رفتن به مطلب

TEIMOURI.Zz
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

زهرارمضانی
post توسط زهرارمضانی بررسی شد!

"دلنوشته برتر"

به TEIMOURI.Zz نشان " Great Support" و 600 امتیاز اعطا شد.

نام نویسنده:  زهــــرا تیمـــوری

نام دلنوشته:  مـنِ بعد از تُو

موضوع:  بیان احساسات  عاشقانه و گزننده

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B2%DB%

https://forum.98ia2.ir/topic/3787-نقد-و-بررسی-دلنوشته-منِ-بعد-از-تُو/?do=findComment&comment=38695

ویرایش شده توسط TEIMOURI.Zz
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول: 

دور اما نزدیک من... 
نامهربان! 
بی‌رحم من! 
کاش من چیزی از درون تو بودم! 
مثلاً قلبت که روزی ده هزار بار درون سینه‌ات بتپم. 
ریه‌هایت می‌شدم تا هر دم و بازدم، هوایت را مملوء از عطر خود کنم. 
پلک‌هایت می‌شدم و از آن گوشه‌ی دنج، دنیا را به تماشا می‌نشستم!

کاش من هر چیزی می‌شدم؛ ولی دور از تو نمی‌ماندم. 
دیوانگی محض است اگر اعتراف کنم؛ دوست داشتم گل میان گلدان خانه‌ات، آهنگ مورد علاقه‌ات یا شاید هم به تلفن درون  دستانت راضی می‌شدم.   اصلاً همه‌ی این‌ها به کنار، کاش من سفیدی لای شقیقه‌ی موهایت،  اخم روی پیشانی‌ات، چروک زیر چشم‌هایت، مُهر خاموش روی لب‌هایت، دل سنگی‌ات یا آن غرور لعنتی که مرا از آسمان دلش زیادی  می‌دید، می‌شدم!

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
  • لایک 11
  • تشکر 2
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم:

ای کوچ کرده از من و خیال من! 
بیا و ببین چه بساطی برایم اَلَم کرده‌ای. 
هزار بار دیگر هم بگویم پشت سر مسافر گریه شگون ندارد، باز هم نمی‌فهمد، حالی‌اش نیست، زبان نفهم است، عقل ندارد؛ دل بی‌قرارم را می‌گویم! مدام نق می‌زند، بهانه‌ات را می‌گیرد، لج کرده، سر دعوا با عقل ناقصم پیش گرفته. 

آن بیچاره می‌خواهد شیر فهمش کند، درون کله‌ی پوکش فرو کند، تو رفته‌ای، بازنمی‌گردی، سنگ شده‌ای، دوستش نداری... 
اما کو گوش شنوا؟!  جدیداً زوردار هم شده، کسی حریف بلبل زبانی‌اش نمی‌شود.  صبح‌ها دست و رو نشسته منتظر به‌خیر گفتن‌هایی است که روزگاری تو برایش رقم می‌زدی.  ظهر که می‌شود به رسم عادت دیرینه‌ی محبوبش، به خود ژست چرت زدن می‌گیرد.

من که می‌دانم خوابیدن بهانه است؛ می‌خواهد میان خواب و رویا، خودش را قالب آغوشت کند!  دلم برایش می‌سوزد. طفلی نمی‌داند که کوچک‌ترین دغدغه‌ات هم نیست!

می‌خواهم برایش مادری کنم، بیش از این چشم  آب شدنش را ندارم! دستش را می‌گیرم، خیابان‌ها را می‌گردیم، چشم می‌دوزد به ویترین تمام گل‌فروشی‌های شهر؛ آخر می‌داند دل‌رُبایش عاشق آن‌هاست! باران را هم که دیگر نگویم؛ چون تو دوستش داری، تا بند نیامدن آخرین قطره به خانه باز نمی‌گردد... 

