رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان: گرمیِ چشمانش! /𝑮𝒊𝒔𝒐𝒐_𝒇 کاربر انجمن 98ia


Gisoo_f
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

به نام من، تو، ما!

نام داستان: گرمیِ چشمانش!

نویسنده: gisoo_f

ژانر: عاشقانه.

هدف: خالی کردن افکار روی برگه‌ی سفیدِ کاغذ.

خلاصه:

بلند می‌خندید و صدای قهقهه‌اش آهنگ دل‌نوازی  بود برای سکوت جنگل سرسبز شمالی! 
 موهای رنگ شبش بدون هیچ سپری توی باد می‌رقصید و چشم‌های مشکی رنگش  برق می‌زد.
 سارافون سفیدَش هارمونیِ جالبی با آبیِ آسمان و سبزیِ جنگل ایجاد کرده بود و در آن طرف از جنگل، دورادور پسری از جنس سکوت روی سنگ سردی نشسته بود و نظاره‌گر دخترِ روبه‌رویش بود.
چه کسی‌ می‌دانست که در ذهن خسته‌ی پسرک قصّه چه می‌گذرد و با خود چه زمزمه می‌کند؛   اما راوی این را خوب می‌دانست که برق چشم‌های گرم دخترک، تلاطم زیبایی برای سردیِ چشم‌های پسر بود و عجیب،  به مزاجش آمده بود.
طوری‌که،   داستان را آغاز کرد؛ اما می‌دانی در تمام داستان‌ها و سرنوشت‌های عاشقانه‌،  پستی بلندی‌های در مسیرِ عشق به سر آغاز درآمدند،  در میان موج آن عبور کردند و دردِ جدایی را به تزریق درآوردند. 
دردی که نه تنها وصال جدایی را بازگو نمی‌کند؛ بلکه قصّه‌ را شیرین‌تر می‌کند. 

اما کسی چه می‌داند که شیرینی، زهری تلخ است؟!

مقدمه:

راوی این‌گونه آغاز کرد:
برق‌ چشم‌های مشکی رنگِ لیلی
هوش از سر مجنون می‌برد
قهقهه‌های بلند شیرین 
دلِ فرهاد را می‌لرزاند 
عشوه‌های آزاده
دیوانگی را به بهرام نشان می‌داد
شعرهای منیژه 
بیژن را غرق دنیای عشق می‌کرد
حوای زیرک
آدم را به دامِ آتشِ معشوقه می‌برد
و حال 
ساره‌ی قصّه!
لیلی است از جنس شیرین و  موهایش آزاده‌ای است که منیژه را بازگو می‌کرد و بودنش نفس کشیدن حوا را در دنیای سورنا به یاد می‌آورد.

صفحه نقد رمان:

ناظر: @نٍویسَندهی _ فضایی

@Ladan @Qazal  @Weird  @Elaha  @Raha_yee  @Talatom   @yaldaw   @unknown   @i_mrym_i   @Omaay   @Paradise  @A s R ᴀ   @Saba    @Damon.S_E   @Fadi17   @Ghazal    @hadis Hs    @Jana    @K.A   @lavender  @z̸a̸h̸r̸a̸   @x-----x   @camila   @Vikta   @Bahar khani   @N.a25   @M.gh   @نیکتوفیلیا   @حـوراء   @Asma,N   @shahrzad.rh ستایش   @mah86   @mahbube   @Mahtab.a   @فائزه اکبریان   @گیسو  @جانان بانو  @زری گل  @م_صمدی   @عاشقان ماه   @langenur   @دخترخورشید   @خلناز   @هــhanaــانا   @نارسیس بانو.arabzade   @Masi.fardi   @ارغوان   @Samanta_s  @A...A@فِرِشتِهـ ی آتَشینـ@Li_liumღ@شازده کوچولو.@amin141@Qazal@A_N_farniya@فاطی زارعی

ویرایش شده توسط Gisoo_f
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《پارت آغازین》

# سورنا

برگه‌های دفتر روبه‌روم را ورق می‌زدم و روی هر صفحه‌ی کرم رنگ کاغذ،   دقیقه‌ای مکث می‌کردم،   با چشم می‌خواندمش و با مغزم درکش می‌کردم و در افکارم حل می‌شد و من،  چه ساده از این همه خاطره می‌گذشتم!
 انگار تک- تک لحظه‌هایی که در دفتر به یادگار مانده بود و قلم،  زحمت هکاکی‌اش را کشیده بود نقش اصلی‌اش من نبودم و تمام دردها و شادی‌ها را من تجربه نکرده بودم؛ اما حال فقط می‌خواندم و می‌گذشتم و گه‌گاهی لبخندی برروی لبم شکل می‌گرفت یا قلبم مچاله می‌شد و باز بر همین منوال ادامه پیدا می‌‌کرد.
 من فقط کمی از صفحه‌ها را خوانده بودم و هنوز بیشی از آن باقی مانده بود.
 هر کدام از صفحه‌ها را بدون نگاه کردن از حفظ بودم و به تمام سوالات دفتر می‌توانستم پاسخ دهم و آزمون خود را با نمره قابل قبولی به پایان برسانم؛ اما برای قوی‌تر شدن نیاز به یادآوری بود و من عجیب دلم قوی شدن و مرور خاطرات را می‌خواست!
 قوی شدنی که به قیمت مرگ قلبم و زنده شدن مغزم شکل می‌گرفت یا به پایان می‌رسید!

به صفحه‌ای که رسیده بودم و با چشم می‌خواندمش، دیگر قلبم را مچاله نمی‌کرد، بلکه روحم را می‌کشت و من هر لحظه‌ مرگ را برای خود آرزو می‌کردم.
ای‌کاش به خود قول ماندن در این دنیا را نمی‌دادم 
ای‌کاش صبر ایوب را برای ماندن به ارث نمی‌بردم  
ای‌کاش می‌توانستم جای مرور خاطراتش، هرروز صورتش را مرور کنم 
ای‌کاش من لحظه‌ای زندگی را کنار او تجربه می‌کردم تا حال که معلمی دیرینه برای مرگ شده بودم.

با صدای در نشانه‌ای لای کتاب کاغذی گذاشتم و آن را بستم.
 صورتم را به طرف در چرخاندم و اجازه‌ی ورود به کسی که خلوتم را بهم زده بود را دادم.
وارد اتاق شد و با سربه‌زیری که در وجودش بود آرام گفت:
- عصر بخیر! کیک فنجونی با چایی داغ براتون آوردم. خودتون سفارش داده بودید.
سری تکان دادم.
سینی چوبی را روی میزِ قهوه‌ای رنگ گذاشت و با تکان سری از اتاق خارج شد.
لیوان چایی را برداشتم و کمی مزه- مزه کردم.
سرم را به طرف پنجره‌ی اتاق چرخاندم و به هیاهوی باد در فصل پاییز نگاه کردم.
درخت‌های زرد شده با آهنگِ رقصنده‌ی باد می‌رقصیدند و شاخه‌ها برگ‌ها را از خود جدا می‌کردند.
برگ‌های خشک شده‌ی پاییز روی زمین سرد می‌ریخت و همه‌جا گمان رسیدن پاییز را می‌داد.
پاییزی که پدربزرگ به نام عشاق یادش می‌کرد.
آهی کشیدم و به پدربزرگ فکر می‌کردم.
پدربزرگی که عاشقی را یادم داد و در طیِ مجنون شدن رهایم کرد و رفت.
حال من مانده‌ام
در این شهر 
در این فصل
در این عشق
در این مجنون بودن و در این فصل رنج برده.

زندگی می‌گفت:
از هرچیزی مقداری به‌جا می‌ماند
دانه‌های قهوه در شیشه
چند سیگار در پاکت
و کمی درد، در آدمی!...
(تورگوت اویار)

ناظر: @نٍویسَندهی _ فضایی

ویرایش شده توسط Gisoo_f
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《پارت اول》

از روی صندلی بلند شدم و کت مشکی رنگم را به تن کردم.
 با قدم‌های محکم به سمت در اتاق رفتم و از اتاق خود خارج شدم،   با قدم‌های سریع‌تری به سمت ماشین رفتم.
 سوار ماشین شدم و مسیر حرکتم را به خانه رهنمود کردم.
ضبط ماشین را باز کردم و همان‌طور که به متن‌های خارج شده از زبان خواننده گوش می‌دادم، حواسم را به رانندگی داده بودم و با سرعت مجاز می‌راندم.
خیلی دوست داشتم سرعتم را زیاد کنم؛ اما زودتر به خانه رسیدن و حرف‌های تکراری به مذاقم خوش نمی‌آمد،  ترجیح می‌دادم نیم ساعتی را در ترافیک و بوق‌های ماشین و بچه‌های سرِ چهار راه صرف کنم.
با تقه‌ای که به در ماشین خورد سرم را به طرف پنجره‌ی‌ ماشین کردم و به دختر بچه‌ی رو‌به‌ روم نگاهی کردم.
لب‌های خشک و بی‌روحش را که به‌خاطر سرما  خشک شده بود،  با زبان تر کرد و گفت:
- عمو میشه یکی از این‌ گل‌ها بخری؟ لطفاً!
با چشم‌های قهوه‌ای رنگش منتظر جوابم بود.
نیم‌چه لبخندی زدم و کیف پولم را از داشبورد ماشین بیرون کشیدم.
مقداری پول در دست یخ زده‌اش گذاشتم و او هم گلِ رزی را تقدیمم کرد.
 حضورش در این سرمای جان‌سوز دلم را کباب کرد!
 مگر او چه فرقی با دیگران داشت که اکنون به جای درس خواندن، کار می‌کند؟
  کاش دنیا کمی مهربان‌تر بود!
لبخندم را پررنگ‌تر کردم و گفتم:
- کلاس چندمی دخترِ قشنگ؟
موهای وز‌- وز شده‌اش را زیر روسری کهنه‌اش برد و با خوش‌رویی و لرزشی که بر اثر سرما در صدایش بود، جوابم را داد:
- کلاس چهارم هستم و به مامانم قول دادم وقتی بزرگ شدم یک مغازه‌ی گل‌فروشی بزنم تا مردم بیان و ازم گل بخرن. آخه مامانم می‌گفت آدم‌ها وقتی عاشق میشن و برای اولین‌بار می‌خوان به معشوقشون هدیه بدن حتماً یک‌دونه گل کنار هدیه‌شون با خودشون می‌برن.
- مامانت راست گفته.
تا خواست جوابم را دهد ماشین جلویی‌ام حرکت کرد و من هم به‌ خاطره رهایی از ترافیک برایش سری تکان دادم و ماشین را به حرکت درآوردم.
گل رزی که روی صندلی کناری‌ام گذاشته بودم را برداشتم و بوییدم.
فرشته‌ی خاطرات من بویی به دلنشینیِ همین بوی داشت. 
بعد از ده دقیقه به خانه‌ رسیدم و با ریموت در را باز کردم.
ماشین را در حیاط پارک کردم و پیاده شدم. 
 با دیدن درختان خشک پاییزی و برگ‌های ریخته شده روی چمن زرد، لبخندی سوک لبم جا خوش کرد. 
مسیر حیاط را طی کردم و با قدم‌های آرام از پله‌های ورودیِ خانه بالا رفتم و وارد خانه شدم‌.  نیم‌نگاه بی‌تفاوتی به دکوراسیون کرم و قهوه‌ای رنگ خانه انداختم،  که چشمانم به غذاهای روی میز ناهارخوری میخ شد. 
مادر با لبخندی آرام سرش را تکان داد و گفت:
- سلام عزیزم، خسته نباشی!
متعجب  موبایل و سوئیچ ماشین را  در کتم انداختم و درحالی که  به سمت میز قدم برمی‌داشتم لب زدم:
- چه عجب! کم پیش می‌اومد غذا درست کنید. 
- امروز بی‌کار بودم،  واست غذای مورد علاقه‌ات رو درست کردم.
فسنجان لبخندم را تشدید کرد. با تشکری زیر لب، سمت دستشویی رفتم تا دستانم را بشورم.

