رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمز جدایی|مائده زارعی کاربر انجمن نود و هشتیا


Aramesh
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

((به نام  خدا))

 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%

 

اسم رمان:  رمز جدایی

اسم نویسنده: مائده زارعی

ژانر  رمان: عاشقانه، طنز

 

خلاصه:  

دست تقدیر مارا از هم جدا کرد. زندگیمان دست خوش تغییری تلخی شد. حالا بعد از سال ها زجر سال ها دوری دوباره روبروی هم قرار گرفتیم. شعله عشق تابنده تر از روز اول است اما ما اسن عشق را پس می زنیم ولی از قلم آینده ناآگاهیم.
هرکدام از شخصیت های داستان عاشق شده اند و این عشق را به جنون کشیده اند و از هم جداشده اند حالا بعد از چند سال دوباره یکدیگر را می بینند و هنوز عاشق یکیدیگر هستند. آیا به هم خواهند رسید؟آیا سرانجام این عشق  جدا ایست یا رسیدن؟

 

ویراستار: @Aryana

مقدمه:
هوای دل ابری است 
دلش می خواهد ببارد 
دلش می خواهد بگرید 
غرورش جان می افکند برای زنده ماندن 
لبش آب می خواهد برای سخن گفتن 
دستانش تمنای آغوشی را می خواهند برای تکیه کردن 
قدم هایش ایستگاهی را می خواهند برای ایستادن
چشمانش گوی هایی را می خواهند برای غرق شدن 
گوش هایش آوازی را می خواهند برای شنیدن 
درد دارد.......
آری درد دارد ولی هیچکدام از درد هایش نزد دل نگردد
دل دردی است نادرمان 
دردی است لاکردار
اوخ دل خدا داند که خداند تو را چه شد 
دل تنها ماهیچه ای نیست که خون را پمپاژ می کند بخدا دل احساس می کند، می بیند،می شنود، می گرید و شاد می شود پس میازار دل را که دل بیچاره و رنجور و درمانده است .

 

ناظر: @Aryan-Boy

ویرایش شده توسط Aramesh
  • لایک 10
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 3

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

((به نام خدای متعال))

#فصل_اول

#پارت_1

((مانلیا))

 

آزادانه به دنبال هم می دوییدیم. غرق شادی بودیم رهام با تمام جون دلش دست من رو گرفته بود، به سوی افق حرکت می کردیم و من از عشق لبریز بودم. این شادی‌ها بسیار زیاد  بود، من فقط در کنار رهام  بودن رو می خواستم؛ ولی این شادی بسیار غیر طبیعی بود برای منی که سال ها رهام رو روئیت نکرده بودم. بلاخره دستم رو رها کرد، برگشت ولی افسوس از چشمایی که دیگه هیچگونه عشقی در اون مشهود نبود با تعجب معشوق خودم رو نگاه می کردم. کم- کم زمین به حرکت دراومد و حائلی از جنس رودی خروشان در میانمون به وجود اومد؛ دنیای او سبز و زیبا بود و دنیای من تیره و نژند. گریه می کردم برای خودم، برای رهامم، زجه هایم گوش آسمان رو کر کرده بود. ناگهان بلند شدم و خواستم دلیل رهاییم رو از معشوقم،  از ازسرنوشت بپرسم؟ ولی همان قدم منجر به بیدار شدنم از خواب واهیم شد. با تنگی نفسی که هربار ناشی از کابوس های بی امانم بود؛ بلند شدم، به سمت حمام رفتم. خودم رو با دقت از نظر گذروندم، اولین چیزی که چشمم رو گرفت، موهای دراز پرکلاغیم بود که رهام عاشق اون بود؛ نگم از غنچه لب قرمزی که مثل شرابی برای معشوقم بود. رهام همیشه می گفت که من خود سفید برفیم با این تفاوت که چشمام آبیه و چشمای سفید برفی قهوه ای. دست از فکر و خیال برداشتم، خودم رو گربه شور کردم و بیرون اومدم. می دونستم دیرم شده پس زود لباس هام رو پوشیدم، با عجله از پله‌ها پایین رفتم که پله‌ی آخر سکندری خوردم و دردم گرفت. همین باعث شد مامانم به سمتم بیاد و بگه:

-وای خدا!

-چرا داد می زنی مادر من، من دردم گرفت شما داد می زنی؟ 

-بابا مامان جان من دیرم شده، نه شما؟

-خوب زودتر پا می شدی، هی داری مثل خرس می خوابی. خدا کنه این اولین روز از ترم جدیدی استادت راهت نده.

-اههه مامان

-یامان

-راستی مامان تروخدا این سوییچ کو؟ برو بیار من دیرم شده.

-مغزمو خوردی ای خدا!  مردم بچه دارن منم بچه دارم.

بی توجه به غرغرهای مامان سوئیچ رو گرفتم، خداحافظی گفتم، با دو بیرون اومدم، رسیدم به دویست و شیش نازنیم ای من فداش شم همینطور که داشتم دوست و شیشم رو قورت می دادم. بیچاره خودش به حرف اومد و گفت:

-تروخدا بس کن خوردیم پاشو برو دانشگات، به شروع کلاس ده دقیقه مونده.

منم کمی به خود درگیری هام فکر کردم ولی با یادآوری دانشگاه یه جیغ فرابنفش کشیدم، سوار نازنازکم شدم. از شانس گندم امروز اولین جلسه از ترم جدید بود. وای خدا! آخه من چطور با این ترافیک تهران خودم و  برسونم. داشتم همینطور بین ماشینا ویراژ می دادم که یه جنسیس سیاه تو دل برو از کنارم گذشت. منم اون وقت با حسرتی غریبانه بهش نگاه کردم که یهو حس راننده رالی بودن بهم دست داد، باهاش کورس گذاشتم ولی بعید می دونستم که ببرم من کجا؟ اون کجا؟اون بی اهمیت به من هی با سرعت می رفت، یکهو صدای گاو با صدای بلندی از توی ماشین اومد صدای گوشیم بود و منم ترسیدم، نتونستم بزنم روی ترمز چون من عقب تر از جنسیس بودم، کنترلم و از دست دادم و محکم خوردم بهش؛ بعد کمی فکر کردن موقیعت خودمو پیدا کردم. وایی خدا!  ماشین نانازم داغون شد. و بعد با دو بیرون رفتم. پسره وایساده بود، به فاجعه ای به بار اومده بود نگاه می کرد و بعد من بهش گفتم :

-آخه آقای محترم تو نمی دونی رانندگی کنی، چرا پشت ماشین می شینی؟ ماشین مردمو به گند می کشونی؟ ها؟ اصلا وایسا کی مدرک رانندگی به تو داده؟ همونطور که داشتم به پسر مردم حرف می زدم، یک لحظه سرم رو بلند کردم و نگاهم رو به پسر مردم دادم وای! چقدر به رهامم شبیه بود. چهره ی قرمز شده مثل لبوش، سیاه‌چاله‌های سنگیش خود چشمای عشق من بود. با دادی که زد چند قدم عقب رفتم، به خودم اومدم غیر ممکن بود، این پسره عشق من باشه. آخه رهام من کجا؟! این کجا؟!

پسره: آخه چرا یکهو ترمز کردی؟ چرا ویراژ و کورس می زاری؟ حالا طلبکارم شدی؟ همه‌ی حرف هاش رو با لحنی طلبکار ادا می کرد. منم که با شنیدن حرفاش مغزی که هنگ کرده بود دوباره به کار افتاد، بعد من رو بهش گفتم:

-نگاه کن ماشینمو چی کار کردی ؟تو نمی‌تونی  رانندگی کنی. وایستا الان زنگ می زنم پلیس.

پسره: پوف  باشه، باشه خودم مشکلو حل می کنم من کار دارم، دیرم شده بیا این شماره تلفن و کارت ملیم بهم زنگ بزن تا ببرم درستش کنم تا پول خسراتتو بدم. یکم فکر کردم که با یادآوری دانشگاه اعصابم خورد شد و گفتم بهش:

-باشه باشه، نه پولتو می خوام، نه کارت ملیتو و نه شماره ولی مثل آدم رانندگی کن اینکه زیر پاته خر نیست که رم کنه یا ترمز نداشته باشه اسمش ماشینه ترمز داره، گاز داره ...

@آری بانو  @_Zeynab

 

ویرایش شده توسط Aramesh
  • لایک 8
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 #فصل_اول

#پارت_2

 ((مانلیا))

بی توجه به پسره رفتم توی ماشین نشستم. وای!! با یادآوری اینکه عروسکم از پشت داغون شده بود، می خواستم گریه کنم. رسیدم دانشگاه، ماشین رو توی پارکینگ پارک کردم و با سرعت چیتا به کلاس رفتم بدون اینکه در بزنم وارد شدم؛ یهو دیدم همه کلاس در سکوت مطلق فرو رفته بود. این عجیب بود، نگاهم و  دور تا دور کلاس چرخوندم ولی استاد یا فرد پیری پیدا نکردم و بعد نگاهمو بالا اوردم، دوباره با چهره ی لبو شده ای مواجه شدم یاخدا!  این اینجا چی کار می کنه؟ بخدا همون موقعم فکر می کردم که این گولاخ دنبالمه یهو به خودم اومدم نگاهمو ازش گرفتم و رفتم پیش اکیپمون نشستم.

پسره: خانم ببخشید اونی که می بینید( اشاره به در) بهش در می گن بعدهم لطفا بفرمایید بیرون.

-بله؟ بله؟ چی؟ تو اولا برو رانندگیت رو درست کن دوما به من دستور نده هنوز استاد نیومده حالا فهمیدی؟

بعد دیدم دوباره تغییر چهره داد این دفعه مثل گودزیلا شد‌. یا ابوالفضل! این چرا اینجوری شد؟ لبو بودنش رو دیده بودم ولی گودزیلا بودنش رو به والا ندیده بودم. وایسا ببینم اون چرا اصلا جای استاد وایستاده نکنه؟! نکنه؟! نه!وای نکنه استاد باشه؟! آخه چرا من همیشه فکر می کنم استادا پیر و خرفتن، خاک تو سرم کنن.

_بیرون

با دادی که زد از جام پریدم و وسایلمو جمع کردم و رفتم بیرون ولی قبل از اینکه بیرون برم رو به پسره گفتم:

-پسره گودزیلا.

رفتم تو حیاط نشستم، رفتم تو چتم و بعد برای اکیپمون که شامل نیها،دیانا،رز و رامش بود نوشتم:

-وای! اون استاد بود نه بخدا باور نمی کنم! چرا اینقدر جوونه؟ وای خدا! من الان با چه رویی دوباره کلاس برم. رامش که همیشه حق به جانب، لجباز و دقیقا مثل خودم‌ بود. خوب دختر خالم بود. به من نره به کی بره؟

-حرف اضافی نزن،اصلا چرا دیر اومدی؟دوباره مثل خرس پوکیدی؟ اخه دختره ...لا الله الا چرا بهش گفتی گودزیلا؟ بخدا خیلی خری. نمی دونی که چقدر این لامصب مغزش نابود شد؟ از اول تا الان روی مخمون چهار نعل داره می پره.

منم در جواب رامش نوشتم:

-به من چه خیلی ناراحتی بزن بیرون از کلاس فکر کنم دوباره امروز فاز درس خوندن برت داشته.

بعد دیدم هیچی نمی گن و بعد یه لحظه تصویر آقا غول لبویی (اشاره به استاد) جلو چشمم اومد، بعد باعث شد اون آقا غول لبویی من رو یاد رهام بیاندازه؛ چقدر شبیه هم بودن وقتی رهامم عصبانی می شد یا جوش میاورد مثل لبو می شد.

@آری بانو  @_Zeynab

ویرایش شده توسط Aramesh
  • لایک 8
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 #فصل_اول

#پارت_3

((مانیلا))

*گذشته*

 

-رهام

رهام:

-چیه؟

-می گم میشه بریم بیرون بازی کنیم، بستنی بخری برام یا بلیم شهل بازی؟ (این قسمتشو با حالت بچگانه ای گفتم).

