رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان‌ ژنتیک مبهم | سِنُیوریتا کاربر انجمن‌ نودهشتیا


 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده


{بسم عجایب آدرنالین}

عنوان:   ژِنِتیکِ مُبهَم

ژانر:  علمی‌-تخیلی، معمایی، فانتزی

اثری از:  سِنُیوریتا

 

هدف:  تلنگر به زامبی‌های نهفته در کالبد انسانها!

ساعت پارت گذاری:   نامعلوم

صفحه‌‌ی نقد ژِنِتیک مُبهَم

 

 

ناظر: @مُنیع

ویراستار: @𝓝𝓪𝓿𝓪𝓞_𝓸

 

من خالق این سرنوشت هستم!

پس اکنون جای چشم پوشی کردن از آن، به او جان می‌بخشم، این راز یک نویسنده است!

 در یک شب سرد پاییزی،  هنگامی که تنهاییِ جان سوزی را حس می‌کردم و   به آتش شومینه‌ی  آشیانه‌ام زل زدم بودم، روحم را از کالبد خویش بیرون کشید؛ او را می‌گویم! او... تلنگر زن معروف! یا حتی یک راوی ساده، خلاصه که او برگشته بود، به گذشته، نمی‌دانم از بین این همه آدم، چرا من را برگزید؟ اما تا چشم باز کردم، تنها من مانده بودم و یک جسم تسخیر شده و حال من یک روح سرگردان، تنها در ظلمات این اتاق به سر میبرم و خیره به دستان کالبد گذشته‌ام شده‌ام، می‌بینم که چگونه دستانش قلم را  گرفته است و داستان را از سر می‌نویسد! شاید تنها برای کشیدن او به این‌جا، یک فرصت، یک شروع دوباره کافی بود، نمی‌دانم!  اما حال من هم منتظر پایان آن سرنوشت هستم!

سِنُیوریتا، روح یک نویسنده.

 

 

خلاصه:

 

می‌گویند که باید آن همه اضطراب، ترس و نگرانی را   تنها در چند جمله برای تو خلاصه کنم!

اکنون گویند که  عجله کن، فرصتی نیست، اگر نتوانی آنان را آگاه کنی از حقایق آن سرنوشت،  جهان آنان هم رو به نابودی خواهد رفت.

 

 آخر چه بگویم برای تو از آن همه غم و هراس؟

مگر اصلا می‌توانم؟

خوب گوش بده زیبای من، هرگز نخواهی یافت پایان این داستان را مگر بر رمز و راز آن‌ها چیره شوی.

باشد که من، همان تلنگر زن آن گمراهان و تو فرصتی دیگر برای زیستن آنان شوی.

میتوانی در میان آنان قهرمانی از جنس حقیقت باشی، که شاید آن مردگان متحرک را به زندگی بر گردانی؟

راستی، این جا زامبی چه کسیست؟ تو؟ انها؟ یا همه؟

من همان تلنگر زن هستم و تو باید آن تازیانه ای را از جنس حقیقت، بر جسم نحیف خویش، بر جان و دل خریدار باشی تا کلمه‌ی قهرمان، برای آن روح خسته‌ات، خوشایند شود.

برای حتی یک فرصت و امید برای ادامه‌ی حیات، به یک قهرمان نیاز است!

 

می‌گویی چرا من؟ چرا من را برگزیدی؟

گویم که مگر، یک ویروس همه‌گیری  تنها یک جای جهان را می‌گیرد که تو دور از آن ایمن باشی؟

خیر، پس خطر، آن کلمه‌ی وحشتناک دلهره آور، تو را هم درون خودش جای داده است.

پس اگر نتوانی آن تازیانه‌یِ بی رحمِ از جنس حقیقت را بر جسم نحیف خویش، تحمل کنی، همه نابود خواهیم شد.

 

 

 

 

 

 

      

مقدمه:

می‌توانی تصور کنی   دنیا چه می‌شود،  هنگامی که انسان‌ها به خاطر عطش خود، دیگران را به مرگ   محکوم کنند؟

 

یک مرده‌ی متحرک، همانند یک ساقه‌‌ی بدون ریشه است!

 

نه می‌تواند برسد، نه می‌تواند عشق بورزد  و نه می‌تواند زندگی کند.

 

شاید بگویی که گیاه را   به عشق ورزیدن چه؟

 

 

اما من می‌گویم  گیاه که با رفتن در عمق تاریکی،  نمی‌میرد و تازه جان می‌گیرد و تحت هیچ شرایطی تسلیم نمی‌شود تا سر از زیر آن خاک، در بیاورد.

خود سرآغاز یک زندگی، ایمان،  صبر ‌و انسانیت است و مگر انسان معنا بر انسانیت نیست؟  پس نداشتن انسانیت از او، یک ساقه‌ی بدون ریشه می‌سازد که نمی‌تواند حتی سر از خاک بیرون در بیاورد، پس چگونه می‌تواند عشق بورزد؟

 

و حال سوال این است که انسان برای عشق ورزیدن آفریده شده است، پس یک مرده‌ی متحرک را تقدیر چیست؟

باخت یا یک معجزه؟

 

اما برای یک معجزه بر گمشدگان راه بهشت،  تلنگر زنی نیاز است، زیرا که برای یک تلنگر، اول باید کسی باشد که تلنگری از جنس تازیانه را بر قامت آن مردگان متحرک  بزند!

پس خوش است حتی یک تلنگرزن،  زیرا که شاید گمراه را مرگ حلال نیست و تشنه‌ی یک تلنگر باشد!

چنین شد که روح آن تلگر زن معروفِ سالیان دور، بار دِگر بازگشت و خود را اسیر جسم من کرد!

تا بگوید، تا بنویسد، تا تلنگر بزند بر جسم نحیفِ بَر خواب رفته‌ات!

که شاید بیدار شدی و نگذاشتی تا سرنوشت   دچار آن  آینده‌ی وهم انگیز  شود!

 

ویراستار: @m.azimi

ویرایش شده توسط سِنیوریتا
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 38
  • تشکر 3
  • غمگین 3

 

spacer.png

                        🌑☄️ژنتیک مبهم🌑☄️

 

  در یک شب سرد پاییزی، هنگامی که تنهاییِ جان سوزی را حس می‌کردم، و به آتش شومینه‌ی آشیانه‌ام زول زدم بودم، روحم را از کالبد خویش بیرون کشید! او را می‌گویم! او.... تلنگر زن معروف! یا حتی یک راوی ساده، خلاصه که، او برگشته بود، به گذشته، نمی‌دانم از بین این همه آدم، چرا من را برگزید، اما تا چشم باز کردم، تنها من مانده بودم و یک جسم تسخیر شده! و حال من یک روح سرگردان، تنها در ظلمات این اتاق به سر می‌برم. و خیره به دستان کالبد گذشته‌ام شده‌ام، می‌بینم که چگونه دستانش قلم را گرفته است و داستان را از سر می‌نویسد! شاید تنها برای کشیدن او به اینجا، یک فرصت، یک شروع دوباره کافی بود، نمی‌دانم! اما حال من هم منتظر پایان آن سرنوشت هستم!

 

سِنُیوریتا، روح یک نویسنده!

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول  

 {     سال هزارو شیشصد و شش!  }

 #زمین

 

در سراسر جهان، تنها یک مبهم بود که هیچ‌گاه فهمیده نشد و همیشه هراس‌انگیز بود.  از طرفی هیچ‌کس به صحت آن اطمینان نداشت و  اما شک احتمال آن، از طرفی هم باعث  دلهره‌ای وهم انگیز در میان قلب‌ها شد! این حس تار در میان قلب ها، باعث شد انسان گیج و منگ و بی‌اعتماد شود تا از او هرکاری  برآید!

که شاید آن چیز اشتباه باشد اما تو همه چیز را بر باد بدهی! سرانجام  تنها با چشم پوشیدن بر روی حقایق و مجال دادن بر شک، اشتباه، آغازین حدس ها شد!

آری فقط برای یک احتمال ، سرنوشت کل جهان را تغییر دادند!

حال  شما می‌بینید، شور و شوق مردم را و من حس میکنم جاهلیت انها را!

شما با هیجان و کنجکاوی خیره بر رقص جملات می‌شوید و من تنها با دل نگرانی برای پایان آنها!

 آری نگران برای پایان یک دنیا!  چه کسی حاضر می‌شود نجات دهد مردگان متحرک را، تنها برای مبهمِ یک نسل!  چه کسی جان خود را در میز بزرگِ مرگِ شرط بندی، می‌گذارد... چه کسی می‌تواند از تنها دارایی‌اش بگذرد برای تنها، پنجاه  درصد احتمال برد! آری این واقعا خود قمار است، زیرا که جان یک قهرمان، در قبال یک راه که تنها مبهمی در انتهایش پیداست، گذاشته می‌شود.

شاید حسین دل ها هم نمی‌دانست که در ته راه چه می‌شود آن همه زحمات، آگاه می‌شوند یا خیر؟ اما با این حال گذاشت وسط تنها دارایی‌اش را، جانش را! همچون یک قهرمان!  شاید برای همینم شد حسین،   امام نسل ها! اما خیر اشتباه نکن او حداقل یک ندا داشت!

