رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان دلبرخلافکار|shahrzad.rh(ستایش)کاربرانجمن نودهشتیا


 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • مدیر آگهی
ارسال شده در (ویرایش شده)

نام رمان : دلبر خلافکار 

نام نویسنده: shahrzad.rh(ستایش)

ژانر عاشقانه، پلیسی، معمایی، تراژدی

هدف : علاقه‌مندی

زمان پارت گذاری : نامعلوم 

ناظر: @M.f

ویراستار: @ملکه سکوت

خلاصه:  دختری از تبار شیطنت، مهربانی و خوش‌رویی، ولی یک اشتباه، یک اتفاق بد اون رو تبدیل کنه به دختری که سختی کشیده ولی خودش رو ساخته و قوی شده و تبدیل شده به یکی از بزرگترین خلافکار های شهر،  پسری از تبار شیطنت و غرور، پسری که سختی زیاد داشته و شکستی عمیق خورده ولی خودش رو از نو ساخته و حالا برای خودش آدم قدرتمندی شده پسری که زندگی اش را در مأموریت  ها خلاصه کرده هیچکس جز خانواده اش برایش مهم نیست مخصوصا جنس مؤنث!

دست تقدیر برای این دو چه چیزی رقم زده؟ اصلا به همدیگر می‌رسند؟ زندگی که پستی و بلندی دارد با این دو نفر چه میکند؟

ویرایش شده توسط ملکه سکوت

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی
ارسال شده در (ویرایش شده)

* به نام خدای سختی و رنج ها*

مقدمه:
من دختر بودم!
هنوز هم یک دخترم!
 قبلا با شیطنت های مخصوص خودم!
 ولی الان... خودم دست شیطان را از پشت بسته ام.
من حتی قاتل احساسات خودم هستم.

#پارت یک

(فلش بک به گذشته)

- آقای متین چرا نمی‌خواید بلند بشید؟ به خدا دیر برسیم خونه خان دایی مامانم سر تو رو که نمیبره سر من بدبخت و قطع میکنه!
از اون خنده هایی که می‌دونست من واسش غش و ضعف می‌کنم کرد و گفت: صبرداشته باش خانمم، تازه یک ساعت وقت داریم!
پوکر نگاهش کردم و گفتم:


- شما به خودت یه نگاه بنداز، نیم ساعت تو حمامی نیم ساعت هم که حاضر میشی دیگه اون نیم ساعت دیگه رو هم باید تو راه باشیم حتما و دیر برسیم؟
گونه‌ام و کشید و گفت: 
- نگران نباش دورت بگردم تا تو حاضر بشی منم پایین منتظرم.
- مطمئن؟
- صد درصد!
سرم رو تکون دادم و رفتم تا حاضر بشم.

کارهام تموم شد که صداش کردم ولی به جای صداش صدای زنگ گوشیم اومد رفتم طرفش و بدون اینکه نگاه کنم جواب دادم:
-  بله بفرمایید؟
- سرکار خانم منو نیم ساعته نگه داشتی این پایین نمیخوای تشریف بیاری؟
چشمام گرد شد جیغ خفیف کشیدم که خندید و گفت: 
- من که گفتم تا حاضر بشی پایین منتظرتم!
- باشه آقای زرنگ الان میام.

قطع کردم و یکبار دیگه از تو آینه به خودم نگاه کردم، پیرهن دخترونه مخمل آستین کلوش مچ دار زرشکی، شلوار مخمل مچ دار به اضافه کمربندش که ست پیرهن بود، مانتوی یقه پهن بلند سفید، یه آرایش ملایم و کمی هم داشتم، کیف دستی کوچیک زرشکی‌ام و گرفتم گوشی، دسته کلید، آدامس و شارژرم و گذاشتم توش کفش پاشنه بلند مخمل زرشکی‌ام رو بدون جوراب پام کردم، کلا عادت همیشگی ام بوده و هست ک با پاشنه بلند یا کتونی جوراب پام نکنم! 

رفتم پایین که دیدم تکیه داده داده بود به دویست‌شیش مشکی خوش‌رنگش، جلوش وایستادم که سرش که توش گوشیش بود از نوک کفشم تا صورتم اومد بالا و خیره شد بهم، به تیپش نگاه کردم، پیرهن مردونه زرشکی که دکمه اولش باز بود. کت چرم اصل مشکی. شلوار جین مشکی و کتونی اسپرت مشکی پاش بود. موهاش رو که همین دیروز رفته بود آرایشگاه و دو طرف سه سانتی زده بود وسطش رو هم به سمت بالا شونه کرده بود و چند تار از موهاش ریخته بود رو پیشونیش که دلم براش ضعف رفت، چشم‌های تیله‌ایش که الان شب تیره شده بود، برقی زد و گفتم: چطور شدم؟
نیشخندی زد، دست به سینه شد و گفت:
-  مگه میشه خانم من باشی و بد باشی؟
- خودشیفته تو چقدر آقاهه! بیا سوار شو بریم.