رهام:

-مانلیا می دونی خر نمی شم یا درستو می خونی، قشنگ گوش می دی بهم یا می رم به خاله ترنم (اشاره به مامانم) می گم من درسو براش توضیح دادم و‌ می خوام برم؛ نمره ی بدم بگیری تا یه هفته هم باهات قهرم. حالا کدومش؟

-رهام چرا وقتی درس می دی انقدر جدی می شی؟ ها؟! اصلا نخواستم برو. هربار فقط منو محکوم به رفتنت می کنی اصلا می خوای باهات قهر کنم یا منم برم؟ تا ببینی چه دردی داره. بابا منم آدمم حوصلم می پکه خب.

یهو دیدم رهام مثل لبو جوش آورده، ترسیدم و گفتم:

-ره...رهام...باشه ...ب...بخشید اصلا دیگه من هیچی نمی گم.

رهام از لای دندونای بهم چفت شدش غرید:

-تو هیچ وقت،هیچ وقت حق نداری بری مال یکی بشی. حق نداری فهمیدی؟

منم ترسیده ولی خوشحال از غیرتی شدنش گفتم:

-باشه قول می دم، قول می دم تا ابد ولی رهام دیگه هیچ وقت نگو تنهام می زاری، نگو که می ری، نگو که ازم جدا می شی.

رهام:

-نگاه کن مانی جونم اگه من رفتم، اگه ازت جداشم یا به هر دلیلی ترکت کردم؛ باید منتظرم باشی یا بهم قول بدی که فقط مال منی. اگه بهم قول بدی منم نمی رم، تنهات نمی زارم .خب؟

((پس چی شد رفتی نامرد؟هان؟! ده جواب بده! گفتی منتظرت بمونم الان هشت سال منتظرتم، قول دادی برگردی. هان؟!!!(این قسمتشو با داد و بغض گفتم)که باعث شد؛ بعضی از بچه هایی که توی اون محوطه بودن به ستم برگردن. بعد از کمی گریه کردن توی گوشه ای تنها از محوطه به سمت دانشگاه رفتم که جیغ آشنایی من رو به خودم آورد و به سمت صدا حرکت کردم.

@آری بانو   @_Zeynab

 

ویرایش شده توسط Aramesh
  • لایک 7
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 #فصل_اول

#پارت_4

((نیها))

بعد از بیرون کردن مانلیا توسط استاد؛ تصمیم گرفتم که یکم کرم ریزی کنم پس توی کیفم از اون حشره پلاستیکی هایی که همراهم داشتم رو برداشتم، تصمیم گرفتم پرتاب کنم رو یکی از بچه سوسول های کلاس که داشت برای استاد عشوه ی خرکی می اومد چون اکثر دخترا از سوسک می ترسیدن؛ سوسک رو برداشتم با تیر کمان کوچیکم پرتابش کردم سمت دختره ولی نمی دونم چی شد که به جای دختره خورد به پسره عقبی و بعد پسره با صدای بلندی رو به من گفت:

-دختره نفهم اینجا کلاسه یا مهدکودک؟هان؟!! نمی بینی استاد داره درس می ده؟ منم امپرو چسپوندم و رو بهش گفتم:

-تو ... نخور بچه سوسول نکنه از سوسک می ترسیی؟ چاپلوسی می کنی برای اینکه استاد بهت نمره بده؟ هان؟متاسفم برات.

اونم از کوره در رفت خواست چیزی بگه که استاد نعره زد و گفت:

-ساکت شییید. با دادی که استاد زد، ترسیدم و رنگم مثل گچ شد. بخدا مانلیا حق داشت بهش بگه گودزیلا، فکر کنم اعصابش امروز از دست این خل ما خیلی خط خطیه(اشاره به مانلیا).

استاد:

-توضیح بدید چی شده؟

پسره:

-استاد این خانم به ظاهر محترم(اشاره به من)به جای گوش دادن به درس به فکر بازی هستن.

-میام می زنمت، بچه سوسول. از سوسک می ترسی؟ بگو می ترسم. دومانم اگه من بچه باشم تو سوسولی، بچه سوسول ترسو. استاد داد زد و گفت:

-بیرون، اینجا جای این خاله زنک بازی ها نیست. خانم اون از دست دوستتون و اینم از شما فکر کنم تا آخر ترم دیوونه بشم از دست شما. منم زیر لب گفتم تو دیوونه هستی، بدون حرف بیرون اومدم که چند دقیقه بعد پسره هم بیرون اومد و گفت:

-وایسا احمق، من سوسولم؟ من ترسوم؟ وایسا نشونت بدم بچه. با کلمه ی بچه ای که گفت جوش آوردم و رو بهش گفتم:

-واینیستم چی کار می کنی؟ ترسو سوسول، بعد سوسک رو جلوش گرفتم و گفتم:

-به این می گن سوسک نترس، پلاستیکی نمی خورتت. و بعد پسره قرمز شد و گفت:

_دختره نفهم  چی گفتی؟ بدبخت من بخوام الان می تونم بکشمت پس دهنتو می بندی یا ببندم؟ و بعد از این حرفی که اشاره به ضعیف بودنم کرد داد زدم و گفتم:

-اگه نبندم چی کار می کنی؟ ها اورانگتان؟ هیچ غلطی نمی تونی بکنی. و بعد اومد حرفی بزنه که اومدم یه سیلی بزنم تو صورتش که یکی دستمو گرفت نگاه کردم که مانی خودمون بود، بعد نگاه به اطراف کردم که دیدم همه دانشگاه دورمون جمع شدن، حراست اومد باصدای بلندی گفت:

-اینجا چه خبره؟هااان؟ اینجا دانشگاس یا محل دعوا و بعد روبه دانشجوها گفت که متفرق بشن. من و اون بچه سوسول مو تیغی ترسو زشت رو بردن دفتر حراست.

وجی بانو(وجدان بانو):

-آره جون خودت زشته ای کاش یکیم نصیب تو می شد، که یکم درستت می کرد.

-اههه وجی بانو کجا بودی این همه مدت؟ دلم برات تنگیده بود. راست می گی زشت نیست ولی من ازش بدم میاد.

 وجی بانو:

-آخه خری

-ده خره، من خر باشم تو هم خری(چه خر تو خری شد). بعد از کمی خودرگیری با خودم با صدای اون مرد که از طرف حراست دانشگاه بود، به خودم اومدم. مرد:

-خانم محترم ایشون می فرمایند که شما اول شروع کردین و حتی می خواستید بهشون سیلی هم بزنید؟

-من حاج آقا؟! اصلا به من میاد؟! من محرم و _دنامحرم حالیم میشه،ددِ من شروع کردم اونم به این دلیله که خیلی شیطنت می کنم؛ تموم استادا و حتی مدیر دانشگاه هم با خبرن از شیطنتام حتما ایشون از دانشجوهای تازه هستند که خبر ندارند. درضمن اینم تفریحی بود ولی من نمی خواستم به ایشون بزنم؛ می خواستم به یکی از دخترا بزنم که داشت استاد رو زنده زنده می خورد  و بعد هردو متعجب نگاهم کردن حتما تعجب کردن که چرا اینقدر بی پروا حرف می زنم، من همیشه همین بودم، خیلی شیطنت می کنم ، همیشه باتمام مشکلاتم خوشحال بودم و هستم البته خیلی هم خوشگلم، چشمای آبیم، موهای طلایی،صورت کشیده، اندام ریزه میزم من رو زیبا و جسور کرده بود چهرم کمتر از سنم نشون می داد در واقع من بیست و شش سالمه وای یه بردار دارم که اسمش نیماس، بیست و نه سالشه و خیلیییی خیلییی هم دوسش دارم و کلا کپ خودمه. و بعد از مدتی اون بچه سوسول مو تیغ تیغی از شک دراومد و باصدایی که سعی می کرد بلند نشه گفت:

-بخدا خیلی پرویی، خیلی، چطور جرئت می کنی اینطور حرف می زنی؟ ها؟ من به جای تو بودم فقط الان از خدا می خواستم زمین دهن باز کنه، من برم توش. چطور می تونی بگی من می خواستم به تو سیلی بزنم. پوففف، وای خدا!!!

مرد:

-آقا لطفا بشینید آروم باشید فکر کنم من باید از شما سوال می کردم؟! نه اینکه دوباره دعوا راه بندازین . و من با قیافه ای پیروزمندانه ای به چهره پسره که حالا از شدت تعجب شکه شده بود ‌نگاه کردم و گفتم:

-والا حاج آقا فکر کنم اینجا رو با میدان جنگ اشتباه گرفتن و دوست داره برای همه قلدری کنه که من به والا از اونا نیستم از خودشون بهتر جواب می دم.

@آری بانو   @_Zeynab

ویرایش شده توسط Aramesh
  • لایک 8
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#فصل_اول

#پارت_5

((نیها))

 

مرد:

-فکر کنم صحبت با شما بی فایدست. بیاید تعهد بدید فقط اگه یکبار دیگه تکرار شه اخراجید حالا بعد از تعهد می تونید برید خونه.

هردومون رفتیم تعهد دادیم، من بی توجه به اون بچه سوسول مو تیغ تیغی با خونسردی کامل به سمت خروجی دانشگاه رفتم؛ آژانس گرفتم، آدرس خونه رو دادم و گوشیم هم خاموش کردم چون حوصله ی حتی خودمم نداشتم، الان تنها خواب آرومم می کرد.


((ویانا))

 

بعد از کلی سرو کله زدن با استاد خداروشکر نجات داد، درس رو تموم کرد و ما رو  زیر دست خروار ها نوشته جا گذاشت. این دوستای ما هم فقط بلدن بپکن یا بحرفن یا دعوا کنن. من و این رز بدبخت هی باید جزوه بنویسیم، توی امتحان به دوستامون برسونیم بخدا دیگه خسته شدم از دستشون منم آدمم گناه دارم. این از نیها که هی بزرگ نمیشه، این از مانلیا که یِنَمه عقل تو کلش نداره، بخدا خاله ترنم حق داره از دستش عاصی باشه. نمی دونم چرا از این مانلیا و نیها خبری نشده؟ نکنه دوباره مانلیا حالش بدشده؟ یا نیها کاری کرده؟ دلم شور می زد، خیلی هم شور می زد رومو کردم سمت رز ولی یک دفعه چشمم به موهای زیتونی خوش رنگش افتاد که از مقنعش بیرون اومده بود. رز دختری با پوست برنزه، چشمای سبز، صورت جذاب، قدی بلند، اندام کشیده و قشنگ بود. رز برخلاف اون سه تای دیگه بعضی وقتا آروم بود؛ ولی هیچکی به قدر خودم داف و جذاب نبود. خودم پوست سفید، موهای قهوه ای فر، چشمای عسلی داشتم و البته خیلی دختر آرومیم. من همراه مامانم زندگی می کنم و پدرم رو بیست  سال پیش توی تصادف از دست دادم ولی اینم بگم یه خواهر هم دارم که سی  و دو  سالشه و ازدواج کرده و اسمش هدیه است. خب همونطور که داشتم رز و خودم و توجه می کردم یکهو رامش سه قلمه ای بهم زد و گفت:

_اون چشماتو درویش کن، رز مال یکی دیگه است. نخورش به جای اون یه فکری به حال خودت کن.

