رفتن به مطلب

تنها یک ساعت نفس|💊تیام سرابی کاربر انجمن نودهشتیا


Tiam_sarabi
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

img_20211209_114938_158_6qqh.jpg

 

{بسم الله الرحمن الرحیم}

 

نام :تنها یک ساعت

 

ژانر:عاشقانه، اجتماعی، درام 

 

نویسنده:تیام سرابی

 

خلاصه:داستان یک نوجوان ۱۷ ساله به نام گابریلا را روایت می‌کند که اون به بیماری نادر فیبروز سیستیک مبتلا هست. گابریلا فقط دوست داشت مثل بقیه هم سن و سال هایش زندگی عادی داشته باشد اما می‌دانست که این بیماری بهش همچین اجازه ای را نمی‌دهد اما گابریلا یک روز تصمیم میگیره که...

 

مقدمه: من فقط یک زندگی عادی میخواستم از نظر شما خواسته ی زیادی هست؟ اینکه بخوام یک روز بدون اون دستگاه های مسخره نفس کشیدن رو تجربه کنم برام مثل یک رویا بود. تنهایی تلخ ترین قسمت ماجرای من بود!

تنهایی باعث شد کاری کنم که هرگز پشیمون نباشم، تنهایی باعث شد منم به مدت کوتاهی مثل بقیه زندگی کنم، اما نباید بیش از حد فیبروز سیستیک رو  دست کم میگرفتم نباید!

 

 

پارت گذاری از فردا

@N.a25 @Gh.azal @Gh.a17 @Talatom  @reyyan  @Fadi17 @venus @Roar

@مدیر انتقال  @مدیر راهنما

@M@hta

ویرایش شده توسط Tiam_srb
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

   پارت  1🐦💙

با برخورد نسیم خنکی به صورتم چشم هام رو باز کردم.

چشمم به پنجره ای که باز شده بود افتاد از تخت پایین اومدم، به سمت پنجره رفتم و بستمش.

ناگهان در اتاق باز شد با دیدن هانا اخمی بین ابروهام نشست.

هانا با چرخ داروها به سمتم اومد و لبخند ملیحی زد، یک لیوان کاغذی که همیشه داخلش یک قرص به رنگ آبی و دو کپسول به رنگ های قرمز و سبز، داشت روی میز تحریرم گذاشت و گفت:

-گابریلا، دختر اخموصبح بخیر وقتشه که دارو هاتو بخوری.

بی تفاوت سری تکون دادم و نزدیک میز تحریر شدم.

نیم نگاهی به داخل لیوان کاغذی انداختم.

که با شنیدن صدای هانا که لحنی معترض داشت به خودم اومدم که ادامه داد :گابریلا دماسنج اتاقت رو الان نگاه کردم چرا دمای اتاقت انقدر پایینه؟ گابریلا دست از این کارها بردار تو داری با ما لجبازی می کنی یا خودت؟ نگاه به اتاق های دیگه انداختی؟ همه ی دوستات به خاطر همین دارو ها و مراقبت ها بوده که الان برگشتن پیش خانواده هاشون اما دکتر توی آزمایشی که دیروز ازت گرفت هیچ علامت بهبودی ندیده هیچ پیشرفتی نداشتی.

بی توجه به هانا لیوان قرص هارو برداشتم و در یک چشم به هم زدن همه شون رو داخل دهنم نگه داشتم و یک لیوان آب ولرم روشون گرفتم مزه ی تلخ همیشه حالم رو بد می کرد اما عادت کرده بودم.

 

 

 

@ببعی معتاد @Fateme Cha @_NAJIW80_ @Gh.azal @Gh.a17 @Ghazal

ویرایش شده توسط Tiam_srb
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 2🐦💙

هانا  دستم رو گرفت و با نگاه ملتمسی گفت:

-گابریلا به فکر خودت باش لطفا...پس یادت نره ساعت سه بعد ظهر بیا طبقه پایین برای اکسیژن درمانی دیر نکنی و از اتاق خارج شد.

نفس عمیقی کشیدم و لیوان کاغذی رو بین دست هام گرفتم و با فشار زیاد مچالش کردم.

به ساعت رو به روم خیره شدم،صدای تیک تاک ساعت که کل اتاق رو دربر گرفته بود داشت اعصابم رو به هم می‌ریخت. 

تصمیم گرفتم از اتاق خارج بشم و دوری توی بخش بزنم ماسک مخصوصم رو به همراه کپسول اکسیژنم رو برداشتم و باعجله اتاق رو ترک کردم.

وارد سالن شدم تمام اتاق ها خالی شده بودن یعنی چه اتفاقی افتاده؟

صدای خنده های پی در پی از بخش پذیرش من رو به اون سمت کشوند.