 

 

با غرور از دور، در حباب بلورینش خیره به مردمانی بود که با هیجان وسع ناپذیری، در مورد او و مغز متفکرش سخن می‌گفتند! لبخندی از خوشی زد.

به خیالش آنها را نجات داده بود! به ‌خیالش برابر با یک معجون زندگی با رایحه‌‌ی زیبای بهاری، همچون فرصتی برای زیستن بشریت بود!

قلبش بی‌مهابا خود را بر سینه‌اش می‌کوبید و  مقابل آن ذهن آشفته و گم‌شده‌ای بود که جز تاریکی و توهمات خویش، چیزی دیگر را نمی‌دید؛  در میان آن دو، روحی قرار دارد که بیهوده زمین و زمان را بهم‌ می‌دوزد!

 آری  روح می‌دانست، آن شیطان بود که زنجیر بر دهانش زده بود!

اما خواهش من از تو این است، حالا که قلبت آشیانه‌ای پر محبتِ آرامشِ گنجشکک نحیف است، حالا که روحت از نفوس الله،  جان نامیده شده است، همانند برزخ نشینان به گمراهی  ننشین و  دنیا را از رنگ و بوی عشق، دریغ مکن!

اما انگار که گوش‌هایش کر و چشم هایش کور بودند!  زیرا که همچنان گنگ لب زد: 

-وقتش رسیده.

 نفس عمیقی کشید و  قدم هایش را برداشت؛   محکم و استوار!

تله‌کابین‌اش رسید و همراه بادیگارد های خود اولین قدم را در راه نابودی یک جهان نهاد!دکمه را فشرد و سرعت جت مانند کابین را از نظر گذراند.

پس چرا دستانش نمی‌لرزیدند؟ چرا هیچ‌کس متوجه نبود که با یک اشتباه، نحسی کل زمین را در بر می‌گیرد؟ چرا همه‌ چیز آنقدر آرام است که انگار از قافله عقب مانده‌ام؟

دستی بر روی شیشه‌ی تمام الماس  آن کشید و نگاهی به شهر انداخت. لبخندی پر ابهت در میان لب هایش جای گرفت و این شد، اولین عطش انسان در برابر  محکوم‌ شدگان!

 

موج جمعیت همواره سرازیر شد. پژوهشگران، دانشمندان، فیلسوفان، تاریخ دان ها!  و در آن طرف هم به نمایندگی از هر کشور، داوطلبی  آمده بود!

بله، جایی برای مردم عادی در میان آنها نبود!

آن کسانی که اجازه شرکت کردن برایشان صادر نشده بود، با اشتیاق در خیابان ها جمع شده و به ماهواره‌ های سرگردانِ در هوا، خیره بودند!

آری تاریخ رقم میخورد و سراسر جهان، شاهد آن خواهند بود!

 

ناظر: @مُنیع

ویراستار: @𝓝𝓪𝓿𝓪𝓞_𝓸

ویرایش شده توسط Seniorita-
  • لایک 35
  • تشکر 2
  • سردرگم 2
  • غمگین 1

 

spacer.png

                        🌑☄️ژنتیک مبهم🌑☄️

 

  در یک شب سرد پاییزی، هنگامی که تنهاییِ جان سوزی را حس می‌کردم، و به آتش شومینه‌ی آشیانه‌ام زول زدم بودم، روحم را از کالبد خویش بیرون کشید! او را می‌گویم! او.... تلنگر زن معروف! یا حتی یک راوی ساده، خلاصه که، او برگشته بود، به گذشته، نمی‌دانم از بین این همه آدم، چرا من را برگزید، اما تا چشم باز کردم، تنها من مانده بودم و یک جسم تسخیر شده! و حال من یک روح سرگردان، تنها در ظلمات این اتاق به سر می‌برم. و خیره به دستان کالبد گذشته‌ام شده‌ام، می‌بینم که چگونه دستانش قلم را گرفته است و داستان را از سر می‌نویسد! شاید تنها برای کشیدن او به اینجا، یک فرصت، یک شروع دوباره کافی بود، نمی‌دانم! اما حال من هم منتظر پایان آن سرنوشت هستم!

 

سِنُیوریتا، روح یک نویسنده!

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت دوم

 

اکنون حس می‌کنم  کمی گیج شده‌ای!

حق هم داری، اما میدانی آیندگان هم هنگامی که به حال من و تو برگردند، درست مثل من و شما، گیج خواهند شد! اما نه از طرز رقصیدن جملات، بلکه  از چگونگی حماقت یک انسان  به وجد خواهند آمد!

البته اگر آینده‌ای پدید بیاید!

گوش هایم را می‌سپارم به حرف های مردم، و چشمانم را می‌دوزم به دیدبان سرنوشت تا آن چه هست و نیست را برای تو بازگو کنم:

لبخندی بر صورت نهاد و آن را  به درنا هدیه کرد. با تایید سر او فهمید که وقتش رسیده است. گلویش بعد از آن همه سخنرانی کردن خشک شده بود. از مسئولین درخواست آب کرد. بطری آب را سر کشید؛ به ظاهر که عطشش حل شده بود، اما فقط من می‌دانم که شروع عطش او  عطش‌‌ی همگانی خواهد شد!

قدم هایش را با استقامت همیشه بر می‌داشت. به جایگاه مورد نظر رسید.

فیلم برداران، آماده‌ی ثبت کردن آن لحظه‌ی باشکوه بودند و خبرنگاران در سکوت به پرسش‌های خود می‌اندیشیدند!

با علامت سر ضد ویروس خود را طلبید. سورنگ بزرگی در جعبه‌ای سبز رنگ نمایان شد. محافظان دور تا دور محوطه قامت نهان می‌کردند.   انسان‌های مبتلا شده به بیماریِ مشکوک، در قالبی فلزی درست مثل جنازه‌ ها حمل می‌شدند.

اولین نفر  یک مادر بود. مادری که قربانی یک بیماری نه، بلکه قربانی یک جهالت بود! آنجلینا   تِرزا، یک رگ ایرانی و یک‌رگ روس.

دومین نفر ماهی نیکولا،  دختر جوان که  فارغ‌التحصیل بزرگترین دانشکده های علوم است،  آه تو دیگر چرا؟ تو چرا حرف آنها را باور کردی که الان حاضر شدی برای نجات خودَت، کل جهان روبه نابودی برود؟  

 

کاش می‌توانستم جلوی آنها را بگیرم،  کاش!

 

   شور و شوق وصف ناپذیری،  در میان جمع  شکل گرفت.   لب‌ها به خنده باز شد و نفس‌ها در سینه حبس!   در دریای چشم‌هایشان هم، کلمه‌ی اشتیاق کم می‌آورد و نمی‌توانست حال اصلی آنها را بازگو کند!

  حق هم داشتند، مثلا برای ادامه‌ی زندگی شاکر بودند!

درست است،  این یک شروع باشکوه بود؛ اما نه شروع ادامه‌ی حیات  خیر، بلکه شروع  یک گرفتاری، یک مرگ و یک ناامیدی بود!

 

می‌گویی چطور؟  با من بیا، دستانم را بگیر و به من اطمینان کن!  تو را به جایی می‌برم که بتوانی ذهن کنجکاوت را ارضا کنی!

اما، فرزندم دقت کن، گاهی حتی یک بی دقتی، باعث نابودی کل جهان می‌شود!  می‌بینی که؟

 

ناظر: @مُنیع

ویراستار:  @𝓝𝓪𝓿𝓪𝓞_𝓸

ویرایش شده توسط Seniorita-
  • لایک 23
  • تشکر 1
  • سردرگم 2
  • غمگین 4

 

spacer.png

                        🌑☄️ژنتیک مبهم🌑☄️

 

  در یک شب سرد پاییزی، هنگامی که تنهاییِ جان سوزی را حس می‌کردم، و به آتش شومینه‌ی آشیانه‌ام زول زدم بودم، روحم را از کالبد خویش بیرون کشید! او را می‌گویم! او.... تلنگر زن معروف! یا حتی یک راوی ساده، خلاصه که، او برگشته بود، به گذشته، نمی‌دانم از بین این همه آدم، چرا من را برگزید، اما تا چشم باز کردم، تنها من مانده بودم و یک جسم تسخیر شده! و حال من یک روح سرگردان، تنها در ظلمات این اتاق به سر می‌برم. و خیره به دستان کالبد گذشته‌ام شده‌ام، می‌بینم که چگونه دستانش قلم را گرفته است و داستان را از سر می‌نویسد! شاید تنها برای کشیدن او به اینجا، یک فرصت، یک شروع دوباره کافی بود، نمی‌دانم! اما حال من هم منتظر پایان آن سرنوشت هستم!

 

سِنُیوریتا، روح یک نویسنده!

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صفحه‌ی نَقد ژنتیکِ ‌مُبهَم

ویرایش شده توسط Nava0_o
ویراستار

 

spacer.png

                        🌑☄️ژنتیک مبهم🌑☄️

 

  در یک شب سرد پاییزی، هنگامی که تنهاییِ جان سوزی را حس می‌کردم، و به آتش شومینه‌ی آشیانه‌ام زول زدم بودم، روحم را از کالبد خویش بیرون کشید! او را می‌گویم! او.... تلنگر زن معروف! یا حتی یک راوی ساده، خلاصه که، او برگشته بود، به گذشته، نمی‌دانم از بین این همه آدم، چرا من را برگزید، اما تا چشم باز کردم، تنها من مانده بودم و یک جسم تسخیر شده! و حال من یک روح سرگردان، تنها در ظلمات این اتاق به سر می‌برم. و خیره به دستان کالبد گذشته‌ام شده‌ام، می‌بینم که چگونه دستانش قلم را گرفته است و داستان را از سر می‌نویسد! شاید تنها برای کشیدن او به اینجا، یک فرصت، یک شروع دوباره کافی بود، نمی‌دانم! اما حال من هم منتظر پایان آن سرنوشت هستم!

