رفتن به مطلب

رمان مانیا تنها نیست | dinaamiri کاربر انجمن نودهشتیا


dinaamiri.
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام اثر: مانیا تنها نیست

نوع پارت گذاری : روازنه

تاریخ شروع:7/5/1400

مقدمه:

عشق از من مهر از تو چشم از من شعر از تو
تار از من پود از تو شمع از من عود از تو
تاب از تو قرار از من گل از تو بهار از من
سیب از تو انار از من هر چشم تو نصف جهونه چشمات با من مهربونه
من چی بگم وقتی که چشمات حرفامو ناگفته میخونه
خم ابروت محرابم از مه روت بی تابم خوش میتابی مهتابم بتاب
تو نباشی من بیمارم یک قصه پر تکرارم خوشبختم که تورو دارم تونی از من نای از تو قند از من چای از تو
سر از من پای از تو وای از من وای از توناز از تو نیاز از من ساز از تو نواز از من سوز از تو گداز از من
گیسوی تو گلابتونه من سقف عشقم آسمون عشقت تموم زندگیمه برام مثل نفس میمونه

خلاصه:مانیا دختری مغرور که با اومدن راشا به زندگیش همه چی عوض میشه

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 4
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 54
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

پارت 1#
 # مانیا تنها نیست

ببا صدای الارم گوشیم بیدار شدم اوف امروز بلخرت سر ساعت بیدار شدم بلند شدم به اینه میز توالت که روبه روی تخت نگاه کرد یه جیغ خفه کشیدم این منم موهای ناز قشنگم رفت توهم شبیه پشچ گوسفند دکمه های لباس خوابم باز شدن اوف یه حموم بیست مینی به درد من میخوره بلخره با کلی شامپوی نرم کننده موهام باز کردم حوله پیچوندم دور سرم نشستم روی صندلی میز توالت چشای درشت خرمای مژه های پرپشت بلند ابروهای قهویی کم رنگ صورت گرد سفید لبای صورتی گوشتی من صورتم اصلا ارایش نمی کنم شاید یه خط چشم و ریمل که الان استفاده کردم یه شرتک با نیم تنه سفید نشکی پوشیدم بلند شدم رفتم تو سالن طبقه اول رفتم توی گل خونه نفس عمیقی کشیدم تاروزی پر از خوشی داشته باشم رفتم طبقه پایین عالیه خانوم هم که امروز نمیاد  گوشی وصل کردم به باند ها و رفتم طرف اشپز خونه یه دونه نول دراوردم گذاشتم خوب پخته شدع رفتم سراغ گوشی  اوهههه  20تا میس کال از طرف شوکا بهش زنگ زدم بعد یع عالمه غر غر راضی شد اشتی کنه بعدش هم گفت ساعت 12میاد دنبالم نودل خوردم ظرف هاهم اب کشی مختصری کردم رفتم بالا توی اتاقم یه شلوار جین مشکی با کفشای مشکی یه مانتوی چهار خونه قرمز مشکی و مقنعه بلند مشکی کیف مشکیم گیتارم ازطوی اتاق ارامش ور داشتم(یکی از اتاق های من که توش گیتار پیانو و وسایلی که به من ارامش میدن گذاشتم ) نشستم روی کاناپه مشغول چت با یمی از دوستام بود که شوکا گفت برم دم درم

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 4
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 2
 
#مانیا تنها نیست

توی ماشین شوکا نشسته بودیم شوکا اهنگ بی کلامی گذاشته بود از مهمونی دیشبشون میگفت وخودش هم میخندید حسابی کلافه بودم نمیدونم تو فکر چی بودم که با تکون دادندستی جلوی صورتم به خودم اومدم جلوی دانشگاه ایستاده بودم و منتظر  شوکا بودم کت رفته بود ماشینش پارک کنه
بهم وارد دانشگاه شدیم
شوکا- میگم حال نداریا گیجی هپروت
-نمیدونم چم خودمم گیجم والا
شوکا-هوف
-اععععع شت
شوکا -چته
-چمه تومیدونی من از این مشرفی کچل چاغ بی ریخت بدم میاددددددددد نمیام کلاس امروز با حوصلشو ندارم خودمم حال ندارم میام سوتی میدم میش مضحکه بچه ها
دیدم مینا خوش حال داره میاد طرفمون
مینا-سلا خبر خوببب
-سلام چیه حتما باز ارمون یهویی دارم هان
شوکا-سلام خوبی چیه خبرت بگو
مینا- مشرقی افقی شد
-مرددددد
مینا -بین هوا زمین  دیروز تصادف کرده کما برگشتش با خدا
شوکا- امار دادنت تو حلقم
- وای مرسی حالم خوب کردی
مینا -اره جاش محمدی میاد
محدی یه استاد خیلی مهربون و با انگیزه  که به ادم شوق درس خوندن میداد
بعد از تموم شد دانشگاه رفتیم سوار ماشین شوکا شدیم اول مینا رسوندیم خونه بعدش منو رسوند موسسه
شوکا -من امروز نمیام کلاس داییم داره از المان میدا گیرم
من استاد گیتارم و مینا هم استاد بلز و سه تار بعد خداحافظی  وقتی وارد کلاس شدم باز این پسره  مارمولک اومد جلو
سروش-سلام استاد