خودم رو به پذیرش رسوندم با دیدن مدیر بیمارستان و یک پسر که لباس پرستاری پوشیده بود متعجب به جمعیت خیره شدم.

خواستم به سمت اتاقم برگردم که با کشیده شدن آستین لباسم بلافاصله سرجام ایستادم و آروم به عقب نگاه کردم با دیدن دختر کوچکی که یک عروسک خرسی دستش بود و به من خیره شده بود آستین لباسم رو از دستش بیرون کشیدن و گفتم:

-برای چی آستین لباسم رو کشیدی؟

باصدای ضعیفی گفت:

-معذرت میخوام من فقط میخواستم با تو...

عصبی گفتم:

-تو چی؟ نکنه دنبال دوست می گشتی؟ ببین بچه جون من هم سن تو نیستم بهتره بدونی الکی امیدوار بودن اصلا چیز خوبی نیست همه ی ما که به این بیماری کوفتی مبتلا هستیم دیر یا زود می‌میریم می فهمی حالا هم برو سعی کن این چند روز باقی مونده رو تنها زندگی کنی.

دخترک اشکی از گوشه چشمش چکید و سرش رو پایین انداخت و رفت.

آشفته دستی به موهام کشیدم خداجون من همین حالا  چه غلطی کردم؟

 

 

@Gh.nejati @Sh.F @Raha_yee @M.gh

@hadis Hs @Fadi17

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 3🐦💙

با شنیدن خاطره های مسخره مدیر بیمارستان که به نظر خودش خیلی بامزه بود پوزخندی زدم، یه مشت بیمار مریض هم که میدونن هر لحظه ممکنه عجل نزدیک شون کمین کرده باشه با دهن باز می‌خندیدن انگار که هیچ مشکلی ندارن... 

به سمت پله ها رفتم و بعد طی کردن مسیر کوتاهی به نزدیکی اتاقم رسیدم وارد اتاقم شدم و روی تخت دراز کشیدم ماسک و کپسول اکسیژن رو پایین تخت گذاشتم و به سقف اتاق خیره شدم.

چرا هر آدمی که میبینم راجب درمان حرف میزنه همه ی جهان میدونن که هنوز برای این بیماری درمان مشخصی پیدا نشده و فقط پیوند ریه میتونه مارو اونم فقط به مدت چهارسال زنده نگه داره... انگار عمر ما باید هر چندسال یک بار تمدید بشه مسخرست، اینکه هر شب دعا بکنی یک نفر ضربه مغزی بشه یا یک مشکلی براش پیش بیاد... که شاید تو فرصت این رو داشته باشی اون ریه مال تو باشه آشغال ترین حس دنیاست.

با باز شدن در اتاق، چشم هام رو بستم و گفتم:

-وای هانا پرستار نمونه، بهتره بگم این بار سر ساعت نیومدی هنوز دوساعت وقت دارم.

منتظر جواب هانا بودم که صدای مردانه ای بلند شد:

-چرا به اون دختر کوچولو یک مشت حرف مزخرف زدی؟ مثلا میخوای چه چیزی رو ثابت کنی؟!

آب دهنم رو قورت دادم و روی تخت نشستم و به اون مرد نگاهی انداختم باورم نمیشه همون پسره بود که مثل خودشیرین ها کنار مدیر بیمارستان وایساده بود،یکی از ابروهام رو بالا انداختم و گفتم:

-به شما چه ربطی داره؟

با لحن خشنی گفت:

-تو حق نداری با کسی اونطوری حرف بزنی یکم شعور داشته باشی بد نمیشه!

لبخند تلخی روی لبم نشست که گفتم:

- ببین کی از شعور حرف میزنه وقتی بدون اینکه به خودتون اجازه بدین اول در اتاق رو بزنید و بعد وارد اتاق بشین، مثل آدم های بی شخصیت سرتون رو پایین می‌اندازید و وارد محیط خصوصی من میشید چطوری حرف از شعور می‌زنید؟

 

@Saba_82 @K.A @Edna_b @Weird @Panah._.msz @VAHID @Bahar khani @x-----x @N.Sh_87

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 4🐦💙

پوزخندی زد و گفت:

-فقط یک بار دیگه! هرجایی به گوشم برسه که راجب مرگ دیگران یا تنهایی هاشون حرف بزنی باهات برخورد خوبی نخواهم داشت اگه دلت میخواد تو میتونی بمیری اما حق نداری امید کسی رو از بین ببری. 

نفرت تمام وجودم رو گرفته بود خواستم جوابش رو بدم که در ذو بست و از اتاق خارج شد.