منم نامردی نکردم یه چشم غره ی حسابی به رامش رفتم ولی رامش عین خیالشم نبود، ادامه داد و گفت:

-مگه دروغ می گم؟

که یکهو رز از کوره در رفت و داد زد(اوهوع این مثلا اروممون بود):

-بچه هاااا، ده بس کنید زنگ بزنید ببینید این مانلیا و نیها کجان؟ من دارم نگران می شم نکنه دوباره مانی حالش بد شده باشه؟ منم فورا زنگ زدم به نیها ولی جواب نداد که دوباره زنگ زدم که گفت:

_مشترک مورد نظر خاموش می باشد. منم نگران شدم و این بار زنگ زدم به مانی که بعد از پنج بوق جواب داد منم با داد گفتم:

_آخه دختره ...نمی گی نگران می شیم، بخدا می خوام موهاتو با ایپیلیدی بچینم. مانی کجایید؟

مانلیا:

_اولا تو غلط می کنی موهایی که دوازده  ساله برای دراز شدنش تلاش می کنم رو بکنی، دوما یکم آمپرو بیار پایین، یکم آروم شو، یه نفس عمیق بکش سوما سلفم ولی نیها پیشم نیست.

_اهههه دختره... کم اول و دوم کن می گی اول دبستانی که می خوای شمارش یاد بگیری. و بعد کمی فکر کردم، وقتی فهمیدم اینکه نیها پیشش نیست با داد گفتم:

-یعنی چی؟ پس کجاست؟ بخدا می کشمت مانی قفط دعا کن دستم بهت نرسه بعد بدون خداحافظی تلفن رو ازش قطع کردم چون بدم میومد اول تلفونو ازم قطع کنن، همیشه من اول قطع می کردم. و بعد به سمت بچه ها برگشتم و گفتم بهشون بریم سلف. رفتیم سلف، مانی رو درحالی که داشت گوشیشو نگاه می کرد و ناخونشو می جویید روی آخرین میز سلف دیدیم، رفتیم پیشش . رامش که همیشه حالت های مانی رو متوجه می شد بهش توپید:

_آخه بگم چی؟چرا استاد رو اونطوری کردی؟‌وایسا ببینم اصلا نیها کو؟ ده بگو ببینم.

مانلیا:

_اههه چیه هی نیها، نیها، نیها راه انداختین. خودمم نمی دونم ولی اونقدر می دونم که هیچ وقت انقده اعصابش شتری نبود، فکر کنم رفته خونه بخوابه چون تنها در این مواقع خواب آرومش می کنه.

رامش:

-یعنی چی؟چی شده مگه؟

مانلیا:

-منم خودم نمی دونم ولی می دونم با یه پسره داشت دعوا می کرد و می خواست سیلی بهش بزنه تازه بردنش حراست. و بعد جمع توی سکوت مطلق فرو رفت همه تعجب کرده بودن، من نگاهمو روی بچه ها چرحوندم که روی رز رسیدم. دیدم که رنگش مثل مرده ها شده و به نقطه ای نامعلوم داره نگاه می کنه خیلی نگران حالش شدم؛ چند بار تکونش دادم که به خودش اومد، ترسیده نگام کرد:

-رز چی شده؟ حالت خوبه؟ تروخدا چی شده؟ یه چیزی بگو.

رز:

هی...چی ...ش...د...ه...م.ن ...خو...بم.

_کی گفته بدی چیزی شده؟ اون پسره که مانی میگه می شناسی؟

رز:

ها؟!! نه نه من چرا باید بشناسم، نه اصلا. و بعد فورا بلند شد و رو به ما گفت:

من باید برم ببخشید و بعد رفت و بعد از رفتنش همه با دهنی باز، چشایی که از تعجب بابا قوری شده بود، مسیر رفتنش رو نگاه می کردیم.

 @A..A @Aaaaa  @S.u @S. Gh @S.malkzad  @hadis Hs @Fardis  @مانشMansh @ماه تی تی @نیکتوفیلیا @نوازش @شقایق.نیکنام  @شوکران@سحرصادقیان @سَ م آ @ساتیار @yaldaw @tara-lr  @سادات.۸۲ @Parisa.r @pariandry @Otayehs @Omaay @iatina @Im_mdi  @Iparmidw @Iparmidw @Imaryam@Yasi..@Tannaz Zare @Talatom @M.gh @Mahdis  @Raha_yee @Red_girll @Weird @[email protected]  @Edna_b@Nayereh@Qazal@Naz  @mah86 @mahi@m.azimi@Nayereh @bita.mn @Bhreh_rah  @lavender @kimiya  @banouyehshab  @mahi @Mahgol @Masi.fardi @Mahfam@Banoo.Alashi @Venus_m@kimiya @G.Ha  @Viow𖣘 @Viyana @xy2z @ZaHra.S @Z.A.D @x-----x  @Venus_m @Cruell @z̸a̸h̸r̸a̸@ZaHra.S@Naz  @Kimiy_mw77 @javadi_82 @Ghazal @K.A @Ghazal@Hani_night  @Najmeh@NAEIMEH_S  @Naz@Narges.Sh@HALF DEAD@FAR_AX  @Habib  @Hani_night@Fardis @Farinaz @hadis.pnh@F. Naseri@delvan @Damon.S_E @Devila @dinaamiri. @Delito@Delito @Damon.S_E @SAHAR@Saghar   @Damon.S_E @Saghar @sahel56 @Sahar_66@F. Naseri @asal @lavender @Asma,N @Asal Akbari @Aftbgrdoon @afsoon @Aftbgrdoon@Ad Manager elif

 

@_Zeynab  @آری بانو

ویرایش شده توسط Aramesh
  • لایک 14
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#فصل_اول

#پارت_6
((رز))

بعد از اینکه رامین رو دیدم خیلی حالم بد شد. اون پسر از برادر پست ف*طر*ت ترش اینجا چی کار می کرد؟ چرا باید جلو چشام ظاهر می شد؟ آرمین چی از جونم می خواست؟ مگه سه سال پیش نگفت هر*زم؟! مگه نگفت نمی خوادتم؟! پس با برادرش اینجا چه غلطی می کرد؟ اگه برادرش باشه خودشم هست. وای! داشتم دیوونه می شدم. تنها خاطره ی روزی که منو طرد کرده بود، جلو چشام رژه می رفت.

****زمان گذشته**********

-آرمین جونم

آرمین:

-بله؟

-آرمین

آرمین:

-مگه نمی گم بله...چی می خوای؟ هااا؟ پول می خوای؟ هر چند شب باهم بودیم پولشو بهت می دم فقط از جلو چشام گمشو.
چشام تار می دید ، گوشام نمی شنید، مغزم ارور می داد و قلبم ...وای امون...امون از قلب بیچارم...این چی می گفت؟...اصلا...اصلا چرا اینجوری می کرد؟

با صدایی که می لرزید گفتم:
-آرمین چی می گی؟
...منم...رزت...عشقت...چی می گی؟ حالت خوبه؟

آرمین:

-نه...نههه...حالم خوب نیست...من به عنوان یک کالا، یک جنس ازت استفاده کردم...الانم خوب ازت استفاده کردم، می خوام دورت بندازم...حالام گمشو از جلو چشمام.

با چشمای اشکی و صدایی که از بغض درد گرفته بود،گفتم: 

-آرمین چه اتفاقی افتاده؟ تروخدا بهم بگو.

آرمین: 
-تو یه هر*زه ای که خیلی خوب راه آروم کردنم رو بلد بودی، منم خوب ازت استفاده کردم؛ ولی حالا به دردم نمی خوری؛ پس برووو بیروننن.

منم ترسیده، ناراحت و شکست خورده از خونش رفتم بیرون ولی لحظه آخر رو بهش گفتم: 

-آرمین خودت طردم کردی، خودت منو رنجوندی؛ ولی بخدای خدا پشیمون میشی.

با صدای بوق ماشین به خودم اومدم و ناگهان روی ترمز زدم، ماشینا هی برام بوق می زدن و فحشم می دادن با چشمایی که از شدت اشک تار شده بود نگاهمو به روبه رو دادم، اشک هامو به شدت پس زدم و با خودم گفتم: 

-نه من نباید گریه کنم، مرواریدای با ارزشم ارزش اون رو نداره که بریزن باید فراموشش کنم؛ ولی نمی تونستم،آخه چرااا؟ چرااا؟ مگه کم بدی کرد در حقم، اصلا چرا من؟

وقتی کامل گریه هام تموم شد حرکت کردم، خودمم نمی دونستم که به کجا دارم می رم ولی وقتی کمی بیشتر توجه کردم تو همون خلوتگاه همیشگمون بودم که وقتی با اصلان و اون به سفر می اومدیم، همونی که همیشه اینجا هزاربار تکرار می کرد بار ها داد می زد که دوستم داره...همینجا...بخدا همینجا...ولی چی شد؟ اصلا چرا مثل پت*یاره* ها منو از زندگیش پرت کرد بیرون؟ هان؟

اگه آرمین دوباره قصد بازی کردن داره منم می دونم باهاش چی کارکنم، انتقام دونه دونه نارحتیام و طردشونامو از خانوادم رو ازش می گیرم دوباره به اینکه فکر می کنم که خانوادم به خاطر اون عوضی چطور طردم کردن از خودم، از خانوادم، از زندگیم، از آرمین، از همه چیییی عوقم می گیره بخدا اگر اصلان نبود اگه بچه ها نبودن تا حالا هزار بار خودکشی کرده بودم.

*زمان گذشته*

بابا:

-رزز

با عجله از اتاقم بیرون اومدم و به بابا گفتم:
-بله بابا چی شده؟ ترسیدم، بابا سکتم دادی.

بابا نفس نفس می زد یکهو به سمتم اومد و کتکم زد‌

با اشک، هق هق کردن و صدای بلندی گفتم: 
-با...با.....تر...وخدا....چی ...کار...کردم ...چرا...منو....می زنی؟

مامان : 

- ای وای خاک تو سرم ار....د..لا...ن تروخدا...ولش ...کن......چی شده ؟...چی کار کرده.؟...وای ...ارد....لان...بچم.

اصلان(داداشم):

-بابا چرا رز رو می زنی؟ چی کار می کنی؟

اصلان رفت جلوی بابا وایستاد تا منو نزنه که بابا یه سیلی زد تو صورتش و گفت:

-همتون عو*ضید، گمشید از جلوی چشام اون از خواهر هر*زت، این از تو که ازش دفاع می کنی. نمی دونم کجای راه رو اشتباه رفتم که اینطوری شدید، نمی خوام ببینموتون ، گمشییددد بییررووننن.

منم دیدم که بابا حالش بده رفتم جلو و با گریه گفتم:

-بابا منم رز کوچولوت چی کار کردم؟چه خبطی ازم سر زده؟ تروخدا بگو.

بابا:
-هیچی نکردی فقط با پسر مردم پریدی، فقط آبروی منو بردی نگاه به این عکسا کن و با داداشت از جلو چشام گمشو.

با دست های لرزان دونه دونه عکس ها رو برداشتم و نگاه کردم همه عکسا متعلق به زمانی بود که با ارمین گرفته بودم وقتی اون عکسا رو دیدم دیگه هیچی برام مهم نبود از اول تا آخر رابطه ما خبر داشت چون آرمین بهترین دوستش بود.

وقتی فهمید که آرمین با بدترین برخوردش من رو طرد کرده و از هم جدا شدیم، رفت آرمین رو تا سر حد مرگ کتک زد و گفته بود دیگه نمی خواد اونو ببینه و گفته بود که هیچ پیمان بردرانه یا دوستی باهاش نداره.
با دیدن اون عکسا دیگه هیچی نفهمیدم و دنیا دور سرم چرخید و خودم رو برای هزارمین بار به خاطر بی عقلیم و بدبختیم سرزنش کردم.

@-Aryana-   @_Zeynab

ویرایش شده توسط Aramesh
  • لایک 5
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


#فصل_اول
#پارت_7
((رز))

*گذشته*

وقتی به هوش اومدم تو خونه نبودم و بعد فهمیدم که توی بیمارستانم

پرستار اومد توی اتاقم و گفت:

-عزیزم خوبی؟

با سختی لب زدم:

-من...چرا...اینجام؟

پرستار:
-عزیزم بیهوش شدی داداشت آوردت بیمارستان، داداشت خودشو کشت انقدره داد و بیداد کرد، پاشو خوشگلم، الان سرمت تموم می شه می تونی بری.