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 3#

#مانیا تنها نیست
-سلام سروش جان
سروش- باز این گیتار ما نا کوک شده کوکش میکنی

+وای سروش جان چه میکنی با این ساز منه که هربار باید این ساز کوک کنم
سروش -استاد خواهش
قبول کردم که سازش کوک کنم بعد از کوک کردن سازش ازش خواستم که اهنگ مور نظرش که ماه هاست داره روش تمرین واسم بزنه
+براووووو سروش عالی شدی عالی پسر واقعا ازت انتظار انقدر خوب بودن نداشتم
سروش -راست میگی استا
داشت برق خوش حالی توی چشماش میزد نزدیک بود بپره بوسم کنه سروش پسر سفید موهای صلایی چشمای سبز درشت داشت که من با این حال عاشقش بود البته بار ها بهش گفتم اگه بزرگ تر بودی میشدی رل خودم سروش 17سالش بود بعد از انالیز کلی سروش رفتم سراغ بچه ها داشتن عالی کار میکردن واقعا با این کارشون خستگی از تنم در رفت بلند شدم با بچه ها خدافظی کردم رفتم سمت بوفه که یه هات چاکت سفارش دادم که ملیکا اومد گفت یه پسر خیلی قشنگ شیک اومده دنبال شما منم چشمام اندازه توپ تنیس رفتم دم در موسسه که دیدم یه پسر پشتش به من و به ماشین فراریش تکیه داده ملیکا گفت اون اولش بهش شک کردم وقتی برگشت شکم بر طرف شد خودشه خودشه زودی پریدم بقلش

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت #4

#مانیا تنها نیست

+ اره خودتی مهرداد دلم تنگ شده بود برات چرا زودتر نیودی
مهرداد -چته انگار تنهای شدی قدر منو دونستی
+بیتربیت من همیشه تورو دوست داشتم  ساتیا رادمهر سانی چطورن خوبن دلم تنگ شده براشون
مهرداد- اوف نفس بگیر همه خوبن خونه مامان سانیا هستن اومدم محل کارت ببینم که دیگه دیر شد حالا دیگه بریم
+خودت میری خونه مامان سانی
مهرداد-اره ترو میبرم خونه خودم میرم خونه مامان سانی
مهرداد منو رسوند خونه و خودشم رفت خونه مامان سانی خسته از راه رسیدم رفتم لباسم عوض کردم بعدشم یه لیوان شربت یخ خوردم حالم جا اومد رفتم در اتاق سانی اینا باز کردم ( اتاق مهمان)ملافحه هارو عوض کروم یه گرد گیر کوچیک کردم اتاق ساتیا و رادمهر هم طبقه بالا هست یعنی ازهمون اول اتاقاشون جدا بود  در اتاق اونا باز کردم اتاقشون تمیز بود  به عالیه خانم هم زنگ زدم که فردا بیاد غذا درست کنه  

بدنمو چنگ مینداختم احساس میکنم که کسی  جودم داره قلقلک میده چشمام باز کردم ساتیا  و رادمهر بودن

+اعععع شمااین کی اومدین
 ساتیا -شلام عمه مانی ژون
+سلام دلبر نازم
سانیا و مهرداد هم توی چهار چوب در اتاق وایساده بود
منم تازه متوجه سر ریختم شدم خودم جمع کرد انقدر از دیدنشون خوشحال بودم که نمیشه گفت مخصوصا از دیدن مهرداد کسی که همجوره پشت من بود باعث پیشرفتم شد
بعد چند لحظه ازشون خواستم برن تو حال تامنم بیام یه حموم بیت مینی کردم یه شلوار سوید یه تاپ گشاد صورتی پوشسدم رفتم پیششون

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 5#
#مانیا تنها نیست
بعد که وارد شدم اول رادمهر دیدم این پسر پایه تمام شیطنطای من
رادمهر-سلام عمه خوبی
 +سلام مارمولک
رادمهر - چرا مارمولک عمه
+چون اینا همه زیر سر توه نه
مهرداد= دادشم ک قد بلند هیکل ورزشی موهای طلایی چشمای ابی و صورت سفید کشیده مهندس برق کلینک های بزرگ ویتلینگ ماشین داره
سانیا=زن داداشم که ازم چهار سال بزرگتر چشم ابروهای مشکی با موهای ابریشمی بلند مشکی مربی بدنسازی
رادمهر = 17 ساله با چشای درشت ابی همه چی درست مثل باباش ولی شیطون زیرک مثل خودم همیشه نیشش تا بنا گوش باز
ساتیا = موهای بلند طلایی صورت سفید چشمای مشکی مژه های بلند وابسته شدیدی به مامانش داره بانمک اروم رفتم تو سالن دستام باز کردم که ساتیا پرید بغلم
-عمه ژونی من تلو انگدر دوش دارم
+وای قش کردم
رادمهر -خوش میگذره بدون من
+نه عشق من مامان اینا کجان
رادمهر -عالیه خانوم راهنمایشون کرد رفت تو اتاقشون
+اهان شما هم برین اتاقتون تامن یه چیزی بخورم
بعد خوردن یه صبحانه مفصل سرکله زد های فراون با رادمهر

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 6#

#مانیا تنها نیست

این دورزم به سختی گذشت اخه صبح دانشگاه عصر موسسه شبم سر کله زدن با رادمهر ساتیا به سختی از سانیا اجازه گرفتم که تابستون رادمهر بمون پیشم من هفته دیگه دانشگام تعطیل از شنبه که فردا تا به مدت دو ماه موسسه بست به خاطر ساخت کلاس هی جدید رنگ امیزی...... امروز بعد از ناهار مهرداد اینا رفتن وشب هم قرار باهم با شوکا مینا رادمهر بریم شهر بازی
+اوف پسره نکبت مگه میخوای بری عروسی بابات انقدر طولش میدی
-اومدم عمع اومد
رادمهر یه تیپ سفید توسی زده بود شلوار اسلش توسی لباس بلند سفید که روش نوشته بود به وقت سیگار موهاشم به سمت چپ حالت داده بود
+اوف ندزدنت یلحظه بسبر
زودی رفتم اتاق یه شلوار جین سفید یه مانتوی چهارخونه توسی پوشیدم شال سفید کفشای چسبی اسپرت توسی پام کردم جلوی اینه ایستادم برای خودم بوس فرستادن
-مانی چرا این کار کردی برو لباسات دربیار ( با حالت گریه خشم(
+چرا
-چون تو قشنگ تری
+لوس نشه
بعد گرفتن یه عکس ناب استوریش کردم راه افتادیم
عکس استـری اینستا کردم اصلا عکس بع این میگنا خفن وگنک

