رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رفتی دستشویی برگردی🌧| ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا


 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

                   بسم الله الرحمن الرحیم

رمان  رفتی دستشویی برگردی

                     نویسنده ملیکا ملازاده

ژانر: جنایی، عاشقانه

                                  مافیایی

خلاصه:   تو بخاطر من از همه چیزت گذشتی. من هم بخاطر تو  می تونستم کل دنیا رو بدست بیارم.   اما دبه در آوردی. قرار بود بری دستشویی حیاط برگردی اما بجای برگشتت بیرون رفتن ماشینت رو از در خونه رو دیدم.  تو دبه در آوردی و من هم دبه در آوردم 

ویراستار: @ملکه سکوت

                                 مقدمه:

من دانیالم

جاذبه‌ی رقیب من را از چشم نینداخت، معلق بودن خودم انداخت.

تمام عمر خط خورده بودم اما حتی برای عشقم نتوانستم خط بزنم چیزی را.

هنگامی که بی او می‌سوختم، تلاشش این بود که با او بسازد.

گلی در سینه دارم که نامش سنگ است، این گل را هزاران نفر آب داده‌اند؛ نه برای آن که در دلم رشت کند، برای آن که من را بشکند.

آیا تقاص دوست داشتن انتظار و تقاص اعتماد خیانتِ؟

هیچ‌گاه در خاک دراز نکشیدم، پس چرا در یاد همه مرده‌ایم؟

من از کودکی گم شده‌ام در دنیایی از سوال، کسی دنبالم نگشت، فراموش شده‌ام.

من ساحلی هستم که مصیبت‌ها پی در پی به قلبم می‌خورند و من می‌سوزم.

ناظر: @نٍویسَندهی _ فضایی

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بسم الله الرحمن الرحیم

***الینا***

گوشیم رو در آوردم تا به برادرم مهران زنگ بزنم.  سرکار بودم که زنگ زد و من رو اوژانسی به   اصفهان خواست و بلیط هم برام گرفته بود. تا مرخصی بگیرم و سوار هواپیما بشم و برسم، هزار جور فکر عجیب و غریب به ذهنم اومده بود.   حالا هم سر قرار که همون (میدان نقش جهان) باشه ایستاده بودم و هیچ خبری ازش نبود.  همینطور داشتم با گوشی ور می رفتم که صدایی اومد:

- شما خانم الینا ملوانی هستید؟

به سمت منبع این پرسش، با لحجه غلیظ  اصفهانی برگشتم. یک پسر نوجوون بود.

- بله.

- من باید شما رو برسونم. بفرمایید!

و به کالسکه دو اسبه اشاره کرد که به اندازه  پنج نفر جا داشت و یک سایبون  دودی هم بالاش کشیده شده بود.

-  چه کسی این درخواست رو داشته؟

- گفتن به شما بگم اسمشون مهران هست.

- آهان!

از پله سفید رنگ کوچیک بالا رفتم و روی صندلی های مشکی که دوتا کوسن شکل عروس و داماد گذاشته بود نشستم. خودش هم جلو نشست و اسب ها رو به حرکت در آورد. چند دقیقه ای در سکوت و اضطراب گذشت اما تاقت نیاوردم و سعی کردم از پسره حرف بکشم:

-  من رو کجا می بری؟

- یک خونه سنتی.

- چه خبر اونجا؟

شونه ای بالا انداخت.

- والا من داخلش رو ندیدم.

-  کی گفت من رو اونجا برسونی؟

- نمی شناختم.

با دست ضربه های آرومی به دسنه صندلی می زدم تا نگرانیم رو  کنترل کنم.

- یعنی چه شکلی بود؟

- خیلی شکل خودتون بود.

پس مهران بود. دیگه چیزی نگفتم. از خیابون های مدرن گذشتیم که وارد یک محله قدیمی شدیم. کوچه های کاهگلی و بزرگ،  هر چند متری ستون های کاشی کاری شده آبی رنگ وجود داشت و چند جای شمع قدیمی و سقاخونه های جذاب هم به چشم می خورد. مقابل در چوبی یک خونه ایستاد.

- اینجاست.

چند ثانیه به خونه خیره شدم بعد پیاده شدم و   دست داخل کیف بردم.

- چند می شه؟

- حساب شده.

و بعد حرکت کرد.  به سمت در برگشتم و بعد از گفتن (بسم الله) جلو رفتم و چند ضربه  آروم به در زدم. انقدر همه چی مرموز بود که اگه داداشم خبرم نمی کرد عمرا به اون در نزدیک می شدم. می دونستم صدای ضربه ها به داخل نرسیده اما انگار دوربین مداربسته که که بالای در وصل بود انتظارم رو می کشید. در باز شد و داخل رفتم.

یک راهرو تاریک و نسبتا طولانی. بعد از اون حیاط با چهار باغچه پر از سبزه  و دار و درخت بود.  هیچ کسی داخل حیاط نبود و پرنده پر نمی زد اما حوض پر از آب زلال بود و چند گل روز روی آب شناور بودن.  نمی دونستم باید داخل برم یا نه! به خونه با درهای رنگی رنگی خیره شدم و بهارخواب کاهگلی هم خود نمایی می کرد. صدا زدم:

- مهران!

جوابی نیومد. به سمت در برگشتم تا فرار کنم اما در کمال تعجب دیدم در بسته و من انقدر ترسیده بودم که صدای بسته شدنش رو نشنیدم. دست به کیفم بردم و اسلحه م رو در آوردم و بررسیش کردم.  پر بود. درباره بی هدف به خونه خیره شدم که متوجه شدم یکی از درها بیشتر باز شد. انگار یک نفر از پشت هلش می داد. لرزه ای به تنم افتاد و جیغ کشیدم:

-  کسی اونجاست؟

و سکوت...! زیکزاکی به اون سمت رفتم اما از اون در که حالت تزیینی داشت داخل نرفتم و خودم رو به در اصلی رسوندم. مقابلم پله هایی بود که به طبقه بالا می خورد و دری که به اتاق بزرگی که درش احتمالا شخصی بود می خورد. کنار در پناه گرفتم و آروم بازش کردم و اول سر اسلحه رو داخل بردم اما کسی نبود.  با ترس جلو رفتم. اتاق خیلی بزرگ بود و فرش های آبی رنگی روی زمینش پهن بود و با انواع لوازم سنتی  تزیین شده بود.

چند قدمی که رفتم تونستم رو به روی در آخر اتاق یک نفر رو ببینم. یک مرد چهارشونه که کت و شلوار پوشیده و پشتش به من بود. چشمم به عصا بادمجونی رنگ دستش افتاد. اسلحه رو پایین آوردم.

- دانیال!

با عصا چندبار به زمین مقابلش زد.

- بیا جلو.

اسلحه رو  از حالت آماده در آوردم و داخل کیفم گذاشتم و  با قدم های تند به سمتش رفتم.

- تو اینجا چیکار می کنی؟!

@نویسندهیفضابیـے

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دو

بعد از اینهمه سال درد با من... منی که  یه شهر سوتو کورم که قرقه وسطه دریا چیکار داشت!

به سمتم برگشت.

- خوش اومدی!

- به کجا اومدم؟

- اینجا خونه مجردی منه.

خونه مجردی؟ معنی بدی داشت!  اما...

چه برانی
چه بخوانی
چه به اوجم برسانی
چه به خاكم بكشانی… 
نه من آنم كه برنجم ، 
نه تو آنی كه برانی.. 
نه من آنم كه ز فیض نگهت چشم بپوشم ، 
نه تو آنی كه گدا را ننوازی به نگاهی
در اگر باز نگردد… 
نروم باز به جایی 
پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی... 
كس به غیر از تو نخواهم ، 
چه بخواهی چه نخواهی... 
باز كن در كه جز این خانه مرا نیست پناهی ...

• مولانا 

نگاهی از در کوچیک به حیاط انداختم و گفتم:

-  مهران کجاست؟

- نیم ساعت پیش خداحافظی کرد و رفت.

کلافه نگاهش کردم. ته دلم از اینکه اینجا باهاش تنهام و می تونم، فقط می تونم تا جایی که  دلم می خواد به چشم  هاش زل بزنم  و  دل تنگ رو سیراب، خوشحال بودم.

دلم؛
برای تو
تنگ شده است،
اما نمی‌دانم چه کار کنم!
مثل پرنده‌ای لالم
که می‌خواهد آواز بخواند و 
نمی‌تواند...

رسول_یونان

- برای من نقشه کشیدین؟

با خونسردی سر تکون داد.

- آره.

- چرا آخه؟! 

چند ثانیه در سکوت نگاهم کرد بعد گفت:

- من و تو چند وقت همدیگه رو می شناسیم الینا؟

می دونستم هرچی حرص بخورم بی مقدمه سر حرفش نمیره پس گفتم:

- تو پسر عموی بابای من هستی، خانواده هامون همیشه باهم رفت و آمد داشتن. از وقتی یادم میاد.

- اولین بار کی عاشق هم شدیم؟

به خاطرات  قدیم رفتم.

- وقتی  شیش ساله بودیم. یک روز از جمع بزرگ ها اومدی و گفتی که آقا بزرگ (پدربزرگم) می گه توی خانواده ما همه اقوام باید باهم ازدواج کنند. اون موقع به من  گفتی بیا عاشق هم بشیم که بزرگ شدیم خوشبخت بشیم.

نیشخندی گوشه  لبش نشست. خودم هم با غم خندیدم.

- چی  شد که ازم دل کندی؟

خنده از لبم رفت و غمگین نگاهش کردم. چشم های روشنم درگیر چشم های  تیرش شد. صورت کشیده سفیدش و موهای خوش حالتش که روی  صورتش ریخته بود.   آروم گفتم:

-  رفتی دستشویی برگردی!

بغض گلوم رو گرفت. جلو اومد بغلم کنه که خودم رو عقب کشیدم. آروم زمزمه کرد:

-  هر موقع بخوای هستم.

نفهمیدم منظورش چیه!

- چی؟

- ببخش که وقتی باید می موندم نموندم، الان هر موقع بخوای هستم.

زمزمه کردم:

-  دیر شده.

- مگه دیگه دوستم نداری؟

سکوت کردم. در یک سکوت طولانی بهم زل زدیم. بالاخره گفتم:

-   به سرعت برق و باد گذشت.  روزها و شب هامون گذشت و من فهمیدم خوشبختی در گروی عشق نیست، در گروی  عقل هم نیست. خوشبختی فقط هم نفس و هم قدم بودن که من و تو نه یک قدم می تونیم باهم راه بریم و نه  هدفی داریم که کنار هم نگه مون داره. من و تو دو خط موازی مخالف هم  هستیم. دیگه به من نزدیک نشو. خداحافظت!

برگشتم و به سمت در رفتم.

***شیش سال پیش***

کنار در آشپزخونه ایستاده بودم و به حرف های مامان و بابا گوش می کردم. مامان می گفت:

- اما من دوست ندارم دخترم هم راه شماها رو ادامه بده.

- چرا؟ مگه راه ما چشه؟

- چشه؟  هر  هشتاد درصد، بیست درصدش حداقل حرامه.

بابا کلافه روی مبل نشست.

- خیلی جدیدا دیپلم به بالا می زنی. تو که انقدر سر به راهی بیرون بزن.

- تو می دونی که هیچ وقت نمی تونم این کار رو بکنم، بابات می کشم. 

-  من هم راحت می شم! جلوی الینا هم این حرف ها رو نزن، مخصوصا الان که  نگین اومده. می دونی که یا اون می تونه زن دانیال بشه یا الینا. اگه الینا باهاش ازدواج نکنه مجبور زن باربد  بدتیپ با اون پیراهن هندیش یا مازیار با اون بابا همه کارش بشه. تو که این رو دوست نداری؟

با  شنیدن اینکه نگین دختر  خاله م  اومده  دو پا داشتم دوتا هم قرض کردم و  از پله ها بالا دویدم و وارد اتاق  بیست متریم شدم. با اینکه سه تا اتاق  پنجاه متری خونه خالی بود اما من اتاق کوچیک خودم رو بیشتر دوست داشتم.  مانتو  یاسی رنگم رو با شلوار  آبی و شال  کاهویی پوشیدم. همیشه شادترین تیپ های فامیل رو من می زدم. توی دلم گفتم.

( آرمین شباهنگ، از شر اون دختر باران تازه رها شده بودم که نگین رو به جونم انداختی. تو از من چی می خوای؟ جلوی همه می گی دانیال و الینا برای هم هستن و در خفا برام نقشه می کشی! پس بچرخ تا بچرخیم!)