عصبی بالشتم رو به سمت در پرتاب کردم

پسره ی احمق فکر کردی کی هستی؟

انگشتم رو روی اَبروی چپم گذاشتم و روی تخت دراز کشیدم نمیدونم چی شد که چشم هام گرم خواب شد. 

 

2ساعت بعد... 

با سرفه های شدیدی که میکردم از خواب بیدار شدم.

به نفس نفس افتاده بودم دستم رو دراز کردم و از زیر تخت اسپره تنفسی آبی رنگم رو بیرون آوردم.

با عجله داخل دهانم گذاشتمش و بعد از دوتا فشار دادن احساس خوشایندی بهم دست داد انگار که دیگه سینه ام خس خس نمی کرد.

با به یاد آوردن اینکه امروز باید ساعت سه میرفتم برای اکسیژن درمانی باعجله از سر جام بلند شدم به سمت کمد لباس هام رفتم یک دست لباس نخی آزاد پوشیدم، ماسک و کپسول اکسیژن رو برداشتم و باعجله از اتاق خارج شدم از پله ها پایین اومدم و خودم رو به آخر سالن رسوندم.

پرده ی بزرگ سفید رو کنار زدم.

تغیربا همه اومده بودن و مشغول انجام دادن تمرینات هانا بودن.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 5🐦💙

دمپایی هام رو درآوردم و ماسکم رو داخل جیبم گذاشتم به سمت تاتامی زرد رنگ مخصوصم قدم برداشتم که با صدای هانا سرجام خشکم زد:

-آهای گابریلا تا الان کجا بودی؟

لبخند ساختگی زدم و برگشتم سمتش:

-چطوری هانا جون؟ تمرینات زنده نگه داشتن مون به کجا رسید؟

هانا سری به تاسف تکون داد و با دست به تاتامی زرد اشاره کرد.

روی تاتامی نشستم و تمرینات خسته کننده ی هانا رو تکرار کردم بعد از یک ربع نرمش کوتاه، هرکس به سمت تخت های رو به روش رفت و دراز کشید هانا گفت:

-اول از همه دستکش های یکبار مصرف رو بپوشید و بعد دستگاه پالس اکسیمتر رو بردارین.

بچه ها به نکته هایی که الان گفته میشه توجه کنید چون امروز قراره خودتون بتونید به تنهایی از این دستگاه استفاده کنید.بهتره بدونید میزان سطح اکسیژن محلول در خون در یک انسان عادی ما بین ۹۴ تا ۹۸ درصد هست و میزان ضربان قلب هر فرد نسبت به سن و وزن و نوع هر فرد یا بیمار متفاوت هست پس لازم نیست الکی نگران بشید در صورت کم بودن درصد میزان سطح اکسیژن محلول در خون از حد استاندارد ، اون فرد یا بیمار، با تجویز پزشک به دستگاه های کمک تنفسی مانند، مثل اکسیژن ساز خانگی نیاز خواهد داشت که ما بعد از آزمایش به پزشک هاتون تحویل میدهیم.

پالس اکسیمتر در انگشت های سرد عملکرد ضعیف داره که کافی هست انگشت مورد نظر را کمی ماساژ بدیم تا گرم بشه برای همین بود که قبل از اینکه دستگاه رو بهتون وصل کنم کمی نرمش کردیم توجه داشته باشید بین دستگاه و انگشت نباید مانعی مثل ناخن مصنوعی، لاک، تتو ، رنگ حنا و…وجود داشته باشه امیدوارم متوجه شده باشید.

آشفته گوشه لبم رو گازی گرفتم خدای من، حرف های هانا تمومی نداره

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 6🐦💙

یک ساعت و پنج دقیقه بعد...

بعد از انجام تمرین های اولیه به اتاق هامون برگشتیم ساعت تغیربا نزدیک غروب شده بود.

شرط می‌بندم هیچکس نمی تونه غروب خورشید رو از پشت شیشه های بیمارستان تصور کنه چقدر دلگیره... 

به دست های همیشه کبودم خیره شدم جای سرم و آمپول های آنتی‌بیوتیک‌ که هرچند دو روز یک بار داخل دستم فرو میره به رنگ سبز و آبی تغییر رنگ داده بود. روی تخت نشستم و عینک مطالعه رو از کشو میزم بیرون آوردم و روی صندلی نشستم کتاب جدیدی که چند هفته پیش از کتابخونه اتاق مدیر بیمارستان کش رفته بودم رو از پشت قفسه داروها بیرون آوردم. 

کتاب رو روی میز گذاشتم بخاطر گردوغباری که روش نشسته بود چند لحظه به سرفه زدن افتادم اما بعد کمی آروم تر شدم. 

