رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

آخرین جهاندار🌚| ملیکا ملازاده کاربر انجمن نوهشتیا


 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

بسم الله الرحمن الرحیم

داستان آخرین جهاندار

نویسنده ملیکاملازاده

ژانر:تاریخی

 

خلاصه: داریوش سوم یا دارا، سیزدهمین و آخرین پادشاه رسمی شاهنشاه هخامنشی از ۳۳۶ تا ۳۳۰ پیش از میلاد بود. او فرزند آرشام (نوهٔ داریوش دوم)، و سیسی گامبیش (دختر اردشیر دوم) بود

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه:

در بهار سال ۳۳۴ پیش از میلاد،

در حوالی آسیای صغیر،

در کنار رود گرانیکوس که آنسوی تنگهٔ داردانل به دریای مرمره می‌ریزد،

اولین تلاقی جدی بین دو سپاه ایران و اسکندر بنام نبرد گرانیک یا گرانیکوس رخ داد.

در حین این نبرد و یک برخورد تن به تن خود اسکندر،

به زحمت از آسیب زوبین مهرداد،

داماد داریوش،

جان بدر برد که برادر مهرداد،

برای انتقام مرگ برادرش با شمشیر به اسکندر حمله کرد که اگر کلیتوس دوست صمیمی اسکندر،

درینجا دست ضارب را از شانه قطع نکرده بود،

زندگی اسکندر در خطر قطعی بود.

جنگ در نهایت به پیروزی اسکندر تمام شد.

پس از شکست،

سپاه ایرانیان که در صفوف مقدم جا گرفته‌بودند،

فرار کردند ولی اسکندر به تعقیب آن‌ها نرفت بلکه به سپاهیان یونانی که در سپاه ایران خدمت می‌کردند و در این جنگ،

در قسمت ذخیره بودند،

تاخت و به استثنای دو هزار نفری که اسیر گردیدند،

همهٔ این یونانیان به دست سپاه اسکندر کشته شدند.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یک 

وزیرها با نفرت به راه رفته  باگواس خواجه نگاه می کردند. مانند همیشه حرف خود را به کرسی نشانده بود و حال  به سوی سرایش می رفت. او وزیر اعظم و رفیق اردشیر سوم  بود. او وزیر شاهنشاه بعدی  هخامنشی نیز بود.  همگان می دانستند اما هیچ کدام جرات نداشتن به رویش بیارن که هر دو شاهنشاه به دستان وی کشته شدند.

بوی سم در اطرافش به مشام می رسید. هرچقدر  حمام می رفت و مشک بر تن می زد فایده ای نداشت و انگار روح کشته شدگان او را به سم آغشته  کرده بودند. این جانی حال  نقشه تازه ای داشت، این هم آن بود  که داریوش  بازمانده خاندان هخامنشی را بر روی تخت بنشاند مگر آنکه  حال بتواند بر آرزو خویشتن برسد. از آن طرف بشنویم از فردی که مورد نظرش بود.

داریوش، فرزند آرشام نوه داریوش دوم و سی سی گامبیس دختر اردشیر دوم بود.   اردشیر سوم وقتی که می‌خواست برای استقرار حکومت خود شاهزادگان مزاحم را براندازد، او را به یاد نیاورد و این نشان از آن دارد که در آن دوره عنوان ممتازی نداشته و به خواست خدا از مرگ جان رها برده است. وی کنون مردی جا افتاده می باشد که سالهای جوانی خود را در سکون  گذرانده و از دربار و اموال دور مانده.

در سرای داریوش همهمه ای افتاد. استاتیرای همسرش در اتاق قدم می گذاشت و گاه به همسر خویش که در سکوت به مقابل خیره ماند بود می نگریست. 

-  روزیست که سکوت کرده ای! انتخاب تو چیست؟

داریوش با صدای آرامی به سخن آمد:

- ای مهربانوی من! تو خود خوب می دانی مرا سالهاست که محبتی نبود و جز تو و  فرزندانت کسی  را ندارم.  هیچ کسی را از  تاج و تخت بیزاری نیست اما ما را بسیار سختی بیاید و حتی ممکن است  به زودی خونمان را بر زمین بریزند.

استاتیرای رو به روی وی بر زمین نشست.

