‌ها از دستم بیوفتند زمین!
زود کلافه نشستم زمین و شروع کردم جمع کردن پرونده ها، با غر غر گفتم: چرا هواستون و جمع نمیکنید مگه نمیبنید یه آدم که کلی پرونده دستش هستش سر راه‌تونه؟ همینجوری میندازید سرتون و میاید.

چند تا پرونده گرفته شد جلو چشمام پرونده رو گرفتم سرم و آوردم بالا تا اون آدمی که داشت بهم کمک میکرد پرونده ها رو جمع کرد و ببینم و لااقل تشکری کنم ازش بخواطر کمک اش، ولی حرفی که خواستم بزنم موند تو دهنم و چشمام جفت شد تو دوتا گوی تیله که رنگش از طوسی به مشکی که برق خاصی داشت تغییر کرد! نگاهم از رو چشمام روی کل صورتش چرخید، پوست سفید، چشم هایی که الان فهمیدم تیله‌ای، موهاش هم لَخت و حالت دار که چند تره از موهاش رو پیشونیش ریخته بود، بینی خوش فرم و مردانه و ته ریشی که صورتش و جذاب و مردونه نشون می‌داد!

با صدای نفس به خودم اومدم:
- الناز چی شد صدای چی بود؟
باز پرونده ها رو زدم زیر بغلم زود بلند شدم و گفتم:
- هی...هیچی، هیچی پرونده ها افتاد زمین ایشون هم کمک کردند جمع کردیم!
شادی به پسره که اشاره کرده بودم بهش نگاه کرد که با خنده دستاش و بغل کرد و گفت:
- پس با شازده برخورد کردی آره؟
با تعجب نگاهش کردم خندید اومد سمتم و گفت:
- معرفی میکنم آقای آرشاویر متین داداش عزیز من و یکجورهایی قرارع بشه مدیرعامل اینجا!
رفتم تو هنگ، یعنی... یعنی این پسره قراره بشه مدیرعامل جدید و داداش نفسِ؟

نفس خندید و گفت:
- آره دیوونه، میخواستم بهت بگم ولی یادم رفت.
دست پاچه شدم، تو تصوراتم یه کف گرگی کوبیدم تو پیشونیم، باز گند زدی دختر بلند- بلند فکر کردی!
رو به داداش‌اش که فهمیدم حالت اسمش آرشاویر هستش گفت:
- داداش جونم ایشون هم النازجون رفیق شفیق بنده است همونی که ازش کلی تعریف میکنم، و البته دختر آقای مشکات هم هستش!

داشتم از خجالت آب میشدم بخواطر حرفایی که بارش کرده بودم، تند گفتم:
- خوشوقتم از آشنایی باهاتون ببخشید من برم اینا رو بزارم داخل اتاق بابام.
بدون اینکه منتظر جواب‌اش بمونم رفتم سمت اتاق بابا در رو باز کردم تند وارد شدم در و پست سرم بستم و تکیه دادم بهش، هوف بخیر گذشت‌ها. ولی پسره چه جیگری بود خدا!
لبم رو گاز گرفتم و پس گردنی زدم و رفتم سمت میز بابا.

@ملکه سکوت  @M.f  

 

@Asma,N @rana.82 @روژینا مرادی @_NAJIW80_ @Atria

ویرایش شده توسط ملکه سکوت
  • لایک 12
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هشت
(زمان حال)
با صدای منشی و دخترهایی که پیشش بودن به خودم اومدم:
- سلام خانم خوش اومدید!
سرم و واسش تکون دادم، که فهمیدم تا وقتی من بیام زوم کرده بودند روش و سعی در مخ زنی داشتند!
پوزخندی زدم که سینا رفت جلو و باهم سلام و احوالپرسی کردند، خطاب بهش گفتم:
- تشریف بیارید داخل اتاق من!
جلوتر ازشون راه افتادم و سر راه‌ام هم یک تنه‌ای بهش زدم و وارد اتاق تمام مشکی خودم که یک طرفش دیوار شیشه ای بود و بیرون معلوم بود، شدم. اون ها هم پشت سر من وارد شدند سینا در اتاق رو بست و نشستن رو صندلی های جلوی میزم منم نشستم پشت میزم
چرخیدم سمت‌اش و گفتم:
- به آقای متین از این طرفا! پارسال دوست امسال آشنا چی‌شد که تصمیم گرفتید به یه همچین آدم رغبت‌انگیزی سر بزنید؟
«رغبت‌انگیز» کلمه‌ای بود که اون روز خودش بهم نسبت داده بود!

پوزخند زد- یکهویی تصمیم گرفتم بیام. به سینا قبلش زنگ زده بودم مگه نگفت؟
از گوشه چشم نگاهی به سینا کردم که گفت:
- خب به من چه؟ داشتی درباره مامانت حرف می‌زدی و تذکر می‌دادی اصلا نشد بگم.
به طرز نمکی این حرف و زد و جلوی خنده خشکی که داشت میومد روی لب هام رو گرفتم و سرم رو تکون دادم، سینا رو بهش کرد و گفت:
- به هر حال خوش اومدی، خب چخبرا چه می‌کنی کار و بارت چیه؟
- هیچی دیگه همونایی که پشت گوشی گفتم، تجارت و سفر و این چیزای حوصله سر بر.
با تعجب و کنایه- حوصله سر بر؟ تا اونجایی که یادمه شما عاشق این بودید که سفر کنید، تجارت کنید، سهام‌بزاربد، شریک بشید و این حرفا، حق بدید تعجب کنم الان از این حرفی که زدید!
- بلاخره بعد اینکه روز های آدم تکراری شد آدم خسته میشه دلش میخواد کارها ریسک های جدید بکنه!
سرم و تکون دادم، همچین رسمی با همدیگه حرف می‌زدیم که انگار نه انگار یک روزی جونمون برای همدیگه در می‌رفت و قرار بود بریم زیر یه سقف!

سینا گفت:
- حالا چی شد تصمیم گرفتی اومدی پیش ما؟
- خبر بهم رسید شریک سرکارخانم سرتون کلاه گذاشته و در رفته، منم خب برای انجام بیشتر کار ها اومده بودم لندن گفتم یه سر هم بیام پیشنهاد بدم باهم کار کنیم.
- نه دست شما ...
سینا پرید وسط حرف‌ام و گفت: واقعا راست میگی؟ خیلی عالی میشه پسر فعلا این دختره رو ولش کن الان سرش باد داره هیچی حالیش نیست ببین ما الان...
دیگه نشنیدم چی می‌گفت، از زور حرص دلم میخواست کلت‌ام و درمیاوردم به گلوله تو سرش خالی میکردم دلم خنک میشد پسره منو جلو این نره خر ضایع می‌کنه! من واسه تو دارم سینا خان صبرکن.

این دوتا نشستند طرح لباس و زدند، بریدند و در آخر دادند خیاطی دوختند و تن من کردند و توافق کرده شد که تا زمانی که نیازه شازده سهام دار باشه.
وقتی امضا زده شد اون دوتا همدیگه رو بغل کردند، ولی من همون جور خشک و جدی نشسته بودم سرجام، در خودکار رو بستم که دست مردونه ای جلوم دراز شد. اخم هام رفت توی همدیگه و نگاهی به دستش کردم و بعد صاحب دست، آبروی راستم رفت بالا و سوالی نگاهش کردم گفت:
- گذشته ها گذشته، چیزی جبران نمیشه پس بهتره کدورت ها رو بریزی دور و بچسبی به الان!

@ملکه سکوت @M.f

@Asma,N @rana.82 @_NAJIW80_ @روژینا مرادی @Atria 

ویرایش شده توسط ملکه سکوت
  • لایک 11
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت  نه

پوزخند زدم بلند شدم و برای اینکه ثابت کنم گذشته واسم اهمیتی نداره دست های ظریف اما قدرتمندم و که به ناخون های بلندش لاک مشکی زده بودم به سمتش دراز کردم، چشم تو چشم باهاش دست دادم، هنوز گرماش و داشت ولی من یخ بودم!
دست هامون و جدا کردیم که عذم رفتن کرد ولی یکهو سینا گفت:
- خب چه کاریه اینهمه راه بکوبی بری خونه بیا بریم خونه ما، قراره عمه رو هم بیارم پیش خودمون توهم بیا خوشحال میشه ببینتت!

