رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

دلنوشته در حصار چشمانت| به قلم m.gh کاربر انجمن نودهشتیا


M.gh
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام دلنوشته: در حصار چشمانت

نویسنده: m.gh 

هدف:  گفتنی نیست

 

مقدمه: 

تو ببین در دیار آزادی

شده حصر ِ حصار چشمانت.

 

به کجاها گریزد از سینه ؟

دل خون از شکار چشمانت.

به خودم قول دادم عاشق نشوم، چشمانت دیدم و بر کف دادم ایمان را.

M.gh

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#1

دلم؛ برای خودم تنگ می شود

روزهایی که بیشتر می خندیدم

روزهایی که اتاق

هوای بیشتری داشت ،

روزهایی که تو را داشتم.

روزهایی که بودی.

روزهایی که به هوای اینکه حداقل یک خیابان با من فاصله داری، دل‌خوش بودم. 

دل‌خوش به بودنت، به وجودت، به چشمانت.

امان از چشمانت.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#2 

دیدمت انگار چیزى بر دلم تأثیر کرد

با نگاه ساده ات دنیاى من تغییر کرد

دیدمت با لحن آرامى صدایم کردى و

این دل مغرور در لحن صدایت گیر کرد

غرق آرامش مرا خواندى و گفتى میشود

با سوالم ذهنتان را هم کمى درگیر کرد؟

میشود با من بمانى! ساده… میخواهم تو را

جمله ای ساده دلم را بردو در زنجیر کرد

اندکی با شوق، بی وقفه نگاهت کردمو

در دلم گفتم که چشمانت دلم را پیر کرد!

رفتى و از دور میدیدم پر از دلشوره ای

تو نفهمیدى که عشقت در دلم تکثیر کرد

تیر اخر را زدی وقتی که گفتی عاشقم

عاشقت بودن مرا از هر تجرد سیر کرد.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#3

ﺗـــﻮ ﺭﺍ

ﺩﻭﺳـــت ﺩﺍﺭم…

ﭼﻪ ﻓـﺮﻕ ﻣﻰ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﭼــــﺮﺍ…؟

ﯾـــﺎ ﺍﺯ ﭼــــﻪ ﻭﻗـﺖ…!

ﯾـﺎ ﭼﻄـﻮﺭ ﺷـﺪ ﮐﻪ…!

ﭼﻪ ﻓـــــﺮﻕ ﻣﯿﮑـﻨﺪ…؟!

ﻭﻗﺘﻰ …

ﺗــﻮ ﺑـﺎﯾـﺪ ﺑـــﺎﻭﺭ ﮐﻨـﻰ،

ﮐـﻪ می کنـــﻰ…!

ﻣــﻦ نبـﺎﯾـﺪ ﻓـﺮﺍﻣــــﻮﺵ ﮐــﻨﻢ،

ﮐـﻪ ﻧﻤـﻰ ﮐــــﻨﻢ…

اگر تمامِ دنیا هم بسیج شوند که به من بفهمانند که عشق تو غلط است من می‌مانم پایِ این غلطِ شیرین

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#4

سخت است کنترل اشک های شبانه ای که بر روی بالشت زیر سرت دفن میشوند.

 

سخت است کنترل اشک های شبانه ای که بخاطر خاطرات گذشته و تلخی ان از دل چشم بیرون میریزد…

 

سخت است.بتوانی جلوی اشکهایی را بگیری که نبود کسی علت ان است

 

تمام شب های خود را با اشک های یواشکی سر کردم تا آرام شوم.

آرام شدن با خیال تو محال ترین چیزِ دنیاست.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#5

باور کن

 

آنقدر ها هم سخت نیست فهمیدن اینکه بعضی ها می آیند

 

که نمانند

 

نباشند

 

نبینند

 

و تــو اگر تمامی دنیا را هم حتی به پایشان بریزی

 

آنها تمامی بهانه های دنیا را جمع می کنند

 

تا از بین آنها بهانه ای پیدا کنند که بروند دور شوند

که نمانند اصلا

 

پس به دلت بسپار وقتی از خستگی های روزگار پناه بردی به هر کسی

 

لااقل خوب فکر کن ببین از سر علاقه آمده، یا از سر … !

 

تا دنیایت پر نشود از دوست داشتن هایِ پر بغض

 

که دمار از روزگارت درآورد !

