رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

پسر شاه|🕷ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا


 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

بسم  الله الرحمن الرحیم

داستان پسر شاه

نویسنده ملیکا ملازاده

ژانر:تاریخی

خلاصه:حسنعلی میرزا   ملقب به  شجاع‌ السلطنه   و پسر ششم  فتحعلی شاه    بود. مادر او  بدر جهان خانم  نخستین همسر عقدی  فتحعلی شاه  و دختر محمدجعفرخان عرب و نوه  (حاکم بسطام) بود. 

مقدمه:

 

او  آقانی شیرازی   را

از زمانی که در  اصفهان  مشغول تحصیل بود پشتیبانی کرد

و بعدها به دربار خود در خراسان آورد

و بنا به تقاضای او،

شاعر تخلص نخست خود را که «حبیب» بود به «قاآنی» تبدیل کرد.

شجاع‌السلطنه شاهزاده‌ای ادیب و دوستدار دانش بود. او خود شعر می‌سرود و «شکسته» تخلص می‌کرد.

چنین می‌نماید که او باور داشت قاجاریان از احفاد چنگیز خان   بوده‌اند و به این سبب بر پسران خود نام‌های  مغولی  گذاشته بود. 

     

شجاع‌السلطنه خود،خود را «حسن‌قاآن» نامیده بود

که بخش اول این نام ماخوذ نام اصلی خودش «حسنعلی» است.

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                              بسم الله الرحمن الرحیم

حسنعلی کلافه در اتاق قدم می زد و می گفت:

- چگونه ممکن است مملکت را چنین به بیگانه بفروشند؟! تبریز را از ما گرفتند. برادرم عباس میزا چه غلطی دارد می کند؟! او چگونه می تواند...

در اتاق جز وی آقانی شاعر و مردی دیگر که حکم مشاور و دسیسه چی برای وی را داشت حضور داشتند.  هنگامی که شاهزاده  سخنانش را قطع کرد آقانی سعی در آرام ساختن وی داشت.

- چه انتظاری  باید داشت  سرورم؟  ایشان چه کاری می توانستند انجام دهند؟  به حد مرگ جنگیده و  در هنگام تسلیم مرگ را بر خود به دانسته؛ اما هنگامی که آنان سلاح  پیشرفته تر داشته و اینجا پدرتان و درباریان در دنیایی دیگر به سر می برن  چه باید بشود؟

مشاور فریاد زد:

- ای مرد! چه تو را جرات بخشیده است که در مقابله شاهزاده بایستی و راجع به شاه  ایران، شاه سرزمین هزار و یک شب چنین سخنی بگویی؟! آیا سرت بر گردنت سنگینی می کند یا عقل خود را از دست داده ای. 

حسنعلی که از نزاع میان آنها  نگران بود رو به آقانی  گفت: 

- ای شاعر بلند مرتبه اتاق مرا ترک کن که نزاع میان شما مرا غمگین تر می سازد. 

آقانی  نگاه پر نفرتی به مشاور انداخت و سپس احترامی بر  آقایش گذاشت و بیرون رفت.  حسنعلی به مشاور نگریست.   

- چرا او را خشم می گیری؟ او مرد خوبیست اما سخنانش را بی پرده می زند.

- اینجا دربار است یاور پادشاه، او نباید اینگونه سخن گفتن را عادت نماید؛ زیرا در زمانی که شما بر تخت سلطنت بنشینید او نیز در کنار ما خواهد ماند.

حسنعلی بهت زده به سویش بازگشت.

- چگونه ممکن است؟! برادرم عباس میزا هنوز مورد اعتماد و علاقه مردم و شاه است. با وجود او امکان ندارد.

- برای چه امکان نداشته باشد؟ مگر غیر از این است که شما مورد عزیز شاه  و فرزند همسر اول وی هستید؟ مگر غیر از این است که عباس میزا کشور را به بیگانه فروخت؟ پس دیگر چه عزیزی بر آن باشد.