سرم و به کار خودم گرم کردم ولی زیر چشمی با چشمای آتیشی نگاهش کردم که فهمید و گفت: 
- ولی خب مثل اینکه یک نفر خوش‌نداره من باشم!
سینا نگاهی به من کرد و گفت: 
- کی؟ الناز؟ الناز که نمیاد اون همیشه آخر هفته ها میاد دیدن عمه یه دوروز هم پیشش میمونه.
با صدای آروم تر گفت: بین خودمون باشه الان حسودیش شده که گفتم عمه خوشحال میشه ببینتت، دلشم میخواد بیاد خونه ما الان.
با خونسردی گفتم:

- آقای محتشم نزار تو سرت خوردش کنم بعدشم دست و پات رو که بعد راهی بیمارستان بشی!
با چشم های گرد شده نگاهم کردند که گفتم:

- اینجوری نگاهم نکنید، گوش های من خیلی قوی هستش حتی صدای راه رفتن مورچه رو هم می‌شنوه!

سرهاشون و تکون دادند، دفترم رو بستم گذاشتم تو کشو و گفتم:

- حالا به کوری چشم شما دوتا هم که شده میام ولی قبلش باید برم لباسم و عوض کنم مامان از مشکی خوشش نمیاد!
سینا مدلی نگاهم کرد که ترجیح دادم بزاره تو فکر خیال خودش باشه، اون شازده هم که نیشخند داشت عوضی رو. ولی خب به درک بزار این هم تو تصورات خودش باشه مهم نیست، کیف ام رو برداشتم و رفتیم بیرون در اتاق و قفل کردم کلید رو هم گذاشتم تو جیب‌ام و رو به اون دخترا و منشی که هنوز وایستاده بودند گفتم: 
- بی نظمی های زیادی ازتون دیدم شما پنج نفر از فردا دیگه نیاز نیست بیاید سرکار.
خواستند اعتراض کنند که تند برگشتم سمت‌شون و با اخم و جذبه همیشگی ام گفتم: هیس! ساکت حرفی بزنید با بدتر از این طرف هستید! برید خداتون و شکر کنید که فقط دارم اخراج تون میکنیم.
پوزخندی زدم و راه افتادم. در ماشین و باز کردم خواستم بشینم که سینا گفت: 
- میگم آرشاویر بیا با ما بریم.
- نه داداش باید برم خونه به نفس هم یه سری بزنم.
تا اسم نفس و آورد دلتنگی فوران کرد، درسته عوض شدم ولی نفس فرق داشت گفتم:

- نفس رو هم بیارش می‌خوام ببینمش.
سوار ماشین شدم و منتظر موندم سینا هم سوار بشه، یه ربع طول کشید تا بیاد، تا سوار شد گازش و گرفتم رفتم سمت خونه دایی.
سینا رو رسوندم خونه دایی و خودم رفتم خونه تا لباس عوض کنم. وارد خونه شدم رو به زری خانم که همسن مامان بود و خیلی دوستش داشتم گفتم:

- زری جان نیاز نیست امروز برای من غذا درست کنی دارم میرم خونه خان دایی شب هم ممکنه کمی دیر بیام نگران نشی.
 اومد جلد از آشپزخونه و گفت:
- باشه مامان جان.
لبخند کوچیکی نشست گوشه لبم و رفتم بالا.

@ملکه سکوت @M.f

@Asma,N @rana.82 @_NAJIW80_ @روژینا مرادی @Atria

ویرایش شده توسط ملکه سکوت
  • لایک 11
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

#پارت ده
جلوی آینه نگاهی به تیپم کردم نیم تنه چسبون لیمویی، کت کوتاه سفید، شلوار جذب مشکی قدنود، کفش پاشنه بلند مشکی آرایش هم که از اولش رو صورتم بود، موهای فرم  رو دورم بار نگه‌داشته بودم، کیفم برداشتم و رفتم پایین و به امید گفتم نمیخواد باهام بیاد.
سوار ماشین شدم که تصمیم گرفتم یکسری وسایل واسه مامان بگیرم برای بچه ها رو هم خودم یه روز میبرمشون با سلیقه خودشون بخرن.

- الو بله سینا؟
- کجایی تو؟ آرشاویرشون اومدن مامانت هم اومده ولی تو هنوز نیومدی!
- غر نزن شازده ریموت پارکینگ و بزن.
قطع کرد و چند لحظه بعد در بزرگ پارکینگ باز شد، پام رو روی گاز فشردم و رفتم داخل، ماشین و پارک کردم که سینا از در اومد بیرون پشت سرش هم سپهر دلقک اومد بیرون برگشتم عقب چیزهایی رو که خریده بودم رو برداشتم و پیاده شدم. در رو بستم که سپهر سوت بلند بالایی زد و گفت:
- واو الی جون شماره بدم پاره کنی چه تیپی زدی ماشاالله!
پوکر نگاهش کردم که گفت:

- ها چیه مگه دروغ میگم؟
- نه سپهر جون تو راست میگی اصن از تو راستگو تر وجود نداره!
- میدونستم خودم. واستا ببینم نکنه اومدی باز آرشاویر و مخ کنی؟
سینا تشرش زد و گفتم:
- بیخیال بچه که زدن نداره. اون آقا هم نیاز به مخ زدن نداره اصن آدم حسابش نمیکنم.
سینا:

- بیخیال این دلقک، این چیه دستت؟

- هیچی واسه مامان یه چیزایی گرفتم بقیه هم خودم میبرمشون با سلیقه خودشون بخرند، بلاخره خیلی وقته ندیدمشون.
با تعجب نگاهم کردند که سوالی نگاه کردم سپهر گفت:
- الان مطمئنی تو همون النازی که بهش میگن سایه یا همون شادو؟
- آقا سپهر اون زندگی شخصی و شغلی بنده هستش که اون مدلیه، من دارم برای خودم و شغلم و چیزایی که تو فکرم هستش زندگی میکنم و زنده ام، بحث فامیل دیگه جداست.
سپهر سقلمه ای به سینا زد و گفت:
- دیگه با این تحفه نگرد زیادی عاقله دیگه!

چپ- چپ با نگاه سگی نگاهش کردم که سرفه ای کرد و تند گفت:
- به نظرم بریم داخل بهتره دیگه اونا رو هم منتظر نزاریم من رفتم بیاین شماها هم.
و خودش زودتر راه افتاد و فرار کرد، خطاب به سینا گفتم:
- این و زودتر زنش بدید بلکه دست از این مسخره بازی هاش برداره.
- اتفاقا مامان داره واسش لقمه میگیره ولی خودش قبول نمیکنه.
سرم رو با تأسف تکون دادم سینا در رو باز کرد و جلو تر رفت داخل.

@ملکه سکوت @M.f

 

 

ویرایش شده توسط ملکه سکوت
  • لایک 6
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت یازده
من هم پشت سرش رفتم داخل و رفتیم سمت سالن مهمان، ولی نرسیده به در صدای دوییدن شنیدم و بعد چهره و قد و بالای نفس جلوم نقش بست، سر جام خشک شدم و اون هم رو به روم وایستاده بود با چشمای پر شده نگاهم میکرد، بند پاکت از دستم ول شد و افتاد زمین با لبخندی که روی لبم نقش بست بغضم و قورت دادم و دست‌هام رو باز کردم دوییدم سمتم و به لحظه نکشید که تو آغوشم بود، محکم همدیگه رو بغل کرده بودیم، ولی نفس رو می‌فهمیدم. اون میترسید که همه چی خواب باشه و من فقط رویاش باشم، لبخندی زدم و آروم دم گوشش گفتم:
- نترس، من رویا نیستم واقعیتم، من و تو، الان اینجا توی بغل همدیگه هستیم خواهری.
بغض شکست و های- های گریه رو سر داد و این... نقطه ضعف من بود!
دستم و پشتش بالا پایین کردم و گفتم:
- هیس. گریه نکن عزیزم آروم باش.

