رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

شوم | violet کاربر نودوهشتیا


violet
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

رمان : شوم  (ominous)

نویسنده : violet

هدف :  این داستان  جمع آوری چند زندگی واقعی و  اتفاقات حقیقی هست که من میخوام  با شخصیت های ساختگی برای بقیه دوباره بازگو کنم  ...

ژانر: هیجانی ، ترسناک ،ماجرایی، عاشقانه 

مقدمه :  و مینویسم از تاریکی که تنها مانده است ...

همه ی واقعیت های دنیا به اسم افسانه تو دل تاریخ دفن شدن  ،  انسان ها  قبل ار رسیدن به هدف اصلی روح  جسمشون رو ترک میکنن و بازهم فراموشی دلیل اصلی زندگی...

و در این جدال  طبیعت و قدرت   افرادی هستند با  روح های قوی   و پذیرش سرنوشت   به جنگ با جهالت و تاریکی میرن ...

( من حاضرم تا ابدیت  شوم بمانم ، در این تاریکی نفس گیر  زندگی خواهم کرد  تا  تو  خودت را به یاد آوری  ...  من در هر لحظه با شیطان قمار میکنم  و زمانی که پلک هایم باز میشود ،،، محکوم به حبس در این زندان تن میشوم   ... تو نام مرا میدانی ؟ )

خلاصه :  آتنا باستانی یه خانم وکیل حرفه ای  که فقط پرونده های خاص رو قبول میکنه .  اما این وکیل ، چندتا راز داره که توی زندگی به ظاهر حرفه ایش   از همه به جز چند نفر خاص قایم کرده 

مثل نوشتن رمان أنلاین  ...   اما وقتی به اصرار خانوادش  تو  مهمونی  دوست خانوادگیشون  شرکت میکنه ، متوجه یه چیزی میشه که ...

و حالا باید انتخاب کنه که  راز چندین ساله اش  برملا کنه یا چشمش روی حقیقت ببنده  و عذاب وجدان داشته باشه .

و تنها راهی که   به ذهنش میرسه اینه که به اون خانواده بیشتر از قبل  نزدیک بشه ، قبل از مرگ آروم و تدریجی خوشبختیشون ...

ساعت پارت گذاری : جمعه ها  ساعت   ۶ عصر 

https://forum.98ia2.ir/forum/25-منتقدان-انجمن/

 

ناظر: @rana.82

 

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Ominous

EP 1

 

(( قبل از شروع رمان ذکر چند نکته ضروریه، اگر میخواید موقع خوندن گیج نشید لطفا بخونید 🙌

1_ تمام داستان از دید سوم شخص نوشته شده و فقط جاهایی که جدا شده، اول شخص هست.

2_ توی سیر رمان ممکنه درمورد دنیاهای موازی و قدرت های جدیدی صحبت بشه که اگر خواننده دوست داشته باشه بیشتر درموردشون توضیح میدم

3_ ممنون که شوم رو برای خوندن انتخاب کردید

انتظار خوندن یه رمان داشته باشید که بعدش نگاهتون به دنیا کمی تغییر میکنه 💜👌))

 

انگشتاش روی کیبورد لپتاب خیلی سریع حرکت می‌کرد و بدون این که حتی به مانیتور نگاهی بکنه، سعی می‌کرد جملاتی که توی ذهنش کامل میشد رو پشت سر هم تایپ بکنه

ذهنش تند تر از دستاش روند رو طی می‌کرد

کلمات تبدیل به جمله میشدن و جمله ها مانند فیلمی کوتاه تاری توی ذهنش ثبت میشدن

با حس درد توی گردنش، یه نفس عمیق کشید و بعد از مدتی که نمیدونست چند دقیقه شده،، سرش رو بالا اوورد و صاف نشست، دستاش رو بالا سرش برد و بدنش رو کشید

چشماش رو بست و سعی کرد حواسش رو جمع کنه

بعد از چند ثانیه چشماش رو باز کرد

روی تخت نشسته و لپتاب جلوش باز بود،، به اتاق نیمه تاریکش نگاهی انداخت و چشمش به ساعت خورد

ناباور خندید و گفت " سه ساعت شد؟؟"

حدود 25 صفحه نوشته بود و دیگه مغزش کشش ادامه نداشت، اما به اجبار آخرین قسمت رو هم کامل کرد و وارد سایت شد، تمام نوشته های کپی شدش رو پیست کرد و بعد از یه نگاه سرسری مطمئن شد که غلط املایی نداره و سند رو زد.

لپتاب رو خاموش کرد و بدون این که بلند بشه، گذاشتش روی میزش که بغل تختش بود

راحت دراز کشید و لبخند کوچیکی زد

وقتی تمام افکارش رو می‌نوشت، حس می‌کرد باری از روی سنگینی ذهنش برداشته میشد و حالا راحت‌تر زندگی می‌کرد..

گوشیش رو از شارژر کشید و بازش کرد

وارد اینستاگرام شد و بدون توجه به پیام های نخونده دایرکتش، یه چرخی توی فضای مجازی زد

در اتاقش باز شد و مادرش در حالی که تلفن بی سیم خونه رو بین شونه و گردنش گرفته بود و شالگردن نصفه بافته شدش توی دستاش بود وارد اتاق شد

گوشی رو کنار گذاشت و نشست روی تخت

مادرش به حرف زدن با شخص مجهول الهویت پشت خط ادامه داد و کنارش نشست

+ واقعا لیاقتش رو نداشت،، آره بیا غیبت مردم رو نکنیم،،، آخه دختره اصلا به تیپ و قیافش نمی‌خورد،،، همش چیسان پیسان می‌کرد و با پول اون میرفت خرید،،، مردم از خودشون دراومدن،،

وسط حرفش شالگردن رو انداخت تو بغل دخترش و با دست اشاره کرد که بندازه دور گردنش و دوباره ادامه داد

+ خیلی بد شده،، آدم نمیدونه به کی اعتماد کنه،،، آره عزیزم آتنا اینجاست الان گوشی رو میدم بهش

مادرش گوشی رو چسبوند کنار گوشش و جوری بهش نگاه کرد که اگر حرف نمیزد، قطعا جیگرش رو برای شام میخوردن

یه فوش زیر لبی به خودش و این موقعیت داد و گوشی رو گرفت و گفت " سلام خوبید؟"

+ سلام آتنا جون عزیزم، مرسی تو خوبی؟

_ خاله جان دلم براتون تنگ شده

+ عزیزم میگم در مورد اون چکی که..

 

صحبت های خاله یا همون یکی از دوست های صمیمی مادرش تا حدود بیست دقیقه طول کشید

آتنا تنها حسی که داشت، این بود که توی خانواده ازش به عنوان کتاب قانون زنده استفاده میکردن، در حالی که...

_ مامان بخدا یه بار دیگه خاله زنگ زد و سوال در مورد اون چک کوفتی داشت و بگی آتنا خونست...

مادرش ریلکس بین حرفش پرید و گفت " ساعت ده شبه بگم آتنا بیرون داره به گلا آب میده؟"

به شالگردن توی گردن دخترش یه نگاه کرد و گفت" تا همینجا بسه؟"

آتنا به شالگردن شلی که خیلی کوتاه بود اشاره کرد

_ نادیا جون مادر قشنگم نمیخواد خودت رو خسته کنی، تا همین جا بسه،، اصلا عالیه

+ آره منم به اون مرد میگم خوب شدهاا، هعی میگه کمه

دختر بلند شد و دست نادیا رو گرفت و گفت " ولش کن، بیا بریم یه چی بخوریم،، شامت حاضره؟"

+ بله ، 20 دقیقه دیگه صبر کنی حاضره

همراه هم از اتاق بیرون رفتن، آتنا کنار پدرش که روی کاناپه نشسته بود و داشت کتاب جدیدش رو میخوند نشست و نادیا وارد اشپزخونه شد تا میز رو بچینه.

_ بابایی میگم فردا ماشینت رو ببرم؟

مرد نگاهش نکرد و اروم گفت" تا اونجایی که یادمه خودت ماشین داشتی"

آتنا با تمام کیوتی که در وجودش نداشت، بیشتر به پدرش چسبید و گفت" آره، اما دادگاه فردام اون وکیل مقابلم یه شاسی بلند مشکی مامان داره که اصلا نگم برات اما در حد کلاغ بلد نیست، گفتم ماشین تورو ببرم که خفن تره"

+ کلاغ مگه بلد نیست؟

_ مگه بلده ؟

پدرش کتاب رو بست و جدی گفت " با من یکی بدو نکن سر کلاغ، فردا دادگاه داری اصن یه دور کتابات رو خوندی که حالا ماشین میخوای؟ "

_مهرداد جونم نمیخوام فردا کنکور بدم که،، حالا میدی یا نه؟

+ فکرام رو میکنم

آتنا بیشتر اصرار نکرد و گونه پدرش رو بوسید

به هر حال که فردا ماشین رو بر می‌داشت.

...................

زن دستش رو محکم گرفته بود و با صدای لرزونی تشکر می‌کرد،، اما نگاه آتنا به پشت سر زن بود

جایی که....

_ عزیزم تا چند روز دیگه حکم قطعی دادگاه میاد اما خب دیدی که قاضی طرف ما بود،، نیازی به تشکر نیست وظیفم بود، حالا امشب با خیال راحت بخواب

زن اشکاش رو از صورتش پاک کرد و گفت" اگر شما کمکم نمی‌کردید من هنوزم..."