پس زدمش از جلو در در و باز کردم که صدای زمزمه‌وار و خاصش تو نزدیک ترین حالت به گوشم خورد:
- خودت همینجوری ساده قشنگی،  الآنم که اینجوری تیپ زدی و داری دل و ایمان منو می‌بری دیگه چه توقعی داری جونم؟
غرق لذت شدم و از هیجان لبم و گاز گرفتم، سرم و چرخوندم سمتش و گفتم: - انقدر زبون نریز بیا بریم دیر شد!
خندید بوسهٔ نرمی رو گونه ام کاشت، ماشین رو دور زد و سوار شد در بزرگ پارکینگ باز شد و رفتیم سمت خونه خان دایی، داداش بزرگ مامانم!

@ملکه سکوت @M.f

ویرایش شده توسط shahrzad.rh ستایش

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت دو

(زمان حال)

با صدای بسته شدن در به خودم اومدم و نگاهم و از دور دست ها گرفتم، پوزخندی زدم و به سینا، موکل و دست راستم نگاه کردم. با دیدن نگاهم بهش اشاره کردم بیاد بالا، پا تند کرد وارد خونه شد. نشستم رو صندلی مخصوصم اسپرسوی تلخ‌ام رو مزه- مزه کردم که صداش رو شنیدم: سلام شادو!(Shadow)
سرم و تکون دادم گفتم:
- چخبر؟ محموله ها رد شدند؟
نشست رو صندلی مقابل‌ام و گفت:
- آره بی سر و صدا ردشون کردیم فقط میمونه تصویه حساب با نادرخان.
سوالی نگاهش کردم و گفت:
- خط و نشون کشیده اگر تا امروز نزاریم بارهاش نره اونور آب دودمانمون و به آتیش میکشه!
اخم غلیظی کردم و گفتم:

- هیچ کس نمیتونه همچین غلطی رو با شادو انجام بده. بزرگتر از اینهاش هم نتوستند من رو زمین بزنند چه برسه به این نادر خان مقتدر!
بقیه اسپرسوام رو خوردم و بلند شدم اون هم بلند شد رفتم داخل، کلت ام و سرجاش گذاشتم، کت چرم مشکی ام رو تنم کردم عینکم و برداشتم و گفتم:
- دنبالم بیا، امروز خیلی کار داریم!
نیشخندی به قیافه متعجب اش زدم، چرخیدم و رفتم بیرون دنبالم اومد، صدای کفش پاشنه بلندم سکوت عمارت رو شکست و باعث شد همه بادیگارد ها به صف به‌ایستند. از جلوشون که رد میشدم رو به پنج‌نفرشون گفتم:
-  شما پنج نفر همراه من بیاید.
پشت سینا حرکت کردند، سینا با گنگی گفت: 
-شادو میخوای چیکار کنی؟
- همون کاری که از اول باید میکردم!
من و سینا سوار لامبورگینی مشکی‌ام شدیم و بادیگارد ها هم سوار ماشین خودشون شدند و پشت ما راه افتادند.
توی راه سینا کارهای شرکت و توضیح میداد.حرفاش که تموم شد رسیدیم به جلوی کارخونه اش، کارخونهٔ زمرد!
از ماشین پیاده و وارد کارخونه شدیم، تا وارد شدیم همه با طرز خاصی نگاهم می‌کردند ولی من نگاهم روی اون مردکی بود که از پنجره اتاقش داشت با پوزخند نگاهم میکرد، عینکم و برداشتم قدم هام رو تند کردم، پله ها رو رفتم بالا و رسیدم جلو در اتاقش منشی‌اش خواست بلندبشه اعتراض کنه ولی دیر شده بود چون با لگد در اتاقش و باز کردم و رفتم داخل، با اخم و غیظ چرخید سمتم و بلند گفت:
- هی- هی آروم باش چرا رم کردی؟
- که واسه من شاخ و شونه و خط و نشون میکشی که اگر اینجوری نشه فلان کار رو میکنم آره؟
لرزش چشم‌هاش رو از لحن تهدیدوارم حس کردم با داد گفتم:
- آره؟
سعی کرد خودش و جمع و جور کنه، سرش رو تکون داد گفتم:
-  همین الان میری میگی کارگر هات و منشی‌ات از کارخونه برن بیرون!
ولی از جاش تکون نخورد به یکی از بادیگارد ها اشاره کردم سرش و تکون داد و با بقیه رفتند بیرون.