با همون سرعت از پله ها پایین رفتم. حالا مامان و بابا به راهرو اومده بودن. گونه مامان رو بوسیدم و سویچ رو که بابا دستش گرفته بود تا بیرون بره رو از دستش کش رفتم و بیرون دویدم. سوار پرشین نوک مدادی شدم و به منشی مخصوص بابا که نزدیک در بود اشاره زدم در رو باز کن. اون هم باز کرد و بیرون زدم.

@نویسندهیفضابیـے

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سه

داخل محله های بالا شهر معمولا به ترافیک بر نمی خوری و مثل من زود به مقصد می رسی. جلوی خونه نگه داشتم و نگاهی بهش انداختم. خونه ما  چهارصد متر حیاط  و چهارصد متر ساختمون بود اما  عمارت عمو آرمین   هشت صد متر باغ و  نهصد متر ساختمون بود.  یعنی از دو برابر خونه ما هم بیشتر. این اموال برمی گرده به  پدر بزرگ پدریم  (بهادر خان). یکی از  نصب های  کشیده شده به   شاهدخت های قاجار که در زمان پهلوی هم برای خودشون برو و بیایی داشتن.

وقتی که کشته می شه پدر بزرگ من (آمین خان) که از زن اولش بود و بیست و یک سال سن داشته، در حالی که  (نادر) برادر تنیش که بعدا اسم خودش رو به  (آرمین) تغییر می ده فقط یک ساله ش بوده. از اون زن دوم بهادر خان هم سه تا فرزند داشته.  ( ملک)  هفت ساله،  (وحیده) یک ساله و فرزندی که در شکم مادرش بوده و وقت به دنیا اومدن آمین که حالا نقش بزرگ خانواده رو داره،  نام (بهادر)  رو به یاد پدرش روش می ذاره که بعدا به (آرش)  تفاوت پیدا می کنه.

در اینجا دو زن سیاهی لشکر هم حضور دارن. همسر سوم و چهارم  بهادر خان.  از این زن ها (نادره)  که مادر آمین و (دایه خاتون) که از مظلوم تر از اونی هست که حقش رو بخواد  داخل عمارت موندگار می شند اما زن سوم (نقره خانم) که   دو بچه  پنج و شیش ساله از بهادرخان داره و  (کرشمه خانم) که سه بچه دو، چهار و پنج ساله از شوهرش داره به دلیل تلاش برای بدست آوردن حق بچه هاشون...

بهرحال از اون ها جز خاطره ای برامون نمونده و هر  ده سال یکبار یک نفر توی خانواده دنبال این میره که ردی از بازماندگانشون پیدا کنه تا در اموال رو از حروم پاک کنه اما فایده ای نداره؛ اصلا معلوم نیست زنده هستن یا نه!  اگه به آمین بود حقی هم به آرمین که برادر تنیش هست نمی داد اما چون مادرشون زن زرنگی بود به محض اینکه پسر کوچیکش به سن قابل توجه ای می رسه با تمجید و تحدید آمین رو مجبور می کنه  که  پنجاه درصد از اموال رو به پسر دوم بده. آرمین اون زمان ها  مریض بوده و مرتب بالا می آورده، برای همین آمین فکر  می کنه عمر برادرش به دنیا نیست و موافق می کنه. اما  دکتری حالش رو خوب می کنه و بعدا دختر همون دکتر اولین همسرش و مادر چهار پسرش می شه.

با باز شدن در توسط سرایدار به خودم اومدم و بوقی زدم و داخل رفتم. از جاده آسفالت، تکرار می کنم آسفالت شده  باغ گذشتم تا به  مقابل ساختمون اصلی رسیدم.   نیمایی مسئول خدمت کارهای عمارت بیرون اومد و با احترام مقابلم  ایستاد.

- سلام خانم!

- سلام آقا نیمایی خوب هستید؟ خانواده خوبن؟

لبخندی روی لبش نشست. من رو خیلی دوست داشت چون بیشتر از همه احترامش رو داشتم.

- ممنون  خانم! سلام دارن خدمتتون!  اگه مدت زمان زیادی می مونید بگم ماشینتون رو جابجا کنند.

- فکر نکنم اما کلا ماشین رو به پارکینگ ببرید، من با آقا دانیال بر می گردم.

بعد سویچ رو به سمتش گرفتم و به داخل رفتم.  عمارت خونه اون ها  شونزده خدمت کار  زن و مرد داشت  و افراد باغ و  منشی ها هم چهارده  نفر می شدن. تمام  خدمه آرمین در دو گروه تقسیم می شدن. گروه اول که جایگاه بالاتری داشتن. ست لباس آلبالویی، آبی  روشن داشتن و گروه دوم که درجه و حقوق پایین تری داشتن ست لباس فیروزه ای، کاهویی. از اولین نفری که جلوی چشم اومد پرسیدم:

- آقا دانیال داخل اتاق شون هستن؟

-  با نگین خانم داخل باغ هستن.

سرم داغ شد اما به روی خودم نیاوردم و بعد از تشکر به باغ برگشتم و دنبالشون گشتم.  داخل گلخونه بودن. وارد شدم.  دانیال پیراهن گلبهی و شلوار جیگری پوشیده بود و نگین هم پیراهن بلند آستین دار آبی آسمانی با کلاه سفید. در مقابل تیپ اون ها من خیلی بد تیپ بودم.

- سلام!

با شنیدن صدای من هر دو به سمتم برگشتن. نگین مصنوعی خندید و دست هاش رو برام باز کرد. دانیال جواب سلامم رو داد و رو گرفت. نگین رو بغل کردم و گفتم:

- به ما هم یک خبری می دادی!

- آخه می دونی الینا جون، چون میام تهران دوست های زیادی برای دیدنم میان، دوست داشتم چند روز اول رو استراحت کنم.

توی دلم گفتم (با دانیال استراحت می کنی!) لبخندی تحویلش دادم و رو به دانیال گفتم:

- تو خوبی؟

- مرسی! تازه هم رو دیده بودیم.

نگین پوزخندی زد اما محل ندادم و گفتم:

- یک ساعتی هستم، بعد  برسونم.

@Seniorita-

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهار

- فقط از نگین خانم دیدن می کنی نوه عزیزم!

با شنیدن صداش احساس  چندش کردم. با اخم و غرور به سمتش برگشتم. چند ثانیه در سکوت گذشت بعد گفت:

- سلام نمی کنی؟

-  دیگه به شما سلام نمی کنم.

اخم هاش درهم شد. دانیال  بی حس نگاهمون می کرد.   از کنار آمین رد شدم و بیرون رفتم. این مرد از شیطان هم، ابلیس تر بود.  وقتی مادرش به دست  دوست صمیمیش کشته می شه بجای انتقام اون زن   سی و پنج ساله رو عقد می کنه و با زبون مجبور به بارداری می کنه ش. همین بارداری  دیر هنگام باعث می شه  همسرش با درد زیاد به همراه بچه ش بمیره.  همسر دوم پدرش   با وجود تسلیم شدن در مقابل آمین بعد از  چهار سال که از مرگ  شوهرش می گذره مجبور دوتا دخترش رو برداره و از کشور فرار کنه.

آرش رو نگه می داره چون از برگشت برادرش ترس داره.  خواهرش ملک رو توی سن   دوازده سالگی مجبور به صیغه یک عرب دو زنه شدن می کنه و دختر دوم رو   وقتی بیست و  چهارساله می شه به ایران برمی گردونه و ازش به عنوان پادو استفاده می کنه. آرش هم وقتی  هفده ساله می شه  تحد تاثیر برادرش به سمت مواد مخدر میره و در سالها بعد انقدر وضعش داغون می شه که توانایی  درخواست حقش رو نداره.

همسر سوم  و بچه هاش توی هتل کشته می شن. همسر چهارم  جنازش پیدا میشه اما از بچه هاش هیچ اثری به چشم نمی خوره. این  انسان نما خودش  چهار همسر می گیره. اولی مادربزرگ  من، رعنا خانم، نوه برادر (بهادرخان) بود که   بابام رو براش میاره و بچه ش رو بر می داره و فرار می کنه و  جز محدود افرادی هست که از  این خاندان جان سالم   به در می بره.  مادربزرگم اموال زیادی برای بابام کنار می ذاره که بعد از مرگش بابام از اون اموال سهم کوچیکی از شرکت مشترک باباش و عموش رو می گیره و کم کم توسعه ش می ده.

همسر دومش  (بهناز) دختر با حجاب و معتقدی بود که  با اجبار خانوادش همسر آمین  می شه اما چون نمی تونه این همه حرومی رو تحمل کنه می خواد کنار بکشه که  به دست آمین به صورت مرموزی کشته می شه و  در این مدت چهار  سال زندگی  دو بچه به آمین می ده که یکی  عمو امیر پدر نگین و اون یکی هم عمو  بهادر.  همسر سومش هم حنانه خانم که زن سربزیر و حرف گوش کنی بود.

حنانه خانم چون  از زیبایی برخوردار نبود  بعد از  شیش سال زندگی و  هدیه دادن یک فرزند که عمه  عالیه باشه   به  هزار تهمت و بهانه طلاقش می ده اما دانیال که حنانه خانم حکم دایه ش رو داره  به خونه آرمین به عنوان سر خدمتکار میاره.  زن آخرش  هم طناز که فقط  شیش سال از من بزرگ تره.  برای همین حتی دوست ندارم نگاه به چهره این  حیوون بندازم. از اینکه پدر بزرگم متنفرم.  

نگین رو بعد از چند دقیقه پیچوندیم و به کافه رفتیم. 

- کی تمومش کنیم الینا؟

- چی رو؟!

از ترسم خندش گرفت.

- منظورم   این کی یک قدم برای زندگی آیندمون برداریم؟

دستم رو روی قلبم گذاشتم. 

- خدا لعنتت نکنه سکته کردم!

با خنده به جلو خم شد و ضربه ای به بازوم زد.

- نترس  گل یاسمن من!

بهش خندیدم. 

- بابا گفته  اگه   کارنامه مم رو بالا نوزده بگیرم  زمان عقد رو بهمون اطلاع می ده.

مشتش رو توی دهنش گرفت و شروع به خندیدن کرد. شونه ش از شدت خنده بالا و پایین می رفت. با اعتراض گفتم:

-ا، خوب عاشق  دختر دبیرستانی شدن این مشکلات هم داره.

همون موقع میز بغلی دعوا شد. دانیال سریع کیف من رو برداشت و گفت:

- بریم.

همراهش بلند شدم و   بین سر و صدا داشتم کفشم رو پام می کردم که با صدای داد دانیال سرم رو بالا آوردم:

- خدایا!

با دیدن چاقویی که به سمتم می اومد سرجام خشکم زد. هرچی فاصله  ش کمتر می شد  مرگ رو  نزدیک تر می دیدم که یک جسم چوبی مقابل نگاهم قرار گرفت. چند ثانیه طول کشید تا متوجه بشم   دانیال صندلی رو مقابل چاقو قرار گرفته. اون دوتا چند دقیقه بهت زده موندن بعد بیرون دویدن. دانیال می خواست دنبالشون بره که انگار نگران حال من شد که ایستاد و به سمتم برگشت و دستم رو گرفت.

- زود باش.

کفش هام رو درست پام نکرده بودم که دنبالش کشیده شدم و سوار ماشینش شدم و راه افتاد.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنج

- می بینی وقتی مقابل آمین می ایستی چه زود مقابله به مثل می کنه؟ اگه الان بلایی سرت می اومد من باید چیکار می کردم؟ باید چیکار می کردم!

من که دیگه متوجه شده بودم  این اتفاق نقشه ای از  آمینِ. در حالی که هنوز دست هام از ترس می لرزید  سرم رو پایین انداختم و سکوت کردم. خوب دعوام کرد و  وسطش گفت:

- من با کسی دعوا میکنم که میخوام تو زندگیم نگهـش دارم؛ 
وگرنه اگـه مـهـم نباشه مـیـذارمشو میرم..‌!

 در آخر هم گفت:

- دیگه نبینم  توی روی آمین در بیار.

بالاخره به حرف اومدم:

- نمی تونم قول بدم.

صدای دادش گوشم رو به درد آورد:

-  الینا!

- همینی که هست! 

ضربه ای به فرمون زد اما دیگه چیزی نگفت. جلوی خونه که نگه داشت خداحافظی آرومی کردم و پایین رفتم.

***دانیال***

انقدر کلافه بودم که تا عصر  به خونه نرفتم و   به   پارک رفتم و  خودم رو مشغول حرص خوردن کردم که  چشمم به الینا افتاد. یک دستم رو داخل جیبم فرو کردم و  بهش خیره شدم. عجیب نبود که من رو اینجا پیدا کنه! هیچی عجیب نبود. قلب اون قلب منه! روح اون روح منه!  سلیقه مون سلیقه هم!  بهم که رسید لبخند زد.