بغض اجازه ادامه صحبتش رو نداد،،

با این که هنوز 40 سالش نشده بود اما چین و چروک های صورتش و سفیدی تار موهاش گواه زندگی سختش بود

لباس های تمام مشکی پوشیده بود و هنوز ترس تو وجودش بود،، تمام روزهایی که با درد و گریه بخاطر ردهای قرمز کمربند روی بدنش نتونسته بود بخوابه هنور جلوی چشمش بود.

آتنا دستش رو، روی شونه زن روبروش گذاشت و گفت" خانم رحیمی اگر میشه زودتر خونتون رو عوض کنید و کینتون رو کنار بزارید و با خانوادتون آشتی کنید"

+ حتما،، ممنونم خانم وکیل

آتنا بهش لبخند زد و بعد از خداحافظی وارد پارکینگ دادگاه شد،، راه رفتن با اون کفش های پاشنه بلند ورنی واقعا سخت بود اما فقط بخاطر این که از اون وکیل مرد مقابلش، قد بلندتر باشه، پاش کرده بود،، و البته که به اون مانتو شلوار طوسیش خیلی میومد،، سوار ماشین پدرش شد

برای اون وکیل بازنده یه بوق زد و وقتی از دادگاه بیرون اومد،، صدای آهنگش رو تا آخر زیاد کرد و بلند داد زد "یسسس"

پر گاز حرکت می‌کرد و هنوز حس برنده بودن توی وجودش میخزید و دلش می‌خواست بازم داد بزنه

پشت اولین چراغ قرمز یاد گوشیش افتاد، از توی جیب جلوی کیف ورنیش گوشیش درآورد

روشنش کرد و به سیل زنگ ها نگاه کرد

25 تماس بی پاسخ از smile...

با سبز شدن چراغ، راه افتاد و زنگ زد بهش

بعد از چندتا بوق صدای بی‌حال دختر پیچید" آتی بیا پیشم"

_چی شده ؟

+ فقط بیا 

گوشی قطع شد،، آتنا با استرس دور زد 

صدای آهنگ رو کمتر کرد 

وقتی کمی آرومتر شد،، تمرکز کرد، اون دختر لعنتی فقط میخواست بکشونتش خونه خودشون 

بعد از نیم ساعت و ترافیک همیشگی تهران بزرگ 

جلوی ساختمون بلند سفید رنگ پارک کرد و پیاده شد 

زنگ رو زد و مثل همیشه بدون هیچ حرفی در باز شد 

وارد آسانسور شد و بعد از زدن دکمه طبقه سوم 

توی آینه خودش رو چک کرد 

چشم های عسلیش با مقنعه ی طوسی و خط چشم کوتاه مشکی که کشیده بود، بیشتر جلوه می‌کرد 

چهره ی خاصی نداشت، صورت گرد با لب و دهن کمی گوشتی، با موهای حالت دار قهوه ای 

با ایستادن آسانسور، بیرون رفت 

توی هر طبقه فقط یه واحد قرار داشت 

زنگ در رو زد و وقتی در باز شد، لبخند آتنا جمع شد و با تعجب و اخم به فرد روبروش زل زد و... 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Ominous

#شوم

EP 2

 

پسر ذوق زده و با صدایی که نمیتونست پایین نگه داره، گفت"وایی دختر، باورم نمیشه دوباره دیدمت"

اتنا کفشش رو درآورد و لبخند تصنعی زد

_ منم خوشحالم دیدمت

+ اصلا تغییر نکردی

جوابش رو نداد و چشمش رو توی خونه چرخوند

مثل همیشه شلوغ و به هم ریخته

پسر ذوق زده، پشت سر دختر راه افتاده بود

اتنا کیف و مقنعه اش رو، روی دسته صندلی گذاشت و بلند گفت" شاداب، کجایی؟"

+ توی اتاقه الان میاد

اتنا نفسش رو با حرص بیرون داد و روی اولین کاناپه نشست

خونه نقلی شاداب، با تم نارنجی و کرم خیلی آرامش بخش و گرم بود،، البته نه با وجود اون پسر...

+ شنیدم وکیل شدی، خیلی خوبه

پسر روی صندلی روبروش نشست و بهش زل زد

_ آره، تو چیکار میکنی؟ چی شد برگشتی تهران؟ یادمه برادرت گفته بود که همونجا خونه گرفتی و استخدام شدی

+ بخاطر عروسی شاداب و حامی اومدم،، دیگه نمیشد از عروسی خان داداش گذشت،، یک هفته مرخصی گرفتم

اتنا لبخند زد و با همدردی گفت" شما دوتا فقط همدیگر رو دارید، خوبه که توی این روزا باهم باشید"

پسر سرش رو تکون داد

در اتاق باز شد ، شاداب و حامد باهم بیرون اومدن

اتنا بلند شد و دست به سینه شد و با اخم گفت" تو مثلا حالت بده؟ من شبیه احمقام؟"

شاداب چشماش رو ریز کرد

+ از اینجا زیاد شبیه احمقا نیستی

اتنا خندید و جلو رفت،، همدیگر رو بغل کردن

شاداب اولین دوستش که بعد از چند سال تونسته بود صمیمی بشه و تا الان کنارش مونده بود

البته آتنا دوست های زیادی داشت اما دوست صمیمی،،،

انگشت شمار بودن

حامد و حامی برادر های دو قلویی که از پارسال با شاداب آشنا شدن و حامد بعد از یک ماه باهاش دوست شد...

با یادآوری سال گذشته ناخواسته لبخند زد...

حامد کنار حامی نشست و گفت" فکر خود شاداب بود که اینجوری بکشونتت تا اینجا،، انگار میخواد بره خرید"

صورت آتنا در لحظه جمع شد

_ نههههه، میدونی که از خرید متنفرم

شاداب دست دوستش رو محکم گرفت و با لحنی که سعی می‌کرد بچگونه نگه داره گفت " تولوخدا"

اتنا یه چشم غره بهش رفت

_ عزیزم با حامی برو،، میدونی برعکس حامد کاملا با خرید و پاساژگردی اوکیه،، من واقعا حالش ندارم

حامی با لبخندی که هر لحظه بیشتر کش میومد سریع گفت " شاداب گفت تو میای خرید منم اومدم اینجا"

نگاه پوکر آتنا روی شاداب موند

حامد خندید و گفت " حالا یه امروز باهاش برو خرید، شاداب که خواهر یا برادری نداره،، شما دوتا جای اونا برید"

و این تنها نقطه ضعف خانم وکیل برای دوستش بود

یه پوف کشید و گفت " باشه، فقط بهم یه شال بده با مقنعه سخته بخوام بچرخم تو بازار"

+ باشه عزیزم ، بیا بریم بهت یه چی بدم

شاداب و آتنا باهم وارد اتاقش شدن

اتنا روی تخت دو نفره نشست و شاداب تا کمر دولا شد توی کمدش تا یه شال سبک و همرنگ مانتو دوستش پیدا کنه

_ عمو و خاله حالشون خوبه؟

شاداب با دوتا شال کنارش نشست و جواب داد" خوبن، هنوز مسافرتن اما قول دادن حتما تا قبل عروسیم برسن"

اتنا یه شال مشکی طوسی انتخاب کرد

دست دختر کنارش رو گرفت و آروم گفت" ناراحت نباش، بعد از این همه سال به اخلاقشون عادت کردی،، میدونی دوستت دارن اما به روش خودتون،، اونا برات همه چی فراهم کردن"

شاداب با لبخند غمگینی به رو تختی زل زد

+ همه چی پول نیست، خودت هم خوب میدونی،، برام یه کتابفروشی بزرگ گرفتن و این خونه و ماشین و کلی چیز گذاشتن و رفتن سفر دور دنیا،، اما تنهایی هیچ وقت عادی نمیشه،، الان باید با مادرم میرفتم خرید نه تو و حامی

_ زیاد سخت نگیر، پول پدر جون رو بردار و بریم خرید

همزمان خندیدن،، شاداب بلند شد و لباس هاش رو عوض کرد

در همون حین که دکمه های مانتوش رو می‌بست گفت" راستی، امروز چی شد؟ قضیه اون خانم حل شد؟ نشد کامل برام بگی"

اتنا یه نگاه به در بسته اتاق کرد و با صدای آرومی جواب داد" آره، هیچی اول نمیخواستم قبول کنم،، بعد که زنه اومد پیشم حس کردم یه سنگینی باهاش هست،، ازش خواستم دفعه بعدی خونه خودش قرار بزاریم، بعد که رفتم اونجا دیدم خیلی وضع خرابه،، موقعی که خانمه رفت چایی بیاره، رفتم تو اتاقشون و مطمئن شدم که پای یه طلسم و دعا وسطه،، از شانس خوبم شوهرش سر رسید اما وقتی من اونجا بودم خیلی آروم و خوب برخورد کرد،، خود زنه تعجب کرد، می‌گفت 5 سالی هست که اصلا اینطوری نبوده،، بعد یه کم تحقیق فهمیدم که این زن و شوهر با عشق و برخلاف حرف خانواده مرده باهم ازدواج کردن، خواهر شوهره، دوست خودش رو برای این مرده در نظر داشت اما خب نشده دیگه،، اول کاری باهاشون نداشته اما وقتی خودش ازدواج کرد و دید برادرش برای این زن خونه خریده و خیلی بهش میرسه اما شوهر خودش اونقدر درآمد نداره،، میره دنبال یه دعانویس میگرده و همون دوستش هم کمکش میکنه،، اول یه طلسم عشق و ثروت برای خودش میگیره و بعد هم یه طلسم برای برادرش،، هر وقت اون طلسم رو آتیش میزده، مرده از زنش متنفر می‌شده و انگار حالش به خودش نبوده اونو میزده با هر چی میتونسته،، به هر حال که من تونستم طلاق زن رو ازش بگیرم،، مرده واقعا حس تنفر داشت نسبت بهش و اون عشق اول از بین رفته بود،، حالا با خواهر شوهره هم یه برنامه دارم "

شاداب لبش رو گاز گرفت و شالش رو سرش کرد و گفت" مردم دیگه رد دادن،،، پاشو بریم بقیه اش رو تو ماشین برام تعریف کن،، راستی با حامی یه کم خوب برخورد کن "

اتنا کنار شاداب جلوی آینه قدی وایستاد و شالش رو سرش کرد

_ عزیزم قرار نیست من و تو باهم جاری بشیم،، حتی فکرش هم نکن

باهم از اتاق بیرون رفتن

حامی سوویچ ماشینش رو برداشت و گفت" با ماشین من بریم، خوبه؟ "

اتنا میخواست فرار کنه اما به اجبار لبخند زد و همراه اون دو نفر از خونه بیرون رفت

ولی... 