- خیلی نامردی الناز، خیلی. چطور دلت اومد من و تنها بزاری بری؟
نمی‌تونستم بگم شرمنده ام چون نبودم! گفتم:
- مجبور بودم خواهری، مجبور بودم!
- خب چرا نمیگی به چه دلیل مجبور بودی؟
- یعنی... یعنی نمیدونی چرا و به چه دلیل؟
- نه فقط بهم گفتند خودش اینجور زندگی رو دوست داره ماهم نصیحتش کردیم زیاد ولی حرف گوش نداده و از این حرفا.
- پس همینا رو بدونی بهتره.

نیشگونم گرفت که لبم و گاز گرفتم و گفتم: چته دیوونه چرا اینجوری می‌کنی؟
- چون دوست دارم توهم حق اعتراض نداری!
چه پررو شده البته از داداشش یاد گرفته، گفتم:

- خب حالا بیا بریم بقیه رو منتظر نذاریم.
خودم جلو راه افتادم، رسیدم سالن همه بلند شدن رفتم طرفشون دست دادم و وسایل و دادم مامان تشکر کرد و پیشونی‌اش و بوسیدم نشستم کنارش، دایی منوچهر برگشت سمتم و گفت:

- خب دایی جون چخبر؟ کار و بار زندگی؟
- هیچی دیگه دایی جون هستیم میگذرونیم با همه بدی و خوبی هاش.
- خداروشکر خوبه.

لبخند محو و خشکی زدم نگاهم و چرخوندم که با نگاه آرشاویر تلاقی کرد، همون فیس صبحش بود ولی تیپ اسپرت تمام مشکی زده بود، پوزخندی زدم و نگاهم و دادم به نفس که با استرس و اضطراب نگاهش بین من و آرشاویر می‌چرخید، چشمکی بهش زدم و اشاره کردم بیاد کنارم لبخند ذوق زده ای زد و اومد کنارم نشست پرتقال برداشتم و شروع کردم به پوست کندن و گفتم: خب تعریف کن از خودت چخبر چیکارا می‌کنی؟

- ارشد عمران قبول شدم دارم میخونم، شرکت هم که خداروشکر سر پاست و همه کار می‌کنند فقط بعد اینهمه سال یک روز وقت بزار بیا ایران تمام حساب کتاب ها رو انجام بده حس میکنم یکسری چیزها با همدیگه نمیخونه دیگه نفرستیم تا اینجا بیای اونجا یکسری سر هم بزن به ما!
آروم خندیدم و گفتم:
- چشم بزار یکی دوماه کارهام و راست و ریست کنم میام اونجا به کارها هم میرسم.
دستش و انداخت دور گردنم و محکم گونه‌ام رو بوسید.

@ملکه سکوت @M.f

ویرایش شده توسط ملکه سکوت
  • لایک 7
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت دوازده

شادی دست من و نفس و گرفت و با آروشا برد اتاق خودش، برعکس من که فقط مشکی رو میشناسم این دختر عاشق چیزهای رنگی- رنگی بود و خب یکجورایی دلم رو میزد!
نشستم رو مبل تکی اتاقش و گفتم:
- خب شادی خانم چخبرا چیکارا میکنی؟ تو چی آروشا؟
شادی:

- من که هیچی با نقاشی کردن سرو کله می‌زنم (به گوشه اتاقش که دوتا بوم و چند تا رنگ سطلی و... داشت اشاره کرد) یا میشینم آهنگ گوش میدم، یا زنگ میزنم به این سپهر دلقک و سرکار میذارمش.
آروشا- منم که خودت خبر داری از همه چی!
سرم رو تکون دادم و گفتم:
- اوهوم آره. نمیخوای بهش جواب بدی؟ منتظرته!

- چرا جواب میدم ولی جوابم منفیه چون پسری که من می‌خوام نیست نمی‌خوام غرورش و فدای عشقش کنه، میفهمی که چی میگم؟
- میفهمم چی میگی، تصمیم خوبی گرفتی، دیگه هم به کسی زود دل نبند بعداً ها جیگرت و میسوزونه!
چشم‌هاش رو به نشونه تأیید باز و بسته کرد، آروم و ساکت بودیم دخترا تو فکر بودند، هوس کردم اذیتشون کنم یکهو روبه نفس گفتم:
- تو نمیخوای شوهر کنی؟ میمونی رو دست داداشت میترشی ها!
از جا پریدن و نفس با ترس گفت: خدا نکشتت دیوونه قلبم اومد تو دهنم، نخیر واسه چی بخواد منو شوهر بده؟ مگه از سر راه گیر آورده منو؟ بعدشم تو خودت هروقت ازدواج کردی بیا با من حرف از ازدواج بزن.
- تو دیگه شروع نکن نفس!

- تا کی میخوای به این کارهات ادامه بدی الناز؟ من از همه چی خبر دارم می‌دونم
به آینده فکر کردی؟ به اون بچه های که در آینده قراره به دنیا بیاد. الناز اون گذشته بود همه چی تموم شد رفت واسه چی داری انتقام گذشته رو میگیری؟
به تخت خیره شدم و گفتم:

- انتقام هرچیزی که سوزوندتم، داغ داشتنش و به دلم گذاشت. از آدمش که اصلی بود انتقام گرفتم، مونده آدم اصلیش که اگه پیداش کنم یک دقیقه هم زنده اش نمیزارم چون باعث و بانی تمام عذاب های من اون بود!
آروشا:

- مطمئنی کاری که در پیش گرفتی درسته؟
- تا اینجا که درست بوده، بقیه رو نمیدونم.
نفس:

- پس مواظب خودت باش نزار بلایی سرت بیاد وگرنه دق می‌کنه!
گنگ نگاهش کردم- دق می‌کنه! کی؟
پوکر نگاهم کرد گفت:

- کی بجز مامانت برات دق می‌کنه؟ نکنه فکر کردی من دق میکنم از نبودت؟

@ملکه سکوت @M.f

ویرایش شده توسط ملکه سکوت
  • لایک 7
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سیزده


خندیدم و دیوونه ای نثارش کردم، یکهو شادی گفت:

- الی میای یکی از طرح هام بشی؟
با تعجب، چشمای گرد شده نگاهش کردم گفت:
- کوفته چشم‌هاش و باز واسه من این شکلی کرد! طرح من میشی یا نه؟


سکوت کردم که گفت:

- اصلا صبرکن من برم طرح‌هام رو که تو دفتر کشیدم رو بیارم هر کدوم و که دلت خواست انتخاب کن بشین اینجا رو این صندلی من میکِشم تورو!
رفت طرف کمد گوشه اتاقش درش و باز کرد کلی نقاشی و طرح و چیزای دیگه مربوط به نقاشی که ازش سر درنمیاوردم تو اون کمد بزرگ بود، یه دفتر صورتی برداشت آورد اومد سمتم گذاشت تو بغلم و گفت:
- خب حالا بیا ببین کدوم خوبه.


شروع کردم به ورق زدن، از بچگی نقاشی‌هاش قشنگ و عالی بود برای همین علاقه اش به نقاشی رفت هنرستان و الانم دانشگاه داره همزمان گرافیک و نقاشی میخونه.
از یک مدل خوشم اومد نشونش دادم و گفت:
- خداوکیلی سلیقه ات تو حلقم این یکی از بهترین طرح‌هام هستش، این بدن و روی بوم میکشم بعدشم رسید به نوبت اون سرت میگم بیای پیشم بکشم اوکی؟


سرم رو تکون دادم که در اتاق باز شد سینا و سپهر و آرشاویر اومدن داخل و سپهر گفت:
- لیدی های محترم لطف کنید بلند بشید حاضر بشید می‌خوایم بریم دور دور!
- من نمیام شماها می‌خواید برید خوش‌بگذرونید.
- عه الناز بس کن دیگه الان چهار- پنج ساله با ما هیچ‌جا نمیای!
شده بود مثل یک پسربچه پنج ساله تخس، خنده ای که داشت میومد روی لب‌هام جمع کردم که تبدیل شد به یک پوزخند و گفتم: از دست تو، باشه میام.