- آیا تو گمان می بری اگر به خواست آنها تن ندهیم مارا زنده خواهند گذاشت؟

داریوش نگران او را نگریست. استاتیرا دوباره گفت:

- ما را راحلی است.  باگوس را دعوت بنما و به وی بگو که خواسته اش را قبول نخواهی کرد. اگر با تو همدل شد که یعنی ما را نخواهند کشت. اگر تو را سعی در  مجاب داشت و تنگ نگرفته فرصت خواهیم داشت که شبانه بگریزیم و از مرزها به سرزمین هند برویم. اگر تو را تحدید و توهین کرد برای حفاظت از جانمان   آنچه می گوید را قبول بنما.

سخنان همسرش  صحیح بود پس پذیرفت. شب هنگام بود که باگوس آمد. استاتیرای به کنیزان فرمان پذیرایی داد و خود به اتاقی در کنار سالن پذیرایی رفت و گوش هایش را آماده شنیدن ماجرا کرد. باگوس وارد شد. هرچند داریوش را اشرافیت زیادی نبود اما چند کنیز و  کاخی کوچک داشت که صفایش قصر باگوس را مورد هجوم قرار داده بود.

باگوس در کنار  داریوش بر روی چهارپایه ای که با پارچه مخمل مشکی رنگ  به نرمی گلبرگ های گل رز شده بود نشست.  کنیزان با جامه هایی رنگ وارنگ همچون بانوان مهمانسرا  جام های دو مرد را  از نوشیدنی درون  کوزه پر کردند. نگاه باگوس بر زنان بود و اضطراب  داریوش را بی محلی می کرد.  بوی خوش مشک و گل بر اتاق پیچیده بود و  مهمانی دو مرد را صفا می داد. کنیز  پرده ها را کنار زد و نسیمی روح بخش به داخل آمد.

- شما نیز در اینجا از زندگی خود لذت می برید شاهزاده.

داریوش با اخم نگاهش کرد.

- شنیده ام شما را نیز کنیز کم نیست!

- ما را از سحرگاه تا شبانگاه آرامشی نیست و فقط کار است و کار. بر آن تن خسته کنیز را درمان نیست.

-  پس از قدرت کناره بگیرید. شما سالهاست بر تختگاه قدرت تکیه داده اید!

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دو

باگوس طعنه اش را فهمید و بی صدا خندید. 

- حال که خود بر منصب قدرت بنشینید خواهید فهمید تخت را به راحتی نتوان گذشت.

زمان مناسبی برای به اصل رفتن بود.

- اگر نخواهم چه؟

با تعجب نگاهش کرد.

- چه چیز را؟

- تکیه زدن بر تخت حکومت را.

چهره وزیر رو به سرخی رفت.

- مگر می شود؟!

- برای چه نشود؟!

- کشور در وضعیتی بحرانی است و شما نمی خواهید پادشاه شوید؟!

داریوش که در انتظار پاسخی واضح تر از وی بود گفت:

- خیر! گمان برم شما اگر بخواهید می توانید از زیر زمین نیز پادشاهی بیابید.

باگوس دست خود را بر زانو کوبید.

- شما داریوش سوم و فرمانروای هخامنشی، وارث خون کوروش خواهید بود.   این سخنان تلخ را دیگر به زبان نیاورید.

اسنا که در پشت در بود نفسش از خشم  در سینه جا ماند و داریوش نیز اخم کرده بود.  اما وزیر در انتظار پاسخ او بود.  

- برای خدمت به وطن آماده هستم.

باگوس بیرون رفت و زن و مرد افسرده را تنها گذاشت. تمام شب از دور نگهبانان وزیر  دورادور سرایش را می پاییدن که  اگر قصد فرار داشتند آن ها را  به قتل برسانند اما  داریوش و همسرش افرادی  باهوش بودند و چنین قصدی را حدث می زدن. آنها بجای فرار فرزندانشان را به پیش خود خواستند. پدر بر روی صندلی نشسته بود و مادر سمت راست او بر زمین.

اسناتیرا دختر اعظمش در مقابل پاهای پدر نشسته و   دری‌په‌تیس   دخت دومش پشت سر خواهر.  اوخوس تنها پسرش نیز در سمت راست خواهر نشسته بود.  همه در انتظار بودند تا ببینند پدر چه می خواهد بگوید.  نگاه غمگین پدر بر چهره های آنها گذر کرد. اگر در حالت کنونی می ماندن، دخترها با فرد اشرافی ازدواج کرده و دور از دربار صلح را برای زندگی خود پیشه می آوردند.