 

دوستان خوشحال میشم نقد و نظراتتون رو بخونم 🙌 💜 

مرسی که همراهیم میکنید 

@مدیرراهنما

نقد و بررسی رمان شوم __ violet کاربر نوددوهشتیا https://forum.98ia2.ir/topic/3763-نقد-و-بررسی-رمان-شوم-__-violet-کاربر-نوددوهشتیا/

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Ominous 

#شوم

EP 3

با خستگی کلید رو داخل قفل در برد و با صدای باز شدنش، کفشاش رو درآورد

پاهای خستش روی زمین کشیده میشد و دیگه لبخند نمیزد

کیفش رو کنار در رها کرد و همزمان با باز کردن دکمه های مانتوش بلند گفت " نادیا"

سکوت خونه نشون دهنده این بود که تنهاست

نفسش رو با حرص بیرون داد

مانتو و سالش رو روی دسته کاناپه ولو کرد

وارد اتاقش شد و اول از همه لباساش رو عوض کرد و روی تختش دراز کشید

چشم هاش میسوخت و کف پاش ذوق ذوق می‌کرد

نمیدونست گوشیش کجاست و اصلا حال بلند شدن و گشتن توی خونه برای پیدا کردن تلفن خونه رو نداشت

_ هر جا باشن، بالاخره تا قبل یک میان

کامل زیر پتوی نرمش رفت و چشماش رو بست

توی خواب و بیداری بود که صدای باز شدن در رو شنید

از این بی‌خوابی و خستگی سر درد گرفته بود

پتو رو کنار زد و بلند شد

صدای صحبت مادر و پدرش رو میشنید

_ سلام بر خانواده

مرد و زن همزمان به دختر نگاه کردن

_ ساعت چند رسیدی عزیزم؟

مادرش در حالی که وارد اتاقشون میشد، پرسید

اتنا به چهارچوب در اتاق تکیه زد، بعد از یه خمیازه طولانی جواب داد " ساعت 8 اینا بود رسیدم، شماها چرا دیر اومدید؟"

پدرش کتش درآورد و روی کاناپه نشست و سریع تلویزیون روشن کرد و آروم غر زد " نصف اخبار رفت"

اتنا وارد اتاق مادرش شد و در رو بست

_ من و بابات بیرون شام خوردیم، تو چیزی خوردی؟

_ آره، انقدر که شاداب و حامی بستنی و چیپس خریدن

نادیا دکمه های لباس خوابش رو بست و شروع کرد به شونه کردن موهاش

_ مراقب معدت باش ، چرت و پرت نخور

اتنا سرش رو تکون داد و روی تخت دونفره اتاق نشست

از توی آینه به چهره ی مادرش نگاه کرد و با لبخند کوچیکی گفت" امروز با این که من برنده ی دادگاه بودم اما هنوزم یه احساس بدی دارم،، اون مرد بدون این که بفهمه به کسی که دوستش داشت آسیب میزد و.. نمیدونم اون خواهر چطوری دلش اومده همچین کاری با زندگی برادرش بکنه"

نادیا سرش رو تکون داد و موهاش رو بافت

_ میفهمم دخترم، اما میدونی که نباید احساسات رو با کارت قاطی بکنه،، شیاطین که نباید همیشه با دم و صورت قرمز توی زندگیت حضور پیدا بکنه، گاهی اون عابر اخموی توی پیاده روعه، گاهی دوستته، گاهی مادرت میشه، گاهی کارفرمات.. این انتخاب آدمه که بخواد به انسانیت ادامه بده یا بازی طبیعت

اتنا ساکت بود و به حرف های عمیق مادرش فکر می‌کرد

نادیا از روی صندلی جلوی آینه بلند شد و روبروی دخترش ایستاد و با یادآوری اتفاقی، با هیجان گفت" راستی امروز دوست بابات زنگ زد، آقای ستوده"

اتنا اول کمی گیج نگاهش کرد و بعد از مکث طولانی گفت"اهان، عمو مهران،، خب چی میگفت ؟"

نادیا کنار دختر نشست و با لبخند بزرگی صحبت می‌کرد

_ کلی حالت رو پرسید و اینا،، انگار پسرش از انگلستان برگشته ایران و میخواد برای همیشه بمونه،، یه مهمونی برای آخر هفته گرفتن که هم ملت پسرش رو ببینن، هم اون شازده بقیه رو ببینه

_ فکر کنم 3 سال پیش عید خود عمو مهران و خانوادش رو دیدم،، دختر تو مخشون سبا فقط باهاشون بود

_ آره، سیروان کلا دانشگاه خارج بوده

اتنا سرش رو تکون داد

خیلی وقت بود یه مهمونی درست و حسابی نرفته بودن و این برای تغییر حال و هوای خونوادشون عالی بود

_ مادر جان لباس چی بپوشیم؟

نادیا بلند شد و دست دخترش رو گرفت و کشیدش بیرون

_ بیا ببینیم چیا داری، یهو دیدی خدا خواست و این پسر فرنگ رفته چشمش تورو گرفت 

اتنا خندید و باهم به اتاقش رفتن

جلوی کمد لباس های مجلسی ایستادن و با چشم شروع به اسکن کردن لباس ها کردن

_ تو چی میپوشی؟

نادیا چندتا لباس رو کنار زد و آروم گفت" اون کت و دامنی که پدر گرامیت خریده، یاسیه،،، امروز شاداب چیزی خرید؟"

اتنا به هیکل مادرش و خودش یه نگاه کرد

_ مامان من و تو هم قد و وزنیم، میخوای کت و دامن تورو بپوشم، سرمه ای ابیه

نادیا محکم به کمر دخترش زد و با حرص گفت " همیشه چشمت به کمد منه،، نخیرم از لباس‌های خودت انتخاب کن"

صدای پدرش از توی هال باعت شد دوتاشون بخندن

_ آتنا جان لباس های منم هست، تعارف نکن بپوش بابا

_______________

قدم هام رو آروم بر می‌داشتم و گاهی سرک میکشیدم تا صاحب کتابخونه رو ببینم

هنوز حضور من رو حس نکرده بود

توی تاریک روشن فضا، به اسامی کتاب ها نگاه می‌کردم

کمی نزدیک تر شدم به قفسه ها و دستم روی کتاب ها کشیدم

با حس سردی خاصی که کنارم ظاهر شد

اخم کردم و برگشتم سمتش

_ دنبال چی  میگردی؟

_ صدات رو بیار پایین نمیخوام مادرت بفهمه

سایه که مثل توده ی خاصی از خاکستر بود بهم نزدیکتر شد و آروم گفت " اسم بگو فقط"

صدای قدم های خیسی که داشت به سمت قفسه ها میومد

یه ایش زیر لب گفتم و دوویدم سمت آخرین قفسه ها

بعد از رد شدن از درب بزرگ طلایی، تغییر جسم دادم

حالا با این شکل پسر بچه فرزتر میتونستم کار بکنم

آروم خندیدم و با دیدن قفسه های ذغالی رفتم سمتش

_ پیدات کردم کوچولو

کتاب نازک اما قدیمی رو بیرون کشیدم و زیر لباسم قایم کردم و با آخرین سرعتم به سمت خروجی دوویدم

در آخرین لحظه صدای خشمگین زن توی کتابخونه پیچید

_ دیانا میکشمت

وقتی هوای تازه به صورتم خورد، با شادی خندیدم

کیف مشکی که بیرون گذاشته بودم رو برداشتم و کتاب رو داخلش گذاشتم،، با قدم های بلند از کوچه تاریک گذشتم

چشمام رو بستم و لحظه ای بعد جلوی بیمارستان بزرگ بودم

از شیشه های ساختمون به جسم جدیدم نگاه کردم

یه زن چاق با لباس پرستاری

کیف رو فشردم و وارد بیمارستان شدم

خیلی راحت از گیت رد شدم و بدون توجه به شلوغی راهرو

از پله های اضطراری به طبقه سوم رفتم

اول یه سرک کشیدم و بعد با چند قدم بلند به اتاق 503 رسیدم

در رو باز کردم و با دیدن اتاق بزرگ سفید و تجهیزات کامل پزشکی، به سمت تخت رفتم

زنی که زیباییش حتی با بیماری شدیدش هنوز چشمگیر بود

بهم لبخند زد

کیف رو گذاشتم روی تخت و با احترام گفتم" امیدوارم دیگه نبینمتون"

قبل از این که برگردم زن گفت" دیانا هستی آره؟،، بهم گفته بود کیف رو یکی از بهترینا میاره،، خوشحالم دیدمت"

ناخواسته پوزخند زدم

_ این فقط یه ماموریت بود از طرف رئیس، واگرنه با دلسوزی اینجا نیومدم

بدون این که صبر کنم جواب بده، از اتاق بیرون رفتم

یکی از هزار معشوقه رئیس بود و بدبختیش برای منه

_ وای تو چرا اینجایی؟ مگه امروز مرخصی نبودی؟

با دیدن پرستاری که با شگفتی نگاهم می‌کرد

لبخند زوری زدم

قطعا از همکاران این جسم پرستار بود

_ باید به یه بیمار سر میزدم، من باید برم..