از سمت دیگر آقانی با یکی از دوستانش سخن می گفت:

-  پسر شاه  شاید قلبی نگران و قدر داشته باشد اما گمان نبرم عرضه برادرش را داشته باشد، از آنجایی  که در جای وی نبوده او را مقصر می داند اما اشتباه می کند. امیدوارم قبل از آنکه  خشمش خالی نشود   آتشش را آن   مشاور خبیث شعله ور نسازد.

اما آرمان آقانی سرانجامی نداشت و هزاران آرزو در ذهن حسنعلی برپا شد. پرچم سیاه حرم  دست شجاع السطنه قرار گرفت  و همراه ارتشش به امید جذب شاهزادگان آماده رفتن به جنگ با روس شد.

- ای شاهزاده! تو را چگونه هنگامی که عباس میزا عزیز پدر و مردمان است او را کنار می زنی؟ آیا از خشم وی نمی ترسی!

- اگه برادر را جانشینی بود مرا بر آن حدی نبود اما وی را پدر از خشم   آنچه با روس کرد خلع کرده است. اگر ما  دست روی دست بگذاریم برادرهای بی لیاقتم بر تخت خواهند نشست.

و آن زمان دیار را پر از چنین شایعاتی بود. که کم کم  شجاع السلطنته (حسنعلی) را ولیعهد بعد از خلع برادر اعلام نمود.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خبر به روس رسید. ژنرال خود را به اتاق سرورش رسوند و بعد از گفتن آنچه شنیده بود ادامه داد:

- اگر آنچه شنیده ایم  حقیقت باشد فقط، خودمان را مضحکه دست ایرانیان کرده ایم زیرا شاهزاده  ای که ولیعهد نباشد  قرار دادی که با ما ببند فقط  کاغذی بی  ثبات است. 

- نکند نقشه خودشان  بوده  تا   مارا از صحنه نبرد دور سازند و در زمانش  با نیرویی تازه نفس به ما هجوم بیاورند.

- چنین هم می شود.

کمی در اتاق قدم زد و زیر لب سخن گفت سپس فریاد کشید:

- این ایرانیان خود را چه می بینند که مرا مورد تمسخر قرار می دهند؟! آنها با عقل کوچکشان قصد گول زدن من را دارند؟!

با آخرین  میزان صدایش ادامه داد: 

- فرمان می دهیم هیچ قرار دادی امضا نشود.  

***

عباس میرزا با دیت چندبار بر روی میز چوبی داخل  چادرش کوبید و  بدون آنکه  نشانی از خشم در رفتارش نمایان باشد، به شکلی که گویا با خود سخن می گوید گفت:

- این شایعه از کجا پیدایش شد؟

به قائم مقام فرهانی که در صندلی سمت راستش نشسته بود  نگریست و پرسید:

- نکند به راستی پدرم مرا عزل کرده است!

چپ چپ نگاهش کرد.

-   جناب عباس میرزا اینگونه خود را نیازارید که پدر شما به  اندازه مردمان کشورش  فرزند دارد به شکلی که مرا این نگرانی بود که نام های  جهان کفاف آنها را ندهد؛ با همه این ها شما را آنچنان دوست می دارد که  هیچ کدام از فرزندانشان به پای شما نمی رسند.

- اگر  بزرگان او را پر کرده باشند چه؟

-  از تمامی آنها من  قوی تر هستم و در پشت شما ایستاده ام.  

کمی در سکوت گذشت بعد گفت:

- شما شاهد بودید که من و مردمان غیور سالهاست که از خانه و کاشانه دل کنده و برای خاک خونمان را می دهیم. هزاران ظلم ما را عقب نکشید و میلیون ها قتل دلسردمان نکرد. نکند حال که اینگونه مجبور برای نجات کشورم به این صلح هستم در پشت سرم دیگران گمان برند که مرا بیم جان است یا از نادانی و خیانت دست به این خفت زده ام؟ خانواده ام چه فکر خواهند کرد؟

فرهانی دستش رو  به سویش برد و   بر روی شونه اش گذاشت و به چشمانش زل زد.