اما  دخت  شاهنشاه را ازدواج سخت بوََد. همسری آنها در خوشبخت باشند سیاسی و غیر از آن به اسارت خواهند افتاد. نگاه درمانده اسناپیرای بر صورت همسرش نشست.   داریوش دانست که خود مجبور به توضیح است.

- فرزندانم، نزدیک تر بیایید تا بتوانم دست بر روی سر شما بکشم.

فرزندان به پیش رفتند و در مقابل پای پدر نشستند. پدر همینطور که بر سرشان دست می کشید گفت:

- می دانید که پدر بزرگ من داریوش دوم است که  پدر او نیز اردشیر یکم است، پدر او نیز خشایارشا است و مادر خشایارشا نیز آتوسا، دخت کوروش بزرگ است. یعنی خون هخامنشی در رگ های ما جاریست.  این خون را هیچگاه امنیت نبود و اجبار بر تحمل بسیاری از سختی  ها و مرگ ها بوده است. 

 اسناپیرای ادامه داد:

- اهورا مزدا را سپاس که تا کنون از خطرها دورمانده ایم و حتی در کشته شدن دست جمعی افراد خاندان  پرودگار چشم آنها را بر دیدن  ما کور ساخت. 

اسناپیر گفت:

- وای مادرم، هنگامی که به یاد آن روزها می افتم تنم به لرز در می آید.

داریوش او را غمگین نگریست و مادر ادامه داد:

- دخت زیبایم سعی کن در مقابل این سختی ها به تنگ نیایی که از کنون روزگارت هر روز سخت تر خواهد شد.

از این سخن مادر هر سه فرزند جا خوردند. دری گفت:

- منظور شما چیست مادر؟! چه دردی در انتظارمان است؟!

داریوش گفت:

- درد خاندان شاهنشاهی را اتمام نیست.

باز نیز تعجب بود اما اسناتیرای سخن همسر را ادامه داد:

- حال که شاهنشاه  اردشیر چهارم  کشته شده است  پدرتان باید بر جایش بنشیند. ما مجبور به اطاعت هستیم پس چیزی نپرسید.

انگار بر فضای اتاق رنگ مرگ پاشیده بودند.  اخوس گفت:

- اردشیر را چگونه کشتند؟

داریوش آهی کشید و  صدایش را پایین آورد:

- او را باگوس خواجه کشته است اما انگار ما را خبری نیست.

اسناتیرای گفت:

- آری، همه می دانند  و انگار هیچ نمی دانند.

اسناتیر گفت:

- یعنی او به سزای عملش نرسیده است.

پاسخی براش نبود.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سه

دری گفت:

-  اگر با شما نیز چنین کند چی؟ وای پدر جان مرا تاقت  غم نبود شما نیست!

داریوش آهی کشید و گفت:

- شما را به اهورامزدا می سپارم.

***

در روز تاج گذاری  داریوش را لباس پر از در و یاقوت به رنگ  فیروزه ای بود که دنباله ای به همراه خود داشت و بر روی شانه هایش شنل را خزهای  آهو پوشانده بود. آستین های گشاد لباس هنگام بالا آمدن دست به عقب می رفت.  پاپوش هایی جواهر نشان بر  پایش بود. تاج بر سرش  به بلندی گردن تا موهایش بود.  عصایی جواهر نشان بر دست داشت.   دو طرف باغ را  اشراف ایستاده بودند و بر زیر پایش گلبرک ها پهن شده بود. 

بعد او  را موبدموبدان، باگوس خواجه، چند وزیر و فرمانده نظامی، بیست نگهبان و بیست خدمت کار زن بود.  در پشت در کاخ نیز مردمان در انتظار بودن. عظمت تخت جمشید و  مراسم تاج گذاری  چشمان داریوش را به شکلی گرفته بود که ترس از آینده  نامعلوم را  به فراموشی سپرده بود.  نگهبانان در بزرگی را که به  سالن دربار می خورد از هم گستند.  راهرو طلایی با سقفی چوبی و ستون هایی به  عظمت کوه دماوند و نقش هایی که چهره آفریده های   اهورا مزدا را بهترین شکل به نمایش گذاشته بود.