یه دست به شونش زدم و با آسانسور پایین رفتم

حالا دیگه میشد استراحت کرد... البته اگر میشد..

__________________

اتنا با سردرد شکر رو توی قهوش هم میزد

از صبح با این درد، دست و پنجه نرم کرده بود و حالا...

کمی از قهوه نوشید و با حس طعم شیرینیش، یه اومم آروم گفت و بقیه اش رو سر کشید

کیک شکلاتیش رو سمتش کشید و تیکه ی بزرگی رو با چنگال کند و توی دهنش فرو برد

شکلات همیشه آرامش بخش بود...

منشی در اتاق وکیل رو زد و گفت" خانم وکیل، یکی میخواد ازتون مشاوره بگیره"

با این که حتی حوصله خودش نداشت اما قبول کرد

یه دست به لباساش کشید و لبخند الکی زد

واقعا حوصله گوش کردن به درد زندگی های یک نفره دیگه رو نداشت اما مجبور بود....

بعد از چند لحظه در باز شد و.. 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#شوم

EP 4

 

بخاطر ورود یه دختر از جاش بلند شد

_ سلام، بفرمایید بشینید

دختر که آرایش غلیظی دودی داشت و مانتو و شلوار طوسی تنگ و کوتاهی به تن داشت،، فقط سرش رو تکون داد و روی اولین صندلی چرم مشکی نشست

نگاهی به دفتر وکیل جوان انداخت

در عین سادگی، از رنگ های سفید و مشکی و زرشکی به زیبایی استفاده شده بود

کتابخونه بزرگی پشت میزش قرار داشت با کتاب های قطور حقوقی

به دیوارهای کنار، گواهینامه های اختصاصی آویخته شده بود

چندتا گلدون بزرگ زرشکی و در آخر هم میز مشکی بزرگ..

آتنا کیکش رو کنار گذاشت و صداش رو صاف کرد تا چشم های دختر به جای اتاق به اون دوخته بشه

_ میتونم کمکتون بکنم ؟

_ من میخوام طلاق بگیرم

وکیل دستاش رو توی هم قفل کرد و جدی شد

_ خب اول کمی از خودت بگو و دلیل طلاقت

دختر پاش روی اون یکی پاش انداخت و با طره موی بلوندی که بیرون از شالش بود، بازی می‌کرد

_ فاطمه کرمی هستم و 17 سالمه، پارسال با دوست پسرم ازدواج کردم.. و خب اونقدرا که فکر میکردم خوب نبود

یه تای ابروی آتنا بالا رفت

_ تو برای طلاق به یه دلیل محکمتر احتیاج داری یا توافقی جدا بشید

دختر با ناراحتی لبهاش رو جلو داد

_ دلیل از این محکمتر که دیگه دوستش ندارم؟

آتنا یه نفس عمیق کشید تا به خودش مسلط بشه

یه نگاه دقیق تر به دختر انداخت

هیچ سنگینی باهاش نبود

با این که اصلا نمیخواست این بحث خسته کننده رو ادامه بده.

_ ببین فاطمه جان تو هنوز 18 سالت نشده که بخوای برای مهریه خودت اقدامی انجام بدی اما خود طلاق میتونی،، بنظرم به جای دادگاه اول پیش یه مشاور برید،، حیفه توی این سن بخوای شناسنامت رو با طلاق خراب بکنی

_ خانم وکیل من خودم خوب و بد زندگیم رو میدونم

آتنا فقط سرش رو تکون داد

گوشی روی میز رو برداشت و شماره ی داخلی رو گرفت

بعد از دوتا بوق صدای مرد توی گوشش پیچید

_ چی شده خانم وکیل این وقت روز تماس گرفتن؟

_ براتون یه پرونده طلاق میفرستم، زمان دارید بهش رسیدگی بکنید؟

_ بازم نمیخوای قبول بکنی؟ این سومین پروندست آتنا

_ زمان دارید یا نه؟

_ آب توی هاونگ میکوبیدم تا الان کره شده بود، بفرست

بدون خداحافظی قطع کرد

رو به دختر که با تعجب نگاش می‌کرد، لبخند کوچیکی زد و گفت" خب عزیزم من شمارو به یه وکیل خانواده معرفی کردم، ایشون راحت راهنماییتون میکنن"

فاطمه کمی جلو رفت و با گنگی پرسید " چرا خودتون قبول نکردید؟ من میخواستم یه خانم وکیل به کارم برسه"

_ فاطمه جان اینجا یه موسسه حقوقیه و همه ی وکلا اینجا از بهترین هستن،، پس خیالت راحت باشه،، اتاق سوم  آقای سهراب سیدی منتظرتونن

دختر بعد کمی مکث بلند شد و از اتاق بیرون رفت

آتنا یه نفس راحت کشید و به پشتی صندلی طبیش تکیه داد

بقیه ی کیکش رو اروم خورد اما ذهنش درگیر بود

حتی نمیدونست دقیقا داره به چی فکر میکنه

همزمان به چندین مسئله کاملا مجزا فکر می‌کرد...

با صدای ویبره گوشیش، از توی کشوی اول برشداشت

یه پیام از smile(( شام میای اینجا؟))

خلاصه تایپ کرد (( نه، حوصلت رو ندارم))

Smile(( آتی جونم، من که دختر خوبی بودم، باهام بد نباش دیگه،، حامی داره کچلم میکنه))

(( میدونی برام مهم نیست؟؟))

(( حتی اگر خواهش کنم؟))

(( نمیخوام بلاکت کنم، پس دیگه پیام نده))

گوشی رو خاموش کرد و گذاشت توی کشو

الان حوصله ی خودش رو هم نداشت که برسه اون خوشحال و دوقلوهای تو مخ و چسب...

هنوز زمان زیادی تا پایان وقت کاریش مونده بود

کامپیوترش روشن کرد و وارد گوگل شد

الان فقط دیدن چند قسمت سریال به حالش کمک می‌کرد

بعد از چک کردن خلاصه ی سریال های جدید

یه سریال فانتزی کمدی انتخاب کرد،، صداش رو کمی زیاد کرد

راحت تکیه داد و به مانیتور زل زد

مثل روال همیشه،، انقدر غرق دیدن سریال شده بود که ورود آروم آقای وکیل رو نفهمیده بود

با شنیدن صدایی که از کنار گوشش اومد

دوتا سکته ناقص زد

_ جدیده؟

با حرص برگشت سمت سهراب و گفت " چرا شبیه جن یهو ظاهر میشی؟"

_ تو عین کبک کلت این تو بود، نفهمیدی

آتنا اداش رو درآورد و سریال رو پاز کرد

سهراب یه قدم ازش دور شد و دست به سینه، به دیوار تکیه داد و بهش نگاه می‌کرد

_ من هنوز نفهمیدم چطوری موکل قبول میکنی

آتنا برگشت سمتش

سهراب تنها پسری بود که از زمان دانشجویی کنارش مونده بود و حالا تو یه موسسه حقوقی کار میکردن

برعکس قد 190 و چهارشونه بودنش،، قلب مهربون و کوچیکی داشت،، اگر اون ته ریش و لباس های مارکش در نظر گرفته نمیشد، هنوز یه پسر بچه بود..

_ کیلویی،، بده بهت پرونده میدم پولدار تر بشی؟

سهراب خندید اما یهویی جدی شد و گفت " با این وضعیت میخوای کارت رو ادامه بدی؟؟ همه وکیلا برای یه پرونده بیشتر حاضرن آدم بکشن اونوقت تو ده تا یکی قبول میکنی؟"

_ باز فیلم جنایی دیدی؟؟ بعدشم من مثل بقیه نیستم که بخوام وقتم رو بزارم برای حماقت های بشریت،، همین دختره از حماقت داشت طلاق می‌گرفت، معلوم بود خودش هم نمیدونست چرا داره زندگی میکنه، بعد چرا من باید براش کار بکنم حتی اگر قرار باشه در ازاش پول بگیرم؟،، نمیخوام بگم من سوپرمنم و اومدم عدالت اجرا کنم، نه،، فقط میخوام برای کسی بدووم توی دادگاه که ارزشش رو داشته باشه و واقعا به کمک احتیاج داشته باشه چون از توان خودش خارجه

سهراب ساکت فقط نگاه می‌کرد

طرز تفکراتشون باعث بحث های طولانی بود..

اما همین که به چیزی اجبارش نمی‌کرد، همین باعث می‌شد هنوز لقب ( دوست آتنا) همراه خودش داشته باشه.

_ اینا رو ولش کن، ناهار چی بخوریم؟

سهراب چشماش رو درشت کرد و با بهت گفت " من خودم دیدم منشی برات قهوه و کیک گرفته بود، بازم گشنته؟"

آتنا از روی صندلی بلند شد و بهش نزدیک تر شد

_ اونا رفتن توی جا کیک و قهوه ای معدم،، الان جا ناهاری خالیه

جفتشون خندیدن

_ عزیزم تو معده نداری،، یه معده هستی با روکش پوست

_ احتمالش زیاده،، حالا اگر کار نداری بخاطر پرونده جدید بیا بریم بهم ناهار بده،، همبرگر میخوام

سهراب یه پررو زیر لب گفت و سرش تکون داد

از اتاق رفیق عجیبش بیرون رفت تا کیف پول و گوشیش رو برداره،، انگار خودش هم دنبال دلیل بود تا باهاش بیرون بره

.....................

