رفتن به مطلب

رمان شخصیت ها | violet کاربر نودوهشتیا


Crazy purple
 اشتراک گذاری

پیام توسط زهرارمضانی افزوده شد,

سطح قلم: B

ارسال های توصیه شده

  • ناظر رمان

رمان :  شخصیت ها ( characters) 

نویسنده : violet

هدف :  این داستان جمع آوری چند زندگی واقعی و  اتفاقات حقیقی هست که من می‌خوام  با شخصیت های ساختگی برای بقیه دوباره بازگو کنم.

ژانر: اکشن، ترسناک، عاشقانه 

مقدمه: و می‌نویسم از تاریکی که تنها مانده است. 

همه ی واقعیت های دنیا به اسم افسانه تو دل تاریخ دفن شدن، انسان ها  قبل از رسیدن به هدف اصلی روح، جسمشون رو ترک می‌کنن و باز هم فراموشی دلیل اصلی زندگی. و در این جدال، طبیعت و قدرت افرادی هستند با روح های قوی و پذیرش سرنوشت،   به جنگ با جهالت و تاریکی میرن.

( من حاضرم تا ابدیت شوم بمانم. در این تاریکی نفس گیر  زندگی خواهم کرد تا تو خودت را به یاد آوری، من در هر لحظه با شیطان قمار می‌کنم و زمانی که پلک هایم باز می شود، محکوم به حبس در این زندان تن میشوم؛ تو نام مرا میدانی؟ )

خلاصه: این رمان دارای چند فصل هست که در نام کلی (هبوط روح) تمام می شود. 

شخصیت اصلی یک جسم کیه؟ عقل و عاداتش؟روحش؟ یا قدرتش؟ 

جسم فقط یک جسد زنده‌اس با قلبی تپنده، قدرت اختیار و روحی که با فراموشی می جنگه. 

آتنا در جنگ بین شخصیت ها، می خواد کمک بکنه  به  تعادل دنیا و آدم های رو به سقوط. اما راز اصلی این دختر  چی بود؟ واقعا فقط برای کمک به خانواده‌ی ستوده نزدیک شده بود؟ 

ساعت پارت گذاری : هر زمان 

https://forum.98ia2.ir/forum/25-منتقدان-انجمن/

@ همکار ویراستار♥️

ویراستار: @ Rastaa

@ Neda

ناظر: @ khakestar

ویرایش شده توسط Rastaa
  • لایک 12
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

EP 1

(قبل از شروع رمان ذکر چند نکته ضروریه، اگر میخواید موقع خوندن گیج نشید لطفا بخونید.

1_ تمام داستان از دید سوم شخص نوشته شده و فقط جاهایی که جدا شده، اول شخص هست.

2_ توی سیر رمان ممکنه درمورد دنیاهای موازی و قدرت های جدیدی صحبت بشه که اگر خواننده دوست داشته باشه بیشتر درموردشون توضیح میدم.

3_ ممنون که شخصیت ها رو برای خوندن انتخاب کردید.

انتظار خوندن یک رمان داشته باشید که بعدش نگاهتون به دنیا کمی تغییر می ‌کنه)

انگشتاش روی کیبورد لپتاب خیلی سریع حرکت می‌کرد و بدون این‌که حتی به مانیتور نگاهی بکنه، سعی می‌کرد جملاتی که توی ذهنش کامل می شد رو پشت سر هم تایپ بکنه. ذهنش تند تر از دستاش روند رو طی می‌کرد. کلمات تبدیل به جمله می‌شدن و جمله ها مانند فیلمی کوتاه تاری توی ذهنش ثبت می‌شدن.

با حس درد توی گردنش یه نفس عمیق کشید و بعد از مدتی که نمی دونست چند دقیقه شده، سرش رو بالا آورد و صاف نشست؛ دستاش رو بالای سرش برد و بدنش رو کشید. چشماش رو بست و سعی کرد حواسش رو جمع کنه. بعد از چند ثانیه چشماش رو باز کرد؛ روی تخت نشسته بود و لپتاب جلوش باز بود، به اتاق نیمه تاریکش نگاهی انداخت و چشمش به ساعت خورد. ناباور خندید و گفت:

- سه ساعت شد؟

حدود 25 صفحه نوشته بود و دیگه مغزش کشش ادامه نداشت، اما به اجبار آخرین قسمت رو هم کامل کرد و وارد سایت شد، تمام نوشته های کپی شدش رو پیست کرد و بعد از یه نگاه سرسری مطمئن شد که غلط املایی نداره و سند رو زد.

واقعا تمام لحظاتی که می نوشت توی دنیای خودش و افرادی که خودش ساخته بود غرق می‌شد. دیگه نه گشنگی مهم بود و نه بی خوابی؛ فقط تمام تلاشش رو می‌کرد که زود تر تمام وقایعی که توی ذهنش پرورش داده بود رو توی صفحه سفید تبدیل به داستانی منسجم بکنه. 

لپتاب رو خاموش کرد و بدون این که بلند بشه، گذاشتش روی میزش که بغل تختش بود. 

راحت دراز کشید و لبخند کوچیکی زد. وقتی تمام افکارش رو می‌نوشت، حس می‌کرد باری از روی سنگینی ذهنش برداشته می‌شد و حالا راحت‌تر زندگی می‌کرد.

گوشیش رو از شارژر کشید و بازش کرد. بدون توجه به پیام های نخونده دایرکتش، یه چرخی توی فضای مجازی زد. در اتاقش باز شد و مادرش در حالی که تلفن بی سیم خونه رو بین شونه و گردنش گرفته بود و شالگردن نصفه بافته شدش توی دستاش بود وارد اتاق شد. گوشی رو کنار گذاشت و روی تخت صاف نشست. 

مادرش به حرف زدن با شخص مجهول الهویت پشت خط ادامه داد و کنارش نشست.

- واقعا لیاقتش رو نداشت، آره بیا غیبت مردم رو نکنیم، آخه دختره اصلا به تیپ و قیافه‌اش نمی‌خورد، همش چیسان پیسان می‌کرد و با پول اون می‌رفت خرید، مردم از خودشون دراومدن.

وسط حرفش شالگردن رو انداخت تو بغل دخترش و با دست اشاره کرد که بندازه دور گردنش و دوباره ادامه داد:

 - خیلی بد شده، آدم نمی‌دونه به کی اعتماد کنه، آره عزیزم آتنا اینجاست الان گوشی رو میدم بهش.

 

مادرش گوشی رو چسبوند کنار گوشش و جوری بهش نگاه کرد که اگر حرف نمی زد، قطعا جیگرش رو برای شام می خوردن. یه فحش زیر لبی به خودش و این موقعیت داد و گوشی رو گرفت و گفت: 

- سلام! خوبید؟

- سلام آتنا جون عزیزم، مرسی تو خوبی؟

- خاله جان دلم براتون تنگ شده!

- عزیزم میگم در مورد اون چکی که…

صحبت های خاله یا همون یکی از دوست های صمیمی مادرش تا حدود بیست دقیقه طول کشید. آتنا تنها حسی که داشت، این بود که توی خانواده ازش به عنوان کتاب قانون زنده استفاده می کردن، در حالی که...

- مامان بخدا یه بار دیگه خاله زنگ زد و سوال در مورد اون چک کوفتی داشت و بگی آتنا خونه ست…

مادرش ریلکس بین حرفش پرید و گفت:

 - ساعت ده شبِ بگم آتنا بیرون داره به گلا آب میده؟

به شالگردن توی گردن دخترش یه نگاه کرد و گفت:

- تا همینجا بسته؟

آتنا به شالگردن شلی که خیلی کوتاه بود اشاره کرد و گفت:

- نادیا جون مادر قشنگم نمی‌خواد خودت رو خسته کنی، تا همین جا بسه، اصلا عالیه!

- آره منم به اون مرد میگم خوب شده، هی میگه کمه!

دختر بلند شد و دست نادیا رو گرفت و گفت: 

- ولش کن، بیا بریم یک چی بخوریم، شامت حاضرِ؟

 

- بله، بیست دقیقه دیگه صبر کنی حاضرِ.

 

همراه هم از اتاق بیرون رفتن، آتنا کنار پدرش که روی کاناپه نشسته بود که داشت کتاب جدیدش رو می خوند نشست و نادیا وارد اشپزخونه شد تا میز رو بچینه.

- بابایی میگم فردا ماشینت رو ببرم؟

مرد نگاهش نکرد و اروم گفت

- تا اونجایی که یادمه خودت ماشین داشتی

آتنا با تمام  شیرینی  که در وجودش نداشت، بیشتر به پدرش چسبید و گفت

- آره، اما دادگاه فردام اون وکیل مقابلم یه شاسی بلند مشکی مامان داره که اصلا نگم برات اما در حد کلاغ بلد نیست، گفتم ماشین تورو ببرم که خفن تره.

- کلاغ مگه بلد نیست؟

- مگه بلده ؟

پدرش کتاب رو بست و جدی گفت 

- با من یکی بدو نکن سر کلاغ، فردا دادگاه داری اصن یه دور کتابات رو خوندی که حالا ماشین میخوای؟ 

- مهرداد جونم نمیخوام فردا کنکور بدم که، حالا میدی یا نه؟

- فکرام رو می کنم

آتنا بیشتر اصرار نکرد و گونه پدرش رو بوسید

به هر حال که فردا ماشین رو بر می‌داشت.

 

...................

زن دستش رو محکم گرفته بود و با صدای لرزونی تشکر می‌کرد ، اما نگاه آتنا به پشت سر زن بود جایی که ...

- عزیزم تا چند روز دیگه حکم قطعی دادگاه میاد اما خب دیدی که قاضی طرف ما بود، نیازی به تشکر نیست وظیفم بود، حالا امشب با خیال راحت بخواب

زن اشکاش رو از صورتش پاک کرد و گفت

- اگر شما کمکم نمی‌کردید من هنوزم...

بغض اجازه ادامه صحبتش رو نداد،

با این که هنوز 40 سالش نشده بود اما چین و چروک های صورتش و سفیدی تار موهاش گواه زندگی سختش بود

 کلاً مشکی پوشیده بود و هنوز ترس تو وجودش بود، تمام روزهایی که با درد و گریه بخاطر ردهای قرمز کمربند روی بدنش نتونسته بود بخوابه هنوز جلوی چشمش بود.

آتنا دستش رو، روی شونه زن روبروش گذاشت و گفت

-خانم رحیمی اگر میشه زودتر خونتون رو عوض کنید و کینتون رو کنار بزارید تا با خانوادتون آشتی کنید

- حتما ، ممنونم خانم وکیل

 

آتنا بهش لبخند زد و بعد از خداحافظی وارد پارکینگ دادگاه شد، راه رفتن با اون کفش های پاشنه بلند ورنی واقعا سخت بود اما فقط بخاطر این که از اون وکیل مرد مقابلش، قد بلندتر باشه، پاش کرده بود، و البته که به اون مانتو شلوار طوسیش خیلی میومد ، سوار ماشین پدرش شد. 

برای اون وکیل بازنده یه بوق زد و وقتی از دادگاه بیرون اومد، صدای آهنگش رو تا آخر زیاد کرد و بلند ازخوشحالی داد زد 

پر گاز حرکت می‌کرد و هنوز حس برنده بودن توی وجودش می خزید و دلش می‌خواست بازم داد بزنه. 

پشت اولین چراغ قرمز یاد گوشیش افتاد، از توی جیب جلوی کیف ورنیش گوشیش درآورد. 

روشنش کرد و به  سیل  زنگ ها نگاه کرد. 

25 تماس بی پاسخ از smile.

با سبز شدن چراغ، راه افتاد و زنگ زد بهش

 

بعد از چندتا بوق صدای بی‌حال دختر پیچید

-آتی بیا پیشم

 

- چی شده ؟

 

- فقط بیا 

 

گوشی قطع شد ، آتنا با استرس دور زد 

 

صدای آهنگ رو کمتر کرد 

 

وقتی کمی آرومتر شد ، تمرکز کرد، اون دختر لعنتی فقط می خواست بکشونتش خونه خودشون 

 

بعد از نیم ساعت و ترافیک همیشگی تهران بزرگ 

 

جلوی ساختمون بلند سفید رنگ پارک کرد و پیاده شد ،  زنگ رو زد و مثل همیشه بدون هیچ حرفی در باز شد، وارد آسانسور شد و بعد از زدن دکمه طبقه سوم 

 

توی آینه خودش رو چک کرد 

 

چشم های عسلیش با مقنعه ی طوسی و خط چشم کوتاه مشکی که کشیده بود، بیشتر جلوه می‌کرد 

 

چهره ی خاصی نداشت، صورت گرد با لب و دهن کمی گوشتی، با موهای حالت دار قهوه ای 

 

با ایستادن آسانسور، بیرون رفت 

 

توی هر طبقه فقط یک واحد قرار داشت 

 

زنگ در رو زد و وقتی در باز شد، لبخند آتنا جمع شد و با تعجب و اخم به فرد روبروش زل زد 

@ Neda

@ Saghar 2021

ویرایش شده توسط Rastaa
  • لایک 9
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

 

EP 2

پسر ذوق زده و با صدایی که نمی تونست پایین نگه داره، گفت:

- وایی دختر! باورم نمیشه دوباره دیدمت!

اتنا کفشش رو درآورد و لبخند تصنعی زد و گفت:

- منم خوشحالم دیدمت!

-  اصلا تغییر نکردی.

جوابش رو نداد و چشمش رو توی خونه چرخوند. 

مثل همیشه شلوغ و به هم ریخته. 

پسر ذوق زده، پشت سر دختر راه افتاده بود. 

اتنا کیف و مقنعه اشُ روی دسته صندلی گذاشت و بلند گفت:

- شاداب، کجایی؟

پسر با همون لبخند احمقانه بزرگ زود جواب داد 

- توی اتاق الان میاد!

اتنا نفسش رو با حرص بیرون داد و روی اولین کاناپه نشست. خونه نقلی شاداب، با تم نارنجی و کرم خیلی آرامش بخش و گرم بود، البته نه با وجود اون پسر.

- شنیدم وکیل شدی، خیلی خوبه

پسر روی صندلی روبروش نشست و بهش زل زد.

- آره، تو چیکار میکنی؟ چی شد برگشتی تهران؟ یادمه برادرت گفته بود که همونجا خونه گرفتی و استخدام شدی.

- به خاطر عروسی شاداب و حامی اومدم، دیگه نمی‌شد از عروسی خان داداش گذشت؛ یک هفته مرخصی گرفتم. 

اتنا لبخند زد و با همدردی گفت:

- شما دوتا فقط هم دیگه رو دارید، خوبِ که توی این روزا باهم باشید.

پسر سرش رو تکون داد. در اتاق باز شد، شاداب و حامد باهم بیرون اومدن. 

اتنا بلند شد، دستاش توی هم قفل کرد و با اخم گفت:

- تو مثلا حالت بدِ؟ من شبیه احمقام؟

شاداب چشماش رو ریز کرد.

- از اینجا زیاد شبیه احمقا نیستی. 

اتنا خندید و جلو رفت، همدیگر رو بغل کردن. شاداب اولین دوستش بود که بعد از چند سال تونسته بود صمیمی بشه و تا الان کنارش مونده بود. 

البته آتنا دوست های زیادی داشت اما دوست صمیمی، انگشت شمار بودن. 

حامد و حامی برادر های دو قلویی که از پارسال با شاداب آشنا شدن و حامد بعد از یک ماه به شاداب اعتراف کرد که می‌خواد باهاش بیشتر آشنا بشه. 

با یادآوری سال گذشته ناخواسته لبخند زد. 

حامد کنار حامی نشست و گفت:

- فکر خود شاداب بود که اینجوری بکشونه تو رو تا اینجا، انگار می‌خواد بره خرید

صورت آتنا در لحظه جمع شد.

- نه! می‌دونی که از خرید متنفرم!

شاداب دست دوستش رو محکم گرفت و با لحنی که سعی می‌کرد بچگونه نگه داره گفت:

- تولوخدا!

اتنا یه چشم غره بهش رفت.

- عزیزم با حامد برو، میدونی برعکس حامی کاملا با خرید و پاساژگردی اوکیه، من واقعا حالش ندارم. 

حامد با لبخندی که هر لحظه بیشتر کش می اومد سریع گفت:

شاداب گفت تو میای خرید منم اومدم اینجا.

نگاه پوکر آتنا روی شاداب موند. حامی خندید و گفت:

- حالا یه امروز رو باهاش برو خرید، شاداب که خواهر یا برادری نداره، شما دوتا جای اونا برید.

و این تنها نقطه ضعف خانم وکیل برای دوستش بود. 

یه پوف کشید و گفت:

باشه، فقط بهم یه شال بده با مقنعه سخته بخوام بچرخم تو بازار.

- باشه عزیزم، بیا بریم بهت یک شال بدم. 

شاداب و آتنا باهم وارد اتاقش شدن. اتنا روی تخت دو نفره نشست و شاداب تا کمر دولا شد توی کمدش تا یک شال سبک و همرنگ مانتو دوستش پیدا کنه. 

- عمو و خاله حالشون خوبه؟

شاداب با دوتا شال کنارش نشست و جواب داد:

- خوبن، هنوز مسافرتن اما قول دادن حتما تا قبل عروسیم برسن.

اتنا یه شال مشکی طوسی انتخاب کرد. دست دختر کنارش رو گرفت و آروم گفت:

- ناراحت نباش، بعد از این همه سال به اخلاقشون عادت کردی، میدونی دوستت دارن اما به روش خودشون، اونا برات همه چی فراهم کردن.

شاداب با لبخند غمگینی به رو تختی زل زد و گفت:

همه چی پول نیست، خودت هم خوب میدونی، برام یه کتاب فروشی بزرگ گرفتن و این خونه و ماشین و کلی چیز گذاشتن و رفتن سفر دور دنیا، اما تنهایی هیچ وقت عادی نمیشه، الان باید با مادرم می‌رفتم خرید نه تو و حامد.

- زیاد سخت نگیر، پول پدر جون رو بردار و بریم خرید.

همزمان خندیدن؛ شاداب بلند شد و لباس هاش رو عوض کرد. 

در همون حین که دکمه های مانتوش رو می‌بست گفت:

- راستی، امروز چی‌شد؟ قضیه اون خانم حل شد؟ نشد کامل برام بگی.

اتنا یک نگاه به در بسته اتاق کرد و با صدای آرومی جواب داد:

- آره، هیچی اول نمی خواستم قبول کنم، بعد که زنِ اومد پیشم حس کردم یه سنگینی باهاش هست، ازش خواستم دفعه بعدی خونه خودش قرار بزاریم، بعد که رفتم اونجا دیدم خیلی وضع خرابِ موقعی که خانمِ رفت چایی بیارِ رفتم تو اتاقشون و مطمئن شدم که پای یک طلسم و دعا وسط‌ِ، از شانس خوبم شوهرش سر رسید اما وقتی من اونجا بودم خیلی آروم و خوب برخورد کرد، خود زنِ تعجب کرد، می‌گفت 5 سالی هست که اصلا اینطوری نبوده، بعد یکم تحقیق فهمیدم که این زن و شوهر با عشق و برخلاف حرف خانواده مرد باهم ازدواج کردن، خواهر شوهرِ، دوست خودش رو برای این مرد در نظر داشت اما خب نشده دیگه، اول کاری باهاشون نداشته اما وقتی خودش ازدواج کرد و دید برادرش برای این زن خونه خریده و خیلی بهش میرسه اما شوهر خودش اونقدر درآمد نداره، میره دنبال دعانویس میگرده و همون دوستش هم کمکش می‌کنه، اول یک طلسم عشق و ثروت برای خودش می‌گیره و بعد هم  طلسم برای برادرش، هر وقت اون طلسم رو آتیش می زده، مرد از زنش متنفر می‌شده و انگار حالش به خودش نبوده اونو می زده با هر چی می‌تونسته، به هر حال که من تونستم طلاق زن رو ازش بگیرم، مرده واقعا حس تنفر داشت نسبت بهش و اون عشق اول از بین رفته بود، حالا با خواهر شوهر هم یه برنامه دارم. 