با قدم هایی آهسته  به سوی تخت رفت. پرده دارها پرده به کنار زده بودن و نشستن را برای داریوش ممکن ساخته بودن. داریوش به سوی تخت  رفت.  چند ثانیه ای به آن خیره شد به حالتی که دیگران گفتند احتمالا قصد نشستن ندارد و باگوس  گوشه لب خویش را خورد. اما داریوش به سوی جمع بازگشته و با  جذبه یک فرمانروا بر روی تخت نشست. فریادهای...

- زنده باد پادشاه! زنده باد سلطنت همایونی!

به هوا برخاست. نگاه داریوش بر روی اشراف چرخید و به زمین دوخته شد.

از آن طرف اسناتیرای با پیراهن اشرافی که تا مچ پایش می آمد و دامنی چین دار داشت، به رنگ  حنایی بر تن کرده بود که دور دوزی هایی از طلا داشت و گلاویزی از طلا که قطرش به مانند یک مشت کودک بود بر گردن آویخته که نگین هایی  مشکی بر آن داشت. گوشواره هایش تا شانه هایش می آمد و دستبندی بر دست داشت که تمامی مچش را پوشانده بود. چادری حریر به رنگ  لیمویی پوشیده و کلاهی بزرگ و سفید رنگ   بر سر داشت.

در پشت سرش  پسر با پیراهنی  آبی آسمانی و دامنی همرنگش. تاج   کوچک تر از پدرش نیر بر سر داشت. در  پشت سرش دو خواهرش با پیراهن هایی بلوطی رنگ و چادر کرم به دنبالش راه افتاده بودند.   اینبار فریادهای...

- زنده باد خاندان سلطنتی! 

ملکه و شاهنشاه در کاخ خشایارشا اقامت گزیدن و هر کدام از فرزندان نیز برای خود کاخی بزرگ برگزیده اند. داریوش که با آداب درباری آشنا نبود تا مدتی زیر نظر باگوس با وزیران و اشراف  آشنا می گشت. حرم  شاه قبلی برای داریوش مانده بود و او که تا آن زمان با  بانویی جز همسرخود نخسبیده بود از فرزندانش که دیگر تا حدودی بزرگ شده بودند خجل می گشت   اما وزیر او را راضی کرد که  فرزند بیشتر برای بقا نسل پادشاهی نیاز است. 

از آن طرف  پسرش که حال ولیعهد بود نیز باید برای خود حرمی می داشت و از بین زنان پدر چند زنی را برگزید و حساب آنها از حرم پدر جدا گشت. اسناتیرای را که این همه سال حکومت بر قلب همسر خویش بود تغییرات بسیار سخت بیامد و دلداری های اسناتیرا نیز او را آرام نمی ساخت. روزی اسناتیرا به خواهر خویش گفت:

- مام را می بینم که هر روز رنجورتر می شود و مرا چاره ای برایش نیست.

- باید راهی پیدا نماییم که تمامی شب ها را پدر با مادر بگذراند.

- چگونه همچین چیزی را امکان هست؟ مام کمی رو به پیری رفته و در حرم نیز  زیبارویان فراوانی است

چشمان شاهدخت از شیطنت برق زد.

-  پس باید برای نگاه داشتنش  راهی دیگر بیابیم.

- چه راهی؟

- کمک برادر را نیز نیاز دارم.

چند دقیقه ای بعد ولیعهد   در مقابل در اتاق پادشاه در انتظارش بود. شاهنشاه به همراه باگوس خواجه بازگشت.

- اینجا چه می کنید ولیعهد؟

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهار

اخوس احترام گذاشت.

- برای دیدار با شما آمده ام سرورم!

داریوش به سوی باگوس بازگشت.

- شما می توانید بروید.

باگوس در حالی که کنجکاو گشته بود پرسید:

- ولیعهد را اندوهی آمده است؟

اخوس که  ذات  وی را می شناخت  با جدیت نگاهش کرد.

- بین خود و شاهنشاه است.

باگوس نگاه  پر کینه اش را از پسرک گرفت و بر داریوش احترام گذاشت و دور شد. شاه ولیعهد را بر اتاق فراخواند. هر دو وارد اتاق بزرگ شدند.  تختی سلطنتی و چوبی در   کناری قرار داشت که پرده های ابریشمی ازش آویز بود. تخت پادشاهی در سمت راست اتاق و میزی برای رسیدگی به پروندها.   قالی هایی بر زمین سنگی و  رنگ و نقاشی حیوانات بر چوب های دیوار بود.  هر دو بر روی تخت نشستند.