بعد از یه دور خوندن، روی سند کلیک کرد

خودش ذوق داشت و با هیجان به مانیتور لپتاب نگاه میکرد

_ آتنا، وسایلت حاضره؟

با صدای مادرش، از اتاق بیرون رفت

نادیا و مهرداد در حال خوندن یه پرونده بودن، اما

نادیا حواسش به غذای روی گاز و آماده شده برای فردا هم بود

_ مادر من، چه خبره از الان وسایل بزارم؟ فردا صبح میزارم

مهرداد عینک طبیش رو از روی چشمش برداشت و گفت" نمیدونم چرا انقدر عجولی زن؟"

نادیا با ناراحتی الکی یه چشم غره بهشون رفت

_ من نباشم که بهتون غر بزنم، از همه کاراتون میمونید

آتنا روی صندلی روبروی پدر و مادرش نشست

یکی از سختی های زندگی کردن توی خانواده ی تحصیل کرده، توقعات بالا بود

مثل همیشه عالی بود...

_ نادیا جونم قول میدم، امشب زود بخوابم تا فردا از صبح پاشم حاضر بشم و سر موقع برسیم اونجا

مهرداد یه دست به شونه همسرش کشید

_ خدارو شکر مهمونی ما نیست واگرنه یه هفته تو عذاب بودیم

دختر و پدر همزمان دست هاشون بالا بردن و گفتن" خدایا شکرت"

نادیا آروم خندید و بلند شد تا به غذاش سر بزنه

_ بابا پرونده درمورد چیه؟ 

 

(( سورپرایز شب یلدا،،   امیدوارم فصل جدید براتون پر از شادی و موفقیت باشه،، 

Violet 💜)) 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#شوم

EP 5

 

مهرداد پرونده رو برداشت و از بین برگه های کپی شده

سه تا برگه درآورد و گذاشت روی میز

مثل همیشه که موقع صحبت کردن از مراجعینش جدی میشد

با اخم ناخواسته ای گفت " یه دختر که بعد از سه بار خودکشی ناموفق، به اجبار اومده پیش من،، اولین بار توی بیمارستان دیدمش و الان بعد از چهارجلسه تونستم دلیل های کافی برای خودکشی پیدا کنم"

آتنا برگه ها رو کشید جلوی خودش

یکیش عکس خود دختر بود،، یکیش مشخصاتش

برگه ی سوم هم تایید دوتا پزشک برای افسردگی و حالت خطرناک

برگه مشخصات برداشت و در حالی که به حرف پدرش گوش می‌کرد،، با چشم مشخصات رو خوند

کیمیا ناصر  19 ساله  مدرک تحصیلی نداره و.....

_ دقیقا چی بهش گذشته بود؟

مهرداد با ناراحتی جواب داد" تجاوز توی 10 سالگی، اعتیاد بخاطر اعتیاد پدر، نامادری، فرصت نداشتن برای تحصیل"

آتنا دوباره به عکس دختر نگاه کرد

چهره ی سفید رنگ پریده با چشم های آبی و لب و دماغ کوچیک،، میشد گفت زیباست

_ کی بهش تجاوز کرده بود؟

_ نمیگه،، اینم یهویی فهمیدم

_ احتمال داره پدرش باشه؟

_ منم حدسم همینه ، اما نمیشه قطعی گفت چون پدرش فراریه و آخرین بار دو سال پیش دیدنش،، نامادریش هم بود و نبود کیمیا براش مهم نیست

_ حیف این همه زیبایی نیست که بخواد بره زیر خاک؟

نادیا که از توی آشپزخونه مکالمه رو شنیده بود

زیر گاز رو خاموش کرد و با ناراحتی برگشت توی هال گفت"اون دختر انگیزه ای برای ادامه نداره، زندگی بدون هدف با مرگ خاموش برابری میکنه،، مهم نیست چه قدر زیبا و تحصیل کرده باشه،، مهم اینه هدف و انگیزه داشته باشه"

مهرداد و آتنا سرشون رو به معنی تایید نگاه کردن

نادیا برعکس شوهرش روانپزشک و مدرس فلسفه نبود اما انقدر دنیا دیده بود که راحت هر مسئله ای رو درک میکرد.

_ خب دیگه گریه برای زندگی مردم کافیه، بیایید غذا

آتنا بلند شد و گفت" میشه برشگردوند؟ "

مهرداد کنار دخترش ایستاد و دستش دور گردنش انداخت

_ اگر خودش بخواد، من همه تلاشم رو میکنم

 

تمام مدت غذا خوردن و دیدن سریال آخر شبی

توی سکوت گذشت

آتنا وقتی وارد اتاقش شد، گوشیش روشن مونده بود

از توی شارژر کشیدش و روی تخت نشست

5 تماس بی پاسخ از smile

2 تماس بی پاسخ از حامی

چند پیام و نوتیف های اینستاگرام و سایت..

یک‌راست وارد سایت شد و شروع کرد به خوندن کامنت ها

به دور از دغدغه های فکریش با هر کدوم خندید...

خودش میدونست جای حساس پارت رو تموم کرده و همه در حال حدس زدن برای پسر نقش اول بودن

راحت دراز کشید و کمی توی اینستاگرام گشت و بعد از نیم ساعت، گوشی رو سایلنت گذاشت و خوابید..

_____________

خیلی جدی و دقیق در حال نوشتن گزارش بودم

سکوت اون خونه دوبلکس اما کوچیک سفید، بهم آرامش فکری میداد و میتونستم راحت جمله هام رو کامل کنم.

با صدای باز شدن در سفید رنگ، نگاهم رو از برگه گرفتم

محافظ که لباس های زرشکی داشت به سمتم اومد و بعد از احترام گفت " ببخشید قربان، اما باید برای مراسم آماده بشید"

_ گزارش تموم شد، خودم میرم اونجا

_ دیانا، من به محافظ ها و سربازها همه چی رو اعلام کردم

لبخند زدم

اون فرد بهترین و مورد اعتماد ترین محافظش بود

_ خوبه،، با این که چندساله من رئیس اصلی سربازها شدم اما هنوزم یه کم باهاشون خوب نشدم،، عادت کردم به این سختگیری

_ همین خوبه دیانا، گاردت رو پایین نیار

سرم رو تکون دادم و بقیه ی گزارش رو تکمیل کردم

محافظ با کمی تردید به میز کار سفیدم نزدیک شد و گفت" براتون یه گروه جدید در نظر گرفته شده، برای چند روز"

نفسم رو با حرص بیرون دادم

کاغذ رو تمیز تا زدم و گذاشتم داخل پاکت مخصوص

_ پس ماموریت سختی هست که نمیخوان یک نفره منو بفرستن،، حالا کیا هستن؟؟

محافظ سرش رو پایین انداخت

_ رئیس نمیخوان شما رو تو خطر بندازن و از دست بدنتون،، اینطور که فهمیدم 5 تا مردن، ماموریت هم برای یه آزمایشگاهه که توی زمین های زیر بازار قدیمی هست، درست شده،، دوباره دارن روی دورگه ها تست انجام میدن و دورگه های جدید درست میکنن،، اونجا رو باید از بین برد

از پشت میز بلند شدم

با مشت آروم به میز زدم

اون عوضیا همیشه به فکر سواستفاده از قدرت ها بودن

_ بهتره بریم اول گزارش رو تحویل بدیم.

محافظ با دو قدم فاصله از من،، پشت سرم حرکت می‌کرد

وقتی از خونه سفید خارج شدم،، دومحافظ دیگه هم اضافه شدن،، با قدم های بلند به سمت قصر انتهای دره رفتم

عاشق همین زیبایی و سکوت شب بودم

با وارد شدنم به قصر، محافظ ها پایین موندن

مشاور مخصوص جلوم رو گرفت

_ دیانا خوشحالم میبینمت، ارباب امشب نیستن

یه پوزخند به صورت بدون چهرش زدم و از توی جیبم، پاکت رو درآوردم

_ گزارش رو خودت تحویل بده

پاکت رو ازم گرفت و با اشاره به سمت اتاق مهمان گفت" مراسم چند روز دیگه شروع میشه، یه سر بهشون بزن"

بدون حرف از کنارش گذشتم و به سمت اتاق رفتم

قطعا یه روز مشاور رو میکشتم...

_ دیانا

با شنیدن اسمم، از سمت طبقات بالا

راهم رو کج کردم و از پله های مرمری بالا رفتم

_ دیانا...

صدا از پشت در میومد

راهرو خلوت بود و بیشتر افراد به سمت اتاق مهمان میرفتن

در رو باز کردم و..

به آفتابی که توی صورتم می‌خورد، اخم کردم

لباس های سفیدم با یه دست چرم مشکی عوض شده بود

توی کوچه خلوتی بودم و چند نفر به سمتم نزدیک میشدن

در های اون قصر، همگی قابلیت دروازه های مکان و دنیاهای دیگه رو داشتن و در لحظه به اینجا اومده بودم

_ شما باید دیانا باشید، درسته؟؟

5 تا پسر در قد و قدرت های مختلف های مختلف روبروم ایستادن

یکیشون که انگار رهبر این گروه بود، ازم سوال پرسید

_ بله، شما منو صدا کردید؟

_ بله،، از این کوچه به زمین های زیرین راه داره، آزمایشگاه بازه

سرم رو تکون دادم و بدون پرسیدن حتی اسمشون، باهاشون همراه شدم و.....