شاداب لبش رو گاز گرفت و شالش رو سرش کرد و گفت:

- مردم دیگه رد دادن، پاشو بریم بقیه اش رو تو ماشین برام تعریف کن. راستی؛ با حامد یه کم خوب برخورد کن. 

اتنا کنار شاداب جلوی آینه قدی وایستاد و شالش رو سرش کرد.

- عزیزم قرار نیست من و تو باهم جاری بشیم، حتی فکرش هم نکن. 

باهم از اتاق بیرون رفتن. 

حامد سوئیچ ماشینش رو برداشت و گفت:

- با ماشین من بریم، خوبه؟ 

اتنا می خواست فرار کنه اما به اجبار لبخند زد و همراه اون دو نفر از خونه بیرون رفت. 

ولی... 

 

دوستان خوشحال میشم نقد و نظراتتون رو بخونم 🙌 💜

@ Saghar 2021

@ Rastaa

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Rastaa
  • لایک 9
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

 

EP 3

با خستگی کلید رو داخل قفل در برد و با صدای باز شدنش، کفشاش رو درآورد.

پاهای خستش روی زمین کشیده می شد و دیگه لبخند نمی زد. کیفش رو کنار در رها کرد و همزمان با باز کردن دکمه های مانتوش بلند گفت:

- نادیا

سکوت خونه نشون دهنده این بود که تنهاست. نفسش رو با حرص بیرون داد. مانتو و شال رو روی دسته کاناپه ولو کرد. وارد اتاقش شد و اول از همه لباساش رو عوض کرد و روی تختش دراز کشید. 

چشم هاش می سوخت و کف پاش ذوق- ذوق می‌کرد. 

نمی‌دونست گوشیش کجاست و اصلا حال بلند شدن و گشتن توی خونه برای پیدا کردن تلفن خونه رو نداشت. 

- هر جا باشن، بالاخره تا قبل از یک میان. 

کامل زیر پتوی نرمش رفت و چشماش رو بست. توی خواب و بیداری بود که صدای باز شدن در رو شنید. 

از این بی‌خوابی و خستگی سر درد گرفته بود. پتو رو کنار زد و بلند شد. صدای صحبت مادر و پدرش رو می‌شنید. 

- سلام بر خانواده. 

مرد و زن همزمان به دختر نگاه کردن.

- ساعت چند رسیدی عزیزم؟

مادرش در حالی که وارد اتاقشون می شد، پرسید. 

اتنا به چهارچوب در اتاق تکیه زد، بعد از یه خمیازه طولانی جواب داد: 

- ساعت 8 اینا بود رسیدم، شماها چرا دیر اومدید؟

پدرش کتش درآورد و روی کاناپه نشست و سریع تلویزیون روشن کرد و آروم غر زد:

نصف اخبار رفت. 

اتنا وارد اتاق مادرش شد و در رو بست. 

- من و بابات بیرون شام خوردیم، تو چیزی خوردی؟

- آره، انقدر که شاداب و حامد بستنی و چیپس خریدن. 

نادیا دکمه های لباس خوابش رو بست و شروع کرد به شونه کردن موهاش.

- مراقب معدت باش، چرت و پرت نخور. 

اتنا سرش رو تکون داد و روی تخت دونفره اتاق نشست. 

از توی آینه به چهره ی مادرش نگاه کرد و با لبخند کوچیکی گفت:

- امروز با این که من برنده‌ی دادگاه بودم اما هنوزم احساس بدی دارم؛ اون مرد بدون این‌که بفهمه به کسی که دوستش داشت آسیب میزد و، نمی‌دونم اون خواهر چطوری دلش اومد همچین کاری با زندگی برادرش بکنه. 

نادیا سرش رو تکون داد و موهاش رو بافت. 

- می فهمم دخترم، اما میدونی که نباید احساسات رو با کارت قاطی بکنی، شیاطین که نباید همیشه با دم و صورت قرمز توی زندگیت حضور پیدا بکنن، گاهی اون عابر اخموی توی پیاده رو، گاهی دوستتِ، گاهی مادرت میشه، گاهی کارفرما، این انتخاب آدمِ که بخواد به انسانیت ادامه بده یا بازی طبیعت. 

اتنا ساکت بود و به حرف های عمیق مادرش فکر می‌کرد. 

نادیا از روی صندلی جلوی آینه بلند شد و روبروی دخترش ایستاد و با یادآوری اتفاقی، با هیجان گفت:

- راستی امروز دوست بابات زنگ زد! آقای ستوده. 

اتنا اول کمی گیج نگاهش کرد و بعد از مکث طولانی گفت:

- آهان، عمو مهران، خب چی می گفت؟ 

نادیا کنار دختر نشست و با لبخند بزرگی شروع کرد به توضیح دادن. 

- کلی حالت رو پرسید و اینا، انگار پسرش از انگلستان برگشته ایران و می خواد برای همیشه بمونه، یک مهمونی برای آخر هفته گرفتن که هم ملت پسرش رو ببینن، هم اون شازده بقیه رو ببینه. 

- فکر کنم 3 سال پیش عید خود عمو مهران و خانوادش رو دیدم، فقط دختر تو مخشون صبا باهاشون بود. 

- آره، سیروان کلا دانشگاه خارج بوده. 

اتنا سرش رو تکون داد. 

خیلی وقت بود یک مهمونی درست و حسابی نرفته بودن و این برای تغییر حال و هوای خونوادشون عالی بود. 

- مادر جان لباس چی بپوشیم؟

نادیا بلند شد و دست دخترش رو گرفت و کشیدش بیرون. 

- بیا ببینیم چیا داری، یهو دیدی خدا خواست و این پسر فرنگ رفته چشمش تورو گرفت. 

اتنا خندید و باهم به اتاقش رفتن. 

جلوی کمد لباس های مجلسی ایستادن و با چشم شروع به اسکن کردن لباس ها کردن. 

- تو چی میپوشی؟

نادیا چندتا لباس رو کنار زد و آروم گفت:

- اون کت و دامنی که پدر گرامیت خریده، یاسیِ، امروز شاداب چیزی خرید؟

اتنا به هیکل مادرش و خودش یه نگاه کرد

- مامان من و تو هم قد و وزنیم، میخوای کت و دامن تورو بپوشم، سرمه ای ابیه. 

نادیا محکم به کمر دخترش زد و با حرص گفت:

- همیشه چشمت به کمد منه، نخیرم از لباس‌های خودت انتخاب کن. 

صدای پدرش از توی هال باعت شد دوتاشون بخندن. 

- آتنا جان لباس های منم هست، تعارف نکن بپوش بابا. 

_______________

قدم هام رو آروم برمی‌داشتم و گاهی سرک می‌کشیدم تا صاحب کتابخونه رو ببینم. 

هنوز حضور من رو حس نکرده بود. 

توی تاریک روشن فضا، به اسامی کتاب ها نگاه می‌کردم. 

کمی نزدیک تر شدم به قفسه ها و دستم رو روی کتاب ها کشیدم. 

با حس سردی خاصی که کنارم ظاهر شد، اخم کردم و برگشتم سمتش. 

- دنبال چی می‌گردی؟

- صدات رو بیار پایین نمی خوام مادرت بفهمه. 

سایه که مثل توده ی خاصی از خاکستر بود بهم نزدیک تر شد و آروم گفت:

اسم بگو فقط. 

صدای قدم های خیسی که داشت به سمت قفسه ها می اومد. 

یه ایش زیر لب گفتم و دوویدم سمت آخرین قفسه ها. 

بعد از رد شدن از درب بزرگ طلایی، تغییر جسم دادم. 

حالا با این شکل پسر بچه فرزتر می‌تونستم کار بکنم. 

آروم خندیدم و با دیدن قفسه های ذغالی رفتم سمتش. 

- پیدات کردم کوچولو. 

کتاب نازک اما قدیمی رو بیرون کشیدم و زیر لباسم قایم کردم و با آخرین سرعتم به سمت خروجی دویدم. 

در آخرین لحظه صدای خشمگین زن توی کتابخونه پیچید. 

- دیانا می کشمت. 

وقتی هوای تازه به صورتم خورد، با شادی خندیدم. 

کیف مشکی که بیرون گذاشته بودم رو برداشتم و کتاب رو داخلش گذاشتم، با قدم های بلند از کوچه تاریک گذشتم. 

چشمام رو بستم و لحظه ای بعد جلوی بیمارستان بزرگ بودم. 

از شیشه های ساختمون به جسم جدیدم نگاه کردم. 

یک زن چاق با لباس پرستاری. 

کیف رو فشردم و وارد بیمارستان شدم. 

خیلی راحت از گیت رد شدم و بدون توجه به شلوغی راهرو، از پله های اضطراری به طبقه سوم رفتم. 

اول یه سرک کشیدم و بعد با چند قدم بلند به اتاق 503 رسیدم. 

در رو باز کردم و با دیدن اتاق بزرگ سفید و تجهیزات کامل پزشکی، به سمت تخت رفتم. 

زنی که زیباییش حتی با بیماری شدیدش هنوز چشمگیر بود، بهم لبخند زد. 

کیف رو گذاشتم روی تخت و با احترام گفتم:

- امیدوارم دیگه نبینمتون. 

قبل از این که برگردم زن گفت:

- دیانا هستی آره؟ بهم گفته بود کیف رو یکی از بهترینا میاره، خوشحالم دیدمت. 

ناخواسته پوزخند زدم. 

- این فقط یک ماموریت بود از طرف رئیس، وگرنه با دلسوزی اینجا نیومدم. 

بدون این‌که صبر کنم جواب بده، از اتاق بیرون رفتم. 

یکی از هزار معشوقه رئیس بود و بدبختیش برای من. 

- وای تو چرا اینجایی؟ مگه امروز مرخصی نبودی؟

با دیدن پرستاری که با شگفتی نگاهم می‌کرد. 

لبخند زوری زدم. 

قطعا از همکاران این جسم پرستار بود

- باید به یک بیمار سر می زدم، من باید برم. 

یه دست به شونش زدم و با آسانسور پایین رفتم. 

حالا دیگه می شد استراحت کرد، البته اگر می شد. 

__________________

اتنا با سردرد و بی حالی شکر رو توی قهوش هم می زد. 

از صبح با این درد، دست و پنجه نرم کرده بود و حالا. 

کمی از قهوه نوشید و با حس طعم شیرینیش، یه اوم آروم گفت و بقیه اش رو سر کشید. 

کیک شکلاتیش رو سمتش کشید و تیکه‌ی بزرگی رو با چنگال کند و توی دهنش فرو برد. 

شکلات همیشه آرامش بخش بود.

منشی در اتاق وکیل رو زد و گفت:

- خانم وکیل، یکی می خواد ازتون مشاوره بگیره. 

با این که حتی حوصله خودش نداشت اما قبول کرد. 

یه دست به لباساش کشید و لبخند الکی زد. 

واقعا حوصله گوش کردن به درد زندگی های یک نفره دیگه رو نداشت اما مجبور بود.

بعد از چند لحظه در باز شد و.. 

@ همکار ویراستار♥️

@ Saghar 2021

@ Rastaa

ویرایش شده توسط Rastaa
  • لایک 7
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

 

EP 4

 

بخاطر ورود یک دختر از جاش بلند شد. 

- سلام، بفرمایید بشینید. 

دختر که آرایش غلیظی دودی داشت و مانتو و شلوار طوسی تنگ و کوتاهی به تن داشت، فقط سرش رو تکون داد و روی اولین صندلی چرم مشکی نشست. 

نگاهی به دفتر وکیل جوان انداخت؛ در عین سادگی، از رنگ های سفید و مشکی و زرشکی به زیبایی استفاده شده بود. کتابخونه بزرگی پشت میزش قرار داشت با کتاب های قطور حقوقی. 

به دیوارهای کنار، گواهینامه های اختصاصی آویخته شده بود. 

چندتا گلدون بزرگ زرشکی و در آخر هم میز مشکی بزرگ.

آتنا کیکش رو کنار گذاشت و صداش رو صاف کرد تا چشم های دختر به جای اتاق به اون دوخته بشه. 

- می‌تونم کمکتون کنم؟

- من می خوام طلاق بگیرم. 

وکیل دستاش رو توی هم قفل کرد و جدی شد. 

- خب اول کمی از خودت بگو و دلیل طلاقت. 

دختر پاش رو روی اون یکی پاش انداخت و با طره موی بلوندی که بیرون از شالش بود، بازی می‌کرد. 

- فاطمه کرمی هستم و 17 سالمِ. پارسال با دوست پسرم ازدواج کردم، و خب اونقدرا هم  که فکر می‌کردم خوب نبود. 

یک تای ابروی آتنا بالا رفت. 

- تو برای طلاق به یک دلیل محکم‌تر احتیاج داری یا توافقی جدا بشید. 

دختر با ناراحتی لبهاش رو جلو داد و گفت:

- دلیل از این محکم‌تر که دیگه دوستش ندارم؟

آتنا یک نفس عمیق کشید تا به خودش مسلط بشه. 

یک نگاه دقیق تر به دختر انداخت. هیچ سنگینی باهاش نبود. 

با این که اصلا نمی خواست این بحث خسته کننده رو ادامه بده، گفت:

- ببین فاطمه جان، تو هنوز 18 سالت نشده که بخوای برای مهریه خودت اقدامی انجام بدی اما خود طلاق میتونی، بنظرم به جای دادگاه اول پیش یک مشاور برید، حیفِ توی این سن بخوای شناسنامت رو با طلاق خراب کنی. 

- خانم وکیل من خودم خوب و بد زندگیم رو می‌دونم. 

آتنا فقط سرش رو تکون داد. 

گوشی روی میز رو برداشت و شماره‌ی داخلی رو گرفت. 

بعد از دوتا بوق صدای مرد توی گوشش پیچید. 

- چی شده خانم وکیل این وقت روز تماس گرفتن؟

- براتون یک پرونده طلاق میفرستم، زمان دارید بهش رسیدگی بکنید؟

- بازم نمی خوای قبول بکنی؟ این سومین پروندست آتنا. 

- زمان دارید یا نه؟

- آب توی هاونگ می کوبیدم تا الان کره شده بود، بفرست. 

بدون خداحافظی قطع کرد. 

رو به دختر که با تعجب نگاهش می‌کرد، لبخند کوچیکی زد و گفت:

- خب عزیزم من شمارو به یه وکیل خانواده معرفی کردم، ایشون راحت راهنماییتون می‌کنن. 

فاطمه کمی جلو رفت و با گنگی پرسید:

- چرا خودتون قبول نکردید؟ من می خواستم یک خانم وکیل به کارم برسه. 

- فاطمه جان اینجا  موسسه حقوقیه و همه‌ی وکلای اینجا از بهترین ها هستن، پس خیالت راحت باشه، اتاق سوم  آقای سهراب سیدی منتظرتون هستن.

دختر بعد کمی مکث بلند شد و از اتاق بیرون رفت.

آتنا یه نفس راحت کشید و به پشتی صندلی طبی‌اش تکیه داد.

بقیه‌ی کیکش رو اروم خورد اما ذهنش درگیر بود.

حتی نمی‌دونست دقیقا داره به چی فکر می‌کنه. 

همزمان به چندین مسئله کاملا مجزا فکر می‌کرد.

با صدای ویبره گوشیش، از توی کشوی اول پیداش کرد. 

یک پیام از smile

- شام میای اینجا؟

خلاصه تایپ کرد:

- نه، حوصلت رو ندارم.

- آتی جونم، من که دختر خوبی بودم، باهام بد نباش دیگه ، حامد داره کچلم می کنه.

- میدونی برام مهم نیست ؟

- حتی اگر خواهش کنم؟

- نمی خوام بلاکت کنم، پس دیگه پیام نده.

گوشی رو خاموش کرد و گذاشت توی کشو. 

الان حوصله‌ی خودش رو هم نداشت که برسه اون خوشحال و دوقلوهای تو مخ و چسب.

هنوز زمان زیادی تا پایان وقت کاریش مونده بود. 

کامپیوترش روشن کرد و وارد گوگل شد. 

الان فقط دیدن چند قسمت سریال به حالش کمک می‌کرد. 

بعد از چک کردن خلاصه‌ی سریال های جدید، یک سریال فانتزی کمدی انتخاب کرد، صداش رو کمی زیاد کرد. 

راحت تکیه داد و به مانیتور زل زد. 

مثل روال همیشه، انقدر غرق دیدن سریال شده بود که ورود آروم آقای وکیل رو نفهمیده بود. 

با شنیدن صدایی که از کنار گوشش اومد، دوتا سکته ناقص زد. 

- جدیده؟

با حرص برگشت سمت سهراب و گفت:

- چرا شبیه جن یهو ظاهر میشی؟

- تو عین کبک کلت این تو بود، نفهمیدی. 

آتنا اداش رو درآورد و سریال رو متوقف کرد. 

سهراب یک قدم ازش دور شد و دست به سینه، به دیوار تکیه داد و بهش نگاه می‌کرد. 

- من هنوز نفهمیدم چطوری موکل قبول می‌کنی. 

آتنا برگشت سمتش. 

سهراب تنها پسری بود که از زمان دانشجویی کنارش مونده بود و حالا تو یک موسسه حقوقی کار می کردن. 

برعکس قد 190 و چهارشونه بودنش، قلب مهربون و کوچیکی داشت، اگر اون ته ریش و لباس های مارکش در نظر گرفته نمی شد، هنوز  پسر بچه بود. 

- کیلویی، بدِ بهت پرونده میدم پولدارتر بشی؟

سهراب خندید اما یهویی جدی شد و گفت:

- با این وضعیت می‌خوای کارت رو ادامه بدی؟ همه وکیلا برای یه پرونده بیشتر حاضرن آدم بکشن اونوقت تو ده تا یکی قبول میکنی؟

- باز فیلم جنایی دیدی؟ بعدشم من مثل بقیه نیستم که بخوام وقتم رو بزارم برای حماقت های بشریت، همین دختره از حماقت داشت طلاق می‌گرفت، معلوم بود خودش هم نمی دونست چرا داره زندگی می‌کنه، بعد چرا من باید براش کار بکنم حتی اگر قرار باشه در ازاش پول بگیرم؟ نمی‌خوام بگم من سوپرمنم و اومدم عدالت اجرا کنم، نه؛ فقط می‌خوام برای کسی بدوم توی دادگاه که ارزشش رو داشته باشه و واقعا به کمک احتیاج داشته باشه چون از توان خودش خارجِ. 

سهراب ساکت فقط نگاه می‌کرد.

طرز تفکراتشون باعث بحث های طولانی بود.

اما همین که به چیزی اجبارش نمی‌کرد،  باعث می‌شد هنوز لقب ( دوست آتنا) همراه خودش داشته باشه.

- اینا رو ولش کن، ناهار چی بخوریم؟

سهراب چشماش رو درشت کرد و با بهت گفت:

- من خودم دیدم منشی برات قهوه و کیک گرفته بود، بازم گشنته؟

آتنا از روی صندلی بلند شد و بهش نزدیک تر شد. 

- اونا رفتن توی جا کیک و قهوه ای معدم، الان جا ناهاری خالیه. 

جفتشون خندیدن. 

- عزیزم تو معده نداری،  معده هستی با روکش پوست. 

خندید و دوتا ابروهاش رو بالا فرستاد 

- احتمالش زیاده، حالا اگر کار نداری بخاطر پرونده جدید بیا بریم بهم ناهار بده، همبرگر می‌خوام. 

سهراب یه پررو زیر لب گفت و سرش تکون داد. 

از اتاق رفیق عجیبش بیرون رفت تا کیف پول و گوشیش رو برداره، انگار خودش هم دنبال دلیل بود تا باهاش بیرون بره. 

.....................

بعد از یه دور خوندن، روی سند کلیک کرد. 

خودش ذوق داشت و با هیجان به مانیتور لپتاب نگاه می کرد. 

- آتنا، وسایلت حاضره؟

با صدای مادرش، از اتاق بیرون رفت.

نادیا و مهرداد در حال خوندن یک پرونده بودن، اما نادیا حواسش به غذای روی گاز و آماده شدن برای فردا هم بود. 

- مادر من، چه خبره از الان وسایل بزارم؟ فردا صبح میزارم. 