زیر چشم‌هایش گود رفته و خواب حرامش شده است، می‌دانم آخر پوست و استخوان خواهد شد!  می‌پرسم جانِ دلم، چه می‌خوری تا برایت فراهم سازم؟!  باز هم به تو اشاره می‌کند! غذای مورد علاقه‌ات را می‌خواهد!

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط TEIMOURI.Zz
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم: 

جانانم! دل آرامم! دست مریزاد خیالت عجب مرامی دارد، خوش قول و وفادار به عهد است...  هر شب کیلومترها راه را می‌کوبد تا سر جلسه‌ی عشق بازی‌مان غیبت نکند! آهسته و نرم-‌‌نرم زیر لحاف گرمم می‌‌خزد  و  مرا در آغوش می‌گیرد، سرم را روی سینه‌ات می‌گذارد، می‌گوید مشغله‌ات زیاد بوده... پیغام دوست داشتنت را می‌رساند! می‌گوید دلتنگم شده‌ای، همانند من آرام نداری، دست و دلت به کار نمی‌رود، گوشه‌ای رهایم نکردی.

راست می‌گوید؟! باور کنم؟! لبم به لبخند مُزَیَّن می‌شود. راست یا دروغش مهم نیست، نیاز دارم مدتی سرِ دل شیره بمالم!  مدت‌هاست در این هوای سرد چشم به آمدنت دوخته، سرما می‌خورد، بیمار می‌شود، تب می‌کند و جز تو کسی را نمی‌خواهد تا تیمارش کند.

بگذریم... بگذار با خیالت خوش باشم! موهایم را پشت گوشم می‌زند و با سر انگشتانش، صورتم را پُر از ناز و نوازش می‌کند. بوسه‌های داغش آتش بر بسترم می‌اندازد و گُر می‌گیرم... 
چشم‌هایم را می‌بندم! تو را بی‌فاصله کنار خود حس می‌کنم. جادو می‌شوم، خوشبخت‌ترین آدم دنیا شده‌ام! همه چیز خوب است، بی‌نظیر است، شب رویایی است؛ و تو در گوشه-‌گوشه‌ی خیالم نقش بسته‌ای! فقط حیف! حیف که هیچ‌کس صدای مخملی‌ات را ندارد تا دوستت دارم گفتن‌هایش به تهِ تهِ جانم بنشیند!
(زهــرا تیمــوری)

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

تو را به خدا کسی بیاید و دست دلم را بگیرد! ببرد و همانند غرورم در یکی از کوچه‌ پس کوچه‌های تنگ و تاریک شهر، رهایش کند! 

خسته‌ام کرده، حوصله‌ام را سر برده،  دوستش ندارم... تلخ است، از پسش بر نمی‌آیم.

تنها بلد است گوشه‌ای کز کند و به آن مرد یخی بیاندیشد. 

یک گوشش در و دیگری دروازه شده است! 

از من که حرف شنوی ندارد، شما ملتفتش کنید! 

لطفاً! خواهشاً! تقاضامندم با نهایت احترام به او بگویید: آن خدای بی‌احساسی که ایمانت را به تاراج برده، بر تابلوی  قلب خویش ورود ممنوع زده است. 

چند قلچماقِ گردن کلفت اجیر کرده و دستور داده خودت را که هیچ، خیالت را هم از صد هزار فرسخی‌اش، حتی در آن سوی ابرها تیرباران کنند. خواهش می‌کنم تمام سعی‌تان را به کار ببرید و جوری بگویید تا باور کند؛ چرا که او نیز در خودگول‌زنی مهارتی عجیب دارد! 

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم: 

معبود بعد از خدایم! 
می‌دانی بر منِ بعد از تو، چه‌ها گذشت؟! تو را به خدا اندکی بنشین، پای سیاهه‌هایم حرف‌ها برای گفتن دارم. آن‌قدر تنها شدم که سایه‌ام هم رهایم کرد. روزی نشده که چشم باز کنم و جز تو به چیز دیگری بیاندیشم، پیش نیامده روزی من باشم و تو نباشی! میان خواب‌هایم  سراسر خشم می‌آیی، از خم ابروهایت دلم می‌شکند، نگاهم نمی‌کنی، لب از لب نمی‌گشایی، آن‌چنان سرد هستی که نیمی از وجودم یخ می‌زند.