- نبینم غمگین باشی!

یک قدم جلو رفتم و همدیگه رو بغل کردیم. جدا شدیم و شروع به قدم زدن کردیم. گفت:

- چقدر خوبه کنار تو قدم زدن! حتی اگه چیزی نگیم و فقط قدم بزنیم.

-  اگه تو دوست داری مقابله کنی من بهت حق می دم و کنارت می مونم.

ایستادم. اون هم ایستاد و به سمتم برگشت. ادامه دادم:

- و ازت مراقبت می کنم! 

- آمین ظالمه، در سال حداقل باعث مرگ  پنج نفر می شه. 

- نمی خوام یکی از اون ها تو باشی.

التماس آمیز نگاهم کرد.

- می شه نباشم!

به چشم های خطرناکش زل زدم.

-   چی می خوای بگی؟

- فردا بابا مهمونی داده و همه دعوت هستن. تو زودتر بیا تا بهت بگم. حالا من رو برسون.

به سمت ماشین رفتیم و تا دم خونه شون رسوندمش.

- سلام برسون.

- سلامت باشی!

دست دادیم و رفت.  به خونه که رسیدم آرمین رو دیدم که از پله ها پایین میاد. ایستادم تا برسه.  نزدیک که شدیم گفت:

- با الینا بودی؟

- بله.

- پس میدونی فردا دعوت هستیم.

سر تکون دادم.

- امروز  آمین داشت الینا رو می کشت.

با دلسوزی نگاهم کرد.

- زیاد بهش وابسته نشو؛ بالاخره یک روز با زبونش جونش رو از دست می ده.

به سمت باغ راه افتاد که گفتم:

- اگه اینطوره چرا از بچگی حرف ازدواج ما رو زدی؟

به سمتم برگشت.

- چون از دخترهای مرموز خوشم میاد؛ اینجور آدم ها خطرناک می شن. اگه الینا از گنده ها جون سالم بدر ببره یک روز ملکه مافیا می شه.

و بعد بیرون رفت. تا صبح خیلی به حرف هاش فکر کردم.  آرمین شاید به اندازه آمین قاتل نبود اما  از اون زرنگ تر بود.   وقتی سیزده ساله بود نصف اموال پدرش بهش می رسه و پادویی آمین رو  می کنه تا جایی که عقلش رسیده می شه و به عنوان یک شریک قدرت کنار برادرش قرار می گیره.  مامانم  زنی بود که به اجبار خانوادش با آرمین ازدواج می کنه. هرچند که الان از اون ازدواج فقط عکسی در گردنبد همیشه همراه آرمین مونده.

خلاصه علاقه  ای بینشون شکل می گیره که جای انکار نداره.  هر روز ساعت هابه باغچه و گل و گیاه مشغول می شدن و شب ها تا صبح ستاره می چیندن. همه چی بنظر خوب میاد اما   در مسائل اقتصادی مشکلاتی بین   آمین و پدربزرگم (پدر مادری) پیش میاد که آمین پدربزرگم رو به قتل می رسونه. اون زمان مادرم از شدت شوک با وجود سن کم سکته می کنه و تکلمش رو از دست می ده. با همه این ها آرمین کنارش می مونه و سعی می کنه براش کم نذاره.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شیش

مامان نمی تونه بلاهایی که سرش میاد رو هضم کنه و  زندگی و باغچه پر از گل های محلیش رو کنار می ذاره و ما رو بر می داره و پیش بازماندگان خانوادش میره.  بعد از مدت کوتاهی یک روز به من پولی می ده تا برم و از سوپری سر کوچه ماست بگیرم چون کارگرمون  اون روز مرخصی بود. من به سوپری میرم و پول رو تحویل می دم و ماست رو می گیرم. به سمت خونه بر می گردم که پام به سنگی گیر می کنه و  ظرف از دستم می افته.

به خونه برمی گردم و ماجرا رو به مامان می گم اما اون بجای باور حرفم بهم سیلی می زنه و در حالی که نمی تونست  بزنه به بالا میره و به برادرس می فهمونه (این پسر هم مثل پدرش دزده. بهش پول امانت دادم اما برای خودش برداشت و برای من بهانه آورد. اون  رو پیش پدرش برگردون.) دایی حرفم رو باور می کنه اما هرچی اصرار می کنه مامان من رو نمی پذیره و بعد از چهار روز راننده آرمین دنبالم میاد و من رو به خونه پدرم می بره.

حتی لوازم رو اجازه نداشتم بردارم و تنها چیزی که همراهم بود عکسی از خونه بچگیمونِ که داخل قابی گذاشته بودم و مثل گردنبد آرمین هرجا میرم به دیوار می زنمش. برادرم باربد  که فقط یک سال از منِ  ده ساله کوچیک تره  و وابستگی زیادی بهم داره چند شب بهانه گیری می کنه. بالاخره مامان طاقتش تموم می شه و برادرم رو هم پیش من می فرسته. این که چی به ما گذشت بماند. اینکه هر شب مهمونی بود و ما توی اتاق از شدت سر و صدا نمی تونستیم بخوابیم بماند. اینکه باربد می گفت:

- داداش همه دوست هام می گن مهمونی ها رو صبح می گیرن اما چرا برای ما شبه؟

بماند. اینکه بدترین صحنه ها رو که از تلوزیون  هم دیدنش  وحشتناک  و ما توی راهرو ها شاهدش بودیم بماند. این که   دوزاده سالگی دایی  به بهانه ازدواج مامان   دنیل برادر هشت سالم رو به این جهنم می فرسته بماند. اینکه آرمین از شدت کینه با دایی هم دست می شه و مامان رو به عمو آرش که از زن قبلیش سه تا بچه داره و خودش هم همیشه در حال عملیات بماند. اینکه  آرش رو با تحدید مجبور  کردم که داداش آخریم، بابک رو از اون خونه بیرون نندازه بماند. اصلا... همه چیز بماند!

بعد از ظهر زود به خونه شون رفتم. مادرش (تکتم خانم) با روی باز ازم استقبال کرد.   

- کاری هست من براتون انجام بدم؟

- نه پسرم، فقط  برو به الینا کمک کن لباسش رو انتخاب کنه، من رو که کچل کرد.

به بالا رفتم و در زدم.

-  بله!

- دانیالم!

- داخل بیا.

وارد شدم و سلام و احوال پرسی کردیم.

- مامانت می گه توی انتخاب لباس موندی.

سرش رو به معنی آره تکون داد. به سمت کمد رفتم و نگاهی به لباس ها انداختم. 

- هر کدوم از این ها رو ده بار پوشیدی.

- اما هنوز خوشگل هستن.

چند لباس رو اینور و انور کردم بعد گفتم:

- این مانتو مشکی رو بپوش.

یکم بهش نگاه کرد بعد گفت:

-  با شلوار مخمل سبز  آبی و مغنه سفید.

- نه  هدبند بزن، از اون هایی که  نصف موهات رو می گیره. 

- باشه، هدبند آبی آسمانی.

سعی کردم تصورش کنم. این تیپ های عجیب و غریب رو فقط خودش  می زنه.

- عالیه! چیکارم داشتی؟

اشاره کرد که روی تخت دو نفره اتاق بشینم. کنار هم نشستیم.  سوالی نگاهم کرد.

- ببینم دانیال، تو هرکاری برای من انجام می دی؟

- معلومه.

- مطمئنی؟

مشکوک نگاهش کردم اما باز هم گفتم:

- مطمئنم.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفت

الینا ضبط رو روشن کرد و نوای  آروم آهنگ پخش می شد. شب که شد همه اومدن.  آرمین و پسرها و زنش شهلا، نگین و عمو آمین با  طناز.  باربد به سمتم اومد و گفت:

- خبر داری که مامان و آرش هم میان؟

با تعجب نگاهش کردم.

- مطمئنی؟ 

- دنیل گفت از خودشون شنیده. 

- چی تو فکر آمین هست،  خدا داند! 

دست در دست الینا به اون سمت رفتم.

 وز شوقِ این محال که دستم به دستِ توست
       من جایِ راه رفتن
پرواز میکنم!

فریدون‌مشیری

همه توی آلاچیق  نشسته بودن و خدمه هم پذیرایی  می کردن.  آمین  راجب بابک از  آرمین می پرسید و سعی داشت ترقیبش کنه اون هم از مامان بگیره.  طناز  به  شهلا خبر بارداریش رو داد و خوشحالیش رو باهاش شریک شد.  باربد هم  با دنیل  سبیل تیر اندازی رو مورد بازی قرار   داده بودن و با چاقو میوه خوری از دور  به سمتش پرت می کردن.

   مهران داداش دو قلو الینا  سر حساب کتاب شرکت به باباش هم صحبت شده بود و ملینا  خواهر  پونزده ساله الینا حتی از اتاقش بیرون نیومده بود. چند ساعت بعد در زدن و باغبون ها در رو باز کردن.  با دیدن مامان لبخند زدم و به سمتشون رفتم. 

- خوش اومدید! 

توی نگاهش دلتنگی بود اما به روی خودش نیاورد. آرش با پوزخند گفت:

- چطوری بچه آرمین؟

نگاه بی تفاوتی بهش انداختم.

- بابک کو؟

از پشت سرش یک پسر نوجوون  چهارده ساله بیرون اومد.

- سلام داداش!

بغلش کردم و محکم بوسیدمش. 

- عزیزم، داداشم خوش اومدی!

بعد شایان رو که توی بغل مامان بود گرفتم و بوسیدم. شایان پسر چهار ساله مامان و آرش بود. همه وارد شدیم. استقبال با متلک  شروع شد. فقط خانم   ها  جلو اومدن. بابک به سمت الینا رفت. کنجکاو رفتم ببینم چی می گه.

- چیزی که من می خواستم رو حاضر کردی؟

- آره، نگران نباش.

جلو رفتم.

-  چی باهم ساخت و پاخت کردین؟

الینا  خندید.

-  بابک از من خواسته مواد پذیرایی مخصوص اون رو مطمئن بشم حتما حلال.

دستی روی سر  بابک کشیدم.

- آفرین داداش ماهم!

دستم رو گرفت.

-  به من قول دادی نوزده ساله شدی یک خونه می خری و من رو هم پیش خودت می بری.

نگاه غمگینی به الینا انداختم.

- چیزی نمونده، من و الینا که عقد کنیم  شما هم پیش ما میان.

به الینا نگاه کرد.

- چرا زودتر عقد نمی کنید؟ این ها من رو خیلی اذیت می کنند.

- خیلی زودتر از اون چیزی که فکر کنی.

به من نگاه کرد و لبخند زد اما من ترسیده بودم. روم رو گرفتم و سکوت کردم.  شب مردها قهقه زنان و زن ها غرغرکنان آماده متفرق شدن، شدن. آمین حالش از همه بهتر بود اما خواست چند دقیقه ای بیشتر بمونه. آرمین که از دیدن مامان حالش دوباره بد شده بود سویچ رو به شهلا داد و  صندلی عقب دراز کشید. با دست به باربد اشاره کردم بیاد. وقتی اومد  سویچ رو به سمتش پرت کردم.

- تو و دنیل برید.

-  نمیای؟

- پیش الینا می مونم.

بعد رو به یاسمن گفتم:

- به الینا بگو من توی کتابخونه منتظرشم.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشت

وارد کتاب خونه می شم و کناری می شینم.

***

همه روی مبل ها نشسته بودیم و افسر آگاهی هم روی صندلی پشت میز ناهار خوری.

- پس گفتید   از خونه رفت و  ندیدنش؟

امین گفت:

- بله.

- شاهد دارید؟

اشاره ای به ههمون کرد.

- دوربین چی؟

- فقط در رو به رویی و سالن پذیرایی دوربین داره که الان می گم براتون آماده ش کنند.

وقتی اون ها رفتن خودم رو کنار الینا کشیدم.

- خوبی؟

در حالی که چهره ش هنوز مثل سنگ بود گفت:

- بد باشم؟

- خوبه طوری رفتار نکردی که بهت شک کنند!

- شک کنند؟  چرا؟

بهش خیره شدم  اما جوری قیافه گرفته بود که انگار نه انگار من تا ساعت   دوزاده شب وانموند کردم  با من کتاب خونه ست  که بتونه به نقشش برسه. پلیس ها رفتن.  دوباره خودم رو به الینا رسوندم.

- پیشت بمونم؟

- من حالم خوبه دانیال، برو به  برادرهات سر بزن گناه دارن، ترسیدن.

باهم دست دادیم و  بیرون اومدم. به خونه که رسیدم مستقیم به اتاق  آرمین رفتم. در زدم و وارد شدم. هنوز توی بهت بود.