ناظر:  @نٍویسَندهی _ فضایی

ویرایش شده توسط 𝐵𝑙𝑎𝑐𝑘 𝑄𝑢𝑒𝑒
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《پارت دوم》

بعد از شستن دست و صورتم راهروی اتاق را در پیش گرفتم و بعد از تعویض لباسم روی صندلیِ میز ناهارخوری کنار مریم《مادر》، جای خوش کردم.
با لبخند  نگاهم می‌کرد و در چشمانش چاشنی غم موج می‌زد.
صبور بود، خیلی صبور!
آن‌قدر صبور که خلق‌وخوی و اخلاق بدم را به جان می‌خرید و بعد از هر مکالمه و بحثی زود فراموش می‌کرد و هنوز نگرانی‌هایش برایم باقی مانده بود.
نگرانی‌هایی که از روی عشق بود، از روی محبت مادرانه، از روی زندگی یاد دادن و زندگی کردن.
لبخند گرمی در جواب محبتش زدم و شروع به خوردن غذایی کردم که دستپخت مریمم بود.
چند سالی بود که به‌خاطر مریض بودن و کمر دردش دیگر کارهای خانه را نمی‌کرد و زحمتش را خدمتکارهای خانه می‌کشیدند.
بعد از صرف کردن غذا و جمع کردن سفره توسط سلما، در نشیمن نشستیم و نیم‌ساعتی را به گفت‌وگوهای روزمره پرداختیم.
بعد از چند دقیقه از گذشت زمان، با جمله‌ای که گفت برق از سرم پرید و رنگ چشمانم به رنگ خون نشست.
- از ساره خبر نداری مادر؟!
نفس عمیقی برای آرام کردن خود و روحم کشیدم و با نه‌ای بحث را خاتمه دادم.

باز به یادش افتاده بودم!

یک سالی بود که سعی بر فراموش کردن کسی که تمام جانم بود می‌کردم؛   اما انگار قرار نبود از ذهنم گذر نکند و مرا هرروز یاد خودش نیندازد.

آشوبی در دلم برپا شده بود و نمی‌توانستم خودم را آرام کنم،  بنابراین فرار را بر قرار ترجیح دادم و از جایم بر خواستم.

بی‌توجه به صدا کردن‌های مریم سمت در اصلی خانه رفتم ،   از خانه‌ی پر از خاطرات تلخ و خوب بیرون آمدم و هوای تازه را نفس کشیدم.
هوایی که آدم‌ها هرروز تنفسش می‌کردند؛ اما هیچ‌کس نمی‌دانست خیلی‌ها با جسم زنده و تنفس کشیدن مرده‌اند.
مرده‌اند در زیر آسمان شهر
مرده‌اند در کنار درخت‌های سبز
مرده‌اند در اتاق چهار متری خود
مرده‌اند در به یاد آوردن خاطرات
ما مرده‌ایم!
خیلی وقت پیش مردیم و هیچ‌کس نفهمید غیر از روحِ خاک شدمان.
ما، خیلی وقت است که مرده‌ایم!
 
دستم را وارد جیب شلوارم کردم،  سرم را پایین انداختم و شروع به قدم زدن کردم و در فکر فرو رفتم.
فکری که حالم را بازگو می‌کرد.
نمی‌دانم چه‌قدر گذشته بود که صدای رعد و برق مرا از خیالم بیرون کشید.
آسمان با سرعت باورنکردی شروع به گریستن کرد.
گریستنی که تمام تنم را خیس کرد.
بی‌صدا و بی‌حرکت به آسمان غم زده خیره شده بودم که صدای مریم مرا به خود آورد.
- سورنا! مادر بیا داخل داره بارون میاد سرما می‌خوری.
آرام به سمتش رفتم و دست گرمش را گرفتم.
لبخند غمگینی زد و گفت:
- ببخشید عزیزم!
با تعجب نگاهی حوالی‌اش کردم و گفتم:
- چرا؟!
- راجب ... .
می‌دانستم می‌خواهد چه بر زبان بیاورد به  همین خاطر صحبتش را قطع کردم و گفتم:
- مهم نیست!
در خانه را بست.

از  راه پله‌های خانه عبور کردم  و وارد چهاردیواریِ خود شدم.

پشت پنجره‌ی اتاق ایستادم‌.
سلما تقه‌ای به در زد و وارد شد،   فنجان قهوه‌ای روی میز گذاشت و رفت.
آهنگی از گوشی پلی کردم و روی صندلی راک نشستم و به آهنگ گوش سپردم‌.

انگار دستام سرده سردن
انگار چشم‌هام شب تارن
آسمون سیاه ابر پاره-  پاره
شُرشُر بارون داره میباره
حالا رفتی و من
تنهاترین عاشقم رو زمین
تنها خاطراتم
تو بودی فقط همین
حالا رفتی و من
تنهاترین عاشقم رو زمین
تنها خاطراتم
تو بودی فقط همین
گفتی برو تنها بمون
با غصه‌ها همراه بمون
دیگه نمی‌تونم
خسته‌ی خستم
طلسم غم رو
زدم شکستم
داره چشمام ابر بارون
رو گونه‌هام شده رَوون
رفتی و رفتی تنها می‌مونم
تا آخر عمر واست می‌خونم
حالا رفتی و من
تنهاترین عاشقم رو زمین
تنها خاطراتم
تو بودی فقط همین
حالا رفتی و من
تنهاترین عاشقم رو زمین
تنها خاطراتم
تو بودی فقط همین

《خواننده: فریدون فروغی》
 
نمی‌دانم چند بار آهنگ تکرار شد، نمی‌دانم که چه لحظه‌ای بود که خواب از دنیای واقعی ربودم.
من،  هیچ را نمی‌دانستم!

ناظر:  @نٍویسَندهی _ فضایی

ویرایش شده توسط Gisoo_f
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《پارت سوم》

با صدای دلنشین مریم، از خواب بیدار شدم.
- چرا روی صندلی خوابیدی؟ گردنت درد می‌گیره.

با صدای   گرفته‌ و خواب‌ آلودی زمزمه کردم:
- خوبم!
- ساعت هشته شبه! شام نمی‌خوری؟
- چشم!  الان میام پایین،   با هم شام می‌خوریم.
 گل از گلش شکفت،   بوسه‌ی محکمی روی گونه‌ام کاشت.
پا تند کرد و هم‌زمان که از اتاق خارج می‌شد، سلما را برای آماده کردن میزِ  شام صدا زد.
نیم‌چه لبخندی روی لبم شکل گرفت.
از روی صندلی بلند شدم و روبه روی آینه‌ی قدی ایستادم و خودم را برانداز کردم.
در صدم ثانیه غبار غم در قلبم پخش شد،  درد قلبم تمام جانم را به لرزش درآورد.
لرزشی که حاصل نبودنش 
حاصل حس نکردنش
حاصل رفتنش بود.

با دلبری کردن‌هایش مگر می‌شد که شاعر نشوم.
مگر می‌شد از چشمان سیاهش ننویسم
مگر می‌شد از صورت بشاشش ننویسم
مگر می‌شد که در ذهنم هر روز از او نگویم
مگر می‌شد بعد از هر بار به‌ یاد آوردنش قلبم به تلاطم نیوفتد و نشکند.
- سورنا! شام آماده است‌.
نفسی کشیدم و پایین رفتم.
بعد از میل کردن شام کنار مریم روی مبل نشستم و به سریالی که قرار بود با یکدیگر ببینیم نگاه کردم.
نیم‌ساعتی از سریال گذشته بود، مریم با لبخند به صفحه‌ی تلویزیون زل زده بود و هر از چند گاهی می‌گفت:
- سریال قشنگی هست نه؟!
- جالبه!
می‌دانستم مریم بارها این سریال را تماشا کرده؛ اما انگار دل‌کندن از سریال مورد علاقه‌اش کار آسان و راحتی نبود.
با دست به شانه‌ام زد و گفت:
- این‌جا رو گوش بده سورنا، خیلی قشنگه.
منتظر به صفحه‌ی تلویزیون چشم دوخته بودم.


《فکر کردن به تو
     پنهانی‌ترین کار زندگی من است
    و تو
     پنهانی‌ترین دلتنگی من هستی
    پنهانی‌ترین لبخندی  در صورتم
    و پنهانی‌ترین مسبّب حالت روزانه‌ام
     و روزهای زیادی است که ساکتم
    تا همیشه، دوستت دارم!》

     ( سریال شهرزاد)

حرفش به دلم نشست!
 آرام با خود زمزمه کردم:
- تو پنهانی‌ترین که نه، شفاف‌ترین قسمتِ قلب و زندگی من هستی، ساره‌ام!

ناظر: @نٍویسَندهی _ فضایی

ویرایش شده توسط 𝐵𝑙𝑎𝑐𝑘 𝑄𝑢𝑒𝑒
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《پارت چهارم》

در خانه محکم به دیوار برخورد کرد و قامتِ روشنا و سپهر در چهار چوب در  نمایان شد‌.
چشمانم را آرام باز و بسته کردم، مریم دستش را روی قلبش گذاشته بود و با تعجب به نوه‌هایش نگاه می‌کرد!
روشنا با لبخند به سمتمان آمد و روی مریم را بوسید و گفت:
- سلام! ببخشید ترسوندمتون، با سپهر مسابقه گذاشته بودیم کی زودتر میرسه.
صورتش را به سمت من برگرداند و گفت:
- سلام دایی!
- سلام روشنا خانوم! خوب هستی؟
خنده‌ای کرد و گفت:
- خوبِ خوبم دایی! تو خوبی؟
سپهر که آن‌طرف سالن ایستاده بود،  گفت:
- آخه مگه میشه ما رو نبینه و خوشحال نباشه؟
و پشت بند حرفش چشمکی به روی روشنا زد.
مریم پشت‌چشمی نازک کرد و گفت:
- یک‌وقت سلامی، علیکی، چیزی نکنی سپهرخان. 
- آخ ببخشید مادر کلاً یادم رفت.
روشنا که  شیطنت از چشم‌هایش می‌ریخت،  با خنده گفت:
- آدمِ عاشق حواس سرش نمیشه.
سپهر نگاهی عصبی نثار روشنا کرد و صورت مریم را بوسید و با من دست داد.
- چه‌خبر دایی؟
- سلامتی! بشینین چرا سر پا ایستادین! آهو نیومد؟
روی مبل بغلی نشستند و روشنا در جواب حرفم گفت:
- نه مامان خسته‌اش بود، فردا میاد این‌جا‌.
- خبری هست؟ بارو بندیل هم که جمع کردید، اشاره‌ای به ساکی که وسط سالن انداخته شده بود کردم.
- مگه تو خبر نداری؟ فردا شب تولّد مادر ساره است.
آهانی گفتم!

ربع ساعتی بود که بچه‌ها و مریم گرم مشغول صحبت بودند؛  اما من حوصله‌ی حرف زدن را نداشتم و به بهانه‌ی سردرد جمع را به آرامی ترک کردم.

چند دقیقه‌ای بود که روی تخت دراز کشیده بودم، سپهر در را باز کرد و روی صندلی روبه‌ رویم نشست،   نیم‌نگاهی به صورت خسته‌ام کرد و گفت:
- فردا شب میای؟
 آهی کشیدم و گفتم:
- به نظرت مریم می‌ذاره که توی تولد بهترین دوستش حضور نداشته باشم؟
- نه!
- سورنا.
- بله!
- فردا شاید ساره رو ببینی، شاید که نه! حتماً می‌بینیش. 
- خوب؟
هم‌زمان که از روی صندلی بلند می‌شد گفت:
- هیچی فقط امیدوارم... .
بقیه‌ی جمله‌اش را تمام نکرده بود که اتاق را ترک کرد و مرا با خود، تنها گذاشت.

چند باری در مهمانی‌ها ملاقاتش کرده بودم؛  اما او هر بار که مرا می‌دید خودش را سرگرم بقیه می‌کرد،  گویی که انگار می‌خواست خودش را از مقابلم محو کند یا شاید هم فرار می‌کرد.

امیدوار بودم فردا شب لااقل چند کلمه‌ای  با هم صحبتی به من می‌پرداخت.

درست بود که وقتی مادرش یا آشنایی در کنارمان حضور داشت طوری رفتار می‌کرد  که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده است.

شخصیتش این‌گونه بود!

یک دختر شاد و سرزنده بود؛   اما هرگز سعی نمی‌کرد غم یا حال بدش را  در جایی یا مجلسی ابراز کند یا نشان دهد،    به همین خاطر جای تعجبی برای رفتارهایش وجود  نداشت.

ناظر:  @نٍویسَندهی _ فضایی

ویرایش شده توسط Gisoo_f
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《پارت پنجم》

به سقف اتاق خیره شده بودم.

و هنوز در افکارم غرق بودم.
تقریباً یک سال از جدایی‌مان گذشته بود؛  اما می‌دانی حتی ذره‌ای نگاهش، لبخندش، چال روی گونه‌اش، ابروهای کمانش، موهای مشکیِ به رنگِ شبش، هیچ‌کدامِ- هیچ‌کدام از یاد و خاطره‌ام نرفته بود.
زود بود برای فراموش کردن کسی که همه‌ی وجودت بود، ساره نیمی که نه، تمام وجود و روحم بود. 
شاید گزاف می‌گویم؛  اما دلم تنگ بود،  آن‌قدر تنگ که نمی‌دانستم برای فرار از این حس به کدامین راه مسیرم را کج کنم. 