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت #7

 #مانیا تنها نیست

 اماده شدیم سوار بنز سفیدم شدیم
شوکا یه شلوار بگ سفید  با شال سفید کفشا مانتو کیف بنفش پوشیده بود
مینا هم یه شلوار مشکی با شال مشکی با مانتوی کفش کیف سفید پوشیده بو انقدر اتفاقی بود که خودمون هم کپ کردیم رفتیم سوار چرخ فلک بشیم که وقت جابرای رادمهر بود ولی توش دوتا  پسر 19/20بودن رادمهر با اونا سوارشد وقتی هم پیاده شد باهاشون مچ شد رفتن دور دور قرار شد هروقت کاری داشتم باهاشون تماس بگیرم
شوکا- بچه ها حوصلمون پوکید چه کنیم
مینا -یکم شیطنت
+مثلا
مینا -اون دختر پسره رو میبینی چقدر عاشقاننن
شوکا -خوب
نقشه گفت رفتیم یه اشک مصنوعی برای شوکا خریدیم فرستادیمش جلو
شوکا- پسر نکبت خاک برسر خجالت نکشیدی وقت زن داری بچه داری میای لاس زنی
پسر -چی میگی خانوم حالت خوبه چی زدی
دختر -مهدیار خیانت کردی(با گریهـــــــ)
 بعد یه عاذمه سربه سر دختر پسرا گذاشتن وخندیدن افتادیم روی یه نیمکت دونفره که به زور سه نفری جا شدیم البته من از تمام دختر پسرا عذر خواهی کردم و دوباره پیوندشون زدم حسابی حال کردیم با کوبودن بستی توی  صورت یه پسر جیگر پوس موز انداخت زیر پای یه دوختر شیک که انگار  اومده عروسی

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 3
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 8#

 #مانیا تنها نیست
 زنگ زدم به رادمهر واز ش خواستم بریم خونه اومد رفتیم خیلی از دوستای جدیدش تعریف میکرد ساینا یکم با این نوع دوست مشکل داشت مشکل میگرفت دیشب شوکا اینا پیش ما خوابیدن تا اومدیم اونا رفتن دوش گرفت رو تخت دونفره سه نفره خوابدیم دیشب رادمهر خوابش نمی برد همش میومد بالای سر ما ازتمون میکرد یا مثلا مارای پلاستیکی میکرد زیر بقل شوکا شوکا هم جیغ جیغو دیشب به سختی ساعت سه خوابیدم و الان هم ساعت 11
شوکا -خوهران گرامی بریم رادمهر از خواب ناز بیدار کنیم
مینا -بریم
+وایسین
فیبم عروس مرده جای که داشت جیغ میزد به باند وصل کریدم برای خودمون هم ملفحه های سیاه برداشتیم
+ پلیش کنی
سه تای ایستادیم بالا سر رادمهر
رادمهر با صدای جیغ بلند شدهجیغ زدن وقتی متوجه ما شد جیغ زد شما کین
شوکا- من جبرایل این عزرائل وایشون هم ایوب دیشب کار های زشت میکردی با ادم های بد چت میکردی و فیلم های بد میدید برگیرینش تا ببریمش
زیر دستاش گرفتیم تا اومدزم ببریمش قش کرد زود لباسامون عوض کردیم صدا هم قطع کریم به حالت عادی برگشتیم وقتی رادمه به هوش اومد از ترس زیاد لکنت کوچولو کرفته
رادمهر -ایووووبببب کوجاااست
شوکا چی میگی باز خول شدی به زبون نودش داستان تعریف میکرد ماهم میخندیدم
بچم کوپ کرد بود خدایا ببخش

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت#9

#زندگی تنها نیست

این هفته بیشتر با دوستای رادمهر اشنا شدیم اسمشون سامیار بود که19ساله بود و رادوین هم که 18ساله همسن رادمهر بود این چند روز همشبیرون بودیم کافه یا رستوران
همین جوری به افق نا معلوم خیره شده بودم که رادمهر پرید جلو ومن هم هین بلندی کشیدم
-مانی جونـــــــ
-ها چیه فکرای جدید داری چی میخوای
-امم میگم امروز دربی
-خوب به من چه
-عمه میگم رادوین سامیار میخوان بیان پیشم  میزارییییی
-هوف از دست تو باش بگو بیان
ردامهر هم خوش حال قر میداد با لهجه زنای صد ساله میگفت من قروبت برم هفته به هفته این شکل قشنگت بکی رفته

عصر ساعت 6بود بچه ها اومدن وقتی دیدمشون کپ کردم چه جیگرای
شلوارابی پیراهن ابی پرچم استقلال کلاه سوت و.....دوتا انگار کپیه هم دیدم بلخره رادمهر از اتاقش اومد بیرون اونم ست اینا
سه تای باهم گفتن
ها نگاه داره من گفتم دیدن خرها صفا داره اونا هم افتادن دنبالم
-بچه ها وایسین کار دارم
چشای بچه ریز شد منم کوچلو خندیدم
رفتم توی اتاق لباسای که چند سال پیش برای بازی دربی خریده بودیم پیدا کردم جوراب شلواری قرمز شرتک قرمز تا بالای زانو و لباس بلند موهامم ریختم دورم کلاهم گذاشتم رژ لب قرمز جیغ با سایه قرمز
رفتم بیرون بچه ها  چنان خوشحال شدن که منم موندم که چی کار کردم با بزن بزن دعوا باز تموم شد وپرسبولیس موند من چراغا خاموشکردم رقص نور زدم میرقصیدم خل بازی در می اوردیم خسته ولو بودیم و داشتیم صحبت میکردیم که