پرید بالا و گفت: آخ جون بلاخره النازی راضی شد!
ابروی راستم رفت بالا و بقیه خندیدن گفتم:
- آروم هم باشی میفهمیم به خدا، تو مطمئنی دختر نیستی؟ اینهمه شور و شوق از کجا میاد؟
پوکر فیس نگاهم کرد شکلکی درآورد و گفت:
- دلت هم بخواد ایش.
سرش و برگردوند و رفت بیرون از اتاق!
به سینا نگاه کردم گفتم: این و از کجا پیداش کردید؟ بچه سر راهی نیست آیا؟
خندیدن و آرشاویر پوزخند زد، سینا گفت:
- نه بابا، همیشه شیطنت داره ولی هروقت تورو میبینه اینجوری می‌کنه.


تا اومدم حرف بزنم صداش از توی حیاط اومد:
- کجا موندید شماها بیاید بریم دیگه.
شادی گفت: بیاید بریم بعدا حرف می‌زنیم درباره این دیوانه، یکم دیگه دیرتر بریم خودش میاد ما رو می‌بره!
سر تکون دادم و بلند شدیم رفتیم طرف در سینا داشت میرفت بیرون که آرشاویر از پشت یقه‌اش و گرفت آورد عقب گفت: اوی پسره صبر کن اول خانم‌ها برن بیرون.


سینا چپ چپ نگاهش کرد، هیچ عکس‌العملی تو صورتم و حرکت ایجاد نشد، رو به آروشا که اولین نفر وایستاده بود گفت:-- این بی فرهنگه، بفرمایید شما.
دستش و سمت بیرون دراز کرد یعنی بفرمایید آروشا هم مثل خری که بهش تیتاپ دادن خرذوق شد و رفت بیرون آرشاویر دستش و آورد کنارش نفس و شادی که می‌رفتند بیرون چپ چپ نگاهش کردند منم با همون پوزخندم دست ب جیب رفتم بیرون و اون دوتا هم پشت سرم اومدند، کیف هامون و گرفتیم و رفتیم بیرون سینا گفت:
- خب الان با کدوم ماشین بریم؟
- شیش نفریم و هیچکدوم از ماشین ها ظرفیت شیش نفر رو نداره من با ماشین خودم میام شماها هم با ماشین یکی از این سه‌تا دنبالم بیاید.
قبل از اینکه صدای اعتراض دخترا رو بشنوم تند رفتم سمت ماشینم دزدگیر رو زدم در ماشین و باز کردم نگاهم چرخید سمت بچه ها رفته بودن سمت ماشین آرشاویر ولی...


آرشاویر داشت به آروشا تعارف میکرد که جلو بشینه آروشا هم با ذوق نگاهش کرد، مثل یک جنتلمن در رو برای لیدی‌اش براش باز کرد و آروشا نشست، در رو بست سنگینی نگاهی رو حس کردم ولی پیدا نکردم، چشمام چرخید خورد به سینا اخم کمی رو صورتش بود و داشت به آروشا و آرشاویرنگاه میکرد و سنگینی نگاهم و حس کرد و نگاهم کرد لبخند تلخی زدم و نشستم تو ماشین در رو محکم بستم استارت زدم، به محض اینکه در پارکینگ باز شد پام رو روی گاز فشار دادم همزمان که چرخ های ماشین صدای گوش خراشی ایجاد کرد از جا کنده شد.


آرنج دست چپم لبه‌ی پنجره بود ودستمم جلو دهنم بود، اخم هام گره کور شده بود. نگاهم  خورد به آینه و ماشینش که پشت سرم بود. آروشا چرخیده بود سمت آرشاویر و می‌خندید آرشاویر هم همین ولی دیدم نفس که عقب و وسط نشسته بود اخم هاش توی همدیگه است، دوباره نگاهم رفت سمت اون دوتا عوضی فرمون و توی مشت‌ام فشار دادم چشم‌هام تار شد به رو به رو نگاه کردم و پام رو بیشتر فشار دادم دلم می‌خواست کلت‌ام و دربیارم یک تیر حروم مغز آروشا و آرشاویر کنم دوباره نگاهم چرخید سمت‌شون ولی آرشاویر اخم کمرنگی کرده بود و می‌خندید مرتیکه عوضی، صدای بوق بلندی شنیدم نگاهم و دادم رو به رو که دیدم یک کامیون جلوم هستش سریع فرمون و چرخوندم ولی شانس خوشگلم یاری نکرد و رفتم دیوار، با صورت رفتم تو فرمون چشم‌هام بسته شد و اشک‌های لعنتی‌ام ریختند.

@ملکه سکوت @M.f

ویرایش شده توسط ملکه سکوت
  • لایک 7
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت چهارده

(فلش‌بک گذشته)
پای کامپیوتر بودم و داشتم روی پایان نامه ام کار میکردم که در اتاق زده شد و مامان اومد داخل گفت: الناز حاضر شو آرشاویر زنگ زد گفت داره میاد دنبالت با بچه ها برید بیرون.
- پس چرا به خودم زنگ نزد بگه؟
- سرکار خانم گوشی‌تون و سایلنت کردید بخواطر اینکه تمرکز داشته باشید اون بنده خدا هم ده بار بهت زنگ زده دیده جواب نمیدی نگران شده زنگ زد به من!
نیشم و باز کردم و نمایشی سرم رو خاروندم خندید و گفت:

- کوفت حاضر شو الان میاد دنبالت بدو.


چشمی گفتم و رفت بیرون، سیو کردم و بلند شدم و گوشیم و از سایلنت دراوردم، دست و صورتم و شستم خشک کردم تصمیم گرفتم تیپ مشکی آبی بزنم رفتم سمت کمد در رو باز کردم، تونیک آبی کاربنی ام که تا رون‌پام بود، مانتوی جلو باز بلند مشکلی و شلوار جذب تا بالای مچ و شال بلند سه متری آبی کاربنی از توی کمد آوردم بیرون و تونیک و شلوار و مانتوام رو پوشیدم موهام و آبشاری بالای سرم محکم بستم و شال‌ام و سرم کردم و طبق معمول هم موهام رو نریختم تو صورتم و حجاب خوشگلی داشتم هم آرایش نکردم جز یک رژ‌لب بیست‌چهار ساعته صورتی کیف دستی‌ مشکی‌ام و گرفتم هرچیزی که نیاز داشتم و گذاشتم داخلش که گوشیم زنگ زد از روی میز برداشتمش که نیشم باز شد عکس دوتاییمون روی صفحه معلوم بود دایره سبز و کشیدم و گذاشتم دم گوشم:

- جانم آرشاویر؟
- چه عجب خانم نمیای؟
- عه اومدی! منم الان میام.
قطع کردم رفتم پایین کفش پاشنه بلند مشکی‌ام و پام کردم از مامان خدافظی کردم و رفتم بیرون. به ماشینش تیکه داده بود و سرش توی گوشی‌اش بود با صدای بسته شدن در سرش و آورد بالا و لبخند قشنگی نشست رو لب‌هاش گوشی رو گذاشت تو جیبش، رفتم جلوش و گفتم:

- سلام خیلی منتظر موندی؟


- نه ولی اگرم منتظر میموندم چون تویی مهم نبود و بیشتر از این ها صبر میکردم.


خندیدم، سرم و تو دست‌هاش گرفت و رو پیشونی‌ام مُهر زد، رفت عقب و چرخید جنتلمنانه برام در رو باز کرد با احتیاط به کوچه نگاه کردم، رو پنجه پام بلند شدم تا رسیدم بهش تند گونه اش رو بوسیدم  و نشستم تو ماشین خندید سمتم دولا شد و بوسیدم رفت عقب در رو بست ماشین و دور زد و سوار شد چرخیدم سمتش و گفتم:
- قول بده برای هیچکس جز من این کار رو نکنی!
انگشت کوچیکم و گرفتم سمتش، انگشت کوچیکش و قفل انگشتم کرد و گفت: قول شرف میدم که همه این کارهایی که برات میکنم و برای هیچ احدوالناسی انجام ندم و مختص به خودته فقط!