مسیری که آخر،   تک- تک ِ راه‌هایش وصل می‌شد به او و خیالش.
می‌دانست که زندگی‌ام است، برای همین رفت.
هیچ‌وقت دلیل رفتنش را نگفت و فقط رفت.
بار اولی که ملاقاتش کرده بودم در کنار پدربزرگ بود‌.
دختر پرحرف و خنده‌رویی  بود!
روزی که جلویم برای بار اول گریه کرده بود یادم است.
با صدای بلند می‌خندید و اشک‌های زلالش روی گونه‌اش جاری می‌شد،  نمی‌دانستم کدام حسش راست است.
گریه‌اش مانند سیل روی گونه‌هایش می‌ریخت و قهقهه‌اش مانند رعد و برق دلم را می‌لرزاند.
بین قهقهه و گریه‌اش گیر افتاده بودم.  تنها کاری که می‌توانستم در آن لحظه کنم،  در آغوش کشیدنش بود.
ساعتی تکیه‌گاهش بودم،  از آن روز به بعد حکم کوه را داشتم برای ساره‌ای که روز و شبم بود.
مایی که یک روز غریبه‌ترین آشنا بودیم حال،   آشناترین غریبه‌ برای هم شده بودیم.
غریبه‌ای که از جان برایم عزیزتر بود.
روزی که رفت اَشک نریختم چون حکم کوه را برای معشوقه‌ام به ارث برده‌ بودم؛ ولی از خود چه پنهان،  کمرم شکست.
خورد شدن را با تمام وجود حس کرده بودم، ساره وجودم را برده بود و یک آدمِ تهی را برایم به یادگار گذاشته بود.
موهایم یک شبِ سفید نشده بود؛  ولی حال و احوالم یک شبِ داغون و تباه شده بود.
غرورم هنوز بیشی از آن باقی مانده بود؛ اما رویاهایم یک شبِ با خاک یکسان شده بود.
سیل غم در چشم‌هایم پنهان بود؛  اما قلب ریش- ریش شده‌ام روحم را برای درد کشیدن آگاه می‌کرد.
من یک شبِ پیر شده بودم و تمام ستاره‌های آسمان شب،   برایم آواز غم می‌خواندند.
با بغض لبخند تلخی زدم و قبل از ریختن اشک روی گونه‌ام چشمانم را بستم و به بی‌خبری و خواب پناه بردم.

خوابی که برای من بهترین اتفاق بود،   تا مبادا فکر خیال او  مرا دیووانه کند.

ناظر:  @نٍویسَندهی _ فضایی

ویرایش شده توسط 𝐵𝑙𝑎𝑐𝑘 𝑄𝑢𝑒𝑒
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《پارت ششم》


با سر و صدای اهالی خانه از خواب بیدار شدم،  روی تخت نشستم و سرم را بین دستانم گرفتم و ماساژ دادم.
نتیجه‌ی افکار زجر آور دیشب،   سردرد شدید اول صبح بود که نثارم شده بود.
سپهر بدون در زدن وارد اتاق شد و گفت:
- سلام بیدار شدی؟
- سلام آره.
- خوبه، بلند شو بریم یک سر به کارخونه بزنیم.
- باشه.
کت و شلوار مشکی،  با پیراهن سفیدی به تن کردم و بعد از برداشتن کیفم به طبقه‌ی پایین خانه رفتم.
مریم، سپهر، روشنا دور میز نشسته بودند و صبحانه می‌خوردند.
روشنا با دیدنم لبخندی زد و گفت:
- سلام صبح‌بخیر! بیا صبحانه بخور.
لبخندی زدم و گفتم:
- سلام به همگی! چشم.
مریم جواب سلامم را داد و صندلی کناری‌اش را عقب کشید و گفت:
- بیا بشین.
روی صندلی نشستم و دور هم شروع به خوردن صبحانه کردیم.
با سپهر سوار ماشین شدیم و به سمت شرکت حرکت کردیم.
- سورنا امروز بعد از کارهای شرکت،  بریم بیرون لباس بخرم.
- مگه لباس نداری؟
- دارم تکراری شدن، خودتم بیا لباس بخر.
- دارم.
- به من چه! باید باهام بیای و لباس بخری.
پشت بند حرفش لبخند بزرگی زد.
انگار گوش دادن حرفش راحت‌تر از مجاب کردنش بود، به خاطر همین بحث را با سکوتم خاتمه دادم.
نیم ساعتی بود که پیِ انجام دادن کارهای کارخانه بودیم‌.

اندکی ذهنم آرام شده بود و از هیاهوی قلبم دور شده بودم؛  اما چه می‌شد کرد که با یادآوری خرید،  باز هم آشفته‌خاطر گشتم. 

سپهر ماشین را کنار پاساژی پارک کرد و بالاجبار همراهی‌اش کردم.

نفهمیدم چگونه و کی پیراهنِ مردانه‌ی کاربنی رنگی را خریدم.
 اصلاً مگر می‌شد بدانی شبی پر از تلاطم در انتظارت است و آرام باشی؟
من بارها زیر این فشارهای عصبی جان می‌سپردم و تنها خدایم می‌داند که این قلب از ریشه سوخته است. 

با خریدها و ذوق‌های سپهر،  سوار ماشین شدیم و این بود سرآغازی دیگر برای زندگی‌ام!
 کاش حداقل این سرآغاز پایانی دل‌چسب داشته باشد.

بعد از خریدهای سپهر خانه رفتیم و آهو را در سالن ملاقات کردم.
با قدم‌های مسلط به سمتم آمد.
پیراهن گلبهی رنگ بلندی که روی سینه‌اش را با مهره تزئین کرده بودند به تن داشت و موهای خرمایی‌اش را زیر شال سفیدش پوشانده بود و چند تالِ سرکشش روی پیشونیِ گندمی‌اش ریخته بود.
آرایش ملایم و زیبایی روی صورتش نقاشی شده بود و همه چیز دست به دست هم داده بودند تا او بانوی زیبایی برای امشب شود.
خوب بود که امشب همراهم بود،  همراهی که به عنوان خواهر بزرگ‌ترم بود و تنها نبودم.
- سلام سورنا خوبی داداش!
- سلام. خوبم تو خوبی؟
چشمانش را به آرامی باز و بسته کرد و لبخند زیبایی زد.
 
بعد از یک دوش مختصر پیراهن کاربنی‌ام را با‌ کت جین مشکی و شلوار طوسی‌ای پوشیدم.

صدای جیغ‌های روشنا و اذیت کردن‌های سپهر به گوش می‌رسید.

مریم تقه‌ای به در زد و وارد اتاق شد.
با دیدنم چشمانش برقی زد و گفت:
- چشم نخوری.  خوشتیپ شدی پسرم!
نیم‌چه لبخندی زدم و گفتم:
- من که همیشه خوشتیپ بودم.
سرتا پایش را با یک نگاه از نظر گذراندم و گفتم:
- شما هم زیبا شدید.
- ممنون!
- خواهش. بریم که دیر شد.
- بریم.
سوار ماشین شدیم و مسیر خانه‌ی نرگس خانوم یا مادر معشوقه‌ام را طی کردیم.

در مسیر صحبت خاصی میانمان رخ نداد و فقط اذیت‌های پی در پیِ سپهر بر روی روشنا بود که سکوت ماشین را برهم می‌زد و هر چند یک‌بار اعتراض آهو برای آرام شدنشان در صحبت‌هایشان آمیخته می‌شد.

من هیچ‌گاه گمان نمی‌کردم که این‌قدر یک مسیر طولانی را در یک چشم بهم زدن طی کنیم و حال روبه روی ساختمان بزرگ فراهان بودیم.

ناظر:   @نٍویسَندهی _ فضایی

ویرایش شده توسط 𝐵𝑙𝑎𝑐𝑘 𝑄𝑢𝑒𝑒
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《پارت هفتم》

صدای هوهوی باد در برابر صدای نفس‌ها و تپش‌های قلبم کم می‌آورد.

باد سردی پوستم را نوازش می‌کرد و اگر صدای روشنا نبود، قطعاً از شدت خیرگی به خانه چشم‌هایم می‌سوخت. 

صدای کمی از موزیک به گوش می‌خورد؛  ولی قهقهه‌ها گوش هفت آسمان را کر می‌کردند!
 ساره‌ی من هم می‌خندد؟
 از شدت اضطراب و هیجان نفس‌هایم تحلیل رفت.

 مریم و بچه‌ها لبخند بر لب داشتند؛  اما من حتی توانایی تکان دادن لب‌هایم را از دست داده بودم. 

یک قدمِ دیگر برای وارد شدن در خانه‌ای  که  ساره‌ام درش حضور داشت!

- پسرم تو آیفون رو بزن. 

با صدای بشاش مریم، دست‌هایم را مشت کردم و نفس سردم را با صدا بیرون دادم.  نگاه خیره‌ی سپهر را حس می‌کردم،  کاش حداقل قلبم را حس نمی‌کردم، می‌کنم؟ نه! 
 قلب من در این خانه است. 

آیفون را فشار دادم و نگاهم را به کفش‌هایم دوختم.  چرا آن لحظه دوست داشتم ساره‌ام جواب دهد؟ 

- بله!

چه خیال باطلی! 
به آرامی سرم را بلند کردم و به آیفون چشم دوختم.

 صدای مادرش بود،  با دیدن چهره‌ام خوش‌- خوشان خندید و گفت:

- سورنا جان! عزیزم بیایید داخل.

لبخند مؤدبانه‌ای زدم و بی‌توجه به مریم که از همان پشت آیفون خوش و بش می‌کرد،  وارد حیاط شدم. بوی زمستان می‌آمد! 
 سرما امانم را بریده بود.  روشنا با دماغی سرخ از سرما کنارم ایستاد و خیره به باغ پاییزی با لرز لب زد:

- خدایا چه سرده!  زود داخل بریم. 

قدم دوم برای دیدن ساره...

قدم سوم و بدنم که لحظه‌ای بی‌حس شد!

قدم چهار و قلبی که تیر کشید و پاهایی که لرزید! 

قدم پنجم و بوم... 

دیگر دیر بود برای منصرف شدن،   درب خانه‌ی ویلایی باز شد و چهره‌ی مادر ساره و صد البته دوست مادرم جلوی دیدگانمان آمد.  لباسی مجلسی و شیکی بر تن داشت و من به این فکر کردم که چرا لبخندش همانند ساره‌ام است؟ 

- خوش اومدین عزیزهای من! 

روشنا و سپهر با ادب و نزاکت، جعبه‌ی کادو را به دستش دادند و تبریک گفتند.

من هم همراه مریم و آهو؛  اما با کمی جدیت تبریک گفتم.

کسی دست‌های لرزانم را دید؟  نه!

وارد خانه شدیم و حتی موج عظیمی از گرما بر پوستم،  نتوانست آرامم کند!
 آن‌قدر حالم بد بود که نفسم لحظه‌ای بند آمد و قفسه‌ی سینه‌ام درد گرفت.  کُتِ مشکی‌ام را از تن درآوردم و به پیش‌خدمت دادم.  روشنا با لباس تقریباً پوشیده‌ای سریع سمت گروهی از دختران رفت که یقیناً دوستانش بودند.

مادر ساره با خنده و خوشی دست مریم را گرفت و هم‌زمان رو به من و سپهر گفت:

- از خودتون پذیرایی کنید.

سپهر تشکر کرد؛  اما نگاه من بی‌اراده در سالن می‌پیچید.

 تعداد متوسطی مهمان دور هم نوشیدنی می‌خوردند و به قولی حال می‌کردند.  صدای قهقهه‌ها این‌دفعه بیشتر شد. ساره‌ام کجاست؟ 

-  سورنا خوبی؟

تا به حال شده است قلب‌تان واقعاً بایستد و تو حتی نتوانی گردش خون در رگ‌هایت را حس کنی؟  من دیدم موهای دلبرش را و قلبم سوخت.

دیدم لبخند چال‌دارش را و زبانم بند آمد.

چشم‌هایش چرا همانند تیرکمان است؟ 
تیرکمانی که قلبم را هدف گرفت و سوراخش کرد. 
 نفسم بند آمد و باز هم کسی نفهمید سورنا این‌جا برای بار هزارم با دیدن ساره‌اش در لباسی ظریف و دلربا،  جان داد!

- سورنا خوبی؟ سورنا!