مهرداد عینک طبیش رو از روی چشمش برداشت و گفت:

- نمی‌دونم چرا انقدر عجولی زن؟

نادیا با ناراحتی الکی یه چشم غره بهشون رفت. 

- من نباشم که بهتون غر بزنم از همه کاراتون می‌مونید. 

آتنا روی صندلی روبروی پدر و مادرش نشست

یکی از سختی های زندگی کردن توی خانواده‌ی تحصیل کرده، توقعات بالا بود و همیشه عالی موندن. 

- نادیا جونم قول میدم، امشب زود بخوابم تا فردا از صبح پاشم حاضر بشم و سر موقع برسیم اونجا. 

مهرداد یه دست به شونه همسرش کشید

- خدارو شکر مهمونی ما نیست وگرنه یه هفته تو عذاب بودیم. 

دختر و پدر همزمان دست هاشون بالا بردن و گفتن:

- خدایا شکرت. 

نادیا آروم خندید و بلند شد تا به غذاش سر بزنه. 

- بابا پرونده درمورد چیه؟ 

 

@ Rastaa

ویرایش شده توسط Rastaa
  • لایک 6
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#شوم

EP 5

 

مهرداد پرونده رو برداشت و از بین برگه های کپی شده

سه تا برگه درآورد و گذاشت روی میز

مثل همیشه که موقع صحبت کردن از مراجعینش جدی می شد

با اخم ناخواسته ای گفت " یک دختر که بعد از سه بار خودکشی ناموفق، به اجبار اومده پیش من ، اولین بار توی بیمارستان دیدمش و الان بعد از چهارجلسه تونستم دلیل های کافی برای خودکشی پیدا کنم"

آتنا برگه ها رو کشید جلوی خودش

یکیش عکس خود دختر بود، یکیش مشخصاتش

برگه ی سوم هم تایید دوتا پزشک برای افسردگی و حالت خطرناک. 

برگه مشخصات برداشت و در حالی که به حرف پدرش گوش می‌کرد ، با چشم مشخصات رو خوند. 

کیمیا ناصر  19 ساله  مدرک تحصیلی نداره و.

_ دقیقا چی بهش گذشته بود؟

مهرداد با ناراحتی جواب داد" تجاوز توی 10 سالگی، اعتیاد بخاطر اعتیاد پدر، نامادری، فرصت نداشتن برای تحصیل"

آتنا دوباره به عکس دختر نگاه کرد

چهره ی سفید رنگ پریده با چشم های آبی و لب و دماغ کوچیک، می شد گفت زیباست. 

_ کی بهش تجاوز کرده بود؟

_ نمیگه، اینم یهویی فهمیدم. 

_ احتمال داره پدرش باشه؟

_ منم حدسم همینه ، اما نمیشه قطعی گفت چون پدرش فراریه و آخرین بار دو سال پیش دیدنش، نامادریش هم بود و نبود کیمیا براش مهم نیست. 

_ حیف این همه زیبایی نیست که بخواد بره زیر خاک؟

نادیا که از توی آشپزخونه مکالمه رو شنیده بود

زیر گاز رو خاموش کرد و با ناراحتی برگشت توی هال گفت"اون دختر انگیزه ای برای ادامه نداره، زندگی بدون هدف با مرگ خاموش برابری میکنه ، مهم نیست چه قدر زیبا و تحصیل کرده باشه، مهم اینه هدف و انگیزه داشته باشه"

مهرداد و آتنا سرشون رو به معنی تایید  تکون دادن. 

نادیا برعکس شوهرش روانپزشک و مدرس فلسفه نبود اما انقدر دنیا دیده بود که راحت هر مسئله ای رو درک می کرد.

_ خب دیگه گریه برای زندگی مردم کافیه، بیایید غذا. 

آتنا بلند شد و گفت" میشه برشگردوند؟ "

مهرداد کنار دخترش ایستاد و دستش دور گردنش انداخت

_ اگر خودش بخواد، من همه تلاشم رو میکنم

 

تمام مدت غذا خوردن و دیدن سریال آخر شبی، توی سکوت گذشت. 

آتنا وقتی وارد اتاقش شد، گوشیش روشن مونده بود. 

از توی شارژر کشیدش و روی تخت نشست

5 تماس بی پاسخ از smile

2 تماس بی پاسخ از حامی

چند پیام و نوتیف های پیام شما به علت تخطی از قوانین برای مدیریت ارسال شد!(N.a25) و سایت.

یک‌راست وارد سایت شد و شروع کرد به خوندن کامنت ها

به دور از دغدغه های فکریش با هر کدوم خندید.

خودش می دونست جای حساس پارت رو تموم کرده و همه در حال حدس زدن برای پسر نقش اول بودن

راحت دراز کشید و کمی توی پیام شما به علت تخطی از قوانین برای مدیریت ارسال شد!(N.a25) گشت و بعد از نیم ساعت، گوشی رو سایلنت گذاشت و خوابید.

_____________

خیلی جدی و دقیق در حال نوشتن گزارش بودم. 

سکوت اون خونه دوبلکس اما کوچیک سفید، بهم آرامش فکری می داد و می تونستم راحت جمله هام رو کامل کنم.

با صدای باز شدن در سفید رنگ، نگاهم رو از برگه گرفتم

محافظ که لباس های زرشکی داشت به سمتم اومد و بعد از احترام گفت " ببخشید قربان، اما باید برای مراسم آماده بشید"

_ گزارش تموم شد، خودم میرم اونجا. 

_ دیانا، من به محافظ ها و سربازها همه چی رو اعلام کردم. 

لبخند زدم. 

اون فرد بهترین و مورد اعتماد ترین محافظم بود. 

_ خوبه ، با این که چندساله من رئیس اصلی سربازها شدم اما هنوزم یه کم باهاشون خوب نشدم، عادت کردم به این سختگیری. 

_ همین خوبه دیانا، گاردت رو پایین نیار. 

سرم رو تکون دادم و بقیه ی گزارش رو تکمیل کردم. 

محافظ با کمی تردید به میز کار سفیدم نزدیک شد و گفت" براتون یک گروه جدید در نظر گرفته شده، برای چند روز"

نفسم رو با حرص بیرون دادم. 

کاغذ رو تمیز تا زدم و گذاشتم داخل پاکت مخصوص. 

_ پس ماموریت سختی هست که نمی خوان یک نفره منو بفرستن ، حالا کیا هستن؟؟

محافظ سرش رو پایین انداخت. 

_ رئیس نمیخوان شما رو تو خطر بندازن و از دست بدنتون، اینطور که فهمیدم 5 تا مردن، ماموریت هم برای یک آزمایشگاه که توی زمین های زیر بازار قدیمی هست، درست شده، دوباره دارن روی دورگه ها تست انجام میدن و دورگه های جدید درست میکنن، اونجا رو باید از بین برد. 

از پشت میز بلند شدم. 

با مشت آروم به میز زدم. 

اون عوضیا همیشه به فکر سواستفاده از قدرت ها بودن. 

_ بهتره بریم اول گزارش رو تحویل بدیم.

محافظ با دو قدم فاصله از من ، پشت سرم حرکت می‌کرد. 

وقتی از خونه سفید خارج شدم، دومحافظ دیگه هم اضافه شدن، با قدم های بلند به سمت قصر انتهای دره رفتم. 

عاشق همین زیبایی و سکوت شب بودم. 

با وارد شدنم به قصر، محافظ ها پایین موندن. 

مشاور مخصوص جلوم رو گرفت. 

_ دیانا خوشحالم می بینمت، ارباب امشب نیستن. 

یه پوزخند به صورت بدون چهرش زدم و از توی جیبم، پاکت رو درآوردم. 

_ گزارش رو خودت تحویل بده. 

پاکت رو ازم گرفت و با اشاره به سمت اتاق مهمان گفت" مراسم چند روز دیگه شروع میشه، یه سر بهشون بزن"

بدون حرف از کنارش گذشتم و به سمت اتاق رفتم

قطعا یه روز مشاور رو می کشتم.

_ دیانا. 

با شنیدن اسمم، از سمت طبقات بالا

راهم رو کج کردم و از پله های مرمری بالا رفتم. 

_ دیانا.

صدا از پشت در می اومد. 

راهرو خلوت بود و بیشتر افراد به سمت اتاق مهمان می رفتن

در رو باز کردم و.

به آفتابی که توی صورتم می‌خورد، اخم کردم. 

لباس های سفیدم با یه دست چرم مشکی عوض شده بود

توی کوچه خلوتی بودم و چند نفر به سمتم نزدیک می شدن

در های اون قصر، همگی قابلیت دروازه های مکان و دنیاهای دیگه رو داشتن و در لحظه به اینجا اومده بودم. 

_ شما باید دیانا باشید، درسته؟؟

5 تا پسر در قد و قدرت های مختلف های مختلف روبروم ایستادن. 

یکیشون که انگار رهبر این گروه بود، ازم سوال پرسید. 

_ بله، شما منو صدا کردید؟

_ بله ، از این کوچه به زمین های زیرین راه داره، آزمایشگاه بازه. 

سرم رو تکون دادم و بدون پرسیدن حتی اسمشون، باهاشون همراه شدم و.

بعد از گذشتن از مغازه های قدیمی و خلوت، یک در خاک خورده بیشتر جلب توجه می‌کرد. 

در آهنی آبی رنگ رو تکون دادم که با هول دوم باز شد. 

یکی از پسرها جلوی من راه می‌رفت

با چندتا پله به سمت زیر زمین رفتیم و.

طبق شایعاتی که درست بودن، آزمایشگاه بزرگ و پر از تجهیزات، دورگه هایی که روی تخت بیهوش بودن یا توی دستگاه نگه داری می شدن، دکتر و پرستار هایی که بدون عذاب وجدان، دنبال قدرت بیشتر بودن. 

ناخواسته غم عجیبی توی قلبم نشست.

اون دورگه ها فقط چون عجیبن، ازشون سواستفاده می شد. 

در یک لحظه جنگ بین پسرها و دکتر ها بالا گرفت. 

_ دیانا، دورگه ها رو بیرون ببر

با سرعت زیاد بین تخت ها حرکت می کردم و تمامی سرم ها رو از دستشون جدا می کردم ، همشون می تونستن خودشون راه بیان، اما چند نفر که توی دستگاه بودن، هیچ علائم حیاتی نداشتن،

چشم از اون ها گرفتم و همراه با دورگه ها که حدود 7 نفر بودن، از آزمایشگاه فرار کردیم. 

_ لطفا همه دست من رو بگیرید و چشم هاتون رو ببندید

خودم چشم هام رو بستم و با فکر کردن به اون مکان خاص، چشم هام رو باز کردم. 

حالا همه جلوی قصر دورگه ها بودیم. 

_ اینجا امنه، شاید اینجا رو بشناسید یا زندگی کرده باشید، قصر دورگه ها مختص شماست، هیچ قدرتی حق نزدیک شدن بهش رو نداره، من از اینجا جلوتر نمیتونم بیام، خودتون برید داخل ، مراقب خودتون باشید. 

صدای تشکر های ضعیف اون ها، بین نگاه های دلتنگم به اون قصر درخشان گم می شد.

_______________

_ مطمئنی حالت خوبه؟

نادیا با نگرانی از توی آینه به دخترش نگاه می‌کرد که در حال آرایش کردن بود

_ آره مادر من ، مگه دفعه اولمه که با خون دماغ بیدار میشم؟

_ می خوای نریم مهمونی؟ 

ویرایش شده توسط violet
  • لایک 5
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#شوم

EP 6

 

اتنا به نگرانی مادرش لبخند زد.

هنوز صدای بحث صبح مادر و پدرش توی سرش می چرخید. 

وقتی که با بی‌حالی دستش رو جلوی دماغش گرفته بود تا خون روی فرش نریزه ، پدرش بلند داد میزد که

_ این دختر رو ببر دکتر، باز خون دماغ شد

_ فکر کردی نبردمش؟ میگن سالمه

_ پس چرا هر چند وقت یکبار اینجوری از خواب بیدار میشه؟ اگر یه شب تو خواب اینجوری بشه و خفه بشه چی؟

چشماش رو بست و یک نفس عمیق کشید تا از فکر صبح بیرون بیاد.

یک بار دیگه به آرایش ملایم چشم هاش نگاه کرد. 

ریمل رو برداشت و با دقت به مژه های پر و بلندش کشید. 

نادیا زودتر از روی صندلی میز آرایش بلند شد و شروع کرد به پوشیدن کتش.

_ مامان رژلب قرمز یا صورتی؟

نادیا دکمه های تزئینی رو بست و بدون نگاه کردن گفت" جفتش خوبه عزیزم"

_ مادر من نمیشه که جفتش رو بزنم. 

_ جفتش رو بردار هر یک ساعت رنگش رو عوض کن. 

آتنا خندید و سرش رو تکون داد.

به هر حال که رنگ قرمز بیشتر جذبش کرد و روی لباش کشید.

صدای پدرش از توی هال بلند شد

_ خانما شام هم خوردن، تموم نشد؟

نادیا آروم گفت" بدو آتنا، دیگه داره میره روی کانال غر"

بعد از زدن تافت به مدل بافت جلوی موهاش، بلند شد و گفت "من حاضرم، بریم"

کت و شلوار آبی رنگی به تن داشت و روسری سفید و آبیش رو مدل دار دور گردنش گره زد.

یک دور دیگه آرایشش رو چک کرد و بعد از پوشیدن مانتوی سفید جلو باز بلندش، همراه نادیا از اتاق خارج شد.

مهرداد به دو خانم یه چشم غره کوچیک رفت و زودتر از بقیه از خونه بیرون رفت تا ماشین روشن بکنه.

تمام طول مسیر فقط صدای آهنگ به گوش می‌رسید و آتنا سعی می‌کرد، پارتی که باید امروز آپ کنه رو حداقل تا قبل از رسیدن به خونه عموش، تموم کرده باشه.

تند تند تایپ می‌کرد و گاهی غلط املاییش رو تصحیح می‌کرد.

مجبور شد کمی پارت کوتاه تری بنویسه و تمام متن رو کپی کرد و وارد سایت شد.

متن رو ارسال کرد و بعد از دیدن تیک سبز، با خیال راحت گوشی رو خاموش کرد.

بخاطر این که سرش مدت زیادی پایین بود، کمی سرگیجه گرفته بود و مجبور شد چشماش رو ببنده تا حالش بهتر بشه.

توی ذهنش، موارد مختلفی در حال چرخش بود

شغلش، آینده اش، خودش، رمانش و.

ناخواسته آه کشید. 

با ایستادن ماشین، چشم هاش رو باز کرد و پیاده شد. 

خونه دو طبقه و حیاط کوچیک روبروش، کمی تزئین شده بود. 

پدر گلی که از قبل سفارش داده بود رو به دست نادیا داد و پشت سر شون حرکت کرد.

خدمتکار در رو باز کرد و مانتو و کیف رو گرفت 

نادیا تشکر کرد و دست آتنا رو گرفت، جفتشون بخاطر کفش های پاشنه بلند کمی آرومتر راه می رفتن. 

آقای کت و شلوار پوشیده در کنار زنی زیبا که لباس مجلسی بلند مشکی به تن داشت، بالا مجلس ایستاده بودن، که با دیدن خانواده دوست قدیمیشون به سمتشون رفتن. 

مهرداد، دوستش در آغوش کشید و به کمرش ضربه زد. 

_ مهران جان خوشحالم می بینمت. 

دو خانم جوری هم دیگر رو بوسیدن که میکاپشون آسیب نبینه. 

_ مرسی که اومدید ، چند سالی میشه که از هم دور بودیم. 

نادیا آروم خندید و گفت " آدم که بچه دار میشه دیگه متعلق به خودش نیست، واگرنه که من و مهرداد بیکاریم" 

آتنا با غر گفت " مادر جان، شماها بیکارید؟" 

مهران به دختر خوش پوش کنار نادیا نگاهی انداخت 

_ آتنا جان ماشالله چه قدر بزرگ و خانم شدی. 

زن مهران به سمت میز پذیرایی اشاره کرد و گفت" بفرمایید از خودتون پذیرایی کنید، سبا و سیروان هم اونجا هستن "

نادیا گل رو به دست مهران سپرد و به سمت میز رفتن 

آتنا آروم گفت " اینجا یه صندلی لعنتی نباید باشه؟" 

نادیا با حفظ لبخند آروم جواب داد " انگار باید عین فلامینگو همینجوری سر پا بایستیم " 

کنار میز بزرگ پذیرایی، دختر و پسری که لباس ست مشکی قرمز تنشون بود، با همه صحبت می کردن. 

مهرداد جلوی پسر وایستاد و گفت" میبینم که پسر خوشگلمون از فرنگ برگشته "

سیروان با تعجب به مرد و خانواده کنارش نگاه کرد و بعد با شوق گفت" عمو مهرداد "

آتنا بعد از دست دادن با دختری که هیچ شباهتی از نظر زیبایی با برادرش نداشت و خیلی خودش رو گرفته بود، به پسر نگاه کرد. 

قد بلند و لاغر اما هیکلش مناسب بود. 

چهره ی گندمی که خط فکش و بینی صاف و لب های قلوه ایش بیشتر از چشم های مشکی خودنمایی می کردن و چهره ی جدی به پسر داده بود. 

_ سلام، خوش برگشتید. 

سیروان حتی نگاه کاملی به دختر نکرد و تشکر زیر لبی کرد. 

سر درد آتنا بیشتر شد، انگار هر لحظه سرش تیر می‌کشید. 

ناخواسته اخم کرد و یه قدم عقب رفت 

سیروان با لبخند رو به عموش گفت " هنوز توی یه ساختمون با خاله نادیا کار می‌کنید؟" 

_ آره اما اما خالت دومین دکترای افتخاریش هم گرفت. 

نادیا اروم به پهلوی شوهرش ضربه زد 

_ اینجوری نگو، فقط یه لوح تقدیره. 

سیروان بخاطر عشق زن و شوهر روبروش لبخندش بیشتر شد. 

_ پس الان خاله دوتا دکترا برای طب سوزنی و سنتی داره 

مهرداد سرش رو تکون داد و دستش رو دور کمر همسرش حلقه کرد 

_ شما چی خوندید؟ همینجا میمونی یا برمی گردی؟ 

_ من روانپزشکی خوندم و دوست دارم همینجا بمونم. 

_ کار خوبی میکنی، کمکی خواستی به خودم بگو. 

نادیا رو به دختر ساکت گفت " سبا جان شما چی میخونید؟" 

_ من حقوق می خونم، چند ترم دیگه لیسانس میگیرم. 

نادیا با شوق جواب داد " آتنا هم حقوق خونده، اگر برای درس مشکلی داشتی ازش کمک بگیر، حالا که خونه هامون دوباره نزدیک شده، خجالت نکش دخترم" 

سبا سرش رو تکون داد و آتنا بی حوصله روش رو برگردوند 

سردردش باعث می‌شد حتی نتونه روی پاش بایسته. 

_ مامان من میرم سرویس 

نادیا که گرم صحبت با سیروان بود، دستش رو تکون داد. 

آتنا با کمک یکی از خدمه، وارد سرویس بهداشتی شد. 

توی آینه به خودش نگاه کرد و دستاش رو با آب سرد شست. 

این حجم از حال بد، قطعا بخاطر نوشتن نبود.

اینجا یک خبرایی بود. 

دوباره به چشم های آرایش شده خودش نگاه کرد و گفت" بیا بفهمیم کی داره شیطنت میکنه جایی که من هستم" 

لبخند پر اعتماد به نفسی زد و از سرویس خارج شد. 

بدون توجه به صحبت های پدرش و عمو مهران، یکی از لیوان های شربت رو برداشت و همراه با شیرینی خورد 

نگاهش رو توی مجلس حدودا شلوغ چرخوند و تمرکز کرد. 

 

@rana.82

 

ویرایش شده توسط violet
  • لایک 5
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • ناظر رمان

#شوم

EP 7

 

با سردرد شدیدی توی ماشین نشست، چشماش رو بست و سعی کرد فقط روی تنفسش تمرکز کنه. 

اما انگار یک دریل وسط پیشونیش داشت کار می‌کرد و درد هر لحظه بیشتر می‌شد. 

