رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان هرگز⚔| ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا


ملیکا ملازاده
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: C+

ارسال های توصیه شده

                   بسم الله الرحمن الرحیم

رمان  هرگز

                     نویسنده ملیکا ملازاده

ژانر: جنایی، عاشقانه

                                  مافیایی

خلاصه:   تو بخاطر من از همه چیزت گذشتی! من هم بخاطر تو  می‌تونستم کل دنیا رو بدست بیارم.  اما دبه در آوردی، قرار بود بری دستشویی  و برگردی اما بجای برگشتت بیرون رفتن متورت رو از در خونه  دیدم، تو دبه در آوردی و من هم دبه در آوردم.

remini20211130151356155_t60n_3873.jpg

ویراستار: @ M.M☆ویژه☆

 

                                مقدمه:

من دانیالم!

جاذبه‌ی رقیب من را از چشم نینداخت، معلق بودن خودم انداخت.

تمام عمر خط خورده بودم اما حتی برای عشقم نتوانستم خط بزنم چیزی را و هنگامی که بی‌او می‌سوختم، تلاشش این بود که با او بسازد.

گلی در سینه دارم که نامش سنگ است. این گل را هزاران نفر آب داده‌اند؛  نه برای آن که در دلم رُشد کند، برای آن که من را بشکند.

آیا تقاص دوست داشتن انتظار و تقاص اعتماد خیانتِ؟

هیچ‌گاه در خاک دراز نکشیدم، پس چرا در یاد همه مرده‌ایم؟

من از کودکی گم شده‌ام در دنیایی از سوال، کسی دنبالم نگشت، فراموش شده‌ام.

من ساحلی هستم که مصیبت‌ها پی در پی به قلبم می‌خورند و من می‌سوزم.

ناظر: @نٍویسَندهی _ فضایی

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
ویراستاری/ M.M
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 140
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

پارت یک

کنار میدان نقش جهان ایستاده بودم و گیج به دور و بر نگاه می‌کردم.  خیلی دوست داشتم یک سفر به اصفهان بیام اما مدتی بود پول نداشتم. حالا برام فرصتش پیش اومده بود. دو ساعتی نمی‌گذشت از وقتی  که مهران برادر دو قلوم بهم زنگ زده بود و گفته بود سرعتی کارم داره. برام بلیط اصفهان گرفته بود و من هم با استرس خودم رو رسوندم. با همه این‌ها خبری ازش نبود. 

- مگه اینجا قرار نذاشتیم؟

دور میدون رو گشتم اما نبود. دست به گوشیم بردم تا دوباره مثل اون ده باری که زنگ زدم و گوشیش خاموش بود بهش زنگ بزنم  که صدایی اومد:

- خانم!

به سمت صدا برگشتم. یک پسر نوجوون.

- بله!

- شما خانم ملوانی هستید؟

خوشحال از پیدا کردن یک نشونه  کامل به سمتش برگشتم.

- بله خودم هستم!

- آقا مهران گفته شما را به جایی ببرم.

لبخند روی لبم نشست و دلم آروم گرفت که سالمه.

- کجا؟

- یک خونه توی محله‌های سنتی شهر.

چه لهجه قشنگی داشت! 

- با چی بریم؟

به کالسکه‌ای اشاره کرد. یک کالسکه خیلی قشنگ! 

- بفرمایید!

دیگه کاملا آروم شده بودم پس سمت کالسکه رفتم و سوار شدم. روی صندلی  لیمویی رنگش دوتا کوسن  بلوطی که به شکل عروس و داماد تزئین شده بود گذاشته بود. جز اون کل کالسکه رو تزئین کرده بود.

- عروس کشون میری با این کالسکه؟

خندید و جوری که انگار  نمی‌خواست لو بده گفت:

- دیگه دیگه.

در سکوت از دیدن شهر لذت بردم تا وارد کوچه بزرگ با زمینی سنگ فرش که جوب کوچیکی از وسط کوچه می‌گذشت شدیم. خونه‌ها بزرگ و کاهگلی  بود.  دیگه بچه‌ها توی این کوچه‌ها توپ بازی نمی‌کردن اما  زن و مرد جوونی بودن که دست دختر بچه‌شون رو گرفته بودن و برای دور زدن می‌بردنش. جلوی یک خونه قدیمی با در آبی رنگ ایستاد.

- گفتن اینجا بیارمتون.

- تو می‌دونی اینجا کی زندگی  می‌کنه؟

- نه والا خانم از کجا بدونم.

تشکر کردم و پرسیدم:

- چند می‌شه؟

- حساب کردن.

پیاده شدم و حرکت کرد. به مقابل در که رسیدم باز شد. متعجب نگاهی به دور و بر انداختم که متوجه دوربین بالای  تابلوی ون یکاد شدم. هل آرومی  به در دادم و نگاهی به داخل انداختم. داخل راهروی تاریک خونه کسی نبود.

- مهران!

جوابی نیومد. داخل رفتم و در رو پشت سرم باز گذاشتم تا در صورت لزوم فرار کنم. راهرو رو گذروندم و کنار دیوار پناه گرفتم. نگاهی به داخل خونه انداختم. یک حیاط بزرگ با چهار باغچه و یک حوض وسطش. حوض فواره‌ای داشت که کار می‌کرد و از این فاصله گنجشک‌هایی که توی باغچه  جست و خیز می‌کردن به چشم می‌خوردن. دست به اسلحه‌م که همیشه همراهم بود بردم و بیرون آوردمش.

مسلح کردم و به صورت آماده باش خودم رو کنار دیوار داخلی باغ کشوندم. دور تا دور باغ اتاق بود که درش رو به بیرون باز می‌شد و یک در بزرگ هم قرار داشت. کم کم ترس رو احساس  می‌کردم. 

- مهران!

یکی از درهای کوچیک خونه تکونی خورد. از ترس من هم همزمان باهاش تکونی خوردم و  دوباره پناه گرفتم. معلوم بود کسی از پشت در هلش داده‌. شرط عقل بود که برگردم و فرار کنم اما یک  حسی  جلوم  رو گرفت و با قدم‌هایی بلند به اون سمت رفتم. از همون در وارد نشدم و خودم رو به در بزرگ رسوندم. با یک هل باز شد. یک راه پله رو به روم بود و دوتا در که به اتاق‌های دیگه می‌خورد.

- چه قشنگه!

کنار در پناه گرفتم و  یواشکی داخل رو نگاه کردم. داخل اتاق سنتی خونه کسی نبود اما درش باز بود و به اتاق دیگه‌ای می‌خورد. در حالی که سعی می‌کردم در مقابل خطر  از پنجره و درها نباشم به در بعدی رسیدم. از اونجا که نگاه کردم از در بعدی یک آدم  رو به شکل شبه مانند دیدم.  با قدم‌هایی نظامی و اسلحه‌ای آماده  اتاق رو زیکزاکی رد کردم. مطمئن  بودم متوجه من هست.

- تو کی هستی؟

جوابی ندادم. حالا بهتر می‌دیدمش. یک مرد چهارشونه که  پشتش به من بود و دست‌هاش رو پشت سرش حلقه کرده بود.  موهای مشکیش و کت و شلوار  کاکائویی تنهایی چیزی بود که ازش معلوم می‌شد. اتاق آینه کاری شده بود و  فرش دستبافت و  یک  مبل سه نفره سلطنتی با میز کار  نقاشی شده  جز دکور اتاق بود. اسلحه رو به سمتش گرفتم و جلو رفتم.  بهش نرسیده بودم که گفت:

- خوش اومدی!

صدا برام آشنا بود و اسلحه رو پایین آوردم.  به سمتم برگشت. 

- دانیال!

بعد از اینهمه سال درد با من... منی که  یه شهر سوتو کورم که غرقه وسطه دریا چیکار داشت!

- به کجا اومدم؟

- اینجا خونه مجردی منه.

خونه مجردی؟ معنی بدی داشت!  اما...

چه برانی
چه بخوانی
چه به اوجم برسانی
چه به خاكم بكشانی… 
نه من آنم كه برنجم ، 
نه تو آنی كه برانی.. 
نه من آنم كه ز فیض نگهت چشم بپوشم ، 
نه تو آنی كه گدا را ننوازی به نگاهی
در اگر باز نگردد… 
نروم باز به جایی 
پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی... 
كس به غیر از تو نخواهم ، 
چه بخواهی چه نخواهی... 
باز كن در كه جز این خانه مرا نیست پناهی ...

• مولانا 

نگاهی از در کوچیک به حیاط انداختم و گفتم:

-  مهران کجاست؟

- نیم ساعت پیش خداحافظی کرد و رفت.

کلافه نگاهش کردم. ته دلم از اینکه اینجا باهاش تنهام و می تونم، فقط می تونم تا جایی که  دلم می خواد به چشم‌هاش زل بزنم  و  دل تنگ رو سیراب کنم، خوشحال بودم.

دلم؛
برای تو
تنگ شده است،
اما نمی‌دانم چه کار کنم!
مثل پرنده‌ای لالم
که می‌خواهد آواز بخواند و 
نمی‌تواند...

رسول_یونان

- برای من نقشه کشیدین؟

با خونسردی سر تکون داد.

- آره.

- چرا آخه؟! 

چند ثانیه در سکوت نگاهم کرد بعد گفت:

- من و تو چند وقت همدیگه رو می شناسیم الینا؟

می دونستم هرچی حرص بخورم بی مقدمه سر حرفش نمیره پس گفتم:

- تو پسر عموی بابای من هستی، خانواده هامون همیشه باهم رفت و آمد داشتن. از وقتی یادم میاد.

- اولین بار کی عاشق هم شدیم؟

به خاطرات  قدیم رفتم.

- وقتی  شیش ساله بودیم. یک روز از جمع بزرگ‌ها اومدی و گفتی که اخوان (پدربزرگم) می گه توی خانواده ما همه اقوام باید باهم ازدواج کنند. اون موقع به من  گفتی بیا عاشق هم بشیم که بزرگ شدیم خوشبخت بشیم.

نیشخندی گوشه  لبش نشست. خودم هم با غم خندیدم.

- چی  شد که ازم دل کندی؟

خنده از لبم رفت و غمگین نگاهش کردم. چشم‌های روشنم درگیر چشم‌های  تیرش شد. صورت کشیده سفیدش و موهای خوش حالتش که روی  صورتش ریخته بود.   آروم گفتم:

-  رفتی دستشویی برگردی!

بغض گلوم رو گرفت. جلو اومد بغلم کنه که خودم رو عقب کشیدم. آروم زمزمه کرد:

-  هر موقع بخوای هستم.

نفهمیدم منظورش چیه!

- چی؟

- ببخش که وقتی باید می موندم نموندم، الان هر موقع بخوای هستم.

زمزمه کردم:

-  دیر شده.

- مگه دیگه دوستم نداری؟

سکوت کردم. در یک سکوت طولانی بهم زل زدیم. بالاخره گفتم:

-   به سرعت برق و باد گذشت.  روزها و شب‌هامون گذشت و من فهمیدم خوشبختی در گروی عشق نیست، در گروی  عقل هم نیست. خوشبختی فقط هم نفس و هم قدم بودن که من و تو نه یک قدم می تونیم باهم راه بریم و نه  هدفی داریم که کنار هم نگه مون داره. من و تو دو خط موازی مخالف هم  هستیم. دیگه به من نزدیک نشو. خداحافظت!

برگشتم و به سمت در رفتم.

***شیش سال پیش***

کنار در آشپزخونه ایستاده بودم و به حرف های مامان و بابا گوش می کردم. مامان می گفت:

- اما من دوست ندارم دخترم هم راه شماها رو ادامه بده.

- چرا؟ مگه راه ما چشه؟

- چشه؟  هر  هشتاد درصد، بیست درصدش حداقل حرامه.

بابا کلافه روی مبل نشست.

- خیلی جدیدا دیپلم به بالا می زنی. تو که انقدر سر به راهی بیرون بزن.

- تو می دونی که هیچ وقت نمی تونم این کار رو بکنم، بابات می کشم. 

-  من هم راحت می شم! جلوی الینا هم این حرف‌ها رو نزن، مخصوصا الان که  نگین اومده. می دونی که یا اون می‌تونه زن دانیال بشه یا الینا. اگه الینا باهاش ازدواج نکنه مجبور زن باربد  بدتیپ با اون پیراهن هندیش یا مازیار با اون بابا همه کارش بشه. تو که این رو دوست نداری؟

با  شنیدن اینکه نگین دختر  خاله‌م  اومده  دو پا داشتم دوتا هم قرض کردم و  از پله ها بالا دویدم و وارد اتاق  بیست متریم شدم. با اینکه سه تا اتاق  پنجاه متری خونه خالی بود اما من اتاق کوچیک خودم رو بیشتر دوست داشتم.  مانتو  یاسی رنگم رو با شلوار  آبی و شال  کاهویی پوشیدم. همیشه شادترین تیپ‌های فامیل رو من می زدم. توی دلم گفتم.

( آرمین شباهنگ، از شر اون دختر باران تازه رها شده بودم که نگین رو به جونم انداختی. تو از من چی می خوای؟ جلوی همه می گی دانیال و الینا برای هم هستن و در خفا برام نقشه می کشی! پس بچرخ تا بچرخیم!)

با همون سرعت از پله‌ها پایین رفتم. حالا مامان و بابا به راهرو اومده بودن. گونه مامان رو بوسیدم و سویچ رو که بابا دستش گرفته بود تا بیرون بره از دستش کش رفتم و بیرون دویدم. سوار پرشین نوک مدادی شدم و به منشی مخصوص بابا که نزدیک در بود اشاره زدم در رو باز کن. اون هم باز کرد و بیرون زدم.

@نویسندهیفضابیـے

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 14
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سه

معمولا بابا زیاد نمی‌ذاشت از خونه بیرون برم چون جدیدا یکی از رقیب‌های کاریش تهدیدش کرده بود که اگه باهم توافق نکنند برای خانوادش دردسر درست می‌کنه. برای همین بدون دانیال یا خودش و راننده بیرون نباید می‌رفتم مگه مثل الان می‌پیچوندم. تا سال پیش رانندمون پسر   عموی بابام  مازیار بود اما بعد از مدتی  از ترس همین تهدیدهای گاه و بیگاه به شهر خودش برگشت  و  ما هم راننده جدیدی گرفته بودیم. 

داخل محله های بالا شهر معمولا به ترافیک بر نمی خوری و مثل من زود به مقصد می رسی. جلوی خونه نگه داشتم و نگاهی بهش انداختم. خونه ما  چهارصد متر حیاط  و چهارصد متر ساختمون بود. اما  عمارت عمو آرمین   هشت صد متر باغ و  نهصد متر ساختمون بود.  یعنی از دو برابر خونه ما هم بزرگ‌تر. این اموال بر می گرده به  پدربزرگ پدریم  (بهادر خان). یکی از  نصب های  کشیده شده به   شاهدخت های قاجار که در زمان پهلوی هم برای خودشون برو و بیایی داشتن. وقتی که کشته می‌شه پدربزرگ من (آمین خان) که اخوان صداش می‌زنند. فرزند زن اولش که بیست و یک سال سن داشته.

در حالی که  (نادر) برادر تنیش که بعدا اسم خودش رو به  (آرمین) تغییر می ده فقط یک ساله‌ش بوده. زن دوم بهادر خان هم سه تا فرزند داشته.  (ملک)  هفت ساله،  (وحیده) یک ساله و فرزندی که در شکم مادرش بوده و وقت به دنیا اومدن آمین که حالا نقش بزرگ خانواده رو داره،  نام (بهادر)  رو به یاد پدرش روش می ذاره که بعدا به (آرش)  تغییر پیدا می کنه. در اینجا دو زن سیاهی لشکر هم حضور دارن.