@ملکه سکوت  @M.f

ویرایش شده توسط shahrzad.rh ستایش

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت سه

 رفتم جلو و پشت پنجره و دست به جیب وایستادم، بادیگارد ها همه رو بردند بیرون که چرخیدم سمت نادر و گفتم: 
- فکر کردی کی هستی که واسه من خط و نشون میکشی؟
- هرکی باشم آدمم.
- خب آره من آدم نیستم، من شیطانم!
بعد چند لحظه ادامه دادم گفتم:
- من یک شیطانم که میتونه هرکاری بکنه، همه کاری از دستش برمیاد و الان هم...
دستم رو بردم زیر کت‌ام کلت‌ام و لمس کردم و همزمان با سریع بیرون آوردنش گفتم:

- و الان هم میشم قاتل تو!
و شلیک کردم تو پیشونی‌اش و خون پاشید به دیوار پشت سرش و افتاد زمین. سینا که براش عادی بود بلند شد گفت: 
- خب سرکار کارتون تموم شد؟
به جسدش که وسط اتاق بود خیره شدم و گفتم:
- آره، تموم شد. فقط برو کشو های کمد و میزش رو بگرد، اون دفعه دیدم چیزهایی که می‌خوام رو اونجا گذاشته!
رفت طرف میز و کمد ها، خیره بودم به جسدش ولی ذهنم...

(فلش بک به گذشته)

صداهاشون رو از پشت در اتاق کتابخونه می‌شنیدم:
- رضا دلیل این کارهایی که انجام میدی رو نمی‌فهمم. چرا نمیزاری این الماس هایی رو که پیدا کردیم و رد کنیم؟ اگر تو اجازه رو صادر کنی دیگه حله!
- نادر بفهم من جدای شغلم خودم یه دختر دارم، حاضر نیستم باهاشون این کار رو کنم خانواده هاشون و داغدار کنم.
- من این چیزا حالی‌ام نمیشه رضا تا آخر هفته اگر اجازه دادی که هیچی اگر ندادی من می‌دونم و تو!
- برای من خط و نشون نکش نادر تا آخر هفته که سهله تا یک سال دیگه هم وقت بدی من این کار رو نمیکنم اجازه رو نمیدم.
صدای کوبیده شدن به گوشم خورد، از توی چشمی در به داخل نگاه کردم، یقه  بابا رو گرفته  بود و چسبونده بود به دیوار!
از لای دندون هاش گفت:
- رضا سعی نکن که عصبی ام کنی که اگر عصبی بشم و انجام ندی بد میبینی.
بابا خنثی نگاهش کرد و گفت: واسم مهم نیست، احمق بفهم گیر میوفتی!
- به درک واسم مهم نیست. مهم اون پول‌هاست که به دستم میرسه.
بابا با تمسخر گفت:
- پول پرست شدی؟!
- آره پول پرست شدم انجام میدی یا نه؟
بابا «نه» قاطعی گفت که نادر پرتش کرد زمین ولی...ولی سر بابام خورد به لبه میز و چشماش بسته شد!
زود در رو باز کردم رفتم داخل که...

@ملکه سکوت @M.f

ویرایش شده توسط shahrzad.rh ستایش

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت چهار

زود در رو باز کردم رفتم داخل که نادر چرخید سمتم، با چشم‌های گرد شده و وحشت زده به من نگاه کرد ولی من. نگاهم به بابای مهربون ام بود، پدری که محبت هاش خالصانه بود، دلش پاک بود و گیر آدم های ناتو افتاده بود!
 نادر یه قدم برداشت که جیغ وحشتناک و گوش کر کنیی کشیدم.
اومد سمتم ولی دیر شده بود همه ریخته بودن تو اتاق صدای جیغ مامان و شنیدم خان دایی نادر رو گرفت کَت بسته برد بیرون دایی منوچهر، زندایی هما، زندایی زیبا زن خان دایی، خاله زیبا، شوهر خاله سعی میکردند مامان و آروم کنند، سینا و سپهر و شادی و آروشا هم سعی داشتند منو آروم کنند ولی نمی‌شد، هیچ جوره نمی‌شد! مگه چقدر سن داشتم؟همه اش ۱۹سالم بود

یکی از بدترین اتفاقی زندگیم واسم اتفاق افتاد! بابام و جلو چشمم کشتن و این اولین ضربه از طرف نادر برای من بود و دومیش...