دهنش خشک شده بود و دستای یخ کرده اش رو بغل کرد.

فقط 2 ساعت تونسته بود توی سنگینی فضا، لبخندش رو حفظ بکنه و حالا توی ماشین برگشته بود تا حالش بهتر بشه. 

آروم به خودش گفت " آتنا، الان وقت درد و لرزش و نشستن نیست ، لطفا یک امشب رو باهام همراهی کن"

یک نفس عمیق کشید و صاف نشست. 

بدون این که چشماش رو باز کنه شروع کرد به یک مراقبه چند دقیقه ای و آروم.

اما وقتی چشماش رو بسته بود، احساس می‌کرد یه چیز مشکی جلوش وایستاده. 

با یه دم و بازدم عمیق چشماش رو باز کرد ، تنها بود و هیچ چیزی اطرافش نبود. 

_ اوکی بیا توهم نزنیم. 

آروم به خودش گوشزد کرد و همین از ماشین پیاده شد، با دیدن سبا لبخند زد اما اون اصلا ندیدش و با قدم های بلند به سمت پشت خونه رفت.

از فضولی کردن اصلا خوشش نمی اومد، پس توجهی نکرد و وارد خونه شد.

پدرش در حال صحبت کردن با تنها برادر عمو مهران بود و مادر کنار یکی از خانم هایی که حتی آتنا اسمش هم نمی دونست، شیرینی می‌خورد و در مورد فشن شو گوچی صحبت می کردن.

یه پوف کلافه کشید و یه گوشه ایستاد و به این که کفش پاشنه بلند پاش کرده چندتا فوش داد.

سیروان با قدم های مردد سمت دختر تنها رفت و با کمی فاصله کنارش ایستاد و با صاف کردن صداش، توجهش رو جلب کرد.

آتنا یک تای ابروش بالا انداخت و به صورت پسر نگاهی انداخت

_ چرا تنها وایستادید؟

در یک لحظه لبخند آتنا به پوزخند تبدیل شد.

درد سر و پا و سنگینی فضا باعث شده بود که در لحظه تغییر بکنه و براش مهم نباشه که مهمونی خود پسره.

_ اگر بخاطر حرف مادرتون اومدید که بخواید بیشتر باهم آشنا بشیم بهتره کلا فراموشش بکنید، دخترهای بهتری توی این جمع هست و فکر نکنم این همه سال خارح تنها مونده باشید .

سیروان با تعجب بهش نگاه کرد و سریع جواب داد " چرا فکر کردی که مادرم تورو انتخاب کرده؟"

آتنا کامل برگشت سمتش

_ پیام های مادرت و مادرم رو خوندم. 

سیروان لبش رو گاز گرفت تا حرفی به دختر بظاهر خانم و آروم روبروش نزنه و نگاهش رو ازش گرفت.

آتنا بهش کمی نزدیک تر شد و با صدای آرومی گفت " تلاشت ناموفق بود جناب سیروان،، "

با حس سنگینی بیشتر حرفش نصفه موند و کمی مکث کرد

یه لبخند شرمنده زد و ادامه داد " امیدوارم از حرفم ناراحت نشده باشید"

سیروان زیر لب گفت " دو قطبیه؟"

اما فقط لبخند زد و از دختر دور شد، 

مادرش با چشم و ابرو بهش اشاره می‌کرد که نزدیکش بشه اما اصلا به روی خودش نیاورد و روش رو برگردوند.

مهرداد با خنده ای که هنوز تموم نشده بود کنار نادیا رفت و با اعلام یکی از خدمه، به سمت سالن غذاخوری رفتن.

آتنا یک چشم غره به اون دوتا مرغ عاشق که اصلا حواسشون به تنها دخترشون نبود، رفت و به سمت سالن حرکت کرد. 

واقعا گشنش بود، احساس می‌کرد یکی تمام انرژیش رو از سرش بیرون کشیده.

_________________

 با استرس توی سالن سفید خونه  قدم می زدم.

انگار هیچی سرجاش نبود.

در خونه باز شد و محافظ دوید داخل و پاکت سفیدی رو به سمتم گرفت و گفت " رئیس قبول نکرد، گفت کم توضیح دادی، یک بار دیگه بنویس"

پام رو با حرص کوبیدم زمین و پاکت رو پرت کردم یه گوشه 

_ یعنی چی کامل نیست؟ من به زور خودم زنده موندم. 

_ گزارش رو قبول نکرد، می خواید کمکتون کنم؟ 

_ نه، برو بیرون. 

محافظ به اجبار سر خم کرد و بیرون رفت. 

روی صندلی پشت میز نشستم و یک دست تو موهام کشیدم. 

یه برگه از توی کشو اول برداشتم و دوباره شروع کردم نوشتن از تمام اتفاقات روز قبل و دورگه هایی که نجات دادیم  

پیچوندن اون رئیس لعنتی اصلا آسون نبود. 

بعد از نوشتن چند خط، صدایی از طبقه بالا اومد. 

قلم تو دستم خشک شد و سریع سرم رو بالا بردم، چیزی معلوم نبود و هنوز صدا میومد 

انگار کسی آروم راه می‌رفت یا،

بی‌صدا بلند شدم و از پله های مرمر سفید بالا رفتم .

اتاق مخصوص مهمون نیمه باز بود و یه نفر زیر پتو قایم شده بود ، پوزخند زدم و وارد شدم و در رو از قصد محکم بستم. 

_ وای  اینجا یک فراری کوچولو داریم. 

پتو کمی تکون خورد. 

_ اگر همین الان از این خونه بیرون بری، منم توی گزارشم اسمی از تو نمی برم، خوبه؟ 

بعد از چند لحظه پتو کنار رفت و بیرون اومد 

با دیدنش ناباور خندیدم و گفتم " آخرین حدسم بودی، اما سر قولم هستی ، میتونی بری" 

دختری که موهای بلند مشکیش و لباس نیمه سوختش نشون می داد با چه سختی به اینجا اومده، یه قدم عقب رفت ودر یک لحظه ناپدید شد و فقط یه برگه نیمه سوخته روی پتو موند. 

برداشتم و با دقت به نوشته و رنگ ها توجه کردم. 

یک طلسم مخصوص.

_ بازی جالبی شد. 

توی جیب لباسم گذاشتم و برگشتم پایین. 

با آرامش بیشتری گزارش رو کامل کردم و خیلی سریع از خونه بیرون رفتم، باید این بازی رو ادامه می دادم چون دیانام

______________

آتنا در حالی که نگاهش به یک گوشه از سقف دوخته شده بود، در حال فکر کردن به دیشب و چیزهایی بود که دیده بود. 

تازه بیدار شده بود و حتی هنوز آرایش دیشب روی صورتش بود که ریملش تا وسط گونش رو مشکی کرده بود. 

نادیا برای بار پنجم بلند داد زد " آتی بلند شو بیا صبحونه بخور ، این دوستت هم مارو کشت از بس زنگ زد خونه" 

به سختی روی تخت نشست و بعد از  خمیازه طولانی بلند شد، روز سختی در پیش داشت.

@rana.82

ویرایش شده توسط violet
  • لایک 3
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#شوم

EP 8

 

آتنا بعد از شستن صورتش و عوض کردن لباس هاش، وارد آشپزخونه شد و با لبخند گفت " سلام بر اهل خانه"

پدر‌ش خیلی پوکر سرش رو تکون داد و چاییش رو نوشید. 

نادیا توی ماگ بزرگ چایی و شکر ریخت و گذاشت جلوی آتنا و گفت " حالت بهتره ؟"

پشت میز صبحونه نشست و با قاشق چایخوری شروع به هم زدن چاییش کرد و سرش رو به معنی آره تکون داد.

طبق قانون نانوشته ی خونه، موقع غذا زیاد صحبت نمی کردن.

با صدای زنگ آیفون، نادیا زودتر بلند شد. 

به آیفون تصویری نگاه کرد و با دیدن  شاداب خندید و در رو باز کرد و بلند گفت " آتی، رفیقت اومده"

آتنا لقمش رو با چایی به زور قورت داد و بلند شد

همزمان با ورودش به هال، شاداب هم وارد خونه شد.

نادیا بهش دست داد و گفت " خوش اومدی دخترم"

_ سلام خاله جان، خوبید؟

_ من خوبم، تو حالت خوبه؟ شوهرت خوبه؟ استرس نداری؟

قبل از جواب دادن شاداب ، آتنا سریع گفت" مادر من دو دقیقه فرصت بده برسه بعد تخلیه اطلاعاتی بکن"

شاداب خندید و بی حرف دوستش رو بغل کرد.

مهرداد هم کنار نادیا ایستاد و صداش رو صاف کرد

_ سلام دخترم خوبی؟

_ سلام عمو جان، ببخشید بد موقع اومدم

_ نه این چه حرفیه، صبحانه خوردی؟

_ اون دوتا برادر از ساعت 8 صبح بیدار شدن و منم باهاشون یک چیزی خوردم، اونا رو تنها گذاشتم و سریع اومدم اینجا. 

نادیا سرش رو تکون داد و با خنده گفت " خوب کردی، بزار برادرانه تنها باشن، راحت باشید"

شاداب در حالی که همراه آتنا به سمت اتاق می رفت بلند گفت " اون دوتا پت و مت خونه رو آتیش نزنن من خدا رو شکر می کنم"

آتنا هم بلند خندید و خودش روی تخت به هم ریختش پرت کرد و شاداب روی صندلی میز تحریر نشست و شالشُ درآورد. 

_ سه روز دیگه عروسیته، خیلی ریلکسی

شاداب مانتو و شالش رو پرت کرد روی تخت کنار دوستش. 

_عروسیه دیگه، آدم فضایی با سفینه توی تالار نمیارم که استرس بگیرم، همه اون حامد رو دیدن و فرمالیته اس.

آتنا خندید و به پهلو دراز کشید و به شاداب نگاه کرد

با لباس نارنجی و میکاپ ساده زیبا بود و از سر اون حامد زیادی بود.

_ تو تعریف کن مهمونی چه خبر؟ 

_ یادم نمیاد بهت خبر داده باشم میرم مهمونی. 

شاداب پوزخند زد و با لحن مرموزی گفت " استوری بابات رو دیدم، عکس خانوادگی با عمو مهران گذاشته بود"

آتنا یه او کشیده گفت و سرش رو تکون داد

برای گفتن حرفش کمی دو دل بود

کلافه یه دست تو موهای نیمه فرش کشید و لبش رو گاز گرفت

شاداب پاش رو انداخت روی میز و گفت " حرفت رو نخور"

آتنا یه دست به لباس طرح خرسش کشید و صاف نشست

_ شاداب، من توی مهمونی یه چیزی فهمیدم. 

دختر که این لحن دوستش زیادی براش آشنا بود، اخم کرد. 

_ آتی عزیزم، بهتره هر چی هست فراموشش کنی. 

_ بخدا راست میگم، انگار با خانواده عمو یه سنگینی بود. 

شاداب چشماش رو بست و سعی کرد به خودش مسلط بشه. 

_ آتنا جان، فقط سه روز به عروسی کوفتی من مونده، پس لطفا هیچ غلطی نکن تا این مراسم لعنتی بگذره و از این فاز سوپر من بودن بیا بیرون. 

_ من قول میدم سالم به اون عروسی برسم، اما نمیتونم به اون چیزی که حس کردم بی توجه باشم. 

شاداب مستقیم به چشم های آتنا زل زد و با لحن جدی گفت " سالم؟، یه چیزی بگو خندم نگیره، الکی خودت رو به دردسر ننداز اونم برای کسی که بعد از مدتها دیدی و اصلا مطمئن نیستی که چی حس کردی، تازه حالت خوب شده"

آتنا سرش رو به معنی باشه تکون داد و دیگه بحث نکرد.

حالا که با شاداب صحبت کرده بود خیلی مصمم شده بود تا بفهمه چی با خانواه ستوده هست که اینجوری سنگینی میکنه. 

ولی تا وقتی مطمئن نشده دیگه به کسی چیزی نمی‌گفت. 

چون کسی جای آتنا نبود که درکش کنه. 

_ باشه حالا اینا رو ول کن، لباس عروست رسید؟ 

شاداب یهو لبخند بزرگ زد و گوشیش رو از توی جیب شلوار جینش بیرون کشید و گفت " آره، مامان گفته بود خودش از مزون فرانسوی سفارش داده اما فکر نمی کردم انقدر عالی باشه، بیا ببین عکسش رو، دیروز رسید دستم" 

از توی گالری عکس لباس عروس رو پیدا کرد و نشون آتنا داد. 

_ نپوشیدیش؟ 

_ نه میخوام روز عروسی یهو ببینم. 

_ شماها دیوونه اید. 

شاداب چندتا عکس قبل تر رفت و عکس لباس مجلسی قرمز رنگ رو نشونش داد و گفت" مامان اینو هم برای تو گرفته، گفتم حامد اومد دنبالم لباست رو بیاره" 

آتنا آروم جیغ کشید و با شگفتی به عکس نگاه کرد 

_ وای دختر این عالیه، دست خاله درد نکنه. 

شاداب کم کم لبخندش جمع شد 

_ خودش نیست، فقط کادوهاش داره میرسه 

آتنا از روی تخت بلند شد و شاداب رو بغل کرد 

_ ناراحت نباش، اونا به فکرت هستن، با تور رفتن مسافرت  نمیشه که دوتایی برگردن، به قول خودت این عروسی هم فرمالیته هست دیگه. 

دختر بغضش رو قورت داد و گفت" حالا بگو پسر عمو ستوده چطوری بود؟، توی عکس خیلی معلوم نبود" 

آتنا برگشت سرجاش و با چهره ی متفکری گفت " یه پسر خوش قلب که خودش رو پشت اخم و پرستیژ انگلیسی قايم کرده، آداب معاشرت خوب و تحصیلکرده، زندگی خوبی تا الان داشته اما خوب، یک سختی هایی هم از سر گذرونده، از تنهایی بدش میاد اما داره بهش عادت میکنه، لبخند درخشانی داره و با هر کسی مثل خودش رفتار میکنه، انگار بیشتر از سنش میفهمه ، با این که چند سال خارج بوده  ولی هنوز مثل یه پسر ایرانی... "

حرفش با دیدن چهره متعجب شاداب نصفه موند و یه لبخند زد و دهنش رو بست. 

_ عزیزم فقط سه ساعت دیدیش، چطوری این همه فهمیدی؟ 

آتنا بهش چشمک زد و ابروهاش رو بالا فرستاد. 

_ چون من آتنام. 

_ گاهی ازت میترسم. 

دو دختر خندیدن اما ذهن آتنا جای دورتری رفت. 

واقعا سیروان ستوده کی بود؟ 

به قول شاداب تازه خوب شده بود..

................................... 

بعد از خشک کردن موهاش، توی آینه به خودش زل زده بود. 

هنوز کمی بخاطر بخار حموم لپ هاش رنگ گرفته بود و موهاش فر تر شده بود. 

اما نگاهش، خالی بود.

از زمانی که شاداب و حامد رفته بودن چندساعت گذشته بود .

ولی فکر آتنا هنوز درگیر بود .

چطوری میتونست به اون خانواده بیشتر نزدیک بشه؟ 

اصلا باید نزدیک میشد یا چشماش رو می‌بست. 

نگاهش رو از آینه گرفت و بلند شد 

لباس مخمل قرمزی که روی تخت گذاشته بود، بهش چشمک میزد اما اصلا حوصله لباس عوض کردن نداشت 

گوشیش رو به شارژ زد و به خودش یادآوری کرد که قبل از خواب حتما یک پارت جدید بنویسه. 

از اتاق بیرون رفت و کنار نادیا نشست و به سریال در حال پخش نگاه کرد، مهرداد با دقت داشت نگاه می‌کرد و نادیا براش میوه پوست می‌کند. 

قبل از این که نظرش عوض بشه خیلی سریع گفت "میگم مامان، نظرت چیه عمو مهران رو دعوت بکنیم؟" 

نادیا سیب های اسلایس شده رو جلوی شوهرش گذاشت و دستش رو با دستمال خشک کرد .

_ فکر خوبیه، بیا توی همین چند روز دعوتشون بکنیم .

مهرداد یه دونه سیب برداشت و بدون این که نگاهش رو از تلویزیون بگیره گفت " زنگ بزن دعوتشون کن" 

نادیا اول به ساعت نگاه کرد، تازه ساعت 7 بود و زمان مناسبی برای تماس گرفتن بود. 

بلند شد و گوشی خونه رو برداشت و شماره ی خونه ی جدید خانواده ستوده رو از گوشی خودش برداشت و زنگ زد. 

بعد از چندتا بوق صدای سارا ( زن مهران) توی گوشش پیچید 

_ بله؟ 

_ سلام سارا جان، نادیام خوبی ؟

_ وای ببخشید نشناختم، مرسی عزیزم تو خوبی؟ 

 

نادیا وارد اتاقشون شد و آتنا با استرس پاش رو تکون میداد 

اگر اشتباه فهمیده بود، دیگه دنبال منشأ سنگینی نمی گشت. 

فقط همین یک بار به حرف خودش گوش کرده بود و حالا،

بعد از چند دقیقه نادیا با لبخند از اتاق بیرون اومد 

مهرداد به پشتی کاناپه تکیه داد و گفت " چی شد؟" 

نادیا کنار صندلی ها وایستاد و گفت " فردا شب خونشون دعوت شدیم، زیاد اصرار کرد دیگه منم نه نگفتم" 

_ مادر قرار بود تو دعوت بکنی. 

نادیا توجه نکرد و کنار مهرداد نشست و یه سیب برداشت. 

آتنا آروم گفت " حالا چی بپوشم؟" 

با چشم غره ی مادرش دهنش رو بست و برگشت اتاقش 

فردا هم موسسه می رفت، هم مهمونی 

گوشیش رو برداشت و برای خالی کردن ذهنش، شروع کرد به نوشتن رمانش. 

@rana.82

@Torkan dori

@آلفای نقره ای

 

ویرایش شده توسط violet
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#شوم

EP 9

 

در حالی که همراه شخصیت های رمان هیجانی شده بود، تند تند تایپ می‌کرد. 

سوزش چشم هاش بهش یادآوری کرد که باید بخوابه.

چند جمله آخر رو به سختی تموم کرد و با این که دلش می‌خواست حداقل یک پارت دیگه هم بنویسه، اما به اجبار

صفحه گوشیش رو بست و راحت دراز کشید.

توی ذهنش هنوز در حال فضاسازی برای آینده ی شخصیت بود

و حتی نفهمید چه ساعتی، ذهنش از خیال پردازی خسته شد

و کامل به خواب عمیق فرو رفت.

__________________________

دستم رو پشت کمرم به هم قفل کردم و با قدم های آروم توی کوچه خلوت، راه می رفتم.

باد ملایمی می‌وزید و هوای آفتابی حالم رو بهتر می‌کرد.

مثل یک استراحت واقعی.

قبل از رفتن به قصر سفید، که میدونستم کلی کار در انتظارم هست، به سمت بازار حرکت کردم.

هیاهوی آروم مردم و صدای همیشگی فروشنده ها.

اما با دیدن شیرینی فروشی که ویترین جدیدی از شیرینی هاش چیده بود، ناخواسته به سمتش رفتم.

_ دیانا چی شده اینجا اومدی؟

در حالی که به انواع شیرینی ها دقت می کردم، گفتم " خوشمزه ترین شیرینی رو می خوام، اما چندتا بده"

فروشنده که پسر جوانی بود و چند سال توی مغازه کار کرده بود و ذائقه ام رو به خوبی می‌شناخت، 5 تا از شیرین ترین و تازه ترین شیرینی هاش انتخاب کرد و توی پاکت گذاشت.

در حالی که منتظر فروشنده بودم، به صدای حرف های مردم توی بازار گوش میکردم که باشنیدن صحبت های دوتا خانم

گوشم رو بیشتر تیز کردم.

_ میگن مجبورش کردن، واگرنه فرار می کرده

_ من شنیدم با خود رئیس ازدواج کرده. 

_ یه مدت که توی قصر می موند، شاید با پسرش هست. 

_ توی مهمونی آینده معلوم میشه، اون لیاقتش رو نداره. 