-اص..لان...اصلا...ن کجاست؟...میشه ببینمش؟

پرستار: 

-بیرونه الان می گم بیاد، توهم یکم خوب باش بزار کم ناراحتشه گناه داره بخدا.

و بعد پرستار رفت و اصلان بعد از چند دقیقه با ظاهری اشفته و چهره ی ناراحت وارد شد و گفت:

-خوبی؟

-چه اتفاقی برام افتاد؟ چی شد؟اصلا چرا منو آوردی بیمارستان؟ چرا نذاشتی بمیرم من احمق شایسته مردنم.


- اههه خدا نکنه، زبونتو گاز بگیر مگه اصلان چند تا پیشی کوچولو داره؟ ها؟ خدا منو بکشه که من بی غیرت گذاشتم اون آرمین لعنتی ازت سوء استفاده کنه.

-خدا نکنه


ای کاش، ای کاش اصلان نمی ذاشت با آرمین آشنا شم، ای کاش به من و ارمین اعتماد نداشت و نمی ذاشت من وارد این رابطه شیم. 

ای کاش غیرتی می شد و رگ غیرت برادریش باد می کرد؛ ولی حیف...
نمی دونم چه بلایی سر مامان و بابا اومد اصلا به دیدنم اومدن یا نه؟ معلومه که نه؛ ولی دیگه هیچ وقت اصلان اجازه نداد که دربارشون و درباره گذشته سوالی بپرسم؛ ولی بجاش خودش جای همه چیو پر کرد نمی گم که درباره ی گذشته مقصر نیست
اتفاقا بود؛ ولی همین اشتباه ها باعث شد مرد بشه، تنها پشت و پناهم بشه.


اصلان بعد از چند دقیقه گفت: 

-ناراحت نباش خودم مثل کوه پشتتم می برمت یه جای خوب فقط خودمو و خودت خوبه؟ دیگه نه بابا داریم و نه مامان فقط من و تو اصلا نترسی من همیشه مثل شیر پشتتم...‌‌‌‌‌نگاه چقدل بازو دالم( این قسمت رو با لحن بچگونه ای گفت)و بعد بازوهای قویشو که مدت ها براش تلاش می کرد به نمایش گذاشت.
نمی دونستم به حرف اصلان بخندم یا به بدبختی و به طرد شدنمون از خونه گریه کنم. آخ که چقدر من بدبخت و نحس بودم. من نه تنها برای خودم فایده ای نداشتم باعث نابودی زندگی دیگرانم می شدم الانم اصلان رو با خودم بدبخت کرده بودم ای کاش می مردم، ای کاش. 

((یه جا خونده بودم اگه انسان برای خودش فایده ای نداشت پس هیچ وقت و هرگز برای دیگرانم فایده ای نخواهد داشت)).

بعد از طردشدنمون از خانواده. من و اصلان اومدیم تهران(اینم بگم که ما قبلا پیش خانوادمون توی تبریز زندگی می کردیم) از این به بعد اصلان هم کار می کرد هم درس می خوند البته قبلا هم با آرمین شرکت داشت. آخ من قربون داداشم بشم و بعد هم با اکیپمون آشنا شدم با یادآوری اکیپمون لبخندی روی لبم نقش گرفت با صدای زنگ موبایلم که صدای خروس بود، اینم از شیطنتای آقا اصلان بود دست از گذشته کشیدم و بعد وقتی نگاه کردم اصلان بود.

باصدایی که از گریه کردن و هق زدن به قول اصلان خروسی شده بود جواب دادم و گفتم:

-الو جونم داداشی

اصلان با صدای بلندی که گوشام رو کر کرد گفت:

-کجایییی؟هاااا؟
این دوستات چی می گن دوباره چی شده که من باید آخرین نفر بفهمم.
کجایییی؟ده حرف بزن لامصب، ایشالله خدا منو بکشه که هیچوقت داداش خوبی برات نبودم.

و بعد با بغض نالید: 
-_ده کجایی آبجی؟ ده حرف بزن.
منم به خاطر اینکه خودش رو مسبب مشکلات من می دونست گفتم: 

-خدا نکنه داداش، خدا نکنه و بعد با گریه ادامه دادم و گفتم:

-من فقط تورو دارم چرا این حرف رو می زنی؟

-اگه من برات مهم بودم اینجوری نمی کردی، می دونی از وقتی که مانلیا زنگ زد داشتم از نگرانی سکته می کردم نمی گی دوباره حالت بد میشه من چه خاکی تو سرم بریزم، بعد چی کار کنم اسپریت که هیچ وقت همراهت نیست.
زیر لب مانلیا رو به خاطر نگران کردن اصلان فح*ش بارون کردم ولی خب اونام حق داشتن و بعد به اصلان گفتم:

-داداش جونم باورکن خوب خوبم، اسپریمم همراه هست.


-ده دروغ نگو به من. رز میای خونه همه چیو برام توضیح می دی وگرنه من می دونم و تو، بعد قطع کرد.

یکم نگاه به عکس اصلان که روی مخاطبینم بود کردم. اصلان هیچ شباهتی با من نداشت، پوست سفید موهاش سیاه پر کلاغی بود و چشمای آبی و دماغ عقابی مردانه و البته بدن عضلانی و سیکس پک داری داشت که سال ها براش تلاش کرده بود من هروقت شیطنتم گل می کرد بازوهای عضلانی اصلان رو گاز می گرفتم ولی خیلی وقته که حتی اسم شیطنت و دلبری کردن یادم رفته حتی دیگه به خودمم نمی رسم.
کمی دیگه نگاه به عکس اصلان کردم ودر دل قربان صدقش رفتم و از خدا بابت تنها داراییم شکر کردم و به بعد به خونه رفتم.

@_Zeynab  @-Aryana-

ویرایش شده توسط Aramesh
  • لایک 3
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


#فصل_اول
#پارت_8
اهورا(رهام)

با یادآوری امروز و اون دختره ایکبیری که اعصابمو خط خطی یا به قول آرمین متشنجی کرده بود، دوباره اعصابم داغون می شد. انقدر اعصابم رو داغون کرده بود که حتی یادم رفت خودم رو معرفی کنم و تا آخر وقت کلاس مثل برج زهرمار بودم؛ ولی این دختر با قیافش و صداش عجیب منو یاد یه نفر می انداخت یه نفری که توی زندگیم قول دادم فراموشش کنم ولی نشد که نشد با یادآوری گذشته تلخندی روی لبم نقش گرفت.

*زمان گذشته*

داشتم به عکسای پاندام( اشاره به مانلیا) که توی ایران با همدیگه گرفته بودیم نگاه می کردم، هرروز باهاش صحبت می کردم و الان دو سال بود بخاطر ورشکستگی بابا اومده بودیم خارج و دقیقا دو سال بود که ندیده بودمش .دلم خیلی براش تنگ شه بود خیلی...
با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم و جواب دادم.

-الو

(ناشناس دختر): 


-آقای اهورا شمس؟ یا بهتره بگم رهام یاری؟

صدای یه دختر بود با خودم فکر کردم اون منو از کجا می شناسه؟ من حتی فامیل جدیدمون رو به مانیلیا نگفته بودم چون می دونستم دلیل اومدنون به اینجا تنها یه ورشکستگی ساده نبود بلکه خیلی بیشتر از اینا بود ما بخاطر بابا فامیلون و حتی اسممون رو عوض کرده بودیم و خداروشکر هم من و ماکان و چهرهمون خیلی عوض شده بود و البته غیر قانونی هم به اینجا اومده بودیم و بازگشتمون تقریبا غیر ممکن بود ولی بابا می گفت که هروقت اوضاع روبراه بشه برمی گردیم وقتی ازش پرسیدم چطوری؟ گفت علی(پدرمانلیا) تمام اسم های قبلیمون رو از بین برده بود یعنی گواهی فوت جعلی برامون به وجود آورده بود و ما با شخصیت های جدید می تونستیم دوباره وارد کشور بشیم‌. به همین خاطر ردی از ما پیدا نکرده بودند.

با مکث طولانی جواب دادم و گفتم:


-بله بفرمایید خودم هستم ، شما کی هستید؟ منو از کجا می شناسید؟

(ناشناس دختر): 


-اونش به تو مربوط نی؛ ولی اگه می خوای بفهمی که عشقت یا بهتر بگم زنتون بهتون وفادار موندن و ایشونم عاشقتونن ساعت چهار توی کافه سرکوچه منتظرتون هستم و بعد قطع کرد.

من و مانلیا وقتی هفده سالش بود صیغه ی محرمیت دائمی بینمون خونده شد من مخالف بودم؛ ولی به اصرار مانیلیا این کارو کردیم یک سال بعد از نامزدیمون ما به خارج اومدیم من از روز اولی که مانلیا رو دیدم عاشقش شدم، عاشق غرورش، لجبازیش، شیطنتای بچگانش مانی نسبت به سنش خییلی بزرگتر و فهمیده تر بود من عاشقش بودم و می خواستم وقتی بزرگ شد بهش بگم؛ ولی یه روز به طور خیلی ناگهانی وارد اتاقش شدم و شنیدم که عاشقمه دقیقا شانزده سالش بود که اعتراف کرد عاشقمه و یک سال بعدش هم محرم شدیم البته اون یک سال رابطه بین ما پنهان بود.

وقتی که دختره قطع کرد من رو با یه دنیا سوال با یه دنیا خاطرات تنها گذاشت، به ساعت نگاه کردم دو ونیم بود داشتم دیوونه می شدم نمی دونستم برم یا نه؟ حرفاش درسته یا نه؟
بلاخره تصمیم گرفتم که برم.
وقتی رفتم توی کافه اصلا دختری رو ندیدم ولی یکهو از پشت دستی روی شونم نشست که ترسیدم و برگشتم سمت اون شخص و بعد پسری رو دیدم که گفت:

-به به آقای شمس بفرمایید بشینید.

نشستم و بعد گفتم:

-خب اون خانم کجاست؟ اون خانم پشت تلفن چرندیاتی رو به من گفتند که مطمئنم دروغه میشه توضیح بدید.

پسره در کمال خونسردی پاکتی رو جلوم گذاشت و گفت:

-اول اجازه بدید که ببینید من توی امتحان شما رد یا قبول می شم؟ بعد پاکت رو باز کنید حالا هم هر سوالی دارید که فکر می کنید مانلیا تنها عاشق شماست و هیچکس دیگه رو دوست نداره رو بپرسید.

این چی می گفت؟ چه امتحانی؟ اون فقط عاشق من بود من فقط مونسش بودم اون زن من بود. این...چی ...میگه؟

پسره با کمال خونسردی گفت:

-خب شروع کنید. 

ولی من هنگ کرده بودم فقط نگاش می کردم وقتی دید تعجب کردم خودش شروع کرد و گفت:

_مانلیا توی پشتش توی گودی کمرش طرف راست خال داره 

چی؟....این.. نه ..نه ....واقعیت نداره ...

-خب بریم سر سوال بعدی 

دیگه وقتش بود از هنگی در می اومدم و پشت مانلیام در می اومدم.

-می ....خوای .....چیو ثابت کنی؟ ها؟

پسره:
-اینکه واضحه یعنی نمی دونید.

 بعد باصدای آرومی گفت:

-می خوام خیانت مانلیا رو ثابت کنم اونم هم به من و هم به شما، مانلیا یه عوضی، پست فطرته، هر....

نذاشتم دیگه حرفی بزنه با مشت کوبندم تو صورتش اون حق نداشت به عشق من چیزی بگه حتی اگه ................خیانت کرده باشه.....(خیانت).

پسره در حالی که گوشه لبشو پاک می کرد، گفت:

-اشکال نداره داداش این مشتت رو هم می زارم پای عصبانیتت؛ ولی بدون آقا اهورا شمس یا رهام یاری اینو بدون که بعد از نگاه به این عکسا بد به زانو در می آی.