همسر سوم و چهارم  بهادر خان.  (دایه خاتون) زن چهارم که مظلوم‌تر از اونی هست که حقش رو بخواد  داخل عمارت موندگار می شه، اما زن سوم (نقره خانم) که   دو بچه  پنج و شیش ساله از بهادرخان داره و  (کرشمه خانم) که سه بچه دو، چهار و پنج ساله از شوهرش داره به دلیل تلاش برای بدست آوردن حق بچه هاشون... بهرحال از اون‌ها جز خاطره ای برامون نمونده. افراد خورده ریزه هم هستن که ممکن بود در اموال نقشی داشته باشن اما   خودشون رو کنار کشیدن .

هر  ده سال یکبار یک نفر توی خانواده دنبال این میره که ردی از بازماندگانشون پیدا کنه اموال رو از حروم پاک کنه اما فایده ای نداره؛ اصلا معلوم نیست زنده هستن یا نه!  اگه به آمین بود حقی هم به آرمین، برادر تنیش نمی داد اما چون مادرشون زن زرنگی بود به محض اینکه پسر کوچیکش به سن قابل توجه‌ای می‌رسه با تمجید و تحدید آمین رو مجبور می‌کنه  که  پنجاه درصد از اموال رو به پسر دوم بده.

آرمین اون زمان مریض بوده و مرتب بالا می آورده، برای همین آمین فکر  می‌کنه عمر برادرش به دنیا نیست و موافق می‌کنه. اما  دکتری حالش رو خوب می کنه و بعدا دختر همون دکتر اولین همسرش و مادر چهار پسرش می شه.

با باز شدن در توسط سرایدار به خودم اومدم. بوقی زدم و داخل رفتم. از جاده آسفالت، تکرار می کنم آسفالت شده  باغ گذشتم تا به  مقابل ساختمون اصلی رسیدم.   نیمایی مسئول خدمت کارهای عمارت بیرون اومد و با احترام مقابلم  ایستاد.

- سلام خانم!

- سلام آقا نیمایی خوب هستید؟ خانواده خوبن؟

لبخندی روی لبش نشست. من رو خیلی دوست داشت چون بیشتر از همه احترامش رو داشتم.

- ممنون  خانم! سلام دارن خدمتتون!  اگه مدت زمان زیادی می مونید بگم ماشینتون رو جابجا کنند.

- فکر نکنم اما کلا ماشین رو به پارکینگ ببرید، من با آقا دانیال بر می گردم.

بعد سویچ رو به سمتش گرفتم و به داخل رفتم.  عمارت شونزده خدمتکار  زن و مرد داشت. افراد باغ و  منشی ها هم چهارده  نفر می شدن. تمام  خدمه آرمین در دو گروه تقسیم می شدن. گروه اول که جایگاه بالاتری داشتن. ست لباس آلبالویی، آبی  روشن داشتن و گروه دوم که درجه و حقوق پایین تری داشتن ست لباس فیروزه ای، کاهویی. از اولین نفری که جلوی چشم اومد پرسیدم:

- آقا دانیال داخل اتاق شون هستن؟

-  با نگین خانم داخل باغ هستن.

سرم داغ شد اما به روی خودم نیاوردم. بعد از تشکر به باغ برگشتم و دنبالشون گشتم.  داخل گلخونه بودن. وارد شدم.  دانیال پیراهن گلبهی و شلوار جیگری پوشیده بود و نگین هم پیراهن بلند آستین دار آبی آسمانی با کلاه سفید. در مقابل تیپ اون‌ها من خیلی بد تیپ بودم.

- سلام!

با شنیدن صدای من هر دو به سمتم برگشتن. نگین مصنوعی خندید و دست هاش رو برام باز کرد. دانیال جواب سلامم رو داد و روی گرفت. نگین رو بغل کردم و گفتم:

- به ما هم یک خبری می دادی!

- آخه می دونی الینا جون، چون میام تهران دوست‌های زیادی برای دیدنم میان، دوست داشتم چند روز اول رو استراحت کنم.

توی دلم گفتم (با دانیال استراحت می کنی!) لبخندی تحویلش دادم و رو به دانیال گفتم:

- تو خوبی؟

- مرسی! تازه هم رو دیده بودیم.

نگین پوزخندی زد اما محل ندادم و گفتم:

- یک ساعتی هستم، بعد  برسونم.

@Seniorita-

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 12
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهار

باهم بیرون اومدیم و حالا  بوی شمع‌های  که آلاچیق  متصل به گلخونه رو مورد لطف قرار داده بود به مشامم رسید اما صدایی احساس چندش بهم داد:

- فقط از نگین خانم دیدن می کنی نوه عزیزم!

با شنیدن صداش احساس  چندش بهم دست داد. با اخم و غرور به سمتش برگشتم. چند ثانیه در سکوت گذشت که گفت:

- سلام نمی کنی؟

-  دیگه به شما سلام نمی کنم.

اخم‌هاش درهم شد. دانیال  بی حس نگاهمون می کرد.   از کنار آمین رد شدم و بیرون رفتم. این مرد از شیطان هم، ابلیس تر بود.  وقتی مادرش به دست  دوست صمیمیش کشته می شه بجای انتقام اون زن   سی و پنج ساله رو عقد و با محبت دروغین مجبور به بارداری می‌کنه. همین بارداری  دیر هنگام باعث می‌شه  همسرش با درد زیاد به همراه بچه‌ش بمیره.  همسر دوم پدرش   با وجود تسلیم شدن در مقابل آمین بعد از  چهار سال که از مرگ  شوهرش می گذره مجبور دوتا دخترش رو برداره و از کشور فرار کنه.

آرش رو نگه می‌داره چون از برگشتش در آینده ترس داره.  خواهرش ملک رو توی سن   دوازده سالگی مجبور به صیغه یک عرب دو زنه می‌کنه و دختر دوم رو   وقتی بیست و  چهارساله می‌شه به ایران برمی گردونه و ازش به عنوان پادو استفاده می‌کنه. آرش هم وقتی  هفده ساله می شه  تحد تاثیر برادرش به سمت مواد مخدر میره و در سال‌ها بعد انقدر وضعش داغون می شه که توانایی  درخواست حقش رو نداره.

همسر سوم  و بچه‌هاش توی هتل کشته می شن. همسر چهارم  جنازش پیدا میشه اما از بچه‌هاش هیچ اثری نمی‌مونه. این  انسان‌نما خودش  چهار همسر می گیره. اولی مادربزرگ  من، رعنا خانم، نوه برادر (بهادرخان) بود که   بابام رو براش میاره. مادربزرگ بچه‌ش رو بر می داره و فرار می کنه و  جز محدود افرادی هست که از  این خاندان جان سالم   به در می بره.  مادربزرگم اموال زیادی برای بابام می‌ذاره که بعد از مرگش بابام از اون اموال سهم کوچیکی از شرکت مشترک باباش و عموش رو می‌گیره و کم کم توسعه‌ش می ده.

همسر دومش  (بهناز) دختر با حجاب و معتقدی بود که  با اجبار خانوادش همسر اخوان  می‌شه اما چون نمی تونه این همه حرومی رو تحمل کنه می‌خواد کنار بکشه که  به دست آمین به صورت مرموزی کشته می‌شه و  در این مدت چهار  سال زندگی  دو بچه به آمین می ده که یکی  عمو امیر پدر نگین که همسر خاله من هستن و اون یکی هم عمو  بهادر.  همسر سومش هم حنانه خانم زن سربزیر و حرف گوش کنی بود.

حنانه خانم چون  از زیبایی برخوردار نبود  بعد از  شیش سال زندگی و  هدیه دادن یک فرزند که عمه  عالیه باشه   به  هزار تهمت و بهانه طلاق داده می‌شه اما دانیال حنانه خانم رو که حکم دایه‌ش رو داره  به خونه آرمین به عنوان سر خدمتکار میاره.  زن آخر  هم طناز فقط  شیش سال از من بزرگ ترِ. برای همین حتی دوست ندارم نگاه به چهره این  حیوون بندازم. از اینکه پدر بزرگم متنفرم.  

نگین رو بعد از چند دقیقه پیچوندیم و به کافه رفتیم. 

- کی تمومش کنیم الینا؟

- چی رو؟!

از ترسم خندش گرفت.

- منظورم   این کی یک قدم برای زندگی آیندمون برداریم؟

دستم رو روی قلبم گذاشتم. 

- خدا لعنتت نکنه سکته زدم!

با خنده به جلو خم شد و ضربه‌ای به بازوم زد.

- نترس  مو کمند من!

بهش خندیدم. 

- بابا گفته  اگه   معدلم رو بالا نوزده بگیرم  زمان عقد رو بهمون اطلاع می ده.

مشتش رو توی دهنش گرفت و شروع به خندیدن کرد. شونه‌ش از شدت خنده بالا و پایین می رفت. با اعتراض گفتم:

-ا، خوب عاشق  دختر دبیرستانی شدن این مشکلات هم داره.

همون موقع میز بغلی دعوا شد. دانیال سریع کیف من رو برداشت و گفت:

- بریم.

همراهش بلند شدم و   بین سر و صدا داشتم کفشم رو پام می کردم که با صدای داد دانیال سرم رو بالا آوردم:

- خدایا!

با دیدن چاقویی که به سمتم می‌اومد سرجام خشکم زد. هرچی فاصله‌ش کمتر می شد  مرگ رو  نزدیک تر می دیدم که یک جسم چوبی مقابل نگاهم قرار گرفت. چند ثانیه طول کشید تا متوجه بشم   دانیال صندلی رو مقابل چاقو قرار گرفته. اون دوتا چند دقیقه بهت زده موندن بعد بیرون دویدن. دانیال می‌خواست دنبالشون بره که انگار نگران حال من شد که ایستاد. به سمتم برگشت و دستم رو گرفت.

- زود باش.

کفش‌هام رو درست پام نکرده بودم که دنبالش کشیده شدم و سوار ماشینش شدم و راه افتاد.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 12
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنج

- می بینی وقتی مقابل آمین می ایستی چه زود مقابله به مثل می کنه؟ اگه الان بلایی سرت می اومد من باید چیکار می کردم؟ باید چیکار می کردم!

من که دیگه متوجه شده بودم  این اتفاق نقشه ای از  آمینِ. در حالی که هنوز دست هام از ترس می لرزید  سرم رو پایین انداختم و سکوت کردم. خوب دعوام کرد و  وسطش گفت:

- من با کسی دعوا میکنم که میخوام تو زندگیم نگهـش دارم؛ 
وگرنه اگـه مـهـم نباشه مـیـذارمشو میرم..‌!

 در آخر هم گفت:

- دیگه نبینم  توی روی آمین در بیار.

بالاخره به حرف اومدم:

- نمی تونم قول بدم.

صدای دادش گوشم رو به درد آورد:

-  الینا!

- همینی که هست! 

ضربه ای به فرمون زد اما دیگه چیزی نگفت. جلوی خونه که نگه داشت خداحافظی آرومی کردم و پایین رفتم. انقدر سرد ازم خداحافظی کرد که انگار نه انگار همین مرد بود که می گفت:

- بعضیا انقد خوشگلن آدم باورش نمیشه واقعی باشن! مثلا خود تو *‿*

***دانیال***

گرمکنم رو پوشیدم و حوله م دور گردنم انداختم و رو به روی آینه قدی حموم اتاقم ایستادم و نگاهی به شکم هشت تیکه خودم انداختم پوزخند رو لبم نشست چقدر آرزو داشتم روزی به همچین هیکلی برسم ولی حالا هیچ قشنگی برام نداشت.  بی توجه به پیشدستی ژله روی میز با همون وضع به سمت کمد لباس رفتم یک تیشرت جذب نقره ای برداشتم که یقه ش باز  بود و سینه کم موم رو به نمایش می زاشت با شلوار چرم مشکی که براقیش به دلم می شست موهام رو یک شونه الکی زدم دستبند چرم مشکی رو دور مچم بستم.

- لعنت بهت اخوان که   خواب آروم رو ازم گرفتی.

همه حواسم پی اتفاق‌های صبح بود. به حموم رفتم تا ذهنم  آروم بشه اما فایده‌ای نداشت. در جعبه چوبی  روی میز دراول رو باز کردم و زنجیر ها رو بهم ریختم تا یکی رو برای الان انتخاب کنم آخر سر زنجیر دودی رنگی با طرح نقشه ایران رو انتخاب کردم و به گردنم انداختم بعد هم کمی از عطر هرمس زدم.  با همه این‌ها تیپ زدن برام هیچ ارزشی نداشت.  نگران الینا بودم. می‌دونستم آمین کاری رو که بخواد انجام می‌ده اما برای نبود الینا من از مرگ سخت‌تر بود. 

حنانه خانم اومد و شروع به حرف زدن باهام کرد‌. از سر احترام موندم اما توانایی گوش دادن نداشتم. وقتی رفت  من هم از خونه  بیردن زدم و به پارک رفتم. انقدر کلافه بودم که تا عصر  به خونه نرفتم   به   پخودم رو مشغول حرص خوردن کردم که  چشمم به الینا افتاد. یک دستم رو داخل جیبم فرو کردم و  بهش خیره شدم. عجیب نبود که من رو اینجا پیدا کنه! هیچی عجیب نبود. قلب اون قلب منه! روح اون روح منه!  سلیقه مون سلیقه هم!  بهم که رسید لبخند زد.

- نبینم غمگین باشی!

یک قدم جلو رفتم و همدیگه رو بغل کردیم. جدا شدیم و شروع به قدم زدن کردیم. گفت:

- چقدر خوبه کنار تو قدم زدن! حتی اگه چیزی نگیم و فقط قدم بزنیم.

-  اگه تو دوست داری مقابله کنی من بهت حق می دم و کنارت می مونم.

ایستادم. اون هم ایستاد و به سمتم برگشت. ادامه دادم:

- و ازت مراقبت می کنم! 

- آمین ظالمه، در سال حداقل باعث مرگ  پنج نفر می شه. 

- نمی خوام یکی از اون ها تو باشی.

التماس آمیز نگاهم کرد.

- می شه نباشم!

به چشم های خطرناکش زل زدم.

-   چی می خوای بگی؟

- فردا بابا مهمونی داده و همه دعوت هستن. تو زودتر بیا تا بهت بگم. حالا من رو برسون.

به سمت ماشین رفتیم و تا دم خونه شون رسوندمش.

- سلام برسون.

- سلامت باشی!

دست دادیم و رفت.  به خونه که رسیدم آرمین رو دیدم که از پله ها پایین میاد. ایستادم تا برسه.  نزدیک که شدیم گفت:

- با الینا بودی؟

- بله.

- پس میدونی فردا دعوت هستیم.

سر تکون دادم.

- امروز  آمین داشت الینا رو می کشت.

با دلسوزی نگاهم کرد.

- زیاد بهش وابسته نشو؛ بالاخره یک روز با زبونش جونش رو از دست می ده.

به سمت باغ راه افتاد که گفتم:

- اگه اینطوره چرا از بچگی حرف ازدواج ما رو زدی؟

به سمتم برگشت.

- چون از دخترهای مرموز خوشم میاد؛ اینجور آدم ها خطرناک می شن. اگه الینا از گنده ها جون سالم بدر ببره یک روز ملکه مافیا می شه.

و بعد بیرون رفت. تا صبح خیلی به حرف هاش فکر کردم.  آرمین شاید به اندازه آمین قاتل نبود اما  از اون زرنگ تر بود.   وقتی سیزده ساله بود نصف اموال پدرش بهش می رسه و پادویی آمین رو  می کنه تا جایی که عقلش رسیده می شه و به عنوان یک شریک قدرت کنار برادرش قرار می گیره.  مامانم  زنی بود که به اجبار خانوادش با آرمین ازدواج می کنه. هرچند که الان از اون ازدواج فقط عکسی در گردنبد همیشه همراه آرمین مونده.