اصلاً مگر می‌شد با دیدن خنده‌هایش، صدای سپهر را بشنوم؟ رد نگاهم را دنبال کرد و خود نیز با دیدن ساره تعجب کرد!

خانوم شده بود.

خیسیِ چیزی مانند یک قطره آب روی گونه‌ام غلتید،  شاید اشک است!

مگر مغز آن‌ زمان اختیاری در دست داشت؟ 
قلبم گفت جلو برو،  من هم اطاعت کردم! 
با نگاهی سر تا سر ناباوری یا شاید هم عشق، سمتش قدم برداشتم. چرا مرا نمی‌دید؟ 
وقتی به خود آمدم که دور میزی که ساره‌ در آن‌جا حضور داشت،  در کنار سپهر ایستاده بودم و سلام و احوال پرسی می‌کردم.
چشم‌های ساره روی قامتم ثابت مانده بود،  غم در چشمانش بی‌داد می‌کرد؛  اما مانند همیشه صورت خندانش را حفظ کرد و با خوش‌رویی که به وضوح لرزش درش پیدا بود گفت:
- سلام خیلی خوش اومدید.
سپهر: سلام خیلی ممنون.
نگاهش را رو به من دوخت، سرش را کمی کج کرد و گفت:
- سورنا چرا نمیشینی؟
آخ که سورنا گفتنت حکم تیر خلاص را برایم داشت.
نیم‌نگاهی به صورتی که نقاشی شده بود کردم و گفتم:
- میشینم‌.
و روی صندلی کنار سپهر نشستم و به گفت‌وگوی میان بچه‌ها به تماشا نشستم.
تک- تک کارهایش را زیر نظر داشتم.
تغییری نکرده بود فقط خانوم‌تر و آرام‌تر شده بود.

چند دقیقه‌ای از نشستنم نگذشته  بود که احساس تشنگی کردم.
با عذرخواهی جمع را ترک کردم و به سمت میز بزرگ پذیرایی رفتم و کمی آب‌آناناس برای خود ریختم و میل کردم.
بعد از رفع تشنگی نگاه دیگری به ساره کردم که نگاهمان، در نگاه یکدیگر قفل شد.
نگاهی پر از غم، دلتنگی، دوری، پشیمانی، ... .
حس می‌کردم دیر شده بود، دیر بود برای هر چیزی، انگار قلبم دیگر نمی‌تپید.
طبیعی بود!
جسم و روحی که هرروز دلش تنگ شود نه تنها قلبش از هم می‌پاشد بلکه حتی عقلش را هم از دست می‌دهد.

ناظر:   @نٍویسَندهی _ فضایی

ویرایش شده توسط 𝐵𝑙𝑎𝑐𝑘 𝑄𝑢𝑒𝑒
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《پارت هشتم》

سنگینی نگاه کسی را روی خود حس می‌کردم،  سرم را چرخاندم و با نگاه غمناکِ آهو روبه رو شدم.
سرم را پایین انداختم و لیوانی که در دستم بود را روی میز گذاشتم و به سمت بالکن خانه راه افتادم تا هوای تازه‌ای ببلعم و از آشفته خاطر بودنم کمی کاسته شود.
وارد بالکن شدم و نگاهی به فضایش انداختم.
گلدان‌های زیادی روی زمین بود و هر کدام از گلدان‌ها،  از یک نوع گلِ متفاوت بود.
دو قدم جلوتر رفتم،  دستانم را در جیب شلوارم کردم، سرم را بالا گرفتم و آسمان پر از ستاره را دیدم.
ستاره‌های زیادی برق می‌زدند؛ اما سردیِ هوا کمتر کسی را برای ملاقات ستاره‌ها دعوت می‌کرد.
نیم‌ساعتی بود که با هم‌صحبتی با ستاره‌، ماه و آسمانِ شب پرداخته بودم، درِ کشویی بالکن باز شد، سرم را به پشت چرخاندم که مریم در قامت در شکل گرفت.
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
- چرا بیرون اومدی؟ سرما می‌خوری.
- تو چی؟
- من چی؟
- تو سرما نمی‌خوری که بدون کت بیرون ایستادی. 
- سردم نیست!
اما انگار بدنم با من هم‌خوانی نداشت که پس از اتمام جمله‌ام لرزی کردم.
مریم نگاهی عصبی روانه‌ام کرد و گفت:
- بیا داخل.
به ناچار همراهش از  بالکن دل کندم و وارد فضای خفقان آور خانه شدم.
روشنا به طرفمان آمد و رو به من گفت:
- کجا بودی دایی؟!
- تو بالکن بودم.
مریم سمت گروهی از دوستانش رفت، کم و بیشی از آن‌ها را می‌شناختم.
با حرف روشنا حواسم را از مریم دور کردم و سرم را به طرفش چرخاندم.
- آها! بیا بریم برقصیم.
سرم را به معنی نه بالا کردم و گفتم:
- فعلاً دوست دارم نظاره‌گر باشم.

لبخند کوچکی برای ناراحت نشدنش زدم و باقی مانده‌ی جمله را با بعداً می‌رقصیم به پایان رساندم.
- باشه!
- سپهر کجاست؟
چشمکِ شیطونی زد و به سمت راست، گوشه‌ی تاریک سالن اشاره کرد و گفت:
- دو تا کفتر عاشق اونجان.
خنده‌ی کوچکی کردم و گفتم:
- از کفتر گذشتن زودتر باید نامزد کنن.
ریز- ریز خندید و گفت:
- منتظرم خواهر شوهر بشم و... .
جمله‌اش را ادامه نداد؛ اما از این چند کلمه‌‌اش معلوم بود چه نقشه‌هایی که ندارد.
خنده‌ی بلندتری کردم و از کنارش گذشتم.

ناظر:  @نٍویسَندهی _ فضایی

ویرایش شده توسط 𝐵𝑙𝑎𝑐𝑘 𝑄𝑢𝑒𝑒
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《پارت نهم》

روی صندلی، در گوشه‌ترین قسمت سالن نشسته بودم که کسی از پشت روی شانه‌ام زد، با تعجب برگشتم و  پشت سرم را نگاه کردم!
محمدرضا بود،  رفیق قدیمی و آشنایم!
 به احترامش از جای برخواستم و با آن دست مردانه‌ای دادم،   برای نشستن در کنارم دعوتش کردم.
- سلام سورنا، چه‌طوری آقای بی‌معرفت!
نیم‌چه لبخند تلخی زدم و گفتم:
- علیک سلام. من بی‌معرفتم یا تو؟   که بی‌خبر از این شهر میری و به کسی هم فکر نمی‌کنی.
دستی به ته ریشش کشید و گفت:
- رفتنم یهویی شد و گرنه خودتم خوب می‌دونی که آدمی نیستم که بی‌خبر برم.
- آره می‌دونم. بگذریم!  
- چه‌خبر؟! چی‌کار می‌کنی؟ 
- سلامتی!  درگیر کارخونه و زندگی.
تو چیکار می‌کنی؟ 
- شکر! منم هیچی درگیر کار و پیشرفت.
سرم را به آرامی تکان دادم و دیگر گفت‌گوی خاصی بینمان رخ نداد.
 نظاره‌گر اتفاق‌های دورم بودم؛ اما از ساره در سالن خبری نبود.
محمدرضا چند دقیقه‌ای بود که رفته بود‌، با دست آرام روی میز ضربه می‌زدم و به صداهای اطرافم توجه نمی‌کردم.
حضور کسی را در نزدیکی‌ام حس کردم؛ اما سرم را برای دیدنش بالا نیاوردم.
صدایش را که شنیدم سرم را با تعجب و بهت بالا آوردم و در چشمان سیاهش غرق شدم.
- خوبی؟
برای حفظ تعادل امواج برانگیخته‌ی درونم، نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- آره. تو خوبی؟
دست لاک خورده‌اش را برای درست کردن موهای مشکی‌اش بالا برد؛  اما انگار موهای پر پشتش،  کم و بیش ریخته بود و من دلیلش را نمی‌دانستم.  در جوابم گفت:
- آره خوبم.
نگاهی به صندلی کناری‌ام انداخت و گفت:
- اجازه هست بشینم؟!
صندلی را برایش عقب کشیدم و با لرزش کوچکی که در کنج گلویم لانه کرده بود گفتم:
- آره بشین.
ماکسیِ قرمزِ بلندی تا کمی بالاتر از ساق پاهایش پوشیده بود.
از روی شانه‌ تا سینه‌اش،  با مهره‌های ریز و درشت تزئین شده بود، آستین‌های لباسش تا روی مچش بود و کفش مشکی‌اش تضاد جالبی با لباسش ایجاد کرده بود.
روی صندلی به آرامی نشست و لبِ رژ خورده‌اش را با زبان تر کرد و نگاهی گذرا به دور و اطراف کرد و  بی‌مقدمه گفت:
- تو این یک سال که نبودم چیکار کردی؟
می‌دانست پاسخی درست برای این سوال نمی‌گیرد؛ اما باز پرسید!
- زندگی.
 آهانی زمزمه کرد و باز گفت:
- نمی‌خوای بپرسی من چیکار کردم؟
- نه!
- چرا؟
- چون تو هم زندگی می‌کردی. ما، هردومون توی این یک سال زندگی می‌کردیم؛ ولی به شکل‌های مختلف.
تو لابد هرروز کتاب می‌خوندی و سعی در خوب شدن حالت می‌کردی، من هم کتاب می‌نوشتم و سعی در فراموش کردنت می‌کردم.
لبخند تلخی زد و گفت:
- درسته ما پایان و جدایی قشنگی نداشتیم؛ اما داستان قشنگی داشتیم.
سرم را آهسته تکان دادم و گفتم:
- آره. 
خواست چیز دیگری بگوید که مادرش صدایش زد.
به صورتم نگاهی انداخت و با هول؛ اما شمرده گفت:
- چشم‌های قهوه‌ای، لب‌های نه بزرگ نه کوچیک، موهای قهوه‌ایِ پرپشت با مدل همیشگی، فکِ استخونی،  مژه‌های بلندت و ته ریشت هنوز نقش صورت عشقم رو دارن سورنا.
لبخند تلخ تری زد و سمت مادرش که با صدای بلندتری نامش را می‌خواند رفت.
حرف‌هایی که به زبان آورده بود، شوکه کننده بود!

ساره دختری نبود که به همین آسانی از کنارم برود؛ اما رفته بود.
همه‌ی حرف‌ها و رفتارهایش عجیب بود!
لابد امشب قصد دیوانه کردنم را داشت.

ناظر:   @نٍویسَندهی _ فضایی

ویرایش شده توسط 𝐵𝑙𝑎𝑐𝑘 𝑄𝑢𝑒𝑒
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《پارت دهم》

وقت شام بود.
کنار سپهر که امشب کیفش شدید کوک بود نشستم.
کمی سالاد ماکارونی برای خودم داخل بشقاب ریختم و شروع به خوردن کردم.
دنبال ساره می‌گشتم که دیدم،   دستش جلوی دماغ و دهنش است و با سرعت از پله‌های خانه‌شان بالا می‌رود.
تعجب کردم!
نکند حالش بد شده باشد؟
خواستم بلند بشم و دنبالش بروم که مچ دستم توسط سپهر گرفته شد، نگاه عصبی نثارش کردم و گفتم:
- چته؟
- بشین غذات رو بخور. مامانش رفت بالا.
نرگس خانم را دیدم که با عجله بالا می‌رفت.
هوفی کشیدم و سرجایم نشستم و با بی‌میلی چند قاشق از سالاد خوردم،   انگار آشوب درونم خاموش نمی‌شد که بی‌حوصله به سمت مریم رفتم و گفتم:
- من دارم میرم. کار نداری؟
مبهوت نگاهم کرد و گفت:
- کجا میری؟
- سردرد گرفتم. از طرف من معذرت خواهی کن. خدانگهدار.
بی‌توجه به صدا کردن‌های آرامش کتم را پوشیدم و از خانه‌ی پر از راز بیرون آمدم.
فکرم عجیب درگیر شده بود، هیچ چیزی نمی‌دانستم و همین بر عصبانیتم می‌افزایید.
بالا رفتن آدرینال خونم را حس می‌کردم.
نیاز به خالی شدن داشتم وگرنه معلوم نبود تا صبح چگونه دوام بیاورم.
با سرعت سمت دریا راندم و مسیر یک ساعت و نیمی را در عرض سی دقیقه طی کردم.
در ماشین را باز کردم و بی‌توجه به سردی هوا کتم را درآوردم و روی شن‌های دریا زانو زدم و با صدای بلند فریاد زدم.
فریادی که بی‌شک سعی در پاره شدن گلویم را داشت.
فریادی از جنس درد، از جنس زخم، از جنس دلتنگی... .
انگار طاقتم طاق شده بود که به راحتی چند قطره اشک روی گونه‌ام سر خورد و پایین آمد.
حالم توصیف نشدنی بود.
مرزهای دلتنگی را جابه جا کرده بودم.
دیگر نمی‌توانستم تحمل کنم، یک سال گذشته بود، یک سالی که هیچ خبری ازش نگرفته بودم تا فراموشش کنم.
چه خیال باطلی!
ساره تنها چیزی بود که حتی در بی‌حوصله ترین حالت ممکن هم می‌توانستم با لبخند به او فکر کنم و وقتم را بگذرانم.
دادهایم گوش آسمان را پر کرده بود، صدای رعد و برق،  همدردیِ آسمان و ابرهای تیره‌ی شمال را بازگو کرد.
با سرعت باران روی تن و بدن خسته‌ام می‌بارید و امواج دریا در جزر و مد گیر افتاده بودند،  موج‌ها راه خودشان را گم کرده بودند، مثل من!
دقیق مثلِ منی که نمی‌دانستم
 به سمت فراموشی بروم یا مجنون شدن
رهایش کنم یا هنوز امیدی بود؟
هنوز امیدی بود؟
این‌قدر داد زده بودم که دیگر صدایی ازم در نمی‌آمد.
روی شن‌های نرم و خیس دراز کشیدم، توجهی به کثیف شدن لباس‌هایم نکردم و چشمانم را آرام بستم.
نیاز به آرامش داشتم، نیاز به یک خواب مطلق برای سردگمی‌ام.
چشمانم می‌سوخت!
آرام- آرام حس پرواز و رهایی را در خود حس می‌کردم و سنگینیِ سرم سبک شد.