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 10#

#مانیا تنها نیست

رفتم در باز کنم چون ایفن خراب شده بود در باز نمی کرد  دیدم یه پسر اخمو و خیلی جیگر دم دره خیل شبیه  رادوین بو حتما داداشش
-سلام بفرمایین کاری داشتین
-سلام پارتی
-نه
-اخه قرار بود یه فوتبال سه نفره ببینن رادمهر سامیار رادوین درسته
-بله درست
-ولی انگار به همراه دختر ها هم بودن ولی انگار پارتی بوده
-ببخشید من عمه رادمهرم واینجا خونم بچه ها عوندن من حوصلم سر رفت بود باهاشون رهمراه شدم
-اره معلوم
 یه دفعه اخماش باز شد  به لباسام اشاره کرد که تازفهمیدم اوخ گند زدم ولی کار از کار گذشته بود چون  خیلی وقت بود داشتیم حرف میزدیم دعـوتش کردم بیاد داخل ولی گفت خیلی عجله داره  باید بره با رادوین خداحافظی کردم بعد رفتن سامیار دیدم خونه خیلی گند زده شده من خونه سر سذی مرتب کردم رادمهر هم گغت میخاد شام املت درست کنه
-دست درد نکنه رادمهر جان ولی دیگه هیچ وقت تصمیم نگیر برای کسی غذا درست  کنی املت شور سوخته
-مانی جون مرسی باعث افتخارم که یکی مثل تو از غذام تعریف کنه
- پرو ظرفا بشور من میرم لالا
-چشم عمر دیگه
رفتم سمت سرویس بهداشتی مسواک زدم رفتم رو تخت سه سوت خوابم برد

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت #11
#مانیا تنها نیست
با صدای الارم گوشی بیدارشدم اوف با نمی دونم  کجا افتاده به خاطر اینکه با صداش بیدار شم صدای جیغ عروس مرده گذاشته بودم  خم شدم زیر تخت نگاه کردم اره افتاده بود زیر تخت الارم قطع کردم رفتم دسشوی ومسواک زدم موهام به بدبختی شونه کرده بودم یه بافت تیغ ماهی زدم لباس خواب هام رو با تیشرت صورتی ویه شلوار توسی عوض کردم یع بوس برای خودم فرستادم تو اینه رفت توی سالن در اتاق رادمهر باز کردم بچم چه ناز خواب بود یه بوس گذاشتم روی پیشونیش از اتاقش اومده بودم بیرون رفتم کتری گذاشتم دم و صبحونه مفصلی اماده کردم دیگه همه چی اماده بود که رفتم بالا رادمهر بیدار کردم
-سلام مانی
-سلام عشقم من میرم پایین تو هم بیا صبحانه
رفتم پایین بعد 5مین رادمه اومد وقتی از خواب بیدار میشد با اون موهای ژولید ه پولید باحال بود
-نگاه داره
-براهزارمین هزارم میگم که دیدن خر صفا داره
-مانی اذیت نکن یه خواب دیدم عال
- چی بود
-خواب دیدم یه پرنسس یا حوری حالا نمیدونم چی ولی خیلی قشنگ بود
-خوب
-دراتاقم باز کرد اومد پیشونیم بوسید دیگه بقیش یادم نمیاد
منم قاه قاه میخندیم
-چته چرا میخندی مسخرمیکنیی ارع خودم میدونم خوابم الکی بود
-خر من بودم اومدم در اتاقت باز کردم دیدم معصوم خوابی بیدارت نکردم پیشونیت بوسیدو
اولش دومین ساکت مونده به افق خیره شده بود بعدش گفت تو کع قشنگ نیستی
-اصلا منو بگو اومدم برات صبحونه درست کردم باید م میزاشتم خودت درست میکردی

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت#12

#مانیا تنها نیست
-باشه مانی جون غلط کردم
بد از خورن صبحانه ظرفا جمع کردیم قرار شد پیتزار درست کنیم دم دستمون هرچی میومد میرختم توش سیب زمینی پیزا سوسیس مرغ گوشت هرچی اسمشو گذاشیم پیتزای مارا با پنیر پیتزا سوبله ظرفا  گذاشیم به عهد   ماشین ظرف شوی رفتم یه چرتی بزنم اول گوشم چک کردن بعدش زود خوابم برد
وقتی بیدار شدم دیدم صدا های از پایین میاد دیدم رادمهر توی اشپز خونس اهنگ گذاشته قر میده شبیه دخترا یواشکی ازش فیلم گرفت با اون موهای ژولید کلاه پیشبند صورتی با گلای درشت رفتم نزدیک تر انقدر بع هرکاتش میخندیدم که مرده بود دیدم چه بوی کیکی میاد گفتم برم بشینم عصرونه شام با منه یه کیک شکلاتی واقعا بعید میدونستم بتونه همچین چیزی درست همش از کروم دراوده بود نسکافه واسم ریخت کیک اورد خیلی خوش مزه بوددددد عکساش پست کردم و یع عالمه بهش خندیدم
-خوب شده مانی جون
-عالی شده
یه بوس روی گونش کاشتم
که دیدیم رادوین زنگ زد
رادوین-سلام سرآشپز چطوری
رادمهر -مثل پلو تو دوری تو چطوری موتوری
رادوین- خوبم مانی جون اونجاست
رادمهر -اره گوشی
-سلام دلقک جان
-سلام مامان بزرگ
-گمشو الان که قطع کردم میفهمی
-بابا قلط کردم میخواستم بگم من شوکا مینا میشناسم پنشنبه تولدم دوروز دیگه شماهم دعوتین منتظر چهار تا مهمون گلم هستم به امید دیدار
بعد قطع کرد پسره نکبت ولی خوب شد دلم حوصلمون  سر رفته  بود
-میگم مانی جون میگه تیپ سفید سیاه بزنید
عالیــــــ شد