لبخند شیرینی زدم دستم و بوسید استارت زد و راه افتادیم گفتم:

- حالا کجا داریم میریم؟
- کجا دلت میخواد بریم؟
- اول بریم شهربازی بعد بریم بستنی بخوریم.
گوشی‌اش و درآورد از جیبش و داد به من و گفت:

- زنگ بزن به سینا بگو میریم شهربازی.
سرم و تکون دادم گوشی اش و گرفتم رمزش و که میدونستم رو زدم و شماره سینا رو گرفتم، بعد چهار بوق جواب داد: جانم داداش؟ بلاخره اون زنت رخصت داد بیاد یا نه؟


- کوفت بی‌تربیت دلت هم بخواد ما میریم شهربازی(‌....) شماهم میاید، همین که گفتم خدافظ.
گوشی رو قطع کردم و دادم بهش، خندید و گذاشت تو جیبش. دستم رو بردم جلو و موزیک و پلی کردم (رویای من - فرزاد فرخ) همراه آهنگ میخوندم و کلی دیوونه بازی درآوردم آرشاویر هم هیچی نمی‌گفت یا می‌خندید و رانندگی میکرد یا با لذت نگاهم میکرد.


رسیدیم شهربازی و پیاده شدیم آرشاویر در رو قفل کرد و دزدگیرش و هم زد، دستم و گرفت و رفتیم سمت بچه ها که جلو در وایستاده بودن با دیدن نفس سرم چرخید سمت آرشاویر که زود گفت:

- کلاس داشت من که اومده بودم دنبالت تا می‌رفتیم ورمیداشتمش دیر میشد برای همین سینا و بچه ها رفتن دنبالش.


مثل همیشه زود فهمیده بود سرم و تکون دادم رسیدیم به بچه ها باهاشون دست دادیم، بلیط خریدیم و رفتیم داخل. هرچی که دلم خواست سوار شدم آرشاویر که دستم و محکم داشت و یک لحظه هم ول نمی‌کرد مخالفت نمی‌کرد و همراه میشد البته سپهر هم همین، ولی بقیه غر- غر میکردن بعد کلی وسیله سوار شدن رفتیم کافه رفیق سپهر ولی انگار نبود رفته بود جایی، نشستیم گارسون اومد و سفارش گرفت من و آرشاویر و نفس شیک شکلاتی با کیک شکلاتی با مغز گردو سفارش دادیم و بقیه نسکافه سفارش دادن، ی چیزی این وسط عجیب بود و داشت اذیتم میکرد، اینکه چرا آروشا انقدر آروم شد یکهو، قبل اینکه ما برسیم به بچه ها داشت می‌خندید و خوب بود ولی وقتی ما رسیدیم آروم و سر به زیر شد زیاد هم جنب و جوش نداشت مثل قبل برای شهربازی، یک وقتایی هم توی شهربازی نگاهم میرفت روش و می‌دیدم نگاهش روی آرشاویر هستش و یک‌جوری نگاهش میکرد که خوشم نیومد، الان هم سرش پایین بود و داشت با انگشت هاش بازی میکرد و یکی در میون به آرشاویر نگاه میکرد، و خب راستش حس بدی بهم دست داد هم از رفتارش و نگاه‌هاش هم از شکی که به آروشا کردم. پریشون بودم و سرگردون.

به احتمال زیاد آرشاویر هم فهمید چون پرسید:

- چی شدی الناز؟ چرا مثل مرغ پر کنده ای؟


زل زدم تو صورتش گفتم:

- هیچی نشده فقط یکم دلشوره و حس بدی دارم وگرنه چیزی نیست خوبم من.
سرش و تکون داد و دست یخ زده ام و گرفت تو دستش و سرگرم حرف زدن با بچه ها شد.

@ملکه سکوت @M.f

ویرایش شده توسط ملکه سکوت
  • لایک 7
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت پانزده
(آینده)
با صدای در زدن و داد و بیداد به خودم اومدم، سرم و آوردم بالا و رفتم عقب که دیدم شیشه خورده و دخترا جلو ماشین وایستادن با دیدن من جیغ کشیدن صدای ضربه زدن به شیشه رو شنیدم در رو باز کردم خواستم پیاده بشم  که دیدم نمیتونم پای راستم رو در بیارم و درد بدی پیچید توش دلم میخواست جیغ بکشم ولی فقط به گاز گرفتن لبم و فشار دادن مشتم بسنده کردم.

صدای سپهر و شنیدم: الناز پس چرا پیاده نمیشی؟ ماشینت دود کرده داره ازش بنزین می‌ره الان آتیش میگیره پیاده شو.


بقیه هم هی میگفتن پیاده شو چرا پیاده نمیشی و از این حرفای رو مخ، که آخر سر داد زدم: لعنتیا پام گیر کرده نمی‌تونم دربیارمش خب!
آرشاویر که فقط من این حالت نگاهش و میدونستم میتونستم حس کنم که نگرانه دویید سمت ماشینش درد داشت امونم و میبرید، سینا سرم و بوسید و گفت:

- نگران نباش آبجی کوچیکه پات و درمیاریم.


- سینا. من الان حال ندارم. دارم از درد میمیرم و دم نمیزنم. اگر بیهوش شدم به مامانم چیزی نگیدو نمیخوام نگرانش کنم. من و نبرید بیمارستان ببرید خونه دکتر و هم بگید بیاد!
- باشه اوکی ولی نخواه که ببریمت خونه حالت خوب نی پیشونی ات و پات شکسته و لبت هم جر رفته خون ریزی داری باید بری بیمارستان نمیتونم بزارم ببریمت خونه‌.
خواستم اعتراض کنم ولی نشد چون چشم هام سیاهی رفت و پرت شدم توی دنیای دیگه.
با پیچیدن درد شدیدی توی سرم و تیری که پام کشید ناله بلندی کردم و چشم‌هام رو باز کردم صدای نفس رو شنیدم و بعد تصویرش رو بالای سرم:

- بهوش اومدی الناز؟ آخه فدات‌بشم من تو که ما رو دق دادی خوبی درد نداری؟
- س... سرم درد میکنه پام تیر میکشه... من کجام نفس؟


- اشکال نداره دکتر گفت سر دردت عادیه پات هم بخواط عمله، بیمارستانیم پریروز رسوندیمت بیمارستان و رفتی اتاق عمل الان دو روزه که خوابی البته بلند میشدی ناله میکردی از درد ولی بهت مسکن میزدن باز میخوابیدی!


- پس... پس چرا من هیچی یادم نمیاد؟
شونه انداخت بالا که یادم افتاد به مامانم تند گفتم: مامانم چی شد نفس بهش که نگفتید؟
لبخند کوچیکی زد و گفت:
- نه نگفتیم، اگر هم می‌خواستیم بگیم آرشاویر نمیذاشت!


سوالی نگاهش کردم گفت: خب از اونجایی که آرشاویر و سینا تو رو بیشتر از همه می‌شناسند و می‌دونند حرفی رو که میزنی باید گوش داد میگم، البته بین خودمون بمونه شادی چند بار خواست بره به خاله بگه ولی خب یا آرشاویر یا سینا نذاشتن سینا می‌گفت برای خاله اینجور خبرها بده بهش شوک وارد بشه حالش بد میشه و راهی بیمارستان میشه، راست میگه؟ هنوزم مثل اون موقع ها؟


سرم و تکون دادم و گفتم:

- آره هنوزم مثل اون موقع ها نباید خبر بد بهش بدیم تا الان هر اتفاقی افتاده یا بین من و سینا و سپهر هستش یا به دایی ها هم میگیم تا خبردار باشند.
- میگم الناز؟
- هوم؟
- چی شد که تصادف کردی مگه حواست نبود؟
بهش اعتماد داشتم اصلا صندوقچه رازهای من بود برای همین بهش گفتم، حرفم که تموم شد گفت:

- الناز تو مطمئنی که هنوز عاشق آرشاویر نیستی؟


- آره می‌دونم که نیستم، نمیدونم اسمش چیه ولی اگر اسمش حسودیه که آره من حسودم، اگر اسمش مالکیت هستش که آره من هنوزم احساس مالکیت دارم روش بعد سالها حتی اگر اون احساس اصلی رو نداشته باشم، شایدم بخواطر اون قولی هستش که اون روز به من داد و الان زده زیرش؛ ولی می‌دونم عشق و عاشقی درکار نیست.