 

سِنُیوریتا، روح یک نویسنده!

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سوم

 

سرنگ را در دستان سردش گرفت. بیمار شماره‌ی یک را وارد قسمت ممنوعه کردند. کسی جز او حق وارد شدن را نداشت. لبش را بر دندون گرفت. استرس داشت مثل خوره تمام وجودش را در بر می‌گرفت.

دلیلش چه بود، نمی‌دانست اما با این حال یک بار دیگر خواست تا محتوای موجود در سرنگ را بر روی موش های آزمایشگاهی امتحان کند.

بنابراین دستی به حاضرین تکان داد و و راه خود را  به طرف در  کج کرد.

کم کم  قامتش از دیدگان همه محو شد.

 

آری او رفته-‌ رفته از دیدگان همه ناپدید می‌شد و این ترسناک تر از هرچیزی بود.

می‌گویند ترس از ناشناخته ها جرقه‌ می‌‌خورَد!  پس چطور این مردم به جای وهم، خنده را مهمان احساساتشان می‌کردند؟

 البته که خنده زیباست،  اما خندیدن بر محکوم شدگان هرگز نمی‌تواند زیبا باشد، مگر  برای یک شیطان!  چرا تعجب کردی؟مگر نگفته بودم  عطش او  عطش همگانی خواهد شد؟!

آری چون او بود که گمراه کرد و عطش یک گمراه کننده  بر گمراه شدگان هم  چیره می‌شود!

به من نگو که باز هم گیج شده‌ای!  خواهش می‌کنم!

حقیقت آن است که تو بی‌خبری  از آن چه واقعا هستی!

 می‌خواهی به تو بگویم واقعا چه کسی هستی؟

معذرت می‌خواهم! من ناخواسته تو را وارد بازی کردم! 

حال دیگر دیر است. فقط   می‌توانی پیروز شوی‌.

چون که هدف این داستان پیروزی تو‌ است!

اگر در این بازی تسلیم شوی هم، تقدیر را تو رقم خواهی زد!

پس خواهش من از تو این است که بر رمز و راز کلمات چیره شو و نگذار سرنوشت این زندگی  همانند آنها شود. درست مثل یک قهرمان!

قصه‌ی اصلی  درحال وقوع است و حال من هستم و تو!  تنها من و تو از آن خبر داریم،   و تنها من و تو می‌توانیم آن را به پایان برسانیم.   من از آینده‌ای دور اما نزدیک تو آمده‌ام!

از من چه می‌خواهی؟ هیجان؟

اگر جواب آره است  باید بگویم هیجان حس کردن یک زامبی  نزدیک تر از رگ گردن تو است.

حواست را جمع کن!   با چشمانی باز همه چیز را زیر نظر بگیر!   شاید همین امشب در نزدیکی روحت  یک زامبی پدید آید!

شاید درحوالی کسل کننده‌ات، به زودی توانستی  که یک زامبی را لمس کنی.

نه، اشتباه نکن. غیرممکن نیست!

 

 

 ناظر: @مُنیع

ویراستار: @𝓝𝓪𝓿𝓪𝓞_𝓸

ویرایش شده توسط سِنیوریتا
  • لایک 23
  • تشکر 2
  • سردرگم 1

 

spacer.png

                        🌑☄️ژنتیک مبهم🌑☄️

 

  در یک شب سرد پاییزی، هنگامی که تنهاییِ جان سوزی را حس می‌کردم، و به آتش شومینه‌ی آشیانه‌ام زول زدم بودم، روحم را از کالبد خویش بیرون کشید! او را می‌گویم! او.... تلنگر زن معروف! یا حتی یک راوی ساده، خلاصه که، او برگشته بود، به گذشته، نمی‌دانم از بین این همه آدم، چرا من را برگزید، اما تا چشم باز کردم، تنها من مانده بودم و یک جسم تسخیر شده! و حال من یک روح سرگردان، تنها در ظلمات این اتاق به سر می‌برم. و خیره به دستان کالبد گذشته‌ام شده‌ام، می‌بینم که چگونه دستانش قلم را گرفته است و داستان را از سر می‌نویسد! شاید تنها برای کشیدن او به اینجا، یک فرصت، یک شروع دوباره کافی بود، نمی‌دانم! اما حال من هم منتظر پایان آن سرنوشت هستم!

 

سِنُیوریتا، روح یک نویسنده!

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت چهارم

 

چند‌ دقیقه‌ای  گذشته بود، همه کنجکاو و ساکت  منتظر او بودند. عجیب بود که آن همه سرو صدا و  شور و شوق  به یک باره، همانند آتش رو به خاکستر،  آرام شده بود! حق هم داشتند بالاخره در امروز، تاریخ کل بشریت  رقم می‌خورد!

 

اما عجیب تر آن است، که چرا من هم پا به پای آنها منتظر مانده‌ام؟ چرا حواسم را وصل  آن‌جا نمی‌کنم؟ گویی که حواس من هم فراری از عجایب یک آدرنالین شده‌اند! آدرنالین یک کالبد خیر! بلکه کل بشریت!

آدرنالین یک کالبد، نقطه‌ی اوج خود اوست، اما آدرنالین هزاران کالبد چه؟  دیگر بالاتر از آن که در امروز،  سرنوشت کل جهان تغییر می‌کند؟

مثل این که متوجه نشده‌ای هنوز! خوب نگاه کن،  به اطراف! به کلمات، به تک- تک جملات،  خوب بنگر، که فقط تو هستی که می‌توانی! فرصت است، حتی برای یک حشره‌ی موذی  اما اگر بخواهد! 

شرمنده‌ام زیبای من، نمی‌توانم تو را آگاه از اتفاقات آن طرف در کنم! زیرا که خود من هم می‌ترسم، و من خوب می‌دانم که روح شکننده‌ات هیچ‌گاه خود را آماده‌ی همچین صحنه‌ی دلخراشی، نکرده است! روح که سهل است، حتی جسم هم اگر توانایی هضم کل انرژی ها را داشت، بی‌شک  جان می‌داد! حالا بماند  روح که  آگاه تر از هر جسمی است!

پس همانند صبا (باد) پر ‌می‌کشم به آن طرف شهر، جایی دور افتاده، در میان ساختمان های ویران شده! چشمانم را می‌دوزم به آن دخترک، و دیدگانم را هدیه می‌کنم به چشمان زیبای زمردی‌اش:

 

سوفیا:

 

چشمانم را باز و بسته کردم. باورم نمی‌شد یعنی ممکن است؟ 

-یالا دختر بجنب خواهش می‌کنم! فقط یک بار دیگه. 

باز هم بر حالت مدیتیشن رفته، و گوش می‌دهم. زیرلب زمزمه کنان می‌گویم:

-یالا مادر طبیعت، به من راه رو نشون بده! خواهش می‌کنم! یک بار دیگه! فقط یک بار!

 

نهایت تمرکزم را می‌گذارم.  با گذشت دقایقی احساس کردم بر افکار مزاحمم چیره‌ شدم. نفس عمیقی هدیه بر روح خود کرده و با جاری شدن حس خوشی بر اعماق وجودم، آرامشی را متقابل دریافت می‌کنم!

در گیر و دارِ و تلاطم ذهنم، این بار یاد جمله‌ای می‌افتم:

-گاهی یک نفس عمیق، سرآغاز آرامش است و گاهی   چشیدن یک آرامش حتی فقط برای چند دقیقه صد سال بر عمرت اضافه می‌کند!

 

ابرو های پیوند خورده‌ام، گره‌ی بیشتری خورد. چشمانم را در حدقه  چرخاندم و چشم غره‌ای رفتم.

 

- آخ سوفیا، دیدی چی شد؟ الان چه ربطی داشت؟ بازم تمرکزت رو بهم زدی! بیا! الان دیگه چطور بفهمی پیام کائنات رو؟

 

محکم ضربه‌ای بر سرم وارد کردم که  آخ از نهادم بلند شد! 

آوای دست‌بند هوشمند، حواسم را به خودَش، پرت داد. دکمه‌ی پروانه‌ای شکلِ وسط آن را فشردم و پاسخ دادم:

-بله؟

 

آرتان بود! طبیعی بود می‌خواست زمان را گوشزد کند! 

آرتان:

-ما منتظریم. بیا به جاده‌ی اصلی، اونجا می‌بینمت!

 

پوف کلافه‌ای از میان لب‌هایم خارج شد. کنجکاو بودم برای دیدن  نتایج! قدم تند کردم و از ساختمان نیمه‌ کاره‌ی شیشه‌ای شکل، بیرون آمدم.

 

سوار موتورِ  اتوماتیک خود شدم. مقصد  را بر زبان آوردم و چشمانم را برای لحظه‌ای روی هم گذاشتم.