- مرا نگران ساختی!

- خیر سرورم نگران آمیز نیست، بلکه خواسته  کوچکی دارم.

- هر آنچه می خواهی بگو.

کمی مکث کرد. حال که در اینجا قرار داشت احساس می برد برایش بسیار سخت است. 

- پدر... با خواهرانم سخن می گفتم، آنها نیز  همچون من اطلاع چندانی از گذشتگان خود نداشتند. خواستار آن شدن که شما را که در علم و دانش زبانزد هستید   بر کمک خویشتن بخوانیم.

داریوش خندید.

- مرا تا مرز  بیهوشی بردی! اگر پرسشی دارید به من بگویید.

-  اینگونه که نمی شود سرورم، خواهران خواستند شب هایی که شما نیز خوشنود باشید به اتاق ملکه بیایید و  برای من داستان هایی از گذشتگان بگویید.

داریوش چند ثانیه نگاهش کرد بعد قهقه زد. 

- فرزند من ترس آن داشتم آسمان به زمین آمده باشد! این کار را خواهم کرد.

اخوس با خشنودی برخاست و احترام گذاشت. او که رفت داریوش در شگفت فرو رفت. با خود گفت (آیا چنین خواسته ای داشت؟ نکند می خواهد مرا در سرای مادرش مسموم کند تا خود حکومت را بدست بگیرد.)

شب بانوان آماده گشتند.   ملکه پیراهنی بلند و قرمز رنگ پوشیده بود که دامنش بر زمین پهن می شد. روی لباسش جلیقه حریری داشت و جواهرات  کاهویی، مشکی بر سینه اش نشسته بود. دخت ها نیز  پیراهن های زیبایی پوشیده بودند اما شاهزاده با جامه ای معمولی بر روی صندلی نشسته بود. در باز شد و داریوش به داخل آمد.

از جای برخاسته و احترام گذاشتند.  شاهنشاه پیشانی مهربانو را بوسید و بر روی  صندلی نشست.  در کنار او ملکه نشست و فرزندان نیز بر روی زمین قرار گرفتند. اسناتیرا گفت:

- ما را خوشنود ساختید که آمدید!

داریوش مهربان نگریستش.

- مگر می شود شما چیزی از من بخواهید و انجام ندهم؟ اسناتیرا، عزیز من،  شاهدخت بودن به تو آمده است.

سپس دستانش را از هم گسست.

- عزیزانم به سوی من بیایید تا  برایتان داستانی از گذشتگان تعریف نمایم.

همه به دور وی حلقه زدند.  داریوش داستانی که از دایه اش شنیده بود و درباره راستی و ناراستی آن زیاد نمی دانست تعریف کرد:

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت پنج

-   مننا (ماننا) قبل از حکومت یار و یاور اجداد ما مادها می زیست و به دور از اتحاد قبیله ای آنها برای خود حکومتی تشکیل داده بود.  آنها نخستین قبایلی بودند که تشکیلات دولتی را در جنوب غربی دریاچه ارومیه تشکیل دادند و در واقع مغلوب هیچ‌یک از دولت‌های زمان نشدند. با این وجود دولت مننا به مراتب کمتر از دیگر دولت بزرگ آن زمان  شهرت داشت.

در زمان ورود آریاییان و چند قرن پس از آن، تجمع فشرده اقوام و قبایل مختلف (بومیان و مهاجران) در شمال و شمال غربی ایران باعث پیدایش دولت‌های محلی چون مننا  گردید که هر کدام قلمرو خاص خود را داشتند؛ و در سالنامه‌های آشوری از آن‌ها بسیار نام برده شده‌است. مننائیان شامل اتحادی از قبایل بودند که قبیله مننا سرآمد ایشان بود. 