- شاهزاده! ولیعهد ایران زمین! قدر مرد جوان! تو را چنین تفکری نباشد! در میان شاهان قاجار از تو شجاع تر ندیده و در میان مردان وفادارتر ندیده ام. اگر تو را فرمانروایی رسد  کشور را بعد از سالها لبخند بیاید و اگه بر تو  مرگ برسد  نامت را در کتاب ها بخوانند و از پشت کلمات احساس تو را به میهن و مردمانت درک خواهند کرد. از پدرت نیز تو را رنجی نرسد. او اگه به فکر ملتش بود در این سالها پشتت را خالی نمی گذاشت و دستت را رها نمی کرد.

با مزاح اضاف کرد:

- اگر نیز چنین قصدی کند من دوباره تو را معرفی خواهم کرد؛ چون نام فرزندانش را ندادند گمان برد عباسی دیگر است.

هر دو زیر خنده زدن.  

- حال برای این مسئله چه کنیم؟

-   آن را به من سپار و  نگاهت به  حرکت دشمن باشد.

سپس از خیمه بیرون رفت.

در دربار همهمه برپا شد. برای بعضی  این شایعه ترسناک و برای بعضی  خبر خوبی برای کنار گذاشتن شاهزاده ای که ممکن است برعکس پدرش با عرضه شود، بود. در دربار انتظار   پادشاه را می کشیدن تا بیاد و   راستی و ناراستی  شایعه را عنوان کند. شاه  با اون هیکل درشت، مو و سبیل های جوگندمی با اون پیراهن و شلوار نظامی و مدال ها داخل اومد.  روی تخت نشست و چند ثانیه ای طول کشید تا خودش را جاگیر کند.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

- چه شده آقایان؟

 فرهانی بر او احترام گذاشت.

- شاه به سلامت باد! ما امروز در محضر مبارک شما جمع گشته ایم که راجع به درستی یا نادرستی شایعه ای  اطلاع پیدا کنیم؟

- آن شایعه چیست؟ روزهاست که با شایعات روانمان درگیر نشده است؟ نکند فرزندم عباس در جنگ پیروز نبود... یادم آمد قرار بود صلح کند. صلح شده است؟ قرار بود چیزی از آنها برای ما بگیرد. خزانه خالی است.

مگر می شود آقایان در دربار وی بوده و حالشان از سخنانش بهم نمی خورد؟  فرهانی گفت:

-   سرورم شایعه باعث شده است مذاکرات به تعویق بیفتد؟

- پس بنظر می آید شایعه مهمی است. اما بگوییم، ما کاری نکردیم که  مذاکرات را مشکل  بیاید.  شاه بی تقصیر است و قصور از عباس است.

طرفدارهای عباس میزا نفس عمیقی کشیده و مخالفانش اخم کردن. فرهانی دهان باز کرد تا با سخنی مجلس را پایان دهد اما مخالفان زودتر از وی به دنبال شر پیش قدم شدن:

- اما شایعه ای از دل مردم است.

فتحعلی شاه کنجکاو نگاهش کرد و فرهانی چشم غره ای رفت.

- چه شایعه ایست؟

-  آن ها می خواهند  ولیعهد به دلیل خیانت و کوتاهی در مقابل  روس ها خلع شود و پسرتان حسنعلی میزا که هم اکنون آماده است  به سلطنت  برسد.  

شاه کمی سکوت کرد و در جای خود جابجا شد.

- مردم چه چیزها می خواهند!

سپس می خواست از جای خود بلند شود که مرد دوباره گفت:

-  از شما خواهشمندیم به سخنان ما و مردم گوش فرا دهید.

***

در حرم نیز غوغایی بود.   آسیه خانم مادر عباس میرزا  در دلش غوغایی بود. آنقدر عباسش در میان همگان معروف بود که هیچگاه نظرش نمی آمد  کسی بخواهد او را از  جایگاهش پایین بکشد. گوهر ملک خانم دخترش به اتاق اومد و احترام گذاشت. 

- مادر چه شده؟! آیا آنچه درباره برادرم شنیدم راست است؟

آسیه دستان دختر را گرفت.

- نور دیده ام، چه کسی به تو خبر را داده است؟

-  خیرالنساءخانم.

خیرالنسا از دیگر زنان فتحعلی بود.

- نمی دانم خبر چقدر حقیقت دارد، باید جاسوسی به پشت در دربار بفرستم.