- خوبی؟

نیم نگاهی بهم انداخت و زیر گریه زد. جلو رفتم و دستم رو روی شونه ش گذاشتم.

- حال جفتشون بد بود. می گن طناز پشت فرمون بیهوش شده، تصادف کردن.

گریه ش آروم تر شده بود.

- جالبه خودش طوریش نشد.

- خوب کمربند داشت.

سری تکون داد.

-  باید برم به کارهای شرکت برسم.

و بلند شد و بیرون رفت. سراغ باربد رو گرفتم. حموم بود. پیش دنیل که  داخل اتاقش بود رفتم. با دیدن من به سمتم اومد.

- داداش!

برادر شونزده ساله م رو بغل کردم. از ترس می لرزید.

-  نبینم این حرکت ها رو ازت ها!  مردی شدی!

- کشتنش! این ها که به ما گفتن بهونه ست.

- فقط تصادف بود. به چیزهای ناجور فکر نکن. 

از خودم جداش کردم.

- حاضر شو باید به سرد خونه بریم.

همه لباس مشکی پوشیدیم و با یک لشکر آدم به سرد خونه رفتیم. هیچ فردی گریه نمی کرد. حتی پوزخندها روی لب بود. الینا سرد یک کنار ایستاده بود و پیروزمندانه به در سردخونه زل زده بود. بیرو اومد و بدون اینکه کسی تظاهر گریه کردن کنه به سمت قبر بردنش. حالا همه دور  آرمین و امین می گشتن چون اون ها رو وارث بعدی می دونستند. جنازه رو توی قبر گذاشته شد.

انگار یک باری از دوش جهان برداشتن. انقدر وجودش انرژی منفی بود که ناخودآگاه بعد از زیر خاک رفتنش انگار رنگ به قبرستون پاشیدن، همه نفسی کشیدن.  از فکر اینکه چند سال دیگه من هم همچین  مرگی داشته باشم تنم لرزید. هیچ فردی علاقه به نزدیک شدن به  قبر رو نداشت.  یکم در سکوت که گذشت الینا جلو رفت و بالای سر جنازه قرار گرفت. همه نگاه های  کنجکاو بهش بود. چند ثانیه به قبر خیره شد بعد روی پاشنه پا چرخ زد و به سمت ما برگشت.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نه

- تمایز لازم نیست. خدا بیامرز خوبی نکرده و از بدی کم  نذاشته. شما هم تعارفی یک خدا بیامرز بگین. مطمئن باشید باهاش از آتیش دور نمی شه.

همه با خنده  و رودرواسی خدا بیامرز گفتن. برای ناهار رفتیم اما آرمین و شرکای آمین به شرکت رفتن. خودم رو به الینا رسوندم و کنارش نشستم.  

- بنظرت چی می شه؟

-  حالا که ما بزرگ شدیم یک بمب توی خانواده بخوره خوبه.

- چرا؟

برام نوشابه ریخت و کنار غذام گذاشت.

- چون اگه ما بچه بودیم این اتفاق می افتاد حتی توانایی دفاع از خودمون رو نداشتیم.

- و اگه بزرگ تر بودیم؟

- از کجا معلوم زنده می موندیم؟ همین دیروز بود که من رو می خواستن بکشند.

بعد از غذا به دستشویی رفتم و دست هام رو شستم.  بیرون که اومدم نگین رو دیدم.  با دیدن من لبخند زد و به سمتم اومد. 

- خوبی؟ 

- مرسی! 

- واقعا پرسیدم؟  اتفاق های افتاده اذیتت نکرد؟ 

دستی  توی موهام کشیدم. 

-  توی کار ما باید  انتظار همه چی رو داشت. 

از دور الینا رو دیدم که میاد. 

- نگین من برم، الی منتظرم.  

دیگه نگاهش نکردم و پیش الینا رفتم.

- بریم؟

- کجا؟

- هرجا که تو بخوای.

نیشخند زد. 

-  زیارت، دلم زیارت می خواد.

بیرون رفتیم و سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم.

- فکر نکنم آرمین به این راحتی بذاره بابات و بقیه سهمشون رو بگیرن. سعی می کنه بابات رو سمت خودش بیاره.

- کاری دیگه هم ممکن انجام بده.

- چیکار؟

در حالی که دست به سینه نشسته بود و به رو به رو زل زده بود گفت:

- بابا رو مجبور کنه همه اموالش رو به نام من کنه؛ بعد ازدواج ما رو راه بندازه.

- هوم، چه مبارک تصمیمی!

بهم نگاه کردیم و زیر خنده زدیم. گونه ش رو کشیدم. 

- بعد از دو روز اولین بار داری می خندی.

- کنار تو باشم خندونم!

دستش رو گرفتم و زیر دستم  روی دنده گذاشتم.   برای گوشیش پی ام اومد. دستم رو ول کرد و گوشی رو برداشت.  یک دفعه گوشی از دستش افتاد.

- دانیال!

با وحشت نگاهش کردم.

-  چی شده؟!

خم شد و گوشی رو برداشت و با دست های لرزون به سمتم گرفت. ماشین رو کناری پارک کردم و گوشی رو باز کردم.  یک پیام از طرف نگین بود.

(سلام الینا جان!  این پیام رو طناز  قبل از بیرون رفتنش از ایران بهم داده.   تا تو بخوای دست بجنبونی (عجله کنی) از مرز رد شده. طناز گفته  ضرب دست آروم تو قدرت بیهوش کردنش رو نداشته اما چون ترس از چاقو توی دستت رو داشته خودش رو به بیهوشی زده. گفته ممنون که کیسه هوای من رو مثل مال  شوهرم پاره نکردی اما نمی تونم با این مسله کنار بیام که تو  همه آینده من رو از بین ببری. این ماجرا رو به فرد مورد اعتمادی  می گم تا پدرت، آقا امین ملوانی رو از قبر نداشتش بیرون بیاره.)

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ده

***الینا***

روی قله کوه نشستیم و به  منظره پایین زل زدیم. صبحانه دبش دو نفره زده بودیم و  حالا داشتیم از هوای صبح که بالاخره بعد از دو ساعت داشت رو به گرما می رفت استفاده می کردیم.

- در مجموع برخورد آرمین نسبت به مرگ برادرش خیلی خوب بود.

خندید.

-  همین که تو کنارمونی برامون بسته.

سرم رو روی شونه ش گذاشتم.

- دانیال خیلی دوستت دارم!

سه ماه از اون ماجرای کذایی گذشت. نگین وقتی دید من و دانیال ایستادگی می کنیم ماجرا رو به  آرمین گفت.   اون دختر انگار هیچی از ثروت و قدرت نمی دونست چون   مرگ آمین علاوه بر اینکه برای آرمین پر سود بود، با این بهانه تونست همه اموال بابا رو در مقابل جون من ازش بگیره. همه اموال حتی خونه رو. البته این من رو اذیت نمی کرد چون اموال آمین برای کسی خیر نداره.

حالا خونه اجاره ای زندگی می کردیم و بابا  به عنوان شاگرد دم مغازه ای می ایستاد و از ترس  آرمین به پیشنهاد کار هیچ کدوم از افراد دور و برشون یا جناح های مخالف   رو نمی داد. جز اون مامان هم   که سیکل داشت وقتی دید نمی تونه کار تخصصی انجام بده  به  کافه پنهانی برای کار رفت که این من رو انقدر اذیت می کرد که دانیال قول داد یک نفر رو اونجا بذاره مراقب باشه کسی مزاحم مامان نشه.

مهران  از دبیرستان که برمی گشت   مغازه کناری بابا می ایستاد. من هم   که خیاطی رو با وجود مخالفت های خانوادم از یاسمن یاد گرفته بودم، با نصف قیمت بقیه جاها  سفارش می گرفتم. حتی ملینا هم  بعد از مدرسه توی یک آشپزخونه کمک سر آشپز شده بود.  مقصر این وضع رو خودم می دونستم اما چیزی بود که باید می شد. و خیلی چیزهای دیگه!

داشت من رو به خونه می رسوند که ماشینی مقابل ماشینش پیچید. از این حرکت ترسیدیم و روی ترمز زد. کلافه به ماشین رو به رویی نگاه کرد اما شیشه عقب ماشینش که سمت ما بود  پایین اومد و آرمین رو عینک به چشم دیدم. دستم رو روی دست دانیال گذاشتم.

-  از ما چی می خواد؟!

آرمین پیاده شد و به سمت ماشین ما اومد و در  صندلی عقب رو باز کرد و نشست. 

- سمت خونه برو.

- الینا پیاده شو.

- این دختر هم میاد.

دانیال نگاهی به من انداخت که لبخند اطمینان بخشی زدم. دوباره ماشین رو  روشن کرد و راه افتاد. راننده  آرمین هم دنبالمون بود.  به خونه شون که رسیدیم  وارد شد. ماشین رو  مقابله خونه پارک کرد. سریع اومدن و سویچ رو گرفتن. پیاده شدیم. دانیال گفت:

- آلاچیق.

نگاه بی تفاوتی بهش انداخت. می دونست از  اینکه بلایی سر من میاره می ترسه.

-  بریم.

راهمون رو به سمت آلاچیق کج کردیم.  من و دانیال کنار هم نشستیم و آرمین  رو به رومون. چند دقیقه توی سکوت گذشت. برامون  شربت خاکشیر که می دونستن دوست دارم با ژله رنگین کمانی آوردن اما از اونجایی که  نمی خواستم دوباره لب به چیز حروم بزنم  منتظر موندم. دانیال گفت:

-  باید الینا رو به خونه شون ببرم، لطفا زودتر.

انگار منتظر همین فرصت بود  که به جلو خم شد و شروع به صحبت کرد:

-  دانیال برای خودش مرد جوونی شده. من هم سنش بودم  دوتا گروه رو  ریاست می کردم اما با این سنش  همش پی  یللی و تللی هست. بالاخره باید یک قدمی برداره. 

حرف  هاش نگرانم کرد. به دانیال نگاه کردم که برعکس من چشم هاش برق می زد.  آرمین ادامه داد:

-  پس بهتر یک گوشه کار رو بگیره. براش هم برنامه های خوبی دارم.  قراره مدیر بازرگانی شرکت بشه. بیشتر از این و بهتر از این چی می خواد؟ مشکلی که نیست؟

دانیال  به سمت من برگشت.

- مشکلی که نیست؟

با تعجب به چشم های خوشحالش زل زدم و سعی کردم عصبانیتم رو کنترل کنم و به آرمین نگاه کردم.

- چه نقشه ای کشیدی؟

- می خوام در مقابلش از تو دور بشه.

هر دو جا خوردیم. مدتی طول کشید تا به خودمون بیایم. گفتم:

- امکان نداره!

- دانیال باید جواب بده.

هر دو نگاهش کردیم که اون هم با کلافگی گفت:

- همچین چیزی ممکن نیست.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت یازده

دیدم که در ره عشق تنها نمیتوان رفت
همراه خویش بردم،سوز و گداز خود را ..

جدی نگاهش کرد.

- سه روز وقت داری تا تصمیم بگیری، اگه انتخابت اون دختر بود باهاش از اینجا... بدون برادرهات میری.

بلند شد و در مقابل نگاه بهت زده ما به سمت خونه رفت. هر دو سرمون پایین بود و حرفی برای گفتن نداشتیم تا اینکه گفتم:

-  فکرهات رو بکن.

اومدم بلند بشم که گفت:

- واقعا احساس می کنی من تو رو به پول و قدرت ترجیح می دم.

نگاهش کردم.

- من نمی خوام بین من و برادرهات یکی رو انتخاب کنی.

- شاید توی زندگی مشترکمون هم مجبور بشم یکی رو انتخاب کنم.

سکوت کردم و سرم رو پایین انداختم. چند دقیقه ای سکوت بود بعد گفتم:

- من میرم.

بلند شد.

- می رسونمت.

به خونه که رسیدم هیچی راجع به اتفاق های افتاده به خانوادم نگفتم؛ اما توی دلم آشوب بود و به آرمین لعنت می فرستادم. فکر اینکه قرار دانیال رو از دست بدم کلافه م می کرد. مامان متوجه حال بدم شده بود و می گفت:

-  الینا چی شده؟! داری شدیدا خودخوری می کنی؟!

- چیزی نیست مامان حالم خوبه!

- تو که دروغ گو نبودی!

بجای جواب خودم رو توی بغلش انداختم و گریه سعی دادم.  فرداش خبری از دانیال نشد و من هم توقع  نداشتم به این زودی تصمیم بگیره اما پس فرداش  وقتی داشتم از مدرسه برمی گشتم چشمم بهش خورد که سوار بر متورش اون طرف خیابون ایستاده. چند ثانیه هر دو از دور بهم خیره شدیم بعد اشاره کردم برو دورتر بایست تا بتونم بیام. متور رو روشن کرد و به سمت کوچه کناری رفت. به نیوشا دوستم گفتم:

- من با دانیال میرم، به خانوادم خبر بده.