اسناتیرای گفت:

- شاهنشاه را چگونه ممکن است حکومتی  بزرگ چون ایلام در ایران زمین و  آشور در بابل بر آنها جنگ نگرفتند؟

- از کتیبه‌های از زمان سلطنت سارگون دوم پادشاه آشور چنین بر می‌آید که  اتباع بیگانه توسط آشوری‌ها در فلات ایران و سرزمین ماد اسکان داده شده‌اند. سارگون دوم   در کتیبه خویش به تسلیم شدن شاه مننا اشاره کرده سپس از بخشیده شدن او خبر می‌دهد و چنین می‌گوید:

شاه مننا شخصاً به اتفاق بزرگان و شیوخ و مشاوران و خویشاوندان و حکّام و سرانی که کشور وی را اداره می‌کردند در مرز به پیشواز من آمد. آنگاه شاه مننا پیش از آنکه سارگون دوم عملیات جنگی را آغاز کند تقاضا کرد که بخاطر توهین‌هایی که به وی شده انتقام گرفته شود و در این مورد هم تقاضای خویش را به اتفاق مشاوران بزرگ کشور خود به عمل آورد

اسناتیرا گفت:

- بر من بود هیچگاه تسلیم نمی شدم!

بر حرفش خندیدن و پدر ادامه داد:

-  شاهان مننا که در تمام مقطع زمانی متحد سلاطین آشور بودند و در طول دوران سیادت‌شان عامل دومی رقیب آشور گشت که آن دولت اورارتو بود. سیاست شاهان مننا سودجویی و استفاد از فرصت اختلاف و جنگ میان آشور و اورارتو شده و بر قدرت خویش افزوده و سراسر ناحیهٔ دریاچهٔ ارومیه را به زیر اطاعت خویش درآوردند. شاید به استثنای کرانهٔ غربی و بخش شمالی دریاچهٔ ارومیه که در دست اورارتو باقی‌ماند. 

مدارک زیادی دربارهٔ سازمان اجتماعی و دولتی مننا وجود ندارد. ساکنان مننا مانند دیگر نواحی، بیشتر به دامداری اشتغال می‌ورزیدند و  در هیچ‌یک از بخش‌های سرزمین ماد آینده زراعت، در ردیف دامداری، چنان اهمیتی را که در مننا واجد بوده، نداشته‌است.  فقدان فشار بر آزاد مردان نیز در خصوصیت سازمان دولتی مننا مؤثر بود. ظاهراً پادشاه مننا امور ملک و دولت را با استبداد   رأی اداره نمی‌کرد و فعال مایشاء نبود بلکه قدرت شورای شیوخ محدودش می‌نمود. 

هر سه فرزند به یکدیگر نگریستند. اخوس گفت:

- حکومتی که شورایی در آن بر تصمیمات پادشاه  دخالت نماید!

داریوش سوم ادامه داد:

- فرمانروای دوم اوآلکی  بوده است.   اوآلکی به همراه قبیله‌اش به کوه‌ها پناه برد و پنهان شد. آشوریان دام‌های بیشماری از دهکده‌های خالی از سکنه به یغما بردند. از آنجمله دهکدهٔ (ایزیرتو) که به منزلهٔ دژ و مقّر وی بود.

بعد از وی   ایران‌زو  بر تخت می نشیند.    پیشوای نخست قبایل ماننایی یعنی یکی از شش قبیلهٔ ساکن در سرزمین آذربایجان بوده است.   دولت نیمه مستقل ایرانزو در آن زمان تحت محاصره و فشار دول مقتدر آن دوران قرار داشت. سالنامه‌های سارگون دوم ماننا را متحد درجهٔ اوّل آشور در کوهستان  زاگرس   برمی‌شمارد.

قدرت فوق‌العادهٔ ماننا در عهد ایران‌زو و تبدیل آن به یک دولت درجهٔ اوّل، پادشاهی‌های نیمه مستقل اطراف را که فرمانفرمایانشان متمایل به استقلال از آشور بودند ناراحت ساخته بود.    شکّی نیست که دولت ماننا، مانند دیگر حکومت دولت‌های برده‌دار آن زمان بار سنگینی بر دوش مردم بود؛ ولی تجزیه طلبی شاهکان نیز در اکثر موارد جنبهٔ مخالفت با ترقی داشت. زیرا که بزرگان و اعیان می‌کوشیدند در سرزمین‌های بسیار کوچک خود فرمانروای بی‌بندوبار باشند و این خود از ایجاد یک دولت مقتدر مانع می‌شد و پیدایش قومییت را به تأخیر می‌افکند و کشور را بدست کشورگشایان بیگانه می‌سپرد و به هر تقدیر چنین سرنوشتی از لحاظ مردم، از حکومت شاهان  ماننایی    بدتر بود.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شیش

شاهدخت کوچک گفت:

- راجع به آشور بسیار شنیده ام، ظالم  و خرابکار بودند، غارت می کردند و آدم می کشتند.