بعد از گذشتن از مغازه های قدیمی و خلوت

یه در خاک خورده بیشتر جلب توجه میکرد

در آهنی آبی رنگ رو تکون دادم که با هول دوم باز شد

یکی از پسرها جلوی من راه می‌رفت

با چندتا پله به سمت زیر زمین رفتیم و...

َطبق شایعاتی که درست بودن، آزمایشگاه بزرگ و پر از تجهیزات،، دورگه هایی که روی تخت بیهوش بودن یا توی دستگاه نگه داری میشدن،، دکتر و پرستار هایی که بدون عذاب وجدان، دنبال قدرت بیشتر بودن

ناخواسته غم عجیبی توی قلبم نشست...

اون دورگه ها فقط چون عجیبن، ازشون سواستفاده میشد

در یک لحظه جنگ بین پسرها و دکتر ها بالا گرفت،

_ دیانا، دورگه ها رو بیرون ببر

با سرعت زیاد بین تخت ها حرکت میکردم و تمامی سرم ها رو از دستشون جدا میکردم،، همشون میتونستن خودشون راه بیان،، اما چند نفر که توی دستگاه بودن،، هیچ علائم حیاتی نداشتن،،

چشم از اون ها گرفتم و همراه با دورگه ها که حدود 7 نفر بودن، از آزمایشگاه فرار کردیم

_ لطفا همه دست من رو بگیرید و چشم هاتون رو ببندید

خودم چشم هام رو بستم و با فکر کردن به اون مکان خاص،، چشم هام رو باز کردم

حالا همه جلوی قصر دورگه ها بودیم

_ اینجا امنه، شاید اینجا رو بشناسید یا زندگی کرده باشید،، قصر دورگه ها مختص شماست،، هیچ قدرتی حق نزدیک شدن بهش رو نداره،، من از اینجا جلوتر نمیتونم بیام،، خودتون برید داخل،، مراقب خودتون باشید

صدای تشکر های ضعیف اون ها،، بین نگاه های دلتنگم به اون قصر درخشان گم میشد...

_______________

_ مطمئنی حالت خوبه؟

نادیا با نگرانی از توی آینه به دخترش نگاه می‌کرد که در حال آرایش کردن بود

_ آره مادر من،، مگه دفعه اولمه که با خون دماغ بیدار میشم؟

_ میخوای نریم مهمونی؟ 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#شوم

EP 6

 

اتنا به نگرانی مادرش لبخند زد.

هنوز صدای بحث صبح مادر و پدرش توی سرش میچرخید

وقتی که با بی‌حالی دستش رو جلوی دماغش گرفته بود تا خون روی فرش نریزه،، پدرش بلند داد میزد که

_ این دختر رو ببر دکتر، باز خون دماغ شد

_ فکر کردی نبردمش؟ میگن سالمه

_ پس چرا هر چند وقت یکبار اینجوری از خواب بیدار میشه؟ اگر یه شب تو خواب اینجوری بشه و خفه بشه چی؟؟

چشماش رو بست و یک نفس عمیق کشید تا از فکر صبح بیرون بیاد.

یک بار دیگه به آرایش ملایم چشم هاش نگاه کرد

ریمل رو برداشت و با دقت به مژه های پر و بلندش کشید

نادیا زودتر از روی صندلی میز آرایش بلند شد و شروع کرد به پوشیدن کتش.

_ مامان رژلب قرمز یا صورتی؟

نادیا دکمه های تزئینی رو بست و بدون نگاه کردن گفت" جفتش خوبه عزیزم"

_ مادر من نمیشه که جفتش رو بزنم

_ جفتش رو بردار هر یک ساعت رنگش رو عوض کن

آتنا خندید و سرش رو تکون داد.

به هر حال که رنگ قرمز بیشتر جذبش کرد و روی لباش کشید.

صدای پدرش از توی هال بلند شد

_ خانما شام هم خوردن، تموم نشد؟

نادیا آروم گفت" بدو آتنا، دیگه داره میره روی کانال غر"

بعد از زدن تافت به مدل بافت جلوی موهاش، بلند شد و گفت "من حاضرم، بریم"

کت و شلوار آبی رنگی به تن داشت و روسری سفید و آبیش رو مدل دار دور گردنش گره زد.

یک دور دیگه آرایشش رو چک کرد و بعد از پوشیدن مانتوی سفید جلو باز بلندش، همراه نادیا از اتاق خارج شد.

مهرداد به دو خانم یه چشم غره کوچیک رفت و زودتر از بقیه از خونه بیرون رفت تا ماشین روشن بکنه.

تمام طول مسیر فقط صدای آهنگ به گوش می‌رسید و آتنا سعی می‌کرد، پارتی که باید امروز آپ کنه رو حداقل تا قبل از رسیدن به خونه عموش، تموم کرده باشه.

تند تند تایپ می‌کرد و گاهی غلط املاییش رو تصحیح می‌کرد.

مجبور شد کمی پارت کوتاه تری بنویسه و تمام متن رو کپی کرد و وارد سایت شد.

متن رو ارسال کرد و بعد از دیدن تیک سبز، با خیال راحت گوشی رو خاموش کرد.

بخاطر این که سرش مدت زیادی پایین بود، کمی سرگیجه گرفته بود و مجبور شد چشماش رو ببنده تا حالش بهتر بشه.

توی ذهنش، موارد مختلفی در حال چرخش بود

شغلش، آینده اش، خودش، رمانش و...

ناخواسته آه کشید

با ایستادن ماشین، چشم هاش رو باز کرد و پیاده شد

خونه دو طبقه و حیاط کوچیک روبروش، کمی تزئین شده بود

پدر گلی که از قبل سفارش داده بود رو به دست نادیا داد و پشت سر شون حرکت کرد.

خدمتکار در رو باز کرد و مانتو و کیف رو گرفت 

نادیا تشکر کرد و دست آتنا رو گرفت،،، جفتشون بخاطر کفش های پاشنه بلند کنی آرومتر راه میرفتن 

آقای کت و شلوار پوشیده در کنار زنی زیبا که لباس مجلسی بلند مشکی به تن داشت، بالا مجلس ایستاده بودن،، که با دیدن خانواده دوست قدیمیشون به سمتشون رفتن 

مهرداد، دوستش در آغوش کشید و به کمرش ضربه زد 

_ مهران جان خوشحالم میبینمت 

دو خانم جوری هم دیگر رو بوسیدن که میکاپشون آسیب نبینه 

_ مرسی که اومدید ، چند سالی میشه که از هم دور بودیم 

نادیا آروم خندید و گفت " آدم که بچه دار میشه دیگه متعلق به خودش نیست، واگرنه که من و مهرداد بیکاریم" 

آتنا با غر گفت " مادر جان، شماها بیکارید؟" 

مهران به دختر خوش پوش کنار نادیا نگاهی انداخت 

_ آتنا جان ماشالله چه قدر بزرگ و خانم شدی 

زن مهران به سمت میز پذیرایی اشاره کرد و گفت" بفرمایید از خودتون پذیرایی کنید، سبا و سیروان هم اونجا هستن "

نادیا گل رو به دست مهران سپرد و به سمت میز رفتن 

آتنا آروم گفت " اینجا یه صندلی لعنتی نباید باشه؟" 

نادیا با حفظ لبخند آروم جواب داد " انگار باید عین فلامینگو همینجوری سر پا وایسیم" 

کنار میز بزرگ پذیرایی، دختر و پسری که لباس ست مشکی قرمز تنشون بود، با همه صحبت میکردن 

مهرداد جلوی پسر وایستاد و گفت" میبینم که پسر خوشگلمون از فرنگ برگشته "

سیروان با تعجب به مرد و خانواده کنارش نگاه کرد و بعد با شوق گفت" عمو مهرداد "

آتنا بعد از دست دادن با دختری که هیچ شباهتی از نظر زیبایی با برادرش نداشت و خیلی خودش رو گرفته بود 

به پسر نگاه کرد 

قد بلند و لاغر اما هیکلش مناسب بود 

چهره ی گندمی که خط فکش و بینی صاف و لب های قلوه ایش بیشتر از چشم های مشکی خودنمایی میکردن و چهره ی جدی به پسر داده بود 

_ سلام، خوش برگشتید 

سیروان حتی نگاه کاملی به دختر نکرد و تشکر زیر لبی کرد 

سر درد آتنا بیشتر شد، انگار هر لحظه سرش تیر می‌کشید. 

ناخواسته اخم کرد و یه قدم عقب رفت 

سیروان با لبخند رو به عموش گفت " هنوز توی یه ساختمون با خاله نادیا کار می‌کنید؟" 

_ آره اما اما خالت دومین دکترا افتخاریش هم گرفت 

نادیا اروم به پهلوی شوهرش ضربه زد 

_ اینجوری نگو، فقط یه لوح تقدیره 

سیروان بخاطر عشق زن و شوهر روبروش لبخندش بیشتر شد 

_ پس الان خاله دوتا دکترا برای طب سوزنی و سنتی داره 

مهرداد سرش رو تکون داد و دستش رو دور کمر همسرش حلقه کرد 

_ شما چی خوندید؟ همینجا میمونی یا برمیگردی؟ 

_ من روانپزشکی خوندم و دوستدارم همینجا بمونم 

_ کار خوبی میکنی، کمکی خواستی به خودم بگو 

نادیا رو به دختر ساکت گفت " سبا جان شما چی میخونید؟" 

_ من حقوق میخونم، چند ترم دیگه لیسانس میگیرم 

نادیا با شوق جواب داد " آتنا هم حقوق خونده، اگر برای درس مشکلی داشتی ازش کمک بگیر، حالا که خونه هامون دوباره نزدیک شده، خجالت نکش دخترم" 

سبا سرش رو تکون داد و آتنا بی حوصله روش رو برگردوند 

سردردش باعث می‌شد حتی نتونه روی پاش بایسته. 

