رفتن به مطلب

سیاه‌ کاغذی| Sayeh.par کاربر انجمن‌ نودهشتیا


Sayeh.par
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

«به‌ نام‌ خدای‌ بندگان‌ سیاه و سفید»

نام رمان: سیاه‌ کاغذ

ژانر: جنایی-مافیایی، معمایی، عاشقانه

خلاصه:
در دست‌ راست‌ اسلحه‌ و در دست چپ‌ کاغذ سیاهی دارم، کاغذ سیاه‌ کنار اجساد می‌ماند و غرق‌ می‌شود در خونشان‌ همچو من! من از این دنیا فاصله می‌گیرم‌ تنها بخاطر تو، خواهر!

@N.a25 ، @مدیر راهنما

ویرایش شده توسط Sayeh.par
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه:
قرمز‌ لرزان، رقصان‌ پائین‌ می‌آید،
بر زمین‌ می‌چکد خون‌ از دستان!
برای‌ آینده‌ای روشن...
گذشته‌ خون‌ آلود است، غرق خون است!
گذشته‌ را می‌کنم‌ مخفی‌
تا تو بمانی برایم‌ خواهر!

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت‌ اول:

خون از بازوی مقتول پائین می‌آمد، میان انگشتان دستش می‌رقصید و بر زمین سیمانی می‌ریخت.
کابوس جسد بالاخره‌ دست به قتل زده‌ بود و جسد اولین قربانیش بود. در واقع جسد همان کسی بود که ده سال قبل صفحات سفید‌ دفتر زندگیش را با بی‌رحمی در سطل رنگ سیاه انداخته بود. نمی‌دانست چرا ولی از آنگونه‌ شکنجه دادن مرد لذتی برده بود‌ که اگر نیروی‌ پلیسی در کار نبود تا ابد او را شکنجه‌ می‌کرد. شکنجه می‌کرد تا شاید خالی شود از حس نفرت و سیاهی!
***
«ده سال قبل»
کامیونی بود که از راه فرعی می‌آمد؛ به قصد انتقام!
انتقامی که رئیسش‌ گفته‌ بود بگیرد، نمی‌دانست برای چه اما به خوبی می‌دانست چه کند و چگونه حرکت کند تا خواسته‌ی رئیسش‌ مستجاب شود؛ یک تصادف!
تصادفی که از عمد انجام‌ می‌شود بدون‌ حس پشیمانی و با تنفری که عجیب عین آب خوردن در قلبش رشد کرده، ماشین‌ سیاه‌ از جاده‌ خارج‌ می‌شود و گرد‌ و خاکی به پا می‌کند دیدنی!
سه-چهار ملق‌ که می‌زند، شیشه‌های شکسته‌ و خون‌ ریخته‌ شده روی زمین لبخند‌ می‌آورد بر لب‌های نازک رئیس راننده ولی او که شاد نیست! بیشتر لبخند از انتقامی است که بدجور به دهانش شیرین آمده.
ماشین‌ روی چهار‌ چرخ ایستاده بود‌، تنها صدایی که می‌آید صدای دختر بچه‌ای است که کمک‌ می‌خواهد، گریه می‌کند و دماغش را بالا می‌کشد. نبود شیشه‌ به صدا اجازه‌ی بیرون رفتن می‌دهد.

قدم‌ به قدم نزدیک ماشین می‌شود، با حرکت دستانش‌ کت‌ و شلواری‌های غول‌ پیکر دست به کار شده و درب‌های سرنشین‌های جلو را باز می‌کنند.