- برادرم کیقباد که برای گرفتن خبری به پایتخت آمده است کسی را فرستاده. بهتر است تا آن زمان ما به اتاق  مریم بیگم (همسر دیگر)  برویم، زیرا او نیز نگران و کنجکاو است .

آسیه با هیجان گفت:

- برویم.

هر دو زن بیرون رفتند. لباس هایشان که از بهترین جامه های   زمان خود بود بر روی فرش ها کشیده می شد و صدای برهم خوردن جواهراتشان در راهرو می پیچید. قبل از گذرشان   خاور سلطان بیگم خانم دختر فتحعلی شاه در مقابلشان ظاهر شد.  احترامی گذاشت.

- آسیه خانم!

آسیه سعی کرد وقار خود را حفظ کند و گفت:

- از اتاق  بدر جهان  خانم بیرون می آیی؛ آنجا تو را چه کاری بود؟

- کمی راجع به برادرم سخن گفتیم.  خاله زنک بازی بود.

- درباره عباس چه می گفتید؟

خاور سلطان خندید.

- ایشان نه، راجع به برادرم حسنعلی سخن گفتیم.

سپس از کنارش گذشت. او که رفت کلافه گفت:

- لعنت  بر او!   چگونه به خود اجازه می دهد اینگونه در انتظار  کنارگیری برادر بزرگش باشد!

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سه

دربار بحث های زیادی را پشت سر گذاشت و با  جنگ های شدیدی را به جان خرید اما در آخر قرار بر آن شد که عباس میرزا ولیعهد بماند و مذاکرات را ادامه دهد. فرهانی هنگام گرفتن دستور نگاهی به مخالفان انداخت به این  معنا که برای شما خواهم داشت!  سپس حکم را با احترام از فتحعلی شاه گرفت و خبر داد  و بیرون رفت. خاجه حرم سرا را آنجا دید.

دریافت که زنان منتظر پاسخ هستند.  با چشم او را به پیش خواست.  خاجه به سویش   قدم گذاشت و احترام گذاشت.

- جناب وزیر!

- به حرم برو و به آسیه خانم خبر بده تا فرهانی زنده است عباس میرزا در قدرت می ماند.

خاجه با خشنودی احترام  بیشتری تری گذاشت و گفت:

-  خداوند از شما راضی باشد جناب!

به سرعت رفت تا به آسیه خبر دهد. 

آسیه به محظ شنیدن دستور داد:

- به مردمان  هدیه بدهید و آش درست کنید. 

  چهره بدرجهان مادر حسنعلی درهم شد و رو گرفت. بهرام میرزا پسر شیخ خانم  که نگران حال برادرانش بود گفت:

- نذرتان را بگذارید برای هنگامی که خطر از کمینمان  دور شد. 

- منظور تو چه خطری است؟

-  از کجا معلوم حسن با شنیدن این دستور از خواسته خود دست بکشد.

ماه بیگم دختر   خوش نما خانم که همیشه سعی داشت آرامش  رو برپا کنه، گفت:

-  این چه سخنی است برادر؟ حسن نیز همچون دیگران در مقابل خواسته سرورمان سر فرود می آورد.

مریم بیگم با خشنودی  و چاپلوسی به آسیه گفت:

- خانم بهتر است  مراسمی کوچک بگیرید تا چشم حسودان کور شود.

زیر چشمی به  چهره سرخ از عصبانیت بدرجهان نگریست.  محمدامین میرزا پسر  مشتری باجی برای آنکه دعوایی سر ندهد به بدرجهان گفت:

- بهتر است به اتاقتان بروید و کمی استراحت نمایید.

بدرجهان از جا برخاست و  خرم بهارخانم دختر مهدعلیا  نیز که همدم بدرجهان بود برخاست و به همراه او به سوی در رفت اما سخن  آغابیگم، همسر نازای فتحعلی شاه او را نگریست.

- وقتی می بینم مرگ فرزندان دیگران نزدیک است خدا را شکر می کنم صاحب فرزندی نشدم.

علی میرزا نقی که از اولین پسران شاه و از همسرش بیگم خانم بود و نسبت به دیگر پسران حاضر در آنجا درجه ای   والاتر داشت، چشم غره ای رفت و گفت:

-  بست کن خانم!  خرم او را به همراه خود ببر.