با صدای فروشنده به خودم اومد

_ دیانا

_ بله؟ ببخشید ممنون. 

بعد از پرداخت پول، با قدم های بلند به سمت قصر سفید حرکت کردم. با ناراحتی یکی از شیرینی ها رو برداشتم و با اولین گازی که بهش زدم، از طعم فوق العاده شیرینش چشمام رو بستم و لذت توی وجودم چرخید.

تا وقتی به قصر برسم، دوتا شیرینی رو خوردم و با انرژی وارد شدم.

اون حرف ها همیشه شنیده می‌شد، اما انگار هیچ وقت درد ناراحتی‌ کم تر نمی شد.

بدون توجه به کارکردن خدمه، تند از پله ها بالا رفتم

یه نگاه به اطراف انداختم و وقتی مطمئن شدم کسی نیست

با چند قدم بلند خودم رو به اتاق مورد نظر رسوندم، در رو باز کردم و وارد شدم.

_ من اینجام.

پسر که روی تخت دراز کشیده بود و داشت کتاب می خوند

بدون این که حالت چهرش عوض بشه گفت " دارم میبینم"

خودم رو کنارش روی تخت انداختم. 

اتاق بزرگ سفید که تمام وسایلش کریستال و طلا بود گاهی چشمم رو می زد.

به پسر کنار دستم نگاهی انداختم. 

 لباس بلند سفید راحتی تنش بود که صورت سفید رنگ پریدش رو بیشتر شبیه مرده ها کرده بود، اما چشم های مشکیش و لب های کوچیک قرمزش، به صورتش رنگ بخشیده بود و پارادوکس زیبایی بنظر می اومد.

_ عالیجناب براتون یک چیز خوشمزه آوردم، از اونا که اگر پدر گرامیتون بفهمن من رو میکشن. 

سریع کتاب رو بست و پاکت رو از دستم کشید

_ من رو عالیجناب صدا نکن. 

_ متاسفانه شما پسر بزرگ رئیس قبیله هستید و بنده فقط یه محافظ شخصی ساده و مشاور شما، چطوری به اسم صداتون کنم؟

پسر روی تخت نشست و یک شیرینی کامل توی دهنش گذاشت. 

با لبخند نگاهش کردم، انگار هنوز برام همون پسر کوچولو بود. 

_ فکر کنم امروز رئیس بفرسته دنبالت. 

دستم رو زیر سرم گذاشتم و منتظر نگاهش کردم. 

_ برادرم فرار کرده با اون نگهبان، بی سر و صدا همه دنبالش هستن ، اگر تا آخر امشب پیدا نشه بازم میان پیش تو. 

به حالت نمایشی ترسیدم و گفتم " من دیگه دنبال اونا نمیرم"

آخرین شیرینی رو خورد و دوباره دراز کشید

_ فرمانده دیانا آخرین راه حله. 

آروم خندیدم و بلند شدم. 

یه دست به لباس های گشاد و راحتی سفیدم کشیدم و گفتم " پس تا قبل ماموریت من برم به بیمارستان سر بزنم، باید به سراشپز غذا و دسر های مورد علاقتون هم اعلام کنم "

پسر لبخند بزرگی زد و دستش رو تکون داد.

از اتاقش بیرون اومدم و به سمت آشپزخونه رفتم.

بعد از نیم ساعت بحث درمورد غذاهای روز مهمونی، از قصر بیرون اومدم و به سمت بیمارستان رفتم.

_______________________

آتنا بی میل با غذاش بازی می‌کرد 

خسته بود و در عین گرسنگی، هیچ طعمی به دهنش شیرین نبود.

نادیا بخاطر مهمونی خونه مونده بود  و چهار دست لباس مختلف روی کاناپه گذاشته بود و هنوز انتخاب آخرش رو نکرده بود. 

_ بابا کی میاد؟

_ تا قبل 7 خونه میرسه.

آتنا سرش رو تکون داد و یه قاشق از غذای مورد علاقش یعنی خورشت قیمه گذاشت توی دهنش اما به سختی جووید و قورتش داد. 

یک لیوان نوشابه رو کامل سر کشید و با احساس خنکی دلپذیری که توی شکمش احساس کرد، لبخند زد. 

_ من سیر شدم، مرسی مامان. فقط امروز باید یه پرونده رو بخونم کاری داشتی صدام کن. 

نادیا کمی سالاد برای خودش کشید و گفت " راحت باش، کاری ندارم عزیزم"

آتنا گوشیش از روی میز برداشت و به سمت اتاقش رفت.

اول لباس هایی که برای شب می خواست بپوشه رو جدا کرد و روی تخت گذاشت.

پرونده ی موکلش رو از توی کشو برداشت و نشست روی صندلی.

به ترتیب مدارک رو جدا کرد و با تمرکز شروع کرد به خوندن.

پسر به پیشنهاد خالش به خواستگاری دختر همسایه خاله اش میره و در نگاه و صحبت های اول از دختر خوشش میاد.

مدارک پسر رو چک کرد

محمد تیموری متولد 1366. کارشناس حسابداری

مدارک دختر رو چک کرد

نازنین سلامی متولد 1370. کاردانی کامپیوتر. 

بعد از یک ماه باهم عقد میکنن، اما حالا پسر تقاضای طلاق داره. 

محمد ادعا میکنه، نازنین بیماری پوستی خاصی داره که بدون هیچ علائمی بوی بدی داره.

اما مدارک پزشکی نازنین نشون میده که در سلامت کامله.

آتنا وقتی محمد رو دید حس میکرد یه سنگینی داره که روی افکارش تاثیر میزاره، و وقتی با نازنین صحبت کرد، کاملا مطمئن شد اما نمی تونست چیزی رو اثبات کنه.

کلافه چشماش رو بست و موهاش رو پشت گوشش فرستاد.

توی دادگاه چطوری اثبات می‌کرد که همزاد نازنین یک جن عاشقه که بهش چسبیده و اون بوی بد بخاطر وجود جنه نه پوست دختر.

یک دور دیگه پرونده رو چک کرد.

به هر حال که قانون حق رو به محمد می داد چون حق طلاق با مرده و چون نازنین هنوز دوشیزه بود، نصف مهر بهش داده می‌شد، اما مشکل جایی بود که، آتنا عذاب وجدان داشت.

زندگی نازنین با وجود اون جن عاشق قرار نبود به آسونی بگذره و هربار همین مشکل پیش می اومد.

با صدای در زدن، نگاهش رو از مدارک گرفت

_ بله؟

_ دخترم نمیخوای حاضر بشی؟

به قدری فکرش درگیر نازنین شده بود که گذر زمان حس نکرده بود.

پرونده رو بست و بلند گفت " الان میرم حموم"

خستگی که از شب و مشکل نازنین و فکر خانواده ستوده

باعث شده بود آتنا کاملا بی اعصاب و بی حوصله باشه.

دلش میخواست از همه چیز فرار کنه، حتی خودش. 

@ rana.82

ویرایش شده توسط violet
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • ناظر رمان

#شوم

EP 10

 

سارا  در حالی که میوه هارو توی کریستال بزرگ می چید، با آهنگ آرومی که شوهرش از دستگاه پلی کرده بود، سرش رو تکون می داد و زیر چشمی به سبا نگاه می‌کرد که با آرایش کم و لباس های سفید مشکی   در حال درست کردن دمنوش بود. 

بی حالی دخترش رو حس کرده بود اما دلیلش رو نپرسیده بود، سبا دختر درونگرایی بود و خیلی کم از خودش و نگرانی هاش چیزی بروز می داد. 

ترجیح میداد از دور مراقب تک دختر عزیزش باشه و گاهی تکیه گاه محکمی برای زمانی که خسته می شد.

مهران کنار سارا  ایستاد و ظرف سنگین میوه رو برداشت و روی میز گرد وسط هال گذاشت.

همه وسایل پذیرایی حاضر بود و راحت نشست روی صندلی

سارا کمی آشپزخونه رو جمع کرد و کمی بلند گفت " سیروان جان حاضری ؟"

پسر نفسش رو با حرص بیرون داد ، خوشحال از این که توی اتاقش تنهاست ، مکالمه ی تصویری با دوستش توی انگلیس رو قطع کرد و بلند  جواب داد " من حاضرم" 

از روی تخت بلند شد و لباس خاکستری  روشنش رو با پیرهن مردونه آبی عوض کرد و بعد از مطمئن شدن از حالت تافت خورده موهاش، از اتاق بیرون رفت.  

سبا  لیوان گرم دمنوش آماده کرد و برد جلوی برادرش، لبخند بزرگی زد و گفت " برای سر درد خیلی خوبه " 

سیروان لیوان رو گرفت و آروم به سر خواهرش زد. 

_  کوچولو و چه به این حرفا، مرسی. 

سبا اخم کرد و  با ناراحتی گفت " من دیگه کوچولو نیستم جناب ستوده" 

با صدای زنگ آیفون، مهران سریع بلند شد و در رو باز کرد. 

سارا  کنار همسرش ایستاد و سبا با دیدن استایل ست زرشکی مشکی اون زن و شوهر، با تمسخر خندید و کمی عقب تر ایستاد و سعی کرد لبخند بزنه.

مهرداد  و نادیا جلوتر وارد شدن و مهران با لبخند بزرگی جعبه شیرینی و گل رو از دوستش گرفت و شروع به احوالپرسی کردن، با  ورود آتنا   سبا به سیروان چسبید. 

دختر  شال  نارنجی که سر کرده بود  رو کمی جلو تر کشید و از حجم سنگینی که یک دفعه روی خودش حس کرد، به سختی آب دهنش قورت داد. 

انگار چند دست محکم به قفسه سینه و سرش فشار میاوردن. 

وقتی توی بغل سارا کشیده شد، به خودش اومد

لبخند تصنعی زد و دستای یخ کردش دور کمر زن حلقه کرد

_ سلام سارا جون، خوشحالم دوباره میبینمت

_ وای دختر خوشگلم ، چه قدر خانم شدی. 

بعد از سلام کردن به دوست پدرش و سیروان با سبا دست داد و باهم به سمت مبلمان رفتن.

سارا  سریع به آشپزخونه رفت و جعبه شیرینی رو باز کرد. 

_ سبا دخترم یک لحظه بیا

_ چشم مامان

سبا رو به نادیا و آتنا  گفت " لطفا اول مانتوهاتون رو در بیارید و بعد راحت بشینید، بفرمایید از این سمت"

بعد از راهنمایی مادر و دختر به سمت اتاقش، پیش سارا  رفت و بهش کمک کرد تا چایی بریزه.

سیروان دمنوش تلخ رو سر کشید و لیوان روی اپن گذاشت و  کنار پدرش نشست و به مهرداد لبخند زد. 

سبا با سینی چایی به هال برگشت و به همه تعارف کرد، بدون این که بشینه، پیش دستی و شیرینی و میوه رو جلوی همه گرفت و  بعد از نیم ساعت با کمر درد بخاطر سنگینی ظروف  کنار مادرش نشست.

سارا یک نگاه خریدارانه به آتنا کرد و با لحن مهربونی گفت " دخترم چی کارا میکنی ؟ ازدواج که نکردی؟"

_ سارا جون چه وقت ازدواج کردنه؟ تازه دارم توی این بازار کار جا میوفتم و دنبال پیشرفتم نه شوهر

مهران بلند خندید و گفت " کار درستی میکنی دختر جان"

سارا با اخم الکی رو به شوهرش گفت " مهران جان، ازدواج کردن هم قسمتی از زندگیه اما خب الان بیشتر جوونا دوست دارن مجردی زندگی بکنن و دوست ندارن زیر بار فشار زندگی دو نفره برن، همین سیروان ما، اصلا قبول نمیکنه حتی براش خواستگاری بریم چه برسه عروسی "

نادیا کمی از چاییش نوشید و با لبخند گفت " ماشالا سیروان همه چی تمومه، هر وقت بخواد هزارتا دختر براش صف میشن، بهش سخت نگیرید بزارید یه کم تو ایران خوش بگذرونه"

آتنا به روشنفکری مادرش خندید و نگاهش بین سیروان و سبا چرخید، دختری که از اول هم باهاش احساس راحتی نمی کرد و پسری که بی اهمیت به اطراف نگاه می‌کرد.

صحبت های سارا و نادیا درمورد بیماری جدید و آقایون در مورد سختی زندگی توی خارج، برای آتنا هیچ جذابیتی نداشت و ساکت میوه پوست می‌کند.

بعد از چند دقیقه، سیب های اسلایس شده رو جلوی پدرش گذاشت و با دیدن نگاه خیره سبا، یک تای ابروش رو بالا داد. 

سیروان کمی بدنش داغ شده بود و خودش رو لعنت می کرد که بعد از خوردن دمنوش، چایی هم خورده. 

آتنا متوجه صورت قرمز پسر شد و  کمی نگران روی صندلی تکون خورد. 

برای این که خودش رو سرگرم بکنه، گوشیش رو برداشت و اولین پیام ُ باز کرد. 

(( ببینم میتونی امشب مخ اون پسر فرنگ رفته رو بزنی یا نه)) 

در جواب دوست احمق الکی شادش، تایپ کرد ((   تو مخ زدی برای همه بسه)) 

(( بس نیست، صحته)) 

آروم خندید و با صدای سبا  گوشیش رو کنار گذاشت. 

_  چرا چیزی نمی خورید؟ 

لبخند زوری زد و جواب داد " شیرینی خوردم، مرسی" 

سبا با تردید پرسید " شما حقوق خوندید، هنوز کتاب هاش رو دارید؟" 

آتنا با فکری که توی سرش اومد، کامل برگشت سمت دختر. 

_ آره عزیزم، هر کتابی که خواستی  بگو برات میارم، الکی هزینه نکنی. 

_ واقعا؟ من گاهی خیلی دنبال کتابام می گردم اما پیدا نمی کنم. 

بعضی وقت ها برای رسیدن به خواسته هات باید از راهی بری که اصلا خوشت نمیاد، مثل رفیق شدن با دختر نچسب خانواده ستوده. 

_  من بیشتر کتاب ها رو دارم، می خوای شمارمُ بزن هر چی خواستی به خودم پیام بده. 

سبا خوشحال، از روی صندلی بلند شد تا گوشیش رو بیاره. 

لبخند آتنا تبدیل به پوزخند شد و نگاهش به نگاه خیره سیروان گره خورد. 

واقعا این سنگینی از طرف سبا بود یا از خارج این خونه؟ 

با این که همین الان هم صدای آژیر خطر توی ذهنش به صدا در اومده بود و دلش می خواست با خیال راحت بلند بشه و تمام خونه رو بچرخه  اما متاسفانه ادب مهمان بودن، دست و پاش رو بسته بود. 

 

 

@ khakestar

@ Torkan dori

ویرایش شده توسط violet
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#شوم

EP 11

 

گاهی روز ها تند تر از حد معمول می‌گذرند.

گاهی روزمرگی جزئی از برنامه آینده ات می شود.

اما، گاهی، تاریکی، روزمره ی وجودت می شود.

 

خودکار رو کنار گذاشت و کلافه پوف کشید.

تنها سه جمله نوشته بود و حس می‌کرد تمام کلمات از ذهنش فرار کرده بودن.

یک پرونده نصفه خونده شده، دو قسمت جدید سریال، یک پارت رمانش مونده بود و حوصله هیچ کاری رو نداشت.

فردا عروسی بهترین دوستش بود و باید از صبح همراهش به آرایشگاه می رفت.

ساعت 10 صبح و ذهنی خالی!

کلافه چشماش رو توی اتاق کارش چرخوند و گوشیش رو از کشو درآورد.

پیام های شاداب رو ول کرد و وارد پیام های شماره ناشناس شد

(( سلام آتنا جان، سبام. خوبید؟))

(( من هفته ی دیگه امتحان دارم، اما این کتاب رو پیدا نکردم، شما این رو دارید؟ جزا عمومی نوشته دکتر..))

لبخند دختر بیشتر شد و سریع تایپ کرد (( سلام سبا جان، آره دارم، کی هستی برات بیارم؟))

گوشی رو کنار گذاشت و روی صندلی گردونش، برگشت سمت کتابخونه اش و بدون این که بلند بشه اون کتاب حقوقی قرمز رنگ رو برداشت و گذاشت روی میز

صفحه گوشیش روشن شد و پیام سبا رو خوند

(( من ساعت 11 میرسم خونه، الان بیرونم))

آتنا بلند شد و پرونده ی باز جلوش رو جمع کرد و برداشت. 

از اتاق بیرون رفت و برای منشی سر تکون داد

_ کسی داخل اتاق آقای سیدی هست؟

منشی با لبخند جواب داد " نه، تنها هستن"

آتنا بدون در زدن وارد اتاق روبرویی شد و بلند گفت " آقای وکیل حالت خوبه؟"

سهراب که سرش توی کتاب بود، با ترس پرید و به دختر خندان روبروش چشم غره رفت

_ خب سکته کردم، عین آدم بیا تو

آتنا خندید و با چند قدم، جلوی میز چوبی پسر ایستاد و پرونده رو، روی میز گذاشت. 

_من فرشته ام چند بار بگم آخه؟ و قبل از این که بخوای بپرسی، این پرونده رو بخون و نظرت رو در موردش بگو. 

سهراب یه نگاه کلی انداخت و پرسید " چی شده؟"

آتنا در حالی که به گلدون های جدید اتاق پسر توجه می‌کرد جواب داد " همه چی رو بخون و در اخر لایحه ای که نوشتم رو چک بکن، ظهر بر می گردم باهم صحبت بکنیم"

سهراب سرش رو تکون داد و به استایل مشکی دختر و صورت بی آرایش اش نگاهی کرد و باشه ای زیر لب گفت.

اتاق پسر نور گیر خوبی داشت و بخاطر تم قهوه ای تیره و سفید با گلدون های رنگی کنار پنجره ، حس امنیت خاصی به افراد داخل اتاق القا می‌کرد.

_ ممنونم جناب وکیل، می بینمت. 

از اتاق سهراب بیرون اومد و برگشت به اتاق خودش و در رو قفل کرد. مقنعه اش رو درآورد و کیفش رو باز کرد. 

تنها وسایل آرایشی همراهش، رژ لب قرمز و کرم پودر و ریملش بود، در عرض 5 دقیقه یک آرایش کرد تا از بی روحی دربیاد و بعد از خاموش کردن کامپیوتر و جمع کردن وسایلش، کتاب و کیف و گوشیش رو برداشت و از اتاق بیرون رفت.

رو به منشی گفت " برای امروز هیچ قراری برای من نزارید"

منتظر جواب دختر نموند و به سمت پارکینگ پا تند کرد.

 

دو روز پیش که به این خونه اومده بود، به قدری حالش بد بود که اصلا به مکان دقیقش توجه نکرده بود و حالا نمی دونست  باید زنگ کدوم خونه رو بزنه. 

به ناچار گوشیش رو برداشت، اما در لحظه آخر در خونه کناریش باز شد و خانم آشنایی بیرون اومد.

آتنا ماشین رو پارک کرد و کتاب رو توی کیفش گذاشت و پیاده شد و با صدای بلندی توی خیابون خلوت گفت " سارا جون"

زن با کمی تردید به سمت صدا برگشت و بعد لبخند زد

_ وای دارم درست میبینم ؟ دختر خوشگلم اینجاست؟

به سمت زن رفت و بعد از بغل کردن سارا، گفت " ببخشید بی خبر اومدم، یه کتاب می خواستم به سبا بدم که دیگه خدا شما رو اورد بیرون، حالا من اینو به شما میدم... "

سارا بین حرفش پرید و گفت " عمراً اگر بزارم اینطوری برگردی، بیا بریم تو حالا یه چایی بخور"

آتنا لبخندی زد و از خدا خواسته همراه زن به سمت خونه رفت.

طبقه دوم یه آپارتمان سه واحده، وسایل سفید و آشپزخونه اپن و سه اتاق خواب.

_ سارا جون بیرون کار داشتی، مزاحمت شدم

روی صندلی سفید نشست و سعی کرد فکر این که چه قدر دوست داره یه سطل رنگ توی این خونه سفید پخش کنه رو از ذهنش بیرون کنه و لبخند بزنه.