(زمان حال)

با چشمای تارم که هیچوقت اجازه  ریختن بهشون نمی‌داد بهش خیره بودم گفتم: 
- به وقتش انتقام بقیه اش رو هم ازت میگیرم، جوری که اون دنیا دردش و حس کنی و جیگرت کباب بشه! همون‌جور که دل و جگیر من و کباب کردی!
یکبار پلک زدم، به حالت قبل برگشتم و رو به سینا گفتم: 
- تموم شد کارت یا نه؟
سرش رو تکون داد از اتاق رفتیم بیرون، از کارخونه هم همین، یکی از بادیگارد ها اومد سمتم گفتم: 
- بهشون گفتی تذکر دادی باید چیکار کنند؟
- بله خانم بهشون گفتم فقط منشی‌اش خیلی حرف میزد بچه ها بهش درس دادند!
سوالی نگاهش کردم گفت:
- بردنش اتاق برق ولی تا وقتی دید وا داد و قبول کرد!
سرم رو تکون دادم و گفتم: 
- خوبه حواست باشه مثل اینکه خیلی روش زیاده چهار چشمی بپایینش.
سرش رو تکون داد و سوار ماشین هامون شدیم و حرکت کردیم سمت شرکت.
پله ها رو همینجور که بالا می‌رفتیم خطاب به سینا گفتم:
-  ببین سینا رفتی خونه بهش سر بزنی حواس‌ات به مامانم باشه، اگر دیدی کلافه است نمیدونه چیکار کنه ببرش خونه‌اتون پیش زندایی و شادی، آره شاید فکر کنی دارم دستور میدم ولی نه خود شادی زنگ زد گفت به سینا بگو عمه رو بیاره، منم آخر هفته میام دیدن همه‌اشون، راستی زنگ بزن به آلون بگو حساب کتاب های ماه قبل و دربیاره گزارشش رو بده، به اون آروشا هم بگو انقدر...
وارد شرکت شدیم ولی من سرجام خشک شدم و حرف ام تو دهنم ماسید.

 

@ملکه سکوت @M.f

@rana.82

ویرایش شده توسط ملکه سکوت

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت پنجم 

#آرشاویر
(دوهفته پیش)

- حواست کجاست آرشاویر نیم ساعت هست دارم باهات حرف میزنم‌ها!
- خل انقدر حرف نزن که مجبور باشم حواسم و پرت کنم مگه مجبوری؟
- آره مجبورم قراره هفته بعد بری مأموریت.
صاف نشستم سوالی نگاهش کردم گفت: 
- بحث مأموریت میاد شما آقا میشی نه؟
اخم با جذبه ای کردم و گفتم:
- انقدر حرف نزن آرمان بگو چخبره قضیه مأموریت چیه؟
نشست رو مبل و گفت:
- من چه بدونم، دیشب از پشت در صدای سردار و سرهنگ و شنیدم...
قیافه اش توهم رفت، آروم تر گفت:
- چیزایی هم شنیدم که نگرانتم!
- آرمان میگی چخبره؟
کلافه شد- امروز بیا برو ستاد ببین چخبره من رفتم!

تند بلند شد و رفت، من این رو آدم نکنم آرشاویر نیستم، عه- عه- عه این پسره هم من رو  گذاشت تو خماری!
بلند شدم رفتم سمت اتاقم به طور فجیجی کمرم درد میکرد و مثل همیشه استراحت خوبش میکرد! آها بعدش که بیدار شدم یه سر برم ببینم این آرمان چی می‌گفت!

وارد اتاق سرهنگ شدیم احترام نظامی گذاشتیم، آزادباش دادند و اشاره کرد ما بشینیم، با بچه ها دست دادیم و نشستیم رو صندلی و سردار گفت:
- خب سرگرد متین، مأموریت جدیدی برای تو در نظر گرفتیم که میدونیم از اونجایی که تو با طرف آشنایی کامل داری فقط کار خودته!
خشک ولی سوالی نگاهش کردم، یه امید اشاره کرد، بلند شد رفت طرف پروژکتور که با دیدن عکس‌های روش شوکه شدم، گفت: 
- بله سرگرد همینجور که میبینی الناز موسوی، فرزند مرحوم سرهنگ رضا موسوی و خب چیزهایی که تا حدودی میدونیم ولی شاید شما بیشتر بدونی!
خب الان الناز موسوی ملقب به سایه یا همون شادو الان یه باند بزرگ مافیا و خلافکاری داره کشتن آدم‌ها واسش راحت تره و یکی از بی‌رحم ترین خلافکار تو این جهانه! ولی خب آدمای سرشناس دنیا که تجارت دارند و این چیزها میشناسنش!
جدیدا فهمیدیم قراره یه محموله که بارهاش ادکلن های مارک و اصل بود رو وارد ایران کنه!