اسناتیرای گفت:

- ایلام نیز حکومتی ایرانی بود که تمدنی  بالا داشت.  ماد را نیز  که همه می شناسیم.

داریوش گفت:

- داستان را تعریف کردم بهتر است برو...

با خود اندیشید اینجا سرای من است و چرا بروم؟ فرزندان  که نقشه خود را  به اتمام رسانده بودند برخاستند و بعد از ادا احترام بیرون رفتند.

در آن دوران باگوس داشت می فهمید که داریوش پادشاهی چهل و چند ساله است و برای برده وی بودن بسیار با تجربه تر است. داریوش نظر او را در مجلس رد می کرد و اشرافی که به دستش به قدرت رسیده بودن را  کنار می زد و در صدد بر آمد تا رشوه های او را برملا و و و ثروتش را کم کند.  از آن طرف داستان ها و شب نشینی هایش نیز ادامه داشت:

- هومبابا یا خومبه به اولین  پادشاه ایران زمین قبل از آمدن اجداد ما بوده. است.

 خومبه به موجودی هراسناک است و خدایان او را چنین آفریده‌اند تا آدمیان را از نزدیک شدن به جنگل سدر خدایان بترساند. خومبه به موجودی با پنجه‌هایی مثل شیر، پاهایی با چنگال‌های کرکس، شاخ‌های گاو نر و تنی پوشیده از فلس‌های مفرغ توصیف می‌شود که در انتهای دمش سر ماری و تیر و نیزه بر فلس‌های مفرغی اش کارگر نیست.

انکیدو، خومبه به را چنین توصیف می‌کند:

«خومبه به فریادش غریو طوفان بزرگ است، دهانش آتش است و دَمش مرگ.»

«او زورمندی سخت است، هیچ‌گاه نمی‌خسبد. خومبه به را ور خدا زورمندی بخشیده‌است و ادد غریو تندروارش، انلیل اش هفت خوف موهبت فرموده تا از دست ناخوردگی جنگل سدر بنان اش خاطر آسوده باشد.»

توصیفاتش حواس شنوده ها را به خود جمع کرد.

خومبه به که تنها وظیفه داشت آدمیان را از ورود به جنگل خدایان بازدارد، شروع به کشتن کسانی کرد که به جنگل نزدیک می‌شدند. همچنین او از مرز خویش پا فراتر نهاد. از جنگل به دشت می‌آمد تا آدمیان را برماند.

به همین دلیل، شمش، خدای آفتاب، به گیل گمش  پادشاه بابل گفت: «با یار خود برخیز تا با خومبه به پیکار کنی… خومبه به در امان من گناهان بسیار کرده‌است. به راه افتید و او را به خون درکشید.» از این رو گیل گمش با یاری انکیدو به جنگل خدایان می‌روند تا او را بکشند.

گیل گمش با تبرزین به خومبه به ضربه‌ای می‌زند و خومبه به، زخمی، می‌افتد.  خومبه به از گیل گمش طلب بخشش می‌کند، اما انکیدو گیل گمش را متقاعد به کشتن او می‌کند. خومبه به، تلاشی برای گریختن می‌کند، اما گیل گمش سرش را از پشت می‌برد.

سپس پیکرش را به صحرا می‌کشند تا خوراک کرکس‌ها شود؛ و سرش را به نشانهٔ پیروزی بر چوبی می‌زنند و با خود به اوروک می‌برند.  در برخی از نسخه‌ها، دو قهرمان با هم، سر او را در کیسهٔ چرمی ای می‌اندازند و نزد انلیل، خدایی که خومبه به را نگهبان جنگل کرده‌است، می‌برند و او را خشمگین می‌سازند.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت هفت

داستان خومبه به آنچنان حواس افراد اتاق را به خود اختصاص داد که زمان را به فراموشی سپرده و تا دیر هنگام به سخن گفتن مشغول شدند.  این بیداری پیش از حد نیاز آنان را در صبحش خسته نگاه داشت. از آن طرف باگوس را غرور گرفته و نمی خواست به قول خودش یک (جوجه پادشاه) سر از دستور وی باز زند. تصمیمی گرفت اما قبل از آن باید طبیب مخصوص را نیز راضی می کرد. به مطبش رفت.

- چه می کنی طبیب والا مقام کاخ!