دولا شد سمتم و پیشونیم و بوسید گفت:
- حالا الان خودت رو اذیت نکن و بهش فکر نکن استراحت کن چهار ساعت دیگه وقت ملاقاته بچه ها میان دیدنت.
چشم هام و بستم خوابم برد.

@ملکه سکوت @M.f

ویرایش شده توسط ملکه سکوت
  • لایک 7
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت شانزده

با کمک سپهر سعی کردم صاف بشینم، بالشت رو گذاشت پشتم و تکیه دادم بهش، رو به زندایی هما گفتم:

- زندایی مامان که چیزی نفهمید؟

زندایی تا دهنش و باز کرد حرف بزنه سپهر زد کانال دیوونه بازیش و گفت:

- نه بابا نفهمید تو چرا انقد نگرانی؟ از تو بعیده ها!

- من فقط مامان و دارم چیزیش بشه دق میکنم دووم نمیارم!

شادی:

- اوه عجب بابا الناز خانم واقعا خودتی؟

- بحث کار با خانواده جداست، اگر میخواستم کارم با خانواده یکی کنم که از پیش مامان نمی‌رفتم و دو- سه هفته در میون به مامان و شماها سر میزدم!

نفس با شوخی گفت:

- تو کی انقد بزرگ شدی که به این چیزا فکر کنی؟

- بنده بزرگ بودم چشم بصیرت نداشتی که ببینی.

- آی زبون دراز.

- پس چی فکر کردی؟ فکر کردی میزارم همینجوری ازت کم بیارم؟ زهی رویای خیال باطل عزیزم.
سپهر:

- سیس ماست!
با اینکه آروم گفت ولی هم من هم بقیه شنیدن پوکر خیره شدم بهش و بقیه از خنده ترکیدن خودش هم نیش‌اش و شل شد، در اتاق باز شد و دکتر نیکل وارد اتاق شد و گفت:
- به به چه جمع خندونی همیشه به خنده، خب دخترکوچولوی ما چطوره؟
با دلخوری و اعتراض گفتم:
- دکتر! دخترکوچولو رو دیگه از کجا آوردید؟ من اصلا کجام به کوچولو بودن میخوره؟
همون‌جوری که داشت چکاپ‌ام میکرد گفت:
- والا همه جات دختره‌ی نازک نارنجی، انقدر که آه و ناله کردی سر همه پرستارا درد گرفته!
با اعتراض «دکتر» گفتم که گفت: خب حالا حرص نخور انقدر برات خوب نیست.
- آخه مگه شما میزارید، من کی مرخص میشم؟
- ایشالله دو یا سه روز دیگه!
- وای نه باید دو سه روز دیگه تحمل کنم فضای داغون بیمارستان و؟!
سرش و تکون داد و اخم‌هام رفت تو همدیگه که خاله گفت: اخمالو نشو حالا زود میگذره.
خیره شدم به رو تختی سفید «امیدوارم» زمزمه کردم.

@ملکه سکوت @M.f

ویرایش شده توسط ملکه سکوت
  • لایک 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هفده

وارد اتاق جلسه شدم که همه وایستادند. دنیل، وکیل و نماینده شرکت پارس ک زیادی حس خوشمزگی میکرد گفت:

- خدابدنده خانم مشکات می‌گفتید ولیچر می‌آوردیم خدمتتون!

با خونسردی و لحن سردم گفتم:

- هنوز اونقدرا هم ضعیف نشدم که بخوام با ولیچر راه برم! با همین عصا هم میتونم.

ابروش رو انداخت بالا و گفت:

- بله درسته ولی خب در هر حالت مساعد بودن حالتون اهمیت داره.

- متشکرم نیاز نیست نگران حال من باشید.

جو متشنج بود چون لحنش خشن بود و لحنم آروم و ریلکس، سینا تند گفت: خب دوستان بیخیال شادو بیا بشین روصندلی.

رفتم طرف میزم و نشستم پشت صندلی سینااولین نفر سمت راست آرشاویر هم سمت چپم اولین نفر نشسته بود، مرینت نماینده شرکت رزین که نگاهش به آرشاویر بود گفت:

- خانم شادو عضو جدیدمون و معرفی نمیکنید؟

آرشاویر پوزخند زد و مشت‌اش رو فشرد مرینت و نگاه کردم ک چشماش گرد شد میتونستم بفهمم چرا، بخواطر تیز نگاه کردن من بود، گفتم:

- خب معرفی میکنم، آقای آرشاویرمتین شریک جدید و ...

برای اولین بار مردد بودم بگم یا نه، به سینا نگاه کردم که سرش تو گوشیش بود ولی دیدم که لبهاش رو داشت روی همدیگه می‌فشرد از زیر میز به پاش زدم که عکس العملی نشون نداد برای همین به آرشاویر نگاه کردم لبخند کجی زد و سرش رو تکون داد، گوشه لبم رو گاز گرفتم و رو به چشمای کنجکاو بقیه گفتم: همونجور که گفتم آقای متین شریک جدید و رفیق چندسالهٔ من هستن!

چشمای سینا و آرشاویر گرد شد و با ناباوری نگاهم کردن ! خب چیه مگه؟ دور از انتظارشون بود؟ میخواستن و توقع داشتن چی بگم؟

اخم های آرشاویر رفت توی همدیگه و مشتش رو فشارد داد!

مرینت گفت:

- خیلی هم عالی خوشوقتم از آشناییتون آقای متین.

لبخند خیلی کمرنگ زد و سرش و تکون داد و چپ چپ نگاهم کرد دستام رو توی هم قفل کردم و گفتم:

- خب دوستان ازتون خواستم بیاید اینجا تا درباره مسائل شرکت ما و قول و قرار هایی که گذاشته شده حرف بزنیم، خب شرکت ما شرکتی هستش که تو این سالهای اخیر کارهای درخشان و موفقیت آمیز زیادی داشته که خب به داشتن همچین شرکت و کارمندهای وظیفه شناس و درستی اعتماد کردم و سپردم دستشون ولی خب یک اشتباه موجب پشیمونی میشه اما خب نه برای من! نه برای منی که کارهای زیادی برای سر و پا کردن این شرکت کردم، درسته من تا اعماق چاله فرورفته بودم ولی خب دست آخر به آقای متین زنگ زدم و ایشون باعث نجات شرکت شدن.

آرشاویر:

- این چه حرفیه به شما کمک نکنم به کی کمک کنم؟!

چه خوب بلده نقش بازی کنه ، لبخند تشکر آمیز کوچیکی زدم و گفتم:

- بنابر تصمیماتی که قبلاً گرفته شده و خبر دارید قرار بود ما برای آقای مقتدریکسری کار انجام بدیم ولی خب خبر رسید که ایشون به قتل رسیدند.

همه هین کشیدن و پچ پچ ها شروع شد گلوم رو صاف کردم که سکوت شد و گفتم: برای همین قرار شد تمرکزمون رو برای کارها و قرارداد های بعدیمون بزاریم و برسیم بهشون و ...

صحبت های لازمه رو بهشون گفتم که تقریبا قراره چه کارهایی رو انجام بدیم.

@ملکه سکوت @M.f

ویرایش شده توسط ملکه سکوت
  • لایک 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هجدهم

 

از اتاق کنفرانس رفتیم بیرون بقیه هم خداحافظی کردن و رفتند، وارد اتاق من شدیم که گوشی آرشاویر زنگ خورد از جیبش درآورد و به صفحه اش خیره شد سینا هم فضولیش گل کرد، ابروهای جفتشون رفت بالا و سینا گفت:

- این چرا به تو زنگ میزنه؟

آرشاویر:

- چمیدونم یک زره بهش رو دادم فکر کرده خبرهایی هستش!

- میخوای بده به من جواب بدم؟

- نه خودم جوابش و میدم ببینم چی میگه.