_ مامان من میرم سرویس 

نادیا که گرم صحبت با سیروان بود، دستش رو تکون داد 

آتنا با کمک یه خدمه، وارد سرویس بهداشتی شد 

توی آینه به خودش نگاه کرد و دستاش رو با آب سرد شست 

این حجم از حال بد، قطعا بخاطر نوشتن نبود... 

اینجا یه خبرایی بود 

دوباره به چشم های آرایش شده خودش نگاه کرد و گفت" بیا بفهمیم کی داره شیطنت میکنه جایی که من هستم" 

لبخند پر اعتماد به نفسی زد و از سرویس خارج شد. 

بدون توجه به صحبت های پدرش و عمو مهران، یکی از لیوان های شربت رو برداشت و همراه با شیرینی خورد 

نگاهش رو توی مجلس حدودا شلوغ چرخوند و تمرکز کرد. 

 

@rana.82

 

ویرایش شده توسط violet
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#شوم

EP 7

 

با سردرد شدیدی توی ماشین نشست، چشماش رو بست و سعی کرد فقط روی تنفسش تمرکز کنه

اما انگار یه دریل وسط پیشونیش داشت کار می‌کرد و درد هر لحظه بیشتر می‌شد

دهنش خشک شده بود و دستای یخ کرده اش رو بغل کرد.

فقط 2 ساعت تونسته بود توی سنگینی فضا، لبخندش رو حفظ بکنه و حالا توی ماشین برگشته بود تا حالش بهتر بشه

آروم به خودش گفت " آتنا، الان وقت درد و لرزش و نشستن نیست،، لطفا یه امشب رو باهام همراهی کن"

یک نفس عمیق کشید و صاف نشست

بدون این که چشماش رو باز کنه شروع کرد به یه مراقبه چند دقیقه ای و آروم.

اما وقتی چشماش رو بسته بود،، احساس می‌کرد یه چیز مشکی جلوش وایستاده

با یه دم و بازدم عمیق چشماش رو باز کرد

تنها بود و هیچ چیزی اطرافش نبود

_ اوکی بیا توهم نزنیم

آروم به خودش گوشزد کرد و همین از ماشین پیاده شد

با دیدن سبا لبخند زد اما اون اصلا ندیدش و با قدم های بلند به سمت پشت خونه رفت.

از فضولی کردن اصلا خوشش نمیومد، پس توجهی نکرد و وارد خونه شد.

پدرش در حال صحبت کردن با تنها برادر عمو مهران بود و مادر کنار یکی از خانم هایی که حتی آتنا اسمش هم نمیدونست، شیرینی می‌خورد و در مورد فشن شو گوچی صحبت میکردن.

یه پوف کلافه کشید و یه گوشه ایستاد و به این که کفش پاشنه بلند پاش کرده چندتا فوش داد.

سیروان با قدم های مردد سمت دختر تنها رفت و با کمی فاصله کنارش ایستاد و با صاف کردن صداش، توجهش رو جلب کرد.

آتنا یه تای ابروش بالا انداخت و به صورت پسر نگاهی انداخت

_ چرا تنها وایستادید؟

در یک لحظه لبخند آتنا به پوزخند تبدیل شد.

درد سر و پا و سنگینی فضا باعث شده بود که در لحظه تغییر بکنه و براش مهم نباشه که مهمونی خود پسره.

_ اگر بخاطر حرف مادرتون اومدید که بخواید بیشتر باهم آشنا بشیم بهتره کلا فراموشش بکنید، دخترهای بهتری توی این جمع هست و فکر نکنم این همه سال خارح تنها مونده باشید .

سیروان با تعجب بهش نگاه کرد و سریع جواب داد " چرا فکر کردی که مادرم تورو انتخاب کرده؟"

آتنا کامل برگشت سمتش

_ پیام های مادرت و مادرم رو خوندم

سیروان لبش رو گاز گرفت تا حرفی به دختر بظاهر خانم و آروم روبروش نزنه و نگاهش رو ازش گرفت.

آتنا بهش کمی نزدیک تر شد و با صدای آرومی گفت " تلاشت ناموفق بود جناب سیروان،،، "

با حس سنگینی بیشتر حرفش نصفه موند و کمی مکث کرد

یه لبخند شرمنده زد و ادامه داد " امیدوارم از حرفم ناراحت نشده باشید"

سیروان زیر لب گفت " دو قطبیه؟"

اما فقط لبخند زد و از دختر دور شد

مادرش با چشم و ابرو بهش اشاره می‌کرد که نزدیکش بشه اما اصلا به روی خودش نیاورد و روش رو برگردوند.

مهرداد با خنده ای که هنوز تموم نشده بود کنار نادیا رفت و با اعلام یکی از خدمه، به سمت سالن غذاخوری رفتن.

آتنا یه چشم غره به اون دوتا مرغ عاشق که اصلا حواسشون به تنها دخترشون نبود، رفت و به سمت سالن رفت

واقعا گشنش بود،، احساس می‌کرد یکی تمام انرژیش رو از سرش بیرون کشیده.

_________________

 با استرس توی سالن سفید خونه سفید قدم میزدم.

انگار هیچی سرجاش نبود.

در خونه باز شد و محافظ دووید داخل و پاکت سفیدی رو به سمتم گرفت و گفت " رئیس قبول نکرد، گفت کم توضیح دادی،، یک بار دیگه بنویس"

پام رو با حرص کوبیدم زمین و پاکت رو پرت کردم یه گوشه 

_ یعنی چی کامل نیست؟ من به زور خودم زنده موندم 

_ گزارش رو قبول نکرد، میخواید کمکتون کنم؟ 

_ نه، برو بیرون 

محافظ به اجبار سر خم کرد و بیرون رفت. 

روی صندلی پشت میز نشستم و یه دست تو موهام کشیدم. 

یه برگه از توی کشو اول برداشتم و دوباره شروع کردم نوشتن از تمام اتفاقات روز قبل و دورگه هایی که نجات دادیم  

پیچوندن اون رئیس لعنتی اصلا آسون نبود. 

بعد از نوشتن چند خط، یه صدایی از طبقه بالا اومد. 

قلم تو دستم خشک شد و سریع سرم رو بالا بردم،، چیزی معلوم نبود و هنوز صدا میومد 

انگار کسی آروم راه می‌رفت یا... 

بی‌صدا بلند شدم و از پله های مرمر سفید بالا رفتم 

اتاق مخصوص مهمون نیمه باز بود و یه نفر زیر پتو قایم شده بود،، پوزخند زدم و وارد شدم و در رو از قصد محکم بستم 

_ آیگو اینجا یه فراری کوچولو داریم. 

پتو کمی تکون خورد 

_ اگر همین الان از این خونه بیرون بری، منم توی گزارشم اسمی از تو نمیبرم، خوبه؟ 

بعد از چند لحظه پتو کنار رفت و بیرون اومد 

با دیدنش ناباور خندیدم و گفتم " آخرین حدسم بودی، اما سر قولم هستی،، میتونی بری" 

دختری که موهای بلند مشکیش و لباس نیمه سوختش نشون میداد با چه سختی به اینجا اومده، یه قدم عقب رفت و

در یک لحظه ناپدید شد و فقط یه برگه نیمه سوخته روی پتو موند 

برشداشتم و با دقت به نوشته و رنگ ها توجه کردم. 

یه طلسم مخصوص... 

_ بازی جالبی شد. 

توی جیب لباسم گذاشتم و برگشتم پایین. 

با آرامش بیشتری گزارش رو کامل کردم و خیلی سریع از خونه بیرون رفتم،، باید این بازی رو ادامه میدادم چون دیانام

______________

آتنا در حالی که نگاهش به یه گوشه از سقف دوخته شده بود، در حال فکر کردن به دیشب و چیزهایی بود که دیده بود 

تازه بیدار شده بود و حتی هنوز آرایش دیشب روی صورتش بود که ریملش تا وسط گونش رو مشکی کرده بود. 

نادیا برای بار پنجم بلند داد زد " آتی بلند شو بیا صبحونه بخور ، این دوستت هم مارو کشت از بس زنگ زد خونه" 

به سختی روی تخت نشست و بعد از یه خمیازه طولانی بلند شد، روز سختی در پیش داشت.. 

@rana.82

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#شوم

EP 8

 

آتنا بعد از شستن صورتش و عوض کردن لباس هاش، وارد آشپزخونه شد و با لبخند گفت " سلام بر اهل خانه"

پدر‌ش خیلی پوکر سرش رو تکون داد و جاییش رو نوشید

نادیا توی ماگ بزرگ چایی و شکر ریخت و گذاشت جلوی آتنا و گفت " حالت بهتره ؟"

پشت میز صبحونه نشست و با قاشق چایخوری شروع به هم زدن چاییش کرد و سرش رو به معنی آره تکون داد.

طبق قانون نانوشته ی خونه، موقع غذا زیاد صحبت نمیکردن.

با صدای زنگ آیفون، نادیا زودتر بلند شد

به آیفون تصویری نگاه کرد و با دیدن  شاداب خندید و در رو باز کرد و بلند گفت " آتی، رفیقت اومده"

آتنا لقمش رو با چایی به زور قورت داد و بلند شد

همزمان با ورودش به هال، شاداب هم وارد خونه شد.