به پروژکتور خیره شدم، عکس سینا و الناز با یک خط وصل بود از سینا هم به آدمای کله گنده ای که باهاشون کار میکردند ولی اصل کاری الناز بود، یا همون شادو!
خبر داشتم که داره چه کارهایی می‌کنه و دور و اطرافش چخبره، چرخیدم طرف سردار و گفتم: 
- اما سردار شما که میدو...
دستش و به معنای ساکت شو آورد بالا و گفت:
- می‌دونم ولی ازت می‌خوام این مأموریت رو بری این مأموریت مهم تر از همه مأموریت هاست، میدونستم قبلا دلت میخواست الناز ثابق رو پیدا کنی شاید با این کار و این مأموریت الناز و برگردونی!
- اون قبلا و به خواطر خودم و خودش بود ولی الان بخواطر جون اون مردم و آدم ها، و بخواطر پیشگیری از کارهاش و زمین زدنش هستش که انجام میدم!
ولی در اصل من میخواستم انتقامم و بگیرم.

@ملکه سکوت @M.f

@rana.82 @Asma,N@روژینا مرادی  @_NAJIW80_

ویرایش شده توسط ملکه سکوت

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت شش

(لندن- دوهفته بعد-۱۴۰۰/۲/۳)

به پرونده‌اش خیره بودم، پرونده ای که خیلی سخت بود و احتمال زیاد ماه ها وقت میبرد، ولی اگر من آرشاویرم که توی ۴ماه شایدم ۵ماه به زمین میزنمش!
به عکسش خیره شدم، دختری که یک زمانی برای من بود، جونش جونم بود و همه ی زندگیم بود و حاضر بودم بخواطرش هرکاری بکنم، ولی...
با یادآوری اون روز دندون‌هام رو همزمان با مشت کردن دستم محکم فشردم، اعصابم خورد میکرد به یادآوردنش هم.
تلفن روی میز زنگ خورد برداشتم که صداش پیچید: نادر مقتدر!
و بعد صدای بوق! بلاخره انتقامش و از قاتلش گرفت!
پرونده رو بستم گذاشتم رو میز، و تو فکر رفتم که چکار باید کنم، ولی وسط‌های افکارم چشمم خورد به میز، در کشو رو باز کردم و قاب عکسی که داشتم و دراوردم و خیره شدم،
یک زوج خوشبخت که آخر هفته عروسی‌اشون بود ولی... داماد وقتی فهمید عروسکش چه آدمی هستش شکست، خورد شد، به عروسکش اعتماد کامل داشت ولی تمام شواهد ها حقیقت رو نشون میداد!

(فلش بک به گذشته)
- آرشاویر؟
-جانم؟
- اگر من از زندگیت برم چه اتفاقی میوفته؟
- این حرف‌هارو نزن الناز.
- حالا تو بگو عه!
- خب... ببین نمی‌خوام مثلا بقیه بگم که فلان و بهمان، خب هیچکس از رفتن اون یکی نمرده! شاید چندماه طول بکشه تا عادت کنه شاید هم بشه یه آدم دیگه!...خب... نمیدونم ولی خب آزار دهنده است و سخته دیگه، من هم همین.
متفکر سرش رو تکون داد نگاهش کردم و گفتم: تو چی؟
گیج نگاهم کرد- من چی؟
- همین سوالی که از من پرسیدی.
- خب نظریه تو رو دارم ولی خب برای من سخت تره چون من تنها دلخوشیم بعد مامانم تویی، تنها پناهم تویی، یکی از آدم هایی هستی که واسه همیشه عاشقش شدم و نمیخوام از دستش بدم!
پیشونیش و بوسیدم و گفتم: نگران نباش خانمم من فعلا و حالا حالاها ور دل خودتم محاله ازت جدا بشم!
خندید و قفل دست‌هامون ومحکم کرد!)

پوزخند سردی نشوندم کنج لب‌ام قاب عکس و انداختم  تو کشو و بستم و بلند شدم رفتم طرف رگال اتاقم‌.
همون جور که دکمه های آستین‌ کت‌ام رو میبستم رفتم جلو آینه قدی وایستادم و خودم و برانداز کردم، پیرهن مردونه مشکی، کت شلوار مشکی، کروات مشکی، کفش کالج مشکی. مشکی رنگ زندگی و مورد علاقه مند و من باهاش زندگی هم میکنم!
توی موهام دست کشیدم و دادم بالا، سوییچ و برداشتم از جاکلیدی و رفتم پایین سوار شدم استارت زدم و حرکت کردم.
وارد شرکت شدم رو به منشی‌ که یه دختر بور و بلوند بود خشک به اینگلیسی گفتم:خانم شادو هستند؟
دختره خیره نگاهم کرد که دلم خواست... نه- نه دلت غلط کرد خواست برگرد عقب داداش
باز گفتم: خانم هواس‌اتون کجاست؟ گفتم خانم شادو هستند؟
به خودش اومد و دست پاچه گفت: آره، یعنی نه هنوز نیومدند تو راه هستند!
سرم رو تکون دادم- اوکی منتظر میمونم تا بیاد!
دستم رو کردم تو جیب‌ام و بیخیال این دختره شرکتش و دید زدم، وسط سالن واستاده  بودم داشتم زیر نگاه سنگین این دختربلونده و دوستاش هم خبر داده بود! با گوشی‌ام حرف میزدم که صدای آشنایی که داشت با یه نفر دیگه حرف میزد به گوش‌ام خورد چرخیدم سمت در که وارد شد چشمش خورد به من و با دیدنم خشک شد، من هم خشک شدم و حرف‌ام که با آرمان میزدم تو دهنم موندـ