نیوشا و خانوادش صاحب خونه ما بودن.

- باشه، خداحافظ!

باهم دست دادیم و از هم جدا شدیم. به  کوچه پشتی رفتم. 

- سلام!

باهم دست دادیم. 

- سلام. بپر بالا.

نشستم و گفتم:

- تو که متور دوست نبودی.

همینطور که روشنس می کرد گفت:

- باید عادت کنم...

حرکت کرد.

- وقتی از آرمین جدا بشم  نمیتونم   ماشین رو نگه دارم چون مال اونه.

این رو که گفت چند ثانیه بهت زده سرجام خشکم زد بعد  سرم رو کج کردم تا بتونم نیم رخش رو ببینم.  

- واقعا!

در حالی که با همون چهره غمگین اما مصمم به رو به رو نگاه می کرد گفت:

- توقع دیگه ای داشتی؟

محکم بغلش کردم و سرم رو روی کمرش گذاشتم. نفس های نامنظمش رو احساس می کردم.

- من رو کجا می بری؟

- جایی که بیشتر از همه دوست داری.

-   شهربازی؟

- شهربازی.

با ذوق خندیدم. گاز داد و من هم هو می کشیدم.  به شهربازی که رسیدیم دلش باز شد و می خندید. بعد از شهربازی   شیرموز خوردیم و مستقیم  به سمت خونه ما رفتیم. توی کوچه باریک نگه داشت. ازش پرسیدم:

- مطمئنی؟

نفس عمیقی کشید و گفت:

- در رو باز کن ماشین رو توی راهرو بذارم.

کشیده گفتم:

- چشم!

پیاده شدم و در رو براش باز کردم. وارد راهرو کوچیک خونه دو طبقه شد. زیر راه پله پارک کرد. خونه   هفتاد متری بود و حیاط نداشت. طبقه بالا خانواده نیوشا این ها زندگی می کردن و پایین هم  ما. به سمت در رفتیم و کلید انداختم.

- یاالله!

و داخل رفتیم. مامان کنجکاو نگاه می کرد ببین کی همراهمِ. با دیدن دانیال لبخند زد.

- سلام پسرم خوش اومدی!

دانیال جواب سلام رو داد و نگاخی به دور و بر کرد. طبقه ما پنجاه متر بود. یک هال سی متری، آشپزخونه کوچیک و اتاق دوزاده متری.  مهران و ملینا هم اومدن و با دانیال دست دادن. ملینا گفت:

- از اسب که افتادیم سراغمون رو نگرفتی پسر عمو.

نیشخندی زد.

- پس امشب به جبرانش اینجا می مونم.

مهران با خوشحالی گفت:

- واقعا می مونی؟

- نمونم؟

- خیلی هم عالیه! من و بابا بیرون می خوابیم خانم ها داخل اتاق. توهم با ما بخواب. 

- پسر عمو کجاست؟

مامان گفت:

- شب ها توی یک کارخونه ای شیفت نگهبانی می ایسته.

چهره دانیال غمگین شد. آروم به شونه ش زدم.

- ما از زندگی مون راضی هستیم، برده نبودن از پولدار بودن زیباتر هست.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازده

نگاهی بهم کرد و گفت:

- حتما اینطوره. 

ملینا گفت:

- بیا تا موقع نگاهی به نقاشی هام بنداز.

و  با خودش به اتاق بردش. من نشستم و تلوزیون رو روشن کردم که خبر دستگیری (صدام) توسط نیروهای آمریکایی رو خبر داد. از خوشحالی جیغ کشیدم که بقیه بیرون پریدن. تا نیم ساعت  از قیافه صدام و  ظلم ها و مثل زباله به بیروت پرت شدنش صحبت می کردیم. مامان  چند دقیقه ای آشپزخونه رو گشت تا بهترین  شامی که می تونه رو درست کنه و  تهچین بار گذاشت که بوش توی خونه پیچید.

مهران دانیال رو مشغول کرده بود. مامام ازم پرسید:

- با آرمین دعواش شده که اینجاست؟

به آشپزخونه رفتم و کنارش ایستادم.

- قرار بمونه.

- اون رو که خودش گفت.

- نه، کلا قرار با ما بمونه.

مامان یکدفعه ای به سمتم برگشت. دستش به قابله م خورد و سوخت.

-  مراقب باش!

دستش رو زیر آب سرد گرفت.

- یعنی چی قرار بمونه؟!

- آرمین بهش گفته بین من و زندگیش باید یکی رو انتخاب کنه.

- اون هم لابد تو رو انتخاب کرد!

چند ثانیه مکث کردم بعد گفتم:

- چرا انقدر تمسخر آمیز می گی!

کلافه شیر آب رو بست و به سمتم برگشت.

- جفتتون داغ هستید! الینا جان اون  نمی تونه این زندگی رو تحمل کنه، دو روزنشده فیلش هوس هندوستان می کنه. 

- چرا نتونه؟ مگه شما  این زندگی رو بخاطر من قبول نکردید، اون هم می تونه 

- عزیزم، ما بخاطر جون دخترمون قبول کردیم. دقت کن؛ جون دخترمون.

- دانیال بخاطر من تحمل می کنه و من همه نداشته هاش رو جبران می کنم.

بعد رفتم به غذا برسم. در سکوت سفره رو  پهن کردیم و بقیه رو صدا زدیم. همه دور سفره نشستیم. نمک دون و ماست رو هم با آب گذاشتیم. دانیال با اخم نگاهی به سفره ای انداخت که قبلا روی میز دوزاده نفر خدمت کارها سه نوع غذا با کلی مخلفات برای این خانواده می چیندن. برای همه جا کردم و مقابلشون گذاشتم. دانیال همینطور که شروع کرد پرسید:

- چطور کارهای خونه رو انجام می دید؟

ملینا جواب داد:

-  مهران صبحانه درست می کنه، الینا سفره رو  پهن می کنه، من جمع می کنم، مامان غذا درست می کنه، مهران ظرف می شوره. هر چند روز یکبار هم مامان خونه رو جمع و جور می کنه، بابا جارو می زنه، الینا هم گردگیری می کنه.

- وسایلتون رو کجا می ذارید؟

- یک میز داریم و دوتا کمد. بابا و مهران توی کمد راهرو می ذارن، چون خونه جا نمی شد. ما هم کمد داخل اتاق. میزهم  دوتا صندلی گذاشتیم. الینا از خود گذشتگی می کنه وقتی میز پر روی زمین کارهاش رو انجام می ده.

برگشت و نگاهی به تلوزیون انداخت.

- چطور فیلم می بینید؟

- نوبتی، یک فیلم مامان، دومی بابا، سومی الینا و به همین شکل. اگه کسی نوبتش رو نباشه با نخواد  ببینه از دستش رفته.

دیگه تا آخر غذا حرفی نزد و در جمع کردن سفره کمک کرد. هر چهارتا روی تنها مبلی که داشتیم و سه نفره بود نشستیم. مهران گفت:

- تو بگو داداش چه فیلمی بذاریم.

-   فرقی نداره هرچی گذاشتی.

بلند شدم و فیلم مورد علاقه ش رو گذاشتم و همه به تماشا نشستیم.  یکم که گذشت پرسید:

- دستشویی کجاست؟

ملینا گفت:

- توی خونه دستشویی نداریم، همون راهرویی که ازش اومدی زیر راه پله یک اتاقکی همون دستشویی، برای حموم هم باید به   حموم عمومی بری.

آهانی گفت و  رفت دستشویی و خیلی زود اما با چهره ای که از چندش درهم شده بود برگشت. همه فهمیدیم از چی چندشش شده و زیر خنده زدیم.  مهران مسخرش کرد:

- داداش جان چشم هات رو ببند متوجه نمی شی.

بی حرف و غد کرده کنارمون نشست. تمام مدت مامان با دلسوزی و نگرانی نگاهم می کرد.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزده

اون شب خونه ما موند. فردا صبح زود در رو زدن.  خواب آلود به امید اینکه بابا هست باز کردم اما باربد پشت در بود.

- سلام! 

- سلام خوبی؟ دانیال اینجاست.

از جلوی در کنار رفتم و اعلام کردم:

-  باربد اومده.

دانیال که روی تشک توی هال دراز کشیده بود نیم خیز شد و خواب آلود نگاهش کرد. از اون طرف باربد هم بهت زده به شرایط  خونه ما نگاه می کرد. ملینا که از اتاق بیرون اومد گفت:

-  باربد تو اینجا چیکار می کنی؟

با این حرف به خودش اومد و گفت:

-  اومدم با دانیال صحبت کنم.

دانیال پتو رو کنار زد و رو به باربد گفت:

- یک پارک اینجا هست.

منظورش واضح بود. بلند و حاضر شد و  بیرون رفت. باربد هم دنبالش رفت. داشتم نگاهشون می کردم که نیوشا بپر بپر از پله ها پایین اومد تا طبق عادت بره نون بگیره. یک مانتو  آبی کاربنی پوشیده بود با شلوار آبی نفتی و مغنه  دودی.   وقتی دوتا پسر  غریبه دید سرجاش خشکش زد.  باربد هم به اون خیره شده بود. چند دقیقه ای در بهت گذشت.

این هم کاملا معلوم بود برای چی. نیوشا قد متوسط رو به کوتاه، پوست  استخونی رنگ، موهای  لخت کاراملی، چشم های  نقره ای.  از اون طرف  باربد  کمی بلند تر از  نیوشا بود.  چهره نباتی رنگی داشت با صورت کشیده و چشم های عادی آبی روشن، موهای  دو رنگه تیره. این اتفاق چند ثانیه طول کشید که دانیال در رو باز کرد و باربد به خودش اومد و بیرون رفت. حالا من موندم و سوال های نیوشا.

- کی بود؟

- داداش دانیال.

- چند سالشه؟

اشاره کردم بذار همراهیت کنم. همینطور که حاضر می شدم گفتم:

- نوزده.

- وای چه خوشگل بود!

- به داداشش رفته.

آروم هلم داد.

- برو بابا این ده تای داداشش بود.

این رو راست می گفت. باربد خیلی قشنگ تر از دانیال بود.   باهم بیرون رفتیم.

- انگار چشمت رو گرفته!

- خیلی! یک کاری کن باهم برخورد داشته باشیم.

- شرمنده، نمی شه!

کلافه به سمتم برگشت.

- چرا؟!

-   توی خانواده ما رسمه هر کدوم از افراد خانواده باید با یک نفر از خودمون ازدواج کنند.

- واه! مگه عهد قجره؟

آهی کشیدم.

- خیلی دورتر.

از کنار پارک رد شدیم و چشمم به دانیال و  باربد افتاد که روی نیمکت نشسته بودن و باهم صحبت می کردن. از این فاصله معلوم بود باربد داره گریه می کنه.   نیوشا گفت:

-  آخه طفلک! چه مظلوم گریه می کنه.

اما توی دل من غوغایی بود. از مدرسه که برگشتم  مامان ماجرا رو به بابا گفته بود اون هم سکوت کرده بود و در فکر بود.  از مهران راجع به دانیال پرسیدم گفت هنوز برنگشته. یک سفارش داشتم که با همون حال داغون  رفتم بهش برسم. ساعت حدودا چهار بعد از ظهر بود که در رو زدن. انقدر هل شدم که نزدیک بود  سوزن توی دستم فرو بره.  صدای مامان اومد:

- سلام دانیال جان این ها چیه؟

از جا پریدم.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارده

- سلام، اومدم بمونم. از کل اون اموال فقط این ها برای من بود. 

از شدت هیجان انقدر پاهام سست شد که روی زمین نشستم. صداش اومد:

- الینا کجاست؟

صدای ناراحت بابا بلند شد:

- الینا  استقبال نمیای؟

بلند شدم و بیرون رفتم. دانیال با دیدنم لبخند زد من هم لبخند زدم.  ملینا از ذوق  گفت:

- باید جشن بگیریم.

دانیال به   سمت مامان برگشت.

- خواهش می کنم همین امشب زنگ بزنید عاقد بیاد.

بابا و مامان بهت زده بهم نگاه کردن. مهران دهنش از تعجب باز موند و من هم دستم رو روی قلبم که فرو ریخت گذاشتم. مامان گفت:

- حالا وقت هست.

- خواهش می کنم خاله!

مامان وقتی نگاه های التماس آمیز ما رو دید به بابا نگاه کرد. بابا آهی کشید و گفت:

- باشه.