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت#13

#مانیا تنها نیست

 مینا سورت گندمی چشم وابروی مشکی لبای قلوه ای دماغ کوچولو مو هاش هم اندازه موهای من
شوکا هم صورت گرد سفید چشمای ابی و لبای درشت دماغ کوچولو موهای شوکا هم اندازه من ما الان چهار ساله دوست صمیمیم از مینا موهاش کوتاه بود اکسشن کرد موهاش هم اندازه ما کرده بود چند ماه پیش برای تولد متین یکی از دوستای دانشگاهمون که تم سفید مشکی زده بود لباس ست خریدم شلوار های جین قد 85با تیشرت های مشکی ک پایینش یه خرس کوچیک داشت موهام تیغ ماهی از یه طرف بافتم بازشون گذاشتم خط چشم مشکی کشیدم ریمل هم زدم شوکا اینا هم شبیه من رادمهر یه شلوار اسلش سفید پوشیده بود با تیشرت لش مشکی موهاشم به طرف چپ حالت داده بود
- عالی شدی مانی جون
یه بوس براش فرستادم گفتم اون جا رفتی با مارو یادت نرا مستر جذاب
سوار ماشین قشنگ فراری مشکیم شدم رفتیم سراغ بچه ها

از در که وارد شدیم همه چشا سمت ما بود اخه خیلی جذاب شده بودیم رادوین اومد جلو بعد سلام احوال پرسی کادو هارو دادیم به خاطر کنجکاوی وعجلش اول از هر کاری کادو هارو باز کرد
من یه ساعت مارک براش خریده بودم رادمهر هم یه ادکلن تلخ براش خریده بود بوش محشر بود شوکا یه ست دستبد انگشتر گردبند طلیب براش خریده بود مینا هم یه کلاه یه جلیقه کفش ست گرفته بود با اینکه اشنا های دورش بودیم ولی توی کادو براش سنگ تموم گذاشته بودیم مخصوصا من چون وقتی کادو باز کرد یه اب پاش بود همه بش خندیدن
-واقعان که مانی جون من رو کادوت حساب کرده
- رادی اب پاش باز کن
-از کجاش
-اون وستش
کادو بذز کرد خیلی خوشحال شد انقدر که اومد گونم بوسید از شوکا ومینا خیلی تشکر کرد انقدر دور ما میچرخید صدای دوستاش در اومده بود یکم بزن برقص کرد خواستیم بریم بچه ها دم در بودن من گوشیم یادم رفت رفتم ورش دارم که خوردم به یه پسر چهارشونه هیکلی

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت #14

#مانیا تنها نیست

سرمو بلند کردم دیدن داداش رادوین
-سلام ببخشید گوشیم جا گذاشته بودم
دیدم گوشیم اورد بالا گفت
سلام من راشام دیدم گوشیتون رو میز گفتم تا نرفتین بیارم براتون و یه تشکر از تون بکنم
- خیلی ممنون خوشحال شدم از اشناییتون من عجله دارم
صداش اکو شد تو مغز که گفته بود یه تشکر از تون بکنم
برگشتم دیدم سر جاش گفتم می تونم بپرسم چرا میخواستین تشکر کنین
-رادوین همیشه تولداش ساکت بود خوشحالیی زیادش ختم میشد به یه خنده و لی امسال انقدری خواشحال بود که نمیدونست چیکار کنه شما اولین نفرای بودین که با مادو هاتون خوشحالش کردین
-ما کاری نکردیم اون خیلی از کادوی شما هم خوشحال شد
کادو بهش یه ویلا داده بود تو شمال روبه روی درید با یه ماشین لامبورگینی
که رادمهر اومد صدام کرد
خداحافظی کردم  رفتم سوار ماشین  رفتم طرف خونه فکرم حسابی گیرش بود عجب جیگری بود  اسمش راشا بو. به معنی راه عبور قبلا شنیده بودم لباسام به یه دست لباس خواب هام عوض کردم  یه هفته از شب تولد میگذره با بچه ها قرار گذاشتیم بر مسافرت ده روز مامان شوکا اینا رفتم المان گفتن مشکل نداره مامان مینا همیشه قبول داره میره وقت نشمل اینجاست رادویو گفته داداش هم میاد دادش یه شرکت خیلی بزرگ داره که این چند روز سپردش دست پسر عموش اونم با دوتای دوستاش میاد آرین آرمان
تو تولد دیده بودمشون خیلی بانمک بودن  

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 15#

#مانیا تنها نیست

برناممون بود سه روز کویر دو روز هم بریم قشم دوروز هم کیش   بقیش هم شمال
من  شوکا مینا باماشین من
راش ارین ارمان با ماشین راشا
سامیار رادمهر رادوین با ماشین سامیار
راه افتادیم گیتارم هم با خودم بردم رفیق روزای تنگم همدمم هم یارم عاشق این گیتار بودم من  
بعد سه ساعت رسیدیم سوئیت  هامون گرفتیم و  رفتیم توش مثل ترتیب ماشین ها بود رفتم شوکا و مینا افتادن رو تخت خوابشون برد من توی اتاق میچرخیدم سر درد میکرد خوابم نمی برد
لباسامو عوض کردم یه شلوار دامنی لی پوشیدم یه تیشرت سفید ساده رو لباسی لیم که تا بالای باسنم بود شال سفید ساده کفشای صندل سفید ساده گوشیم گرفتم دستم زدم بیرون
راه رفتم  راه رفتم باد گرم میخود صورت هیشکی نبود هیشکلی سکوت
اره ارامش کامل نشستم روی ماسه های داغ که کل بدنم داغی دلنشینی گرفتم دستام کردم زیر ماسه ها و با هاشو بازی  کردم  اخ عجب حال میداد اهنگ بی کلامی گذاشتم که دیدم شوکا میس کال انداخته گفته  {عشقم هر جا رفتی شب ساعت 8رستوران باش }
(باشه نفسم) دراز کشیدم روی ماسه ها چشمام بستم به خواب عمیق فرو رفتم
با صدای گوشیم بیدار شدم تماس از طرف شوکابود جواب دادم که شوکا با نگرانی گفت کجای
اع لعنت بهت گوشیم خاموش شد چراغای رستوارن معلوم بود رفتم ترفشون دیدم هیشکی تو رستواران نیست رفت طرف هتل که ارمان و اریت توی لاویی بون
-سلام خوبین بچه ها کجان
ارین با چهره عصبانی گفت
معلوم کجا بودی بدبخت شوکا مرد زنده شد گوشیت نترکید انقدر زنگ زدیم
-اولن صلاح نمیدونم هرجا میخوام برم به تو بگم دومم چرا انقدر جوشش شوکا میزنی سوم چرا گوشیم خاموش شد
ارین را افتاد رفت ارمانم دنبالش از منشی پرسیدم که گفت رفتن اتاق هاشون رفتم بالا دیدم شوکا افتاده رو تخت