سارا مانتوش رو درآورد و روبروی دختر نشست

_ نه کار مهم نداشتم، حالت خوبه؟

_ مرسی عزیزم، شما خوبید؟ تنها بودید؟

_ مهران که سرکاره، سبا هم کلاس پیانو داشت الان میرسه اما سیروان خونه اس رفته حموم.

سارا به سمت آشپزخونه رفت و داشت صحبت می کرد اما حواس دختر به تابلو های قیمتی روی دیوار و فرش های دست باف روی زمین بود.

چطور دفعه ی  قبلی اصلا به زیبایی این خونه توجه نکرده بود؟ 

با صدای سلام مردی، از فکر دراومد و بلند شد

سیروان با موهای نم دار و لباس های ورزشی مشکی، روبروش ایستاده بود.

سارا با سه تا چایی به هال برگشت و همه دوباره نشستن.

آتنا نمی تونست به استرسی که گریبانگیرش شده بود، بی‌توجه باشه، سنگینی و سردی توی خونه.

سیروان لیوان چایی رو برداشت و رو به مادرش گفت " امروز میرم چندجا خونه ببینم ، بعدش میرم پیش دوست بابا"

آتنا کمی از چایی داغش نوشید و بی حواس به سمت اتاق ها نگاه کرد، سنگینی بیشتر شده بود و دست هاش یخ کرده بود.

سارا با لبخند گفت " میخوای اتاق بچه ها رو ببینی؟"

آتنا لیوان رو گذاشت روی میز و گفت " من عاشق معماری بودم، و خونه شما تازه ساخت و قشنگه، ببخشید چشمام زیاد توی خونه گشت، "

_ نه دخترم این چه حرفیه، سیروان جان بلند شو 

پسر متعجب به مادرش و دختر نگاه کرد و بلند شد. 

آتنا لبخند تصنعی زد و با پاهای لرزون دنبال پسر رفت.

سیروان صداش رو صاف کرد و گفت " این اتاق منه "

و در اتاق اول رو باز کرد، آتنا بدون حرف  داخل شد. 

@ khakestar

 

ویرایش شده توسط violet
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#شوم

EP 12

 

اتاقی  که تنها وسایلش تخت خواب تک نفره و میز کامپیوتر و دوتا کمد کنار هم بود

و چند قفسه کتابخونه که به دیوار وصل بود.

تم رنگی کرم سبز، برای یک پسر خیلی جالب و جدید بود

سیروان در اتاق رو بست و به دیوار تکیه داد. 

دختر عجیب رفتار می کرد، حتی نگاهش از سر کنجکاوی توی اتاق نمی چرخید.

چند سال روانشناسی خونده بود و حتی از یک مکالمه کوتاه هم می تونست قصد طرف مقابل رو درک کنه

اما این دختر، زیادی مبهم بود.

_ پسند شد؟

آتنا سمت میز رفت و لیوان نصفه شیر رو برداشت و پوزخند زد

_ اتاق آرامش بخشی دارید. 

لیوان روی میز گذاشت و سمت تخت رفت و نشست. 

سیروان یه تای ابروش رو بالا انداخت و گفت " حس می کنم میخوای چیزی بگی، دیدن اتاق بهونه بود"

آتنا از باهوشی پسر، لبخندی زد و نگاهش رو دزدید.

دستش رو به بالشت نرم روی تخت کشید و آروم گفت " میدونم تازه همدیگه رو دیدیم و اعتماد خاصی بین ما وجود نداره، پس قبل از این که بخوام حرف اصلیم رو بگم، چندتا نشونه بهتون میدم "

سیروان روی صندلی چرمی میز تحریر نشست

توی چهره ی دختر هیچ نشونه ای از شوخی دیده نمی شد . 

_ چه حرفی هست که احتیاج به نشونه داره؟

نگاه آتنا تیره شد و با لحن جدی گفت" مادرتون چند وقته سر درد داره و گاهی توی خونه بحث های الکی پیش میاد "

_ توی همه خانواده ها این موارد پیش میاد. 

آتنا پوزخند زد. 

_ اگر بگم همه این ها بخاطر خواهرتون هست، چی؟ اگر بهتون نشون بدم که سبا اصلا کلاس پیانو نمیره، حرفام رو باور می کنید؟

سیروان اخم کرد و تند گفت" به شما چی میرسه که میخواید بین من و خانوادم رو خراب کنید؟"

_ من میخوام واقعیت رو بهتون بگم، سبا اگر کلاس می رفت باید حتما یه پیانو توی خونتون می‌بود ، هر وقت تونستید با واقعیت روبرو بشید، بهم بگید. 

بلند شد و به سمت در رفت که با صدای سیروان ایستاد. 

_ چه واقعیتی؟

آتنا به نیم رخ پسر نگاهی انداخت و با صدای ارومی گفت " خواهرتون توی مردابی افتاده که خودش درستش کرده و ممکنه شما و خانوادتون هم توش غرق بشید، سبا هر روز صبح براتون شیر و یک شیرینی میاره، به هیچ عنوان نخورید و بالشتتون رو عوض بکنید، اون نزدیک خونست و بهتره جلوش هیچ حرفی نزنید، میدونم برای سومین دیدار این مکالمه خیلی عجیبه اما متاسفانه باید  زودتر جلوی  مشکل رو گرفت تا آسیب به کسی  نخوره "

از اتاق بیرون رفت و چند لحظه بعد سبا با کلید در خونه رو باز کرد و بلند سلام کرد.

آتنا باهاش دست داد و نگاهش به پشت سر دختر و سنگینی و سردی همراهش افتاد.

_ آتنا جون نمی دونستم اینجایید، واگرنه زودتر می اومدم.

_ نه عزیزم خودم کار نداشتم و اومدم، کتاب رو گذاشتم روی میز. 

سارا سریع دستش رو گرفت و گفت " برای ناهار بمون دخترم"

لبخندی زد و جواب داد " قرار دارم، باید برگردم دفتر، سبا جون بازم چیزی خواستی بهم بگو"

با سبا و سارا خداحافظی کرد و برای سیروان که هنور کنار در اتاقش خشکش زده بود، سر تکون داد و بعد از برداشتن کیفش

از خونه خانواده ستوده بیرون رفت.

یه نفس راحت کشید و سوار ماشین شد.

حالا همه چی به انتخاب سیروان بستگی داشت. 

هیچ وقت نمی شد به کسی زوری کمک کرد. 

برای آخرین بار به پنجره ی بسته اون خونه نگاه کرد و ماشین روشن کرد و پر سرعت حرکت کرد. 

..................................... 

با صدای بوقی که شنید، خیلی سریع وسایل رو برداشت و از خونه بیرون رفت. 

هنوز آفتاب طلوع نکرده بود و سرمای تاریک به لباس های نازکش نفوذ کرده بود. 

دووید سمت ماشین و در عقب رو باز کرد و نشست. 

_سلام، وای چه سرده. 

حامی  و شاداب پر انرژی جواب دادن و آتنا خمیازه بلندی کشید 

_ اخه چرا عروس باید از 5 صبح بره آرایشگاه؟

شاداب برگشت سمت عقب و با دیدن وضعیت داغون دوستش اخمی کرد و گفت " اول ماساژ پوست دارم، دیروز مانیکور و پدیکور کردم و امروز فقط آرایش و موهام کار داره، تو چرا انقدر پف کردی؟" 

آتنا مانتوی جلوی باز بلند مجلسیش رو بیشتر دور خودش پیچید و با چشم های نیمه باز جواب داد " تمام شب حس می کردم یکی کنار تختم نشسته و زل زده بهم، تو خواب و بیداری بودم، تا وقتی برسیم من یه کم بخوابم "

شاداب چیزی نگفت و صاف نشست. 

حامی صدای آهنگ رو کمتر کرد و به سمت آرایشگاه فرمانیه، ماشین رو حرکت داد. 

 

@ khakestar

 

 

ویرایش شده توسط violet
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#شوم

EP 13

 

تمام زمان هایی که شاداب در حال رسیدگی به صورتش بود، آتنا با خستگی روی صندلی های گرد آرایشگاه نشسته بود و گاهی خوابش می‌برد

اصلا درک نمی کرد چرا توی این ساعت صبح، باید آرایشگاه شلوغ باشه.

گوشیش روشن کرد و به ساعت نگاه کرد.

تازه 7 شده بود و حس می کرد تا شب بیهوش میشه.

با صدای یکی از آرایشگر ها، از فکر بیرون اومد.

_ عزیزم بفرمایید تو اتاق آخر، ناخنکارمون اومد.

تشکر کرد و بعد از نگاه آخر به دوستش، به سمت اتاق رفت

طبق خواسته خودش یک رنگ ملایم انتخاب کرد که بعدا توی محل کار یا دادگاه اذیت نشه.

آهنگ ملایم انگلیسی توی اتاق پخش می‌شد و کم کم خوابش پرید و با دختر ناخنکار که حدودا هم سن خودش بود، شروع به صحبت کردن درمورد رنگ ها کرد.

.........................

طبق آدرس، جلوی کافه پارک کرد و پیاده شد.

هوا خیلی خوب بود و نسیمی که می‌وزید حالش رو بهتر کرده بود، لبخندی زد و وارد کافه شد.

توی اون ساعت، خلوت بود و با کمک گارسون پشت یک میز دونفره نشست.

کیف پول و سویچ ماشین روی میز گذاشت و گوشیش روشن کرد، هیچ پیامی نداشت.

به پشتی صندلی چوبی تکیه زد و به دکوراسیون قهوه ای طلایی کافه نگاه کرد.

بعد از چند دقیقه، در کافه باز شد و با دیدن پسری که به سمتش می اومد، لبخند زد و بلند شد.

بی حرف همدیگه رو در آغوش کشیدن و چند ثانیه با دلتنگی و کمی ناراحت گذشت.

_ مرسی که برگشتی ایران

از هم جدا شدن و رو به روی هم نشستن.

_ گفته بودم میام، تو خوبی؟ از خودت بگو.

پسر نمکی خندید و گفت " ما به اندازه شما موفق نیستیم، فقط تا لیسانس خوندم و بعدش رفتم پیش عموم تو کار املاک"

_ زندگیت رو دوست دارم، تجربی خوندی و بعد آزاد روان‌شناسی لیسانس گرفتی و الان تو کار املاکی، با این که گفته بودی اما حس می کردم شاید داری مسخره بازی درمیاری

دوتاشون خندیدن و با نزدیک شدن گارسون، سفارش اسپرسو دادن.

پسر به چهره ی مردونه رفیقش نگاهی کرد و گفت" سیروان، چی شده که همچین چیزی ازم خواستی؟ "

بعد از کمی مکث، قضایا رو توضیح داد.

اون پسر تنها دوستش از دبیرستان بود که هنوز باهم در ارتباط بودن و حتی خارج رفتن سیروان، تاثیری روی رفاقتشون نزاشته بود.

_ کاوه، من باید بفهمم اون دختر برای چی همچین حرف هایی بهم زده بود، برای همین دنبال گذشت‌ش بودم.

پسر سرش رو تکون داد.

فنجون های قهوه جلوشون قرار گرفت.

سیروان توی سکوت به دوستش نگاه کرد، چهره ی بانمک و بیبی فیسی که داشت، ازش یه پسر شاد ساخته بود.

چشم های قهوه ای و صورت تپل و با دماغ و دهن کوچیک و موهای فر کوتاه.

از سیروان کوتاه تر بود و هیچ کس باورش نمی شد که اون پسر نزدیک به 30 سالگیه.

کاوه کمی از قهوه تلخ نوشید و گفت " میتونم آمارش رو برات پیدا کنم، اما خب به تحصیلات و خانواده اش نمی خوره که دنبال دردسر باشه یا دروغ بگه"

سیروان تایید کرد

_ دقیقا، اما خب اونا چند سال با ما رفت و آمد نداشتن و اصلا دلیلی وجود نداره که بخواد به من دروغ بگه.

کاوه آخرین جرعه اش رو سر کشید و صورتش کمی جمع شد

_ تا چند روز دیگه خبرش رو بهت میدم.

سیروان لبخند زد و یه دستی به موهای یک طرفه اش کشید و گفت " حالا اینا رو ول کن، بگو خودت چیکارا میکنی"

کاوه با شوق شروع کرد از آخرین اخبار زندگیش گفتن

..................

صدای بلند آهنگ و رقص نور باعث می‌شد سر درد بگیره.

نادیا با ذوق به لباس قرمز آتنا و میکاپ کاملش نگاه می کرد و زیر لب قربون صدقه اش میرفت.

_ میگم رفاقت با آدم های پولدار خوبیش همینه، ببین برات لباس خریده و تازه پول آرایشگاه و همه چی هم داده

نادیا توی گوش دخترش گفت و جفتشون خندیدن.

_ من همینجوری هم خوشگلم اصلا نیازی به آرایش ندارم

_ سقف تالار ریخت، ول کن

آتنا به جمعیت توی سالن نگاهی کرد و آروم گفت " اگر عکاس زودتر ولمون می‌کرد، می‌رسیدم یه چیزی بخورم وای باورت میشه از ساعت 1 تا 5 فقط ژست گرفتن"

نادیا دست دخترش رو فشرد.

_ امیدوارم برای عروسی خودت، همینجوری خسته بشی. 

_ مادر من حداقل درست آرزو کن برام. 

صدای گوشیش بلند شد و از توی کیف کوچیکش درآورد.

یه پیام از شماره ناشناس

(( فردا وقت دارید باهم صحبت کنیم؟))

سریع تایپ کرد(( شما؟))

بعد از چند دقیقه پیام اومد

(( سیروانم))

دستاش یخ کرد و کمی استرس گرفت

دوست نداشت توی عروسی رفیقش به اون ها فکر بکنه

(( فردا از ساعت 5 به بعد کاری ندارم))

گوشی رو خاموش کرد و گذاشت توی کیفش. و سریع یکی از شیرینی های تر روی میز برداشت و کامل توی دهنش گذاشت.

باید امشب فقط آتنا می موند، دختر خوب خانواده و رفیق شاداب، همین.

از پشت میز بلند شد و به سمت شاداب رفت. 

 

@ khakestar

ویرایش شده توسط violet
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#شوم

EP 14

 

زندگی همیشه طبق روالی که ما آرزوش رو داشتیم، پیش نمیره.

فقط بهت یاد میده چطوری توی اوج سختی، بازهم لبخند بزنی

آتنا به این کاملا واقف بود، پس همیشه لبخند می زد.

عروسی بهترین دوستش براش یک تلنگر بود، که وابستگی هایی که داره رو کم تر بکنه، تا حداقل زندگی راحت تری داشته باشه.

با این که نیم ساعتی بود، داشت پرونده ی باز جلوش می خوند اما ذهنش آشفته بود و نمی تونست تمرکز بکنه.

بزرگترین دغدغه اش، قراری بود که با سیروان داشت.

استرس و هیجان توی وجودش چرخ می خورد و به ناراحتی دور شدن دوستش، کم تر فکر می کرد.

حتی ساعت هم باهاش لج کرده بود و آروم تر حرکت می کرد.

میلی به غذا نداشت و تمرکزی برای خوندن پرونده هم نبود.

پس روی صندلی گردونش، نیم چرخ زد و کامپیوتر روشن کرد، بدون توجه به ایمیل هایی که داشت وارد سایت شد و دو قسمت جدید سریالی که می دید رو پیدا کرد.

بهترین راه حل برای کم کردن استرس، دیدن سریال بود.

 

....................

یک بار دیگه توی آینه ی ماشین خودش رو چک کرد.

آرایش ملایم صورتی با مانتو و شلوار اداری سورمه ای و روسری سورمه ای سفید  که مدل دار بسته بود، خیلی بهش میومد و چهره اش رو معصومانه تر نشون داده بود.

کیفش رو از روی صندلی شاگرد برداشت و پیاده شد، ماشين رو قفل کرد و با یک نگاه سطحی به خیابون نسبتاً شلوغ، کافه مورد نظر رو پیدا کرد.

دستاش یخ کرده بود و دهنش خشک بود.

مدت زمان طولانی بود که مستقیم به کسی کمک نکرده بود.

وارد کافه شد و  خوشامدگو به سمتش اومد و با احترام پرسید " سلام خوش آمدید، چند نفر هستید؟"

آتنا به لباس مردونه و مدل شالی که خیلی جالب بسته شده بود، نگاهی کرد و جواب داد " دو نفر، اما احتمال میدم دوستم زودتر رسیده باشه، یه پسر"

دختر سریع گفت " فکر کنم شما همراه اون مرد جوان هستید چون گفتن منتظر یک خانم هستن، طبقه بالا نشستند "

آتنا لبخندی زد و با کمک دختر از پله های مشکی بالا رفت.

فضای کافه خیلی مدرن و قشنگ چیده شده بود، رنگ اصلی مشکی بود و از نئون و ریسه های طلایی استفاده شده بود و کافه به صورت جزیره بزرگ وسط سالن اصلی قرار داشت. 

توی ذهنش به یادش نگه داشت که حتما با شاداب اینجا بیاد.

با دیدن سیروان که پشت میز سه نفره نشسته،  گفت " بله ایشون هستن، مرسی" 

جلوتر از دختر رفت و روی صندلی رو به روی پسر نشست 

_ سلام، خیلی وقته رسیدید؟ 

سیروان به  لباس های  دختر نگاهی کرد و آروم جواب داد " پنج  دقیقه ای هست رسیدم اما مشکلی نیست" 

آتنا سرش رو تکون داد و توی دلش به تیریپ تمام مشکی و ساده ی پسر حسودی کرد، راحت حاضر می شدن. 

_ خب فکرتون رو کردید؟ 

سیروان دست به سینه شد و مستقیم به چشم های دختر زل زد و با طعنه گفت " فکر؟ چرا باید به صحبت های یک دختر چند شخصیته فکر بکنم؟ "

آتنا یخ کرد. 

یک نفس عمیق کشید و گفت " چیزی که من می خوام بهتون بگم اصلا ربطی به شخصیت های من نداره" 

سیروان پوزخند زد. 

_ پس دقیقا به چی ربط داره؟ 

دختر دست هاش زیر میز مشت شد. دوست داشت همین الان فرار بکنه، و به هیچ کس کمک نکنه. 

_ سبا چه روزهایی کلاس داره؟ 

_ یکشنبه و سه شنبه. 

_ فردا کلاس داره پس، یک روز تعقیبش کنید و اگر چیزی ندیدید من حاضرم هر کاری که شما می گید انجام بدم. 

سیروان اخم کرد، چه چیزی در مورد خواهرش بود که این دختر حاضر بود انقدر اصرار بکنه. 

آتنا بلند شد و ادامه داد " از هر جایی که فهمیدید که من این مشکل دارم، ازش بپرسید درمانم چطور پیش رفت" 

منتظر جواب نموند و بیرون رفت. 

بغض داشت خفش می کرد، وقتی سوار ماشین شد. 

نتونست جلوی اشک هاش رو بگیره. 

از این نگاه ها متنفر بود. 

ماشین روشن کرد و راه افتاد . 

اگر الان تمام احساسات آتنا روی یک برگه نقاشی می شد، تمام صفحه مشکی بود. 

 

سیروان سفارش یک لاته داد و گوشیش درآورد و زنگ زد به کاوه، بعد از چند تا بوق جواب داد. 

_ سلام سیروان، خوبی؟ 

_ سلام مرسی، میگم درمورد پرونده ی روانشناسی این دختره دیگه چیا فهمیدی؟ 

_ 16 سالگی تشخیص افسردگی حاد داده شد و از 18 سالگی تا 19 سالگی تحت درمان سه تا روانشناس و روانپزشک بوده برای چند شخصیته بودنش، هیچ کدوم به انتها نرسید، خود دکتر ها انصراف دادن که نمی دونم چرا .

_ از جای مطمئن فهمیدی اینا رو؟ 

_ آره، حالا مگه چی شده؟ 

_ هیچی، بعدا دوباره بهت زنگ میزنم. 

گوشی رو قطع کرد و کلافه دست توی موهاش کشید. 

توی وضعیت مبهمی گیر کرده بود، تازه ایران برگشته بود و انتظار این موقعیت نداشت. 