@ملکه سکوت @M.f

@rana.82 @Asma,N@روژینا مرادی  @_NAJIW80_

ویرایش شده توسط ملکه سکوت

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت هفتم
#شادو(الناز)
(فلش بک به گذشته)

پرونده ها رو رسیدگی و جمع و جور کردم زدم زیر بغلم و رو به شادی گفتم:
- نفس من دارم این‌ها رو میبرم به بابا تحویل بدم.
به شیش تا پرونده که دستم و پر کرده بودن نگاه کرد و گفت:
- مطمئنی این همه رو میتونی ببری؟
- آره بابا میتونم سخت نی بعدشم دفتر همین رو به رو هستش دیگه!
از اتاق رفتم بیرون و رو به منشی گفتم: آقای مشکات داخل هستند؟
- نه رفتن تا یه جایی و برگردند گفتند بهتون بگم اگر کاری دارید یا درخواستی دارید به من بگید که هروقت او...
حرکت کردم سمت اتاق بابا و همون جور که سرم سمت منشی بود گفتم:
- نه نیاز نیست خودم میرم اینا رو میزارم میام بیرون!
ولی قطع شدن حرفم مصادف شد با تصادف کردنم با یه نفر و باعث شد پرونده‌ها از دستم بیوفتند زمین!
زود کلافه نشستم زمین و شروع کردم جمع کردن پرونده ها، با غر غر گفتم: چرا هواستون و جمع نمیکنید مگه نمیبنید یه آدم که کلی پرونده دستش هستش سر راه‌تونه؟ همینجوری میندازید سرتون و میاید.

چند تا پرونده گرفته شد جلو چشمام پرونده رو گرفتم سرم و آوردم بالا تا اون آدمی که داشت بهم کمک میکرد پرونده ها رو جمع کرد و ببینم و لااقل تشکری کنم ازش بخواطر کمک اش، ولی حرفی که خواستم بزنم موند تو دهنم و چشمام جفت شد تو دوتا گوی تیله که رنگش از طوسی به مشکی که برق خاصی داشت تغییر کرد! نگاهم از رو چشمام روی کل صورتش چرخید، پوست سفید، چشم هایی که الان فهمیدم تیله‌ای، موهاش هم لَخت و حالت دار که چند تره از موهاش رو پیشونیش ریخته بود، بینی خوش فرم و مردانه و ته ریشی که صورتش و جذاب و مردونه نشون می‌داد!

با صدای نفس به خودم اومدم:
- الناز چی شد صدای چی بود؟
باز پرونده ها رو زدم زیر بغلم زود بلند شدم و گفتم:
- هی...هیچی، هیچی پرونده ها افتاد زمین ایشون هم کمک کردند جمع کردیم!
شادی به پسره که اشاره کرده بودم بهش نگاه کرد که با خنده دستاش و بغل کرد و گفت:
- پس با شازده برخورد کردی آره؟
با تعجب نگاهش کردم خندید اومد سمتم و گفت:
- معرفی میکنم آقای آرشاویر متین داداش عزیز من و یکجورهایی قرارع بشه مدیرعامل اینجا!
رفتم تو هنگ، یعنی... یعنی این پسره قراره بشه مدیرعامل جدید و داداش نفسِ؟

نفس خندید و گفت:
- آره دیوونه، میخواستم بهت بگم ولی یادم رفت.
دست پاچه شدم، تو تصوراتم یه کف گرگی کوبیدم تو پیشونیم، باز گند زدی دختر بلند- بلند فکر کردی!
رو به داداش‌اش که فهمیدم حالت اسمش آرشاویر هستش گفت:
- داداش جونم ایشون هم النازجون رفیق شفیق بنده است همونی که ازش کلی تعریف میکنم، و البته دختر آقای مشکات هم هستش!