یک ربع ساعت گذشته بود. صدای وُیز مانند موتور که خبر از رسیدن می‌داد، باعث شد چرت کوتاهم را قطع کنم و چشم باز کنم.

یک مرتبه  با دیدن انبوهی از مردم، حیرت زده از موتور پیاده شده و ایستادم.

تره‌ای از موهایم که بر  دهانم رفته بود را جدا کرده و با شگفتی، خیره به مردمانی شدم که نگاهشان را میخ بر ماهواره های هوایی  کرده بودند! آن هم در سکوت و کنجکاوی!

صدایی از کسی شنیده نمی‌شد، انگار که نوزادان هم می‌دانستند چه وقتی است، برای همین مهر سکوت بر لب های کوچکشان زده بودند!

 

ناظر: @مُنیع

ویراستار:   @𝓝𝓪𝓿𝓪𝓞_𝓸

ویرایش شده توسط سِنیوریتا
  • لایک 19
  • تشکر 2
  • هاها 2

 

spacer.png

                        🌑☄️ژنتیک مبهم🌑☄️

 

  در یک شب سرد پاییزی، هنگامی که تنهاییِ جان سوزی را حس می‌کردم، و به آتش شومینه‌ی آشیانه‌ام زول زدم بودم، روحم را از کالبد خویش بیرون کشید! او را می‌گویم! او.... تلنگر زن معروف! یا حتی یک راوی ساده، خلاصه که، او برگشته بود، به گذشته، نمی‌دانم از بین این همه آدم، چرا من را برگزید، اما تا چشم باز کردم، تنها من مانده بودم و یک جسم تسخیر شده! و حال من یک روح سرگردان، تنها در ظلمات این اتاق به سر می‌برم. و خیره به دستان کالبد گذشته‌ام شده‌ام، می‌بینم که چگونه دستانش قلم را گرفته است و داستان را از سر می‌نویسد! شاید تنها برای کشیدن او به اینجا، یک فرصت، یک شروع دوباره کافی بود، نمی‌دانم! اما حال من هم منتظر پایان آن سرنوشت هستم!

 

سِنُیوریتا، روح یک نویسنده!

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صفحه‌ی نَقد ژنتیکِ ‌مُبهَم

ویرایش شده توسط Nava0_o

 

spacer.png

                        🌑☄️ژنتیک مبهم🌑☄️

 

  در یک شب سرد پاییزی، هنگامی که تنهاییِ جان سوزی را حس می‌کردم، و به آتش شومینه‌ی آشیانه‌ام زول زدم بودم، روحم را از کالبد خویش بیرون کشید! او را می‌گویم! او.... تلنگر زن معروف! یا حتی یک راوی ساده، خلاصه که، او برگشته بود، به گذشته، نمی‌دانم از بین این همه آدم، چرا من را برگزید، اما تا چشم باز کردم، تنها من مانده بودم و یک جسم تسخیر شده! و حال من یک روح سرگردان، تنها در ظلمات این اتاق به سر می‌برم. و خیره به دستان کالبد گذشته‌ام شده‌ام، می‌بینم که چگونه دستانش قلم را گرفته است و داستان را از سر می‌نویسد! شاید تنها برای کشیدن او به اینجا، یک فرصت، یک شروع دوباره کافی بود، نمی‌دانم! اما حال من هم منتظر پایان آن سرنوشت هستم!

 

سِنُیوریتا، روح یک نویسنده!

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت پنجم

 

همچنان در سکوت، شهر را برانداز می‌کردم.

به آسمان نگاهی انداختم، عجب  خاکستری بود! آن هم در ظهر! لب غنچه کردم و شانه‌ای بالا انداختم.

دستانم را محکم تکان می‌دادم و تلو-تلو خوران، همانند نوجوانی سیزده ساله، همچنان که شهر را زیر پاهایم می‌گذاشتم، با کنجکاوی به تابلو های خیابانِ دوصفر، چهار، یک،  خیره شدم. خیلی رویِ مخ بودند! یک ویدیو را بارها تکرار می‌کردند! با غرولند زمزمه کردم:

-فهمیدم بابا، پوشک مارک ترنج  عالیه! بسه دیگه نمی‌خواد مدام بگی!

ولی انگار آن یک تیکه فلز هم، با من سر لجبازی را باز کرده بود، زیرا که همچنان داشت  مدام،  یک چیز را بازگو می‌کرد!  این تمام نشده، آن یکی شروع می‌شد! آن هم فقط  تکرار و تکرار!

احساس تشنگی بدی  می‌کردم. به فروشگاه هایی که سرتاسر با اشعه‌‌ی قرمز رنگ، محافظت می‌شد چشم دوختم. خیر!  محض رضای خدا هم که شده، هیچ فروشگاهی باز نبود! با چشم دنبالِ فروشگاهی که اشعه‌ی محافظت‌ی نداشت، می‌گشتم، اما نبود! درست فهمیده بودم،  همه بسته بودند.

در همین حوالی، دست بند  آوای زیبایش را به رخ کشید. گویی که او هم می‌خواهد  فخر بفروشد! زهرخندی به تفکرات بی‌جایم زده و پروانه را فشردم. صدای آرتان گوشم را نوازش داد.

-کجایی سوفیا؟ 

با دندان، لبم را خراش داده و گفتم:

-همون جایی که گفتی دیگه! الان جی‌پی‌اس رو روشن می‌کنم.

بی‌حوصله لب زد:

-باشه منتظرم، جایی نری ها.

باشه‌ای گفتم و تماس را خاتمه دادم.

 راه آمده را  باید باز می‌گشتم، از این که باید بار دیگر از کنار آن تابلو های رو مخ می‌گذشتم،  کنف شده  شانه هایم به سمت پایین سقوط کردند.

بعد از یک ربع ساعت، به مقصد رسیدم.

ساعت، سیزده و سیزده دقیقه را نشان می‌داد.

 جی‌پی‌اس، خبر از نزدیک شدن آرتان را  می‌داد. ذوق زده، کوله‌ام را بر دوش انداختم و با چشمانی سرشار از هیجان، لحظه‌ی آمدنش را، شمارش می‌کردم.

ناگهان دستی از پشت، غافلگیر‌م کرد. لبخندی مهمان لب‌هایم کردم‌. می‌دانستم این دستان گرم که بوی امنیت می‌داد، متعلق به چه کسی است.  

-باشه بابا چشمم رو در اوردی، ول کن دیگه.

با خنده‌ای که سر داد، بار دیگر تپش قلب را، نبض را در تک- تک سلول های وجودم حس کردم، و چه زیبا شد، زمانی که وجودش، بانی شکرانه‌ام شد!  آری عشق او، یک سپاس   و یک شکرگذاری  سرآغاز یک ایمان بود!

گویی که او موثر و زیباترین دلیل برای نزدیک شدن به خداوند بود،  زمانی که نگرانش می‌شدم و از صمیم قلب خداوند را صدا می‌کردم،  زمانی که لحظه به لحظه‌ی وجودش را، حس می‌کردم،  می‌دانی؟ غرق در حال و لذت‌های زندگی می‌شدم!  بر معنای واقعی کلمه، با جریان انرژی هماهنگ می‌شدم و فراموش می‌کردم چیز اضافه‌ای را، درست هنگام سجده کردن و تخلیه‌ی بار منفی!  انگار که مستقیم با کائنات ارتباط می‌گرفتم و می‌گفتم: سپاس، کائنات ممنون! 

و او هم در جواب، بار دیگر چهره‌‌ی زیبای او را نشانم می‌داد.  اینها که سهل است، من حتی با نگاه کردن در چشم‌هایش،  عشق، صبر، قدرت و خلاقیت خداوند را می‌بینم!  اینها کافی نیست برای شاکر بودن؟ اینها کافی نیست برای شناخت خداوند؟  واقعا که من نسخ نعمت خداوند می‌شدم و هربار با به‌دست اوردنش، طبیعی بود که از خالقش تشکر کنم.  جبران یک خوبی، خیلی وقت‌ها باعث شده، خودم را لایق تر برای ساختن هر بهشتی ببینم!  آری باتو! تنها باتو!

 

پرده بر چشمانم زدم و با لبخندی سرشار از عشق، تمنای آغوشش را کردم.

ناگهان صدای دلهره اوره آسمان، لرزش را هدیه بر قامت ظریف‌ام کرد. با بهت سر بالا گرفته و خیره بر رعد شدم. شتابان  برق،  همچون تازیانه‌ای، بر قامتش اصابت کرد.و در نهایت فریاد وحشتناکی از درد کشید. کنجکاو خیره به آرتان، نگاهی انداختم. او هم مبهوت شده بود. در وسط تابستان، چگونه ممکن بود آسمان تازیانه‌ را بر جان بخرد؟

 

ناظر: @مُنیع

ویراستار: @𝓝𝓪𝓿𝓪𝓞_𝓸

 

ویرایش شده توسط سِنیوریتا
  • لایک 19
  • تشکر 1
  • سردرگم 2
  • غمگین 2

 

spacer.png

                        🌑☄️ژنتیک مبهم🌑☄️

 

  در یک شب سرد پاییزی، هنگامی که تنهاییِ جان سوزی را حس می‌کردم، و به آتش شومینه‌ی آشیانه‌ام زول زدم بودم، روحم را از کالبد خویش بیرون کشید! او را می‌گویم! او.... تلنگر زن معروف! یا حتی یک راوی ساده، خلاصه که، او برگشته بود، به گذشته، نمی‌دانم از بین این همه آدم، چرا من را برگزید، اما تا چشم باز کردم، تنها من مانده بودم و یک جسم تسخیر شده! و حال من یک روح سرگردان، تنها در ظلمات این اتاق به سر می‌برم. و خیره به دستان کالبد گذشته‌ام شده‌ام، می‌بینم که چگونه دستانش قلم را گرفته است و داستان را از سر می‌نویسد! شاید تنها برای کشیدن او به اینجا، یک فرصت، یک شروع دوباره کافی بود، نمی‌دانم! اما حال من هم منتظر پایان آن سرنوشت هستم!

