رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

اشعار عاشقانه رودکی


nina4011
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • ویراستار

بوی جوی مولیان آید همی

یاد یار مهربان آید همی

 

ریگ آموی و درشتی راه او

زیر پایم پرنیان آید همی

 

آب جیحون از نشاط روی دوست

خنگ ما را تا میان آید همی

 

ای بخارا شاد باش و دیر زی

میر زی تو شادمان آید همی

 

میر ماه است و بخارا آسمان

ماه سوی آسمان آید همی

 

میر سرو است و بخارا بوستان

سرو سوی بوستان آید همی

 

آفرین و مدح سود آید همی

گر به گنج اندر زیان آید همی

 

******

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ویراستار

شعر رودکی درباره علم و دانش

 

تا جهان بود از سر مردم فراز

کس نبود از راز دانش بی‌نیاز

 

مردمان بخرد اندر هر زمان

راز دانش را به هر گونه زبان

 

گرد کردند و گرامی داشتند

تا به سنگ اندر همی بنگاشتند

 

دانش اندر دل چراغ روشنست

وز همه بد بر تن تو جوشنست

 

******

 

بزرگان جهان چون بند گردن

تو چون یاقوت سرخ اندر میانه

 

******

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ویراستار

شعر رودکی در مورد خداوند

کار همه راست، آن چنان که بباید
حال شادیست، شاد باشی، شاید

انده و اندیشه را دراز چه داری؟
دولت خود همان کند که بباید

رای وزیران ترا به کار نیابد
هر چه صوابست بخت خود فرماید

چرخ نیارد بدیل تو ز خلایق
و آن که ترا زاد نیز چون تو نزاید

ایزد هرگز دری نبندد بر تو
تا صد دگر به بهتری نگشاید

******

زمانه، پندی آزادوار داد مرا
زمانه، چون نگری، سربه سر همه پندست

به روز نیک کسان، گفت : تا تو غم نخوری
بسا کسا که به روز تو آرزومندست

زمانه گفت مرا : خشم خویش دار نگاه
کرا زبان نه به بندست پای دربندست

******

شاد زی با سیاه چشمان، شاد
که جهان نیست جز فسانه و باد

زآمده شادمان بباید بود
وز گذشته نکرد باید یاد

من و آن جعد موی غالیه بوی
من و آن ماهروی حورنژاد

نیک بخت آن کسی که داد و بخورد
شوربخت آن که او نخورد و نداد

باد و ابر است این جهان، افسوس!
باده پیش آر، هر چه باداباد

شاد بوده‌ست از این جهان هرگز
هیچ کس؟ تا از او تو باشی شاد

داد دیده‌ست از او به هیچ سبب
هیچ فرزانه؟ تا تو بینی داد

******

چهار چیز مر آزاده را زغم بخرد
تن درست و خوی نیک و نام نیک و خرد

هر آن که ایزدش این چهار روزی کرد
سزد که شاد زید جاودان و غم نخورد

******

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ویراستار

بهترین رباعی های عاشقانه رودکی

نامت شنوم، دل ز فرح زنده شود
حال من از اقبال تو فرخنده شود

وز غیر تو هر جا سخن آید به میان
خاطر به هزار غم پراگنده شود

******

بر عشق توام، نه صبر پیداست، نه دل
بی روی توام، نه عقل بر جاست، نه دل

این غم، که مراست کوه قافست، نه غم
این دل، که تراست، سنگ خاراست، نه دل

******

یوسف رویی، کزو فغان کرد دلم
چون دست زنان مصریان کرد دلم

ز آغاز به بوسه مهربان کرد دلم
امروز نشانه غمان کرد دلم

******

هیچ گنجی نیست از فرهنگ به
تا توانی رو هوا زی گنج نه

******

صرصر هجر تو، ای سرو بلند
ریشهٔ عمر من از بیخ بکند

پس چرا بستهٔ اویم همه عمر؟
اگر آن زلف دوتا نیست کمند

به یکی جان نتوان کرد سؤال:
کز لب لعل تو یک بوس به چند؟

بفگند آتش اندر دل حسن
آن چه هجران تو از سینه فگند

******

کار بوسه چو آب خوردن شور
بخوری بیش، تشنه‌ تر گردی

******

زشت و نافرهخته و نابخردی
آدمی رویی و در باطن بدی

******

نباشد زین زمانه بس شگفتی
اگر بر ما ببارد آذرخشا

******

چو گرد آرند کردارت به محشر
فرو مانی چو خر به میان شلکا

شلکا : گل سیاه و چسبنده که پا در آن بند شود

******

تا لباس عمر اعدایش نگردد بافته
تار تار پود پود اندر فلات آن فوات

******

چه خوش گفت مزدور با آن خدیش
مکن بد به کس، گر نخواهی به خویش

******

چه گر من همیشه ستا گوی باشم
ستایم نباشد نکو جز به نامت

******

مرده نشود زنده، زنده بستودان شد
آیین جهان چونین تا گردون گردان شد

******

چرخ چنینست و بدین ره رود
لیک ز هر نیک و ز هر بد نوند

******

چون لطیف آید به گاه نو بهار
بانگ رود و بانگ کبک و بانگ تز

******

منم خو کرده بر بوسش، چنان چون باز بر مسته
چنان بانگ آرم از بوسش، چنان چون بشکنی پسته

******

سروست آن یا بالا؟ ماهست آن یا روی؟
زلفست آن یا چوگان؟ خالست آن یا گوی؟

******

گرچه نامردمست آن ناکس
نشود سیر ازو دلم یرگس

******

چراغان در شب چک آن چنان شد
که گیتی رشک هفتم آسمان شد

******

ای بلبل خوش آوا، آوا ده
ای ساقی ، آن قدح باما ده

******

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

2 ساعت قبل، nina4011 گفته است:

بوی جوی مولیان آید همی

یاد یار مهربان آید همی

 

ریگ آموی و درشتی راه او

زیر پایم پرنیان آید همی

 

آب جیحون از نشاط روی دوست

خنگ ما را تا میان آید همی

 

ای بخارا شاد باش و دیر زی

میر زی تو شادمان آید همی

 

میر ماه است و بخارا آسمان

ماه سوی آسمان آید همی

 

میر سرو است و بخارا بوستان

سرو سوی بوستان آید همی

 

آفرین و مدح سود آید همی

گر به گنج اندر زیان آید همی

 

******

با درود به خانم مدیر آگهی درباره این شعرنقل است که:

امیر نصر سامانی تصمیم می گیرد به همراه سپاهیانش به طور موقت در باد غیس (در خراسان آن زمان) اقامت کند، اما خوش آب و هوا بودن این منطقه اقامت امیر را طولانی می کند. لشکریان که دلتنگ شده بودند و نمی‎خواستند بیشتر در آنجا بمانند جرات بیان خواسته‎ی خود را با امیر نداشتند و از رودکی می‎خواهند امیر را به بازگشت ترغیب کند. رودکی که امیر را خوب می‌شناخت تصمیم می‌گیرد با سرودن شعری بخت خود را برای راضی کردن امیر به بازگشت به بخارا بیازماید. رودکی در حضور امیر چنگ زنان قصیده‌ی «بوی جوی مولیان آمد همی» را آغاز می کند. امیر با شنیدن قصیده‌ی رودکی چنان دلتنگ می‌شود که بی کفش و رخت سفر سوار بر اسب تا بخارا می‌تازد!

با سپاس از انتشار این اشعار

 

...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...