چشم های مامان گرد شد و خواست اعتراض کنه که با اشاره چشم بابا لب گزید. گفتم:

- خدای من باید حاضر بشم.

دانیال کیف پولش رو  جلوی چشمم تکون می ده.

-  بریم حاضر بشیم.

خندیدم که خندید.  هر سه حاضر شدیم و هر چهارتا بیرون زدیم. قبل از رفتن گفتم:

- بذار به  نیوشا هم خبر بدم.

بالا رفتم و چند در زدم. مامان نیوشا گفت:

- بله!

- نیوشا هست؟

خودش در رو باز کرد.

- سلام، جانم!

- سلام، امشب عاقد قرار خطبه عقد من و  دانیال رو بخونه، ماهم می خوایم بریم خرید کنیم. اگه می خوای بیا. خانوادت هم خانوادم دعوت می کنند. 

با دهن باز نگاهم می کرد.

- ه... ها؟!

- میای یا نه؟

با دست به پشت سر اشاره کرد و سعی کرد حرف بزنه اما فایده نداشت. بالاخره به سختی گفت:

- نه... لباس عوض... کنم.

- باشه.

بعد بدو بدو پایین رفتم. ملینا پرسید:

- نمیاد؟

- نه، بریم.

بیرون رفتیم. دانیال نتونسته بود   ماشین رو بگیره و فقط متور بادمجونی رنگش رو گرفته بود. مهران هم که تونسته   بود متورش رو از دست آرمین در ببره آوردش. من و دانیال ترکه متور دانیال نشستیم و اون دوتا هم باهم. گاز می داد و من هم چشم هام رو بسته بودم. باد به صورتم می خورد و کیف می کردم. 

- برو   بازار بزرگ.

-  جای بهتر  می برمت.

- نه، جای بهتر گرون، باید عادت کنی.

@نویسنـכهے فضایے

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پونزده

با ذوق شروع به گشتن کردیم. بلوز سفیدی با دامن آبی آسمانی و کمربند دودی انتخاب کردم. وقتی پوشیدم دانیال گفت:

-  وای، عالی شدی!

پارچه ساتن و کله قند هم گرفتیم. دانیال گفت:

- حلقه که از همه مهم تره.

دوباره  سوار شدیم و به بازار طلا فروشی رفتیم. با وسواس دنبال انگشتر گشتیم. در آخر  یک انگشتر  شیک برای من و یک  نقره  با نگین مشکی که روش نوشته شده بود (یا علی) برای دانیال البته هر دو با پول خودش گرفتیم و یک جا حلقه ای  کرم هم گرفتیم.

- همین بسته؟

- آره.

- انقدر ساده که نمی شه!

پلاستیک خریدها رو به دستش دادم و گفتم:

-  شاید بعدا یک مراسم کوچیک بگیریم.

- حداقل بریم شامتون بدم.

-  اقا بذار عقد کنیم بعد با خیال راحت هرکاری می خوای بکن.

خندید. همه به خونه برگشتیم.  از چشم های سرخ مامان معلوم بود گریه کرده و حال بابا هم بنظر خوب نمی اومد. نگران پرسیدم:

- چی شده؟!

از جواب دادن طفره رفتن و به بهانه دیدن خریدها پلاستیک رو گرفتن و سرگرم شدن. دانیال پرسید:

- عاقد کی میاد؟

بابا چند ثانیه مکث کرد بعد گفت:

- یهویی که نمی شه. حالا باشه یک هفته دیگه.

دانیال پوفی کشید و به سمت در رفت. ملینا نگران پرسید:

- کجا؟!

- من میرم   امام جماعت محل رو پیدا کنم، شما هم تا موقع لوازم عقد رو حاضر کنید.

مهران زودتر از ما به تکاپو افتاد. من هم رفتم لباس عوض کنم. تمام مدت مامان و بابا همون جایی که بودن ایستاده و سرشون پایین بود.  لباس رو پوشیدم و موهام رو شونه زدم.  یک پنس سفید قشنگ زدم و روسری سفید، نقره ایم رو سرم کردم. صدای در که اومد مامان هم وارد اتاق شد.

- مامان خوشگل شدم؟

نگاهی بهم  انداخت و اشک توی چشم هاش جمع شد.   با نگرانی گفتم:

- چرا شما دوتا اینطور رفتار می کنید؟ ببینم بهترین روز زندگیم رو خراب می کنید.

با صدای غمگینی گفت:

- دعا کن بهترین روزت، بدترین اتفاق زندگیت نباشه.

و لباس پوشید. یک  مانتو آبی با شلوار نقره ای و مغنه مشکی. همین قدر ساده!  بیرون که رفت بعد از چند ثانیه بابا صدام زد:

-  الینا جان، بیا بابا.

نفس عمیقی کشیدم و طبق عادت بعد از شوک های بزرگ دستم رو روی قلبم گذاشتم. باور نمی شد از امشب قرار همسر خونه مرد مورد علاقه م بشم. در رو باز کردم و بیرون رفتم و سلام دادم.  امام جماعت  محل یک حاج آقای  حدود  چهل ساله، با چهره  شیری رنگ، موه و ریش های  نرم قهوه ای، چشم هایی با طرح ساده اما رنگ آبی کاربنی  خیلی زیبا. 

جوابم رو دادن و کنار دانیال روی مبل دو نفره نشستم.  بقیه هم که روی زمین بودن. البته صندلی آشپزخونه رو برای عاقد آورده بودن.  حاج آقا که فامیلش شوکران بود دفتر رو برداشت و می خواست   شروع کنه که دانیال گفت:

- ببخشید!

نگاهش کردم. کت و شلوار  سفید پوشیده بود با جلیقه ستش و پیراهن کرم. لبخند معذبی زد.

- ببخشید من باید یک دقیقه... چیزه، دستشویی.

همه زیر خنده زدیم. 

- برو عزیزم زود برگرد.

ملینا که روی پاش بند نبود، گفت:

- حق داره دیگه، آدم استرسش می گیره.

خنده زوری کرد و بلند شد و بیرون رفت. مامان به مهران گفت:

- یک چیزی برای حاج آقا بیار.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شونزده

مهران  نیم خیز نشده بود که صدایی از بیرون اومد.  ذهنم سریع فهمید چی شده  اما نمی خواست باور کنه. سرجام خشکم زد. عاقد گفت:

- صدای متورِِ؟

مامان از جا پرید و به سمت در دوید. بلند شدم و به میز برخورد کردم و  ظرف کوچیک عسل، میوه و شربت روش تا مقابله پای بابا روی زمین پخش  شد. خودم رو به در رسوندم.  در راهرو باز بود و متور هم نبود. زودتر از مامان وارد کوچه شدم و دور شدنش رو با چشم های خودم دیدم.

***دانیال***

چهار برادر باهم  روی حصیر نشستیم. باربد به جون سبد پیک نیک افتاد. دنیل هم توپ رو برداشت و به بابک گفت:

- بیا ببینم چند مرده حلاجی.

اگر دستی رسید از او به من
بگو من رفته ام از دست خود
بگو گلدان شکستم
خاک ریختم
رفته ام

اون دوتا بلند شدن و  برای بازی رفتن.  به باربد گفتم:

- خوب شد که بیرون اومدیم.

- از وقتی برگشتی خیلی حالت بد بود. احساس کردم به این دورهمی نیاز داری.

- خیلی نیاز داشتم!

با خنده  پلاستیک جوجه ها رو  کنارم گذاشت.

- حالا که خوشحالی ناهار امروز با تو.

خندیدم و نگاه غمگینم رو گرفتم و به رود کرج دوختم.

بی تو هر روز مرا ماهی
و هر شب ساليست
شب چنين، روز چنان،
آه! چه مشکل حالیست

   دو شب پیش که برگشتم از شدت ناراحتی تمام تنم می لرزید و شبش تب کردم. صبحش آرمین پیشم اومد و بهم گفت می دونستم کار عاقلانه ای انجام می دی. و قول داد خونه ای برامون در نظر می گیره. حتی دستور داد بابک رو بیارن که زودتر پیشمون باشه.  با همه این ها یک غم عمیقی توی قلبم بود. 

- شب یلدا چیکار کنیم؟

- آرمین گفت همون روز خونه جدیدمون رو تحویل می ده.

- پس نمی تونیم یلدا داشته باشیم؟

اشاره کردم پلاستیک خوراکی ها  رو بده. وقتی داد گفتم:

- از این شادتر؟ یلدا زندگی ماهم به پایان می رسه.

متوجه حال صدام شد و سرش  رو پایین انداخت.

- ممنون که برگشتی!

نتونستم خودم رو کنترل کنم.

- حالا الینا چی می شه؟

-  الینا دختر قویی هست، از پس سختی های زندگیش بر میاد. 

توپ از دست بابک در رفت و پرت شد و روی زمین کشیده شد تا به ما رسید. با دست گرفتمش تا وارد حصیر نشه. دنیل گفت:

- می دیش داداش؟

با پشت دست به توپ زدم که به سمتشون رفت.  رو به باربد گفتم:

- آبروش رو بردم.

- اتفاقیِ که افتاده!

دراز کشیدم و دستم رو زیر سرم گذاشتم. یک بالشت کوچیک برداشت و زیر سرم گذاشت. صدای دنیل میاد:

- پسر عمو امین!

از جا می پرم و به عقب برمی گردم. با دیدنش از خجالت تمام تنم گر می گیره. به سرعت بلند می شم. جلو میاد و دستش رو بالا می بره. بابک از ترس داد می زنه:

- نه، داداشم!

امین دستش رو توی هوا مشت می کنه و پایین می ندازه.  زیر لب می گه:

- عوضی!

و دوباره داد می کشه:

- عوضی!  دخترم رو نابود کردی، تو رفتی بیهوش افتاد، دو روز حرف نمی زنه، یک کلمه هم نمی گه!

پسرها که سهله بقیه افراد که برای تفریح اومده بودن هم  دورمون جمع شدن. نتونستم تحمل کنم و بغض  دو شبم رو   دریدم و با گریه روی زانوهام افتادم. نالید:

- آخه من که می دونستم نمی تونی؛ اما چرا اصرار به عقد کردی؟ چرا همینطوری رفتی؟

هر دو گریه می کردیم.  چند دقیقه به همین شکل گذشته و حتی کلاغ ها هم  صدایی ایجاد نمی کردن.  اشک هاش رو پاک کرد و گفت:

- حتی نفرینت نمی کنم، چون اونی که  الینا رو ول می کنه خودش رو بدبخت کرده.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفده

ما را جز خیالی آرام
طلبی نیست ز دنیا...

نفهمیدم کی رفت. در اصل انقدر حالم بد بود که تا وقتی باربد  بازوم رو نگرفت و سوار ماشینم نکرد متوجه هیچی نشدم.  به خونه که رسیدیم مستقیم وارد اتاقم شدم و به خواب رفتم. با صدای در بیدار شدم. اول چیزی یادم نمی اومد اما خسته بودن بیش از حد بدنم یادآور خاطرات تلخ شد. به سمت در رفتم و بازش کردم. نگین با چهره نگران پشت در ایستاده بود.

‌هیچ می‌دانی چرا چون موج
در گریز از خویشتن پیوسته میکاهم؟
زانکه بر این پرده تاریک
این خاموشی نزدیک
آنچه می‌خواهم نمی‌بینم
و آنچه می‌بینم نمی‌خواهم

محمدرضا_شفیعی_کدکنی

- هنوز حالت خرابه؟

بدون توجه به حرفم در رو کنار زد و داخل اومد.

- اون امین  احمق با تو چیکار کرد؟!

اخم کردم. 

-  این چه وضع صحبت راجع به بزرگ ترت؟!

یکم خودش رو جمع و جور کرد.

- خوب حالا! نگرانت شدم آخه.

با دست به در اشاره کردم.

- اگه نگرانی تون تموم شد بفرمایید بیرون می خوابم سی دی دوم خوابم رو ببینم.

ناراحت گفت:

- دلخور شدی؟

- فقط خوابم میاد.

یک قدم جلو اومد و سعی کرد خودش رو برام لوس  کنه پس دست هاش رو روی سینه م گذاشت.

- هر چقدر هم اذیتت کنند من کنارتم!

چند ثانیه نگاهش کردم، بعد مچ دست هاش رو گرفتم و به آرومی به عقب هلش دادم و گفتم:

- من نمی خوام با احساساتت بازی کنم نگین؛ اما اون حسی که تو به من داری رو من به تو ندارم.

- الینا چی داره برتر از من؟ تو پسش زدی پس حداقل بذار من زندگیم رو فدات کنم.

اخم کردم.

- من پسش نزدم، جونم رو براش میدم... و درضمن...

دستی توی موهام کشیدم.