ناظر:  @نویسندهیفضابیـے

ویرایش شده توسط 𝐵𝑙𝑎𝑐𝑘 𝑄𝑢𝑒𝑒
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《پارت یازدهم》

در خواب و بیداری بودم که حس کردم کسی محکم تکانم می‌دهد و اسمم را صدا می‌زند.
دلم می‌خواست جوابش را بدهم؛  اما آن‌قدر بی‌حال و خسته بودم که توجهی نکردم و دوباره در خواب فرو رفتم.
با صدای محکم کوبیده شدنِ چیزی به دیوار از خواب پریدم،  روی تخت نیم‌خیز شدم که درد شدیدی در بدنم پیچید و اخم‌هایم در هم رفت.

بینی‌ام گرفته بود و گلویم سوز بدی می‌داد، گمان سرماخوردگی کار راحتی بود.
نگاهی به دور و اطرافم انداختم،  سپهر با اخم جلوی در ایستاده بود و روشنا با نگرانی پایین تختم نشسته بود.
حق به جانب به خاطرِ بهم خوردن خوابم گفتم:
- بله؟
سپهر عصبی در را بست و به سمتم آمد، یقه‌ام را در مشت گرفت و گفت:
- می‌دونی از دیشب تا حالا چه‌قدر نگرانت شدیم؟ اگه دنبالت نیومده بودم الان معلوم نبود زنده‌ای یا نه؟
دیشب را در ذهن خود مرور کردم، تولد نرگس خانوم، حرف‌های ساره، بهم خوردن حالش، دریا... .
با به یاد آوردن دریا و اتفاقاتی که افتاده بود اخمی کردم و گفتم:
- خب که چی؟
سپهر با غیض و تعجبی که بخاطر حرفم نصیبش شده بود یقه‌ام را در دستش محکم‌تر گرفت و تکانم داد و گفت:
- خب که چی؟ سورنا معلوم هست چی‌کار می‌کنی؟ یک سال گذشته تو هنوز فراموش نکردی؟
با عصبانیت دستش را از یقه‌ی پیراهنی که از دیشب به تن داشتم و عوض نشده بود،   خیسی‌اش مشهود از باران دیشب بود کنار زدم،   به صورتش توپیدم و گفتم:
- چی رو فراموش کنم؟ تو که خودت عاشق هستی نمی‌تونی درک کنی؟ نمی‌تونی بفهمی عشق یک چیز بی‌قانونه؟ نمی‌تونی بفهمی زندگیم بعد از ساره به گند کشیده شده؟ نمی‌تونی این‌ها رو بفهمی و درک کنی؟
روشنا که تا آن موقع نظاره‌گر بود از روی زمین بلند شد و دستم را گرفت، آرام گفت:
- دایی!

با پرخاشگری به طرفش توپیدم و‌ گفتم:
- چیه؟

مجال حرف زدنش را ندادم  و عصبی دستم را از دستش بیرون آوردم، با وجود بدن دردی که داشتم به سمت حمام رفتم،  در حمام را باز کردم،  لباس‌هایم را از تنم جدا کردم،  آب داغ را باز کردم و زیرش ایستادم.
اگر با آب سرد حمام می‌کردم قطعاً سرما خوردگی‌ام شدیدتر می‌شد،  پس ترجیح دادم اوضاع را وخیم تر نکنم.
تمام حمام را بخار پر کرده بود؛ اما هنوز دوش باز بود و من زیرش ایستاده بودم.
قصد تکان خوردن نداشتم، خشک و بی‌حس ایستاده بودم.
 حس خفگی به سراغم آمده بود.
شیر را بستم و حوله‌ام را به تن کردم و از حمام خارج شدم.
کسی در اتاق نبود.
سمت لباس‌هایم رفتم و پلیور شکلاتی‌ام را همراه شلوار گرم‌کن پوشیدم، بدن لرزه‌ی ریزی در تنم جریان داشت برای بهتر شدن حالم روی تخت دراز کشیدم،  ساعدم را روی چشمم گذاشتم و دوباره به خواب رفتم.

ناظر: @نویسندهیفضابیـے

ویرایش شده توسط 𝐵𝑙𝑎𝑐𝑘 𝑄𝑢𝑒𝑒
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《پارت دوازدهم》

با سرفه‌ی شدیدی از خواب بیدار شدم،  تب کرده بودم.
مریم وارد اتاق شد و با نگرانی دستی روی پیشانی‌ام کشید و با صدای بلند سلما را برای آوردن جوشونده و دارو صدا زد.
روی تخت دراز کشیدم،  آهو با کاسه‌ی فلزی و پارچه‌ی سفیدی که در دستش بود وارد اتاق شد.
صندلی که کمی آن‌ طرف تر بود را کنار تخت قرار داد و رویش نشست.
پارچه را خیس کرد و روی پیشانی‌ام گذاشت، لرز خفیفی کردم و به مریم که با نگرانی نگاهم می‌کرد نیم‌چه لبخند بی‌جانی زدم و چشم‌هایم را روی هم قرار دادم.
ربع ساعتی بود که تبم کمتر شده بود، سلما با سینی که محتویات داخلش، سوپ و جوشونده و دارو بود آمد و روی میز گذاشت و گفت:
- کمک لازم ندارید؟
آهو لبخندی زد و گفت:
- نه عزیزم خودم می‌تونم برو به کارت برس.
سلما سری تکان داد و از اتاق خارج شد.
آهو دستمال را داخل کاسه گذاشت، از روی صندلی بلند شد و همراه مریم روی تخت نیم‌خیزم کردند.
مریم گفت:
- بیا سوپت رو بخور، بعدش هم داروهات رو، سنگینن معدت اذیت میشه. آخر سر جا داشتی جوشونده رو هم بخور.
سری تکان دادم و کاسه‌ی سوپ را در دست گرفتم و مشغول خوردن شدم‌.
بعد از خوردن سوپ و داروها کمی بهتر شده بودم.
آهو کاسه‌ی سوپ را در سینی گذاشت و با خود برد.
مریم نیم نگاه دیگری به صورتم انداخت و همراه آهو از اتاق خارج شد.
از روی تخت پایین آمدم و دنبال موبایلم می‌گشتم؛  اما نبود که نبود.
طبقه‌ی پایین رفتم، روشنا روی مبل نشسته بود و تلویزیون تماشا می‌کرد.
سمتش رفتم و گفتم:
- موبایلم رو ندیدی؟
سرش را بالا آورد و گفت:
- دیدم بیا بهت بدم.
- باشه.
دنبالش به سمت اتاق قبلاً آهو رفتم، در را باز کرد، سپهر روی تخت خوابیده بود.
روشنا آرام به سمت میز آرایش رفت و کشوی اولی‌اش را باز کرد و موبایلم را برایم آورد.
موبایل را گرفتم و تشکر ریزی کردم.
خواستم به طرف اتاقم بروم که روشنا صدایم زد:
- دایی!
با کمی تعجب گفتم:
- بله!
می‌خواست حرفی بزند؛  اما از چشم‌هایش می‌شد خواند که تردید دارد.
اخم ریزی کردم و گفتم:
- حرفت رو بزن روشنا.
من- من کنان گفت:
- می‌... میشه بیاین اتاق زیر شیروونی با هم حرف بزنیم؟
اخمم را به دلیل کنجکاوی‌ام بیشتر کردم و گفتم:
- برای چی؟
- بیاین دیگه.
نفس عمیقی کشیدم و سرم را تکان دادم و همراهش به اتاق زیر شیروانی رفتم.
جایی که قبلاً روزم را سپری می‌کردم؛  اما حالا خیلی وقت بود که سمتش گذر نکرده بودم.

ناظر:  @نویسندهیفضابیـے

ویرایش شده توسط 𝐵𝑙𝑎𝑐𝑘 𝑄𝑢𝑒𝑒
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《پارت سیزدهم》

روشنا در اتاق را باز کرد،  وارد اتاق شدیم و روی گلیم  قدیمی که طرح گل داشت نشستیم.
رو به روشنا آرام گفتم:
-  خب می‌شنوم‌.
آستین‌های بافت طوسی‌اش را با دست کشید و  گفت:
- دایی یک چیزی بگم ناراحت نمیشی؟
اخم کوچکی کردم و گفتم:
- نه بگو‌.
مِن- مِن کنان گفت:
- دایی خب... من می‌دونم که.‌‌‌..  .
جمله‌اش را ادامه نداد و چشمانش را بست.
با تعجب صدایش زدم و گفتم:
- روشنا! بگو دیگه‌.
آرام چشمانش را باز کرد،  سرش را پایین انداخت و گفت:
- خب می‌دونی،  من می‌دونم که شما یک مدتی با ساره داخل رابطه بودین و... 
- خب؟!
نفس عمیقی کشید و گفت:
- یادمه یک‌بار که اومدم اتاقتون داشتید داخل یک کتاب چیزی می‌نوشتید و اون‌ روز کنجکاو شدم و یک روز که نبودین کتاب رو قسمتیش رو خوندم و  فهمیدم شما خاطراتتون رو می‌نویسید. البته ببخشید که بی‌اجازه این‌کار رو کردم؛  اما خب دیگه شیطون گولم زد.

پشت بند حرفش خنده‌ی پر استرسی کرد.
از این‌که بی‌اجازه دست به کتابم زده بود عصبی شده بودم؛  اما اجازه دادم تا بقیه حرفش را بزند.
- بقیه‌اش؟
- خب من می‌خوام اون کتاب رو بخونم.
با تعجب ابروهام بالا پرید و گفتم:
- چی؟
مظلومانه نگاهی به صورتم انداخت و گفت:
- دایی لطفاً!  آخه اون روز که چند صفحه‌اش رو خوندم خیلی قشنگ بود،  لطفاً بزارید بقیه‌اش رو بخونم.
عصبی از سر جایم برخواستم و سمت در رفتم،  قبل از این‌که از اتاق بیرون بروم محکم و قاطعانه گفتم:
- نه! بار آخرتم باشه که سمت وسایل شخصیم میری‌.
از روی زمین بلند شد و دستم را گرفت و با لحن ملتمسی گفت:
- دایی بخدا خیلی جالب و زیبا بود. توروخدا بذارین بخونمش.
- گفتم نه! حالا هم دستم رو ول کن کار دارم.
دستم را از بین دست ظریفش بیرون کشیدم و به سمت اتاق کارم رفتم و کارهای طلمبار شده‌ی روی دستم را رسیدگی کردم.