 

  • لایک 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت #16

# مانیا تنها نیست
مینا هم تو اتاق داره راه نیره شوکا تا منو دید زد زیر گریه من رفتم طرفش بقلش کردم بودسیدمش من شوکا خیلی صمیمی بودیم توی این چهار سال مثل دوتا خواهر بودیم از دست شوی رفتن همم خبر داشتیم ولی مینا انقدر باهامون اق نبود در حد بیرون رفتن گشت گذار ولی شوکا تنها کسی بود که همدمم شود تودردام شریک شد بابای شوکا چند سال پیش تصادف کرد مرد مامانشم یه پاش اینجاست یه پاش المان  خیلی به هم وابسته بودیم بعد از ارو شدن شوکا دیدم ساعت 11من تازه رسیدم هتل قرارمون ساعت 8بود اوه اوه مینا نشسته بود رو کاناپه و شوکا هم تو بغل من خوابش برده بود شوکا خوابوندم رو تخت جاش درست کردم حس گشنگی بدی داشتم رفتم رستوارن تنها غذای که مونده بود کوبیده بود منم سفارش دادم غذا خوردم یاد اتیشی افتادم که دادشتم میومدم روشن بود رفتم سمت کافه دوتا هات چاکت سفارش دادم که رفتم زنگ بزنم مینا بیاد رفتم کنار اتیش حساب می سوخت هات چاکت هارو گذاشتم روی میز رفتم از صندق ماشین گیتارم بیارم گیتار ورداشتم نشستم اونجا شروع کردم زدن بارون اومد یادم دادا
تو زورت بیشتر
اونکه  هر دفعه
خواستی نره
خاطرهات  داره خواب میگیره ازم
دوری من دیگه ته دنیام
قلب روی قله قاف
من که تو زندگیم هیشکی نیست
چه دروغی دارم بگم بت اخه
این دوری نه واسه تو خوبه نه من
طرف تو بارون میاد
نمیشی دلتنڭ زیاد
میدونی چند وقت دلم ترو میخواد
اینجوری نکن بامن
هی دوری نکن بامن

  • لایک 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت #17
# مانیا تنها نیست

هات چاکلت ها کنار اتیش داغ داغ بودن  که سنگینی دوتا چشم داره اذیتم میکنه سرم بر گردوندم دیدن راشا برام جالب شد
-میدونستی خیلی خوب میخونی
-ممنون
-میری دنبالش
-اره خودم تندریس میکنم
که یدفعه سروش زنگ زد یه لحظه توی چشم های راشا نگاه کردم عصبانی بود جواب سروش دادم -سلام سروش جان
- سلام استاد
راشا -میخوای من برم
- نه اصلا بشین
-استاد این دوست پسرتون
-سروش اذیت نکن ایشون دوستم اونم اون روز که بچه ها گفتن دوست پسرم مهرداد بود دادشم راستی شماره رادمهر داری
-نه رادمهر کی
-هم پایه من همسن خودت با بچه ها هماهنگ میکنم بیارتون تو گروه راستی کارت چی بود
-هیچی حال احوال کردن از شوما
-پس بای بای
سروش قطع کرد
-احح پسره سریش
راشا- دوست پسرت بود
-ایییی شما چرا گیر دادین واسه من دوست پسر پیدا کنین نه سروش 18ساله یکی از بهترین شگردام
-ببخشید نمی خواستم ناراحتت کنم
یککم مݥن ݥن کردم گفتم
-چرا انقدر نگران رادوینی

 

  • لایک 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#18پارت

#مانیا تنها نیست

- من توزندگیم به هیچ خوبه این حرفا نزدم یا هیچ خوبه این سوال از من نپرسید چون میدونست جواب نمیدم
بلند شدم که برم گفتم
- متاسفم من نباید این سوال ازت می پرسیدم من هنوز زیاد با تو اشنا نشدم
- میدونی اول نفری هستی که میخوام بت این حرفا بزنم پس بشین
خوشحال شدم که به من اعتماد کرده
یکی از هات چاکت ها رو گرفتم جلوش که گفت
-باکسی قرار داشتی
-نه میخواستم زنگ بزنم مینا بیاد که دیدم خوابیدن بدش  هم شما اومدین
-اهان
ادامه داد
- من وقتی درست هم سن رادوین بودم به مامانم خیلی وابسته بودم همیشه پیشش بود بر خلاف دوستام حتا اگر دعوام میکرد هم باز بین اون بابام مامانم انتخاب میکردم خیلی خوب بود هم پایه من بود شوخی شیطنت ولی سرطان گرفت
سکوت کرد یه قلپ از هات چاکلتش خورد بعد گفت
-من خیلی داغون شدم خیلی خیلی حس کردم کل زندڭیم داره از بین میره انقدری ناراحت بودم کل زندڭیم شد کنج اتاق رادوین کوچیک بود رادوین هم مثل من وابستگی زیادی با مادرم داره به خاطر همین نمی خوام مثل من شکسته شه به خاطر همین میفرستمش بین دوستاش مسافرت همه چی تا الان دوستای من همشون درگیر دوست دختراشون اینان ولی من کل زندگیم شده رادوین
- واقعا واست متاسفم ولی خیلی خوشحال انقدر دربرابر رادوین مسولین رادوین روح حساسی داره شاید اگر شما نبودین لطمع بدی میدید  

