رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

معرفی کتاب من میترا نیستم


یگانه بانو
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • مدیر آگهی

spacer.png

معرفی کتاب: من میترا نیستم

 

روایت اول: روایت کبری طالب‌نژاد، مادر شهید در مورد روایت زندگی شهید زینب کمایی

 

بعد از اینکه خودش را شناخت و فهمید از زندگی چه می‌خواهد اسمش را عوض کرد.

 

می‌گفت من میترا نیستم. اسمم زینبه و با اسم جدید صدایم کنید.

 

مادرم با اینکه حق انتخاب اسم بچه را داشت اما حواسش بود اسم دختر نوزادش را طوری انتخاب کند که خوشایند داماد آینده‌اش باشد. زینب ششمین فرزندم بود و وقتی به‌دنیا آمد، مادرم اسمش را میترا گذاشت.

 

پنج ساله بودم که برای اولین بار همراه مادرم قاچاقی و بدون پاسپورت از راه شلمچه به کربلا رفتیم. مادرم نذر کرده بود که اگر سلامت به‌دنیا بیایم، من را به کربلا ببرد اما تا پنج سالگی نتوانسته بود نذرش را ادا نماید.

 

زهرا خانم، دختر بزرگ خانواده کریمی برای دخترهای محله، کلاس قرآن و احکام گذاشته بود. مینا، مهری و زینب به این کلاس‌ها می‌رفتند. زهرا سر کلاس بچه‌ها گفت: «تو مسائل دینی باید از یک مجتهد، تقلید کنید و گرنه اعمالتان مثل وضو و غسل، قبول نیست». زهرا از بین رساله‌های علما، رساله امام خمینی (ره) را به دخترها معرفی کرد.

 

ما تا آن زمان از این حرف‌ها سر در نمی‌آوردیم. امام را هم نمی‌شناختیم.

 

زینب، فعالیت‌های انقلابی‌اش را در مدرسه راهنمایی شهرزاد آبادان شروع کرد، روزنامه دیواری می‌نوشت و سر صف، قرآن می‌خواند.

 

بعد از پیگیری‌های مستمر متوجه شدم که جناب حجه الاسلام حسینی، از دنیا رفته است.

 

امام جمعه شاهین‌شهر اولین کسی بود که خبر شهادت زینب را به مادرش داد و او را برای پذیرش این موضوع آماده کرد.

 

آقای حسینی هنگام نماز جماعت، شهادت زینب را اعلام کرد و گفت زینب دختر 14 ساله‌ی دانش‌آموز، به‌خاطر عشقش به امام و انقلاب، مظلومانه به دست منافقین به‌شهادت رسید.

 

دکتر جوان‌تر ادامه داد، دختر شما سه شب پیش یعنی اولین شب مفقود شدنش به‌شهادت رسیده است. منافقین زینب را با چادرش خفه کرده بودند که عملاً نفرت خودشان را از دخترهای با حجاب نشان بدهند.

 

مادر ادامه داد، صد و شصت شهید از شهدای فتح‌المبین را به اصفهان آوردند. زینب هم به آن‌ها اضافه شد. وقتی در گلزار شهدا شروع به دفن شهدا کردند با تعجب متوجه شدم که مزار زینب زیر درخت کاج، روبروی مزار حمید یوسفیان است. روزی که زینب را در گلزار شهدا به خاک سپردم انگار یک تکه از جگرم، انگار قلبم، زیر خاک رفت.

 

«یک روز یکی از دوستان زینب به خانه ما آمد و با خجالت تقاضایی از من داشت، او گفت زینب به من گفته بود اگر شهید شدم به مادرم بگو آش نذری بده، من نذر شهادت کردم. دوست زینب را بغل کردم و بوسیدم و از او تشکر کردم که پیام زینب را به من رساند».

spacer.png

- پندار: زندگی بازی گرفتن دیگران نیست

که روزی عاشقش باشی و روزی قاتلش

- نمیخواستم بکشمش...

 

شاهد بوده ای

لحظه تیغ نهادن بر گردن کبوتر را؟

و آبی که پیش از آن

چه حریصانه و ابلهانه، می‌نوشد پرنده؟

تو، آن لحظه ای!

تو، آن تیغی!

تو، آن آبی!

من!

من، آن پرنده ام.... 

زندگی خنده کنان شاهد جان کندن ماست...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...