ناظر:  @نویسندهیفضابیـے

ویرایش شده توسط 𝐵𝑙𝑎𝑐𝑘 𝑄𝑢𝑒𝑒
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《پارت چهاردهم》

خسته نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم،  ساعت بیست و یک و چهل و پنج دقیقه را نشان می‌داد.
خودکار در دستم را روی میز انداختم،  گردنم را با دست راستم ماساژی دادم،  از روی صندلی بلند شدم و به کمرم قوسی وارد کردم.
خواستم وسایلم را جمع کنم که در باز شد،  روشنا بود.
- بله؟
بی‌مقدمه گفت:
- کتاب رو می‌خوام.
اخم غلیظی کردم و گفتم:
- یک حرف رو فقط یک‌بار میزنم.  برو به درست برس.
- نمی‌خوام.  یا بهم بدش یا خودم برمی‌دارمش.
به طرفش رفتم و گفتم:
- برای چی می‌خوای اون کتاب رو بخونی؟
- برام جالب بود!
- چون جالب بود باید بخونیش؟
- بله.
از پررو بودنش خنده‌ام گرفت.
مظلومانه نگاهم کرد و گفت:
- دایی! بده دیگه،  اذیت نکن.
- پیشم نیست.
مرموزانه نگاهم کرد و گفت:
- کجاست؟
- توی دفتر کارخونه.
لبخند گشادی زد و گفت:
- خیلی هم خوب. فردا با هم میریم میاریمش.
بعد از اتمام جمله‌اش سمت در رفت و  شب‌بخیر کشداری گفت و از دیدم محو شد.
خنده‌ی کوتاه و آرامی کردم،  نمی‌دانستم برای چه کتاب را می‌خواست و چرا علاقه به خواندنش پیدا کرده بود؛  اما  آن‌قدر برایم مهم نبود که کسی آن کتاب را بخواند،  چون هر چه بود واقعیت بود و همه واقعیت را با چشم دیده بودند.

***

مشغول خواندن کتابی  که در دست داشتم بودم،  تقریباً نیمی از کتاب را  خوانده بودم،  کتاب جالب و زیبایی بود؛  اما سوزش چشمانم اجازه نمی‌داد باقی کتاب را بخوانم.
عینک طبی که روی چشم‌هایم زده بودم را درآوردم و چشمانم را با دست ماساژ دادم.
نگاهی به عقربه‌های ساعت کردم،  ساعت یک و نیم نصفه شب بود و من هنوز بیدار بودم.
خواب از چشمانم ربوده شده بود، با حالی که سرما خورده‌ بودم؛  اما حس خستگی نمی‌کردم.
از جایم برخواستم و به سمت آشپزخانه‌ی خانه رفتم،  وارد آشپزخانه شدم، یخچال در قسمت راست آشپزخانه قرار داشت و ماشین ظرفشویی، لباسشویی، گاز به ترتیب در کنار هم در سمت چپ آشپزخانه قرار داشت و زمین آشپزخانه با پارکت پوشیده شده بود و دورتا دور آشپزخانه را کابینت قرار گرفته بود و روی اُپن یک گلدان کوچک که از گل‌های مصنوعی پر شده بود قرار داشت.

بطری شیر را از یخچال بیرون آوردم و روی اُپن گذاشتم،  ظرف شیر گرمکن را از کابینت بیرون آوردم و مقداری شیر در آن ریختم و روی گاز قرار دادم تا بجوشد. 
بعد از جوش آمدن شیر گاز را خاموش کردم و با دستگیره ظرف را برداشتم و شیر را در لیوان ریختم، بخار شیر بخاطر داغی‌اش به دستم خورد و دستم گرم شد.

لیوان را در سینی قرار دادم و همراه سینی که با تقش‌هایی از گل ترسیم شده بود به سمت اتاق رفتم. 
روی میز کنار تخت گذاشتمش و خودم هم روی تخت قرار گرفتم.
گوشی موبایلم را که از دیشب فرصت نگاه کردن و چک کردنش برایم پیش نیامده بود را برداشتم و اینترنتش را روشن کردم.
پیام‌ پشت پیام می‌آمد،  نزدیک دویست پیام روی گوشی آمده بود؛  اما بی‌حوصله تر از آن بودم که بخواهم به تک- تکشان جواب دهم.
پیام‌های مهمی که از روی اعلان مشخص بود را پاسخ دادم؛  اما یک لحظه به پیامی که برای دیشب بود و حال،  روی صفحه‌های گفت و گو مشخص بود خیره ماندم!

قلبم در صدُم ثانیه تپش معمولی‌اش را از دست داد و جایش را تپش‌های‌ تند و پی در پی گرفت.

پیامی از ترقوه‌ام بود!

پیامی از جانب ساره!

با مکث،  انگشتم را روی صفحه‌ی چتش لمس کردم و وارد چتمان شدم.

تمام پیام‌هایمان از روز اولی که با یکدیگر ارتباط گرفته بودیم را داشتم،  آخرین پیاممان برای روزی بود که از هم جدا شده بودیم.

۱۲ مهر! 

تقریباً یکسال از آن روز گذشته بود و حال روز تولّد مادرش ۲۵ مهر  پیامی جدید ارسال کرده بود.

به پیام نگاهی انداختم،  فایل صوتی بود!

دستم را برای دانلود فایل بر روی صفحه‌ی گوشی کشیدم و تا قبل از دانلود،  هندزفری‌ام را میز عسلی بیرون کشیدم و در گوشی و گوش‌هایم قرار دادم.

فایل دانلود شده بود.

رویش ضربه زدم و صدای خواننده‌ای در گوش‌هایم پیچیده شد.

قلبم به درد آمد!

دقیق همان آهنگ، همان خاطره‌ها، چه‌قدر آشنا بود برای مایی که با این آهنگ زندگی کردیم.

 

بخواب آروم، که امشب من...

تو رو می‌بوسم و میرم...

بخواب آروم،  که با فردا...

سفر داری؛ ولی بی من!

یه بار دیگه، قبل خواب...

صدای قلبمو گوش کن...

بزار فردا که نیستم من...

منو راحت فراموش کن...

فراموش کن.. فراموش کن...

من، امشب، از دلت میرم..

اگر چه بی کسم، تنهام..

یه کم دیگه تحمل کن..

منو با همه ی غم‌هام..

حالا، که، راضی ای میرم..

اگه رفتنه تقدیرم..

اگه این‌جوری خوشحالی..

خداحافظ غم شیرینم..

خواننده: محمد میران_ غم شیرین 

 

 

اشک آرام برای باری دیگر از گوشه‌ی چشمم جاری شد!

تمام خاطره‌ها،  لحظه‌هایی که در کنار یکدیگر سپری کرده بودیم مانند یک فیلم در ذهنم پدید شد.

نمی‌دانم! شاید من بی‌جنبه شده بودم یا شاید هم بیش از حد دلتنگش بودم.

در جایی خوانده بودم وقتی زبان نمی‌تواند دردی که در وجودش است را به زبان بیاورد گریه کارش را می‌کند،  یعنی گریه زبانی است برای دردهای درونیِ بدن!

نفسی کشیدم تا شاید کمی از آشوبِ درونم کاسته شود،  بعد از کمی ور رفتن با روح و روانم آرام شدم.

در جواب فایلش فقط یک قلب مشکی ارسال کردم و   باقی پیام‌ها را برای وقت بیکاری‌ام گذاشتم‌. 
شیر را از روی میز برداشتم و کمی مزه کردم.
بعد از خوردن شیر لیوان را در سینی گذاشتم و روی تخت دراز کشیدم.
چشمانم درد گرفته بود،  بنابراین ترجیح دادم کمی استراحت کنم و بعد از نیم ساعتی که در تخت غلت زدم، خوابم برد.

ناظر:  @نویسندهیفضابیـے

ویرایش شده توسط 𝐵𝑙𝑎𝑐𝑘 𝑄𝑢𝑒𝑒
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

《پارت پانزدهم》

با صدای جیغ- جیغِ روشنا چشم‌هایم را باز کردم، هوفی کشیدم و با دستم سرم را ماساژ دادم.
- چته روشنا اول صبحی؟!
- دایی بلند شو دیگه. قرار بود بریم کارخونه.
با چشم‌های خمار،  بخاطر خواب  نگاهش کردم و بی‌هیچ حرفی دوباره چشم‌هایم را روی هم گذاشتم،   خواستم به ادامه‌ی خوابم بپردازم که شیءِ  محکمی به صورتم خورد و باعث شد آخی بگم.
با اَخم روی تخت نیم خیز شدم و عصبی رو به روشنا غریدم:
- ای بابا!
- دایی بلند شو دیگه عه. 
با انگشت اشاره و شصتم چشمانم را مالیدم و گفتم:
- باشه.
با ذوق به طرفم اومد و گونه‌ام را بوسید و گفت:
- آفرین داییِ جذابم!

پشت بند حرفش لبخند ملیحی زد!
با کاری که کرد خنده‌ای کردم و سرش را بوسیدم.
- دایی من رفتم کمک مامانی شما هم زودتر بیا پایین.
- باشه.
به سمت دستشویی رفتم و بعد از انجام کارم،  دست و صورتم را شستم،  مسواک زدم و از سرویس بیرون آمدم.

نگاهی به موبایلم انداختم،  به طرفش که روی تخت انداخته شده بود رفتم و اینترنتش را روشن کردم.

بی‌توجه به پیام‌ها نگاهی به صفحه‌ی چت ساره انداختم،  پیامم را دیده بود؛  اما جوابی نداده بود.

گوشی را باز خاموش کردم و بر روی تخت انداختم.

به سمت کمدم رفتم و  کت‌ و شلوار یشمی‌ام را از رگال بیرون آوردم و بعد از پوشیدن پیراهن سفید و بستن کروات مشکی‌ام،   کت و شلوار را به تن کردم،  آخر سر کفش‌های مشکی‌ام را از کمد جا کفشی بیرون آوردم و پوشیدم‌.
روبه روی آینه ایستادم و نگاه دقیقی به خودم کردم.
موهای بهم ریخته‌ام را با سشوار و شانه و ژل حالت دادم، ادکلن خوشبویم را به مچ دست و گردنم زدم.

سمت کیسه‌ی قرص‌هایم رفتم و پارچی که همیشه روی میز بود را همراه لیوان برداشتم و لیوان آبی ریختم و قرص‌هایم را از جعبه‌اشان بیرون آوردم و همراه آب قورت دادم.


کیفم را برداشتم و آماده از اتاق خارج شدم،   روشنا را صدا زدم.
روی راه پله‌ها ایستاده بود، برگشت و نگاهم کرد و گفت:
- جانم دایی!
- آماده‌ای؟
- آره بریم.
به طرفش رفتم و همقدم از پله‌ها پایین رفتیم.
- صبحانه نمی‌خوری؟
- نه میرم کارخونه می‌خورم.
- باش.
مسیر سالنی که به دو قسمت تقسیم شده بود،  طرفی مبل راحتی بود و تلویزیون،  آشپزخانه هم بعد از طی کردن راهروی کوچکی به آن می‌رسیدی و طرف دیگر سالن مبلمان سلطنتی که اکثراً برای مواقعی بود که مهمان می‌آمد بود را طی کردیم و از خانه خارج شدیم.
هوا ابری بود و گمان باران را می‌داد.
روشنا لرزی بخاطر سردیِ هوا کرد و رو به من با لبخند تلخی گفت:
- بچه که بودیم
بارون همیشه از آسمون می‌اومد
حالا بارون از چشم‌هامون میاد
بچه بودیم
همه چشم‌های خیسمون رو می‌دیدن
حالا بزرگ شدیم
هیچ‌کس نمی‌بینه
بچه بودیم تو جمع گریه می‌کردیم
بزرگ شدیم،  توی خلوت
بچه بودیم همه رو به اندازه ده تا دوست داشتیم
بزرگ شدیم
بعضی‌ها رو اصلاً دوست نداریم
بعضی‌ها رو کم
بعضی‌ها رو هم،  بی‌نهایت!
《شاعر: شهره آغداشلو》

لبخندی به جمله‌ای که گفته بود زدم و گفتم:
- شاعر شدی!
خنده‌ی کوتاهی کرد و گفت:
- بله.
صدای رعد و برق حواسم را به آسمان جلب کرد،  رو به روشنا گفتم:
- بدو سوار ماشین شو،  الان بارون شروع میشه.
- باشه.
قفل ماشین را با سوئیچ باز کردم و روشنا سریع روی صندلی جلو نشست،  قبل از این‌که بارون شروع به باریدن کنه سوار برلیانس نقره‌ای رنگم شدم و در حیاط را با ریموت باز کردم،  از در خانه خارج شدم و مسیر یک ساعت و نیمی کارخانه را طی کردم.