نشستم پشت میز و سرم و کردم توی پرونده ها ولی تمام حواسم پیش اون دوتا بود، آرشاویر گوشیش و جواب داد:

- بله؟

- .........

- خوبم، نه شرکتم پیش الناز.

- .........

- این یک مورد هم به خودم مربوطه خب برای چی زنگ زدی؟

- .........

- کجایی چیکار کردی مگه؟

- .........

- باشه باشه الان میام تو همونجا بمون.

قطع کرد و گذاشت جیبش دم گوش سینا یک چیزی گفت و بدون توجه به قیافه شاکی من از اتاق زد بیرون به سینا نگاه کردم اخم‌هاش توی همدیگه بود و به زمین نگاه میکرد، چخبره اینجا؟ مگه چی شده که اون اونجوری رفت و این حالش اینجوری شده؟ 

- سینا چخبره؟ این چرا اینجوری رفت؟ کی بود زنگ زد؟

سینا انگار به خودش اومده باشه گُنگ سرش و آورد بالا و گفت: جانم الناز؟

اخم هام رفت توی همدیگه و گفتم:

- سینا حواست کجاست؟ میگم چی شده که آرشاویر اونجوری وسط روز شرکت و ول کرد رفت؟

- هیچی بیخیال مهم نیست، من میرم کافی شاپ قهوه بگیرم.

بدون اینکه اجازه بده من حرفی بزنم رفت بیرون!

وا اینا چشونه چرا اینجوری می‌کنند؟ بیخیال ولش کن به من مربوط نیست مشکلات بقیه، سرگرم پرونده ها شدم.

@ملکه سکوت @M.f

  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت نوزدهم

با محکم کوبیده شدن میز به خودم اومدم و شیش متر پریدم بالا با دیدن آدمی که کوبید اخمام رفت توی همدیگه با کمال پررویی اومد جلو میز و دور زد و سمت چپم نشست روی میز با خنده گفت: حواس مواست کجاست خانم؟ نیم ساعته دارم صدات میکنم ولی جواب نمیدی خیلی غرق شدیا میخوای بیام نجاتت بدم؟

- حوصله شوخی ندارم نیکُلاس بگو چی میخوای؟

- هیچی نمی‌خوام بابا فقط اومدم بگم دارم دنبال قاتل بابام میگردم می‌خوام یکم کمکم کنی تا پیداش کنم.

- متاسفانه یا خوشبختانه باید بگم من خودم کلی کار ریخته سرم و نمیتونم بگردم دنبال قاتل بابات خودت بگرد دنبالش عزیزم از من برنمیاد.

چشم هاش رو چرخوند و گفت: باشه بابا فهمیدیم آدم حسابی هستی لجبازی نکن دیگه بیا کمک کن.

تکیه دادم به صندلی‌ام- اگر به یه خر این حرف و میزدم گوش میداد از خر کمتری نمی‌فهمی حرف رو!

پوکرفیس نگاهم کرد که شونه بالا انداختم دهنش و باز کرد که حرف بزنه در باز شد و آرشاویر که داشت حرف میزد اومد داخل: الناز اگر میتونی بلند شو با...

وسط اتاق وایستاد و با دیدن ما حرفش رو خورد اخمش رفت توی همدیگه باز! 

گفتم: چی شده آرشاویر چخبره؟

ولی اصلا تو باغ نبود سینا که سرش پایین بود داشت قهوه ها رو نگاه میکرد و حرف میزد اومد تو: میگما الناز این قهوه ها چرا این مدلیه؟ نکنه کافه‌چی عوض شده؟

وقتی دید من حرفی نمی‌زنم سرش و آورد بالا با دیدن حالت های ما چشم‌هاش گرد شد و از همه بیشتر بخواطر وجود نیکلاس تعجب کرد گفتم: آره کافه رو دادم دست یکی دیگه قبلی رو یه کار خوب براش پیدا کردم بردمش اونجا، خبب آرشاویر داشتی میگفتی!

سوالی نگاهم کرد و بعد انگار یادش افتاده باشه با حرص گفت: 

- هیچی بیخیال مهم نیست.

من که میدونم از کجا داری حرص میخوری شازده، نیکلاس که مشکوک به آرشاویر نگاه میکرد گفت:

- الناز این آقا رو معرفی نمیکنی؟

آرشاویر دست‌هاش رو کرد توی جیبش تا اومدم حرف بزنم خودش گفت: آرشاویر متین نامزد سابق و فعلی الناز!

با چشمای گرد شده نگاهش کردم گفتم: امّا...

سینا:

- اما و اگر نداره که الناز بلاخره باید بگید به همه یا نه؟

وات؟ اینا چی میگن ؟ نامزدِ چی کشکِ چی؟ خدایا فقط شفاشون بده متشکر!

@ ملکه سکوت  @ M.f

  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیستم

 

عصا رو گرفتم بلند شدم و گفتم: نیکلاس تو بشین الان میگم برای توهم قهوه بیارن سینا بشین ببین نیکلاس چی میگه آرشاویر توهم با من بیا بیرون کارت دارم.

سرهاشون و تکون دادن رفتم بیرون و پشت سرمم آرشاویر اومد رفتیم تو راهرو خواستم از آسانسور برم که نمیشد چون بار داشت یعنی آدم داخلش بودن، پله هم نمیشد برم پایین چون پام چلاغ شده متفکر شدم چکاری انجام بدم که دیدم رفته ام رو هوا چون یکهویی بود جیغ خفیف کشیدم و دستام رو انداختم دور گردنش عصبی نگاهش کردم و گفتم: چته روانی چرا یکهویی این کار رو میکنی؟ نزدیک بود بیوفتم!

بدون توجه به حرفم پله ها رو رفت پایین ای کاش عصام و نمی‌داشت به دیوار وگرنه میزدم تو فرق سرش تا دیگه از این کارها نکنه و بفهمه حق نداره اینجوری بلندم کنه!

وول خوردم که گفت: چته چرا وول میخوری انقدر؟

- بزارم زمین هیچکس حق نداره من و اینجوری بغل کنه، اصن کسی حق نداره من و بغل کنه بزارم زمین خودم میتونم بیام، عه میگم بزارم زمین به خدا اگر نزاری زمین با همین پای گچ گرفته ام میزنم نو سرت و راهی بیمارستان میکنمت!

- توی الف بچه من و راهی بیمارستان کنی؟ جمله های سیس ماستی زیاد میگی فعلا ۵۰ تا پله مونده همینجا باش تا یه فکری کنیم درباره اش.

با اخم سکوت کردم ولی خب دووم نیاوردم و دوباره شروع کردم به حرف زدن: اصلا تو با چه اجازه ای به نیکلاس گفتی نامزد فعلی منی؟ کی این اجازه رو بهت داده؟ این چرا گفتی؟ دلت خنک شد گند زدی به همه چی شازده؟ الان می‌ره همه رو خبردار می‌کنه میگه الناز با نامزد قبلیش دوباره نامزد کرده اونوقت من باید آه و ناله های اون آروشا رو کجای دلم بزارم؟

- توی کار من دخالت نکن الناز من خودم می‌دونم دارم چیکار میکنم به همه گفتم خب دارند الآنم میریم حرف می‌زنیم و میگم می‌خوام چیکار کنم بعدشم به آروشا چه ربطی داره؟

یه نگاه« خر خودتی و با هفت جد و آبادت»بهش کردم تک خنده ای کرد و گفت:

- خب دیگه چیکار کنم؟ جذابیته و هزار و یک دردسر!

- مواظب باش خفه نشی، سوراخ لایه اوزون بزرگ تر شد از اینهمه اعتماد به سقف تو!

خندید و محکم تر بغل کرد که چشمام گرد شد! این چشه چرا اینجوری میکنه؟ چمیدونم والا هرچیش که هست الله و اعلم!