دو بزرگسال بیهوش را بر کول‌ انداخته و چند قدم جلوتر‌ میان زمین خاکی و هوا رها می‌کنند. سه کودک‌ نشسته بر صندلی‌های عقب هستند، یک دختر ده ساله‌ی بیهوش در کنار پنجره‌ی راست و پسری که همانند او بود با این تفاوت که کنار پنجره‌ی چپ‌ نشسته بود. میانشان یک‌ دختر بچه‌، که بیهوش نشده، گریه می‌کند. صدای گریه‌اش گوش‌ خراش است و برای اویی که تازه‌ آرامش‌ یافته‌ آزار دهنده!
با چشمان‌ سیاهچاله‌ای خود به دختر بچه‌ نگاه‌ می‌کند و دخترک از ترس خفه‌ خون می‌گیرد.
دو کت‌ و شلواری حتی در آن تاریکی دست از زدن عینک آفتابیشان‌ برنداشته‌اند و تیپ کاری خود را حفظ‌ کرده بودند. هر کدام بعد از باز کردن‌ درب‌ها یکی از کودکان بیهوش را بیرون می‌آورد و خود او، دست دخترک چشم آبی را می‌گیرد و بیرون می‌کشد.
مرد عظیم‌ الجثه کنار او می‌آید و چند قدم دورتر می‌ایستد:
-جسدها رو با سرنشین‌ها جایگزین کنیم؟

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اگه‌  از رمان‌ خوشتون‌ اومده‌ و می‌خواین‌ که هر وقت‌ پارت دادم‌ بخونین،  گزینه‌ی آبی دنبال می‌کنید رو لطفا بزنین‌  و  کلمه‌ی دنبال کردن رو انتخاب‌ کنین. سپاس!💋💐

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مرد‌ لبخندی‌ جدا‌ نشدنی‌ بر لب دارد، هیچ‌ نمی‌گوید و مامور که‌ جواب خود را‌ گرفته‌‌ می‌گوید:
-چشم‌ قربان!
دو‌ مرد‌ به سمت‌ کامیون‌ سیاه‌ رنگ می‌روند‌، راننده‌ با عجله پیدا می‌شو و در کانتینر‌های سیاه را باز می‌کند.
دو مرد غول‌ مانند جسد یک‌ زوج جوان، دو دختر و یک پسر که با سرنشینان‌ ماشین مطابقت‌ قدی و سنی دارند‌ را بیرون‌ می‌آورند.
اجساد آدم‌های بی‌گناه‌، که فقط برای جایگزین‌ شدن با سرنشینان‌ کشته‌ شده‌اند، را در ماشین جای می‌دهند.
کمربندهای اجساد را می‌بندند‌. راننده‌ از کانتینر‌ قبل از قفل کردنش گاله‌ی بنزینی‌ را بیرون‌ آورده‌ است، به‌ زحمت‌ بر خاک‌ می‌کشد و می‌آورد.
یکی‌ از مردها‌ با دیدن‌ این صحنه‌ اخمی می‌کند اما‌ اخم‌ به یکباره از صورتش پاک‌ می‌شود و لبخندی‌ کوچک‌ بر لبانش خودنمایی می‌کند.
لب‌های نازکش‌ جمع‌ می‌شوند، حالت صاف همیشه را می‌گیرند و بعد به یک طرف کش می‌آیند. مرد با برنامه‌ رو به همکارش با صدایی‌ بلند می‌گوید:
-نمی‌دونم چرا اینقدر این آدم‌های متخصص‌ چیزهای ساده رو نمی‌دونن!
ابروهای همکارش بالا‌ می‌آید و بعد از دیدن نگاه تمسخرآمیز و از بالای همکار بر راننده‌ی گل گلی پوش‌ ادامه‌ی حرف او را در دست می‌گیرد:
-آره واقعا! نمی‌تونن‌ درک کنن‌ که اگه زورش رو ندارن...
با دست به خود و مرد دیگر اشاره کرد‌ اما نگاهش عکس‌العمل‌های‌ وجود نداشته‌ی راننده را می‌پایید.
-چرا به‌ بقیه که زور دارن نمی‌گن تا کار رو اصولی و درست انجام‌ بدن؟
همزمان دستش را بالا می‌آورد، انگشت‌ شست و اشاره را به هم می‌چسباند و سه انگشت دیگر برخلاف این دو انگشت که خم شده‌اند سیخ‌ صاف ایستاده‌اند.
راننده‌ اما‌ با آن‌ چشمان‌ سبز و بی‌روح‌، بی‌هیچ‌ عکس العملی‌ کار خود را ادامه می‌دهد.

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...