 

  • لایک 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 19#
#مانیا تنها نیست

-خلوتتو بهم زدمم
-نه این چه حرفی انقدر خوش حال شدم که تونستم با کسی صحبت کنم چون من زیادبا کسی صبحت نمی کنم
-مثل من چون کسی نیست باهاش صبحت کنم
دستم مشت کردم زدم رو قلبم گفتم من هستم
خندید حرکتی که من انجام دادم انجام داد گفت ممنونم که هستی
بلند شدم خوستم برم بخوابم که گفتم هم صحبت شب پرستاره
بلند شد گفت منم میام خواب میاد هم صحبت شبت پر از ارامش
-این باحال تر بود
به سمت اتاقا رفتیم حس میکردم بعد گیتارم میشه به اون اعتماد کنم

چشمام باز کردم دیدم شوکا کینا بالا سرم خندیدم گفتم سلام خواهران گرامی شال کلاه کردین
شوکا- بلند شو میخوایچ بریم کویر گردید
با دادی شوکا مسخره بازی های مینا بلند شدم یه مانتوی مدل گندمی پوشیدم نسکافه ای با شلوار مچ دار هم رنگش کفش الستار سفید با شال بلند سفید دوتای تار های جلوم دادم بیرون گفتم امادم لباسامون ست بودن مال شوکا بنفش مال مینا زرد (ما همیشه لباسامون ست چون باهم خرید میکنیم)
رفتم ببیرون
شتربان -هر خانم بایه مرد
-خوب خوبه ارمان مینا ارین شوکا من رادمهر رادوین راشا سامیار توهم منو تشویق کن باشه
رادوین  به دخترای کنارشون اشاره کرد که همه زرد مشکی ابی پوشیده بودن دخترای شونزده سال با قیافه های ناز تو دل برو
رادوین -معرفی میکنم مهریما دوست گرامی من ایلین دوست رادمهر ومحنا دوست سامیار
-هوی رادمهر اشنا نکرده بودی
رادمهر-ببخشید تازه اشنا شدیم 

  • لایک 3
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت #20

#مانیا تنها نیست
بعدی اشنای با دخترا البته دخترای بسیار بانمکی بودن
شوکا-اینجوری که نقشه میکشی برای ما خودت بپر بالا با اقا راشا
-توهم خو بدت نیومد
-اع مسخره بازی درنیار من خیلی دوست دارم سوار شم
رفتم طرف راشا گفتم
-تو خیلی دوست داری سوار شی
-اگه دوست داشته باشی اره
خوب بود بچه ها نبودن وگرنه سوژه بودم
- خوب منم خیلی دوست دارم سوارشم ولی رادمهر نیست
-ولی اگر. ..
حرفش  میخواست ادامه بده که شوکا داد زد روزمون خراب نکن سوارشو دیگه به اجبار سوارشدم
اومدم سوارشم که راشا دستش گذاشت روشونم
-اول من چون کمکت کنم
-مرسی
سوارشد انگار حرفه ای بود من یکم می ترسیدم دیدم زود کشیدم بالا سوار که شدم انگار ارتفاع زیاد داشت نفس دام بیرون
راشا لباش کنار گوشم حرکت داد
میترسی
-خیلی
-نترس من کنارتم
برگشم نگاش کردمـ که گفت اینجوری نگاهم نکن
دیدم شتر یدفعه چش بود شروع کردن دویدن من جیغ میزدیدفعه یکی از دستای راشا دورم بغل شد بعش با اون یکی دوستش افصار شتر نگه داشت و شتر ایستاد برگشتم نگاهش کردم چشای مهربون زمزمه کردم مرسی
یه لبخند ز د
بعد پیاده شدن فهمیدم چیزای بین بچه ها هست ارین شوکاه ارمان مینا من یه چیزی تو دلم بین راشا بود ولی راشا نمی دونم

@دخترخورشید

@K.A

@آیلار مومنی

@SaNiA18

ویرایش شده توسط dinaamiri.
  • لایک 3
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت#21

#مانیا تنها نیست

بعد رفتن به کافه لنج دیدن کویر ارامشش
رفتیم سوئیت ها بچه خوابیدن خیلی خسته بودن رفتم کنار پنجره ستاره هارو دیدم یاد حرف های راشا افتادم
-میترسی. اما وقتی من کنارتم نترسس
دلم خواست برم پشت بوم همون مانتوی که صبح پوشیده بودمم پوشیدم یواش یواش رفتم بیرون در اتاق بستم رفتم روی پشت بوم یه عالمه پسر دختر اونجا بودن که داشتن تلسکوپ نگاه میکردن چیزای مینوشتم روی یدونه از میزا نشستم داشتم ستاره هارو توی اسمون نگاه میکردم یه پسر اومد کنارم نشت
-تنهایی
-نه چطور مگه
-اخه من تنهام گفتم خونمون هم همین نزدیکی هاست میای بریم کسی نیست
بلند شدم یه کشیده محکم زدم توی صورت دیدن راشا با یه لبخند عمیق که بد یک ثانیه جاش با اخم عوض کرد نزدیک شد پسر گرفت تو مشتاش بعد یدونه محکم خوابوند زیر گوشش گفت این زدم تا بفهمی این خانم با اونای که هرشب باحاشون حال میکردی یکی نیست حالا هم گم شو تا مادرتو به عزات نشوندم
پسره کت دور شدم گفتم
-ممنونم راشا
-خواهش از این به بعد دیگه این موقع ها جای نرو که نمیدونی کجاست
-تو اینجا چیکار میکنی
-هیچ من که انروز خسته نشدم این پسرا بودن که با همسر های ایندشون خسته شدن
-مگه نم پس دادن
-هان


@دخترخورشید

@آیلار مومنی

@K.Mobina

@K.A

@SaNiA18

@Almas

 