گارسون ماگ لاته رو جلوش گذاشت و پسر با انبوهی از افکار بی سر و ته تنها موند. 

 

@ Saghar 2021

ویرایش شده توسط violet
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

#شوم

Ep 15

 

گوشیُ بین شونه و گوشش گرفت و در حالی که کلید داخل قفل کرد و در باز می کرد، با اخم گفت " آخه چرا؟"

صدای ناراحت دوستش تو گوشش پیچید.

_ منم نمیدونم الان چه موقع اومدن بود، مجبور شدیم بلیط کنسل کنیم.

_ می گفتی بعدا بیان خب.

_ تو که میدونی مامانم چه قدر لجبازه. حالا می مونیم دیگه.

_ خودت ناراحت نکن، می خوای بیام پیشت؟

_ نه ولش کن، برو به کارات برس.

_ مراقب خودت باش عزیزم.

گوشی رو پایین آورد و پرت کرد روی کاناپه.

بازم خونه تنها بود و شاید از این موضوع خوشحال هم بود.

بدون توجه به گشنگی و سر درد، رفت داخل اتاق

لباس هاش رو  با دم دست ترین تاپ و شلوار عوض کرد و خودش روی تخت پرت کرد.

یک نفس عمیق کشید و پتو رو، روش کشید.

بغضشُ قورت داد و چشم هاش رو  بست.

________________________

باد سردی که به صورتم می خورد باعث می شد بیشتر توی خودم جمع بشم.

همیشه از این سرزمین سرخ رنگ متنفر بودم، به سکوت وهم آور جهنم فراموش شده نگاهی انداختم ، خونه های مخروبه سوخته، قصر بزرگ نیمه فروریخته سنگی، موجودات مشکی که صدای ناله هاشون توی گلو خفه می شد و در آخر دریای بزرگ قرمزی که که یادآور خون های قدیمی زنده بود.

کشتی بزرگ زنگ زده با سرعت بالا به سمت خشکی حرکت می کرد، سرباز هایی که به ترتیب کنار هم ایستاده بودن و جلوی دیدن بار کشتی گرفته بودن، قفل بزرگی که به جای لنگر استفاده شده بود طلسم مخصوصی بود که اجازه دیدن اون کشتی رو به هیچ کس نمی داد.

قبل از ایستادن کشتی، سرباز ها به صورت دایره ای دور من رو گرفتن و با شمشیر توی حالت آماده باش موندن.

مرد قد بلندی با یک حرکت از کشتی پایین پرید با برگه هایی که توی دستش بود سرباز ها رو کنار زد و رو به روم ایستاد.

_ دیانای عزیزم، خیلی وقت بود ندیده بودم اینجا بیای. 

پوزخند زدم و گفتم " بار تحویل بده و زود برگرد به جهنمی که لیاقتت هست"

برگه ها رو از دستش کشیدم و با چشم ارقام رو نگاه کردم.

پسر توضیح داد " بعضی هاشون توی مراسم بودن و بعضی هاشون هدیه شدن، چندتا هم فراری بودن"

با سر به سرباز ها اشاره کردم تا بار خالی کنن.

_ فرمانده هارش، بعد از پنج سال هنوز هم جزو گارد مراقبتی هستید، معلومه ارباب خیلی بهت توجه نمی کنه.

لبخند حرصی پسر، دلم رو خنک کرد.

شاید اون پسر قد بلند با موهای مشکی قرمز و چشم های کاملا سفید و بازوهای بزرگ که همیشه لباس چرم قرمز تنش بود ، برای بقیه زیبا و جالب میومد اما برای من که واقعیت ظاهر ترسناکش رو دیده بودم، دیگه هیچ ابهتی نداشت.

پایین برگه ها امضا زدم و توی سینه پسر کوبوندم و از کنارش گذشتم، باد بیشتر شده بود و خالی کردن بار اون نوزاد های بی نفس کمی سخت تر شده بود.

فرمانده کنارم ایستاد و با صدای ارومی گفت " اول ملکه باید انتخاب بکنن"

_ تو حق ورود به قصر نداری، مشاور خودش رسیدگی می کنه.

دست به سینه شدم و سعی می کردم حواسم رو از گاری های مشکی که به ترتیب با نوزاد و بچه ها پر می شد توجه نکنم.

____________________

 

با سر درد روی کاناپه نشست و به بحث مادر و پدرش نگاه کرد

اما اصلا چیزی نمی شنید و توجه نمی کرد.

نادیا خندید و رو به آتنا گفت " پیتزا گوشت مگه بهتر نیست؟"

دختر به خودش اومد و با گیجی گفت " چی؟"

نادیا اخم تصنعی کرد، حال بد دخترش حس کرده بود اما، 

_ می خوایم پیتزا برای شام سفارش بدیم، گوشت یا مرغ؟

_ آهان، مخلوط.

با چشم دنبال گوشیش گشت و کنار کوسن پیداش کرد.

دستش رو دراز کرد و برداشت، روشنش کرد.

دو پیام از سیروان داشت

(( من امروز رفتم آموزشگاه موسیقی سبا و گفتن که چند وقته کلاس ها رو کنسل کرده))

(( میشه بگید دقیقا چی می دونید؟))

پوزخند زد و تایپ کرد (( گفتم که یک روز دنبالش برو، خودت میبینی کجا میره و چیکار می کنه))

نادیا پاش روی میز دراز کرد و با نگرانی به آتنا نگاه کرد.

این پریشانی و استرس توی چهره ی دخترش اصلا نشونه خوبی نبود اون حتی حواسش نبود که لباس های ناهماهنگ و چروک تنش کرده و بدون غذا خوابیده بود. 

 

@ Saghar 2021

ویرایش شده توسط violet
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

#شوم

EP 16

 

یک  برش  از پیتزا برداشت و در حالی که به کش آمدن پنیر نگاه می کرد، سرش برای حرف های پدرش تکون داد.

بیمار جدید، زندگی جالب و پر از غمی داشت.

طعم آشنا پیتزا مخلوط و نوشابه با یخ باعث شده بود لبخند بزنه و فقط به لذت بردن از زندگی توجه بکنه.

_ حالا تقصیر پدر بوده یا پدر بزرگه؟

_ بنظرم جفتشون ، باعث شدن بدون عشق ازدواج بکنه و هر بار که شوهرش بهش نزدیک بشه این احساس تنفر داشته باشه و از همین احساس تنفر، احساس گناه داشته باشه و همین روند  به افسردگیش دامن بزنه. 

آتنا یک گاز بزرگ دیگه از پیتزا زد و هوم آرومی گفت.

نادیا که زودتر سیر شده بود، دور لبشُ با دستمال پاک کرد و به پشتی صندلی تکیه داد و گفت " ازدواج اجباری همیشه به عشق و عادت منتهی نمیشه"

آتنا با یادآوری دوستش، آهان بلندی گفت و بعد از سر کشیدن آخرین قطره های نوشابه، بلند گفت " برنامه ماه عسل شاداب کنسل شده، مامان و باباش تونستن بلیط بگیرن و آخر هفته می رسن ایران، اینا هم مجبور شدن بمونن"

نادیا پوزخندی زد و با عصبانیت گفت" واقعا این خانواده محشر هستن، برای عروسی تک دخترش نیومدن، حالا تازه.."

حرفش رو ادامه نداد و زیر لب غر زد.

مهرداد  خندید و رو به آتنا گفت" می خوای برای فردا زنگ بزن دعوت بکن بیان اینجا "

دختر باشه ای گفت و با حس معده درد، از خوردن دست کشید.

نادیا بلند شد و چندتا جعبه و سس بیرون ریخت، آتنا برگشت سمت هال و روی کاناپه نشست، گوشیشُ برداشت و وارد سایت رمان شد، نظرات زیر آخرین آپ خوند، لبخندی زد و شروع کرد به نوشتن پارت جدید.

........................

 

فقط یک پیام باعث شد که خواب از سرش بپره و بدون توجه به ساعت، به شاداب زنگ بزنه.

دختر با صدای خواب آلود جواب داد " بله"

_ من تا نیم ساعت دیگه میام دنبالت باید بریم بیرون.

_ ها؟ چی؟ الان؟

_ آره ، تو راه بهت می گم.

گوشی رو قطع کرد و بلند شد و دوید سمت سرویس بهداشتی.

بعد از تخلیه و شستن صورت و مسواک زدن، موهاش رو بالا جمع کرد و فقط به یک کرم پودر و نرم کننده لب قناعت کرد، شلوار با لباس مشکی تنش کرد و مانتوی جلو باز طوسی پوشید و یک شال مشکی حالت چروک انداخت سرش، گوشی رو برداشت و از اتاق بیرون رفت.

طبق انتظارش مادر و پدرش سرکار بودن پس راحت، بعد از برداشتن سوئیچ ماشین و خونه،  بیرون زد و سوار ماشین شد

با بیشترین سرعت به سمت خونه ی جدید شاداب حرکت کرد و اهنگ گذاشت تا به استرس‌ وجودش توجه نکنه.

رأس نیم ساعت، جلوی خونه ویلایی رسید.

تک بوق زد که در خونه باز شد و شاداب با یه پیراهن بلند سبز و شال گلدار سفید بیرون اومد. با چند قدم بلند به ماشین رسید و سوار شد.

قبل از این که آتنا چیزی بگه، با اخم گفت " امیدوارم کار مهمی داشته باشی که ساعت 10 صبح از خواب نازم بیدار کردی"

_ قشنگ معلومه تا 5 دقیقه قبل خواب بودی و اولین لباسی که دستت اومده پوشیدی پس الکی غر نزن، بعدشم مگه تو شوهر نکردی؟ الان باید ناهارت هم حاضر کرده باشی.

گوشیش روشن کرد و طبق لوکیشنی که براش ارسال شده بود، حرکت کرد.

شاداب بلند خندید و گفت" زارت، فکر کردی من غذا بلدم؟"

دو دختر با فکر آشپزی شاداب خندیدن.

_ خب حالا بگو داریم کجا میریم؟

آتنا یک خلاصه از اتفاقات اخیر بهش گفت از شک کردن به سبا و حرف هاش با سیروان.

شاداب بخاطر تمرکز اخم کرده بود و چند دقیقه توی سکوت سپری شد.

_ الان سیروان به تو چی گفته؟

آتنا لبش رو گاز گرفت و بدون این که به دوستش نگاه کنه جواب داد " امروز سبا گفته یک کلاس دیگه هم داره و رفته بیرون و سیروان دنبالش کرده، الان جلوی یک خونه منتظر من هست تا ببینه خواهرش چیکار می کنه"

_ اوه، حالا من رو برای چی آوردی؟

_ مراقب باشی دیگه، اتفاقی افتاد حواست باشه.

شاداب یک دفعه بلند داد زد " لعنتی من تازه عروسم، آوردی من رو تو میدون جنگ مراقب تو باشم "

آتنا لباش به هم فشرد تا نخنده.

_ همچین میگی میدون جنگ انگار با تانک داریم میریم تو دل دشمن، کار خاصی نمی کنیم که.

شاداب با چشم های ریز شده و لب هایی که از حرص جمع شده بود بهش نگاه می کرد.

بعد از ده دقیقه، به مکانی که لوکیشن نشون می داد، رسیدن.

آتنا با دیدن کوچه و خونه های اطراف پوزخندی زد و گفت " گور خودش کنده"

_ سبا؟

_ نه، ساحره خانم.

شاداب گیج نگاهش کرد و آتنا سریع به سیروان زنگ زد و گذاشت روی بلند گو.

_ سلام رسیدی؟

_ بله من رسیدم، سبا هنوز داخله؟

_ آره، منم برم تو؟

_ نه اصلا، اگر هم اومد بیرون تو خودت قایم کن.

_ باشه، اما اینجا واقعا کجاست؟

_ به زودی می فهمی.

گوشی رو قطع کرد و به در خونه دو واحده آجری نگاهش دوخت.

پر از احساسات مبهم و سردرگم شده بود.

انگار هر چه قدر فرار می کرد باز به این نقطه می رسید.

شاداب که این چهره آتنا رو می شناخت، ساکت شده بود.

بعد از ده دقیقه، سبا از خونه بیرون اومد و با قدم های بلند دور شد. 

آتنا گوشیش برداشت و جدی گفت " می تونی با ماشین من برگردی، من با سیروان میام"

شاداب دست دختر گرفت و با خواهش گفت " لطفا مراقب خودت باش، من می خوام بازم آتنا رو  ببینم"

دختر پوزخند زد و از ماشین پیاده شد و ماشین سیروان داخل کوچه اومد و پارک کرد.

پسر کنارش رسید و آروم پرسید " بریم داخل؟"

_ فقط ساکت بمون و از چیزی نترس.

با همین دو جمله ترس به دل سیروان افتاده بود اما لبخندی زد و همراه دختر وارد خونه شد.

بعد از راهروی سنگی، در خونه ی اصلی باز بود

با کفش وارد شدن که با دیدن جمعیت زن و مرد های داخل، کمی متعجب شد.

دختر مستقیم به سمت انتهای سالن رفت که یک زن با آرایش دودی و لباس بلند سفید و شالی که بیشتر روی شونه هاش کاور کرده بود تا موهای بلوندش رو، و پشت یک میز آهنی نشسته بود و دوتا دفتر بزرگ جلوش باز بود.

زن لبخندی زد و گفت " برای فال اومدید یا گرفتن دعا؟"

سیروان به دختر نگاه کرد و ساکت موند.

_ من با خود ساحره کار دارم.

_ عزیزم وقت ایشون تا عید پره، می خواید از الان برای فروردین اسمتون بنویسم؟

دختر خم شد روی میز و توی چشم های زن زل زد و گفت " بهش بگو دیانا اومده" 

 

@ Saghar 2021

ویرایش شده توسط violet
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

#شوم

EP 17

 

صدای هین گفتن دختری که به عنوان منشی ساحره کار می کرد توی شلوغی جمعیت گم شد.

لبخند زورکی زد و موهاش رو بیشتر داخل شال برد.

با استرس دوتا دفترُ بست و یک بار دیگه به استایل مشکی دختری که خودشُ دیانا معرفی کرده بود، انداخت.

گوشی کنار میز برداشت و داخلی گرفت، در حالی که با همون لبخند نگاهش به دختر بود، پای راستش تکون می داد و دعا می کرد زن جواب نده، اما با صدایی که تو گوشش پیچید، آخرین امیدش رو از دست داد .

_ چیه فاطی؟

_ خانم، دیانا اومده اینجا

_ چی؟ اینجا؟ چرا؟ بگو نیستم

_ بگم ساعت چند هستید؟

_ مرده شورش رو ببرن که همیشه دردسر داره، بفرستش بالا.

گوشی قطع شد.

سیروان تحت جو سنگین محیط، دستاش یخ زده بود.

هنوز ذهنش یاری نکرده بود که خواهرش چرا اینجا اومده بود.

آتنا منتظر جواب نموند و پایین آستین پسرُ گرفت و به سمت پله های کنار راهرو کشوند‌ش.

با چهره ای ناخوانا از پله ها بالا رفت و تنها در طبقه بالا باز کرد.

اتاقی پر از کاغذ های زرد و قرمز با نوشته های عجیب، عروسک های چوبی و تکه پارچه های رنگی که به صورت ضربدر بزرگ روی سقف بسته شده بودند.

سیروان با دهن باز به اتاق عجیب و زن چاقی که با موهای شرابی و لباس بلند و محفوظ سفید که پشت یک میز کوتاه روی زمین نشسته بود، نگاهی انداخت و بیشتر به دختر ساکت و مرموز نزدیک شد.

_ باز هم دیدمت ساحره.

زن چشم غره ای به دختر رفت و چند مجسمه ای که به زور زیر دامنش جا داده بود رو زیر میز هول داد.

_ چی شده که باز اومدی اینجا؟ من خیلی وقته دور جادوی سیاه خط کشیدم.

دختر روی زمین، رو به روی ساحره نشست و مستقیم به چشم های مشکی پر از آرایش زن زل زد.

_ از عروسک هایی که اینجا داری معلومِ خط کشیدی، حالا با اون ها کاری ندارم و بعدا براش سراغت میام، یک اسم میگم و بگو برای چی اومده اینجا؟

ساحره از نگاه خیره اش فرار می کرد.

_ در روز هزار نفر میان اینجا، اسم همه رو حفظ نمی کنم که.

_ سبا ستوده.

زن آب دهنش قورت داد، حالا پسر هم کنار دختر نشسته بود و با استرس به دهن ساحره زل زده بود.

_ من چیزی نمی دونم، دیانا بهترِ بحث نکنیم.

دختر با مشت زد وسط میز کار زن و آروم با لحن تهدید کننده ای گفت " تو که دوست نداری از زیر زبون اون سه تا موکل کوچولوی پشت سرت بپرسم؟"

سیروان دوباره نگاهش رو توی اتاق چرخوند، اما تنها بودن.

اون دختر به کی اشاره می کرد؟

ساحره اخم کرد و با صدای بلند گفت " لعنت بهت دیانا، اون دختر یک بار با دوستش اومدن اینجا و دعای افزایش محبت گرفتن و من اونجا بهش گفتم که، همزاد داره، بعد از چند ماه برگشت پیشم و گفت که می خواد از همزادش استفاده بکنه و همینطور یک طلسم خیلی قوی برای عشق می خواد، پول بالایی هم پیشنهاد داد"

دیانا یک تای ابروش بالا داد و زمزمه کرد" اون طلسم به اسم کی نوشته شده؟ "

ساحره سرش پایین انداخت و جواب داد" سیروان فرزند سارا "

چشم های دختر از تعجب بزرگ شد، با این که مطمئن بود و حسش هیچ وقت بهش اشتباه نگفته بود، اما این بار... 

@ Saghar 2021

 

 

ویرایش شده توسط violet
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

#شوم

EP 18

 

سیروان با شنیدن اسم خودش، گوش هاش تیز شد اما هیچ چیزی از بین صحبت های آتنای مرموز و زن ترسناک نمی فهمید

اتاق در لحظه سرد شد و اخم های دختر بیشتر شد.

_ همزادش چی شد؟

_ هنوز از چله اش مونده، من دیگه چیزی نمی دونم.

دست آتنا مشت شد و از بین دندون های چفت شدش گفت " اون طلسم کوفتی کجاست ؟"

ساحره پوزخندی زد و یک تای ابروش بالا داد.

_ من نمی دونم، همزادش برده.

دختر روی زانوهاش بلند شد و از بالا به زن نگاه کرد.

_ تو خیلی خوب میدونی من کی هستم ، دیانا وقتی بخواد چیزی رو پیدا کنه خیلی راحت پیدا می کنه اما بعدش میام اینجا و کل این ساختمون لعنتی با موکل های شیطانی رو آتیش میزنم ، انگار یادت رفته سر اون دعا نویس چی کار کردم.

ساحره با یادآوری این که دیانا هربار دعا نویس و جادوگرهای مشکل ساز رو، به غلط کردن انداخته، لبخند مضحکی زد و سریع گفت " باور کن راست میگم، من نمی دونم کجاست"

دختر نگاهش از چشم های ترسیده زن گرفت و به سمت بالا آورد، بعد از چند ثانیه مکث گفت " می دونید یا نه؟"

سیروان با گنگی به دیوار پشت سر زن نگاه کرد و بیشتر گیج شد.

_ نمی خوام سبا بفهمه من اینجا اومدم و سیروان چیزی فهمیده، بفهمم هرکدوم از شماها حرفی زدید، خودم به حسابتون می رسم.

از روی زمین بلند شد و به پسر اشاره کرد تا بیرون برن.

عصبی، خسته و ناراحت از ساختمان بیرون اومد و فقط گاهی حواسش بود تا پسر هم پشت سرش راه بیاد.

سیروان در ماشین رو زد و پشت فرمون نشست و وقتی دید دختر هم سوار شد، در ها رو قفل کرد و با اخم برگشت سمتش و گفت " میشه به من هم بگی چی شده؟"

رنگ نگاه دختر روشن تر شد و بعد از یک نفس عمیق، سعی کرد با آرامش توضیح بده

_ می دونم شاید برات مسخره باشه یا اصلا اعتقادی بهش نداشته باشی اما از قدیم هم جادوگری و طلسم نوشتن وجود داشته.