@-Aryana- @_Zeynab

ویرایش شده توسط Aramesh
  • لایک 3
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


#فصل_اول
#پارت_9
اهورا(رهام)

 

*گذشته*

و بعد دوباه ادامه داد:


-می خوای از نوک پاش تا فرق سرش رو بهت بگم، می گم؛ ولی میل با خودته که باور کنی یا نکنی چون داری بد نارو می خوری، منم خوردم.

دوباره با بغض ادامه داد و گفت:

-اولین روزی که دیدمش توی کافی شاپ(......) تو اصفهان با دوستاش بود داشتند درباره کنکور حرف می زدن و مانلیا پزشکی هم اصفهان، هم تهران قبول شده بود و منم یکم به میزشون نزدیک تر شدم که مانلیا برگشت و چشمکی برام زد اول کمی تعجب کردم بعد اومد سمتمو و گفت:

-آقا خوشگله چرا تنهایی؟ بیا تو جمع ما خوشگله.

منم اهل تعارف نبودم و رفتم چون توی نگاه اول بد دلمو برد.
و بعد کم کم بیشتر بهم دیگه نزدیک شدیم که یه روز توی جشن تولد مختلط رفتیم و مانلیا مست کرد و بعدا فهمیدم که اون شب مانلیا با یکی از پسرا ریختن رو هم به پدرش گفتم؛ ولی باور نکرد و بعد از اصفهان بخاطر گندی که دخترشون به بار آورده بود رفتن کجاش رو نمی دونم خب اینم عکساش من دیگه کاری باهات ندارم فقط اینو بدون بد بهمون نارو زد.

پسره رفت من موندمو یه دنیا سوال ، یه دنیا تردید. دست و پام می لرزید؛ ولی با همون دست هایی که می لرزیدن پاکتو باز کردم باهر عکسی که می دیدم قلبم بیشتر به درد میومد و بعد از تموم شدن عکسا دوباره دوباره نگاه کردم تا اینکه دیگه هیچی نفهمیدم و دنیا دور سرم چرخید.
با دردی که توی قفسه سینم پیچید به هوش اومدم، جسمی روی صورتم سنگینی می کرد که فهمیدم ماسک اکسیژنه و با مرور خاطرات دوباره قلبم درد گرفت. اون کثافت می دونست از بچگی قلبم حالش خوش نیست و همیشه از قلبم مراقبت می کرد ولی حالا چرا؟ ....چرا این کارو باهام کرد؟...چرا نابودم کرد؟

با صدای در نگاهمو به روبه رو دادم که ماکان توی در بود، با دیدن تنها پشت پنهاهم اشک تو چشام حلقه بست.
ماکان جلو اومد و دستام رو گرفت و گفت:
- داداش حالت خوبه؟ سکته دادی منو ، اگر خدایی نکرده چیزیت می شد باید به مامان و بابا چی می گفتم(با یادآوری مامان و بابا که هفته ی قبل به یکی از شهر های آلمان رفته بودن تا به کارخونه سری بزنند لبخند خوشحالی از اینکه نبودن و حال پسرشون رو اینطوری ببینن تو دلم شکل گرفت وگرنه اگه این حالم رو می دیدن زبونم لال مامانم سکته می کرد.)

ماکان  دوباره گفت:
می دونم نباید زیاد صحبت کنی؛ ولی چی شد؟

من با صدایی که به زور از گلو خارج می شد گفتم: میشه .......تنها ........باشم......حالم خوب نیست.

ماکان دوباره به دستم فشار آورد می دونستم تا نگم ولکن نیست، داداش کوچیکم که خیلی لجباز و شوخ بود و موهای قهوه ای و صورت شیطون و مردانه داشت و دو سال از مانلیا کوچیکتر بود و هیفده سالش بود ولی به دلیل هوش بالاش یک سال رو جهشی خونده بود، ماکان هم همراه اون لعنتی رشته تجربی می خوند یعنی برای پزشکی می خوند..........بله..........داداش کوچیکم رو از خودم خیلی خوب تر می شناختم البته حالا دیگه اونم اسم جدیدش کیان بود مثل من که حالا اهورا بودم.

ماکان(کیان):

-نچ داداش باید بگی تا حدودی خبر دارم ؛ ولی باید از زبون خودت بشنوم.

منم با زور و بغض و چشمایی که بعضی وقتا اشکی می شد. ماجرا رو براش گفتم، اول شوکه شد؛ ولی بعد عصبانی و ناراحت شد، منو توی آغوش برادرانش کشید. آخ که چقدر به این آغوش برادرانش نیاز داشتم، بعد از چند دقیقه گفت:
-خب داداشی می دونم ناراحتی، می دونم حالا می خوای پیداش کنی و بکشیش؛ ولی تا وقتش نرسه نمی تونیم بدون اجازه بابا به  ایران برگردیم اخه اون عوضیا دنبالمونن ولی توهم می تونی اصلا دنبالش نری چون اون زن توئه درسته می تونه عوضی بازی دربیاره ولی هیچوقت نمی تونه ازدواج کنه تا وقتی اون صیغه فسغشه و این بنظر بهترین انتقامه؛ چون هیچوقت به عشقش نمی رسه و حالا هم ناراحت نشو و فراموشش کن، اون عوضی لیاقت ناراحتی تو رو نداره.
داداشم راست می گفت اون احمق لیاقت ناراحتی و اشک منو نداشت.

من باید فراموشش می کردم ولی هیچ وقت نتونستم.
دیگه از اون به بعد سیمکارتمو عوض کردم از مامانو و بابام کلا جدا شدم و با ماکان به فرانسه رفتیم که توی اونجا پنج سال پیش با آرمین و رامین و رها که خواهر و برادر بودن توی دانشگاه آشنا شدم، منو آرمین توی فرانسه برای فوق تخصصمون می خوندیم و ماکان و رها و رامین هم کارآموز بودن جالب اینجاست ما بعضی وقتا کمک یار استاد بودیم و الان هم توی ایران استادشونیم و رامین دو ترمش و رها هم چهار ترم و ماکان هم سه ترمش برای گرفتن تخصصشون مونده البته رها و ماکان همسنن، منم که فوق تخصص جراح عمومی و آرمینم فوق تخصص جراحی داخلی رو داره و 32 سالشه و همسن منه، آرمین پسر غد و لجباز و گاهی اوقات شوخه و قبلناهم خیلی کارهای بدی می کرد ولی الان خیلی پشیمونه البته اینم بگم خیلی هم جذابه، من اگه زن بودم حتما می گرفتمش با فکر به خوددرگیرایام لبخندی روی لبم نقش گرفت.

@_Zeynab @.Aryana.

ویرایش شده توسط همکار رصد
  • لایک 3
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


#فصل_اول
#پارت_10
اهورا(رهام)

با صدای داد رامین که داشت صدام می‌زد به خودم اومدم و دست از گذشته کشیدم.

رامین:

-داداش اهورا، داداشش اهورا!

- چیه رامین؟ چیه هی داری داد می‌زنی.

رامین:

- هیچی داداش. چرا دوباره اعصابت تشنجیه؟

- رامین به تو ربطی نداره!  کارت رو بگو.


رامین:

- والا داداش می‌دونم که کمک نمی‌کنی ولی این دفعه رو ببخش و جزوه امروز رو که درس دادی بده، لطفا.

- اولا نباید با اون دختره دهن به دهن می‌ذاشتی که اون‌طوری از کلاس پرتت کنم بیرون. خودت خوب من و می‌شناسی، دومانم نمیدم.

رامین:

- خواهش داداش.

- خواهش و کوفت، برو تو کشوئه.    خدا کنه این ترم بالای هیجده  نگیری البته که بعید می‌دونم.

- راستی رامین! کیان (ماکان) و رها و آرمین کجان؟

کیان (ماکان): 

- سلام داداش من این‌جام ولی رها و آرمین رو نمی‌دونم. 

رامین:
-رها و آرمین رفتن دنبال کارهای دانشگاه، رها می‌خواد برگرده ولی آرمین نمی‌ذاره. میگه بدون من یا خودش هیچ کجا نمی‌فرستتش.

- چرا می‌خواد برگرده؟ مگه چیزی شده؟

- نه بابا، دختره‌ی لوس!    میگه این‌جا رو دوست ندارم.

کیان (ماکان) :

-اولا لوس خودتی، دوما حق داره این‌جا مردماش هی بهم کار دارن و بعدنم من و رها اون‌جا کلا بزرگ شدیم و خلقیات اون‌جا بهمون می.خوره.

من و رامین داشتیم با تعجب کیان (ماکان) رو نگاه می‌کردیم، این کیان(ماکان) خیلی مشکوک می‌زد.

ماکان(کیان):
- چشم‌هاتون رو درویش کنید. مثل بوقلمون شدید با اون قیافه‌هاتون و بعد دوباره گفت:

- من میرم بیرون شاید یکم کارهام طول بکشه. 

-کجا، کجا؟ فکر نکن اومدیم ایران ازت غافل شدم، زود باش بگو کجا؟

کیان(ماکان):

- اِه داداش می‌خوام برم دستشویی، میای؟ بابا من گفتم که می‌خوام برم بیرون بیست سوالی راه ننداز.

- دوباره دوست دختر پیدا کردی می‌خوای بری پیش دوست دخترهات، من رو می پیچونی؟ باز مخ کدوم بدبختی رو زدی؟ ها؟! خاک تو سرت؛ بازم    آدم نمیشی نه؟

کیان(ماکان):

-اولا نه نمیشم، دوما بخدا این یکی دیگه به دوست دخترهام ربط نداره. می‌خوام برم باشگاه گناهه؟ اصلا تو هم بیا.

من و رامین یه سر به نشانه تاسف براش تکان دادیم که ماکان بی‌اهمیت به ما از خونه بیرون رفت.
من و ماکان تصمیم گرفتیم که دیگه هیچ وقت اسم های اصلی همدیگرو صدا نزنیم و با هویت مخفیمون به بقیه زندگیمون ادامه بدیم چون این‌طوری بابا و اون گروه طلبکار خلافکار نمی‌تونستن مارو پیدا کنن.

@همکار ویراستار

@A..A @Abigail @afsoon  @Devil @Ahdiyeh  @Devil @Delito  @delvan@Darya_22  @J.k @hananeh  @K.A @janan@Kimia. G@hadis noor  @Otayehs @parastsh.shafie.poor @Masi.fardi @Omaay @Iparmidw @Talatom  @Imaryam @i love you @Yasi.. @Yas_82515 @tara-Lr @yaldaw@Tannaz Zare @Elistar1213 @m.azimi  @Elahe85 @Edna_b @Weird @Qazal@M.M.MOSLEMKHANI @Najmeh @Nahal @NAEIMEH_S @Cruell  @N.a25@Banoo.Alashi @Viow𖣘 @Venus_m @Viyana @zahra_z  @x-----x@lavender  @zahra.m@hana_nar@Ghazal @G.Ha @Farfis @Fardis @FAR_AX  @Z.A.D @Z sadghinjad @hana_nar  @ZaHra.S @zahra_z @z̸a̸h̸r̸a̸@hadise@F.bagheri@Damon.S_E @Saghar @Saghar@Ad Manager elif @ashobe_del  @S.u@Asma,N  @S.malkzad @Habib @ajafari558@Asal Akbari@Ad Manager elif

ویرایش شده توسط Aramesh
ویراستاری🌼 -Aryana-
  • لایک 7
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...