  • لایک 3
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت #22

# مانیا تنها نیست
-یعنی چیزی گفتن
-اهان نه نگفتن از رفتاراشون معلوم بود
-چه خوبب
-اره
-میگم توتنها زندگی میکنی
-اره من تنها زندڭی مامان بابام راضی نبودن بیام ولی مهرداد مسولیتم به عهده گرفت اونها هم قبول کردن بیام توچی
-منم استاد دانشگاهم با یه شرکت که نصفش برای من نصفش برای رادوین ولی الان من تمام کار هارو میکنم دیگه خودت که بهتر میدونی
-اره
-راستی یه سوال میتونم بپرسم
-اره
-میگم اون روز که اومدیم چرا یدفعه غیبت زد اخه پنج ساعت کم نیست ها
-خوابم نمیبرد رفتم بیرون  رفتم به سمت حایی که خودم بودم خودم ارامش سکوت تنهایی اهنگ بی کلامی گذاشتم خوابیدم روی ماسه های داغ افتاب می تابید من گرمای دلنشینی گرفته بودم چشمام بستم خوابم من کلا تنهام یعنی گیتارم وقت میتونه منو از تنهای دربیار
نمیدونم چی زیر لب زمزمه کرد وقت فهمیدم گفت مانیا با تنها نیست نمیدونم منظورش چی بود بعد مثل اون دفعه دستش مشت کرد زد روی قلبش گفتم من هستم
من همین کار کردم گفتم ممنونم که هستی برای دومین بار
- بلند شو بریم
-من میخوام یکم دیگه بمونم
-اها ایبی نداره اخه من خاستم برم یکم پیاده روی کنم
فکر کردم گفتم من گیتارمم بیایم
-اره گیتارت کجاست
-توی ماشین
رفتیم از توی ماشین  گیتارم برداشم رفتیم یه جای که همدیگرو نمی دیدم نشستیم من وقت باید جای لمس میکردم تا میدیدم

@Viow𖣘

@Viyana

@bita.mn

@mahdiye11

@Pardis

  • لایک 3
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت #23

#مانیا تنها نیست
گیتار مو برداشتم خوب چراغ که نیست پس چشمام میبندم تا تمرکز بیشتری داشته باشم  راشا از این مکان حذف کردم من الان تنهام تنهای تنها شودم مانیای تنها
خوندم با احساسی که داشتم غم شاید میتونستم خودم حسابی خالی کنم
 پای تو گیرم
من یه  چند وقت بعد رفتنت دریا نمیرم
میترسم اخه
بی هوا بارون بیاد دست کی  باید بگیرم
هرشب تورویا
من تورو میبینمت میگی کنارم حالت خوبه
می خندیوباز
من گلای صورتی میزارم باز عشقم روی شالت
بزن بیرون از فرداتنهای برگرد کنارم
من همونم که برای دیدنت تو بیقرارم
نرو از روزگارم که من طاقت ندارم
منم مثل تو به تنها شدن عادت ندارم
پس بزن بیرون از فردای تنهای برگرد کنارم
من همونم که برای دیدن تو بیقرارم
نرو از روزگارم
اشکام سرازیر شد خوب بود صدام تغیر نکردم من بعد ماجرای مهرداد دیگه به هیچکی اعتماد نکردم مهرداد یه پسر بالغ بود که اومدن مهدیس زندگیش عوض شد تمام روزای خوبشون باهم بودن حتا غمشون بعد پنج سال مهدیس با یه پسری ازدواج کرد از ایران رفت اون شد دیگع به هیچکسی اعتماد نکردم چون منم پابه پای مهرداد بودم تاوقتی که ساینا اومد زندگیش عوض شد الان یکی از ادمای مهم گیلان خوشبخت من دختر تو داریم که غم هام باکسی تقسیم نمی کنم ولی تو خوشی با همه دنیا تقسیمش میکنم 

@im._baran

@im._byta

@M.gh

 

  • لایک 3
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت #24

#مانیا تنها نیست

خلاصه انقدر گریه کردم اهنگ ادامه دادم که گذشت گیتارم برداشتم بلند شدم رفتم پشت هتل شروع کردم هق هق کردم تموم که شد یه خنده طولانی که کردم فهمیدم خالی شدم اوهه راشا حتما رفته لبنخند زنون رفتم داخل هتل  

-بلند شو خانم باید بریم راه طولانی بلند شدم پریدم بغل شوما بوسش کردم
سفت بغل کرد درگوشم سوره حمد خوند ڭفت شیطان به دور
اروم گفت -چیزی شده
بوسش کردم درگوشش زمزمه کردم گفتم میدونی چقدر برام با ارزشی
-اره
-چقدر همون قدر که تو برام مهمی
لبخند زدم بوسش کردم رفتم سمت سرویس بهداشتی یه مانتوی کتی برداشتم از وصعت دو قسمت بود سغید مشکی شلوار کشاد مشکی هم پوشیدم با کفشای اسپرت سفید شال سفید کیفم چمدونم ورداشتم رفتم پایین بچه هاهم اودن به همون ترتیب نشستیم تو ماشین ها ولی ایندفعه شچکا نشت پشت رول رفتیم سمت شمال  سقف ماشین باز کردم نشستم روی یکی از صندلی ها عقب اهنگ خز قدیمی هم گذاشیم شروع مردیم قر دادن توی جاده هیشکی نبود وقت ما سه تا ماشین من جیغ میزدم قر میدادم شوکا زد بقل
شوکا -مینا بپر پشت رول
مینا جاش عوض کرد شروع کردیم رقصیدن رادمهر رادوین تشویق میکرد هم خونی میکردن پسرا هم چنان میخندیدن که نمیشد بگی
من نشستم دستام باز کردم باد از توی تمام سلول ها بدنم رد میشد

@M@hta

@Mahfam

@Mahal. 2003

@mah86

  • لایک 3
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...