تو ای روح من میان کالبدم! دلم به درد می‌آید، می‌شکنم! به روی خود نمی‌آورم، نزدیک‌تر می‌شوم و دورتر می‌شوی، حد و مرز برایم چیده‌ای، حق ورود به خلوتت را ندارم؛ حق پرسیدن حالت نیز همین‌طور، می‌ترسم کلامی بگویم و اجازه ندهی تنها دل‌خوشی‌ام، یعنی خیالت هم در سرم گذر کند. 

با من حرف بزن! بگو چه بر سر  عشق‌مان آمده است؟! زبانم لال، نکند دیگر برنگردی؟! این سوی ناچیز امیدم کور شود و چشمم خشک شود و تو...  جان هر آن‌کس که دوست می‌داری عذابم نده!  سر سوزنی، اَرزنی، پَرِ کاهی دلت برایم تنگ نشده؟ اصلا جایی در قلبت دارم؟!  چه خطا کردم که رنجیدی؟!  تو که طاقت آزار دادن مرا نداشتی! کدام از خدا بی‌خبری دلت را از من گرفت که مرا از عرش به فرش رساندی؟

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم: 

خوب‌تر از خوبِ من!
جان هر آن‌کس که دوست می‌داری! اندکی دلت برایم تنگ نشده؟! تو را به خدا اندکی بنشین، پای سیاه‌هایم حرف‌ها برای گفتن دارم.  می‌دانی منِ بعد از تُو، چه آرزوها داشتم؟!
تو را چه‌قدر دوست می‌داشتم و می‌دارم؟! چه‌قدر عاشقت بودم و هستم؟!  می‌دانی تو را تا به کجا می‌خواستم؟!  من تو را برای تمام فصول می‌خواستم... 

نه چهار فصل... تمام عمر، به وقت پیری!  آن‌جا که موهای‌مان یکی در میان سفید نیست، مثل برف زمستان یک‌دست شده است.

برای نخ کردن سوزنی، دست‌های‌مان می‌لرزید. چشم‌های‌مان کم‌سو می‌شد، خم قامت‌مان را می‌گرفت، چروک صورت‌های‌مان را می‌بلعید، گرد پیری روی چهره‌ی جفت‌مان می‌نشست.  آه! می‌بینی جا شدن در تمامی لحظات بی‌تکرارت چه اندازه زیبا بود؟! 

خلاصه که می‌خواستم تمام عمر را  در کنارت عاشقی کنم! فرقی نمی‌کرد چگونه شده باشیم، من تو را در همه حال می‌پرستیدم، تو معبود بعد از خدای منی، بهشت روی زمینی!

یکی یکدانه‌ام، باز هم نیا...زخمی‌ام کن... تنهاترم کن اما به جان شیرینت، تا جان در سینه دارم، تا پای مردن، تا آن‌جا که نفس هست تو را دوست می‌دارم و خواهم داشت؛ حتی بیشتر از قبل هم دوست‌ترت می‌دارم!

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

ماه میان آسمانم!  می‌دانی هیچ‌وقت نمی‌خواستم شبیه هیچ یک از عشاق باشم؟ زیرا عشق‌مان را چند سر و گردن بالاتر می‌دیدم.  مثلاً همین آیدا چه داشت که حسرتش  برایم بماند؟! او چون شاملویی داشت که دیوانه‌وار می‌پرستیدش؛ وگرنه زنی  می بود معمولی  که روزمرگی‌های زندگی اَمانش را می‌برید! 