 

ویرایش شده توسط 𝐵𝑙𝑎𝑐𝑘 𝑄𝑢𝑒𝑒
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《پارت شانزدهم》

وارد حیاط کارخانه شدیم،   ماشین را پارک کردم.
روشنا در را باز کرد و از ماشین پیاده شد و  ماشین را خاموش کردم،   در ماشین را به آرامی بستم.
روشنا به طرفم آمد و دستم را گرفت،  صورتش را سمتم کرد و گفت:
- چه‌قدر سردی دایی!  لباس‌هاتم گرم نیست.
- می‌دونم.
- پس اگه می‌دونی چرا لباس گرم نپوشیدی.
سوز سرما صورتم را سرخ کرده بود،  نوک دماغم را به سمت بالا کشیدم و گفتم:
- می‌خواستم ببینم فضولم کیه.
پشت بند حرفم خنده‌ی کوتاهی کردم. 
- عه دایی!  من بخاطر خودتون میگم.
- می‌دونم.
- ای‌بابا! همش می‌دونم-  می‌دونم.
جوابش را ندادم و به سپهری که به سمتمان می‌آمد نگاه کردم.
جلویمان ایستاد و گفت:
- سلام. 
با تعجب نگاهی به روشنا کرد و گفت:
- تو این‌جا چیکار می‌کنی؟!
روشنا نیشش را باز کرد و دستم را محکم فشرد و گفت:
- دایی بهم قول داده کتابش رو بده بخونم.
سپهر ابرویی بالا انداخت و نگاهی نثارم کرد و گفت:
- کدوم کتاب؟
سرم را پایین انداختم و گردنم را ماساژ کوتاهی دادم.
- بریم داخل میگم.
- باشه.
وارد دفتر شدیم و روی صندلی‌ دور میز بزرگ چوبی نشستیم.
سپهر گرمکنش را درآورد و روی صندلی کناری‌اش گذاشت و خودش هم کنار ساره نشست و گفت:
- خب سورنا بگو.
 کتم را درآوردم و به چوب لباسی که  سمت چپ اتاق قرار داشت آویز کردم و همان‌طور که به سمتشان قدم برمی‌داشتم گفتم:
- همون کتابی که درمورد داستان خودم و ساره نوشته بودم رو می‌خواد بخونه.
روی صندلی، روبه‌ روی روشنا و سپهر جاخوش کردم که سپهر گفت:
- گرمیِ چشمانش؟
روشنا مجال نداد و پاسخ سوال سپهر را خودش داد: - آره.
سپهر ابرویی بالا انداخت و گفت:
- عجب!
روشنا با ذوق از صندلی بلند شد و با صدای بلند گفت:
- خب دایی بدش دیگه.
- صبر کن،  نیم ساعت دیگه میدم.  فعلاً باید با سپهر به کارهای کارخونه برسیم اگه می‌خوای تو هم بیا.
لب پایینی‌اش را به سمت بالا برد و گفت:
-  چرا الان نمیدی؟
جواب سوالش را ندادم و با تحکم گفتم:
- میای؟
- آره.
- خب بریم.
سپهر از روی صندلی برخواست و با یکدیگر از دفتر بیرون آمدیم و به طرف کارخانه رفتیم.
کارخانه‌ی چوب،  که با تلاش‌های پدربزرگ و پدرم بنیان شد و حالا پسر و نوه‌اش اداره‌اش می‌کنند.

ناظر:@𝑺𝒆𝒏𝒊𝒐𝒓𝒊𝒕𝒂@آلفای نقرهای@khakestr@Li_liumღ@فاطی زارعی@shahrzad.rh ستایش@Asma,N

ویرایش شده توسط Gisoo_f
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《 پارت هفدهم》

وارد کارخانه شدیم.
کارگرها هر کدام سرشان به کار خود گرم بود و کسی به کسی کاری نداشت.
روشنا با ذوق به اطراف نگاه می‌کرد؛  اما سپهر با دقت حواسش به کارگرها بود.
روبه روشنا گفتم:
- می‌خوای برو کارخونه رو بگرد.
لبخند بزرگی زد که دندان‌های خرگوشی‌اش پدیدار شد و گفت:
- باشه؛  ولی یک سوال بپرسم؟
- بپرس.
- این چوب‌ها رو کجا می‌فروشید و چیکارشون می‌کنید؟
سپهر چشم از دور و اطراف برداشت،   چشم‌هایش را تنگ کرد و گفت:
- باهاش تبر و کاغذ و صندلی و میز و هر چیزی که توی کارخونه امکان داشته باشه با چوب درست کنیم، درست می‌کنن و میسازن.
روشنا لبخند کوچکی زد و گفت:
- حالا که گفتی تبر و کاغذ یاد یک تکه از آهنگی افتادم.
- کدوم آهنگ؟
روشنا صدایش را بم کرد و گفت:
- ببین داستان درختی که تبر شده منم
اون‌قدر خط زدن رو تنمون دفتر شدم
به خیرشون امیدی نبود از اول
منم ریشه رو زدم براشون شر شدم
خواننده:  شاهین نجفی


از رپ خواندنش خنده‌ای کردم و گفتم:
- خوب بلدی رپ بخونی.
سپهر آهی کشید و گفت:
- وای سورنا توروخدا نگو، از بس هرروز با اون صدای زمختش توی خونه این آهنگ‌ها رو خونده که سرمون رفته.
روشنا جیغی کشید و منم قهقهه بلندتری زدم.
***

خسته از کارخانه بیرون آمدیم و هوای تازه را نفس کشیدیم.
روشنا که انگار قرار نبود خسته شود با نشاط گفت:
- چه‌قدر خوش گذشت.
سپهر با دهن کجی گفت:
- آره واسه تویی که هیچ‌کاره‌ای خیلی خوش گذشت.
روشنا دماغش را چین داد و گفت:
- برو بابا!
یکهو چشم‌هایش را گرد کرد و گفت:
- دیدی یادم رفته بود!  دایی بدو بریم دفتر،   کتاب رو بهم بده.
چشمانم را با چاشنیِ حرص آرام باز و بسته کردم و نفس عمیقی کشیدم، آرام در دلم زمزمه کردم: مثل این‌که قرار نیست یادش بره،   و خطاب به رویش گفتم:
- باشه بریم.
روشنا بدو- بدو از کنارمان گذشت و به سمت دفتر رفت.
سپهر با آرنج به پهلویم ضربه زد و گفت:
- مطمئنی می‌خوای بدی بخونش؟
- نمی‌دونم!  دیشب خیلی اصرار کرد،  دلم نمی‌خواد دلش بشکنه؛  اما امیدوارم به کسی چیزی نگه.
- امیدوارم!
وارد اتاق دفتر شدیم؛ یک لحظه سکته‌ای به اتاق بهم ریخته نگاه کردم و چشمانم روی روشنایی که تمام پرونده‌های دفتر را روی زمین ریخته بود و هنوز بی‌تفاوت دنبال کتاب می‌گشت ثابت ماند.
سپهر با حیرت درحالی که می‌شد در نگاهش پس افتادن را تحلیل کرد به آرامی گفت:
- خدای من!
روشنا انگار متوجه حضورمان شده بود مغموم گفت:
- دایی پس چرا هر چی می‌گردم کتاب رو پیدا نمی‌کنم؟
سپهر با حرص و عصبانیت گفت:
- اتاق رو مثل اتاق‌های جنگ زده کردی بعد هنوز با پررویی میگی(درحالی که صداش رو مثل روشنا می‌کرد گفت: ) هر چی می‌گردم کتاب رو نیست؟
روشنا بی‌تفاوت نگاهی به اطراف کرد و گفت:
- این‌ها جمع میشه، بیخیال! الان من کتاب رو می‌خوام.
سپهر چشمانش را با حرص بست و دست مشت شده‌اش را محکم تر مشت کرد و از اتاق خارج شد.
خانم سپهری،  منشیِ شکرت را امروز نبود، بنابراین تنها کسی که باید زحمت خراب کاریِ روشنا را می‌کشید خودِ روشنا بود.
- تا اتاق رو مثل چند ساعت پیش نکنی کتاب رو بهت نمیدم.
با اعتراض گفت:
- دایی!
- دایی بی دایی!   هرموقع درست شد صدام کن.
از اتاق خارج شدم و سمت در کرم رنگی که سپهر درونش بود رفتم.
بدون در زدن در را باز کردم و وارد شدم.
سپهر که سرش را روی میز گذاشته بود بلند کرد و گفت:
- تویی؟!
- آره.
روی صندلی کنار میزش نشستم و گفتم:
- چته سپهر؟ امروز پکری!
سرش را کج کرد و گردنش را با دست چپش ماساژی داد و گفت:
- هیچی بابا.  دیشب با صحرا دعوام شد.
- چرا؟
هوفی کشید و گفت:
- دیشب داشتیم حرف می‌زدیم یکهو گفت من برم کار نداری؟  هر چی هم بهش گفتم کجا چیزی نگفت،  نزدیک یک ساعت بعدش اومد و باز هر چی بهش گفتم کجا رفتی باز هم چیزی نگفت من هم اعصابم خورد شد باهاش دعوا کردم.
- شاید کار داشت.
- خب کار داشت،  به من می‌گفت که کارش چیه،  چرا همچین کرد؟
- نمی‌دونم.
- البته دیشب خونه ساره این‌ها بود،  بیخیال!  حالا جدی- جدی می‌خوای کتاب رو بدی به روشنا بخونه؟
- چرا خونه ساره؟   آره.

با تعجب نگاهی به صورتم انداخت و گفت:

-  وا سورنا ناسلامتی صحرا دخترخاله‌ی ساره میشه رفته خونه اون‌ها دیگه.

- آهان.
صحبت دیگری میانمان رخ نداد،  ربع ساعتی بود که چشم‌هایمان را بسته بودیم و کمی آرامش به وجودمان تزریق می‌کردیم که ناگهان در،   با محکم‌ترین حالت ممکن به دیوار برخورد کرد.
همراه با سپهر دادی کشیدیم و وحشت زده به در اتاق‌ نگاهی انداختیم.
کار کی می‌توانست باشد؟  بله! روشنا.
سپهر با عصبانیت دادی کشید و گفت:
- روشنا! محض رضای خدا پنج دقیقه آدم باش.
روشنا حق به جانب گفت:
- وا چته؟
سپهر که انگار از این همه پرروییِ روشنا به شگفت آمده بود گفت:
- چمه؟ 
نفس عمیقی کشید و با لبخند حرصی گفت:
- هیچی عزیزم راحت باش.
- راحتم.
کارد می‌زدی خون سپهر در نمی‌آمد؛ خنده‌ام گرفته بود؛  اما می‌دانستم که خطر از بیخ گوش به من نزدیک‌تر است پس بنابراین ترجیح دادم خنده‌ام را قورت دهم و رو به روشنا گفتم:
- چیشده روشنا؟
روشنا‌ نگاهش را از روی سپهر برداشت و گفت:
- هیچی خواستم بگم اتاق تمیز شده.
- خوبه! بیا بریم بهت کتاب رو بدم.
خواست از سر شوق جیغی بکشد که سریع به طرفش رفتم و دستم را روی دهنش قرار دادم و گفتم:
- گلم!  این‌جا کارخونه است.  خونه که نیست می‌خوای جیغ بکشی بیا بریم.
دستم را از روی دهنش برداشتم که گفت:
- باشه بریم.

ناظر: @Seniorita-

ویرایش شده توسط Gisoo_f
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《پارت هجدهم》

از دفتر بیرون زدیم و به سمت اتاقکی که پشت کارخونه بود رفتیم.
- این‌جا کجاست دایی!
- جایی هست که قبلاً با ساره می‌اومدیم بعد از رفتن ساره هم،  تبدیل شد به جایی که خاطراتمون رو می‌نوشتم.
- آهان.
- بله.
وارد اتاق شدیم،  کلید برق را زدم و نور قرمز رنگی داخل اتاق پدیدار شد.
ساره با تعجب به سقف و لامپی که منشاء نور قرمز بود نگاه کرد و گفت:
- قرمز؟
- آره.
- چرا؟
- دوستش دارم.
- خوبه.

دنبال کلیدی که مال کمد چوبی بود و کتاب را داخلش قرار داده بودم رفتم،   کشوی میز را باز کردم و کلید را از بین وسیله و اشیاءهای موجود در کمد بیرون آوردم و کمد را با کلید باز کردم.
در کمد با جیر- جیری باز شد،  کتاب قطور قهوه‌ای رنگ را از کمد بیرون آوردم،  خواستم لای کتاب را باز کنم که یک عدد یوزپلنگ با جهشی کتاب را از دستم قاپید و سریع لای کتاب را باز کرد و با ذوق صفحه‌ای که نوشته‌هایش پدیدار شده بود را بلند-  بلند خواند.