خلاصه علاقه  ای بینشون شکل می گیره که جای انکار نداره.  هر روز ساعت هابه باغچه و گل و گیاه مشغول می شدن و شب ها تا صبح ستاره می چیندن. همه چی بنظر خوب میاد اما   در مسائل اقتصادی مشکلاتی بین   آمین و پدربزرگم (پدر مادری) پیش میاد که آمین پدربزرگم رو به قتل می رسونه. اون زمان مادرم از شدت شوک با وجود سن کم سکته می کنه و تکلمش رو از دست می ده. با همه این ها آرمین کنارش می مونه و سعی می کنه براش کم نذاره.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 12
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شیش

 

علاقه آرمین به مامان یک چیز فراطبیعی بود. همیشه می‌گفت:

- آن‌که آغوش را کشف کرد، لال بود.
می‌خواست همه‌چیز را یک‌‌باره بیان کند ..

با همه این‌ها مامان نمی تونه بلاهایی که سرش میاد رو هضم کنه و  زندگی و باغچه پر از گل های محلیش رو کنار می ذاره و ما رو بر می داره و پیش بازماندگان خانوادش میره.  ما خونه دایی گرگین  که یک تاجر ثروتمند، شاد و خوشحال و حساس روی ادب بود. با ریش و سبیل پرفسوری و پوست سفید و موهای مشکی بهم ریخته رفتیم.  بعد از مدت کوتاهی یک روز به من پولی می ده تا برم و از سوپری سر کوچه ماست بگیرم.

من به سوپری میرم و پول رو تحویل می دم و ماست رو می گیرم. به سمت خونه بر می گردم که پام به سنگی گیر می کنه و  ظرف از دستم می افته. به خونه برمی گردم و ماجرا رو به مامان می گم اما اون بجای باور حرفم بهم سیلی می زنه و در حالی که نمی تونست  بزنه به بالا میره و به دایی دومم  قادر می فهمونه (این پسر هم مثل پدرش دزده. بهش پول امانت دادم اما برای خودش برداشت و برای من بهانه آورد. اون  رو پیش پدرش برگردون.)

می دونی...

احساس عشق به دیگران
هرگز به ما ضربه نمی زند
این انتظار عشق از دیگران است
که روح ما را زخمی می کند.

دایی حرفم رو باور می کنه اما هرچی اصرار می کنه مامان من رو نمی پذیره و بعد از چهار روز راننده آرمین دنبالم میاد و من رو به خونه پدرم می بره. حتی لوازم رو اجازه نداشتم بردارم و تنها چیزی که همراهم بود عکسی از خونه بچگیمونِ که داخل قابی گذاشته بودم و مثل گردنبد آرمین هرجا میرم به دیوار می زنمش. برادرم باربد  که فقط یک سال از منِ  ده ساله کوچیک تره  و وابستگی زیادی بهم داره چند شب بهانه گیری می کنه.

بالاخره مامان طاقتش تموم می شه و برادرم رو هم پیش من می فرسته. این که چی به ما گذشت بماند. اینکه هر شب مهمونی بود و ما توی اتاق از شدت سر و صدا نمی تونستیم بخوابیم بماند. اینکه باربد می گفت:

- داداش همه دوست هام می گن مهمونی ها رو صبح می گیرن اما چرا برای ما شبه؟

اون زمان مصادف این حال بودم: یه جآهآیی آدم حتی نمیدونه واسه
کدوم غصه‌ش گریه کنه!

بماند. اینکه بدترین صحنه ها رو که از تلوزیون  هم دیدنش  وحشتناک  و ما توی راهرو ها شاهدش بودیم بماند. این که   دوزاده سالگی دایی  به بهانه ازدواج مامان   دنیل برادر هشت سالم رو به این جهنم می فرسته بماند. اینکه آرمین از شدت کینه با دایی هم دست می شه و مامان رو به عمو آرش که از زن قبلیش سه تا بچه داره و خودش هم همیشه در حال عملیات بماند. اینکه  آرش رو با تحدید مجبور  کردم که داداش آخریم، بابک رو از اون خونه بیرون نندازه بماند. اصلا... همه چیز بماند!

گاهى اوقات تصمیم به تمام کردن یک رابطه، حتى اگر به قیمت شکسته شدن قلبتان تمام شود، بزرگ‌ ترین لطف در حق خودتان است.

خودت باش دختر
#ریچل هالیس

بعد از ظهر زود به خونه شون رفتم. مادرش (تکتم خانم) با روی باز ازم استقبال کرد.   

- کاری هست من براتون انجام بدم؟

- نه پسرم، فقط  برو به الینا کمک کن لباسش رو انتخاب کنه، من رو که کچل کرد.

به بالا رفتم و در زدم.

-  بله!

- دانیالم!

- داخل بیا.

وارد شدم و سلام و احوال پرسی کردیم.

- مامانت می گه توی انتخاب لباس موندی.

سرش رو به معنی آره تکون داد. به سمت کمد رفتم و نگاهی به لباس ها انداختم. 

- هر کدوم از این ها رو ده بار پوشیدی.

- اما هنوز خوشگل هستن.

چند لباس رو اینور و انور کردم بعد گفتم:

- این مانتو مشکی رو بپوش.

یکم بهش نگاه کرد بعد گفت:

-  با شلوار مخمل سبز  آبی و مغنه سفید.

- نه  هدبند بزن، از اون هایی که  نصف موهات رو می گیره. 

- باشه، هدبند آبی آسمانی.

سعی کردم تصورش کنم. این تیپ های عجیب و غریب رو فقط خودش  می زنه.

- عالیه! چیکارم داشتی؟

اشاره کرد که روی تخت دو نفره اتاق بشینم. کنار هم نشستیم.  سوالی نگاهم کرد.

- ببینم دانیال، تو هرکاری برای من انجام می دی؟

- معلومه. برای رسیدن به تو 
راه نمیروم ؛ 
پرواز میکنم ؛
نمینویسم
کلمه اختراع میکنم ؛
دعا نمیکنم ؛ 
باخدا همدستم...
چیزهای باعظمت را 
باید، با عظمت خواست!

- مطمئنی؟

مشکوک نگاهش کردم اما باز هم گفتم:

- مطمئنم.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
  • لایک 10
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفت

اما دلم برای اون نگرانی‌ای تنگ شده بود که تو حیاط مدرسه می‌دوییدم ، تا زیپ کیف دوستم رو ببندم قبل از این که سوار سرویس‌شه!

یک قدم جلو اومد.

- من یک چیزی برات دارم.

جعبه قشنگی رو بالا آورد.

- این چیه؟

- اگه امشب...

- هیس!

لبخند تلخی زد و جعبه رو بالا آورد. سرش رو باز کرد. دوتا انگشتر با نگین در داخلش بود. یک زنانه و یک‌ مردانه. نیشم باز شد و برای چند لحظه همه چیز رو فراموش کردم.

- این چیه؟

خندید و یکی‌ش رو در آورد.

- یکی از دوست‌هام کربلا که رفت با سفارش من آورد.

انگشتم رو جلو آوردم ولی  دستم رو برگردوند و کف دستم گذاشت. 

- اگه روزی بهم رسیدیم این انگشتر حلقه ما می‌شه.

سرم رو زیر گوشش بردم:

- می‌دونی چی بیشتر از هر چیزی برام عاشقونه و جذابه؟
 - بغل؟ 
-  نه! وقتی مچت رو حین خیره شدن بهم می‌گیرم و تو یهو نگاهت رو میدزدی و به یه جای دیگه نگاه میکنی.

چشم‌های اشکیش رو ازم گرفت و به سمت  ضبط رفت و روشنش کرد و نوای  آروم آهنگ پخش شد. شب همه اومدن.  آرمین، پسرها و زنش شهلا، نگین و عمو آمین با  طناز.  باربد به سمتم اومد و گفت:

- خبر داری که مامان و آرش هم میان؟

با تعجب نگاهش کردم.

- مطمئنی؟ 

- دنیل گفت از خودشون شنیده. 

- چی تو فکر اخوان هست،  خدا داند! 

دست در دست الینا به اون سمت رفتم.

 وز شوقِ این محال که دستم به دستِ توست
       من جایِ راه رفتن
پرواز میکنم!

#فریدون‌مشیری

همه توی آلاچیق  نشسته و خدمه هم پذیرایی  می کردن.  آمین  راجع به بابک از  آرمین می پرسید و سعی داشت ترقیبش کنه اون هم از مامان بگیره.  طناز  به  شهلا خبر بارداریش رو داد و خوشحالیش رو باهاش شریک شد.  باربد هم  با دنیل  سبیل تیر اندازی رو مورد بازی قرار   داده بودن و با چاقو میوه خوری از دور  به سمتش پرت می کردن.

   مهران داداش دوقلو الینا  سر حساب کتاب شرکت با باباش هم صحبت شده بود و ملینا  خواهر  پونزده ساله الینا حتی از اتاقش بیرون نیومده بود. چند ساعت بعد در زدن و باغبون‌ها در رو باز کردن.  با دیدن مامان لبخند زدم و به سمتشون رفتم. 

- خوش اومدید! 

توی نگاهش دلتنگی بود اما به روی خودش نیاورد. آرش با پوزخند گفت:

- چطوری بچه آرمین؟

نگاه بی تفاوتی بهش انداختم.

- بابک کو؟

از پشت سرش یک پسر نوجوون  پونزده ساله بیرون اومد.

- سلام داداش!

بغلش کردم و محکم بوسیدمش. 

- عزیزم، داداشم خوش اومدی!

بعد شایان رو که توی بغل مامان بود گرفتم و بوسیدم. شایان پسر چهار ساله مامان و آرش بود. همه وارد شدیم. استقبال با متلک  شروع شد. بابک به سمت الینا رفت. کنجکاو رفتم ببینم چی می گه.

- چیزی که من می خواستم رو حاضر کردی؟

- آره، نگران نباش.

جلو رفتم.

-  چی باهم ساخت و پاخت کردین؟

الینا  خندید.

-  بابک از من خواسته مواد پذیرایی مخصوص اون رو مطمئن بشم  حلال باشه.

دستی روی سر  بابک کشیدم.

- آفرین داداش ماهم!

دستم رو گرفت.

-  به من قول دادی نوزده ساله شدی یک خونه می خری و من رو هم پیش خودت می بری.

نگاه غمگینی به الینا انداختم.

- چیزی نمونده، من و الینا که عقد کنیم  شما هم پیش ما میان.

به الینا نگاه کرد.

- چرا زودتر عقد نمی کنید؟ این‌ها من رو خیلی اذیت می کنند.

- خیلی زودتر از اون چیزی که فکر کنی.

به من نگاه کرد و لبخند زد اما من ترسیده بودم. روم رو گرفتم و سکوت کردم.  آخر شب مردها قهقه زنان و زن‌ها غرغرکنان آماده رفتن، شدن. اخوان حالش از همه بهتر بود اما خواست چند دقیقه ای بیشتر بمونه. آرمین که از دیدن مامان حالش دوباره بد شده بود سویچ رو به شهلا داد و  صندلی عقب دراز کشید. با دست به باربد اشاره کردم بیاد. وقتی اومد  سویچ رو به سمتش پرت کردم.

- تو و دنیل برید.

-  نمیای؟

- پیش الینا می مونم.

چشمم به مهران خورد که از سر و کول اخوان بالا می‌رفت. می‌دونستم برای خودشیرینی جلوش هرکاری می‌کنه.

~به تعظیمِ مردم این زمانه اعتماد نکن!
تعظیم آنان همانند خم شدن دو سر کمان است، که هرچه بهم نزدیک‌تر شوند، تیرش کُشنده‌تر است!

#جلال آل احمد

رو به یاسمن گفتم:

- به الینا بگو من توی کتابخونه منتظرشم.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشت

هیچ حسی ذوق‌دار تر از میم مالکیتِ آخر اسم نبوده و نیست، که سعدی هم میگه:
*جان بر افشانم اگر سعدیِ خویشم خوانی.*

بقیه  بی‌توجه به ما شوخی می‌کردن:

- ‏اولین نفر ازکجا فهمید که پرنده‌ها از کیشته میترسن، گربه‌ها از پیشته و سگا از چخه؟ فکر اینکه تک‌تک کلمات رندوم رو امتحان کرده تا بالاخره کلمه‌ای که باعث ترسوندنشون شده رو پیدا کرده داره دیوونه‌م میکنه

تمام وجودم  می‌لرزید. شاید این آخرین شب یلدا باهم بودنمون بود.  تازه قرار بود باهم دیگه سما یک ورزش بریم. می‌خواست به دنبال نقشش بره اما دلش نیومد و به سمتم اومد. رو به روی هم ایستادیم. فقط بهم نگاه می‌کردیم تا دهن باز کردم:

-   بچه‌ها شوخی شوخی به گنجشک‌ها سنگ میزنن ولی گنجشک‌ها جدی جدی میمیرن.
آدم‌ها شوخی شوخی به هم زخم میزنن ولی قلب‌ها جدی جدی میشکنن.
تو شوخی شوخی به من لبخند زدی ولی من جدی جدی عاشقت شدم.
می‌دونم آخر یه روز شوخی شوخی میذاری میری من هم جدی جدی بی تو میمیرم.

اشک توی چشم‌هاش جمع شد و روش رو گرفت. وارد کتاب خونه شدم و در رو محکم بستم. پشت میزی نشستم و سرم رو روش گذاشتم.

***

ما روی مبل ها و افسر آگاهی هم روی صندلی پشت میز ناهار خوری نشسته بود. 

- پس گفتید   از خونه رفت و  ندیدنش؟

امین گفت:

- بله.

- شاهد دارید؟

اشاره ای به ههمون کرد.

- دوربین چی؟

- فقط در رو به رویی و سالن پذیرایی دوربین داره که الان می‌گم براتون آماده‌ش کنند.

وقتی اون‌ها رفتن خودم رو کنار الینا کشیدم.

- خوبی؟

در حالی که چهره‌ش هنوز مثل سنگ بود گفت:

- بد باشم؟

- خوبه طوری رفتار نکردی که بهت شک کنند!

- شک کنند؟  چرا؟

بهش خیره شدم  اما جوری قیافه گرفته بود که انگار نه انگار من تا ساعت   دوزاده شب وانمود کردم  با من کتاب‌خونه‌ست  که بتونه به نقشش برسه. پلیس‌ها که رفتن دوباره خودم رو به الینا رسوندم.

- پیشت بمونم؟

- من حالم خوبه دانیال، برو به  برادرهات سر بزن گناه دارن، ترسیدن.

باهم دست دادیم و  بیرون اومدم. به خونه که رسیدم مستقیم به اتاق  آرمین رفتم. در زدم و وارد شدم. هنوز توی بهت بود.

- خوبی؟

نیم نگاهی بهم انداخت و زیر گریه زد. جلو رفتم و دستم رو روی شونه ش گذاشتم.

- حال جفتشون بد بود. می‌گن طناز پشت فرمون بیهوش شده، تصادف کردن.

گریه ش آروم تر شده بود.

- جالبه خودش طوریش نشد.

- خوب کمربند داشت.

سری تکون داد.

-  باید برم به کارهای شرکت برسم.

بلند شد و بیرون زد. سراغ باربد رو گرفتم. حموم بود. پیش دنیل که  داخل اتاقش بود رفتم. با دیدن من به سمتم اومد.

- داداش!

برادر شونزده ساله م رو بغل کردم. از ترس می لرزید.