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#6 

چهار سال است در انتظارِ دو جفت چشم مشکی شب را به صبح و صبح را به سحر رسانده‌ام. باخبری چشمانت هست و نیستم را به یغما داده است؟ 

میدانی در نبودت ذره- ذره آب شدم در کوره‌ی رویاهای با تو بودن.

نمی‌دانی! اگر می‌دانستی اینگونه با دلِ خودم و خودت بازی نمیکردی.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#7 

زیباتر از چشمان تو

چشمان من بود

 

وقتی که

تصویرت

بر آنها نقش می‌بست

تصویر تو تنها چیزیست

 

که چشمهایم باور میکند.

 

دستان لرزانم را دراز میکنم

 

تا صورت مهربانت را لمس کنم،

 

اما تصویرت به یکباره محو میشود

 

و من به یاد میاورم که تو در کنار من نیستی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#8 

یک چیزی راهِ گلویم را سد کرده، هرچه می‌کنم پایین نمی‌رود. بیخِ گلویم را چسبیده، همچون بختک. 

باعث و بانیِ این بختک تویی، تویی که در همان خیابانِ سراشیبی آمدی و یک تنه زندگیم شدی. بعد از تو دیگر زندگی نداشتم. دارو ندارم بودی، بعد از فقیر شدم، چون نبودی چون رفتی.

عشقت بلایی آسمانی بود که بر سرم نازل شد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#9 

گفتند اشک بریز

خالی میشوی

خالی که نشدم هیچ…

پر شدم از بی کسی

که چرا کسی اشک هایم را

پاک نمیکند

و بگوید اشک نریز تو

من را داری

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی 

 دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی .

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#10 

مدت هاست نه به آمدن کسی دلخوشم…نه از رفتن کسی دلگیر…بی کسی هم عالمی دارد……خدایا!!!آنقدر تو خودم ریختم که از سرمم گذشت…دارم غرق می شم دستت کجاست؟!!…هی روزگار من به درک خودت خسته نشدی از دیدن تصویر تکراری درد کشیدن من؟؟؟…حرف دلت را امروز بزن! اگه امروز گفتی اسمش “حرف دل”اگه نگفتی فردا می شه “حسرت”…!!!…هییییییس!!!آروم حرف بزنید…غصه ها خوابیدن…!!!…می دونی چیه؟ دوست دارم های الکی حالمو بهم میزنه! یعنی اگه یکی صادقانه بهم بگه ازت متنفرم بیشتر روم تاثیر میذاره!حتی ممکن عاشقش بشم……

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#11

می دانم…

تو دست نیافتنی ترین معشوق زمین باش!

حتی دور از دستانِ من،

ولی باش..!

اینجا میان شعرهای من

دست کسی به تو نخواهد رسید…

از میان انبوه زخم ها

سکوت بغض ها

و خاموشی واژه ها

“تـو”

بی بهانه سر ذوقم می آوری …

پس بمااان

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#12

شوق دیدار تو را دارم نمی آیی چرا؟

مثل باران ، تند میبارم نمی آیی چرا؟

خسته ام از درد ، از آهنگ های بیکلام

خسته از آهنگ گیتارم نمی آیی چرا

غرق در کابوس میمانم مجال خواب نیست..

من چرا تا صبح بیدارم؟ نمی آیی چرا؟

رفته ای! با خاطراتت اشک میریزم هنوز

باز غم در سینه میکارم نمی آیی چرا؟

ای دوای درد قلبم، خسته ام از زندگی

بی تو در بستر گرفتارم نمی آیی چرا

نسخه ای پیچیده دکتر بوسه بر لبهای عشق

آه، محتاج پرستارم نمی آیی چرا

هیچ کس من را پرستاری به جز روی تو نیست

از تب این عشق، بیمارم نمی ایی چرا

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#13 

آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد

کاسه ی صبرم از این دیر آمدن لبریز شد

تیر دیوانه شد و مرداد هم از شهر رفت

از غمت شهریورِ بیچاره حلق آویز شد

مهر با بی مهری و نامهربانی میرسد

مهربانی در نبودت اندک و ناچیز شد

بی تو یک پاییز ابرم، نم نمِ باران کجاست؟

بی تو حتّی فکر باران هم خیال انگیز شد

کاش میشد رفت و گم شد در دل پاییز سرد

بوی باران را تنفّس کرد و عطر آمیز شد

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#14

گره های زندگی من انقد کور بود که با دندان هم باز نشد؛زمان و صبرم بی اثر بود؛ناگهان به خودم اومدم دیدم چند سال گذشته و هنوز رو نقطه صفرم.رها کردم همه چیو فهمیدم بعضی گره ها مال باز نشدن هستن،اینک بخوام وقت و عمر خودمو صرف یه مسئله کنم که چرا اینجوری شد یا اينجورى نشد،از اصل زندگی يعنى عقل باز میمونم، همیشه که قرار نیست چرا هاى زندگى رو بفهمیم!