به جلد کتاب خیره شدم واقعیتش از جلد بی روحش خوشم اومد و مجبور شدم چند روزی از صاحبش قرض بگیرم. اسم کتاب سکو بود جالب به نظر می‌رسید. 

خواستم صفحه اول کتاب رو باز کنم که با صدای همهمه بچه ها که به گوش می‌رسید به ساعت نگاه کردم و آهسته با دقیقه هایی که می گذشت همراه شدم با باز شدن در بلند داد زدم:

-هانا آخه چطوری انقدر دقیقی؟ 

صدای خنده آشنایی فضا رو پر کرد... 

پوف خدای من بازم این پسره؟!

  نگاه سردی بهش انداختم و با لحن توهین آمیزی گفتم:

-به چی میخندی؟ عصرونه رو بزار سریع از اتاقم خارج شو!

اخم غلیظی بین دوتا ابروهاش نشست با سینی ای که توش یک بشقاب پر از کلم بروکلی و یک لیوان پر از دمنوش گیاهی بود به سمتم اومد و روی میزم گذاشت.

چند لحظه بدون حرکت بالای سرم ایستاده بود و به جایی خیره شده بود رد نگاهش رو گرفتم که متوجه شدم داره به کتابی که روی میز بود نگاه می کنه فورا کتاب رو از روی میز برداشتم ترسی سراغم اومده بود و با لبخند ساختگی گفتم:

-ممنون آقای محترم میتونید تشریف ببرید.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 7🐦💙

پوزخندی زد و با عصبانیت کتاب رو محکم از دستم کشید و گفت:

-تو یک روانی هستی میدونی این کتاب چیه؟

آب دهنم رو قورت دادم و دستوپاشکسته گفتم:

-ها...چیز آره میدونم شما به چه حقی کتاب رو از دست من کشیدی؟ برو به کارت برس دیگه اصلا این هانا کجا مونده من...

پرید وسط حرفم و با صدای بلند گفت:

-سَکو» نوشته میشل اوله‌بک

سومین رمان میشل اوله‌بک، نویسنده ای که برنده جایزه گنکو شد انقدر این کتاب جنجالی بود که به دلیل نفرت نژادی جاری در کتاب پای نویسنده ی این کتاب رو به دادگاه کشوندن. این کتاب واثعا غیرانسانی هست و در هر گوشه ای از متن این کتاب نفرت از انسان موج می‌زنه این کتاب آدم های سالم هم افسرده می کنه چه برسه به تو که...

اشک در چشم هام حلقه زد از روی صندلی بلند شدم و به چشم هاش زل زدم :

-من چی؟ آره درسته من که دیر یا زود قراره بمیرم... 

کتاب رو محکم از دستش گرفتم و ادامه دادم:

-کارهایی که من انجام میدم به تو هیچ ربطی نداره حالا هم از اتاقم برو بیرون.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 8🐦💙

با لحن پشیمونی گفت:

-نه... نه منظور من این بود یعنی میخواستم بگم که... 

دستم رو جلوی دهنم گرفتم و با صدای لرزانی گفتم:

-هیس هیچی نگو فقط برو تنهام بزار.

-تنهات بزارم؟ تو همین الان هم نمیدونی چه بلایی قراره دامن گیرت بشه تو لجباز ترین دختری بودی که توی زندگیم دیدم اصلا میدونی تو همین فردا از این بیمارستان میری حداقل بزار یکی که نیاز داره بیاد روی این تخت بخوابه درمان شه نه موجود افسرده و بدبختی مثل تو!

پوزخندی زدم:

-آقا پرستاره یه جوری حرف میزنی انگار اینجا رو رایگان در اختیار بیمار هایی مثل ما میزارن خودتم میدونی انقدر هزینه های این کلنیک ها بالاست که اکثر بیمارانی مثل ما به علت شرایط مالی توی خونه هاشون می میرن پس برای من ادای آدم های خوب ذو درنیار. 

با نفرت بهم نگاه کرد و به سمت در قدم برداشت و در رو محکم به هم کوبید. 

احساس می کردم نفسم بالا نمیاد طولی نکشید که سرفه هام شروع شد اما شدید تر از قبل سرم رو داخل بالشت سفیدم فرو بردم و تا تونستم گریه کردم با جیغ های بلندی که می کشیدم انگار احساس آرامش می کردم سرفه هام شدت گرفت سرم رو از بالشت بیرون آوردم با دیدن بالشت خالی از خون ترسی سراغم اومد. با چرخش اتاق دور سرم چشم هام رو بستم از سرجام بلند شدم تا خودم رو به بیرون برسونم با صدای ضعیفی که برام مونده بود هانا رو صدا زدم اما انگار فایده ای نداشت.

ناگهان با خورد سرم به سرامیک های اتاق همه چیز تاریک شد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...