-  نبینم این حرکت رو ازت ها!  مردی شدی!

- کشتنش! چیزهایی که به ما گفتن بهونه ست.

- فقط تصادف بود. ناجور فکر نکن. 

از خودم جداش کردم.

- حاضر شو باید به سردخونه بریم.

همه لباس مشکی پوشیدیم و با یک لشکر آدم به سردخونه رفتیم. هیچ فردی گریه نمی کرد. حتی پوزخندها روی لب بود. الینا سرد یک کنار ایستاده بود و پیروزمندانه به در سردخونه زل زده بود. بیرو آوردنش و بدون اینکه کسی تظاهر گریه کردن کنه به سمت قبر بردنش. حالا همه دور  آرمین و امین می‌گشتن چون اون‌ها رو وارث بعدی می دونستند. جنازه رو داخل قبر گذاشته شد.

انگار یک باری از دوش جهان برداشتن. انقدر وجودش انرژی منفی بود که ناخودآگاه بعد از زیر خاک رفتنش رنگ به قبرستون پاشیدن شد، همه نفسی کشیدن.  از فکر اینکه  من هم همچین  مرگی داشته باشم تنم لرزید. هیچ فردی علاقه به نزدیک شدن به  قبر رو نداشت.  یکم در سکوت که گذشت الینا جلو رفت و بالای سر جنازه قرار گرفت. همه نگاه‌های  کنجکاو بهش بود. چند ثانیه به قبر خیره شد بعد روی پاشنه پا چرخ زد و به سمت ما برگشت.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نه

آنقدر پاشنه کفشش بلند بود که وقتی پیشش رفتم و کفشش رو دیدم گفتم:

- سوارش شو بریم.

با صداش به خودم اومدم:

- تمایز لازم نیست. خدا نیامرز خوبی نکرده و از بدی کم  نذاشت. شما هم تعارفی یک خدا بیامرز بگین. مطمئن باشید باهاش از آتیش دور نمی شه.

همه با خنده  و رودرواسی خدا بیامرز گفتن. برای ناهار رفتیم اما آرمین و شرکای اخوان به شرکت رفتن. هیچ کدوم از شرکا خم به ابرو نیاورده بودن.

انسانها در دو صورت چهره واقعی 

خودشان را نشان می‌دهند:

اول آنکه بدانند
کامل به خواسته هایشان رسیده‌اند،

یا اینکه بدانند
هرگز به خواسته هایشان نمی‌رسند!

 #ارسطو

خودم رو به الینا رسوندم و کنارش نشستم.  

- بنظرت چی می شه؟

-  حالا که ما بزرگ شدیم یک بمب توی خانواده بخوره خوبه.

- چرا؟

برام نوشابه ریخت و کنار غذام گذاشت.

- چون اگه ما بچه بودیم این اتفاق می افتاد حتی توانایی دفاع از خودمون رو نداشتیم.

- و اگه بزرگ‌تر بودیم؟

- از کجا معلوم زنده می موندیم؟ همین دیروز بود که من رو می خواست بکشه.

بعد از غذا به دستشویی رفتم و دست هام رو شستم.  بیرون که اومدم نگین رو دیدم.  با دیدن من لبخند زد و به سمتم اومد. 

- خوبی؟ 

- مرسی! 

- واقعا پرسیدم؟  اتفاق های افتاده اذیتت نکرد؟ 

دستی  توی موهام کشیدم. 

-  توی کار ما باید  انتظار همه چی رو داشت. 

از دور الینا رو دیدم که میاد. 

- نگین من برم، الی منتظرم.  

دیگه نگاهش نکردم و پیش الینا رفتم.

- بریم؟

- کجا؟

- هرجا که تو بخوای.

نیشخند زد. 

-  زیارت، دلم زیارت می خواد.

بیرون رفتیم و سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم.

- فکر نکنم آرمین به این راحتی بذاره بابات و بقیه سهمشون رو بگیرن. سعی می کنه بابات رو سمت خودش بیاره.

- کاری دیگه هم ممکن انجام بده.

- چیکار؟

در حالی که دست به سینه نشسته بود و به رو به رو زل زده بود گفت:

- بابا رو مجبور کنه همه اموالش رو به نام من کنه؛ بعد ازدواج ما رو راه بندازه.

- هوم، چه مبارک تصمیمی!

بهم نگاه کردیم و زیر خنده زدیم. گونه ش رو کشیدم. 

- بعد از دو روز اولین بار داری می خندی.

- کنار تو باشم خندونم!

دستش رو گرفتم و زیر دستم  روی دنده گذاشتم.   برای گوشیش پی ام اومد. دستم رو ول کرد و گوشی رو برداشت.  یک دفعه گوشی از دستش افتاد.

- دانیال!

با وحشت نگاهش کردم.

-  چی شده؟!

خم شد، گوشی رو برداشت و با دست های لرزون به سمتم گرفت. ماشین رو کناری پارک کردم و ازش گرفتم. یک پیام از طرف نگین بود.

(سلام الینا جان!  این پیام رو طناز  قبل از بیرون رفتنش از ایران بهم داده.   تا تو بخوای دست بجنبونی (عجله کنی) از مرز رد شده. طناز گفته  ضرب دست آروم تو قدرت بیهوش کردنش رو نداشته اما چون ترس از چاقو توی دستت رو داشته خودش رو به بیهوشی زده. گفته ممنون که کیسه هوای من رو مثل مال  شوهرم پاره نکردی اما نمی تونم با این مسله کنار بیام که تو  آینده من رو از بین بردی. این ماجرا رو به فرد مورد اعتمادی  می‌گم تا پدرت، آقا امین ملوانی رو از قبر نداشتش بیرون بیاره.)

با عصبانیت به  سمتش برگشتم.

- آدمت می‌کنم اگه ترس به دلت راه بدی. تو  جون منی! آسیب دیدنت که اصلا ممکن نیست اما  وای بحالت اونی که بخواد اخم به چهره تو بیاره. دلت بگیره من نمی‌تونم برم توی قلبت آرومش کنم پس اون رو خودت نگه می‌دادی امانت من. من رحم ندارم بهت اگه امانت دار نباشی  پاره می‌کنم پوست تنت رو می‌کشمش بیرون.  نگین  رو من سرجاش می شونم و تو تمام مدت  با آرامش‌ کامل زندگیت رو می‌کنی و حتی یکبار از من نمی‌پرسی چی شد. بگو چشم.

- ولی...

- بگو چشم‌.

بغض گلوم رو گرفت.

- چشم!

دستش رو دو طرف سرم گذاشت و با محبت نگاهم کرد.


- دیدی یه آدمایی انگار مال این دنیا نیستن؟ انگار فرشته‌ان، کلی حس خوب به آدم میدن و باعث لبخندِ روی لبات میشن حتی اگه هیچ کاری هم نکنن، توهم یکی از اون‌هایی برایِ من.

بغضم رو قورت دادم و لبخند زدم.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ده

***الینا***

روی قله کوه نشستیم و به  منظره پایین زل زدیم. صبحانه دبش دو نفره زده بودیم و  حالا داشتیم از هوای صبح که بالاخره بعد از دو ساعت رو به گرما می رفت استفاده می کردیم.

- در مجموع برخورد آرمین نسبت به قتل برادرش خیلی خوب بود.

خندید.

-  همین که تو کنارمونی برامون بسته.

سرم رو روی شونه ش گذاشتم.

- دانیال خیلی دوستت دارم!

سه ماه از اون ماجرای کذایی گذشت. نگین وقتی دید من و دانیال ایستادگی می کنیم ماجرا رو به  آرمین گفت.   اون دختر انگار هیچی از ثروت و قدرت نمی دونست چون   مرگ آمین علاوه بر اینکه برای آرمین پر سود بود، با این بهانه تونست همه اموال بابا رو در مقابل جون من ازش بگیره. همه اموال، حتی خونه رو. البته این من رو اذیت نمی کرد چون اموال اخوان برای کسی خیر نداره. طناز فکر می‌کرد من  چشم امید به دانیال دارم که آرومم و طعنه آمیز گفت:

- دخترم تو برای رسیدن به هدفات و زندگی خوب، به اراده، برنامه ریزی و پشتکار و اعتماد به نفس احتیاج داری نه شاهزاده با اسب سفید! شاهزاده ای که دنبالش میگردی فقط خودتی
#Mahsana

حالا خونه اجاره ای زندگی می کردیم. بابا  به عنوان شاگرد دم مغازه ای می ایستاد و از ترس  آرمین به پیشنهاد کار هیچ کدوم از افراد دور و برشون یا جناح های مخالف   رو نمی داد. جز اون مامان هم   که سیکل داشت وقتی دید نمی تونه کار تخصصی انجام بده  به  کافه برای کار رفت. این من رو انقدر اذیت کرد که دانیال قول داد یک نفر رو اونجا بذاره  تا مراقب باشه کسی مزاحم مامان نشه.

مهران  از دبیرستان که برمی گشت   مغازه کناری بابا شاگرد می ایستاد. من هم که خیاطی رو با وجود مخالفت های خانوادم از یاسمن یاد گرفته بودم، به نصف قیمت بقیه جاها  سفارش می گرفتم. حتی ملینا هم  بعد از مدرسه توی یک آشپزخونه کمک سر آشپز شده بود.  مقصر این وضع رو خودم می دونستم اما چیزی بود که باید می شد. و خیلی چیزهای دیگه!

داشت من رو به خونه می رسوند که ماشینی مقابل ماشینش پیچید. از این حرکت ترسیدیم و روی ترمز زد. کلافه به ماشین رو به رویی نگاه کرد. شیشه عقب ماشینش که سمت ما بود  پایین اومد و آرمین رو عینک به چشم دیدم. دستم رو روی دست دانیال گذاشتم.

-  از ما چی می خواد؟!

آرمین پیاده شد، به سمت ماشین ما اومد و در  صندلی عقب رو باز کرد و نشست. 

- سمت خونه برو.

- الینا پیاده شو.

- این دختر هم میاد.

دانیال نگاهی به من انداخت که لبخند اطمینان بخشی زدم. دوباره ماشین رو  روشن کرد و راه افتاد. راننده  آرمین هم دنبالمون بود.  به خونه شون که رسیدیم  وارد شد. ماشین رو  مقابله خونه پارک کرد. سریع اومدن و سویچ رو گرفتن. پیاده شدیم. دانیال گفت:

- آلاچیق.

نگاه بی تفاوتی بهش انداخت. می دونست از  اینکه بلایی سر من بیاره می ترسیم.

-  بریم.

راهمون رو به سمت آلاچیق کج کردیم.  من و دانیال کنار هم نشستیم و آرمین  رو به رومون. چند دقیقه توی سکوت گذشت. برامون  شربت خاکشیر که می دونستن دوست دارم با ژله رنگین کمانی آوردن اما از اونجایی که  نمی خواستم دوباره لب به چیز حروم بزنم  منتظر موندم. دانیال گفت:

-  باید الینا رو به خونه شون ببرم، لطفا زودتر.

انگار منتظر همین فرصت بود  که به جلو خم شد و شروع به صحبت کرد:

-  دانیال برای خودش مرد جوونی شده. من هم سنش بودم  دوتا گروه رو  ریاست می کردم اما با این سنش  همش پی  یللی و تللی‌ست. بالاخره باید یک قدمی برداره. 

حرف‌هاش نگرانم کرد. به دانیال نگاه کردم که برعکس من چشم هاش برق می زد.  آرمین ادامه داد:

-  پس بهتر یک گوشه کار رو بگیره. براش هم برنامه های خوبی دارم.  قراره مدیر بازرگانی شرکت بشه. بیشتر از این و بهتر از این چی می خواد؟ مشکلی که نیست؟

دانیال  به سمت من برگشت.

- مشکلی که نیست؟

با تعجب به چشم های خوشحالش زل زدم و سعی کردم عصبانیتم رو کنترل کنم و به آرمین نگاه کردم.

- چه نقشه ای کشیدی؟

- می خوام در مقابلش از تو دور بشه.

هر دو جا خوردیم. مدتی طول کشید تا به خودمون بیایم. گفتم:

- امکان نداره!

- دانیال باید جواب بده.

هر دو نگاهش کردیم که اون هم با کلافگی گفت:

- همچین چیزی ممکن نیست

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت یازده

دیدم که در ره عشق تنها نمیتوان رفت
همراه خویش بردم،سوز و گداز خود را ..

باربد رو دیدیم که از دور میاد. قبل از رسیدنش آرمین جدی گفت:

- سه روز وقت داری تا تصمیم بگیری، اگه انتخابت اون دختر بود باهاش از اینجا... بدون برادرهات میری.

بلند شد و در مقابل نگاه بهت زده ما به سمت خونه رفت. باربد رسید و با سرخوشی سلام کرد اما جواب ما رو در حالی که محبوت بودیم گرفت. نگران نشست.

- چی شد؟! چی بهتون گفته؟!

هر دو سرمون پایین بود و حرفی برای گفتن نداشتیم.

- من غریبه شدم؟

با صدایی که انگار از ته چاه می اومد گفتم:

- بحث غریب بودن نیست. توی شوکیم. داداشت برات توضیح می‌ده.

و رو به دانیال گفتم:

-  فکرهات رو بکن.

اومدم بلند بشم که گفت:

- واقعا احساس می کنی من تو رو به پول و قدرت ترجیح می دم.

باربد سعی داشت از بین حرف‌هامون بفهمه چه اتفاقی افتاده. 

- من نمی خوام بین من و برادرهات یکی رو انتخاب کنی.

- شاید توی زندگی مشترکمون هم مجبور بشم یکی رو انتخاب کنم.

سکوت کردم و سرم رو پایین انداختم. رنگ باربد پریده بود. دقیق نمی‌فهمید چی شده اما می‌دونست به خودش و برادرهاش آسیب می‌زنه. چند دقیقه ای سکوت بود بعد گفتم:

- من میرم.

بلند شد.

- می رسونمت.

به خونه که رسیدم هیچی راجع به اتفاق های افتاده به خانوادم نگفتم؛ اما توی دلم آشوب بود و به آرمین لعنت می فرستادم. فکر اینکه قرار دانیال رو از دست بدم کلافه م می کرد. مامان متوجه حال بدم شده بود و می گفت:

-  الینا چی شده؟! داری شدیدا خودخوری می کنی؟!

- چیزی نیست مامان حالم خوبه!

- تو که دروغ گو نبودی!

بجای جواب خودم رو توی بغلش انداختم و گریه سر دادم.  بعد از ده بار پرسیدن توضیح دادم:

- با دانیال بحثم شده.

راضی شد و سعی کرد آرومم کنه:

- وای عزیزم من و بابات هم  باهم دعوا می‌کنیم این که گریه نداره.

راست می‌گفت  مامان و بابا چند روزِ باهم قهرن و حرف نمیزنن.. مامان دیروز سبزی زیاد گرفته بود و پاک میکرد. کمرش هم درد میکرد.. بابا کنارش نشسته. باهم پاک میکردن ولی باهم حرف نمی‌زدن.

فرداش خبری از دانیال نشد و من هم توقع  نداشتم به این زودی تصمیم بگیره اما پس فرداش  وقتی داشتم از مدرسه برمی گشتم چشمم بهش خورد که سوار بر متورش اون طرف خیابون ایستاده بود. چند ثانیه هر دو از دور بهم خیره شدیم بعد اشاره کردم برو دورتر بایست تا بتونم بیام. متور رو روشن کرد و به سمت کوچه کناری رفت. به نیوشا دوستم گفتم:

- من با دانیال میرم، به خانوادم خبر بده.

نیوشا و خانوادش صاحب خونه ما بودن.

- باشه، خداحافظ!