 

سِنُیوریتا، روح یک نویسنده!

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت ششم

 

با تازیانه بعدی، جسم نحیف‌ام تکان شدیدی خورد. گویی که او هم، هر شلاقی که بر تن خاکستری رعد می‌خورد را حس می‌کرد.

قلبم همچون مهمان عجول، درِ سینه‌ام را می‌کوباند، چرا؟ عجله‌اش برای چه بود؟ من بگویم؟ نمی‌دانم!  به اطراف نگاه کردم.  نبود! خدا ی من! نبود!  وحشت، همانند کنه، خود را بر عواطفم قالب کرد. گلویم را فشردم. نفس هم نبود.  مثل این که او هم، به تبعیت از آرتان، مرا یادش رفته بود. 

اشک‌هایم، همچون سدی در مقابل نفس هایم، غلبه می‌کردند.  هزاران لشکرِ  خشمگین اشک را   در گلویم  حس می‌کردم.  چرا تلاش بر غلبه کردن به نفس کشیدنم را  دارند؟ چرا حس می‌کنم حتی این درختان هم، نمی‌توانند به شش‌هایم یاری رسانند؟ 

اما با این وجود، هوا را بلعیدم، نه موفق نشدم، بار دیگر این کار را تکرار کردم... بازهم نشد.

همانند ماهی نبودم، که برای آب، نفس نفس بزند، اما درست به همان شکل، برای ذره‌ای هوا دست و پا می‌زدم. 

 رعد آخرین برق را هم به جان خرید. دیگر غرش نکرد، بلکه فریاد زد. درد می‌کشید؟ حتما!

اولین اشک از چشمان رنج دیده‌ی آسمان، آمد! 

هوا را برای بار هزارم، بر جانم وعده دادم. شد! توانستم بر لشکر اشکیان، چیره‌ شوم!  اولین نفس را هدیه بر روح شتاب زده‌ام کردم. کافی نبود. به جسم بی‌رمق خود هم، بدهکار بودم! پس برای بار دوم نفس را بر اعماق وجودم هدایت کردم. 

ماهی نبودم که  برای بار  دیگر لمس کردن آب، از خوشحالی دور خودم بچرخم و تند- تند، خنکی آب را بر روی تنم بکشم، تا آن باورم شود.  اما چرا دروغ بگویم؟ جوری نفس می‌کشیدم که انگار تا ولش کنم، باز هم از دستانم می‌افتد و گم می‌شود!

اشک هایم، پی در پی  می‌ریخت، و گرمایشان را، بر گونه‌های یخ زده‌ام هدیه می‌کردند.

دستی را روی شانه‌ام حس کردم. صدای نگرانی را می‌شنیدم،  بدنم تکان شدیدی خورد. چه کسی تکانم می‌داد؟

چشمانم روبه سیاهی رفت، تعادل را حفظ کردم. اما یادم رفته بود که اگر همه چیز برای یک اتفاق آمده شود، تو را چه قدرت برای مقابله کردن در برابر آن؟   این کالبد باز هم به حرف‌هایم گوش نکرد، و دستور را بر کشیدن پرده‌ی چشمانم، صادر کرد.!

 

ناظر: @مُنیع

ویراستار: @𝓝𝓪𝓿𝓪𝓞_𝓸

 

ویرایش شده توسط سِنیوریتا

 

spacer.png

                        🌑☄️ژنتیک مبهم🌑☄️

 

  در یک شب سرد پاییزی، هنگامی که تنهاییِ جان سوزی را حس می‌کردم، و به آتش شومینه‌ی آشیانه‌ام زول زدم بودم، روحم را از کالبد خویش بیرون کشید! او را می‌گویم! او.... تلنگر زن معروف! یا حتی یک راوی ساده، خلاصه که، او برگشته بود، به گذشته، نمی‌دانم از بین این همه آدم، چرا من را برگزید، اما تا چشم باز کردم، تنها من مانده بودم و یک جسم تسخیر شده! و حال من یک روح سرگردان، تنها در ظلمات این اتاق به سر می‌برم. و خیره به دستان کالبد گذشته‌ام شده‌ام، می‌بینم که چگونه دستانش قلم را گرفته است و داستان را از سر می‌نویسد! شاید تنها برای کشیدن او به اینجا، یک فرصت، یک شروع دوباره کافی بود، نمی‌دانم! اما حال من هم منتظر پایان آن سرنوشت هستم!

 

سِنُیوریتا، روح یک نویسنده!

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هفتم

 

فریاد زدم:

-کمک. (در سرم تکرار شد.) کمک، کمک، کمک!

 فریاد می‌زدم و باز هم صدای خودم را می‌شنیدم.   چرا کسی جز خودم نبود، که درمانی برای درد پر مبهمِ  فریادم  شود؟  مگر درمان یک فریاد،  جز یک  جواب چیست،  که از آن هم دریغ شده‌ بودم؟ 

 بازهم فریاد زدم: 

-این‌جا کجاست؟

تکرار‌ شد، این جا کجاست؟ این جا کجاست؟ 

خنده‌ی هیستریکی  را سر دادم.  اما بی‌چاره گویی عمرش مجال نداد،  زیرا که حسِ خنده‌‌ی پر مبهم‌ خویش،   فقط زورش رسید  در ذهن خودم قد علم کند  و بعد،  تا قبل از این که   یک قدم، بیشتر از خط تعیین شده  پیش رود، مثل جن بسم‌الله دیده، دود شد و کم کم از دیدگانم  محو شد.   

دَوَران سرم را حس می‌کردم.  همچون کودکی بودم که در باتلاقی گیر کرده است و از ترس مردن،  دست و پا می‌زند، غافل از این که هرچقدر  دست و پا می‌زند، یک قدم بیشتر به مرگ نزدیک‌تر می‌شود؛  من هم هرچقدر بیشتر در سیاه‌چاله‌ام دست و پا می‌زدم،  بیشتر در تاریکی فرو می‌رفتم! 

سیلی های پی در پیِ   کسی، گونه‌ام را گلگون کرد.  حس می‌کردم!  آری حس می‌کردم اما نمی‌توانستم کاری کنم،  چرا بی‌خود سرت را به درد بیاورم؟ برزخ   کلمه‌ی مناسبی بود  در حوالیِ  ذهنِ  گم‌ گشته‌ام،   قطرات باران،  مُهر باریدن‌اش را بر روی گونه‌ام زد، و خیسی صورتم را هم، سند گریه هایش کرد،   اما در میان اشک‌های پاک آسمان،  بوسه‌‌ی اشک‌های شخص دیگری هم بر گونه‌ام می‌نشست!  

نفس عمیقی کشیدم،  لرزش بدنم رفته- رفته کم می‌شد.  تمام تمرکز باقی مانده‌ام را صرف تکان دادن دستم کردم،  که مبادا شخص مورد نظرم، از وحشت پس بیفتد.  

بجنب دختر، تو میتوانی.   زور زدم،  نشد.   بیشتر به خود فشار آوردم،  بازهم نتوانستم.  در میان این همه تلاطم،  صدای پر تمنا‌ی آرتانم را شنیدم. 

خواهش می‌کرد که بیدار‌شوم، ترسیده بود! حق هم داشت، اما مگر چند دقیقه از بیهوش شدنم می‌گذشت؟  چرا کسی تا الان به کمک نیامده بود؟

 

این‌ها سوالاتی بودند که در ذهنم همانند روح سرگردان، چرخ می‌زدند.  با بغض سعی کردم، پرده‌ی چشمانم را کنار بزنم.

باورم نمی‌شد!  توانستم.  تار می‌دیدم اما می‌دیدم!  آرتان را می‌دیدم که چطور خم‌شده بود روی قامت بی‌حسم. چشمان بازم را که دید، نگران و با هول گفت:

-چی‌شد یک دفعه دختر؟ دو دقیقه ازت غافل شدم، چطوری بی‌هوش شدی؟

با یاد آوری آن لحظه، بر خلاف حال بدم، با زور از جا برخاستم و با اعصبانیت لب‌ گشودم:

-کجا یک دفعه غیبت زد؟ هان؟ هیچ می‌دونی چه حس بدی بهم دست داد؟ مگه تو نمی‌دونی از رعد و برق می‌ترسم، پس برای چی تنهام گذاشتی؟ 

با بهت گفت:

-تو به خاطر همین غش کردی؟

گیج و منگ، لب زدم:

-آ..ر...آره) خوب که چی؟ ببین لحظه‌ای فکر نکن که یادم رفته، فهمیدی؟ باید جواب بدی که چرا یک دفعه غیبت زد.

