رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

جامی هفت اورنگ(لیلی و مجنون)


nina4011
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • مدیر آگهی

بخش آغازین

ای خاک تو تاج سربلندان

 

مجنون تو عقل هوشمندان

 

محجوب تو را نهار لیلی

 

مکشوف تو را سها سهیلی

 

خورشید ز توست روشنی گیر

 

بی روشنی تو چشمه قیر

 

بر چشمه قیر اگر بتابی

 

گیرد فلکش به آفتابی

 

ای دست مقربان آگاه

 

از دامن عزت تو کوتاه

 

در راه تو عقل فکرت اندیش

 

صد سال اگر قدم نهد پیش

 

ناآمده از تو رهنمایی

 

دور است که ره برد به جایی

 

هر رو که در آشنایی توست

 

از پرتو رهنمایی توست

 

ای هستی بخش هر چه هست است

 

کس بی تو ز نیستی نرسته ست

 

فرمان تو را درازدستی

 

بر عالم نیستی و هستی

 

خود را ز تو نیست هست دیده

 

هست از تو به نیستی رسیده

 

جز تو همه سرفکنده تو

 

هر نیست چو هست بنده تو

 

ای از خم کاف و حلقه نون

 

صد نقش بدیع داده بیرون

 

آن نور که از شکاف کاف است

 

پیدا کن قاف تا به قاف است

 

بی نقطه نون نگشته دایر

 

بر مرکز هستی این دوایر

 

هر بحر کرم که صرف کردی

 

از چشمه این دو حرف کردی

 

ای در یکی و یگانگی فرد

 

با تو نفس از یگانگی سرد

 

پاکی ز توهم دویی تو

 

در حکم خرد همین تویی تو

 

رقام ازل به کلک تقدیر

 

قسام ابد به تیغ تدبیر

 

دیباچه نویس دفتر عقل

 

رخشانی بخش گوهر عقل

 

پرگار زن محیط افلاک

 

بر مرکز تنگ عرصه خاک

 

کاشانه فروز شب سیاهان

 

از مشعل نور صبحگاهان

 

دراعه طراز کوه و صحرا

 

از سبزی حله های خضرا

 

بر قامت شاهدان نوروز

 

بی رشته قبا و پیرهن دوز

 

شیرازه کن جریده گل

 

دمساز جریده خوان بلبل

 

از کیسه غنچه بند فرسای

 

در کاسه لاله مشک تر سای

 

رخساره نگار هر نگاری

 

ناوک زن هر درون فگاری

 

یاریگر هر ز یار مانده

 

همراه هر از دیار رانده

 

تسکین ده درد بی قراران

 

مرهم نه داغ دلفگاران

 

شورابه گشای چشمه چشم

 

صفرا شکن زبانه خشم

 

دباغ ادیم لاجوردی

 

صباغ خزان چهره زردی

 

از طلعت دلبران طناز

 

بر طلعت خویش برقع انداز

 

خارافکن راه سست رایان

 

خارا کن سد تیز پایان

 

عصیان کاه جنایت آمرز

 

اول گیر نهایت آمرز

 

بگذشت ز حد جنایت من

 

تا خود چه شود نهایت من

 

گر بگدازی گناهکارم

 

ور بنوازی امیدوارم

 

بنگر به امیدواری من

 

بگذر ز گناهکاری من

 

هر چیز که خواهم از تو دارم

 

وین نیز که خواهم از تو دارم

 

مهر کهن مرا نوی ده

 

در خواهش خود دلی قوی ده

 

روزی که قوی نهاد بودم

 

بیرون ز طریق داد بودم

 

کارم نه به وفق عقل و دین بود

 

رویم نه به شارع یقین بود

 

و امروز که رو به ره نهادم

 

وز دل گره گنه گشادم

 

در دست نماند قوت کار

 

وز پای برفت زور رفتار

 

بر سستی و پیریم ببخشای

 

بر عجز و فقیریم ببخشای

 

بنشسته به فرق من سفیدی

 

برفیست ز ابر ناامیدی

 

زین برف فسرده گشت روزم

 

زان آتش آه می فروزم

 

هر برف که بر زمین نشیند

 

بهر گل و یاسمین نشیند

 

زین برف که بر گلم نشسته ست

 

بس خار که بر دلم شکسته ست

 

خاری که شکست در دل من

 

روزی که برآید از گل من

 

خواهم که کند به سویت آهنگ

 

در دامن رحمتت زند چنگ

 

باشد به چو من شکسته رایی

 

زین چنگ زدن رسد نوایی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر آگهی

بخش دوم

هر جا به اثر نظر گمارند

زان پی به در مؤثر آرند

 

ننهند ز زشته بر خرد بند

گیرند به رشته ریس پیوند

 

در خط چو قلم فرو نمانند

زان قصه خط نویس خوانند

 

هر جا بینند رشته تابی

در گردنشان شود طنابی

 

تا چرخ شوند رهنوردان

وز چرخ به سوی چرخ گردان

 

هر جا خوانند تازه حرفی

در نامه ز خامه شگرفی

 

زان حرف به سوی خامه آیند

وز خامه به خامه زن گرایند

 

از هر چه بود به ملک امکان

در جلوه گری ز جسم تا جان

 

صد سلسله در میان نهد پای

لیکن همه منتهی به یک جای

 

از مرکز دایره به هر سوی

باشد خط نصف قطر را روی

 

کارش به محیط یابد انجام

سیرش به محیط گردد آرام

 

در دایره کین خطوط پیداست

هر یک به محیط می رود راست

 

رو زین ره راست گر نپیچی

قدری داری وگر نه هیچی

 

ای میل به تاب و پیچ کرده

روی از دو جهان به هیچ کرده

 

یک لحظه ز تاب و پیچ باز آی

هیچند همه ز هیچ باز آی

 

در گردش این بلند کردار

بین این همه نقش های پرگار

 

هر نقش اگر چه دلپسند است

آیینه صنع نقشبند است

 

باید ره دلپسند رفتن

از نقش به نقشبند رفتن

 

تا چند به نقش بند مانی

آن به که به نقشبند رانی

 

هر نقش عجب که زیر و بالاست

برهان وجود حق تعالی ست

 

هر جنس کرم که رهنورد است

از کارگه قدیم فرد است

 

هر مرغ سخن که در ترانه ست

توحید سرای آن یگانه ست

 

هر غنچه به شکر او دهانیست

هر برگ گل طری زبانیست

 

هر لاله که در حریم باغیست

از نور هدایتش چراغیست

 

از سبزه تر به طرف گلشن

داده خط بندگیش سوسن

 

با خلعت سبز نیکبختان

رقصان به هوای او درختان

 

راسخ قدمان باغ دایم

در طاعتش ایستاده قایم

 

ما را که به تختگاه تعلیم

بنهاده به فرق تاج تکریم

 

هر تیغ بلا که بر سر آید

گردنکشی از درش نشاید

 

آن به که ز عنف پاک باشیم

در راه وفاش خاک باشیم

 

نقد دل و جان به او سپاریم

خود در دو جهان جز او که داریم

 

آن دم که رسد نفس به آخر

گردد سکرات موت ظاهر

 

جز دامن فضل او نگیریم

میریم به یاد او چو میریم

 

نظارگیان این کهن دیر

در مرحله نظر سبک سیر

 

بالغ نظران آفرینش

روشن بصران تیز بینش

 

پوشیده درج چرخ دانان

ننوشته درج دهر خوانان

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...