- حتی اگه الینا برام عزیز نبود تو نمیتونستی جاش رو بگیری، چون با معیارهای من یکی نیستی.

دستم رو دو دستی چسبید.

- یکی می شیم، هرچی تو بخوای همون می شم.

چند ثانیه نگاهش کردم  بازوش رو گرفتم و به آرومی از اتاق بیرونش کردم و در رو بستم. از کل عذاب های دنیا همین رو کم داشتم.  به سرویس اتاقم رفتم تا آبی به صورتم بزنم. سرم رو بالا آوردم و به آینه زل زدم، چیزی توی نگاهم اذیتم کرد.

-   چقدر بیشعور شدی!

دوباره به خواب رفتم که اینبار با احساس اینکه یک نفر کنارم نشسته از جا پریدم. باربد بود که با قیافه غمگین نگاهم می کرد. چون توی هوا روشنی خوابیده بودم چراغ خواب مشخص نبود و فقط از نور ماه که از پنجره به داخل می اومد چهره ش دیده می شد.

- من رو ترسوندی! چی می خوای؟!

با لحن گرفته ای گفت:

- برام گیتار می زنی؟

در حالی که نگرانش شده بودم گفتم:

- اتفاقی افتاده؟!

وقتی دیدم جواب نمی ده به سمت گیتار روی دیوار رفتم و برداشتمش. اتاق من یک اتاق چهل متری بود که سرویس کامل حموم و دستشویی با کاغذ دیواری های ماشی، نباتی و دو پنجره داشت  که یکی به باغ و دومی به  انباری کوچیکی که کتابخونه کرده بودم باز می شد. سرامیک ها  بلوطی بود و دو فرش دست بافت  مشکی،  استخونی روش پهن بود.

ست مبل  هفت نفره استخونی داخل اتاق بود و  تخت  تک نفر قهوه ای با ست ملافه سفید کنار پنجره رو به باغ گذاشته شده و  میز کامپیوتر کاهویی کنارش بود. کمد و میز دراول استخونی به همراه میز کامپیوتر  سبز پسته ای. قفس مرغ عشق های کاهویی و آبی. تلوزیون مکعبی  روی میز سنتی وسایل اصلی اتاق بودن.   اتاق من خیلی کم وسیله بود و تنها وسیله اضافی رو می تونستم توپ هندبال بدونم که شاید هر سه ماه یکبار بیشتر به هندبال نمی رفتم.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجده

شروع به نواختن کردم.

پشت سرم گریه نکن مسافرم مسافرم
اشکاتو هی هدر نده باید برم باید برم

جلوی راهمو نگیر، نذار منم گریه کنم
صلاحمون اینه عزیز
باید برم سفر کنم طاقت اشکاتو ندارم
تورو خدا نذار ببارم، خدا نخواست

قسمت اینه که من تو رو تنها بذارم

تورو خدا گریه نکن انقد نگو نرو نرو
بغضم داره میترکه انقد نگو نرو نرو

اینجوری بی تابی نکن الهی قربونت برم
خدا نگهدارت باشه باید برم باید برم

تورو خدا گریه نکن انقد نگو نرو نرو
بغضم داره میترکه انقد نگو نرو نرو

اینجوری بی تابی نکن الهی قربونت برم
خدا نگهدارت باشه باید برم باید برم

(مسافرم، علی عبدالمالک)

اشک توی چشم هام جمع شده بود اما سعی در تحمل داشتم. زیر لب غریدم:

- برو بیرون.

اون که من رو می شناخت بدون حرف بلند شد و بیرون رفت.  اون که رفت با خیال راحت گریه کردم. از طرفی احساس می کردم بدنم گر گرفته.  در باز شد. سرم رو بالا آوردم و آرمین رو دیدم که وسط در ایستاده بود.  با دیدن من گفت:

- بعد از سه روز هنوز رنگ آرامش رو ندیدی؟

کی میاد به دردای من گوش بده...

اشک هام رو پاک کردم و چیزی نگفتم.  دوست داشتم کنارم بشینِ، باهام صحبت کنه و آرومم کنه؛ اما این خواسته ها از  آرمین بر نمی اومد. 

- اینطور نمی شه. پاشو چند تا خونه آماده کردن برو نگاه کن.

- باشه.

بلند شدم و با غم از کنارش رد شدم و به دستشویی رفتم  تا صورتم رو بشورم. واقعا  خوشبخت اونیه که دلش همونجاییه که جسمش هست...  سرم رو که بالا آوردم پشت سرم  صورت خیس از اشک الینا رو دیدم. وحشت زده از جا پریدم و به عقب برگشتم... چیزی پشت سرم نبود.  

به پسرها گفتم آماده بشن و بیرون زدیم. چندتا خونه رو گشتیم. هر دفعه یکی قمپز در می کرد و من که می خواستم چیزی به میلشون باشه  چیزی نمی گفتم اما در اصل ترجیح می دادم امروز به فردا نیفته. می دونی....

وقتی آدم از درد دیوونه میشه ...

بقیه فقط دیوونگی ها شو می بینن

نه دردشو...

آخر سر خونه   هزار متری، یک سالن و پنج اتاق،  زیر بنا خونه  هفتصد متر و سیصد متر  حیاط بود.   جالبیش این بود خونه دوبلکس نبود و  اتاق ها دور  سالن  قرار داشت.  پسرها دور  خونه می دویدن و  اتاق تا رو انتخاب می کردن. با جدیت گفتم:

- بزرگه برای من هست ها!

باربد یکم غرغر کرد و دنیل گفت:

- داداش می شه یکم شکل و قیافه ش رو تغییر بدیم؟

 بابک حرف دل  من رو زد:

- من که یک روز بیشتر خونه  بابا نمی مونم.

گفتم: 

- فعلا تا وسیله بیاریم یک مدت طول می کشه.

باربد گفت:

- الان شروع کنیم، فوقش خونه نصف و نیمه می شینیم.

سر تکون دادم.

- باشه.

به خونه که برگشتیم حنانه گفت که آرمین به اتاق کارش خواستم. وارد شدم و  سلام زوری دادم. جوابم رو داد و پرسید:

- کدوم رو خواستی؟

- چهارمی.

- خوب بود؟

سر تکون دادم یعنی آره. یکم مکث کرد بعد گفت:

- خونه بهت دادم، چرا طلبکاری؟

با ابرو بالا رفته نگاهش کردم. چند ثانیه بهم  نگاه کردیم بعد گفتم:

- در مقابلش جونم رو ازم گرفتی.

برگشتم برم که حرفش سوزوندم:

- اگه جونت بود که نمی فروختیش!

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزده

حال دل پرسیدی و گفتم که خوبم بارها
خوبم اما خوب ویرانم، نفهمیدی مرا ...

نفهمیدم چطور بیرون زدم. دستور دادم سریع وسایل جمع بشه. خودم تندتر از بقیه کار می کردم و نقشه ای با فهرست وسایل مورد نیاز درست کردم. 

هفت تا قالی نیاز داشتیم.  شیش تا داخل هال یکی برای اتاق بابک که این چند روز اتاق باربد می موند.

یک دست مبل اشرافی. میز ناهار خوری.  آینه بزرگ و ساعت دیواری. به همین راحتی لوازم هال تموم می شد اما برای آشپزخونه هیچی نداشتیم.  هیچی نداشتیم یعنی... یک نفر رو هم کم داشتیم!

با دست‌ها پیدایت نمی‌کنم
با چشم‌ها نمی‌بینمت
اصلا هیچ صدایی از تو
در سرم نیست
بر دلم نشسته‌ای و تمام تنم از
نبودنت خاموش است... 

یاور_مهدی_پور

اطلاعات رو با پسرها در میون گذاشتم. دنیل گفت:

- فکر نکنم آرمین مخالفت کنه اگه یکم از لوازم آشپزخونه رو برداریم.

این رو که گفت یکم مکث کردیم بعد چهارتایی به سمت  آشپزخونه هجوم بردیم. خدمه با دیدن ما هل شدن و ترسیده نگاهمون می کردن اما ما بی توجه  داخل آشپزخونه بزرگ پخش شدیم.   بابک  یک سینی برداشت.

- این نیازِِ.

در کابینت ها رو باز کرد و چند پارچ و لیپان برداشت.

- اینجا پارچ و لیوان زیاد دارن.

کلی حبوبات بیرون آورد و همه رو روی اپن گذاشت.  حنانه خانم داخل اومد و با پرخاش گفت:

- شما پسرها اینجا چیکار می کنید؟!

چیزی به ذهنم رسید و مچ دست حنانه خانم رو گرفتم.

- حنانه خانم هم با خودمون می بریم.

باربد که خیلی حنانه خانم رو دوست داشت شروع به دست زدن کرد. حنانه کلافه گفت:

- چی می گین شما؟!

دنی دستش رو گرفت.

- بیان من بهتون توضیح می دم.

اون ها بیرون رفتن و ماهم مشغول  غارت کردن شدیم. انگار حنانه خانم از خداش بود که از نیم ساعت بعد که من اجازه ش رو از آرمین گرفتم شروع به جمع و جور کردن کرد.   چند ساک آماده کردیم و تا شب همه لوازممون رو داخلش ریختیم. شب با هزار امید خوابیدیم و با چند کارگر وسایل رو که زیاد هم بود بیرون بردیم.  برای صبح روز بعدش  کامیون خواستیم و وسایل رو سوار دو کامیون کردیم و به خونه جدید بردیم و برگشتیم. شب رو توی اتاق مهمون موندیم.  برای خونه جدیدمون رویا بافی می کردم:

-  باید قانون بذاریم.  دیگه قرار نیست همه تلوزیون جداگانه داشته باشیم فقط دوتا داخل هال یکی سمت مبل ها یکی جایی که پشتی ها رو می ذاریم قرار می دیم.   من و دنیل سمت پشتی ها رو استفاده می کنیم، شما دوتا هم سمت مبل ها. حنانه خانم تنها کار نمی کنه ها هر کدوممون باید توی یک کاری کمکش کنیم.  من و باربد که ساعتی کلاس  دانشگاه داریم توی کارهای ظهر و بعد از ظهر کمک می کنیم. شما دوتا هم  از مدرسه میان استراحت می کنید و به درس ها می رسید و شب دست کمک می ایستین.

باربد  فانتزیش رو گفت:

- باغ همه با خودم، یک دست کمک میارم و کنار دیوارها رو پر از درخت می کنم و وسط هم گل های داوودی. 

یک دفعه دنی گفت:

- وقتی به خونه جدید فکر می کردم، الینا هم بود اما الان نیست.

یک سکوت بد  اتاق رو گرفت.  باربد آروم  گفت: 

- چرا اسمش رو آوردی! 

اون موقع ما هر چهارتا روی تخت دو نفره بزرگی دراز کشیده بودیم.  سمت راست من باربد بود و سمت چپم دنیل که سرش روی سینه م بود.  آروم  سر دنیل رو از روی سینه م برداشتم و گفتم: 

- باید یکم تنها باشم. 

و نگاهی به باربد انداختم. 

- چیزی بهش نمی گی. 

بیرون زدم.  

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست

***الینا***

برای تموم شدن این دردها یک چله خانوادگی گرفته بودیم. قرار شد تا چهل روز سوره یاسین رو بخونیم و حالا روز  دوم بود.

برای خرید به بازارچه محل رفتم. وارد لباس فروشی شدم. بجای خودش پسرش کوروش ایستاده بود. با دیدن من از پشت پیشخوان بیرون اومد و سلام کرد. جوابش رو دادم و گفتم:

- حراجی زدید، مشکی پیش اومده؟

با همون لحجه یزدی گفت:

- می خوایم به شهرمون برگردیم.

- آهان.

بعد نگاهم رو بین مانتوها چرخوندم.  حاج آقا ازم خواسته بود به مسجد برم و من هم  متعجب از اینکه حاج آقا چیکار می تونه داشته باشم، دنبال  مانتویی بودم تا مناسب باشه. از روزی که عقد تموم شد هرجا می دیدمش  راهم رو عوض می کردم. خجالت می کشیدم.   یک مانتو بلند بلوطی انتخاب کردم که آستین های پف کرده داشت. بابا پولش رو به سختی جور کرده بود. 

به مسجد رفتم. یک باغ بود که فردی به وقف داده بود و از بین بردن درختاش بنظر نامردی می اومد پس  یک مسجد نقلی، حدودا  سی متر، وسطش ساخته بودن اما با گذر زمان متوجه می شند خیلی  کوچیکه.

یک حسنیه بهش اضاف می کنند به اندازه حدودا  پنجاه متر. مسجد کاشی کاری آبی، سفید داشت و  بهارخواب بزرگی برای ماه رمضان،  بالکن نرده های چوبی می خورد و  باغ پر از درخت وگل های مریم بود. خونه بابا مسجد دیوار به دیوار مسجد بود و  سقاخونه ای روی بالکن قرار داشت.  حوض دایره ای شکلی روی به روش داخل باغ بود و  نگارگری نمادین شده بود.  نان مسجد هم (عمار یاسر) بود.

