رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان سیگنال | *mahoor* کاربر انجمن نودهشتیا


mahoor
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: سیگنال

نویسنده:  *mahoor*

ژانر: تخیلی_ فانتزی، عاشقانه

پارت‌گذاری: نامشخص

 

خلاصه:

چه مرزیست میان این دنیا و جهان مردگان؟

شاید اگر مرگ در چند قدمی‌ام باشد، بتوانم تو که قلبت دگر نمیتپد را  باز بنگرم.

گرفتارم در عشقی دروغین؛ میان حسار مرگ و زندگی! تا تو که من‌ را  مجنون‌زده رها کردی بیابم.

حال باید جسمم را ترک کرده و با روحم در جهان  زیرین به دنبالت گردم.

 

صفحه نقد رمان سیگنال:)

 

تمامی اتفاقات داستان از تخیلات نویسنده  بر گرفته شده و فاقد وجود خارجیست.

ناظر: @M.f

ویرایش شده توسط mahoor
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه:

چه دیر روحت قلبم را اسیر خود ساخت.   حال که با نبودنت من‌ را دیوانه خواندی، اسمت را بر کاغد بارها و بارها خواهم نوشت.

تو بر پل عمر گذر کرده و من را مجنون‌زده میان شهر بی‌رحم رها کردی! مردمان می‌گویند دیوانه‌ام، چه می‌دانند من در بند عشقی دروغین گرفتارم! عشق بر انسانی که  دگر  قلبش ضربانی ندارد.

برای رسیدن به تو باید این جهان را ترک کنم اما، من می‌خواهم زنده بمانم.

ویرایش شده توسط mahoor
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"پارت ایکس‌، یک‌ام"

درب یخچال را باز کرده و به داخلش نگریست. به جز  نانِ خشک‌شده‌ای  و چند عدد تخم مرغ، دگر طبقات تهی بود.

دست دراز کرد و یک تخم مرغ را از یخچال بیرون کشید. دربش را بسته و  به سوی کابینت کنار  اجاق گاز حرکت کرد.

ماهی تابه را بر گاز گذاشت و بدون آنکه کمی به آن روغن اضافه کند تخم‌ مرغ را درونش شکست.

گرداندن قاشق در ماهی تابه او را به فکر فرو برد، باز همان خیال قدیمی! چه شد که جسم بی‌جان دخترک، او را  چنین دیوانه ساخت؟‌  همان روزی که برای بار آخر چهره‌اش را در تابوت دید قلبش را باخت اما، خود می‌دانست برای عشق به او دیر بود.

بوی سوختگی تخم مرغ، جاده خیالاتش را به پایان رساند. خشمگین قاشق را در ماهی تابه کوباند و با تکه‌ی پارچه‌ای کنار گاز، آن را به داخل سینک پرت کرد. 

- باز غذات رو سوزوندی؟

نگاهش را به سمت صدا سوق داد، ربات بال‌داری که در پانزده سالگی خلقش کرد. شاید تنها کسی که او را می‌توانست درک کند، همان ربات بود.

-  چِرینs54! چند بار گفتم بی‌صدا کنار من ظاهر نشو؟!

-  فکرش درگیرت کرده؟ به جز این مورد کم پیش میاد اسم من رو کامل بگی!

شعله گاز را خاموش کرد و همان‌طور که دو قدم را تا سینک  می‌پیمایید  دهان گشود.

- خسته‌ام چِری، ازم سوال نپرس!

وقتی صدای ربات را نشنید، برگشت و به او خیره شد؛ مسمم بودن برای یافتن جواب، از مانیتوری که حکم صورتش را داشت، نمایان بود.

پوفی کلافه کشید و با دست قلنج انگشتانش را شکست.

- آره، باز داشتم به  نیکولا فکر می‌کردم!

به محض اتمام جمله برای فرار از دست سوالات آن ربات لجباز، با قدم‌هایی بلند از آشپزخانه خارج شد و به سمت تک اتاق خانه حرکت کرد.

- وایسا هِنری!

بدون توجه به حرف چِرین، پله‌ها را سریع پشت سر گذاشت، وارد اتاق شده و   درب چوبی را پشت سر قفل کرد.

طولی نکشید که صدای بچه‌گانه چِری، آن طرف  درب اتاق به گوشش رسید.

- در رو باز کن!

- می‌خوام تنها باشم چِری، لطفا درک کن!

صدای پوف کلافه ربات از آن طرف درب به گوش رسید.

- خیلی خب؛ باز نکن، اما یه شماره روی میزت گذاشتم اون رو ببین!

از کنار درب به سمت کمدش حرکت کرد، حق با ربات بود شماره‌ای بر روی کاغد نوشته شده، بر روی کمد خودنمایی می‌کرد. برگه را به دست گرفته و به ارقام عجیب آن نگریست.

کمی چَشم ریز کرد و نوشته ریزی انتهای شماره به نگاهش خورد. آرام نوشته را زمزمید.