کلافه از سوال های بی‌موردم، دست هایش را لای موهای خوش فرم قهوه‌ای رنگش کشید و آن دو گوی دریایی‌اش را بر چشمان ترسیده زمردی‌ام دوخت و گفت:

-دیدم رنگ و روت پریده بود، برای همین رفتم واست آب بگیرم،  حتی گفتم بهت اما مثل این که حواست جای دیگه ای پرت بوده،  حالا تموم شد؟ هوم؟

پشیمان نگاهی بر صورت خوش فرم و لب ‌های سرخش، انداختم.  دلم ریش شد، چطور دلم آمد  این طور با بدخلقی  او را متهم کنم؟

با صدای لرزان و پر بغض خود، ابزار پشیمانی کردم.

مثل همیشه، لبخندی زد و  بوسه‌اش، برچسب ژلوفن قلب مرا زد و  بر روی پیشانی‌ام مهر زد.  قلبم از آن همه محبت و گذشت، غرق در لذت شد.  در آغوشش فرو رفتم و سرم را بر سینه‌ی مردانه‌اش فشردم.  

چند دقیقه‌ای نگذشته بود که گفت:

-خب دیگه لوس خانم، بیا بریم که شهر و آب برداشت و تو خواب موندی!

با گیجی گفتم:

- چرا مگه چی‌شده؟

کمان ابرو‌هایش را بالا انداخت و گفت:  

 

از دستت، در رفت!»

 

ناظر: @مُنیع

ویراستار: @𝓝𝓪𝓿𝓪𝓞_𝓸

ویرایش شده توسط سِنیوریتا

 

spacer.png

                        🌑☄️ژنتیک مبهم🌑☄️

 

  در یک شب سرد پاییزی، هنگامی که تنهاییِ جان سوزی را حس می‌کردم، و به آتش شومینه‌ی آشیانه‌ام زول زدم بودم، روحم را از کالبد خویش بیرون کشید! او را می‌گویم! او.... تلنگر زن معروف! یا حتی یک راوی ساده، خلاصه که، او برگشته بود، به گذشته، نمی‌دانم از بین این همه آدم، چرا من را برگزید، اما تا چشم باز کردم، تنها من مانده بودم و یک جسم تسخیر شده! و حال من یک روح سرگردان، تنها در ظلمات این اتاق به سر می‌برم. و خیره به دستان کالبد گذشته‌ام شده‌ام، می‌بینم که چگونه دستانش قلم را گرفته است و داستان را از سر می‌نویسد! شاید تنها برای کشیدن او به اینجا، یک فرصت، یک شروع دوباره کافی بود، نمی‌دانم! اما حال من هم منتظر پایان آن سرنوشت هستم!

 

سِنُیوریتا، روح یک نویسنده!

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صفحه‌ی نَقد ژنتیکِ ‌مُبهَم

ویرایش شده توسط Nava0_o
ویراستار

 

spacer.png

                        🌑☄️ژنتیک مبهم🌑☄️

 

  در یک شب سرد پاییزی، هنگامی که تنهاییِ جان سوزی را حس می‌کردم، و به آتش شومینه‌ی آشیانه‌ام زول زدم بودم، روحم را از کالبد خویش بیرون کشید! او را می‌گویم! او.... تلنگر زن معروف! یا حتی یک راوی ساده، خلاصه که، او برگشته بود، به گذشته، نمی‌دانم از بین این همه آدم، چرا من را برگزید، اما تا چشم باز کردم، تنها من مانده بودم و یک جسم تسخیر شده! و حال من یک روح سرگردان، تنها در ظلمات این اتاق به سر می‌برم. و خیره به دستان کالبد گذشته‌ام شده‌ام، می‌بینم که چگونه دستانش قلم را گرفته است و داستان را از سر می‌نویسد! شاید تنها برای کشیدن او به اینجا، یک فرصت، یک شروع دوباره کافی بود، نمی‌دانم! اما حال من هم منتظر پایان آن سرنوشت هستم!

 

سِنُیوریتا، روح یک نویسنده!

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هشتم

پنج ساعت بعد:

هوا رو به تاریکی رفته بود.  پشتِ پلِ زیبایِ شهر، ایستاده بودم و به دریای پر تلاطمِ  روبه رویم نگاه می‌کردم.  خیره شدم بر جنگ و ستیزِ  موج‌هایش. چه می‌خواستم از آن ‌همه تلاطم، که این‌طور ذهنم را در بر گرفته بود؟   تمرکز شدید بر موج های خروشان، باعث شد تمام حواس من از دنیای بیرون، در خواب عمیقی فرو برود. اول صدای برخورد موج ها و بعد غش و ذوق آنها از به هم پیوستن خویش، در گوشم نجوا می‌شد! عمیق تر که نگاه کردم، حس کردم حتی برخورد آنها را بر تن سرما دیده‌ام!   بیشتر خیره شدم، گویی که حتی دریا هم، نشانه‌ای از انسانیت، صبر و تحمل و تنهایی بود!  راستی دریا چرا سرما نمی‌خورد؟  من که از فاصله‌ی دورِ او   به تماشایش ایستاده بودم، سرمای جان سوزش را حس می‌کردم! یعنی خود را هماهنگ حتی با سرما می‌کند؟ در گرما و تابش مستقیم خورشید چطور؟ با آن هم خود را وقف می‌دهد؟   طلبکار به برق موج هایش، که در زیر نور ماه، با خود کلنجار می‌رفتند، نگاه کردم.   یعنی با هر سازِ این موج های لجباز و دمدمی مزاج   هم می‌رقصد؟

این دیگر چه سوالی است؟ معلوم است! نمی‌بینی چطور خود را با آنها هم، هماهنگ کرده و  می‌رقصد؟  ولی عجب این رقص گروهی به مزاجم خوش می‌آید! 

 

دلم می‌خواست خیلی سوال ها از او بپرسم! گویی که واقعا دلش دریا است و بس!   با این که موج ها، حال و احوالش را دگرگون می‌کند و از صافی و آرامش او را به طوفان و تلاطم، دعوت می‌کنند، اما با این وجود درخواست‌ آنها را قبول می‌کند تا دلشان را  نشکند!  و خب ببین که چه خوب با آنها جور است! یعنی هر زمانی که وقتش برسد، بدون هیچ ترسی بازهم از آرامش خویش دل‌می‌کند و به جنگ بین آنها می‌پردازد؟ واقعا که دریا همیشه دریاست! حتی حال که به آن می‌نگرم!

سنگ درشتی از زمین برداشتم   و محکم   پرتاب کردم که با دریا اصابت کرد و او را برای ثانیه ‌‌ای شکافت و سریع بر ته اعماق وجودش  فرود آمد!   چه زود ناپدید شد!   یعنی دریا هم او را حس می‌کرد؟   گویی که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود، باز هم به رقصیدنش ادامه داد.

به فکر فرو رفتم و گیج لب زدم:

- یعنی برای همین قدیما می‌گفتن، فلان کس دلش دریایی هست؟ 

ناگهان صدای آرتان، باعث شد ترسیده و هول قدمی به عقب بردارم.   دهانم را باز کردم و چشمانم را گشاد کرده و به او زل زدم.   نگاهش که بهم افتاد، لحظه‌ای مکث کرد و بعد شلیک خنده‌اش، سکوت شب را به هم زد.  مابین خنده‌های رو مخی‌اش گفت:

- وای، یک لحظه ترسیدم از چشم‌هات، تصور کن توی تاریکی یک دفعه، یکی دهنش رو مثل هیولا باز کنه، انگار که می‌خواد بخوره تو رو، چشم‌هاش هم از اون ور سوسو میزنه! یوهاهاها.

و بعد باز هم زد زیر خنده.   عجب! من را مسخره می‌کند؟  با چشم‌های ریز شده خیره شدم بهش و گفتم:

- نه بابا؟ من شبیه هیولاهام؟ 

ابرویی بالا انداخت و با شیطنت گفت:

- ای، بگی نگی.

نفس عمیقی کشیدم و با لبخندی ملیح  گفتم:

- وقتی رفتم به عمو جونت اون رو گفتم  میفهمی!

ترسیده لب باز کرد:

- چی؟ نه! تو خوبی، به خدا خیلی خوشگلی، چشمای من شبیه کش تنبونِ، باور کن! اصلا کی جرعتش رو داره به چشمای تو بگه گشاد؟

لبخندی بی‌خیال زدم و دوباره نگاهی به دریا انداختم.  آرتان دست هایش را دورم محکم پیچاند، امنیت را با تمام وجود حس کردم! جوری که انگار فقط منتظر حفاظ آبی رنگِ سرشار از تعادلِ دستانش، در برابر قرمزی  بی پایان پر از درد این شهر بودم!  

گیج و منگ نگاهی به ساعت دیجیتالی، که بالای برج، درست وسط شهر نصب شده بود، انداختم. دیر شده بود!   من نمی‌دانم چرا وقتی به من خوش می‌گذرد، عقربه های ساعت هیجان زده می‌شوند!

پوف کلافه‌ای کشیدم و به آرتان، ساعت را گوشزد کردم.  

- آرتان؟ ساعت نه شبه ها!  خودت می‌دونی که تا ساعت یازده بیشتر جاده ها باز نیست! 