پای اجاق‌گاز بودن و بشور و بساب و سر و کله زدن با بقال و چقال و اره و کوره کدام زن را نامی عام و خاص کرده که آیدا دومی باشد؟!  آیدا   شاملویی داشت که خدای کوچک نام گرفت و شهره‌ی عالم شد!  بی‌شک اگر شاملو نبود؛ او هم شب‌ها از نداشتن مردی که درد و دل‌هایش را نشنیده، خرناس‌هایش به گوش هفت همسایه آن‌ طرف‌تر می‌رسید و سر را اشک‌آلود روی بالش خیس به صبح می‌رسانید. 

"مرد" باید باشد تا عاشقانه‌های هیچ زنی خشکیده نشود؛ "تو" باید باشی تا من و تویی تمام قد عاشق، میان عصر بی‌وفایی‌ها و دل شکستن‌ها ورد زبان نسل‌های بعد گردیم!

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط TEIMOURI.Zz
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم: 

به آن مردِ یخی بگویید این زنِ دلتنگِ تو، از منِ بعد از تو بیزار است؛ در حال افشاندن جان است. 

بگویید مرا دوست بدارد و اندکی مهربان باشد! 

بگویید اگر نباشد تمام عمرش خزان است! 

شبش بی‌ماه و ستارگان است! 
آسمانش خورشید ندارد! 

بگویید به خودش قول داده که  اگر نیایی؛ شبی چمدان به دست  هم‌چون دیروزی که هیچ زمان بازنمی‌گردد، آسمانت را ترک خواهد کرد!

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  نهم: 

بیا همه‌ی چیزهای به جا مانده‌ات را جمع کن و با خود ببر! 

بغض گلوگیرت! 
بارش چشم‌هایم! 
حسرت دیدارت! 

این‌جا به اندازه‌ی کافی آسمانش ابری است! 

اما زخم‌هایت...
بگذار زخم‌هایت از تو برایم به یادگار بمانند! 

آن‌ها تمام دل‌خوشی‌ من هستند.

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم: 

دل‌رُبای دل‌آزارم! کجایی؟ 
ایام بدون منِ عاشقت به کام است؟! 

اینک که وفای به عهد کردی خدایت راضی شد؟! 
وجدان نداشته‌ات آرام گرفت؟! 

بهشتم را جهنم کردی؛ بنده‌ی خوبش شدی؟  
این چه خدایی است که دعاهایم را شنیده و معامله‌ام کرده؟! 

نمی‌دانم...

نمی‌دانم... اما اگر بهشت یا جهنمی باشد و من بهشتی شوم، خانه‌ام  پیش‌کِشَت؛ که جهنم صد شرف دارد تا در همسایگی تو بودن!

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم: 

چه‌قدر می‌نوشتم: عزیزم! آرامشم! دوست‌دار قلبم! دست از لجاجت بردار! نامهربانی به تو نمی‌آید! اما تو خود نامهربانی! سینه‌ای داری خالی از مِهر و وفا! آن‌قدر بخیل هستی که اگر شش دانگ دنیا هم به نامت باشد، جایی برایم خالی نمی‌کنی! 

اصلاً عاشقی به تو نمی‌آید! ماندن را یادت نداده‌اند. قدِ دل‌خوش کردن نیستی! سر تا پایت به دوست داشتن‌هایم نمی‌اَرزد! آسمان تنگ و تاریکت ستاره به خود ندیده که ماه دار شود.

خانه‌ات آباد که ویرانم کردی! 

دام ندیده  و صیاد نداشته، صیدت شدم! 

مرد نماندنی و دم به ثانیه رفتن... ای تو سراسر همه حسرت! 

سهمت   تُهی بودن از دوست داشته شدن‌های زنی که دلتنگی و چشم‌انتظاری تنها ارمغانت برایش بود، باشد. عشق ورزیدن و لرزیدن قلبت برای هر کسی جز من، بعد از من حرامت باشد!

" دل گفت و قلم نوشت، از منِ بعد از تُو نوشت. بماند به یادگار از زخم‌هایی که به قلبم هدیه دادی! "

"پایان دلنوشته منِ بعد از تُو "

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...