دو زن خارج شدند و   شاه سلطان خانم دختر  گوهر تاج خانم به  همسر فتحعلی شاه خاتون تاج گفت:

-  خانم، بهتر است برویم باهم  تدارک مراسم را بگیریم.

***

در اردوگاه فرهانی و عباس به عهدنامه نگاهی می انداختند. ولیعهد ناخودآگاه قطره اشکی از گوشه چشمش به پایین آمد که  سریع آن را گرفت اما  فرهانی متوجه اش شد و از اینکه مردی به قدرت عباس میرزا را اینچنین غمگین می دید قلبش به درد آمد اما خود نیز حال بهتری نداشت تا بتواند وی را دلداری دهد پس تلاش کرد جو محیط را تغییر دهد.

- در قرارداد ذکر شود از تو حمایت کنند.

عباس ورق ها را بر میز کوبید.

- مرا اینچنین  بی غیرت می پنداری؟

- ای لیعهد ایران زمین، پدر تو را فردی جدی نمی پندارد و من نیز در مقابلم شمشیر است و پشت سرم خنجر، اما شاهزادگان روس را ابر قدرت و شکست ناپذیر می دانند پس به سخن این وزیر با تجربه گوش فرا بده که این کار آتش نزاع را می خواباند.

به راستی نیز چنین شد و  شورش  حسنعلی   خموش گردید.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت چهار

پس از وفات فتحعلی شاه شجاع‌السلطنه که کینه سختی با عباس میرزا پیدا کرده بود، برادر خود حسینعلی که در آن هنگام والی  فارس بود به سلطنت‌خواهی و طغیان علیه محمدمیرزا   پسر عباس میرزا تحریک کرد. در برابر محمدشاه برادرش فیروز میرزا   را به همراهی منوچهری خان متعمد الدوله   رای سرکوبی فرمانفرما به شیراز    فرستاد. شجاع‌السلطنه به برادرش توصیه کرد منوچهرخان را در صورتی که برای مذاکره وارد شهر شود به قتل رساند و اسباب پراکندگی لشکر فیروز میرزا را فراهم آورد.

ولی فرمانفرما دست به چنین اقدامی نزد و خود و برادرش را تسلیم معتمدالدوله کرد. پس از انتقال شاهزادگان به تهران، به اشاره قائم مقام فرهانی   چشمان شجاع‌السلطنه را کور کردند و محبوسش ساختند. شجاع‌السلطنه بعد از چندی به همراه شاهزادگان یاغی در  قلعه اردبیل   زندانی شد و پس از فرار چهارنفر از شاهزادگان از زندان، به همراه باقی آنان به  تبریز   برده شد.

او در مراسمی که پس از وفات محمدشاه  در تبریز به جهت تهنیت جلوس  ناصر الدین  منعقد شده بود به همراه برادرش حسام السطنه   به حضور شاه رسید و مورد عفو وی واقع شد. پس از تاجگذاری شاه در تهران، دو شاهزاده به تهران خوانده شدند و به آنان اجازه داده شد تا هر درخواستی دارند به شاه عرض کنند. حسنعلی میرزا درخواست اقامت در تهران کرد و به او اجازه داده شد.

 

 

اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم

 

#دعامیکنم_همه_بگید_الهی_آمین
#خدایاهمه مریضای جسمی وروحی راشفاء بده
#خدایاهرکی هرمشکلی داره مادی،معنوی برطرف کن
#خدایاآبروی مارادردنیاوآخرت حفظ کن
#خدایاهرکی هرچی ازت میخوادبهترینهاروبهش بده
#خدایاگناهانمونوببخش وبیامرز
#خدایاهمه جوانانی که به تکلیف رسیدن سروسامون بده وخوشبخت کن
#خدایاسایه همه پدرومادراروبالاسرفرزنداشون حفظ کن
#خدایارزوق وروزی حلال ووسیع به همه بده
#خدایاروح رفتگان راببخش وبیامرز

 

داستان را به پایان می رسونم با رمز یا مریم مقدس

یا مریم مقدس

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...