سری تکان داد و گفت:

- باشه برو سوار شو، من می‌رسونمت.

ناچار به موتور نگاهی انداختم. 

نگاهم را که دید گفت:

- عیب نداره فردا میام می‌برمش!

لبخندی به آن همه شعور و درکش زدم و سوار ماشین سفید رنگ اتوماتیک‌اش شدیم.

 

وارد جاده‌ی اصلی که شدیم، حواسم پی ماشین ها رفت، چیزی که توجه‌ام را جلب کرد، این بود که همه‌ی آنها، برچسبی با عنوان« نابغه منتظر جواب هستیم» رو به بدنه‌ی ماشین ها زده بودند!  با تعجب ابرویی بالا انداختم و کنجکاو به آرتان خیره شدم:

- این‌ها چیه چسبوندن؟ نکنه ماهم باید می‌زدیم؟

نگاه بی‌خیالی حواله‌ام کرد و گفت:

-اره باید همه می‌زدن، من یادم رفت، فوقش جریمه می‌شیم دیگه!

شانه‌ای بالا انداختم و دوباره تکیه بر صندلی بنفش رنگ ماشین زدم.   چراغ  قرمز شد که بلندگوی هوشمند،  در نزدیک هر میدان، به صدا درآمد.

 

« سلام. شهروندان عزیز، لطفا در نظر داشته باشید، همه‌ی ساکنین باید تا قبل از راس ساعت یازده، به مقصد خود بروند. طبق نظریه‌ی نابغه، هر گونه رفت و آمدی در پایان ساعت مشخص شده، باعث تولیدات اسید های دی‌اکسید که با ترکیب ساختار تازه پخش شده در شهر، تولید می‌شود، احتمال تداخل به پژوهش اصلی را دارند، و طبق گفته‌ی سرهنگ کل، اگر کسی بنا به هر دلیلی، قانون مشخص شده را بشکند، به ده سال حبس و یا به جریمه‌‌ی نقدی سنگینی محکوم می‌شود!»

 

و باز هم تکرار و تکرار شد!  خیابان ها نسبتا خلوت بودند و فقط تعداد خیلی کمی از ماشین ها، درست مثل ما، بیرون بودند!  بی‌توجه به همه‌ی آنها، کم- کم پرده بر چشمانم زدم و قدم بر دنیای خواب و خیال گذاشتم.

 

 

ناظر: @مُنیع

ویراستار: @𝓝𝓪𝓿𝓪𝓞_𝓸

ویرایش شده توسط سِنیوریتا

 

spacer.png

                        🌑☄️ژنتیک مبهم🌑☄️

 

  در یک شب سرد پاییزی، هنگامی که تنهاییِ جان سوزی را حس می‌کردم، و به آتش شومینه‌ی آشیانه‌ام زول زدم بودم، روحم را از کالبد خویش بیرون کشید! او را می‌گویم! او.... تلنگر زن معروف! یا حتی یک راوی ساده، خلاصه که، او برگشته بود، به گذشته، نمی‌دانم از بین این همه آدم، چرا من را برگزید، اما تا چشم باز کردم، تنها من مانده بودم و یک جسم تسخیر شده! و حال من یک روح سرگردان، تنها در ظلمات این اتاق به سر می‌برم. و خیره به دستان کالبد گذشته‌ام شده‌ام، می‌بینم که چگونه دستانش قلم را گرفته است و داستان را از سر می‌نویسد! شاید تنها برای کشیدن او به اینجا، یک فرصت، یک شروع دوباره کافی بود، نمی‌دانم! اما حال من هم منتظر پایان آن سرنوشت هستم!

 

سِنُیوریتا، روح یک نویسنده!

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت نهم

سال هزار و چهارصد

راوی:

لبخندم را می‌بینی؟ گمان نکنم، اما حسش کن!  آری حس کن.  خوب تصور کن! ببین من هم پا به پای تو، آن را تصور می‌کنم. حالا تلخی‌اش را چطور؟ آن را هم حس کن.! غم چشمانم را هم حس می‌کنی؟ بغض صدایم را هم رویش بذار. عجب صحنه‌ی زیبا و دلخراشی!

و حال سوال این است که  چطور توانستی من را حس کنی؟ مگر کلمه‌های من، گیج نمی‌کردند تو را؟   پس چطور وقتی با چشمانت و با دستانت لبخندم را لمس نکردی و ندیدی، توانستی در اعماق وجودت، جایی دور افتاده از دیدبانت، حسش کنی؟   قبلا گفته بودم که روح حس می‌کند، می‌فهمد، حتی اگر از دیدبانت آن درد پنهان بماند، او می‌فهمد. همانند دیوانه‌ای در زنجیر که صدای خنده‌هایش طنین بر شب می‌اندازد اما خود، بد رنجیده است.   حال بهت ثابت شد که این سرنوشت تنها یک خیال نیست و روح  رنج دیده‌ای درون آن، نبض  پیدا کرده‌است؟   و این یعنی، حتی اگر تو کلمه‌ای را نفهمی، روحت می‌فهمد!  دردش را، غم‌اش را.  

بگو بهم! بهت ثابت شد که تک- تک دقایقی که می‌گذرد، تنها و تنها با وجود تو گذر می‌کند؟

یادت می‌آید روزی بهت گفته بودم که ناخواسته تو را وارد این بازی کرده‌ام؟ ببین حالا خودت می‌خواهی که آن را ادامه‌ بدهی! ببین چطور پا به پای من، به سرنوشت آنها خیره شده‌ای!   نگران هستی تو هم؟ نگران نباش عزیز من!  هیچ‌وقت نگذار این نگرانی باعث فرو پاشیدن خویش شود! زیرا که این سرنوشت، به تو نیاز دارد، درست همانند یک کودک که تنها گویِ انرژی در حال حرکت او، عشق پر محبت یک مادر است و چه زیبا شد که تنها و تنها از همان گوی، عشق را گدایی می‌کند! 

 آه! تو هم کم درد نخواهی کشید در این سرنوشت، حتی نمی‌توانی نگران باشی برای تلاطم یک بازی، زیرا که خودت هم می‌دانی چقدر حساس است و ببین، در خودت ببین، حال نگرانی؟ خیر!  زیرا که تو نمی‌بینی آن چیزی را که روحت می‌بیند! 

و حال یادت است که روزی به تو گفتم، قهرمان این داستان کسی جز خودت نیست؟  و اینک این بازی جدی تر از آن تصور خویش از رمان‌های خیالی است!  این سرنوشت سوفیا و آرتان و آن مردم که نه، بلکه تنها سرنوشت خود توست! تو در این سرنوشت، منتظر داستان شیرین خیالی آنها نه، بلکه منتظر حقیقت سهمگین زندگی خودت می‌شوی.  شخصیت اصلی این داستان، سوفیا نه، بلکه خودت هستی! 

 در این‌جا، در این نقطه، هیچ‌وقت یادت نرود، که تو توانستی من را حس کنی! بدون حتی آن که ببینی و روح تو هم می‌تواند استرس آن فردای دلهره‌آور، آن روح تیره و تار شده‌‌ی اطرافیانت و آن بغض پر تلاطمِ در گلویت را حس کند، حتی اگر با چشم نبینی! 

بی‌خود کِش نمی‌دهم، اما چه کنم که من مغز متفکر، موظف هستم، تا تورا آماده‌ی این نبرد نابرابر بکنم؟  من نابغه‌ی آن داستان نیستم! درواقع او اصلاً نابغه نیست. او سعی دارد مانع زندگی آن افراد شود، بی آن که بداند و من سعی دارم با آگاهی از آینده، تو را منصرف کنم از گول خوردن. پس نسل تو، نسل من و نسل همه‌ی ما، در دستان توست!  تو با یک اشتباه همه‌چیز را خراب می‌کنی، تنها با یک اشتباه می‌توانی حتی باعث مرگ من هم شوی.  شاید من همان روح سرگردان آینده باشم که حال به گذشته سفر کردم و با گروی یک جان، حتی یک نویسنده، تو را آگاه کنم.  پس جان یک نویسنده هم در دستان توست و همان‌طور که گفتم، تو انتخاب می‌کنی که پیروز شوی یا خیر.

شاید از دستم ناراحت بشوی که چرا این‌گونه، به این طور، این سرنوشت را طول می‌دهم و هرچیز را حتی تنها یک دریای ساده را هم برنده‌ی  عمق دیدبانت  کرده‌ام؟ اما تو باید عمیق نگاه کنی و در عمق حتی یک دریا پیش روی!

این سرنوشت باید به این  شکل می‌بود، هر کلمه‌ی آن باید دقیق وارسی می‌شد.  تو تا الان متوجه مرز بین حقیقت و خیال نشده‌ای؟  شاید از دیدبان تو، همه‌ی این جملات نامفهوم باشند، اما باید می‌بودند! اگر هرکسی می‌توانست معنای این جملات را بفهمد که دیگر من به این‌جا نمی‌آمدم!  پس حقیقت را بفهم در میان مبهم این کلمات!