باهم دست دادیم و از هم جدا شدیم. به  کوچه پشتی رفتم. 

- سلام!

باهم دست دادیم. 

- سلام. بپر بالا.

نشستم و گفتم:

- تو که متور دوست نبودی.

همینطور که روشنس می کرد گفت:

- باید عادت کنم...

حرکت کرد.

- وقتی از آرمین جدا بشم  نمیتونم   ماشین رو نگه دارم چون مال اونه.

این رو که گفت  سرم رو کج کردم تا بتونم نیم رخش رو ببینم.  

- واقعا!

در حالی که با همون چهره غمگین اما مصمم به رو به رو نگاه می کرد گفت:

- توقع دیگه ای داشتی؟

محکم بغلش کردم و سرم رو روی کمرش گذاشتم. نفس های نامنظمش رو احساس می کردم.

- من رو کجا می بری؟

- جایی که بیشتر از همه دوست داری.

-   شهربازی؟

- شهربازی.

با ذوق خندیدم. گاز داد و من هم هو می کشیدم.  به شهربازی که رسیدیم دلش باز شد و می خندید. بعد از شهربازی   شیرموز خوردیم و مستقیم  به سمت خونه ما رفتیم. توی کوچه باریک نگه داشت. ازش پرسیدم:

- مطمئنی؟

نفس عمیقی کشید و گفت:

- در رو باز کن متور رو توی راهرو بذارم.

کشیده گفتم:

- چشم!

پیاده شدم و در رو براش باز کردم. وارد راهرو کوچیک خونه دو طبقه شد. زیر راه پله پارک کرد. خونه   هفتاد متری بود و حیاط نداشت. طبقه بالا خانواده نیوشا این ها زندگی می کردن و پایین هم  ما. به سمت در رفتیم و کلید انداختم.

- یاالله!

و داخل رفتیم. مامان کنجکاو نگاه می کرد ببین کی همراهمِ. با دیدن دانیال لبخند زد.

- سلام پسرم خوش اومدی!

دانیال جواب سلام رو داد و نگاهی به دور و بر کرد. طبقه ما پنجاه متر بود. یک هال سی متری، آشپزخونه کوچیک و اتاق دوزاده متری.  مهران و ملینا هم اومدن و با دانیال دست دادن. ملینا گفت:

- از اسب که افتادیم سراغمون رو نگرفتی پسر عمو.

نیشخندی زد.

- پس امشب به جبرانش اینجا می مونم.

مهران با خوشحالی گفت:

- واقعا می مونی؟

- نمونم؟

- خیلی هم عالیه! من و بابا بیرون می خوابیم خانم ها داخل اتاق. توهم با ما بخواب. 

- پسر عمو کجاست؟

مامان گفت:

- شب ها توی یک کارخونه ای شیفت نگهبانی می ایسته.

چهره دانیال غمگین شد. آروم به شونه ش زدم.

- ما از زندگی مون راضی هستیم، برده نبودن از پولدار بودن زیباتر هست.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازده

نگاهی بهم کرد و گفت:

- حتما اینطوره. 

ملینا گفت:

- بیا تا موقع نگاهی به نقاشی هام بنداز.

و  با خودش به اتاق بردش. من نشستم و تلوزیون رو روشن کردم که خبر دستگیری (صدام) توسط نیروهای آمریکایی رو خبر داد. از خوشحالی جیغ کشیدم که بقیه بیرون پریدن. تا نیم ساعت  از قیافه صدام و  ظلم ها و مثل زباله به بیروت پرت شدنش صحبت می کردیم. مامان  چند دقیقه ای آشپزخونه رو گشت تا بهترین  شامی که می تونه رو درست کنه و  تهچین بار گذاشت که بوش توی خونه پیچید.

مهران دانیال رو مشغول کرده بود. مامان ازم پرسید:

- با آرمین دعواش شده که اینجاست؟

به آشپزخونه رفتم و کنارش ایستادم.

- قرار بمونه.

- اون رو که خودش گفت.

- نه، کلا قرار با ما بمونه.

مامان یکدفعه ای به سمتم برگشت. دستش به قابله م خورد و سوخت.

-  مراقب باش!

دستش رو زیر آب سرد گرفت.

- یعنی چی قرار بمونه؟!

- آرمین بهش گفته بین من و زندگیش باید یکی رو انتخاب کنه.

- اون هم لابد تو رو انتخاب کرد!

چند ثانیه مکث کردم بعد گفتم:

- چرا انقدر تمسخر آمیز می گی!

کلافه شیر آب رو بست و به سمتم برگشت.

- جفتتون داغ هستید! الینا جان اون  نمی تونه این زندگی رو تحمل کنه، دو روز نشده فیلش یاد هندوستان می کنه. 

- چرا نتونه؟ مگه شما  این زندگی رو بخاطر من قبول نکردید، اون هم می تونه.

- عزیزم، ما بخاطر جون دخترمون قبول کردیم. دقت کن؛ جون، دخترمون.

- دانیال بخاطر من تحمل می کنه و من همه نداشته هاش رو جبران می کنم.

بعد رفتم به غذا برسم. در سکوت سفره رو  پهن کردیم و بقیه رو صدا زدیم. همه دور سفره نشستیم. نمک دون و ماست رو هم با آب گذاشتیم. دانیال با اخم نگاهی به سفره ای انداخت که قبلا روی میز دوزاده نفر خدمتکارها سه نوع غذا با کلی مخلفات برای این خانواده می چیندن. برای همه جا کردم و مقابلشون گذاشتم. دانیال همینطور که شروع کرد پرسید:

- چطور کارهای خونه رو انجام می دید؟

ملینا جواب داد:

-  مهران صبحانه درست می کنه، الینا سفره رو  پهن می کنه، من جمع می کنم، مامان غذا درست می کنه، مهران ظرف می شوره. هر چند روز یکبار هم مامان خونه رو جمع و جور می کنه، بابا جارو می زنه، الینا هم گردگیری می کنه.

- وسایلتون رو کجا می ذارید؟

- یک میز داریم و دوتا کمد. بابا و مهران توی کمد راهرو می ذارن، چون خونه جا نمی شد. ما هم کمد داخل اتاق. میزهم  دوتا صندلی گذاشتیم. الینا از خود گذشتگی می کنه وقتی میز پر روی زمین کارهاش رو انجام می ده.

برگشت و نگاهی به تلوزیون انداخت.

- چطور فیلم می بینید؟

- نوبتی، یک فیلم مامان، دومی بابا، سومی الینا و به همین شکل. اگه کسی نوبتش رو نباشه یا نخواد  ببینه از دستش رفته.

دیگه تا آخر غذا حرفی نزد و در جمع کردن سفره کمک کرد. هر چهارتا روی تنها مبلی که داشتیم و سه نفره بود نشستیم. مهران گفت:

- تو بگو داداش چه فیلمی بذاریم.

-   فرقی نداره هرچی گذاشتی.

بلند شدم و فیلم مورد علاقه ش رو گذاشتم و همه به تماشا نشستیم.  یکم که گذشت پرسید:

- دستشویی کجاست؟

ملینا گفت:

- توی خونه دستشویی نداریم، همون راهرویی که ازش اومدی زیر راه پله یک اتاقکیِ که همون دستشویی، برای حموم هم باید به   حموم عمومی بری.

آهانی گفت و  رفت دستشویی و خیلی زود اما با چهره ای که از چندش درهم شده بود برگشت. همه فهمیدیم از چی چندشش شده و زیر خنده زدیم.  مهران مسخرش کرد:

- داداش جان چشم هات رو ببند متوجه نمی شی.

بی حرف و غد کرده کنارمون نشست. تمام مدت مامان با دلسوزی و نگرانی نگاهم می کرد.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزده

اما نگاه دانیال به عکس دو نفرمون بود که روی  دیوار کنار بقیه عکس‌ها وصل شده بود.

  هر "شب"
دوست داشتنت
شکل دیگری ست 
یک "شب" 
میانِ غزل واژه می‌شود 
یک "شب" 
میانِ گریه بغل
یک "شب" 
میانِ خنده سکوت ...

اون شب خونه ما موند. فردا صبح زود در رو زدن.  خواب آلود به امید اینکه بابا هست باز کردم اما باربد پشت در بود.

- سلام! 

- سلام خوبی؟ دانیال اینجاست.

از جلوی در کنار رفتم و اعلام کردم:

-  باربد اومده.

دانیال که روی تشک داخل هال دراز کشیده بود نیم خیز شد و خواب آلود نگاهش کرد. از اون طرف باربد هم بهت زده به شرایط  خونه ما نگاه می کرد. ملینا که از اتاق بیرون اومد گفت:

-  باربد تو اینجا چیکار می کنی؟

با این حرف به خودش اومد و گفت:

-  اومدم با دانیال صحبت کنم.

دانیال پتو رو کنار زد و رو به باربد گفت:

- یک پارک اینجا هست.

منظورش واضح بود. حاضر شد و قبل از بیرون رفتن در گوشم گفت:
My six word love story: "I can’t imagine life without you."

یک داستان عاشقانه در شش کلمه: "من نمی توانم بی تو زندگی کنم."

و  بیرون رفت. باربد هم دنبالش رفت. داشتم نگاهشون می کردم که نیوشا بپربپر از پله ها پایین اومد تا طبق عادت بره نون بگیره. یک مانتو  آبی کاربنی پوشیده بود با شلوار آبی نفتی و مغنه  دودی.   وقتی دوتا پسر  غریبه دید سرجاش خشکش زد.  باربد هم به اون خیره شده بود. چند ثانیه در بهت گذشت.

- سلام!

زیر لب جواب داد.   نیوشا قد متوسط رو به کوتاه، پوست  استخونی رنگ، موهای  لخت کاراملی، چشم های  نقره ای.  از اون طرف  باربد  کمی بلند تر از  نیوشا بود.  چهره نباتی رنگی داشت با صورت کشیده و چشم های عادی آبی روشن، موهای  دو رنگه تیره. دانیال در رو باز کرد و باربد  بیرون رفت. حالا من موندم و سوال‌های نیوشا.

- کی بود؟

- داداش دانیال.

- چند سالشه؟

اشاره کردم بذار همراهیت کنم. همینطور که حاضر می شدم گفتم:

- نوزده.

- وای چه خوشگل بود!

- به داداشش رفته.

آروم هلم داد.

- برو بابا این ده تای داداشش بود.

این رو راست می گفت. باربد خیلی قشنگ تر از دانیال بود.   باهم بیرون رفتیم.

- انگار چشمت رو گرفته!

- خیلی! یک کاری کن باهم برخورد داشته باشیم.

- شرمنده، نمی شه!

کلافه به سمتم برگشت.

- چرا؟!

-   توی خانواده ما رسمه هر کدوم از افراد خانواده باید با یک نفر از خودمون ازدواج کنند.

- واه! مگه عهد قجره؟

آهی کشیدم.

- خیلی دورتر.

از کنار پارک رد شدیم و چشمم به دانیال و  باربد افتاد که روی نیمکت نشسته بودن و باهم صحبت می کردن. از این فاصله معلوم بود باربد داره گریه می کنه.   نیوشا گفت:

-  آخه طفلک! چه مظلوم گریه می کنه.

اما توی دل من غوغایی بود. از مدرسه که برگشتم  مامان ماجرا رو به بابا گفته بود اون هم در فکر بود.  از مهران راجع به دانیال پرسیدم گفت هنوز برنگشته. یک سفارش داشتم که با همون حال داغون  رفتم بهش برسم. ساعت حدودا چهار بعد از ظهر بود که در رو زدن. انقدر هل شدم که نزدیک بود  سوزن توی دستم فرو بره.  صدای مامان اومد:

- سلام دانیال جان این ها چیه؟

از جا پریدم.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارده

- سلام، از کل اون اموال فقط این‌ها برای من بود.  راستی پسر دوم آرش ماکان  فرار کرده رفته خونه خاله‌ش.  شنیدم مازیار با پدرش سر این ماجرا دعواش شده احتمالا به زودی اون هم قهر کنه و به زودی  تهران بیاد.

منی که تا دو دقیق هیش فکر می‌کردم. از لحاظ روحی الان به یکی نیاز دارم یهو یک میلیارد بزنه به کارتم  بعد زنگ بزنم بهش بگم اشتباه زدی بگی عیب نداره بمونه برای خودت حالا همه اموال دنیا رو با این لحظه عوض نمی‌کردم. از شدت هیجان انقدر پاهام سست شد که روی زمین نشستم. صداش اومد:

- الینا کجاست؟

صدای ناراحت بابا بلند شد:

- الینا  استقبال نمیای؟

بلند شدم و بیرون رفتم. دانیال با دیدنم لبخند زد من هم لبخند زدم.  ملینا از ذوق  گفت:

- باید جشن بگیریم.

دانیال به   سمت مامان برگشت.

- خواهش می کنم همین امشب زنگ بزنید عاقد بیاد.

بابا و مامان بهت زده بهم نگاه کردن. مهران دهنش از تعجب باز موند و من هم دستم رو روی قلبم که فرو ریخت گذاشتم. مامان گفت:

- حالا وقت هست.

- خواهش می کنم خاله!

مامان وقتی نگاه های التماس آمیز ما رو دید به بابا نگاه کرد. بابا آهی کشید و گفت:

- باشه.

چشم های مامان گرد شد و خواست اعتراض کنه که با اشاره بابا لب گزید. گفتم:

- خدای من باید حاضر بشم.

دانیال کیف پولش رو  جلوی چشمم تکون می ده.

-  بریم حاضر بشیم.

ما سه تا حاضر شدیم و هر چهارتا بیرون زدیم. قبل از رفتن گفتم:

- بذار به  نیوشا هم خبر بدم.

بالا رفتم و چند در زدم. مامان نیوشا گفت:

- بله!

- نیوشا هست؟

خودش در رو باز کرد.

- سلام، جانم!

- سلام، امشب عاقد قرار خطبه عقد من و  دانیال رو بخونه، ماهم می خوایم بریم خرید کنیم. اگه می خوای بیا. خانوادت هم خانوادم رو دعوت می کنند. 

با دهن باز نگاهم می کرد.

- ه... ها؟!

- میای یا نه؟

با دست به پشت سر اشاره کرد و سعی کرد حرف بزنه اما فایده نداشت. بالاخره به سختی گفت:

- نه ... لباس عوض... کنم.

- باشه.

بعد بدو بدو پایین رفتم. ملینا پرسید:

- نمیاد؟

- نه، بریم.

بیرون رفتیم. دانیال نتونسته بود   ماشین رو بگیره و فقط متور بادمجونی رنگش رو گرفته بود. مهران هم که تونسته   بود متورش رو از دست آرمین در ببره آوردش. من و دانیال ترکه متور دانیال نشستیم و اون دوتا هم باهم. گاز می داد و من هم چشم هام رو بسته بودم. باد به صورتم می خورد و کیف می کردم. 

- برو   بازار بزرگ.

-  جای بهتر  می برمت.

- نه، جای بهتر گرون، باید عادت کنی.

بعد گفتم به داروخانه بریم. ‏از دختری که پست پیشخوان بود پرسیدم:

-شامپو برای موهای کم‌چرب می‌خوام.

با خونسردی و بی توجهی گفت:

- مگه ماسته کم چرب باشه، بهش میگن خشک.

دانیال روش رو گرفت تا خندش معلوم نشه و بقیه هم با صدا خندیدن. با حرص به همشون نگاه کردم و شامپو رو گرفتم.

@نویسنـכهے فضایے

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پونزده

بیرون که اومدیم دانیال متوجه شد که حال روحیم خیلی بهم خورد. خودش رو بهم رسوند و مثل همیشه زیر گوشم گفت:

- تو برام به اندازه شنیدن جمله  "این زنگ معلم ندارید بی سر و صدا کیفاتونو جمع کنید برید تو حیاط"  زیبایی!