نادیا بهش دست داد و گفت " خوش اومدی دخترم"

_ سلام خاله جان، خوبید؟

_ من خوبم، تو حالت خوبه؟ شوهرت خوبه؟ استرس نداری؟

قبل از جواب دادن شاداب ، آتنا سریع گفت" مادر من دو دقیقه فرصت بده برسه بعد تخلیه اطلاعاتی بکن"

شاداب خندید و بی حرف دوستش رو بغل کرد.

مهرداد هم کنار نادیا ایستاد و صداش رو صاف کرد

_ سلام دخترم خوبی؟

_ سلام عمو جان، ببخشید بد موقع اومدم

_ نه این چه حرفیه، صبحانه خوردی؟

_ اون دوتا برادر از ساعت 8 صبح بیدار شدن و منم باهاشون یه چیزی خوردم، اونا رو تنها گذاشتم و سریع اومدم اینجا

نادیا سرش رو تکون داد و با خنده گفت " خوب کردی، بزار برادرانه تنها باشن، راحت باشید"

شاداب در حالی که همراه آتنا به سمت اتاق میرفت بلند گفت " اون دوتا پت و مت خونه رو آتیش نزنن من خدا رو شکر میکنم"

آتنا هم بلند خندید و خودش روی تخت به هم ریختش پرت کرد و شاداب روی صندلی میز تحریر نشست و شالش درآورد

_ سه روز دیگه عروسیته، خیلی ریلکسی

شاداب مانتو و شالش رو پرت کرد روی تخت کنار دوستش

_عروسیه دیگه، آدم فضایی با سفینه توی تالار نمیارم که استرس بگیرم، همه اون حامد رو دیدن و فرمالیته اس.

آتنا خندید و به پهلو دراز کشید و به شاداب نگاه کرد

با لباس نارنجی و میکاپ ساده زیبا بود و از سر اون حامد زیادی بود.

_ تو تعریف کن مهمونی چه خبر

_ یادم نمیاد بهت خبر داده باشم میرم مهمونی

شاداب پوزخند زد و با لحن مرموزی گفت " استوری بابات رو دیدم، عکس خانوادگی با عمو مهران گذاشته بود"

آتنا یه او کشیده گفت و سرش رو تکون داد

برای گفتن حرفش کمی دو دل بود

کلافه یه دست تو موهای نیمه فرش کشید و لبش رو گاز گرفت

شاداب پاش رو انداخت روی میز و گفت " حرفت رو نخور"

آتنا یه دست به لباس طرح خرسش کشید و صاف نشست

_ شاداب، من توی مهمونی یه چیزی فهمیدم

دختر که این لحن دوستش زیادی براش آشنا بود، اخم کرد

_ آتی عزیزم، بهتره هر چی هست فراموشش کنی

_ بخدا راست میگم، انگار با خانواده عمو یه سنگینی بود

شاداب چشماش رو بست و سعی کرد به خودش مسلط بشه

_ آتنا جان، فقط سه روز به عروسی کوفتی من مونده، پس لطفا هیچ غلطی نکن تا این مراسم لعنتی بگذره و از این فاز سوپر من بودن بیا بیرون

_ من قول میدم سالم به اون عروسی برسم، اما نمیتونم به اون چیزی که حس کردم بی توجه باشم

شاداب مستقیم به چشم های آتنا زل زد و با لحن جدی گفت " سالم؟، یه چیزی بگو خندم نگیره، الکی خودت رو به دردسر ننداز اونم برای کسی که بعد از مدتها دیدی و اصلا مطمئن نیستی که چی حس کردی، تازه حالت خوب شده"

آتنا سرش رو به معنی باشه تکون داد و دیگه بحث نکرد.

حالا که با شاداب صحبت کرده بود خیلی مصمم شده بود تا بفهمه چی با خانواه ستوده هست که اینجوری سنگینی میکنه

ولی تا وقتی مطمئن نشده دیگه به کسی چیزی نمی‌گفت. 

چون کسی جای آتنا نبود که درکش کنه. 

_ باشه حالا اینا رو ول کن، لباس عروست رسید؟ 

شاداب یهو لبخند بزرگ زد و گوشیش رو از توی جیب شلوار جینش بیرون کشید و گفت " آره، مامان گفته بود خودش از مزون فرانسوی سفارش داده اما فکر نمیکردم انقدر عالی باشه، بیا ببین عکسش رو، دیروز رسید دستم" 

از توی گالری عکس لباس عروس رو پیدا کرد و نشون آتنا داد. 

_ نپوشیدیش؟ 

_ نه میخوام روز عروسی یهو ببینم 

_ شماها دیوونه اید. 

شاداب چندتا عکس قبل تر رفت و عکس لباس مجلسی قرمز رنگ رو نشونش داد و گفت" مامان اینو هم برای تو گرفته، گفتم حامد اومد دنبالم لباست رو بیاره" 

آتنا آروم جیغ کشید و با شگفتی به عکس نگاه کرد 

_ وای دختر این عالیه، دست خاله درد نکنه 

شاداب کم کم لبخندش جمع شد 

_ خودش نیست، فقط کادوهاش داره میرسه 

آتنا از روی تخت بلند شد و شاداب رو بغل کرد 

_ ناراحت نباش، اونا بفکرت هستن 

دختر بغضش رو قورت داد و گفت" حالا بگو پسر عمو ستوده چطوری بود؟، توی عکس خیلی معلوم نبود" 

آتنا برگشت سرجاش و با چهره ی متفکری گفت " یه پسر خوش قلب که خودش رو پشت اخم و پرستیژ انگلیسی قايم کرده، آداب معاشرت خوب و تحصیلکرده، زندگی خوبی تا الان داشته اما خوب، یه سختی هایی هم از سر گذرونده، از تنهایی بدش میاد اما داره بهش عادت میکنه، لبخند درخشانی داره و با هر کسی مثل خودش رفتار میکنه، انگار بیشتر از سنش میفهمه ، با این که چند سال خارج بوده  ولی هنوز مثل یه پسر ایرانی... "

حرفش با دیدن چهره متعجب شاداب نصفه موند و یه لبخند زد و دهنش رو بست 

_ عزیزم فقط سه ساعت دیدیش، چطوری این همه فهمیدی؟ 

آتنا بهش چشمک زد و ابروهاش رو بالا فرستاد 

_ چون من آتنام 

_ گاهی ازت میترسم 

دو دختر خندیدن اما ذهن آتنا جای دورتری رفت. 

واقعا سیروان ستوده کی بود؟ 

به قول شاداب تازه خوب شده بود... 

................................... 

بعد از خشک کردن موهاش، توی آینه به خودش زل زده بود 

هنوز کمی بخاطر بخار حموم لپ هاش رنگ گرفته بود و موهاش فر تر شده بود. 

اما نگاهش، خالی بود... 

از زمانی که شاداب و حامد رفته بودن چندساعت گذشته بود 

ولی فکر آتنا هنوز درگیر بود 

چطوری میتونست به اون خانواده بیشتر نزدیک بشه؟ 

اصلا باید نزدیک میشد یا چشماش رو می‌بست 

نگاهش رو از آینه گرفت و بلند شد 

لباس مخمل قرمزی که روی تخت گذاشته بود، بهش چشمک میزد اما اصلا حوصله لباس عوض کردن نداشت 

گوشیش رو به شارژ زد و به خودش یادآوری کرد که قبل از خواب حتما یه پارت جدید بنویسه. 

از اتاق بیرون رفت و کنار نادیا نشست و به سریال در حال پخش نگاه کرد، مهرداد با دقت داشت نگاه می‌کرد و نادیا براش میوه پوست می‌کند. 

قبل از این که نظرش عوض بشه خیلی سریع گفت "میگم مامان، نظرت چیه عمو مهران رو دعوت بکنیم؟" 

نادیا سیب های اسلایس شده رو جلوی شوهرش گذاشت و دستش رو با دستمال خشک کرد 

_ فکر خوبیه، بیا توی همین چند روز دعوتشون بکنیم 

مهرداد یه دونه سیب برداشت و بدون این که نگاهش رو از تلویزیون بگیره گفت " زنگ بزن دعوتشون کن" 

نادیا اول به ساعت نگاه کرد، تازه ساعت 7 بود و زمان مناسبی برای تماس گرفتن بود. 

بلند شد و گوشی خونه رو برداشت و شماره ی خونه ی جدید خانواده ستوده رو از گوشی خودش برداشت و زنگ زد. 

بعد از چندتا بوق صدای سارا ( زن مهران) توی گوشش پیچید 

_ بله؟ 

_ سلام سارا جان، نادیام خوبی ؟

_ وای ببخشید نشناختم، مرسی عزیزم تو خوبی؟ 

 

نادیا وارد اتاقشون شد و آتنا با استرس پاش رو تکون میداد 

اگر اشتباه فهمیده بود، دیگه دنبال منشأ سنگینی نمیگشت. 

فقط همین یک بار به حرف خودش گوش کرده بود و حالا.. 

بعد از چند دقیقه نادیا با لبخند از اتاق بیرون اومد 

مهرداد به کاناپه تکیه داد و گفت " چی شد؟" 

نادیا کنار صندلی ها وایستاد و گفت " فردا شب خونشون دعوت شدیم، زیاد اصرار کرد دیگه منم نه نگفتم" 

_ مادر قرار بود تو دعوت بکنی 

نادیا توجه نکرد و کنار مهرداد نشست و یه سیب برداشت. 

آتنا آروم گفت " حالا چی بپوشم؟" 

با چشم غره ی مادرش دهنش رو بست و برگشت اتاقش 

فردا هم موسسه میرفت، هم مهمونی 

گوشیش رو برداشت و برای خالی کردن ذهنش، شروع کرد به نوشتن رمانش.. 

@rana.82

@Torkan dori

@آلفای نقره ای

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...