داشتم از خجالت آب میشدم بخواطر حرفایی که بارش کرده بودم، تند گفتم:
- خوشوقتم از آشنایی باهاتون ببخشید من برم اینا رو بزارم داخل اتاق بابام.
بدون اینکه منتظر جواب‌اش بمونم رفتم سمت اتاق بابا در رو باز کردم تند وارد شدم در و پست سرم بستم و تکیه دادم بهش، هوف بخیر گذشت‌ها. ولی پسره چه جیگری بود خدا!
لبم رو گاز گرفتم و پس گردنی زدم و رفتم سمت میز بابا.

@ملکه سکوت  @M.f  

 

@Asma,N @rana.82 @روژینا مرادی @_NAJIW80_ @Atria

ویرایش شده توسط ملکه سکوت

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت هشت
(زمان حال)
با صدای منشی و دخترهایی که پیشش بودن به خودم اومدم:
- سلام خانم خوش اومدید!
سرم و واسش تکون دادم، که فهمیدم تا وقتی من بیام زوم کرده بودند روش و سعی در مخ زنی داشتند!
پوزخندی زدم که سینا رفت جلو و باهم سلام و احوالپرسی کردند، خطاب بهش گفتم:
- تشریف بیارید داخل اتاق من!
جلوتر ازشون راه افتادم و سر راه‌ام هم یک تنه‌ای بهش زدم و وارد اتاق تمام مشکی خودم که یک طرفش دیوار شیشه ای بود و بیرون معلوم بود، شدم. اون ها هم پشت سر من وارد شدند سینا در اتاق رو بست و نشستن رو صندلی های جلوی میزم منم نشستم پشت میزم
چرخیدم سمت‌اش و گفتم:
- به آقای متین از این طرفا! پارسال دوست امسال آشنا چی‌شد که تصمیم گرفتید به یه همچین آدم رغبت‌انگیزی سر بزنید؟
«رغبت‌انگیز» کلمه‌ای بود که اون روز خودش بهم نسبت داده بود!

پوزخند زد- یکهویی تصمیم گرفتم بیام. به سینا قبلش زنگ زده بودم مگه نگفت؟
از گوشه چشم نگاهی به سینا کردم که گفت:
- خب به من چه؟ داشتی درباره مامانت حرف می‌زدی و تذکر می‌دادی اصلا نشد بگم.
به طرز نمکی این حرف و زد و جلوی خنده خشکی که داشت میومد روی لب هام رو گرفتم و سرم رو تکون دادم، سینا رو بهش کرد و گفت:
- به هر حال خوش اومدی، خب چخبرا چه می‌کنی کار و بارت چیه؟
- هیچی دیگه همونایی که پشت گوشی گفتم، تجارت و سفر و این چیزای حوصله سر بر.
با تعجب و کنایه- حوصله سر بر؟ تا اونجایی که یادمه شما عاشق این بودید که سفر کنید، تجارت کنید، سهام‌بزاربد، شریک بشید و این حرفا، حق بدید تعجب کنم الان از این حرفی که زدید!
- بلاخره بعد اینکه روز های آدم تکراری شد آدم خسته میشه دلش میخواد کارها ریسک های جدید بکنه!
سرم و تکون دادم، همچین رسمی با همدیگه حرف می‌زدیم که انگار نه انگار یک روزی جونمون برای همدیگه در می‌رفت و قرار بود بریم زیر یه سقف!

سینا گفت:
- حالا چی شد تصمیم گرفتی اومدی پیش ما؟
- خبر بهم رسید شریک سرکارخانم سرتون کلاه گذاشته و در رفته، منم خب برای انجام بیشتر کار ها اومده بودم لندن گفتم یه سر هم بیام پیشنهاد بدم باهم کار کنیم.
- نه دست شما ...
سینا پرید وسط حرف‌ام و گفت: واقعا راست میگی؟ خیلی عالی میشه پسر فعلا این دختره رو ولش کن الان سرش باد داره هیچی حالیش نیست ببین ما الان...
دیگه نشنیدم چی می‌گفت، از زور حرص دلم میخواست کلت‌ام و درمیاوردم به گلوله تو سرش خالی میکردم دلم خنک میشد پسره منو جلو این نره خر ضایع می‌کنه! من واسه تو دارم سینا خان صبرکن.

این دوتا نشستند طرح لباس و زدند، بریدند و در آخر دادند خیاطی دوختند و تن من کردند و توافق کرده شد که تا زمانی که نیازه شازده سهام دار باشه.
وقتی امضا زده شد اون دوتا همدیگه رو بغل کردند، ولی من همون جور خشک و جدی نشسته بودم سرجام، در خودکار رو بستم که دست مردونه ای جلوم دراز شد. اخم هام رفت توی همدیگه و نگاهی به دستش کردم و بعد صاحب دست، آبروی راستم رفت بالا و سوالی نگاهش کردم گفت:
- گذشته ها گذشته، چیزی جبران نمیشه پس بهتره کدورت ها رو بریزی دور و بچسبی به الان!