با ذوق شروع به گشتن کردیم. بلوز سفیدی با دامن آبی آسمانی و کمربند دودی انتخاب کردم. وقتی پوشیدم دانیال گفت:

-  وای، عالی شدی!

پارچه ساتن و کله قند هم گرفتیم. دانیال گفت:

- حلقه که از همه مهم تره.

دوباره  سوار شدیم و به بازار طلا فروشی رفتیم. با وسواس دنبال انگشتر گشتیم. در آخر  یک انگشتر  شیک برای من و یک  نقره  با نگین مشکی که روش نوشته شده بود (یا علی) برای دانیال البته هر دو با پول خودش گرفتیم و یک جا حلقه ای  کرم هم گرفتیم.

- همین بسته؟

- آره.

- انقدر ساده که نمی شه!

پلاستیک خریدها رو به دستش دادم و گفتم:

-  شاید بعدا یک مراسم کوچیک بگیریم.

- حداقل بریم شامتون بدم.

-  اقا بذار عقد کنیم بعد با خیال راحت هرکاری می خوای بکن.

خندید. همه به خونه برگشتیم.  از چشم های سرخ مامان معلوم بود گریه کرده و حال بابا هم بنظر خوب نمی اومد. نگران پرسیدم:

- چی شده؟!

از جواب دادن طفره رفتن و به بهانه دیدن خریدها پلاستیک رو گرفتن و سرگرم شدن. دانیال پرسید:

- عاقد کی میاد؟

بابا چند ثانیه مکث کرد بعد گفت:

- یهویی که نمی شه. حالا باشه یک هفته دیگه.

دانیال پوفی کشید و به سمت در رفت. ملینا نگران پرسید:

- کجا؟!

- من میرم   امام جماعت محل رو پیدا کنم، شما هم تا موقع لوازم عقد رو حاضر کنید.

مهران زودتر از ما به تکاپو افتاد. من هم رفتم لباس عوض کنم. تمام مدت مامان و بابا همون جایی که بودن ایستاده و سرشون پایین بود.  لباس رو پوشیدم و موهام رو شونه زدم.  یک پنس سفید قشنگ زدم و روسری سفید، نقره ایم رو سرم کردم. صدای در که اومد مامان هم وارد اتاق شد.

- مامان خوشگل شدم؟

نگاهی بهم  انداخت و اشک توی چشم هاش جمع شد.   با نگرانی گفتم:

- چرا شما دوتا اینطور رفتار می کنید؟ ببینم بهترین روز زندگیم رو خراب می کنید.

با صدای غمگینی گفت:

- دعا کن بهترین روزت، بدترین اتفاق زندگیت نباشه.

و لباس پوشید. یک  مانتو آبی با شلوار نقره ای و مغنه مشکی. همین قدر ساده!  بیرون که رفت بعد از چند ثانیه بابا صدام زد:

-  الینا جان، بیا بابا.

نفس عمیقی کشیدم و طبق عادت بعد از شوک‌های بزرگ دستم رو روی قلبم گذاشتم. باور نمی شد از امشب قرار همسر خونه مرد مورد علاقه م بشم. در رو باز کردم. بیرون رفتم و سلام دادم.  امام جماعت  محل یک حاج آقای  حدود  چهل ساله، با چهره  شیری رنگ، مو و ریش های  نرم قهوه ای، چشم هایی با طرح ساده اما رنگ آبی کاربنی  خیلی زیبا. 

جوابم رو دادن و کنار دانیال روی مبل دو نفره نشستم.  بقیه هم که روی زمین بودن. البته صندلی آشپزخونه رو برای عاقد آورده بودن.  حاج آقا که فامیلش شوکران بود دفتر رو برداشت و می خواست   شروع کنه که دانیال گفت:

- ببخشید!

نگاهش کردم. کت و شلوار  سفید پوشیده بود با جلیقه ستش و پیراهن کرم. لبخند معذبی زد.

- ببخشید من باید یک دقیقه... چیزه، دستشویی.

همه زیر خنده زدیم. 

- برو عزیزم زود برگرد.

ملینا که روی پاش بند نبود، گفت:

- حق داره دیگه، آدم استرسش می گیره.

خنده زوری کرد و بلند شد و بیرون رفت. مامان به مهران گفت:

- یک چیزی برای حاج آقا بیار.

sg01_1077x1721_d9vcewyp_525850_165077700

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شونزده

مهران  نیم خیز نشده بود که صدایی از بیرون اومد.  ذهنم سریع فهمید چی شده  اما نمی خواست باور کنه. سرجام خشکم زد. عاقد گفت:

- صدای متورِِ؟

مامان از جا پرید و به سمت در دوید. بلند شدم. به میز برخورد کردم و  ظرف کوچیک عسل، میوه و شربت روش تا مقابله پای بابا روی زمین پخش  شد. خودم رو به در رسوندم.  در راهرو باز بود و متور هم نبود. زودتر از مامان وارد کوچه شدم و دور شدنش رو با چشم های خودم دیدم. احساساتش مثل فصل‌ها تغییر کرد.

***دانیال***

دلتنگی اگر در حرف می‌ماند،شاید بی هنگام به گریه نمی‌‌افتادم.دلتنگی اگر فقط واژه‌ای ساده بود،یک واژه‌یِ تنبل،شاید آدمیزاد نیمه شب دست نمی‌برد در خاطراتش و تنهایی را کنار جای خالیِ دوست ‌داشتن‌ هایش نمی‌گذاشت.شاید شب‌ها خواب اتفاقِ ساده‌ای بود...
• سید محمد مرکبیان

چهار برادر و ماهان پسر کوچیک عمو آرش باهم  روی حصیر نشستیم. باربد به جون سبد پیک نیک افتاد. دنیل هم توپ رو برداشت و به بابک و ماهان گفت:

- بیان ببینم چند مرده حلاجین.

اگر دستی رسید از او به من
بگو من رفته ام از دست خود
بگو گلدان شکستم
خاک ریختم
رفته ام

اون دوتا بلند شدن و  برای بازی رفتن.  به باربد گفتم:

- خوب شد که بیرون اومدیم.

- از وقتی برگشتی خیلی حالت بد بود. احساس کردم به این دورهمی نیاز داری.

- خیلی نیاز داشتم!

با خنده  پلاستیک جوجه ها رو  کنارم گذاشت.

- حالا که خوشحالی ناهار امروز با تو.

خندیدم و نگاه غمگینم رو گرفتم و به رود کرج دوختم.

بی تو هر روز مرا ماهی
و هر شب ساليست
شب چنين، روز چنان،
آه! چه مشکل حالیست

   پنج شب پیش که برگشتم از شدت ناراحتی تمام تنم می لرزید و شبش تب کردم. صبحش آرمین پیشم اومد و بهم گفت می دونستم کار عاقلانه ای انجام می دی و قول داد خونه ای برامون در نظر می گیره. حتی دستور داد بابک رو بیارن که زودتر پیشمون باشه.  با همه این‌ها یک غم عمیقی توی قلبم بود. 

- شب یلدا چیکار کنیم؟

- آرمین گفت همون روز خونه جدیدمون رو تحویل می ده.

- پس نمی تونیم یلدا داشته باشیم؟

اشاره کردم پلاستیک خوراکی ها  رو بده. وقتی داد گفتم:

- از این شادتر؟ یلدا زندگی ماهم به پایان می رسه.

متوجه حال صدام شد و سرش  رو پایین انداخت.

- ممنون که برگشتی!

نتونستم خودم رو کنترل کنم.

- حالا الینا چی می شه؟

-  الینا دختر قویی هست، از پس سختی های زندگیش بر میاد. 

توپ از دست بابک در رفت و پرت شد و روی زمین کشیده شد تا به ما رسید. با دست گرفتمش تا وارد حصیر نشه. دنیل گفت:

- می دیش داداش؟

با پشت دست به توپ زدم که به سمتشون رفت.  رو به باربد گفتم:

- آبروش رو بردم.

- اتفاقیِ که افتاده!

دراز کشیدم و دستم رو زیر سرم گذاشتم. یک بالشت کوچیک برداشت و زیر سرم گذاشت. صدای دنیل میاد:

- پسر عمو امین!

از جا می پرم و به عقب برمی گردم. با دیدنش از خجالت تمام تنم گر می گیره. به سرعت بلند می شم. جلو میاد و دستش رو بالا می بره. دنیل از ترس داد می زنه:

- نه، داداشم!

امین دستش رو توی هوا مشت می کنه و پایین می ندازه.  ماهان  با وحشت دلیل رو از بابک می‌پرسه اما اون هم اطلاعی نداره. امین زیر لب می گه:

- عوضی!

و دوباره داد می کشه:

- عوضی!  دخترم رو نابود کردی، تو رفتی بیهوش افتاد، دو روز حرف نزد، یک کلمه هم نگفت!

پسرها که سهله بقیه افراد که برای تفریح اومده بودن هم  دورمون جمع شدن. نتونستم تحمل کنم و بغضم رو   دریدم و با گریه روی زانوهام افتادم. نالید:

- آخه من که می دونستم نمی تونی؛ اما چرا اصرار به عقد کردی؟ چرا همینطوری رفتی؟

هر دو گریه می کردیم.  چند دقیقه به همین شکل گذشته و حتی کلاغ ها هم  صدایی ایجاد نمی کردن.  اشک هاش رو پاک کرد و گفت:

- حتی نفرینت نمی کنم، چون اونی که  الینا رو ول می کنه خودش رو بدبخت کرده.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفده

ما را جز خیالی آرام
طلبی نیست ز دنیا...

نفهمیدم کی رفت. در اصل انقدر حالم بد بود که تا وقتی باربد  بازوم رو نگرفت و سوار ماشینم نکرد متوجه هیچی نشدم.  به خونه که رسیدیم مستقیم وارد اتاقم شدم روی تاقچه کنار انگشتر اهدایی الینا قرآنی رو دیدم که سه سال پیش بهم هدیه داده بود.

- من نماز خوندن رو شروع کردم و مامانم این رو بهم هدیه داد. من هم به تو می‌دمش.

روی تخت ولو شدم و با صورتی خیس به خواب رفتم. با صدای در بیدار شدم. اول چیزی یادم نمی اومد اما خسته بودن بیش از حد بدنم یادآور خاطرات تلخ شد. به سمت در رفتم و بازش کردم. نگین با چهره نگران پشت در ایستاده بود.

‌هیچ می‌دانی چرا چون موج
در گریز از خویشتن پیوسته میکاهم؟
زانکه بر این پرده تاریک
این خاموشی نزدیک
آنچه می‌خواهم نمی‌بینم
و آنچه می‌بینم نمی‌خواهم

محمدرضا_شفیعی_کدکنی

- هنوز حالت خرابه؟

در رو عقب زد و داخل اومد.

- اون امین  احمق با تو چیکار کرد؟!

اخم کردم. 

-  این چه وضع صحبت راجع به بزرگ ترت؟!

یکم خودش رو جمع و جور کرد.

- خوب حالا! نگرانت شدم آخه.

با دست به در اشاره کردم.

- اگه نگرانی تون تموم شد بفرمایید بیرون می‌خوابپم سی دی دوم خوابم رو ببینم.

ناراحت گفت:

- دلخور شدی؟

- فقط خوابم میاد.

یک قدم جلو اومد و سعی کرد خودش رو برام لوس  کنه پس دست هاش رو روی سینه م گذاشت.

- هر چقدر هم اذیتت کنند من کنارتم!

چند ثانیه نگاهش کردم، بعد مچ دست هاش رو گرفتم و به آرومی به عقب هلش دادم و گفتم:

- من نمی خوام با احساساتت بازی کنم نگین؛ اما اون حسی که تو به من داری رو من به تو ندارم.

- الینا چی داره برتر از من؟ تو پسش زدی پس حداقل بذار من زندگیم رو فدات کنم.

اخم کردم.

- من پسش نزدم، جونم رو براش میدم... و درضمن...

دستی توی موهام کشیدم.

- حتی اگه الینا برام عزیز نبود تو نمیتونستی جاش رو بگیری، چون با معیارهای من یکی نیستی.

دستم رو دو دستی چسبید.

- یکی می شیم، هرچی تو بخوای همون می شم.

چند ثانیه نگاهش کردم  بازوش رو گرفتم و به آرومی از اتاق بیرونش کردم و در رو بستم. از کل عذاب های دنیا همین رو کم داشتم.  به سرویس اتاقم رفتم تا آبی به صورتم بزنم. سرم رو بالا آوردم و به آینه زل زدم، چیزی توی نگاهم اذیتم کرد.

-   چقدر بیشعور شدی!

دوباره به خواب رفتم که اینبار با احساس اینکه یک نفر کنارم نشسته از جا پریدم. باربد بود که با قیافه غمگین نگاهم می کرد. چون توی هوا روشنی خوابیده بودم چراغ خواب روشن نبود و فقط از نور ماه که از پنجره به داخل می اومد چهره ش دیده می شد.

- من رو ترسوندی! چی می خوای؟!

با لحن گرفته ای گفت:

- برام گیتار می زنی؟

در حالی که نگرانش شده بودم گفتم:

- اتفاقی افتاده؟!

وقتی دیدم جواب نمی ده به سمت گیتار روی دیوار رفتم و برداشتمش. اتاق من یک اتاق چهل متری بود که سرویس کامل حموم و دستشویی با کاغذ دیواری های ماشی، نباتی و دو پنجره داشت  که یکی به باغ و دومی به  انباری کوچیکی که کتابخونه کرده بودم باز می شد. سرامیک ها  بلوطی بود و دو فرش دست بافت  مشکی،  استخونی روش پهن بود.

ست مبل  هفت نفره استخونی داخل اتاق بود و  تخت  تک نفر قهوه ای با ست ملافه سفید کنار پنجره رو به باغ گذاشته شده و  میز کامپیوتر کاهویی کنارش بود. کمد و میز دراول استخونی به همراه میز کامپیوتر  سبز پسته ای. قفس مرغ عشق های کاهویی و آبی. تلوزیون مکعبی  روی میز سنتی وسایل اصلی اتاق بودن.   اتاق من خیلی کم وسیله بود و تنها وسیله اضافی رو می تونستم توپ هندبال بدونم که شاید هر سه ماه یکبار بیشتر به هندبال نمی رفتم.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجده

الان دلم مشهد می‌خواست. دلم برای حرم پ می‌زد. شروع به نواختن کردم.

پشت سرم گریه نکن مسافرم مسافرم
اشکاتو هی هدر نده باید برم باید برم

جلوی راهمو نگیر، نذار منم گریه کنم
صلاحمون اینه عزیز
باید برم سفر کنم طاقت اشکاتو ندارم
تورو خدا نذار ببارم، خدا نخواست

قسمت اینه که من تو رو تنها بذارم

تورو خدا گریه نکن انقد نگو نرو نرو
بغضم داره میترکه انقد نگو نرو نرو

اینجوری بی تابی نکن الهی قربونت برم
خدا نگهدارت باشه باید برم باید برم

تورو خدا گریه نکن انقد نگو نرو نرو
بغضم داره میترکه انقد نگو نرو نرو

اینجوری بی تابی نکن الهی قربونت برم
خدا نگهدارت باشه باید برم باید برم

(مسافرم، علی عبدالمالک)

اشک توی چشم هام جمع شده بود اما سعی در تحمل داشتم. زیر لب غریدم:

- برو بیرون.