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#15 

عشق با وابستگی فرق داره؛

این که بتونی یک روز،یک ساعت،یک هفته بدون اینکه باهاش حرف بزنی 

از حالش خبر داشته باشی،بگذرونی

نه این عشق نیست،دوست داشتن هم نیست،وابستگیه. 

خیلی وقتا این اتفاق میوفته میخوایم یکی باشه در عین حال نباشه(یعنی ممکنه از سرمون ردش کنیم ولی وجود داشته باشه)دقیقا همین حالت وابستگیه 

اما عاشق واقعی از یک دقیقه نبودن معشوقش روانی میشه و حتی به حد جنون میرسه 

پس عشق و وابستگی و قاطی نکنید.

 

ویرایش شده توسط M.gh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#16

وسط خنده هام همون لحظه ای که بقیه فکر میکنن خوشحالم خیلی تنهام.

وقتی به خودم میرسم عطر میزنم برم بیرون و میگن داری برا کی شیک میکنی؟! با چشمای نیمه باز و خمار سر میچرخونم سمتشون خیلی تنهام.وقتی تو پیاده رو دارم قدم میزنم و بعضیا چپ چپ و بعضیا با لذت نگاه میکنن خیلی تنهام.وقتی برمیگردم خونه میگن دنیا واسه تو خوبه میگردی،میپوشی ... دقیقا اینجا از همیشه تنهاترم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#17

یه موقع هایی هست اونقدر دلت پره که با خودت میگی مگه این دل وامونده چقدر جا داره؟؟

بعد میشینی دونه دونه درداتو میریزی بیرون، میشماریشون، میای بذاری سرجاش

اما دیگه جا نمیشه،چون با شمردنشون، با دست زدن به جاهاشون، ورم کردن...

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#18

میپرسن چرا تنهایی؟!

چجوری بگم ک بفهمن؟

وقتی خودمم نمیدونم چطور میخواید شما رو قانع کنم، حسِ همچی مُرد!خودمو تو یه شب جا گذاشتم،آدمی که خودشو گم کرده باشه نمیتونه خنده بیاره رو لبای کس دیگه ای که با هزار امید و آرزو میاد سمتش.

میدونین من بیشتر بخاطر اونی که قراره بیادو منو خسته رو تحمل کنه تنهام.

اگه کسی تنهاست هی ازش نپرسید پس کی یکیو انتخاب میکنی چون خودش به اندازه کافی درد رو دلش هس با حرفاتون حفره تنهایشو عمیق تر نکنید.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#19 

هم هستی هم نیستی!این بی فکری و بی وزنیه تو خواب که چیزی از دورو وَرت نمیفهمی رو با هیچی تو دنیا عوض نمیکنم. ولی کاریش نمیشه کرد،باید بیدار شیم. مشکله منم همیشه درست از همین جا شروع میشه. وقتی چشامو باز میکنم، وقتی متوجه میشم هنوز زندم، دوباره تنهام. مجبورم ادامه بدمو چیزی ام راضیم نمیکنه، حتی کار هر روزه‌ای که انتظارمو میکشه و یه وقتی عاشقش بودم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#2۰ 

گفتم، نوشتم هر آنچه که بود.

هر آنچه که باعث دلخوری های این چند وقت بود.

دردا همین قدر کم نیستن. فقط تنها کسی این هارو می‌فهمه که خودش حسش کرده باشه. حتی شاید منم حسش نکرده باشم ولی بعد از این چند وقت یه چیزی رو خوب فهمیدم اینم اینه که عاشقِ یه جفت چشمِ مشکی شده، رسیدن به اون چشم هارو محال می‌دونه، ولی خب من ایمان دارم به اینکه یه روزی این چشم‌ها و صاحب این چشم‌ها  مال خودش میشه، من اینو مطمئنم. 

همانطور که حافظ هم گفت: منتظر باش همانا وعده خیر نزدیک است. 

 

″تقدیم به عزیزترینم″ 

A/M

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...