@ملکه سکوت @M.f

@Asma,N @rana.82 @_NAJIW80_ @روژینا مرادی @Atria 

ویرایش شده توسط ملکه سکوت

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی
ارسال شده در (ویرایش شده)

#پارت  نه

پوزخند زدم بلند شدم و برای اینکه ثابت کنم گذشته واسم اهمیتی نداره دست های ظریف اما قدرتمندم و که به ناخون های بلندش لاک مشکی زده بودم به سمتش دراز کردم، چشم تو چشم باهاش دست دادم، هنوز گرماش و داشت ولی من یخ بودم!
دست هامون و جدا کردیم که عذم رفتن کرد ولی یکهو سینا گفت:
- خب چه کاریه اینهمه راه بکوبی بری خونه بیا بریم خونه ما، قراره عمه رو هم بیارم پیش خودمون توهم بیا خوشحال میشه ببینتت!

سرم و به کار خودم گرم کردم ولی زیر چشمی با چشمای آتیشی نگاهش کردم که فهمید و گفت: 
- ولی خب مثل اینکه یک نفر خوش‌نداره من باشم!
سینا نگاهی به من کرد و گفت: 
- کی؟ الناز؟ الناز که نمیاد اون همیشه آخر هفته ها میاد دیدن عمه یه دوروز هم پیشش میمونه.
با صدای آروم تر گفت: بین خودمون باشه الان حسودیش شده که گفتم عمه خوشحال میشه ببینتت، دلشم میخواد بیاد خونه ما الان.
با خونسردی گفتم:

- آقای محتشم نزار تو سرت خوردش کنم بعدشم دست و پات رو که بعد راهی بیمارستان بشی!
با چشم های گرد شده نگاهم کردند که گفتم:

- اینجوری نگاهم نکنید، گوش های من خیلی قوی هستش حتی صدای راه رفتن مورچه رو هم می‌شنوه!

سرهاشون و تکون دادند، دفترم رو بستم گذاشتم تو کشو و گفتم:

- حالا به کوری چشم شما دوتا هم که شده میام ولی قبلش باید برم لباسم و عوض کنم مامان از مشکی خوشش نمیاد!
سینا مدلی نگاهم کرد که ترجیح دادم بزاره تو فکر خیال خودش باشه، اون شازده هم که نیشخند داشت عوضی رو. ولی خب به درک بزار این هم تو تصورات خودش باشه مهم نیست، کیف ام رو برداشتم و رفتیم بیرون در اتاق و قفل کردم کلید رو هم گذاشتم تو جیب‌ام و رو به اون دخترا و منشی که هنوز وایستاده بودند گفتم: 
- بی نظمی های زیادی ازتون دیدم شما پنج نفر از فردا دیگه نیاز نیست بیاید سرکار.
خواستند اعتراض کنند که تند برگشتم سمت‌شون و با اخم و جذبه همیشگی ام گفتم: هیس! ساکت حرفی بزنید با بدتر از این طرف هستید! برید خداتون و شکر کنید که فقط دارم اخراج تون میکنیم.
پوزخندی زدم و راه افتادم. در ماشین و باز کردم خواستم بشینم که سینا گفت: 
- میگم آرشاویر بیا با ما بریم.
- نه داداش باید برم خونه به نفس هم یه سری بزنم.
تا اسم نفس و آورد دلتنگی فوران کرد، درسته عوض شدم ولی نفس فرق داشت گفتم:

- نفس رو هم بیارش می‌خوام ببینمش.
سوار ماشین شدم و منتظر موندم سینا هم سوار بشه، یه ربع طول کشید تا بیاد، تا سوار شد گازش و گرفتم رفتم سمت خونه دایی.
سینا رو رسوندم خونه دایی و خودم رفتم خونه تا لباس عوض کنم. وارد خونه شدم رو به زری خانم که همسن مامان بود و خیلی دوستش داشتم گفتم:

- زری جان نیاز نیست امروز برای من غذا درست کنی دارم میرم خونه خان دایی شب هم ممکنه کمی دیر بیام نگران نشی.
 اومد جلد از آشپزخونه و گفت:
- باشه مامان جان.
لبخند کوچیکی نشست گوشه لبم و رفتم بالا.

@ملکه سکوت @M.f

@Asma,N @rana.82 @_NAJIW80_ @روژینا مرادی @Atria

ویرایش شده توسط ملکه سکوت

رمان کامل شده: خانم و آقای بازیگر🎭🦋

دلنوشته: «نبض احساس،خاطرات خیس»

دلنوشته: «دلداده»

دلنوشته: «قشاع»

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...