#فصل_اول
#پارت_11
((آرمین))


با رها اومده بودیم دانشگاه تا کارهای دانشگاهمونو انجام بدیم؛ چون من، رامین، رها خواهر و برادر بودیم به زور اجازه دادن که من اینجا تدریس کنم و البته همین مشکل هم برای اهورا اتفاق افتاد. خلاصه بعد از کلی حرف زدن و انجام تست و آزمون های مختلف اجازه دادن که من اهورا اینجا تدریس کنیم، رها، رامین و کیان هم چند ترمی رو که برای گرفتن تخصصشون مونده رو تموم کنن. اکثر درس های عمومیشون با من و اهورا بودن؛ البته بیشترش با اهورا، تنها دلیل من برای تدریس توی اینجا جبران غلط هایی که کرده بودم و برگردون عشقم بود و تنها دلیل اهورا به قول خودش فقط سرگرمیه.
من با اهورا و کیان پنج سال پیش آشنا شدم و از اون به بعد قسم برادری خوردیم، من بعد ار رفتن عشقم و طردکردنش از خودم فهمیدم چه غلطی کردم وقتی طردش کردم یک سال بعد پیامی برام اومد که همه چیز هایی که برام فرستاده شده بود و گفته شده بود دروغ بوده و چنین چیز هایی اصلا وجود نداشته و تنها دلیل این کارشون انتقام از من و طرد کردن و دور کردن عشقم از من بود. با فکر اینکه چه بلایی سر رز و نفسم آوردم از خودم متنفر می شم؛ ولی من برای جبران اینجا بودم و ب
س.

@_Zeynab  @-Aryana-

ویرایش شده توسط Aramesh
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


#فصل_اول
#پارت_12
((مانلیا))


بعد از رفتن رز خیلی نگرانش بودم به همین خاطر به اصلان زنگ زدم ببینم حالش خوبه یا نه؟ ولی اصلان هم از هیچی خبر نداشت و خیلی هم نگرانش شد و بعد ما هم تصیمیم گرفتیم، بریم خونه چون کلاسامون تموم شده بودن و اینجا موندن بی فایده بود وقتی به پارکینگ رسیدیم با دیدن پژوم که اینطوری شده بود داشتم دق می کردم.

رامش:


-اههه این پژو تو نیست مانی؟ چرا اینطوری شده ها؟

 

-رامش الان حوصله ندارم توضیح بدم؛ فقط اینو بدون همون گودزیلا یا به قول شما استاد اینطوری کرد؛ ولی به نظر من هیچیش به استاد نمی خوره.
و بعد رو به بچه ها گفتم:

 

-من نه حوصله دارم، نه اعصاب پس نخود نخود هر که به خانه خود.

دیانا گفت: 

-من رو نمی رسونی؟ بخدا که خیلی بدی متاسفم برات.

-اولا خودت بدی، دوما تو هی کلمه بی تربیت و بی ادب و سه نقطه و بد رو می دونی یکم خواهر من فرهنگ لغتته بالا ببر و سوما هم پس این گراز(اشاره به رامش) چی کار می کنه بگو اون برسونتت و مقابل چشم های به خون نشسته دیانا و رامش سوار ماشینم شدم و رفتم خونه.


وقتی به خونه رسیدم ماشینو توی پارکینگ پارک کردم و دوباره یه نگاه ناراحت به ماشینم کردم و بی توجه به مامانم که هی غر می زد به اتاقم رفتم. با یادآوری آقا غول لبویی که اعصابمو داغان کرده بود و ماشینم رو خراب کرده بود دوباره جری تر شدم و تصمیم گرفتم که اگه فقط یه بار دیگه حتی بهم ((تو)) بگه از اون بلاها که همه می دونن چطور سرشون میارم سرش بیارم
ولی چهرش من رو خیلی یاد رهامم میاورد به همین خاطر رفتم تو آلبوم عکسام عکسی که مال نه سال پیش بود روش دست کشیدم باهاش حرف زدم واقعا خیلی خیلی غول گودزیلای لبویی شبیه رهام بود.
_رهام می دونی رفتی ولی تو که قول دادی برمی گردی؟ کی برمی گردی نامرد؟
بخدا من سرقولم می مونم و هستم برگرد، اصلا چرا رفتی؟ چرا طردم کردی؟چرا دیگه حتی شمارتم ندارم نکنه زیر قولت زده باشی، ترس از اینکه زیر قولش زده باشه سیلی از اشک رو چشمام و صورتمو پوشندن و خاطرات گذشته دوباره مثل فیلم از جلو چشام رد شدن.

@_Zeynab @-Aryana-

ویرایش شده توسط Aramesh
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


#فصل_اول
#پارت_13
 ((مانلیا))
*گذشته*


-مشترک مورد نظر خاموش باشید، مشترک مورد نظر خاموش می باشد.
چی شده؟ خداکنه اتفاقی براش نیفتاده باشه؟! وای دارم سکته می کنم، دو روزه خبر ازش ندارم.
در تصمیم آنی، تصمیم گرفتم برم پیش بابا و شماره ی عمو محسن و خاله رستا را ازش بگیرم.

-بابا جونی.


-بله دخترم، چی شده؟

-هیچی، میشه شماره ی خاله رستا و عمو محسن رو لطفا بدید؟


-می خوای چیکار خوشگل بابا؟

-هیچی، بابا جون دلم براشون تنگ شده می خوام یه احوالی ازشون بپرسم.

-باشه الام خودم می گیرم، حرف بزن باهاشون.

-نه بابایی دوست دارم خودم حرف بزنم.

-باشه بابایی بیا.

 

شماره ها رو از بابا گرفتمو هیچی درباره خاموش بودن گوشی رهام‌ به بابا نگفتم تا نگران نشه.

اول زنگ زدم به خاله رستا؛ ولی جواب نداد دوباره زنگ زدم دوباره هم جواب نداد و بعد زنگ زدم به عمو محسن که طی چهار بوق جواب داد و گفت:

-بله

-الو سلام عمو محسن منم مانلیا خوبید شما؟ خاله خوبه؟ بچه ها خوبن ؟


عمو محسن( پدر رهام):

-سلام  دخترم، ما خوبیم، خاله هم خوبه، شما خوبید؟ خودت و مامان و بابا خوبید؟ همه چی آرومه؟

-ممنون عمو جون ما خوبیم، همه چی هم آرومه...عمو جون غرض از مزاحمت می خواستم بدونم که اتفاقی برای آقای رهام افتاده گوشیشون رو جواب نمی دن.


عمو  با خنده گفت:

 

-آقا چیه لاقل پیش شوهرت اینطور حرف نزن، راستش دخترم ماهم هیچی خبری ازش نداریم آخه برای یک پروژه ار آلمان رفته، قرار بود برگرده ولی هنوز هیچ خبری نداده ما هم خیلی از دستش عصبانیم ولی حالش خوبه، سه روز پیش بهم زنگ زد و گفت می خواد که با ماکان برای گرفتن فوق تخصصش و ادامه تحصیلش از المان بره و نگفت کجا هم می ره، مادرش سه روزه که رو تخت بیمارستان ولی این پسره های خودسر... به ولای علی دخترم عاقش می کنم اگه نیاد درست بگه چی شده؟ اگه برنگرده...

از حرفش به خودم مثل بید لرزیدم حرفای عمو دردناک ترین واقعیتی بود که تا حالا فهمیده بودم.


و بعد عمو با لحن شرمنده ای ادامه داد:

-فکر می کردم برگشته ایران فکر می کردم اون پسره عوضی برگرده پیش تو، ببخش دخترم انقدر پشت سرت قضاوت کردم بخداوندی خدا بخاطر دل نگرون کردن تو بخاطر ناراحت کردن عروس دردانه اش بخاطر غم مادرش نمی بخشمش.
دیگه نذاشتم بیشتر از این ادامه بده و گفتم:

-عمو تروخدا یعنی چی رفته؟ اخه بدون خبر؟ عمو تروخدا کجا رفته؟ عمو تروخدا اتفاقی افتاده؟ عمو بخدا من از هیچی با خبر نیستم. عمو تروخدا تو رو جون خاله رستا شماره ادرسی چیزی که ازش دارید بهم بدید؟ عمو تروخدا دعواتون شد؟ عمو تروخدا چی شده؟
انقدر سوال پرسیدم و گریه کردم که عمو ناراحت و شرمنده شد از خودش از پسرش؛ ولی من شرمندگی نمی خواستم فقط خود پسر بی معرفتش حتی شده یک ادرسش رو می خواستن تا بدونم هست. هنوزم هست.
عمو با شرمندگی و بغضی پدرانه گفت:

-شرمندتم دخترم، شرمندم از پسرم تروخدا ببخش بخدا تمام سعیمو می کنم پیداش کنم، بخدا خودم وقتی پیداش کردم می دونم چیکارش کنم تو غصه نخوری ها. ببخش دخترم.


و بعد دیگه از عمو بخاطر شرمندگیش خداحافظی کردم اخه می دونستم سخت بود با منی که دلتنگ پسر بی معرفتش بودم حرف بزنه‌.
بعد شیش ماه عمو زنگ زد؛ ولی ای کاش هیچ وقت زنگ نمی زد.
خبر داد و آشوب رو به جونم انداخت و نابودم کرد اره رهام نابودم کرد با تمام قدرتش با تمام وجودش.
عمو گفت و من شکستم، من نابود شدم از دلتنگی از خودخواهیت از نامردیت.
گفتی بودی که هیچیوقت به پیششون برنمی گردی و منو، کسی که عشقت  بود کسی که نفس قلب بی نوات بود، کسی که عزیزترنت  بود، گفته بودی منو نمی شناسی و تویی که برای خانوادت جون می دادی گفته بودی به جز ماکان خانواده ای نداری اخ بی معرفت اخ.
عمو، هم رهام، هم ماکان رو طرد کرد و قسم خورد که نبخشتشون ولی عمو می گفت بعضی وقتا با مادرش در ارتباط هستن ولی خاله رستا دریغ از ادرسی یا شماره ای به عمو بده و همیشه خودشو به ندونستن می زنه و اونم مثل عمو تظاهر می کنه که نبخشیدشون.
هر ماه بهشون زنگ می زنم تا شماره ادرسی یا ولی دریغ از خبری
 
آخ رهام تو منو نابود کردی ولی چرا هنوز این دل برای تو می تپه.
چرا هنوز منتظرتم؟ با کارهایی، با سنگدلی که کردی بارها بارها ازت منتفر می شم ولی چرا هنوز دعا می کنم که برگردی؟ می دونی دلیل برگشتت رو می دونم ولی رهام قسم می خورم اگه بهم شک کرده باشی نمی بخشمت.
از خاطره و افکارم بیرون اومدم و با یادآوری اینکه فردا با آقا غول لبویی کلاس دارم تصمیم گرفتم که فردا کرم بریزم.

@_Zeynab @-Aryana-

ویرایش شده توسط Aramesh
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


#فصل_اول
#پارت_14
اهورا(رهام)


امروز با اون دختره احمق، دوستای از خودش خنگ تر کلاس داشتم و این باعث می شد که اعصابم بدتر بهم بریزه. با وارد شدنم به دانشگاه، پارک کردن ماشینم تو دانشگاه به سمت اتاقم رفتم و به کارم رسیدگی کردم؛ چون پانزده دقیقه دیگه با اون احمقا کلاس داشتم، خدا کنه امروز کاری به کارم نداشته باشن؛ دیروز انقدر اعصابم رو طوفانی کرده بودن که حتی یادم رفت خودمو معرفی کنم‌ و حضور و غیاب کنم.


((مانلیا ))

با نیها و بچه هایی که موافق بودن تصمیم گرفتیم که یکم شیطنت کنیم. حدودا ده دقیقه به شروع کلاس مونده بود و من دوباره نقشه رو برای بچه ها گفتم و نقاشی که می خواستم هم روی تخته کشیدم. نقاشی روی تخته عکس یک غول قرمز شده بود که کنارش نوشته بودم آقا غول لبویی و بعدهم تصمیم گرفتم که اون قسمت؛ یعنی قسمتی که استاد می خواست رو ی تخته توضیح بده رو با روغن و صابون قشنگ بشورم تا وقتی رفت اونجا با مخ بره رو زمین و ابرو حیثیتش پیش بچه ها به باد فنا بره.
البته اینم به‌ بچه ها گفته بودم که سر استاد رو تا وقتی که می خواستم گرم کنن و هر وقت من گفتم به استاد اجازه ی توضیخ رو بدن خوشبختانه اکثر کلاس خاطرخواهم بودن و هیچی نمی گفتن و اوناییم که مخالفت می کردن کافی بود فقط یک اشاره می کردم تا خاطرخواهام دخلشونو بیارن.
یه نگاه به ساعت کردم که پنج دقیقه به عملی نقشم و ورود آقا غول لبویی مونده بود که آرش تقریبا پنج دقیقه بعد داد زد که داره میاد. این یعنی شروع بازی من و انتقام من هرکی با مانلیا  درافتاد، ورافتاد.