جالب است! حال من هستم، تو و این جسم بی‌جان که با روح پر از درد من، سرپا است.  اما روح این کالبد، این نویسنده کجا است؟  نکند سرگردان باشد؟  تا پایان این سرنوشت،  یعنی او هم منتظر نشسته است؟  البته که من هم، بعد از پایان این داستان، با خیال راحت به خواب ابدی فرو می‌روم و شاید آن گاه روح بخشنده‌ی این کالبد، بتواند به آرامش برسد، ‌پس حرف‌هایم  را خوب به خاطر بسپار! چون شاید من هم، دیگر نتوانم خود را در این سرنوشت جای دهم.        حتی شاید دیگر، فقط تو باشی!   آیا تنها این بازی را می‌توانی به اتمام برسانی؟     

 من حس می‌کنم حال روحت را، همانند بچه‌ گربه‌ای پشت درختان خشکیده‌ی زمستان، اینک پنهان شده‌است، من حس می‌کنم آن تردید را.

 

 

خداحافظ، زیبای من!

 

ناظر: @مُنیع

ویراستار:  @𝓝𝓪𝓿𝓪𝓞_𝓸

 

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆

 

spacer.png

                        🌑☄️ژنتیک مبهم🌑☄️

 

  در یک شب سرد پاییزی، هنگامی که تنهاییِ جان سوزی را حس می‌کردم، و به آتش شومینه‌ی آشیانه‌ام زول زدم بودم، روحم را از کالبد خویش بیرون کشید! او را می‌گویم! او.... تلنگر زن معروف! یا حتی یک راوی ساده، خلاصه که، او برگشته بود، به گذشته، نمی‌دانم از بین این همه آدم، چرا من را برگزید، اما تا چشم باز کردم، تنها من مانده بودم و یک جسم تسخیر شده! و حال من یک روح سرگردان، تنها در ظلمات این اتاق به سر می‌برم. و خیره به دستان کالبد گذشته‌ام شده‌ام، می‌بینم که چگونه دستانش قلم را گرفته است و داستان را از سر می‌نویسد! شاید تنها برای کشیدن او به اینجا، یک فرصت، یک شروع دوباره کافی بود، نمی‌دانم! اما حال من هم منتظر پایان آن سرنوشت هستم!

 

سِنُیوریتا، روح یک نویسنده!

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت‌ دهم

 

«سوفیا»

تیک- تاک، تیک- تاک، تیک- تاک.

ساختمان‌ها خراب شد؛ فضا نفرت‌انگیز، دلهره آور بود. همه هم را هول می‌دادند و خود، جلوتر فرار می‌کردند تا گیر نیوفتند.

بچه گربه‌ای زیر پای آدمیزاد له شد، این را از مایه‌ی سرخی که در خاک و گل، آمیخته شده بود و جسم  بی جانِ آن حیوان کوچک، فهمیدم.

فریادهای مردم، در حتی آن ذهن مسومت هم رسوخ می‌کردند و اکنون، خانم‌ها و آقایان، کنار بروید چون که  آتش هنرنمایی خود را آغاز کرد! ساختمان‌های ویرانه را در برگرفت، صدها را، زنده- زنده اسیر خود کرد. فریادهای گوش خراش‌شان، تن و بدن را می‌لرزاند و حتی باعث دیوانه شدن عاقل‌ها می‌شد.   گویی آسمان خاکستری رنگ هم، به حال آنان پوزخند می‌زد.

حواسم پی مردی رفت، به چه کسی خیره شده بود؟ 

- فرار کن! به چی نگاه می‌کنی؟ فرار کن میگم!

صدایی از پشت دیوارها به گوش رسید: 

 - اول و  آخر همه می‌میریم! همه! پس برای چی بی‌خود کلنجار برم؟

- احمقی! واقعاً احمقی.

 مرد بدون آن‌که برگردد، دیوانه‌ای گفت و شروع به دویدن کرد. رفت و رفت تا این که از دید خارج شد.  ناگهان صدای انفجار، لرزه به تن من  که فقط تماشاچی آن بودم هم انداخت. صدای کودکی در آن میان می‌آمد، با گریه به دنبال گمشده‌اش بود.  مادر،  فکر می‌کنم مادرش را صدا می‌زد. آخه صدا مبهم‌تر از آن چیزی بود که بشود شنید، اما رفته- رفته نزدیک می‌شد. 

 یک مرتبه، آن صدای آرام و کودکانه‌‌ی دلباز، به کلفت‌ترین و وحشتناک‌ترین صدایی که تا به حال شنیده بودم، تغییر کرد.

انگار که صدها موجود وحشتناک، درون آن کودک نحیف، جمع شده بودند و فریاد می‌کشیدند.

صدای فریاد کودک، هم‌چنان ادامه داشت تا این که با مکثی، گمان کردم که دیگر تمام شده بود اما یک‌باره جوری فریاد زد که انگار هیپنوتیزم کرد مردم را، چرا که همه ایستادند. گوش‌هایشان تیز شد و حواس‌‌شان جمع. با هول گفتم:

- برید، فرار کنید! احمق‌ها الان میان!

اما مثل این که هیجان، عقلم را از کار انداخته بود، زیرا متوجه نشده بودم که آخه آنها مگر صدای من را می‌شنیدند؟

دود غلیظی دور آن کودک را گرفت. آسمان، برقش را به جان نحیف آن کودک هدیه داد.  کودک خنده‌ی شیطانی‌ای کرد، گویی انگار دوباره جان گرفته بود. این‌بار با صدای آرامی شروع به زمزمه کردن کرد. در یک صدم ثانیه، چشمان مردم تغییر کرد، سیاه شده بود؟ گمانم!

کنجکاو خیره شده بودم به آنها که با برگشتن آنی به طرف من، غافلگیر‌م کردند.   ترسیده چشم از صفحه‌ی مانیتور گرفتم. قلبم تند- تند می‌زد. با لکنت خطاب به تی‌وی گفتم: 

- خامو... ش، شو! خاموش..ش..و!

صدایش بلند شد:

- متوجه‌ منظورتون نشدم. لطفاً دوباره تکرار کنید!

نفس عمیقی کشیده و سعی بر کنترل لرزش دستم کردم.

دوباره گفتم:

- خاموش شو لطفاً!

بار دیگر گفت:

- از خدمات‌مون راضی بودید؟

کلافه موهایم را کشیدم و گفتم:

- از خدمات راضی بودم.

با خاموش شدن تی‌وی، نفس راحتی کشیدم. این دیگر چه فیلم مزخرفی بود؟ هنوز قلبم در دهانم می‌زند. 

پوف کلافه‌ای کشیدم و از جای برخاستم؛ چشمی به دنبال بطری آب گشتم. با دیدنش درست کنار مبلی که در آن نشسته بودم، ضربه‌ای به پشت سر خود زدم و با لبخند احمقانه‌ای، خم شده و اورا برداشتم.

همه را سر کشیدم و در آخر نفس عمیقی را سر دادم. حال بهتر شده بودم اما هنوز می‌ترسیدم. تنهایی هم، بد دردی بود! راستش در آن لحظه خواستم، که ای کاش، دنیز کنارم می‌ماند و برای مسافرت به لندن تنهایم نمی‌گذاشت! الحق که شاید اذیتم می‌کرد اما هرچه بود از تنهایی در این خانه‌ی دویست متری، خیلی بهتر بود.  حالا چطور بخوابم؟ واقعاً هنوز هم ترس را در تک- تک سلول‌های تنم، حس می‌کردم.  ای کاش نمی‌دیدم! کلافه و ناچار، گفتم:

- حالا مثلاً که چی؟ فیلم هست دیگه! یعنی خب، واقعی نیست، باشه؟ نترس دختر خوب! چیزی نمیشه.

در همان حین، صدای کوبیده شدن در، باعث شد ترسیده جیغی بکشم.

 

 

این داستان ادامه دارد.....

 

ناظر: @مُنیع

@همکار ویراستار

ویرایش توضیحات رمان و پارت دهم

 @Torkan dori, @نارسیس بانو.arabzade، @Beretta, @khakestar, @سادات.۸۲، @Masi.fardi ، @آلفای نقره ای، @Shervin, @Hony.m, @فاطی زارعی، @𝔡𝔢𝔞𝔱𝔥.𝔄𝔫𝔤𝔢، @nina4011, @Pari.n, @Fatee, @Z.mim, @Z.A.D, @اوپاکاروفیل، @Niyayesh_khatib, @Gisoo_f

 

 

 

 

 

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆

 

spacer.png

                        🌑☄️ژنتیک مبهم🌑☄️

 

  در یک شب سرد پاییزی، هنگامی که تنهاییِ جان سوزی را حس می‌کردم، و به آتش شومینه‌ی آشیانه‌ام زول زدم بودم، روحم را از کالبد خویش بیرون کشید! او را می‌گویم! او.... تلنگر زن معروف! یا حتی یک راوی ساده، خلاصه که، او برگشته بود، به گذشته، نمی‌دانم از بین این همه آدم، چرا من را برگزید، اما تا چشم باز کردم، تنها من مانده بودم و یک جسم تسخیر شده! و حال من یک روح سرگردان، تنها در ظلمات این اتاق به سر می‌برم. و خیره به دستان کالبد گذشته‌ام شده‌ام، می‌بینم که چگونه دستانش قلم را گرفته است و داستان را از سر می‌نویسد! شاید تنها برای کشیدن او به اینجا، یک فرصت، یک شروع دوباره کافی بود، نمی‌دانم! اما حال من هم منتظر پایان آن سرنوشت هستم!

 

سِنُیوریتا، روح یک نویسنده!

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...