اون که من رو می شناخت بدون حرف بلند شد و بیرون رفت.  تنها که شدم با خیال راحت گریه کردم. از طرفی احساس می کردم بدنم گر گرفته.  در باز شد. سرم رو بالا آوردم و آرمین رو دیدم که وسط در ایستاده بود.  با دیدن من گفت:

- بعد از سه روز هنوز رنگ آرامش رو ندیدی؟

کی میاد به دردای من گوش بده...

اشک هام رو پاک کردم و چیزی نگفتم.  دوست داشتم کنارم بشینِ، باهام صحبت کنه و آرومم کنه؛ اما این خواسته ها از  آرمین بر نمی اومد. 

- اینطور نمی شه. پاشو چند تا خونه آماده کردن برو نگاه کن.

- باشه.

با غم از کنارش رد شدم و به دستشویی رفتم  تا صورتم رو بشورم. واقعا  خوشبخت اونیِ که دلش همونجاییِ که جسمش هست...  سرم رو که بالا آوردم پشت سرم  صورت خیس از اشک الینا رو دیدم. وحشت زده از جا پریدم و به عقب برگشتم... چیزی پشت سرم نبود.  

به پسرها گفتم آماده بشن و بیرون زدیم. چندتا خونه رو گشتیم. هر دفعه یکی قمپز در می کرد و من که می خواستم چیزی به میلشون باشه  چیزی نمی گفتم اما در اصل ترجیح می دادم امروز به فردا نیفته. می دونی....

وقتی آدم از درد دیوونه میشه ...

بقیه فقط دیوونگی ها شو می بینن

نه دردشو...

آخر سر خونه   هزار متری، یک سالن و پنج اتاق،  زیر بنا خونه  هفتصد متر و سیصد متر  حیاط بود.   جالبیش این بود خونه دوبلکس نبود و  اتاق ها دور  سالن  قرار داشت.  پسرها دور  خونه می دویدن و  اتاق تا رو انتخاب می کردن. با جدیت گفتم:

- بزرگه برای من هست ها!

باربد یکم غرغر کرد و دنیل گفت:

- داداش می شه یکم شکل و قیافه ش رو تغییر بدیم؟

 بابک حرف دل  من رو زد:

- من که یک روز بیشتر خونه  بابا نمی مونم.

گفتم: 

- فعلا تا وسیله بیاریم یک مدت طول می کشه.

باربد گفت:

- الان شروع کنیم، فوقش خونه نصف و نیمه می شینیم.

سر تکون دادم.

- باشه.

به خونه که برگشتیم حنانه گفت که آرمین به اتاق کارش خواستم. وارد شدم و  سلام زوری دادم. جوابم رو داد و پرسید:

- کدوم رو خواستی؟

- چهارمی.

- خوب بود؟

سر تکون دادم یعنی آره. یکم مکث کرد بعد گفت:

- خونه بهت دادم، چرا طلبکاری؟

با ابرو بالا رفته نگاهش کردم. چند ثانیه بهم  نگاه کردیم بعد گفتم:

- در مقابلش جونم رو ازم گرفتی.

برگشتم برم که حرفش سوزوندم:

- اگه جونت بود که نمی فروختیش!

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزده

حال دل پرسیدی و گفتم که خوبم بارها
خوبم اما خوب ویرانم، نفهمیدی مرا ...

نفهمیدم چطور بیرون زدم. دستور دادم سریع وسایل جمع بشه. خودم تندتر از بقیه کار می کردم و نقشه ای با فهرست وسایل مورد نیاز درست کردم. 

هفت تا قالی نیاز داشتیم.  شیش تا داخل هال یکی برای اتاق بابک که این چند روز اتاق باربد می موند.

یک دست مبل اشرافی. میز ناهار خوری.  آینه بزرگ و ساعت دیواری. به همین راحتی لوازم هال تموم می شد اما برای آشپزخونه هیچی نداشتیم.  هیچی نداشتیم یعنی... یک نفر رو هم کم داشتیم!

با دست‌ها پیدایت نمی‌کنم
با چشم‌ها نمی‌بینمت
اصلا هیچ صدایی از تو
در سرم نیست
بر دلم نشسته‌ای و تمام تنم از
نبودنت خاموش است... 

یاور_مهدی_پور

اطلاعات رو با پسرها در میون گذاشتم. دنیل گفت:

- فکر نکنم آرمین مخالفت کنه اگه یکم از لوازم آشپزخونه رو برداریم.

این رو که گفت یکم مکث کردیم بعد چهارتایی به سمت  آشپزخونه هجوم بردیم. خدمه با دیدن ما هل شدن و ترسیده نگاهمون می کردن اما ما بی توجه  داخل آشپزخونه بزرگ پخش شدیم.   بابک  یک سینی برداشت.

- این نیازِِ.

در کابینت ها رو باز کرد و چند پارچ و لیوان برداشت.

- اینجا پارچ و لیوان زیاد دارن.

کلی حبوبات بیرون آورد و همه رو روی اپن گذاشت.  حنانه خانم داخل اومد و با پرخاش گفت:

- شما پسرها اینجا چیکار می کنید؟!

چیزی به ذهنم رسید و مچ دست حنانه خانم رو گرفتم.

- حنانه خانم هم با خودمون می بریم.

باربد که خیلی حنانه خانم رو دوست داشت شروع به دست زدن کرد. حنانه کلافه گفت:

- چی می گین شما؟!

دنی دستش رو گرفت.

- بیان من بهتون توضیح می دم.

اون ها بیرون رفتن و ماهم مشغول  غارت کردن شدیم. انگار حنانه خانم از خداش بود که از نیم ساعت بعد که من اجازه ش رو از آرمین گرفتم شروع به جمع و جور کردن لوازمش کرد.   چند چمدون آماده کردیم و تا شب همه لوازممون رو داخلش ریختیم. شب با هزار امید خوابیدیم و با چند کارگر وسایل رو که زیاد هم بود بیرون بردیم.  برای صبح روز بعدش  کامیون خواستیم. وسایل رو سوار دو کامیون کردیم و به خونه جدید بردیم. شب رو توی اتاق مهمون موندیم.  برای خونه جدیدمون رویا بافی می کردم:

-  باید قانون بذاریم.  دیگه قرار نیست همه تلوزیون جداگانه داشته باشیم فقط دوتا داخل هال یکی سمت مبل ها یکی جایی که پشتی ها رو می ذاریم قرار می دیم.   من و دنیل سمت پشتی ها رو استفاده می کنیم، شما دوتا هم سمت مبل ها. حنانه خانم تنها کار نمی کنه ها هر کدوممون باید توی یک کاری کمکش کنیم.  من و باربد که ساعتی کلاس  دانشگاه داریم توی کارهای ظهر و بعد از ظهر کمک می کنیم. شما دوتا هم  از مدرسه میان استراحت می کنید. به درس ها می رسید و شب دست کمک می ایستین.

باربد  فانتزیش رو گفت:

- باغ همه با خودم، یک دست کمک میارم و کنار دیوارها رو پر از درخت می کنم و وسط هم گل‌های داوودی. 

یک دفعه دنی گفت:

- وقتی به خونه جدید فکر می کردم، الینا هم بود اما الان نیست.

یک سکوت بد  اتاق رو گرفت.  باربد آروم  گفت: 

- چرا اسمش رو آوردی! 

اون موقع ما هر چهارتا روی تخت دو نفره بزرگی دراز کشیده بودیم.  سمت راست من باربد بود و سمت چپم دنیل که سرش روی سینه م بود.  آروم  سر دنیل رو از روی سینه م برداشتم و گفتم: 

- باید یکم تنها باشم. 

و نگاهی به باربد انداختم. 

- چیزی بهش نمی گی. 

بیرون زدم.  

قول دادم که دوستت نداشته باشم!
سپس درمقابل این‌تصمیم بزرگ وحشت کردم...

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست

***الینا***

بابا کارش رو عوض کرد و شاگرد قنادی شد. من درگیر امتحان‌ها بودم و به شدت دلم می‌خواست براشون درس بخونم اما اما کتاب رو باز می‌کردم مراقب می‌گفت:

- سر امتحان نباید کتاب باز کنی.

طناز با پرویی تمام رفته بود و زن یکی از پدرخوانده‌ها شده بود. از اون حرف‌هایی خوشگلش هم کم نذاشت:

- تولد آدمی روزی نیست که صدایش بیمارستان را پر کند،

روزی است که بفهمد از زندگی چه می‌خواهد

و برای چه چیزی لبخند می‌زند ..

رسالتش چیست

و چرا نفس می‌کشد.. 
تولد آدمی ،

با خطی بر نقش زمین ،

معنی می‌گیرد... 
متولد شو قبل اینکه بمیری!

و اضاف کرده بود  هدف من ثروت و قدرته نه  همسرداری و عشق و عاشقی اون هم با یک پیرمرد پس چرا دوباره با فردی قدرتمند ازدواج نکنم؟

توی خونه هم برای تموم شدن این دردها یک چله خانوادگی گرفته بودیم. قرار شد تا چهل روز سوره یاسین رو بخونیم و حالا روز  دوم بود. برای خرید به بازارچه محل رفتم. وارد لباس فروشی شدم. بجای خودش پسرش کوروش ایستاده بود. با دیدن من از پشت پیشخوان بیرون اومد و سلام کرد. جوابش رو دادم و گفتم:

- حراجی زدید، مشکلی پیش اومده؟

با همون لحجه یزدی گفت:

- می خوایم به شهرمون برگردیم.

- آهان.

بعد نگاهم رو بین مانتوها چرخوندم.  حاج آقا ازم خواسته بود به مسجد برم و من هم  متعجب از اینکه چیکار می تونه داشته باشم، دنبال  مانتویی بودم تا مناسب باشه. از روزی که عقد تموم شد هرجا می‌دیدمش  راهم رو عوض می کردم. خجالت می کشیدم.   یک مانتو بلند بلوطی انتخاب کردم که آستین های پف کرده داشت. بابا پولش رو به سختی جور کرده بود. 

به مسجد رفتم. یک باغ بود که فردی به وقف داده بود و از بین بردن درختاش بنظر نامردی می اومد پس  یک مسجد نقلی، حدودا  سی متر، وسطش ساخته بودن اما با گذر زمان متوجه می شند خیلی  کوچیکه پس یک حسنیه بهش اضاف می کنند به اندازه حدودا  پنجاه متر. مسجد کاشی کاری آبی، سفید داشت و  بهارخواب بزرگی برای ماه رمضان،  بالکن نرده های چوبی می خورد و  باغ پر از درخت وگل های مریم بود.

خونه بابا مسجد دیوار به دیوار مسجد بود و  سقاخونه ای روی بالکن قرار داشت.  حوض دایره ای شکلی روی به روش داخل باغ بود و  نگارگری نمادین شده بود.  نان مسجد هم (عمار یاسر) بود.

- ممنون که اومدید!

با صدای حاج آقا به خودم اومدم و سرم رو با خجالت پایین انداختم.

- سلام!

جواب سلامم رو داد و گفت:

- بفرمایید داخل!

وارد باغ شدیم و به سمت مسجد رفتیم. وارد قسمت مردانه شدیم. فرش نرم  سبز روی زمین پهن بود و جا قرآنی ها  بیشتر دیوار سمت راستی رو گرفته بود.  چند پشتی هم برای نشستن  نمازگزاران در ایام مختلف قرار داشت. به پشتی تکیه داد و من هم با فاصله به احترام دو زانو نشستم.  

- تکیه بدید.

- ممنون، راحتم!

و منتظر نگاهش کردم تا ببینم چه حرفی می زنه...

به خونه رسیدم که یک مرد دم در بود و بهم سلام کرد. جواب زیر لبی دادم و کلید انداختم تا داخل برم که صداش اومد:

- الینا!

به سمتش برگشتم.

- بله!

یک  پسر قد کوتاه، سبزه، چشم نقره ای، موهای  حنا کرده مشکی.  تیپ فسفری زده بود و   چاق بود.

- نشناختم.

- مازیارم.

دهنم باز موند. چقدر فرق کرده بود.  پنج ساله پیش که دیده بودمش یک پسر   چهارده ساله ریقو بود. 

- خدای من چه فرقی کردی!

- ممنون، پسر عمو هست؟

- آره، داخل بیا.

در رو باز کردم و داخل رفتم.  پشت سرم اومد.  در هال رو باز کردم. 

- بابا مازیار  اومده. 

کسی نبود.  

- نیستن.

- پس من برم بعدا بیام.

لحنش یکجوری بود انگار بهم می گفت  (تعارفم کن بمونم) 

- نه بیا داخل.

باهم وارد شدیم. نگاهی به خونه کرد.

- این چه وضعیه!

- وضع فقیرانه! بشین.

روی مبل نشست. روسری و مانتوم رو روی دسته مبل گذاشتم.  پلیور سبز آبی  با شلوار  لی. نگاهی بهم انداخت و لبخند زد. جواب لبخندش رو دادم.

- میرم برات چای دم کنم.

وارد آشپزخونه شدم و پرسیدم:

- دانشگاه میری؟

-  اقتصاد.

- ماشاالله! کجا؟

احساس کردم صداش نزدیک تر شد. 

- بابلسر.

- پس با  برادرهات چیکار می کنی؟

-  چهار سال بیشتر نیست.

احساس کردم نفس هاش رو احساس می کنم. وحشت زده به عقب برگشتم. پشت سرم بود و چشم هاش از شیطنت برق می زد.

- وای پسر ترسوندیم!

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یک

نیشخند زد.

- وقتی یک پسر غریبه خونه آوردی نترسیدی، الان می ترسی!

- واه این حرف ها چیه!

- چیه؟

با دست به عقب هلش دادم و  دوباره به سمت قوری و کتری برگشتم.

- تو پسر عموم هستی به شکلی!

- یعنی پسر عمو نامحرم نیست؟

- من تازه پیش یک حاج آقا بودم، اگه حاجی شدی بگو.

دیگه نتونست خودش رو  جدی نشون بده و زیر خنده زد.

- راست می گی خیلی بد مقدمه چینی کردم. 

بعد در گوشم گفت:

- حرف اصلیم چیز دیگه ای هست.

ابرویی بالا انداختم و نگاهش کردم که گفت:

-  می خوام محرم ترین نامحرمت باشم. می خوام  نامحرمی باشم که محرمت بشه.

با دهن باز نگاهش کردم. بهم لبخند زد و گفت:

- برای همین پسر عمو  ازم خواست بیام.

و از خونه بیرون زد. پرده رو کنار زدم تا از پنجره ببینم کجا رفت که در کمال تعجب چشمم به نیوشا افتاد که با یک پسر صحبت می‌کنه. معلوم بود  سعی  داره راضیش کنه از  جلوی  خونه بره. می‌دونستم اهل این کارها نیست  اما معلوم بود پسر بدجور خاطرخواه چون  التماسش رو از این فاصله  هم می‌تونست   حس کنم. نیوشا جوری ایستاده بود که صورت پسر به خوبی معلوم نمی‌شد. یکم شیشه رو باز کردم تا صدای ظریفی ازشون داخل اومد:

- چرا حرفم رو باور نمی‌کنی؟

یک لحظه نیوشا کنار رفت و من سرجام خشک شدم‌. باربد! یعنی اینجا چی می‌خواست؟! درباره من و دانیال صحبت می‌کردن؟... یا درباره خودشون؟! چند ساعت طول کشید تا همشون باهم بیان و این مدت من در سکوت روی مبل نشسته بودم و به اتفاق های جدید زندگیم و  آینده پیش روم فکر می کردم. آخر سر تصمیمی گرفتم. من با مازیار ازدواج می‌کنم!

 می روم شاید دلت، روزی گرفتارم شود،
می روم، 
اما گرفتارم،
 گرفتارم به تُ...!

وقتی اومدن مازیار جوری رفتار کرد انگار برای اولین بار  من رو می بینه و در این نقشه کمکش کردم.