@-Aryana-  @_Zeynab

ویرایش شده توسط Aramesh
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


#فصل_اول
#پارت_15
اهورا(رهام)

به کلاس رفتم، دعا می کردم اون دختره لوس و ننر این ترم رو با من حذف کرده باشه ؛ ولی در کمال تعجب خونسرد نشسته بود رو صندلیش حتی به خودش زحمت هم زحمت نداد که بلندشه و به منی که از اون بزرگتر و استادش بودم احترام بزاره.
منم بی توجه بهش رفتم خودمو معرفی کردم و گفتم:

-من اهورا شمس و استاد این ترمتونم و به جای استاد محمدی اومدم. دیروز فرصت نشد درباره خودم و نحوه برخورد و قانون کلاس هام بگم.
من در درس هام خیلی سخت گیرم و جزوه هم برام خیلی مهمه، برای امتحان هم مثل بچه ها خبر نمیدم شما باید همیشه اماده باشید و چیزی که خیلی برام مهمه و خیلی جدیم توش، توی کلاس من هرگونه شوخی یا هر چیزه دیگه ای رو نمی تونم تحمل کنم.

بعد رو به بچه ها گفتم که خوشونو تک تک معرفی کنن.
اوناهم تک تک خوشونو معرفی کردن که به اون دختره جیغ جیغو رسید و با غرور پاشد و گفت:


-مانلیا آریا منش هستم.
یک لحظه قلبم کار نکرد اخه زندگی منم اسمش مانلیا بود ولی اون فامیلش دیوبند بود.
با یاد اینکه چقدر از فامیلش بدش می اومد و منم مسخرش می کردم لبخندی روی لبم نقش بست و از فکر و خیال اومدم بیرون و توی دلم گفتم :

این مانلیا کجا و اون مانلیا کجا.

یکی از پسرا که باحالت خشمگین و مشکوکی منو نگاه می کرد؛ فهمیده بود خیلی وقته به اون دختره ایکبری خیره شده بودم. گفت:


-نمی خواید درس بدید استاد؟
منم بی توجه به پسره رو به آریامنش گفتم: 

 

-خانم آریا منش مگه قرار نبود این ترم رو حذف کنید؟چی شد مگه من نگفتم اخراجید؟
و بعد ادامه دادم و گفتم:

-بخدا آدم به پرویی شما ندیدم.

آریا منش نچی نچی کرد و در کمال خونسردی گفت:


-بچه ها دیروز استاد گفت این ترم رو حذف کنم با ایشون؟ آیا گوشای من مشکل داره یا مغز استاد؟
با عصبانیتی که سعی داشتم کنترل کنم گفتم:


-گوشای شما


بچه ها خیلیاشون ازش دفاع می کردن و می گفتن من هیچی درباره اخراج شدنش نگفتم و من فقط عصبانی شدم و گفتم بره بیرون.
منم دیگه کلا بیخیال ماجرا شدم تواستم ازش انتقام بگیرم که گفتم:

-خانم آریا منش میشه بیاید پای تخته؟
اونم سریع با هول جواب داد و گفت:

-چرا استاد بیام پایه تخته؟

-می خوام درس جلسه ی قبل رو برامون مرور کنید و توصیح بدید.

در کمال خونسردی گفت: 
نمی دونم استاد، توی کلاسم نبودم که بودنم چون بیرونم کردید و منم نتونستم جزوه از بچه ها بگیرم.

واقعا این دختر داشت کلافم می کرد پس سعی کردم با نیش زبونم بهش بفهمونم و اون رو تا فیها خالدونش بسوزونم:

-خانم شما که برای درس خوندن نمیاید کلاس و برای کار های دیگه ای میاید اصلا چرا میاید دانشگاه؟ الانم لطفا بیرون برید و این درس رو با من حذف کنید.

ولی اون در کمال خونسردی گفت :

-ده نشد استاد شما دیروز زدید به ماشین من، منم بخشیدم حالا شما باید ببخشید افتاد استاد یا دوباره بگم؟

@-Aryana- @_Zeynab

ویرایش شده توسط Aramesh
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


#فصل_اول
#پارت_16

اهورا(رهام)

بچه ها با دهن باز نگاش می کردن و منم چشمام از پروی این دختر گرد شده بود، اگه دوباره چیزی می گفتم کل کل می کرد، باید حتما به مدیر دانشگاه می گفتم تا از دانشگاه اخراجش کنه.
نشستم رو صندلی و درس رو براشون توضیح دادم که حکیمی  گفت: 
استاد میشه اون قسمت تشریح قلبو برای من بکشبد و توضیح بدید تا تو جزوه بنویسم.
یه سری به به نشانه باشه تکان دادم و بلند شدم. وقتی چشمم به تخته افتاد دلم می خواست داد بزنم. روی تخته عکس یه غول قرمز به چشمم افتاد که کنارش نوشته بود آقا غول لبویی. با تندترین حالت به سمت تخته رفتم وقتی خواستم داد بزنم یکدفعه نمی دونم چی شد کله پا شدم و بعد صدای بلند خشتک شلوارم همه رو به خنده انداخت. توی روغن آغشته بودم و هنوز گیج بودم فورا بلند شدم و با گفتن بدبختتون می کنم از کلاس خارج شدم و به سمت پارکینگ رفتم و سوار ماشینم شدم و از دانشگاه زدم بیرون من می دونستم با اون دختره عفریته چی کار کنم.


((نیها))

 

امروز قرار بود این مانی شیطون ما بلا ها سر این استاد بیچاره جذابمون بیاره
بخدا که این دختر از من شیطون تر بود وای من چقدر دوسش داشتم از قبل من و مانی این نقشه رو باهم کشیده بودیم البته بیشترش رو مانی کشیده بود و بعد با تمام بچها در میان گذاشته بودیم و خیلیام موافقت کرده بودند. البته اون پسر بچه سوسول موتیغ تیغی و دار و دستش به دانشگاه نیومده بودن، برام سوال بود که چرا دانشگاه نیومده بود؟
البته اون بچه سوسول از من چند ترمی جلوتر بود و تنها دروس مشترکش با من بود.
یه دفعه صدای وجی جون(وجدان مذکر) به گوشم رسید: 
می گم تو عاشق شدی. اخه منم وقتی عاشق وجی بانو(وجدان بانو) شدم تو رفتاراش کنکاش می کردم و نگرانش می شدم. 

_اهه زر اضافی نزن برو بابا بعد دکمه خاموش وجدان رو زدم و کمی فکر کردم واقعا من عاشق شده بودم؟ نه من غیر ممکن عاشق  اون مغرور خودخواه بشم.

بعد سعی کردم افکار مزاحمم رو با لحظه ی افتادن استاد پر کنم وای که چقدر خنده دار بود. خدایی خیلی گناه داشت به هیچ وجه از اخراج نمی ترسیدم چونکه داییم رئیس دانشگاه بود البته این چندسال رابطه ما مخفی شده بود و تنها بچه های اکیپون می دونستن. دوباره با خنده سری برای استاد بیچارمون تکون دادم.

@-Aryana- @_Zeynab

ویرایش شده توسط Aramesh
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#فصل_اول
#پارت_17
((نیها))

امروز قرار بود این مانی شیطون ما بلا ها سر این استاد بیچاره جذابمون بیاره
بخدا که این دختر از من شیطون تر بود وای من چه‌قدر دوسش داشتم از قبل من و مانی این نقشه رو باهم کشیده بودیم البته بیشترش رو مانی کشیده بود و بعد با تمام بچها در میان گذاشته بودیم و خیلیام موافقت کرده بودند. البته اون پسر بچه سوسول موتیغ تیغی و دار و دستش به دانشگاه نیومده بودن، برام سوال بود که چرا دانشگاه نیومده بود؟
البته اون بچه سوسول از من چند ترمی جلوتر بود و تنها دروس مشترکش با من بود.
یه دفعه صدای وجی جون (وجدان مذکر) به گوشم رسید: 
- میگم تو عاشق شدی. اخه منم وقتی عاشق وجی بانو (وجدان بانو) شدم تو رفتاراش کنکاش می‌کردم و نگرانش می‌شدم. 

- زر اضافی نزن، برو بابا!

بعد دکمه خاموش وجدان رو زدم و کمی فکر کردم واقعا من عاشق شده بودم؟ نه من غیر ممکن عاشق  اون مغرور خودخواه بشم.

بعد سعی کردم افکار مزاحمم رو با لحظه ی افتادن استاد پر کنم وای که چه‌قدر خنده دار بود. خدایی خیلی گناه داشت به هیچ وجه از اخراج نمی‌ترسیدم چون که داییم رئیس دانشگاه بود البته این چندسال رابطه ما مخفی شده بود و تنها بچه های اکیپون می‌دونستن. دوباره با خنده سری برای استاد بیچارمون تکون دادم.

@_Zeynab @-Aryana-

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط Aramesh
ویراستاری .Aryana.
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#فصل_اول
#پارت_18
اهورا(رهام)

با اعصابی داغون وارد خونه شدم و همه با نگاهی تجعب برنگیز من رو نگاه می‌کردن، با گفتن جمله‌ی این‌که تنهام بذارید و هیچکس تو اتاقم نیاد، به اتاقم رفتم و روی تختم دراز کشید.
بعد از چند دقیقه آرمین بدون در زدن وارد تاق شو گفت:


- چته دوباره اعصابت متنشجی؟


- ولم کن .


یک‌دفعه پیشم خوابید و دستش رو  دور گردنم انداخت و مثل دخترها پاهاش رو دورم حلقه کرد.

- اَه، اَه. چندش!


آرمین: 
- چه‌طور دلت میاد من به این خوبی، نگاه پشم‌هام برای شب حجله‌مون زدم. نکنه دزدی- دزدی یه زن دیگه گرفتی.

  بعد با گریه گفت:


- دیگه من رو نمی‌خوای!


نمی‌دونستم بخندم یا برای این لوده بازی هاش یا بزنمش.


خیلی ناگهانی جدی شد و گفت:


- می‌خواستم باهت حرف بزنم.


منم که حس فضولیم تحریک شده بود ولی غرورم نمی‌ذاشت حرف بزنم خودش ادامه داد:


- رهام خیلی برای با ارزشی خودتم می‌دونی، قبلا ماجرای زندگیم رو برات گفتم حالاهم خیلی برای فردا استرس دارم نمی‌دونم چه‌طور با رز روبه رو بشم واقعا من خیلی بدی کردم در حقش.

- به نظر من اگه من به جای رز بودم تا حالا کشته بودمت خیلی رز رو درک می‌کنم.

آرمین:


- اَه    این‌طوری نگو، راستی چه‌طور مگه تو تا حالا شکست عشقی خوردی؟


با یاد خود نامردش دلم دوباره تیر کشید با بیخیالی، لودگی و  بدبختی آرمین رو دست به سر کردم تا چیزی درباره مانلیا بهش نگم چون آرمین درباره‌ی گذشتم نمی‌دونست.

@-Aryana-  @_Zeynab

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط Aramesh
ویراستاری .Aryana.
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


#فصل_اول
#پارت_19
((آرمین))


با یادآوری فردا ترس وحشتناکی توی قلبم به وجود اومد چون فردا رها و رامینم توی کلاسم بودن نمی تونستم به رزم خیلی توجه کنم ولی قول میدم بیشتر از قبل عاشقم بشه.