سیروان دست به سینه شد و سرش رو تکون داد.

_ خواهرت سبا، اومده اینجا تا یک طلسم خیلی قوی بنویسه تا یکی رو عاشق خودش بکنه.

پسر با تعجب پرسید " اوه پس بحث عاشقی بوده، حالا برای کی؟"

آتنا سرش پایین انداخت و آروم گفت " برای تو، اون می خواست تو عاشقش بشی" 

 

@ Saghar 2021

  • لایک 2
  • سردرگم 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

#شوم

EP 19

 

چهره ی سیروان در لحظه خشک شد.

ذهنش هیچ واکنشی نسبت به جمله ای که شنیده بود، نشون نداد و اصلا درکی نداشت.

آتنا با عذاب وجدان لبش رو گاز گرفت، انگار زیادی تند گفته بود.

_ بزار یه جور دیگه توضیح بدم، اون شیر و کیکی که صبحا سبا برات می‌آورد روش دعا می خونده و یک طلسم هم برات نوشته که همزادش برده جایی دفن کرده، اینا یعنی خواهرت میخواد تو رو عاشق خودش بکنه.

سیروان بعد از چند ثانیه بلند زد زیر خنده.

در حالی که به سختی نفس می گرفت، گفت " سبا؟ برای من؟"

دختر پوکر فیس منتظر موند تا خنده های هیستریک سیروان تموم بشه، انتظار عصبانیت داشت اما انگار پسر موقع مواجهه با مشکلات بزرگ شروع به انکار و خندیدن می کرد.

_ دیگه خودت دیدی سبا از اینجا اومد بیرون، و من هم از قبل چیزی رو هماهنگ نکرده بودم، حالا خودت میدونی چیکار بکنی

از ماشین پیاده شد و درُ محکم بست.

سیروان هنوز به جای خالی دختر نگاه می کرد و بلند می خندید، اما کم _ کم توی ذهنش خاطرات قدیمی شکل گرفت.

زمانی که سبا هر روز براش شیرینی می آورد، خیلی بهش می چسبید و یا با طعنه صحبت می کرد.

اما چرا واقعا سبا همچین کاری کرده بود؟

توی چند سالی که نبوده، چه اتفاقی افتاده بود؟

سوال های بی شماری توی ذهنش شکل گرفت.

کلافه دست توی موهاش کشید و چشم هاش رو بست.

باید چی کار می کرد؟

چشم هاش رو باز کرد و آه کوتاهی کشید. 

ماشین روشن کرد و راه افتاد. 

اگر احساسات سیروان، روی یک صفحه سفید نقاشی می شد

فقط رنگ خاکستری تیره معلوم بود.

سرد، گیج و مبهم.

 

با سوز کمی که توی خیابون خلوت پیچید، دختر دست هاش رو بغل کرد و بغضشُ قورت داد.

از این همه بی عدالتی دنیا، خسته شده بود.

گاهی دلش می خواست تمام دعا نویس ها و جادوگران دنیا رو توی کوره بزرگ آدم پزی، آتیش می زد. آدم هاییه به خاطر پول و قدرت از انرژی طبیعت و موجودات استفاده می کردن. 

با صدای زنگ گوشیش، اخمی کرد و دستش توی جیبش فرو برد و بدون دیدن اسم تماس گیرنده، جواب داد

_ بله؟

_ آتی، چی شد؟

_ هنوز چیزی نشده شاداب، راحت به زندگیت برس.

_ کار احمقانه نکنی، تو مسئول اشتباهات دیگران نیستی.

_ باشه، باشه.

اجازه صحبت بیشتر نداد و قطع کرد.

برای تاکسی که در حال رد شدن بود، دستش تکون داد و با ایستادن ماشین، قدم هاشُ تند تر کرد و سوار تاکسی شد.

.................. 

تمام مدتی که روی مبل کنار پدرش نشسته بود، نگاهش با حرکات سبا می چرخید. 

یعنی الان چیزی همراهش بود؟ 

نیم ساعتی بود که توی صفحه چت آتنا مونده بود، تردید داشت برای پرسیدن سوال هاش. 

بهتر نبود همه چی رو فراموش می کرد؟ 

سیروان به خودش مطمئن بود که با چندتا دعا، عاشق خواهر کوچیکه خودش بشه. 

اما باز هم تمام فیلم ترسناک هایی که دیده بود، جلوی چشمش نمایان می شد و ترس به دلش چنگ می زد. 

تردید رو کنار گذاشت و پیام داد (( میشه فردا هم دیگه رو ببینیم؟ کلی حرف دارم)) 

بعد از چند دقیقه آنلاین شد. 

(( نزدیک خونتونم، بیا بیرون)) 

@ Saghar 2021

 

ویرایش شده توسط violet
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

#شوم

EP 20

 

با خوندن پیام، سریع بلند شد و با همون لباس های خونگی سمت در رفت و بلند گفت " من چند دقیقه‌ای بیرون کار دارم، اگر خواستید شام بخورید"

سبا که تازه روی صندلی نشسته بود، اخمی کرد و با عشوه‌ای که توی صداش ریخته بود، گفت " سیروان جونم، تنها میری بیرون؟"

پسر نگاهش رو گرفت و با صدای ارومی جواب داد " اوهوم"

اولین کفش راحتی رو پاش کرد و از خونه بیرون رفت.

وقتی توی کوچه نیمه تاریک ایستاد، قبل از این که گوشیش رو دوباره نگاه کنه یک ماشین که کمی دورتر پارک شده بود براش نور بالا زد.

سیروان سمت ماشین رفت و بعد از نگاه آخر به کوچه، سوار شد.

آتنا هنوز لباس‌های ظهر تنش بود و توی سکوت به پسر نگاه می‌کرد. مطمئن بود که قبل از 24 ساعت دوباره بهش پیام میده.

بدون حرف ماشینُ روشن کرد و از کوچه بیرون زد، هیچ مقصد مشخصی نداشت و فقط جلو می‌رفت.

بعد از چند دقیقه، سیروان افکارش رو جمع کرد و از بین هزاران سوال توی ذهنش، یکی انتخاب کرد.

_ همزاد سبا چه شکلیه؟

آتنا پوزخندی زد و سرعت ماشین رو کم تر کرد.

_ انسان‌ها، چندین همزاد دارن که می‌تونه هم انسان باشه هم جن. گاهی ممکنه کاملا شبیه به هم باشن و گاهی فقط در یک ساعت و دقیقه با مشخصات یکسان به دنیا اومده باشن، همزاد سبا یک دختره که چهره‌ای شبیه به خواهرت داره اما قدش بلند تره و حضور سنگین‌تری داره اگر کاملا خواهرتُ بشناسی هیچ وقت گول همزادش رو نمی‌خوری.

سیروان اوهوم آرومی گفت و سرش رو تکون داد.

کمی فکر کرد و پرسید " چرا من رو انتخاب کرده؟"

آتنا شونه‌هاش لاقید بالا انداخت و جواب داد " هنوز نمی‌دونم، فقط می‌خواستم مطمئن بشم که از طرف سبا هست یا نه و زیاد روی گذشته‌اش تمرکز نداشتم"

ماشین جلوی سوپرمارکت پارک شد.

دختر از توی داشبورد کیف پولش رو درآورد و گفت " چیزی می‌خوری؟ "

_ نه!

آتنا پیاده شد و بعد از چند قدم وارد مغازه بزرگ شد.

سیروان در حال پردازش اطلاعات جدید بود، هنوز کلی سوال داشت و با صحبت‌های دختر حتی سوالات بیشتری هم براش به وجود اومده بود.

آتنا با یک کیسه بزرگ از خرید برگشت داخل ماشین.

_ من از صبح گشنمه، تو سوال بپرس منم در حین خوردن جواب میدم.

سیروان به انواع کیک و شیرکاکائو بزرگ تو دست دختر نگاهی کرد و متعجب پرسید

  - چرا گشنه موندی؟

آتنا کیک شکلاتی رو باز کرد و یک گاز بزرگ ازش زد.

_ می‌ترسیدم یک بلایی سر خودت یا سبا بیاری برای همین از همون موقع تو کوچه بودم و مراقب موندم.

یک کیک به سمت پسر گرفت و ادامه داد: 

-  تک خور نیستم، تو هم یک چیزی بخور و حرف بزن.

سیروان کمی حس عذاب وجدان داشت اما کیک رو گرفت و صبر کرد تا کمی دختر خوراکی بخوره.

آتنا شیرکاکائو رو توی لیوان کاغذی ریخت و کمی نوشید.

_ خب دیگه سوالی نداری؟

سیروان یک نفس عمیق کشید و با تردید پرسید " تو این چیزا رو چطوری بلدی؟ چطوری فهمیدی؟ "

دختر کیک دوم رو باز کرد و ریلکس جواب داد:

- من چیزی بلد نیستم.

سیروان گیج گفت: 

- چی؟

نگاه دختر جدی شد.

_ من چیزی بلد نیستم، دیانا از این کارا سر در میاره اما خب منم می‌تونم به سوالات جواب بدم.

پسر با یادآوری اسمی که چندبار توی خونه اون زن ترسناک شنیده، آهانی زیر لب گفت و پر هیجان پرسید:

- دیانا کیه؟ 

آتنا لیوان شیرکاکائو سر کشید و گفت:

منم!

_ ها؟ یعنی چی؟ 

دختر نگاه بی‌اعصابی حواله‌ی روانشناس احمق رو به روش کرد و با حرص گفت:

-  خودت که زودتر فهمیدی من چند شخصیته هستم، ماها با هم فرق داریم.

سیروان کمی سرش رو جلو تر برد. 

_ میشه کمی بیشتر توضیح بدی. 

@ Saghar 2021

 

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

#شوم

EP 21

 

دختر کلافه پوفی کشید، لیوان خالی رو انداخت توی کیسه و کامل برگشت سمت سیروان.

کمی سکوتش طولانی شد، نمی‌تونست تصمیم قطعی بگیره. 

_ اگر دوست نداری بگی، خب موردی نداره.

پسر با لحن آرومی صحبت کرد و لبخند زد.

حالا که ماجرا به قسمت هیجانی رسیده بود، نمی‌خواست این دختر مرموز رو ناراحت بکنه.

آتنا با تردید گفت " دیانا دوست نداره به تو بگه، احساس می‌کنه شاید حرفاش رو بعداً بر علیه خودش استفاده بکنی"

سیروان سریع یک دستشُ روی قلبش گذاشت و گفت " قسم می‌خورم که هیچ وقت چیزی به روت نیارم"

دختر سرش رو تکون داد، با این که قانع نشده بود اما حالا باید با پسر ارتباط بیشتری می‌گرفت تا اعتماد به وجود بیاد.

_ طبق چیزی که روانپزشک و روانشناس‌ها فهمیدن، ما چند نفر هستیم با شخصیت و توانایی های متفاوت، اولیش که خودم هستم آتنا، دومین شخصیت اسمش دیانا هست و سومی هم آتی که گاهی خودش رو نشون میده، بقیه هم زیاد دخالت توی کار و امور زندگی من نمی کنن که بخوام اسمی ازشون ببرم.

سیروان یک نگاه دقیق‌تر به دختر کرد و پرسید " چطوری میشه شماها رو از هم تشخیص داد؟"

آتنا چونه اش رو خاروند و بعد از کمی فکر کردن جواب داد " به راحتی، ما اخلاق‌های متفاوتی داریم. من خیلی آروم و کمی احساسی هستم در حالی که دیانا همه اتفاقات رو از دید خودش نگاه میکنه و منطقی تصمیم می‌گیره و آتی کاملا بی‌اعصاب و مردم گریزه "

پسر زیر لب کلمات نامفهومی گفت، خیلی دوست داشت بیشتر بدونه و همین الان با همه شخصیت ها آشنا بشه اما احساس می‌کرد به فضای شخصی دختر بی‌احترامی می‌کنه.

رنگ نگاه آتنا تغییر کرد، پوزخند زد و دست به سینه شد.

کیسه‌ی خرید رو، روی صندلی عقب پرت کرد و گفت" خب پس بالاخره فهمیدی که خواهرت برای تو و خانواده طلسم نوشته، واقعا خانواده جالبی هستید"

سیروان از تغییر لحنِ صحبت ، حس می‌کرد با شخصیت دیگه اش رو به رو شده.

_ شما دیانا هستید؟

دختر یک تای ابروشُ بالا داد.

_ دیانا خانم.

پسر لپش رو از داخل گاز گرفت تا نخندِ.

_ بله درسته، سبا انگار یه کارایی کرده.

دیانا دستش رو تکیه داد به فرمون و جدی گفت" می‌خوای چیکار کنی؟ اجازه بدی اون دختر بچه هر غلطی دلش خواست انجام بده یا این که جلوش رو بگیری؟ اصلا چرا باید برای برادر خودش دعا بگیره؟ اوسکولی چیزیه؟"

اخم‌های پسر توی هم رفت و محکم جواب داد. 

@ Saghar 2021

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

#شوم

EP 22

 

_  مشکل از سبا نیست، حتما اشتباهی چیزی شده یا حتی موقعی که من نبودم با کسی آشنا شده که هم اسم من هست.

دختر بلند خندید و با دست پسر رو نشون داد.

_ زیادی خوش قلبی، طلسم دقیقا و فقط برای خود تو هست.

سیروان یک دست توی موهای مشکیش کشید و بعد از یک نفس عمیق گفت " من اول باید در مورد سبا تحقیق کنم، شاید یک مشکلی داره یا اتفاقی افتاده"

دختر شونه‌ها‌‌ش رو بالا انداخت.

اصلا براش مهم نبود سبا چرا همچین کاری کرده، مهم این بود که حتما تقاص کارش رو پس بده .

_ من فقط دو روز بهت فرصت میدم تا فکر بکنی.

سیروان دست به سینه شد و با تردید پرسید"  فکر؟ "

دختر با تکون دادن سرش تایید کرد.

_ فکر کنم که جواب چی بدم؟

دیانا ریلکس جواب داد " طلسم‌های سبا رو از بین ببرم یا نه، حالا هم اگر دیگه حرفی نداری، بریم که تورو برسونم خونه"

سیروان چیزی نگفت و دختر صاف نشست، ماشینُ روشن کرد و با سرعت راه افتاد.

افکار پسر خیلی در هم بود، نمی‌تونست روی یک موضوع تمرکز داشته باشه.

گوشیشُ روشن کرد و به کاوه پیام داد(( سلام، می‌تونی در مورد سبا هم تحقیق بکنی؟ که رفته پیش روانشناس یا نه؟)) 

اگر یک دفعه از مادرش این سوال رو می پرسید قطعا بهش شک می‌کرد، راه آسون‌تر فقط کاوه و تحقیق بی‌سر و صدا بود. 

دیانا آهنگ تندی گذاشت و صداشُ زیاد کرد. 

پسر دست‌هاش رو مشت کرد تا چیزی نگه، حتی متوجه نمی‌شد خواننده داره چی میگه.

حالا که نمی‌تونست درست تصمیم بگیره، صدای آهنگ مثل یک سوهان روی ذهنش کشیده می شد  و  جوری که فهمیده بود، شخصیت دیانا خیلی راحت و کمی عصبی جواب میده  و اگر الان اعتراض می کرد احتمال  شنیدن به درک یا به من چه زیاد بود، پس سکوت کرد. 

تا زمانی که برسن هیچ صحبتی بینشون رد و بدل نشد و دیانا حتی جواب خداحافظی پسر هم نداد. 

احساس می‌کرد شاید کلا نباید چیزی می گفت، الکی انرژیش رو صرف این آدم کرده بود که اصلا چیزی نمی‌دونست و هر چه قدر هم توضیح می داد عمق فاجعه رو درک نمی‌کرد.

@ Saghar 2021

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

 

#شوم 

EP 23

 

وقتی وارد خونه شد، سعی کرد لبخند کوچیکی بزنه 

با صدای بلند سلام کرد و سوئیچ ماشینُ پرت کرد روی میز. 

نادیا روی کاناپه راحتی نشسته بود و کتاب طب شناسی جدیدی که گرفته بود رو بست و یک نگاه به ساعت انداخت. 

_ خوش گذشت بیرون؟ 

آتنا شال و مانتوش رو درآورد و گفت " قبل از این که غر بزنی بگم که کار مهم داشتم. بابا کجاست؟" 

نادیا چشم غره ای بهش رفت و دوباره کتابُ باز کرد. 

_ با یکی از استاد های دانشگاه بیرونه. 

آتنا آهان آرومی گفت و وارد اتاقش شد، وسایل رو کنار میز انداخت و گوشیش روشن کرد. 

در جواب طومار پیام‌های شاداب یک خوبم ارسال کرد و وارد سایت رمان شد، زمانی که دم در خونه ستوده بود دو پارت جدید نوشته بود و کامنت‌های زیبایی که دریافت کرده، حالش رو بهتر می‌کرد. 

نادیا از توی هال بلند گفت " شام خوردی؟" 

کمی فکر کرد، اصلا احساس گرسنگی نداشت. 

_ نمی‌خورم، فردا صبح کار مهم دارم، می‌خوابم. 

چراغ اتاقُ خاموش کرد و روی تخت دراز کشید. 

روز سختی گذرونده بود اما بیشتر از خستگی، ناراحت بود. 

از آدم‌هایی که به خاطر قدرت یا حماقت به طبیعت آسیب می‌رسوندن. 

 آهی کشید و چشم‌هاش رو بست. به قول شاداب نباید سوپر من می‌شد اما باز هم تمام فکرش رو سبا و ساحره اشغال کرده بودن. 

_________________

همه‌ی سرباز‌های قرمز پوش در یک خط ایستاده بودن و نگاهشون رو به جلو بود. 

آروم خندیدم و از محافظ پرسیدم " چی شده؟" 

پسر هم با تن صدای آرومی جواب داد " ارباب با همه کار داره" 

همه طبقه سوم قصر بودیم و از پنجره های بلند قدی، می شد راحت به بیشتر شهر دید داشت. 

بازار خلوت بود و نگهبان‌های قصر به صورت منظم کنار دیوار‌ها راه می‌رفتن و گاهی باهم صحبت می‌کردند. 

با صدای باز شدن در، نگاهمُ از شهر آروم گرفتم و به ارباب  دوختم. 

مرد قد بلندی که با لباس های سفید و بدون چهره‌ی مشخصی، با قدم‌های آروم به وسط اتاق رسید. 

به اجبار کمی سرمُ خم کردم و منتظر دستور موندم. 

ارباب با صدای گرفته و خش داری گفت " همونطور که تا الان فهمیدید پسر کوچک ترم، همراه اون محافظ دختر فرار کرده، باید قبل از مهمانی پیداش کنید و برش گردونید، فقط سالم" 

یک نگاهی به سرباز‌ها کردم و با نارضایتی گفتم " قربان بهتر نیست فقط من برم دنبالشون؟" 

مرد کمی مکث کرد و من ادامه دادم " خودتون می‌دونید سربازها حتما بهشون آسیب می‌زنن، سوکو هنوز خیلی جوونه و حتی بلد نیست بجنگه، اینجوری بیشتر می‌ترسه "

مرد سرش رو تکون داد و محکم گفت " با ده تا سرباز برو، همه گوش به فرمان دیانا هستید "

صدای بلند چشم قربان تو گوشم پیچید. 

دست به سینه شدم و به محافظ گفتم" نه تا از بهترین‌ها رو جدا کن، با کمترین اسلحه و بدون لباس رزم دنبالشون میریم، کسی هم چیزی گفت بدون اتلاف وقت بیرونش کن" 

محافظ احترامی گذاشت و ارباب برام سری تکون داد، شاید کمی حس و حالش رو درک می‌کردم. 

نگرانی برای پسر جوون و بی‌فکرش که بخاطر یک دختر پایین رتبه که فقط محافظ قصر بود، فرار کرده بود. 

از اتاق بیرون رفتم و بدون توجه به مشاور ارباب که بهم عصبی زل زده بود، به سمت خونه سفید خودم حرکت کردم. 

 

@ Saghar 2021

@ Neda

ویرایش شده توسط Neda
ویراستار Neda
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...