@ ملکه سکوت  @ M.f

  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیست و یک 

پله ها رو می‌رفت پایین که یکهو دیدم منشیِ قبلی سرش پایینه و داره از پله ها میاد پایین سرم برگشت سمت آرشاویر که چشمام گرد شد و صدای هین دختره رو شنیدم نمی‌دونستم چیکار کنم مغزم فرمان نمی‌داد آرشاویر سرش و برد عقب و رو به دختره به اینگیلیسی گفت: اتفاقی افتاده؟

- شما خجالت نمی‌کشید توی راهرو؟ خانم مشکات از شما انتظار نداشتم؟

نگاهش کردم و گفتم:

- ببخشید اونوقت چرا؟ من آدم نیستم که نامزدم این کار رو کنه؟

چشماش گرد شد و تند تند پله ها رو رفت بالا، اصن واستا ببینم این اینجا چیکار میکنه؟ برای چی اومده باز؟ از دست این پسره امروزم کلا فرق کرده خودمم انگار فرق کردم به آرشاویر که با تعجب نگاهم میکرد نگاه کردم و گفتم: 

- چیه چرا اینجوری نگاه میکنی؟ خودت همینجوری میبری میدوزی منم ترجیح میدم دخالت نکنم همراهی کنم ببینم داری چه غلطی میکنی!

گوشه‌ی لبش رفت بالا که چپ چپ نگاهش کردم، تا وقتی برسیم کافی شاپ هرکی از کنارمون رد میشد با تعجب نگاهمون میکرد منم به سقف خیره بودم 

بلاخره رسیدیم دم در کافی شاپ که پریدم پایین از بغلش بلاخره که گفت: بودی حالا داشتی کیف میکردیا!

زدم پس کله اش و گفتم: بسه دیگه پررو نشو راه بیوفت.

جلو تر ازش راه افتادم و وارد کافه شدم برای نیکلاس سفارش دادم و رفتیم بیرون پشت سرم اومد، نشستیم تو ماشین تکیه دادم به صندلی و خیره شده بهش، بعد اینکه گوشیش رو چک کرد نگاهم کرد و گفت: چیه چرا اینجوری نگاه میکنی؟

- چرت و پرتایی که بالا گفتی چی بود؟

انگشت اشاره اش و کشید گوشه لبش و همزمان بیرون و چک کرد و شروع کرد به گفتن.

بعد تموم شدن حرفاش یک ربعی سکوت برقرار بود و من به چشماش خیره بودم بعد یک ربع گفتم: دلیل این کار چیه؟

- الان نمیتونم بگم ولی خب، شاید یک روزی گفتم!

سرم و تکون دادم و گفتم: قبوله چون هم به خودم کمک میشه هم به تو.

ابروش و انداخت بالا و گفتم: ولی آرشاویر من نمیتونم به مامانم دروغ بگم اگر بفهمه خیلی ناراحت میشه!

- نگران نباش نمیزارم زیاد طول بکشه زود تمومش میکنیم.

«باشه»ای گفتم وکه شکمم قار و قور کرد! آبروم رفت خاک برسرم! آرشاویر خندید و گفت: 

- پیاده شو میریم همین کافی شاپ یه چیزی میخوریم منم گشنمه!

سرم رو تکون دادم و پیاده شدیم و وارد کافی شاپ شدیم

@ ملکه سکوت  @ M.f

  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیست و دو
با کمک سینا و آرشاویر وارد اتاقم و شدم که صدای گوشیم دراومد از جیبم درآوردم و جواب دادم: بله؟
- خانم مشکات؟
- بفرمایید خودم هستم!
- من آریایی هستم، امید آریایی وکیل پایه یک دادگستری و وکیل آقای مقتدر.
- خوشوقتم، امرتون؟
- خانم مشکات من دنبال قاتل موکلم هستم، سندیات موجود میگه شما روزی که موکل من به قتل رسید باهاشون جلسه داشتیدو زمانی که شما از پیش ایشون رفتید خبری ازشون نشده و خب به نظر من درست هم هست و طبق گفته اهالی اون اطراف صدای شلیک شنیدن و بعدش شما از اونجا اومدید بیرون و خب.‌‌..
- و شماهم فکر می کنید که من ایشون و به قتل رسوندم درسته؟
سینا و آرشاویر سوالی نگاهم کردن آریایی گفت: من همچین جسارتی نکردم فقط میخوام ببینم زمانی که شما اونجا بودید چه اتفاقی افتاده بود؟ آیا شما هم زمانی که اومده بودید بیرون از کارخونه صدا رو شنیدید یا نه؟
- زمانی که رفته بودم پیششون درمورد شراکتمون صحبت کردیم و تا زمانی که اونجا بودم هیچ صدای شلیکی نشنیدم.
- یعنی حرف هایی زده نشد که اعصابشون متشنج بشه و شاید مثلا بعداً بخواد دست به خودکشی بزنه؟
- نه آقای آریایی.
- متشکرم از همراهی‌تون خدانگهدار.
قطع کردم و گوشه لبم و گاز گرفتم سینا گفت: امید چی می‌گفت؟
- هیچی مشکوک شدن بهم برای کشته شدن مقتدر.
- توضیح بده خب چی شده چی گفته؟
توضیح دادم که به فکر فرو رفتند دوتاشون، بعد چند لحظه سینا گفت: خب چجوری فهمیده و شک کرده؟
- نمی‌دونم سینا خودمم واسم سواله که کی رفته گفته.
- امکان داره که کار یکی از آدماش باشه؟
- نه همه اشون و دست به سر کردم پول قلنبه ای هم گذاشتم کف دستشون تا جایی درز پیدا نکنه.
- آخه اونجا هم تمام دوربین‌هاش از کار افتاده بود، پس کار کی ممکنه باشه؟
- نمی‌دونم، خودمم نمی‌دونم.

@ ملکه سکوت  @ M.f

  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت بیست و سه 

#راوی

 

 بلند شد که دردی شدید در پایش احساس کرد و باعث شد دولا بشپد سینا و آرشاویر خواستند کمکش کنند ولی خب از آنجایی که دلش میخواست رو پای خودش باشد و ضعیف نشود گفت: نیاز نیست خودم میتونم.

 و آرام آرام به سمت ایوان بزرگ اتاقش رفت، دوتا از بادیگاردهایش را صدا کرد و گفت: هردوتون برید سمت کارخونه مقتدر، بگردید ببینید کی اون اطراف فضولی توی کار ما رو کرده و آمار پریروز رو داده.

سرشان را تکان دادند سوار ماشین هایشان شدند و رفتند، الناز با فکری درگیر و شلوغ مانند یک بازارچه پر از انسان روی صندلی اش نشست.

همان موقع که الناز در ایوان بود سینا رو به ارشاویر با تُن صدای پایین گفت: چیکار کنیم آرشاویر؟

- نگران نباش بچه ها کارشون و بلدند نمیزارن چیزی بفهمند.

- لعنت بهت امید، آخه الان چه وقت زنگ زدن بود‌.

- خب حالا تو هم انگار چی شده، پاشو برو به کارت برس نشستی اینجا ور دل ما چیکار؟

سینا با اخم نگاهش کرد و گفت: تو چیکار من داری؟ تو چرا خودت نمیری نشستی اینجا؟

- سینا پاشو برو من می‌خوام با الناز حرف بزنم.

- اصلا همینه که هست نمی‌خوام برم منم می‌خوام ببینم چی میگید.

آرشاویر نیم خیز شد که سینا با سرعت از اتاق زد بیرون و با خودش گفت: انقدر که از این پسره و الناز میترسم از خدا میترسیدم جام تو بهشت بود!

از پله ها رفت پایین و به آشپزخانه پناه آورد.

 آرشاویر از جایش بلند شد و وارد ایوان شد که نگاهش میخ شد روی صورت النازی که از خستگی در آن هوای سرد خوابش برده بود، آرام و بی سر و صدا جلو رفت تا الناز بیدار نشود ولی از کجا می‌دانست که الان اگر حمله کنند و توپ و فشنگ هم در کنند او از خواب بیدار نمی‌شود!

پالتوی کلفت الناز را از روی صندلی برداشت و رویش انداخت تا سرما به او نفوذ نکند، روی صندلی که رو به روی الناز بود نشست و آن هم مثل سینا در فکر فرو رفت که آخر این ماجرا چه می‌شود؟ چه اتفاقاتی پیش‌رویشان است!

@ ملکه سکوت  @ M.f

  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...