- دکتر  فلچر لوول؛ متخصص جادو، پیشگویی، سفر به ابعاد دیگر و دنیای زیرین!

کلمه جهان زیرین جرقه‌ای را در ذهنش ایجاد کرد و با صدای ربات در پشت درب، آن جرقه کل مغزش را تحت حکومت گرفت.

- فکر کنم خیلی وقته به جایی سفر نکردی هنری کالوین!

 

ناظر: @M.f

ویرایش شده توسط mahoor
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

" پارت ایکس، دوم "

بزاق دهانش را مانند گلوله‌ای سنگی فرو داده و سعی کرد احساساتی مخفیش  که جادو را باور کرده بود، پنهان کند.

‌- این امکان نداره!

- امکان داره هنری، پدرت هم جزوی از جادو بود، برای همین تو خاص هستی!

جمله معروف پدرش را به یاد آورد، همیشه می‌گفت، دنیا آمیخته شده با جادوست. اما، حال وقت باور به این موضوع نبود. مولکول‌های افکار جوانی آتش بر پا شده را خاموش ساخت.

-  جادو فقط مال فیلم‌هاست چِرین!

و سپس کارت را مانند شیء بی‌ارزشی به درون سطل چوبی کنار کمد پرتاب کرد.

به ناگاه درب تا آخر گشوده شده و ربات خشمگین وارد شد. چراغک‌های مانیتوری از خشم روشن خاموش می‌شد و تصویرش گاهی خندان و گاهی ناراحت می‌شد.

هنری دست بر دهان گرفت تا خنده‌اش را کنترل کند و بعد از ثانیه‌ای و خندیدن ‌های زیرینش، با خویی جدی بر سوی رباتکش سخن گفت.

- درسته بهت کلید اتاق رو دادم اما، نه این که به حریمم نفوذ کنی!

آن سیم کلفت متحرک که حکم دستان ربات را داشت بر صورتش فرود آمد،  بعد از ثانیه‌ای صدای جیغ کوتاهش فضای اتاق را سرشار کرد.

- خدایا! من چه گیری کردم.

تک‌خنده‌ای کرد و به مانیتور رباتک خیره شد، آرام فاصله تک قدمی را با او پر کرده و با دستانش صورت او را به چنگ گرفت‌. چشم در چشمش نگریست و کلمات را آرام آرام اعدا کرد.

- ببین جناب s54 جادو فقط برای داستان‌هاست، بهتره تو هم فراموشش کنی!

ربات درحالی که برای نزدیکی بیش از حد چشمانش مانند یک عدس ریز شده بود،سعی در جواب دادن جمله داشت.

- پس تکلیف تو و نیکولا چی میشه؟

چِرین را با فشار کوچکی از خود دور کرده و دست در ابریشم‌های استخوانی‌اش فرو برد.

- اون مُرده! منم مجبورم با این دردم کنار بیام.

ربات که از حرف‌های همیشگی سازنده‌اش به ستوه آمده بود جمله آخرش را به زبان آورده و اتاق را ترک کرد.

- جادو حقیقیه، اگر واقعیت نداشت تو این شکلی نبودی.

گویی برای او آخرین کلمات بود اما، این شروع سیلابی درون هنری بود.

به سمت آینه رفته و به ظاهر خود خیره شد، ابروان اسپرسو مانندِ او تضاد زیبایی با موی سپیدش داشت اما،  چشمانش گویی شعله‌هایی از آتش بود.

حق با ربات بود، از ظاهرش می‌توان فهمید  او انسان نیست اما، قلبش این باور را نداشت.

 

ناظر: @M.f

 

ویرایش شده توسط mahoor
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"پارت ایکس، سوم"

کلافه  پوفی کشید و سردرگم به ربات خیره شد،  سوال‌ها در مغزش هجوم آوردند؛ گویی فردی نشسته بر روی صندلی‌ِ چوبی سوالات را از او می‌پرسید و محلت جواب را به او نمی‌داد.

- اصلا این ربات از کجا این کارت رو گیر آورده؟  یه هوش مصنوعی رو چه به جادو؟

افکارش را پس زده و به چرین نگریست، در  کسری از ثانیه رباتک را به برون انداخته و در اتاق را با ضرب بست.

صدای جیغ جیغو و بچه‌گانه چرین از پشت درب به  گوش می‌رسید.

- در رو باز کن، وگرنه خودم میام تو!

به سمت درب چرخیده و انگشتِ اشاره‌اش  را تهدیدوار روبه‌رویش گرفت.

- حق نداری بیای تو اتاق!

چری لجوجانه  اسم هنری را کش‌دار به زبان آورد.

- هنری!

پسرک دست بر گوش‌هایش گذاشته و زیر لب به خود برای قطعهء صدایِ بلندی که در ربات گذاشته بود ناسزا گفت.

چرین وقتی جوابی  دریافت نکرد، مشت کم جانی به درب کوبیده و به سمت تک مبل روبه‌روی تی وی حرکت کرد.

 

ویرایش شده توسط mahoor
پارت‌گذاری
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...