- پسر عمو خیلی وقته ندیدمت چه تغییری کردی!

تمام مدت بابا سعی داشت غیر مستقیم از کمالات مازیار بگه.   سر سفره شام در حالی که با  برنجم بازی می کردم و توجه ای به حرف های بابا نداشتم، مامان گفت:

-  الینا جان توی فکری!

آهی کشیدم.

- نه عزیزم خوبم!

مازیار گفت:

- راستی براتون سوغاتی آوردم.

و به اتاق رفت تا ساکش رو بیاره.  با ذوق منتظر موندیم. اول هدیه مامان که یک  پارچ برنجی بود داد. مامان با ذوق تشکر کرد. برای بابا   بلوز آبی نفتی. برای من  یک پارچه پیراهنی آلبالویی. برای ملینا  لباس خونه آجری و برای مهران  هنصوری. همه ازش تشکر کردیم. معلوم بود هدیه من از همه گرونتر بود. سرگرم هدیه ها بودیم که بارون شروع شد.

اول خیلی  ذوق کردیم اما وقتی خیلی شدید شد دلمون گرفت و  مجبور شدیم زود به خواب بریم.  فرداش  داشتم پارچه رو  داخل کمدم می ذاشتم که کاغذی ازش بیرون افتاد. کاغذ رو برداشتم و نگاه کردم.

(هر چه قدر هم که از دنیا و آدم هاش متنفر باشید، بازم نمیتونید تنها زندگی کنید،
همیشه یکی رو لازم دارید که بهش تکیه کنید،
چون انسان هستید.

می دانی...

دلم می‌خواست کسی باشد که مرا بلد باشد.
بلد بودن مهم‌تر از عاشق بودن یا حتی دوست داشتن است.
کسی که تو را بلد باشد،
با تمام پستی بلندی‌هایت کنار می‌آید!
میداند کی سکوت کند، کی دزدکی نگاهت کند، کی سرت داد بزند.
و کی در اوج عصبانیت محکم در آغوشت بگیرد. 
کاش کسی باشد که مرا بلد باشد... 

در آخر...

با خيـٰالت خواب در چشمم نمى‌گيرد قرار
خواب مى‌داند كہ راهِ سيل،جـٰاى خواب نيست)

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و دو

با چندش  به گوشه اتاق پرتش کردم.   فرداش بابا گفت:

- با مازیار برو شهر رو نشونش بده.

و سویچ متور مهران رو به دستم داد. کلافه یکم با سویچ بازی کردم  و به  دست مازیار دادم.  بیرون رفتیم و پشت متور نشست. 

- ناراحتی با من بیرون میای؟

چیزی نگفتم و  پشتش نشستم.  حرکت کرد. لحظه هایی که با دانیال پشت این متور به این شکل می نشستم رو به یادآوردم. وقتی پشت دانیال می نشستم  و دستم رو دور کمرش حلقه می کردم  تمام وجودم از عشقش پر می شد اما الان که دستم فقط گوشه لباس مازیار رو گرفته بود وجودم از عصبانیت می لرزید. 

- کجا بریم؟

-  از این راهی که می گم برو؛ هم بازار قشنگیِ، هم پارکی نزدیکشِ.

- باشه، خریدی داری؟

خیلی پر سرعت تر از دانیال می روند.

- آره، برای مدرسه م  کتاب باید بخرم.

کمی در  سکوت گذشت بعد پرسیدم:

-  قبل از برگشت به خونه موردی هست که بخوای بهم بگی؟

- مثلا چه موردی؟

- اینکه قبل از اومدن به اینجا با دانیال چیکار داشتی؟

انگار از شدت بهت نتونست جوابی بده. بالاخره گفت:

- خونه ش جاسوس داری؟

- جواب سوالم رو بده.

- شاید به تو ربطی نداشته باشه.

نور خورشید چشمم رو زد و مجبور شدم روم رو برگردوندم.

- می دونم که داره.

- فقط خواست بعد از چند سال ببینم.

-  همین؟

دو دقیقه ای در سکوت گذشت و من هم اصرار به توضیح بیشتر نکردم. بالاخره گفت:

- آره... باید چیز دیگه ای باشه؟

- ان شاءالله که همین هست!

در سکوت خرید کردیم و به خونه برگشتیم. فرداش زودتر از بقیه خانواده بلند شدم،  کاغذی برداشتم و روش نوشتم.

(من زودتر به مدرسه میرم چون با دوستم قرار دارم، ظهر می بیمنتون.)

کاغذ رو روی یخچال چسبوندم و  بیرون رفتم. حاج آقا رو کوچه کناری مدرسه پیدا کردم.

-  چیکار باید بکنم؟

- زنگ دوم خودت رو به مریضی بزن و انقدر زیاد نشون بده که برات آمبولانس بگیرن.

- بعدش چی؟

نگاهی به بیرون کوچه انداخت و گفت:

- ما با ماشین بیمارستان به دنبالت میایم، در راه رسوندن به بیمارستان هر اطلاعی که لازم بود بهت می دیم.

-  خوب دکتر رو چطور گول بزنم؟

- نیازی نیست گول بزنی.

از جیبش قرصی در آورد و وسط دو انگشتش گذاشت و به سمتم گرفت.

- رسیدی بیمارستان بخور.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بیست و سه

قصد مردن ندارم و مبارزه خواهم‌کرد.
اما اگر بازی را باخته باشم
میخواهم که خوب تمام کنم.
[ آلبرکامو ]

این متن رو یکبار مازیار برام خونده بود و از اون زمان شعار هر دومون شده بود. نگاهی به قرص انداختم.

- نمیرم؟

با چشم اشاره ای به قرص کرد. گرفتم و عقب رفتم. 

- باشه.

خداخافظی کردم و به مدرسه  رسیدم. نیوشا به سمتم اومد و بعلم کرد. مثل همیشه خدا رو شکر گردم توی دوران درد یک دوست خوب دارم.

باش
بودنت خوب است؛
شبیه حس قشنگ بیدار شدن 
در صبح آبی و خلوت یک مزرعه ،
شبیه لذت نشستن کنار آتش  
در سردترین نقطه ی کوهستان ،
شبیه نوشیدن یک فنجان چای داغ  
در یک عصر سرد پاییزی ...
بودنت ،
با من بودنت
بد جور می چسبد ...

این اولین ماموریتم بود برای قتل اخوان خیلی آتش به اختیار عمل کرده بودم و فقط قبلش به اون‌ها اطلاع دادم. حالا مدام زیر لب دعا میکردم  که کارم رو خوب انجام بدم و خودم رو  نشون بدم. زنگ دوم که رسید به دستشویی رفتم و انگار تا مدت بیشتر از  زنگ تفریح، حتی اومدن معلم، دستشویی موندم. بعد کشون کشون از دستشویی بیرون اومدم و  در حالی که کمرم خم و دستم روی دلم بود از مقابل دفتر گذشتم و چسبیده  به نرده بالا رفتم و با چند ضربه بیحال به در کلاس بازش کردم. به چهارچوب در تکیه دادم.

- اجازه هست!

دبیر  اون زنگمون که دبیر  ادبیات فارسی و خانمی  شاعر پیشه بود با  نگرانی نگاهم کرد.

- خوبی الینا جان؟

زیر لب گفتم:

- بله!

خواستم به سمت میزم برم که دستم رو به دیوار تکیه دادم و گفتم:

- خانم می شه پایین برم؟

از لحن شتاب زدم ترسید.

- برو... نیوشا همراهیش کن.

چند قدمی  بیشتر نرفته بودم  که نیوشا اومد و زیر بازوم رو گرفت.

- چت شده دختر؟!

- برو به مدیر بگو زنگ... زنگ بزن آمبولانس... بدو.

- بذار به خونه تون زنگ بزنم.

روی دو زانو خودم رو انداختم.   نالید:

-  ای خدا لعنتت کنه دانیال!

به ساعد دستش چنگ انداختم.

- کسی نشنوه! به خانوادم هم بگو نگن، همه سرکار هستن.

کنار دیوار نشوندم و گفتم:

- می مونم تا بیای.

و به خودم پیچیدم.  بدو بدو پایین رفت و چند ثانیه بعد با  رها خانم  مستخدم و خانم یسنایی ناظر بالا اومد. دورم جمع شدن.

- چی شده الینا جان؟!

- خانم حالم خیلی بده!

- بالا هم آوردی؟

ناله ای کردم.

- خیلی!

- سردرد  و سنگینی معده نداری؟

- همش رو دارم، استخون درد هم دارم.

رو به رها خانم گفت:

- به آمبولانس زنگ بزنید.

ناظر نگران دست روی سرم می کشبد و نیوشا هم کنارم نشسته بود گریه می کرد. انقدر عذاب وجدان گرفتم که  اشک از چشم هام پایین اومد. اون ها فکر کردن از درد و بیشتر نگرانم شدن.  چند دقیقه بعد مدیر و رها خانم اومد و گفت:

- بیا الینا جان من هم با شما میام.

بهت زده نگاهش کردم. این رو کجای دلم بذارم! با کمک نیوشا بلند شدم و در حالی که مدیر مراقب بود هر دو باهم نیفتیم پایین رفتیم.  حالا دم آمبولانس مدیر و پرستار قلابی باهم بحثشون شده بود.

- آقا این بچه رو به من سپردن.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و چهار

- خانم جا نداریم.

و من در همون حال دست داخل جیبم بردم و تسبیحی که دانیال   در مقابل قرآنی که بهش هدیه داده بودم رو بهم داده بود  رو فشردم.

دوست دارم لبالب؛
میسوزه عشقم از تب..
پر میشم از اسم تو،

هر ثانیه هر شب
دوست دارم تا فردا
دوست دارم تا دریا
شاید ببینمت باز،

تو وقت خواب و رویا...

ساعتی از شقایق،

دقیقه های عاشق
دوست دارم تو بارون،

تمام این دقایق..
سبد سبد ستاره،

رو دوش شب سواره
اگه فردا نباشه....
دوست دارم دوباره

#مازیار_فلاحی

#دوستت_دارم

مدیر    رو به یک نفر گفت:

- شماره مدرسه برادرش رو توی دفترچه داریم برو زنگ بزن و خبر بده.

و به پرستار گفت:

-  من می دونم اجازه می دن یک نفر با مریض بیاد.

همینطور بحثشون ادامه داشت و من بزور جلوی خندم رو گرفته بودم. بالاخره راننده جلو اومد و گفت:

- باشه خانم شما جلو بشینید.

مدیر چند لحظه سکوت کرد بعد به عقب برگشت و نگاهی به من انداخت که از شونه نیوشا آویزون بودم. معلوم بود قانع نشده اما چون نمی خواست زمان از دست بره  سریع رفت و جلو نشست. یک مامور خانم هم که اومده بود کمکم کرد داخل بریم. قبل از اینکه در بسته بشه  صورت گریون نیوشا رو دیدم.

تا دم بیمارستان  هرچی لازم بود رو بهم گفتن و پرستار مرد که یکی از سرهنگ های اطلاعات بود خودش رو به اندازه نیاز به من معرفی کرد. 

- شما خیلی بیشتر از چیزی که فکر کنید با این همکاری به ما کمک می‌کنید.

- حتی بیشتر از دفعه قبل؟

- حتی... نمی‌دونم... دختر تو یک قهرمانی!

آمبولانس که ایستاد پرستار زن که حالا فهمیده بودم. (سروان چشمه نادری)  گفت:

- قرص رو بخور.

و داخل لیوان یکبار مصرف برام آب ریخت. قرص رو از جیبم در آوردم و نفس عمیقی کشیدم.

- ترسیدی؟

- حق ترس ندارم.

سریع بازش کردم و داخل دهنم گذاشتم. با  آب که قورتش دادم. همزمان در باز شد.  (سرهنگ فیروز تیرداد) سریع لیوان رو از دستم گرفت.  من هم  داشتم می لرزیدم و بیرون اومدن کف از دهنم رو احساس می کردم. تنم به شدت می لرزید و انگار توی دلم رخت می شستن.  احساس می کردم الان چشم‌هام از حدقه بیرون می زنه.  گفتم نمی ترسم اما در اوج ترس بودم و راه برگشتی نداشتم. 

- برانکارد آوردیم‌.

روی  صندلی افتادم و شروع به لرزیدن کردم. دوتا پرستار جدید که در رو باز کرده بودن  وحشت زده  حرف‌هایی می زدن که متوجه اون‌ها نمی شدم. صدای جیغ مدیر هم اضاف شد. بی حرکت که شدم سریع من رو روی تخت روان گذاشتن و به سمت ساختمون بیمارستان بردن. سروان سرش رو ییرون آورده بود و تا آخرین لحظه نگاهم می کرد.  روی تخت گذاشتنم. دکتر بالا سرم اومد و به سرعت اما خونسرد  معاینه  تنفسی سریعی کرد و بعد از چند سوال از مدیر سرمی زد و گفت:

- اگه تا بیست دقیقه دیگه حالش بهتر نشد بهم خبر بدید.

معلوم نبود چه قرصی بود که تا شب حالم بهتر نشد. مامان و بابا بعد از ظهر بغض کنان به دیدنم اومدن و اون ها هم به دانیال لعنت فرستادند. نیوشا هم تا عصر پیشم موند و بعد با نارضایتی رفت.  شب حالم یکم بهتر شد که یکی از سرایدارها  در حالی که مقابل تخت رو تی می کشید به سمتم اومد و یک چیزی روی تخت انداخت  و رفت.

جوری که کسی متوجه نشه برداشتمش. اون ساعت همه برای نماز رفته بودن. یکی دیگه از همون  قرص ها بود. آهی کشیدم. طاقت درد نداشتم اما قصد مخالفت هم نداشتم. مامان که اومد با کمکش وضو گرفتم و کنار تخت جانماز یکی از پرستارها رو پهن کردن و به نماز ایستادم. بعد از نماز  روم رو برگردوندم و  یواشکی قرص رو داخل دهنم گذاشتم و با آب خوردم.

پنج دقیقه نشد  که حالم بد شد. الهی بگردم خانوادم که بهتر شدنم رو دیده بودن  خیلی نگران شدن و دکتر رو خواستن. دکتر انگار دلیل حال بدم رو فهمیده بود اما انگار خودی بود. شب از شدت درد و بیحالی نیمه خواب_ نیمه بیهوش شدم. صبح طبق  نقشه با اصرار مامان و بابا رو فرستادم برن.   فقط مهران بخاطر من مونده بود. از طریق همون سرایدار خبر به حاج آقا  رسید و به بهانه دیدن مهران جلوی بیمارستان اومد و پایین کشیدش.

استرس داشتم که نقشه عملی بشه و اینکه مهران هم متوجه نشه.  پنج دقیقه ای  بیشتر نگذشته بود که دکتر اومد و جلوی تخت از نیم رخ ایستاد و دوتا سرفه کرد.  این رمز ماموریت بود.  دکتر که رفت چشمم به دانیال پشت سرش افتاد.  دلتنگ بهم زل زدیم.  تازه می فهمیدم  چقدر از نبودش اذیت می شدم.  جلو اومد و با تردید مقابل تخت ایستاد.   

چشم تو چشم که شدیم اشک به نگاهش هجوم آورد.  آروم پرسید:

- می تونم بیام؟

با چشم اشاره کردم بیا. اومد کنار تخت. دستم رو گرفت و سرش رو روی دستم گذاشت و های های گریه کرد.

دلهره ی دلخواهم
مانده ام دوستت داشته باشم
یا...
مثل صدای کلید
در گوش یک اعدامی
که نمیداند
باید به مرگ فکر کند
یا آزادی؟

داود_سوران

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...