- ممنون که اومدید!

با صدای حاج آقا به خودم اومدم و سرم رو با خجالت پایین انداختم.

- سلام!

جواب سلامم رو داد و گفت:

- بفرمایید داخل!

وارد باغ شدیم و به سمت مسجد رفتیم. وارد قسمت مردانه شدیم. فرش نرم  سبز روی زمین پهن بود و جا قرآنی ها  بیشتر دیوار سمت راستی رو گرفته بود.  چند پشتی هم برای نشستن  نمازگذارها در ایام مختلف قرار داشت. به پشتی تکیه داد و من هم با فاصله به احترام دو زانو نشستم.  

- تکیه بدید.

- ممنون، راحتم!

و منتظر نگاهش کردم تا ببینم چه حرفی می زنه...

به خونه رسیدم که یک مرد دم در بود و بهم سلام کرد. جواب زیر لبی دادم و کلید انداختم تا داخل برم که صداش اومد:

- الینا!

به سمتش برگشتم.

- بله!

یک  پسر قد کوتاه، سبزه، چشم نقره ای، موهای  حنا کرده مشکی.  تیپ فسفری زده بود و   چاق بود.

- نشناختم.

- مازیارم.

دهنم باز موند. چقدر فرق کرده بود.  پنج ساله پیش که دیده بودمش یک پسر   چهارده ساله ریقو بود. 

- خدای من چه فرقی کردی!

- ممنون، پسر عمو هست.

- آره، داخل بیا.

در رو باز کردم و داخل رفتم.  پشت سرم اومد.  در هال رو باز کردم. 

- بابا مازیار  اومده. 

کسی نبود.  

- نیستن.

- پس من برم بعدا بیام.

لحنش یکجوری بود انگار بهم می گفت  (تعارفم کن بمونم) 

- نه بیا داخل.

باهم وارد شدیم. نگاهی به خونه کرد.

- این چه وضعیه!

- وضع فقیرانه! بشین.

روی مبل نشست. روسری و مانتوم رو روی دسته مبل گذاشتم.  پلیور سبز آبی  با شلوار  لی. نگاهی بهم انداخت و لبخند زد. جواب لبخندش رو دادم.

- میرم برات چای دم کنم.

وارد آشپزخونه شدم و پرسیدم:

- دانشگاه میری؟

-  اقتصاد.

- ماشاالله! کجا؟

احساس کردم صداش نزدیک تر شد. 

- بابلسر.

- پس با  برادرهات چیکار می کنی؟

-  چهار سال بیشتر نیست.

احساس کردم نفس هاش رو احساس می کنم. وحشت زده به عقب برگشتم. پشت سرم بود و چشم هاش از شیطنت برق می زد.

- وای پسر ترسوندیم!

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یک

نیشخند زد.

- وقتی یک پسر غریبه خونه آوردی نترسیدی، الان می ترسی!

- واه این حرف ها چیه!

- چیه؟

با دست به عقب هلش دادم و  دوباره به سمت قوری و کتری برگشتم.

- تو پسر عموم هستی به شکلی!

- یعنی پسر عمو نامحرم نیست؟

- من تازه پیش یک حاج آقا بودم، اگه حاجی شدی بگو.

دیگه نتونست خودش رو  جدی نشون بده و زیر خنده زد.

- راست می گی خیلی بد مقدمه چینی کردم. 

بعد در گوشم گفت:

- حرف اصلیم چیز دیگه ای هست.

ابرویی بالا انداختم و نگاهش کردم که گفت:

-  می خوام محرم ترین نامحرمت باشم. می خوام  نامحرمی باشم که محرمت بشه.

با دهن باز نگاهش کردم. بهم لبخند زد و گفت:

- برای همین پسر عمو  ازم خواست بیام.

و از خونه بیرون زد. چند ساعت طول کشید تا همشون باهم بیان و این مدت من در سکوت روی مبل نشسته بودم و به اتفاق های جدید زندگیم و  آینده پیش روم فکر می کردم. وقتی اومدن مازیار جوری رفتار کرد انگار برای اولین بار  من رو می بینه و در این نقشه کمکش کردم. تمام مدت بابا سعی داشت غیر مستقیم از کمالات مازیار بگه.  سر سفره شام در حالی که با  برنجم بازی می کردم و توجه ای به حرف های بابا نداشتم، مامان گفت:

-  الینا جان توی فکری!

آهی کشیدم.

- نه عزیزم خوبم!

مازیار گفت:

- راستی براتون سوغاتی آوردم.

و به اتاق رفت تا ساکش رو بیاره.  با ذوق منتظر موندیم. اول هدیه مامان که یک  پارچ برنجی بود داد. مامان با ذوق تشکر کرد. برای بابا   بلوز آبی نفتی. برای من  یک پارچه پیراهنی آلبالویی. برای ملینا  لباس خونه آجری و برای مهران  هنصوری. همه ازش تشکر کردیم. معلوم بود هدیه من از همه گرونتر بود. سرگرم هدیه ها بودیم که بارون شروع شد.

اول خیلی  ذوق کردیم اما وقتی خیلی شدید شد دلمون گرفت و  مجبور شدیم زود به خواب بریم.  فرداش  داشتم پارچه رو  داخل کمدم می ذاشتم که کاغذی ازش پایین افتاد. کاغذ رو برداشتم و نگاه کردم.

(هر چه قدر هم که از دنیا و آدم هاش متنفر باشید، بازم نمیتونید تنها زندگی کنید،
همیشه یکی رو لازم دارید که بهش تکیه کنید،
چون انسان هستید.

می دانی...

دلم می‌خواست کسی باشد که مرا بلد باشد.
بلد بودن مهم‌تر از عاشق بودن یا حتی دوست داشتن است.
کسی که تو را بلد باشد،
با تمام پستی بلندی‌هایت کنار می‌آید!
میداند کی سکوت کند، کی دزدکی نگاهت کند، کی سرت داد بزند.
و کی در اوج عصبانیت محکم در آغوشت بگیرد. 
کاش کسی باشد که مرا بلد باشد... 

در آخر...

با خيـٰالت خواب در چشمم نمى‌گيرد قرار
خواب مى‌داند كہ راهِ سيل،جـٰاى خواب نيست)

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و دو

با چندش  به گوشه اتاق پرتش کردم.   فرداش بابا گفت:

- با مازیار برو شهر رو نشونش بده.

و سویچ متور مهران رو به دستم داد. کلافه یکم با سویچ بازی کردم  و به  دست مازیار دادم.  بیرون رفتیم و پشت متور نشست. 

- ناراحتی با من بیرون میای؟

چیزی نگفتم و  پشتش نشستم.  حرکت کرد. لحظه هایی که با دانیال پشت این متور به این شکل می نشستم رو به یادآوردم. وقتی پشت دانیال می نشستم  و دستم رو دور کمرش حلقه می کردم  تمام وجودم از عشقش پر می شد اما الان که دستم فقط گوشه لباس مازیار رو گرفته بود وجودم از عصبانیت می لرزید. 

- کجا بریم؟

-  از این راهی که می گم برو؛ هم بازار قشنگیِ، هم پارکی نزدیکشِ.

- باشه، خریدی داری؟

خیلی پر سرعت تر از دانیال می روند.

- آره، برای مدرسه م  کتاب باید بخرم.

کمی در  سکوت گذشت بعد پرسیدم:

-  قبل از برگشت به خونه موردی هست که بخوای بهم بگی؟

- مثلا چه موردی؟

- اینکه قبل از اومدن به اینجا با دانیال چیکار داشتی؟

انگار از شدت بهت نتونست جوابی بده. بالاخره گفت:

- خونه ش جاسوس داری؟

- جواب سوالم رو بده.

- شاید به تو ربطی نداشته باشه.

نور خورشید  توی چشمم زد و مجبور شدم روم رو برگردوندم.

- می دونم که داره.

- فقط خواست بعد از چند سال ببینم.

-  همین؟

دو دقیقه ای در سکوت گذشت و من هم اصرار به توضیح بیشتر نکردم. بالاخره گفت:

- آره... باید چیز دیگه ای باشه؟

- ان شاءالله که همین هست!

در سکوت خرید کردیم و به خونه برگشتیم. فرداش زودتر از بقیه خانواده بلند شدم،  کاغذی برداشتم و روش نوشتم.

(من زودتر به مدرسه میرم چون با دوستم قرار دارم، ظهر می بیمنتون.)

کاغذ رو روی یخچال چسبوندم و  بیرون رفتم. حاج آقا رو کوچه کناری مدرسه پیدا کردم.

-  چیکار باید بکنم؟

- زنگ دوم خودت رو به مریضی بزن و انقدر زیاد نشون بده که برات آمبولانس بگیرن.

- بعدش چی؟

نگاهی به بیرون کوچه انداخت و گفت:

- ما با ماشین بیمارستان به دنبالت میایم، در راه رسوندن به بیمارستان هر اطلاعی که لازم بود بهت می دیم.

-  خوب دکتر رو چطور گول بزنم؟

- نیازی نیست گول بزنی.

از جیبش قرصی در آورد و وسط دو انگشتش گذاشت و به سمتم گرفت.

- رسیدی بیمارستان بخور.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بیست و سه

قصد مردن ندارم و مبارزه خواهم‌کرد.
اما اگر بازی را باخته باشم
میخواهم که خوب تمام کنم.


[ آلبرکامو ]

نگاهی به قرص انداختم.

- نمیرم؟

با چشم اشاره ای به قرص کرد. گرفتم و عقب رفتم. 

- باشه.

خداخافظی کردم و به مدرسه  رسیدم. این اولین ماموریتم بود و مدام زیر لب دعا میکردم  که کارم رو خوب انجام بدم و خودم رو  نشون بدم. زنگ دوم که رسید به دستشویی رفتم و انگار تا مدت بیشتر از  زنگ تفریح، حتی اومدن معلم، دستشویی موندم. بعد کشون کشون از دستشویی بیرون اومدم و  در حالی که کمرم خم و دستم روی دلم بود از مقابل دفتر گذشتم و چسبیده  به نرده بالا رفتم و با چند ضربه بیحال به در اتاق بازش کردم. به چهارچوب در تکیه دادم.

- اجازه هست!

دبیر  اون زنگمون که دبیر  ادبیات فارسی و خانمی  شاعر پیشه بود با  نگرانی نگاهم کرد.

- خوبی الینا جان؟

زیر لب گفتم:

- بله!

خواستم به سمت میزم برم که دستم رو به دیوار تکیه دادم و گفتم:

- خانم می شه پایین برم؟

از لحن شتاب زادم ترسید.

- برو... نیوشا همراهیش کن.

چند قدمی  بیشتر نرفته بودم  که نیوشا اومد و زیر بازوم رو گرفت.

- چت شده دختر؟!

- برو به مدیر بگو زنگ... زنگ بزن آمبولانس... بدو.

- بذار به خونه تون زنگ بزنم.

روی دو زانو خودم رو انداختم.   نالید:

-  ای خدا لعنتت کنه دانیال!

به ساعد دستش چنگ انداختم.

- کسی نشنوه! به خانوادم هم بگو نگن همه سرکار هستن.

کنار دیوار نشوندم و گفتم:

- می مونم تا بیای.

و به خودم پیچیدم.  بدو بدو پایین رفت و چند ثانیه بعد با  رها خانم  مستخدم و خانم یسنایی ناظر بالا اومد. دورم جمع شدن.

- چی شده الینا جان؟!

- خانم حالم خیلی بده!

- بالا هم آوردی؟

ناله ای کردم.

- خیلی!

- سردرد  و سنگینی معده نداری؟

- همش رو دارم، استخون درد هم دارم.

رو به رها خانم گفت:

- به آمبولانس زنگ بزنید.

ناظر نگران دست روی سرم می کشبد و نیوشا هم کنارم نشسته بود گریه می کرد. انقدر عذاب وجدان گرفتم که  اشک از چشم هام پایین اومد. اون ها فکر کردن از درد و بیشتر نگرانم شدن.  چند دقیقه بعد مدیر و رها خانم اومد و گفت:

- بیا الینا جان من هم با شما میام.

بهت زده نگاهش کردم. این رو کجای دلم بذارم! با کمک نیوشا بلند شدم و در حالی که مدیر مراقب بود هر دو باهم نیفتیم پایین رفتیم.  حالا دم آمبولانس مدیر و پرستار قلابی باهم بحثشون شده بود.

- آقا این بچه رو به من سپردن.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...