طبیب احترام گذاشت. تازه مدت کوتاهی بود که سردرد شاهنشاه را درمان کرده و از آنکه بزرگ فرماندار را در آنجا می بیند، گمان برد دوباره یکدیگر را   بر خشم گرفتند که شاه سردرد و باگوس معده درد گرفته بوده است. 

- بنشینید تا برایتان دوا بیاورم.

-  بر دوا نیامدم.

- پس چه دردی آزردتان کرده است؟

بر روی صندلی نشست و به وی نیز اشاره کرد بنشین. او که نشست برش گفت:

- می خواهم دوباره مرا یاری دهی.

طبیب در دنیایی دیگر سیر می کرد و متوجه منظور وی نشد.

- چه کمکی از من بر میآید؟

- همان کمکی که سر شاهنشاه های پیشین انجام دادی. می خواهم زهر بر داریوش بسازی تا او را به قتل برسانم.

ندانست چرا رنگ از چهره طبیب پرید.

- من... من...

- چه شده است؟ نکند خود را کنار خواهی کشید؟

طبیب را هنوز قدرت پاسخ گویی نبود. باگوس به سویش شتافت و یقه اش را در دست گرفت.

- پس فردا شب زهر را از تو تحویل خواهم گرفت.

و بیرون رفت. وزیر که رفت شاه از پست پرده بیرون آمد و  طبیب به زانو افتاد.  آنقدر به سرعت همه چیز رو به نابودی می رفت که نتوانست به بزرگفرماندار  برساند  داریوش سوم ساعتی پیش حالش بد شد و حال در تخت مطب  منتظر بود تا طبیب دوباره معاینه اش کند.

- سرورم مرا عفو کنید! شاهانا از خونم در گذرید.

-   اهورا مزدا چگونه دست شما ظالمان را برملا ساخت! 

محافظ داریوش که در کنارش بود در دل  به بزرگی خدایش اعتراف کرد. طبیب هنوز التماس می کرد. شاهنشاه فرمان داد:

- زهر را بساز.

هر دو مرد با تعجب وی را نگریستند. داریوش در حالی که هنوز با خشونت به مرد  خیره شده بود گفت:

- فردا شب از تو خواهم گرفت.

رو به محافظش گفت:

- مراقبش باش فرار نکند.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  هشت

با وجود اینکه تمام روز را به خود می پیچید شبش به اتاق ملکه رفت تا داستانی دیگر تعریف کند.

- آرینیس  همسر ایشتوویگو پادشاه مادی و به گفته ای مادر بزرگ کوروش بزرگ از طرف مادری بود. آرینیس بنا به گفته هرودوت، دختر شاه  آلیاتِس دوم  و خواهر  کرزوس  آخرین پادشاه  لیدیه  بود. آرینیس به همسری  ایشتوویگو، پادشاه امپراتوری ایرانی  ماد  در آمد و از ایشان  ماندانا  زاده شد.  کوروش بزرگ  حاصل ازدواج ماندانا با  کمبوجیه یکم  انشانی بود. از وی داستانی به گوش رسیده است.

 روزی که با آرینیس ازدواج کرد ، بزرگان ایران هدایای بسیاری برای آنها آوردند در میان همه هدایا ، هدیه هارپاگ (یکی از اشراف زادگان ماد ) بیشتر از همه خود نمایی می کرد. تاج طلایی با سه رشته زنجیر بسیار زیبا که دو رشته تا روی شانه ها و زنجیره سوم که در پشت سر بود تا روی زمین بلندا داشت. آرینیس به همسرش گفت حتما کسی که این هدیه را به ما داده بسیار شما را دوست می دارد .

ایشتوویگو خندید و گفت: پدرم هووخشتره همیشه به من هشدار می داد و می گفت : خائنین هدیه های بزرگتری برایت خواهند آورد . آرینیس گفت چطور می توانید دشمنی در دربار داشته باشید؟! همسرش دستی بر رشته طلایی تاج آرینیس کشید و گفت در دربار بیشتر از بیرونش دشمن دارم ... گفته می شود پس از قیام کوروش هخامنشی که فرزند ماندانا دختر ایشتوویگو بود ، هارپاگ در دربار سر به شورش برداشته و همانگونه که امپراتور ایران پیش تر گفته بود دشمنی نهان خویش را هویدا کرد.

داستان داریوش نشان دهنده حال روحیش از  باگوس بود. 

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...