نیمه‌شب بود و غمی تازه ‌نفس!
ره خوابم زد و ماندم بیدار
ریخت از پرتو لرزنده‌ی شمع
سایه دسته‌ گلی بر دیوار
همه گل بود؛  ولی روح نداشت
سایه‌ای مضطرب و لرزان بود!
چهره‌ای سرد و غم‌انگیز و سیاه،
گویا مرده‌ی سرگردان بود!
شمع خاموش شد از تندی باد
اثر از سایه به دیوار نماند.
خوبه نپرسید کجا رفت؟ که بود؟
که دمی چند در این‌جا گذراند!
این منم، خسته در این کلبه تنگ
جسم درمانده‌ام از روح جداست.
من اگر سایه‌ی خویشم،  یا رب!
روح آواره‌ی من کیست؟ کجاست؟!

شاعر: فریدون مشیری‌

- دختر امون بده،  برو خونه بخون.
- وای دایی خیلی خوبه!  دلم می‌خواد همش رو توی یک روز بخونم.  من برم خونه کاری نداری؟
-  می‌خوای بری؟
- آره دیگه!  این‌جا کاری نداشتم که،  فقط واسه کتاب اومده بودم.  حالا اگه کاری با من ندارید با اجازتون من برم.
- باشه؛  ولی با کی میری؟
- نمی‌دونم!  شاید آژانس گرفتم.
- می‌خوای من برسونمت؟
- نه خودم میرم.
- باشه برو.
- خداحافظ!
- خدانگهدار.

از اتاق خارج شد، دور خودم چرخیدم و به سقف چشم دوختم.
نور قرمز کمی چشمم را می‌زد،  نگاهم سمت قاب عکسی که در کمد شیشه‌ای اتاق بود افتاد.
سمت کمد رفتم و در شیشه‌ایش را باز کردم و قاب عکس را ازش بیرون آوردم.
قاب عکس یک زوج خندان بود.
خنده‌ی دلبرانه لیلی در قاب عکس، هوش از سر مجنونِ عاشق می‌برد.
دستم را روی صورت دختری که در قاب عکس بود کشیدم‌.
آرام با خود زمزمه کردم:
- ای‌کاش کنارم بودی ساره!
اگر تو بودی شاید کتابمون این‌قدر غم‌انگیز تموم نمی‌شد.
کاش بودی!...

@آلفای نقرهای

ناظر: @𝑺𝒆𝒏𝒊𝒐𝒓𝒊𝒕𝒂

@Li_liumღ

@khakestr

ویرایش شده توسط 𝐵𝑙𝑎𝑐𝑘 𝑄𝑢𝑒𝑒
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《 پارت نوزدهم》

دوم شخص: روشنا 

خیلی خوشحال بودم که کتاب را بالاخره بدست آورده بودم،  شاید زیباترین کتاب عاشقانه‌ای است که قرار بود بخوانم‌.
از همین الان مشتاقم برای خواندن کتاب،  سورنا فکر کنم بیش از حد عاشق بوده که حتی کتابی از عشقی که تجربه کرده بود را به یادگار گذاشته بود.
از کارخانه بیرون زده بودم و پنج دقیقه‌ای بود که خیابان اصلی را با ردِپاهایم طی می‌کردم،  رعد و برقی در آسمان نواخته شد و گریه‌ی آسمان بر سر مردم شهر فروریخت.
مردم بدو-  بدو کنان در جایی که باران کمتری می‌توانست به تنشان برخورد کند پناه گرفتند.
کتاب را در کیف کولی‌ام گذاشتم و هندزفری را همراه گوشی‌ام از کیف بیرون درآوردم و آهنگی از پلی لیست گوشیم پلی کردم.

هندزفری را در گوش‌هایم قرار دادم و به صدای خواننده‌ای که با احساس فراخوان می‌خواند گوش سپردم.
همان‌قدر که شیفته‌ی موزیک‌های رپ بودم از آهنگ‌های پاپ هم نهایت لذت را می‌بردم.
حیف بود زیر باران به این زیبایی،   موسیقی گوش نداد و فیض نبرد.
مگر چه‌قدر زنده بودیم که بخواهیم تمام عمر نگران سرما نخوردن و آسیب ندیدن و ... باشیم،  زندگی کردن به همین چیزها خوش است،  زندگی در همین چیزهای کوچک پدیدار می‌شود.
پس تا می‌توانی بدون نگرانی نهایت لذت را ببر!

به صدای خواننده گوش سپردم و قدم‌زنان مسیر خانه را طی کردم.

(وقتایی که میاد نم نم بارون میزنم از خونه بیرون
واسم سخته میدونم رفته الان چند وقته هستم بی اون
آسمون غمگینه غم من سنگینه دل ابرها برام میگیره
خندم بند میاد و بغضم میگیره الان دیگه بارون میگیره
بزن بارون نم نم خیس بشم آروم و کم کم
هی ببار رو صورت من تا بشم آروم یکم من
بزن بارون نم نم خیس بشم آروم و کم کم
هی ببار رو صورت من تا بشم آروم یکم من
تکست آهنگ نم نم بارون حسین قربانی
قدیما میزدی یه سر به من میزدی
یه زنگ به من حالمو میپرسیدی
قدیما میومدی از این ورا حالا داری سری توو سرا
به حرفام رسیدی
گم کردی خودتو زود کی مثل پروانه دور تو بود
نشون دادی خودتو زود
بزن بارون نم نم خیس بشم آروم و کم کم
هی ببار رو صورت من تا بشم آروم یکم من
بزن بارون نم نم خیس بشم آروم و کم کم
هی ببار رو صورت من تا بشم آروم یکم من

خواننده: حسین قربانی_  نم- نم بارون)

به خانه نزدیک شده بودم، باران هم بند آمده بود؛  اما در همین یک ساعتی که باران باریده بود تمام تنم خیس شده بود،  از سرما می‌لرزیدم؛  اما ارزشش را داشت.
سلامتی روحم از جسمم برایم مهم‌تر بود.
سر کوچه رسیده بودم،  به پاهایم نگاهی انداختم و تا رسیدن به خانه قدم‌هایم را شمردم.
یک،  دو،  سه،  چهار، پنج... .
وقتی به خودم آمدم که جلوی در ایستاده بودم، زنگ خانه را فشردم،  صدای اسما در کوچه پیچید.
- بله؟
- منم سلما،  باز کن.

***
وارد خانه شدم و بدون سر و صدا به سمت اتاقی که متعلق به خودم بود رفتم،  کوله پشتی‌ام را از دوشم برداشتم و روی زمین انداختم.
لباس‌هایم را با بافتنیِ قرمز رنگ و ساپورت مشکی‌ام تعویض کردم.
روبه روی آینه ایستادم و شانه‌ای که روی میز آرایش بود را برداشتم و روی موهایم به نوازش درآوردم‌.
بعد اتمام کارم موهای بلندم را با کش بالای سرم بستم،  با این‌کارم چشم‌های بادامی‌ام کشیده‌تر شد.
لبخند کوچکی در آینه به خود زدم و سمت کیفم رفتم.
کتاب را از کیف بیرون آوردم،  پرده‌های اتاق را کشیدم،  اتاق را تاریکیِ مطلق فرا گرفت.
چراغ قوه‌ی روی میز مطالعه‌ام را روشن کردم و کتاب را روی میز قرار دادم.
نام کتاب را با خود زمزمه کردم:《گرمیِ چشمانش》
صفحه‌ی اول کتاب را باز کردم و غرق در کتابِ عاشقانه‌ی روبه رویم شدم.
صفحه‌ی اول را سورنا این‌گونه آغاز کرده بود:
خاموشم!
اما دارم به آوازِ غم خود می‌دهم گوش 
وقتی کسی آواز می‌خواند خاموش باید بود
غم،  داستانی تازه سر کرده است 
این‌جا سراپا گوش باید بود.
《شاعر: هوشنگ ابتهاج》

(سخن نویسنده:
رمان از این‌ لحظه به گذشته برمی‌گردد و داستان عاشقیِ سورنا و ساره را می‌شنویم
امیدوارم  تا این لحظه از خواندن رمان لذت برده باشید‌.
با تشکر!)

ناظر:

@𝑺𝒆𝒏𝒊𝒐𝒓𝒊𝒕𝒂

ویرایش شده توسط Gisoo_f
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

《پارت بیستم》

پنج سال پیش

امروز قرار بود به دیدن پدربزرگ بروم.
عجیب دلم هوایش کرده بود،  از وقتی که پدرم فوت شده بود تنها کسی که می‌توانست تکیه‌گاهی برای جبرانِ نداشتن پدرم شود،  مریم و پدربزرگ بود.
احوال آهو، خواهر بزرگ‌ترم در آن روزها از همه‌ی ما بدتر بود.
در یک روز پدر و شوهرش را از دست داده بود.
در سقوط آسانسور!
آسانسوری که تا مدتی فوبیای مریم و آهو بود.
آهو بدجور شکست،  دو طفل ۱۰ و ۱۴ ساله‌اش را به تنهایی بزرگ کرد‌.
حال و احوالمان عجیب به رنگ سیاهی می‌رفت و قطعاً اگر پدربزرگ نبود شاید همه‌ی ما زیر این بار غم متلاشی شده بودیم.
اما باری دیگر خود را جمع و جور کردیم و قوی‌تر از قبل شدیم.
سپهر امسال،  پاییز دانشگاه می‌رفت و کم‌ و بیشی در کارهای کارخانه کمک می‌کرد. 
روشنا با توجه به علاقه‌اش رشته‌ی هنر را انتخاب کرده بود و امسال وارد مقطع دبیرستان می‌شد،   زندگی‌اش را تغییر می‌داد و برای هدف‌‌هایش می‌جنگید.
آهو کارگاه خیاطی‌اش را گسترش داده بود و احوالش نسبت به قبل بهتر بود،  با سرگرمی‌ها و کارهای دوست داشتنیِ روزمره‌اش سعی در خوب شدن حالش می‌کرد.
مریم جدیداً دچار کمردرد شده بود و کارهایش را بعضی مواقع به روزهای بعد موکول می‌کرد.
از خودم که کمی بگویم    وارد سن ۲۵ سالگی شده بودم،  دانشگاه رو به تمام شدن بود،  هرروز برای روز بهتری تلاش می‌کردم و سعی در گوش دادن نصیحت‌های پدربزرگ می‌کردم.
پیر بود؛  اما با تجربه‌های فراوان که در سخت‌ترین لحظات زندگی هم داستان‌هایی که از تجربیاتش برایم تعریف کرده بود به کمکم می‌آمد.
از افکارم بیرون آمدم و عینکِ آفتابی‌ام را روی چشم‌هایم قرار دادم،   تیشرت سفیدم را صاف کردم،  سوئیچ ماشینم را از روی میز عسلی قاپیدم،  از اتاق خارج شدم و بدو-  بدو از پله‌ها پایین آمدم‌.
با صدای بلندی گفتم:  مریم! من دارم میرم پیش پدربزرگ خدافظ.
از خانه بیرون زدم و جوابی از مریم دریافت نکردم.
شانزدهم مردادماه بود و گرمیِ هوا به خوبی مشهود بود، سوار ماشین شدم و از حیاط خانه بیرون آمدم،  با سرعت به سمت خانه‌ی پدربزرگ راندم.
ظبط را روشن کردم و آهنگ ملایمی گذاشتم.
به ساعت مچی‌ام نگاهی انداختم،  ساعت ۱۶:۴۳ دقیقه را نشان می‌داد.
پایم را بیشتر روی پدال فشار دادم.
بعد از چند دقیقه‌ی متوالی به خانه‌ی قدیمی پدربزرگ رسیدم.
بوقی زدم،  مش رحیم در را باز کرد،  ماشین را به داخل حیاط بردم و از ماشین پیاده شدم.
دست به کمر سرم را بالا گرفتم و به بالکنِ خانه،  که پدربزرگ با عظمتی که از دور پدیدارش کرده بود،   همراه با عصایش ایستاده بود و نگاهم می‌کرد.
سمت ورودیِ خانه رفتم،  دستگیره‌ی در را فشردم،  در را به آرامی باز و بسته کردم.
از پله‌های خانه بالا رفتم و به سمت اتاق پدربزرگ که بالکن درش جای داشت رفتم.
تقه‌ای به در زدم و وارد اتاقش شدم.
از بالکن بیرون آمده بود و وسط اتاق ایستاده بود.
با لبخند به طرفش رفتم،  دست‌هایش را برای درآغوش کشیدنم باز کرده بود،  با روی باز در آغوشش حل شدم.
آغوشی که بوی پدرم را می‌داد و من عجیب دلبسته‌ی این کوه شده بودم.

ناظر:  @Seniorita-

ویرایش شده توسط 𝐵𝑙𝑎𝑐𝑘 𝑄𝑢𝑒𝑒
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...