((رامین))

وقتی داداش رهام برگشت خونه خیلی عصبانی بود نمی‌دونم چش شده بود؟ به قول داداش آرمین اعصابش تشنجی بود ولی این رو می‌دونستم هرچی باشه زیر سر بچه‌های دانشگاه و دوست های اون دختر زبون دراز بود.

((رز))


وقتی رفتم به خونه اصلان خیلی دعوام کرد و گفت:

چرا همین‌طوری غیب میشی؟
 
با کمی مکث ماجرا را کامل براش گفتم.
اصلا این‌قدر عصبانی شد کم مونده بود سکته کنه.
منم گفتم نگران نباشه چون رز قبلی نبودم اگه اون  آرمین عوضی می‌خواست بازی کنه خوب می‌دونستم چه‌طور باهاش بازی کنم.
اصلان خیلی ناراحت بود مدام  می‌گفت از این‌جا میریم یا میره آرمین می‌کشه ولی هرجوی که بود آرومش کردم.
جالب این‌جا بود که هم خواهرش و بردارش و خودش توی دانشگاه بود، ده سال پیش آرمین پدر و مادرش رو توی تصادف از دست داده بود. اون برای خواهر و برادارش هم پدربود و هم مادر. ای کاش در حق منم نامردی نمی‌کرد.
با لحن خیلی مودبگونه و استاد منشانه به کلاس اومد، پی شخودم اعتراف کردم از قبل این مرد خودخواه سنگ دل زیبا تر شده بود، خودش رو به بچه ها معرفی کرد و بعد بچه‌ها هم یکی، یکی خودشون رو معرفی کردم به منم رسید با خنسردی کانل خودم رو معرفی کردم ولی می دونستم درونم چه غوغایی به پا، اون نگاهی خیلی وقت بود روم ثابت شده بود معذبم کرد سرم رو پایین انداختم و اون به سمت تخته رفت و شروع به تدریس کرد ما بین درس احمدی یکی از دانشجوهای پسر خرخون کلاس ازم درباره یک تیکه از درس سوال کرد و منم براش توضیح داد، ارمین وقتی برگشت و ما رو در حال گفتگو با همدیگه دید عصبانی شد ولی هیچ نگفت نمی‌دونم چرا از سرمای چشماش مثل قدیم سردم شد، سردی که با گذشته بدم همراه بود، نمی‌دونم تاثیری هوا بود یا اون چشم ها خواستم به احمدی بکم پنجره کناریم رو ببنده که برگشت و با لحن و محکم و بدی گفت:
خانم راستین لطف می‌کنید ما رم با حرف های خودتون و آقای احمدی خرسند کنید و بگید؟
داشت کنایه می‌زد داشت من رو خار می‌کرد، داشتم مثل خیلی وقت میمردم در زیر اون نگاه تحقیر امیز و کثیف.
با صلابت گفتم:
چیزی نبود استاد به شما توضیح بدم ایشون از من سوال کردن منم جواب دادم.
بیشتر توی صندلیم فرو رفتم کم کم صدای اطراف برام گنگ شد و سرم روی تنم نگینی می کرد نمی‌دونم چه‌طور بودم که وقتی مانلیا برگشت نگاهم کرد جیغی زد و بعد هیچی از دنیا نفهمیدم.

@-Aryana- @_Zeynab

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط Aramesh
ویراستاری .Aryana.
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر



#فصل_اول
#پارت_20
((آرمین))

از اول کلاس رز رفته بود رو مخم. خوشگلیش، خانم بودنش همه و همه بیشتر می‌ترسوندم با اون کاری که احمدی عوضیم کرد دیگه منم ناراحت شدم و یه حرفی زدم البته نگاه اون به من خیلی بد بود. نمی‌دونم چی شد تنها با صدای جیغ دختری به خودم اومدم و وقتی رز رو دیدم به سمتش دویدم دست و پام رو گم کرده بودم هرچی هم می‌پرسیدم چه مشکلی داره جوابم رو نمی‌دادن، دکتر ماهری بودن ولی ترس از دست دادن حون عزیزام رو داشتم و این‌طور دست و پامو گم کرده بودم. بعد همون دختره با صدای بغضی گفت آسم عصبی داره و اسپریش رو پیدا نمی کنه وقتی این رو شنیدم فورا بغلش کردم. سوار ماشینم شدم و به سمت بیماریستان رفتم. مدام خودم رو سرزنش می‌کردم برای سختی هایی که کشیده و مدام ناراحت می‌شدم. می‌دونستم این سال‌های بخاطر من عوضی خیلی سختی کشیده نمی‌تونستم هیچ وقت خودم رو ببخشم ولی من درستش می‌کردم.
به بیمارستان رسیدم با بیشترین سرعت به سمت اورژانس رفتم، داد می‌زدم و کمک می‌خواستم چند تا پرستار و پزشک اومدن و رز رو روی برانکارد گذاشتن و به اتاقی بردن.
بعد از چند دقیقه طاقتم طاق شد ولی نمی‌تونستم هیچ کاری کنم. جلوی همون اتاقی که رز رو برده بودن ایستادم بعد از مدت کوتاهی دکترش از اتاق بیرون اومد منم با کلی ناراحتی پرسیدم حالش چه‌طوره دکتر گفت حالش خوبه ولی هنوز بیهوشه و اون توصیه کرد که خیلی مواظبش باشم عصبانیت و سرما و... براش خیلی خطرناکن و دوباره خودم رو سرزنش کردم، از دکترش پرسیدم که می‌تونم برم بهش سر بزنم اونم با تکان دادن سرش رفت.
داخل اتاقش شدم با دیدن رز مغزم سوت کشید و دلم می‌خواست بمیرم و این حالش رو نبینم کنار صندلی تختش نشستم و سرم رو روی دستش گذاشتم و گفتم: 
رز غلط کردم، بخدا دوست دارم بخدا من شش سال پیش نمی‌دونستم با دین اون عکسا چی کار کنم؟ من پدر و مادر ندارم تنها دل خوش کردم به تو این چند سال فقط به خاطر تو زنده موندم.
اشک سمجی گونم رو خیس کرد و بعد سرم گذاشتم رو دستش که بخوابم، نتونستم بعد از مدتی دست رز که توی دستم بود تکون ریزی خورد.

@_Zeynab @-Aryana-

@همکار ویراستار


 

ویرایش شده توسط Aramesh
ویراستاری .Aryana.
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...


#فصل_اول
#پارت_21
((آرمین))

سرم بالا اوردم و دیدم که رز چشماش رو باز کرده، هنوزم به دلیل دارو هایی که بهش زده بودند گیج بود. 
با هیجان ازش پرسیدم: 
_خوبی؟

یکم نگاهم کرد بعد به خودش اومد و دستش رو از دستم بیرون کشید و گفت:
 شما اینجا چی کار می کنید؟من کجام؟
چه قدر این لحنش برام ناآشنا بود.
_حالت بد شد و منم اوردمت بیمارستان
با مکث دوباره گفتم:
 ببخش همش تقصیر منه، جبران می کنم.
رز روشو ازم برگردوند و با لحن دلخوری گفت: 
لطفا از اینجا برید آقای هدایتی....... ممنونم بخاطر اینکه من رو به بیمارستان اوردید هرچند فکر نکنم من به شما بدهکار باشم.
خیلی از دلخوری کردناش و بی توجهاش عصبانی بودم ولی حقم داشت.
_ببخشید اگر از اینجا نرم چی کار می کنید؟ اگر خواهشتون رو نپذیرم چی.....
جوابی بهم نداد، و دستش رو پیشونیش گذاشت و چشماش رو بست.
واقعا از این رفتارهاش عاصی شده بودم البته تازه این اول راه بود.
بیرون رفتم تا به دکتر خبر بدم که رز بهوش اومده تا وضعیتش رو چک کنن.
با وجود اینکه خودم دکتر بودم  خوب از وضعیتش اگاه بودم اون لحظه بیهوشیش نتونستم کاری کنم و الان هم به دنبال دری بودم تا از افکار منفیم دست بکشم.

@_Zeynab @.Aryana.

ویرایش شده توسط Aramesh
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


#فصل_اول
#پارت_22
((رز))

با حس سوزش و نوازش بهوش اومدم. وقتی بهوش اومدم ارمینو دیدم که سرشو رو دستم گذاشته بود و خوابیده بود. کمی فکر کردم و دنباله داده های مغزم گشتم.
دستمو تکون دادم که ارمین سرش رو بالا اورد و با هیجان نگام کرد و بعد گفت: خوبی؟
منم اخمامو تو هم کردم و بعد گفتم: 
شما اینجا چی کار می کنید؟ من کجام؟
و بعد ارمین گفت: 
حالت بد شد اوردمت بیمارستان
بعد با مکث گفت: 
ببخش همش تقصیر منه، جبران می کنم.
رومو ازش گرفتم و گفتم:
لطفا از اینجا برید آقای هدایتی........ ممنون بابت اینکه من رو بیمارستان آوردید هرچند فکر نکنم من به شما بدهکار باشم.
آرمین با لحن نارضایتمندی گفت: ببخشید اگر نرم چی کار می کنید؟اگر خواهشتون نپذیرم چی؟
بعد منم جوابش ندادم که حرصی شد و رفت بیرون.
چند دقیقه بعد پرستار و دکتر اومدن و معاینم کردم. از پرستار تلفنش رو خواستم و به اصلان زنگ زدم مطمئنا الان خیلی حالش بد بود.
با لحن خش داری جواب داد و گفت: بله بفرمایید.
_سلام
صدایی از اصلان نشیندم بعد اصلان با صدای بغض آلودی گفت: رز خودتی؟رز؟؟؟!!!!
رز حالت خوبه؟
کجایی؟بچه های می گن ارمین کثافت تو رو بردتت.
بعد با صدای عصبی گفت: 
ده کجایی؟؟؟؟
منم ادرس بیمارستان رو دادم بماند که چقدر ترسید و ناراحت شد و بعد بدون هیچ حرفی فورا تماس رو قطع کرد.
خوشحالم بودم که ارمین نیست تا با اصلان روبرو شه.
اما خیال واهی می کردم.....

@.Aryana. @_Zeynab

ویرایش شده توسط Aramesh
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


#فصل_اول
#پارت_23
((رز))

اصلان بعد از ده دقیقه خودش رو رسوند و با گریه وارد اتاقم شد.
_رز خوبی؟رز؟
اصلان از من حالشم بدتر بود برادر انقدر بی تابی کرد و بعد از چند دقیقه توی آغوشم آروم گرفت.
بعد گفت: 
چطوری امدی اینجا؟چی شد؟
منم سعی کردم با شوخی بپیچونم ، اونم فهمید قصد ندارم بگم دوباره بغلم کرد و گفت:
 آخ بخدا یه لحظه نباشی نیستم.
در همین حین ارمین که کلشو انداخته بود وارد اتاق شد و گفت: رز برات آبمیوه و چیزای مقوی گرفتم نخوری من می دونم تو.
اصلان با شنیدن صداش صورتش قرمز شد و رفت سمتش. گیج بودم رنگم پریده بود به خودم اومدم و داد زدم و گفتم نه داداش، خواهش می کنم.
آرمین که از دیدن اصلان هنگ کرده بود با ناباوری اسمش رو صدا زد و گفت: اصصصلللاننن
اصلان دستم رو ول کرد و بی توجه به من رفت یقه آرمینو گرفت و مشی تو صورتش زد و داد زد: مرتیکه ی عوضی اسم من و خواهرم رو نیار چی می خوای از جون ما؟ زندگیمون رو نابود کردی دیگه چی می خوای؟
منم می دونستم اگر پادرمیانی نکنم هم رو می کشن.....

@_Zeynab @.Aryana.

ویرایش شده توسط Aramesh
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...