رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

قلب ماه / torkan dori کاربر انجمن نودهشتیا


Torkan dori
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نویسنده:torkan dori 

ژانر:عاشقانه... تخیلی

زمان پارت گذاری:نامعلوم(اما جمعه و پنج شنبه +چهارشنبه نداریم) 

ویراستار: @16Nian

خلاصه:

قصه در مورد ی حکمرانه!

دختری که میخواد حکمران قلب ماه باشه و برای رسیدن به خواستش در نقش شخصیت های دیگری میره،وارد جنگل میشه و با دیدن ی  کلبه و وارد شدن به اون،تازه متوجه قلب ماه میشه!

میخواد بدستش بیاره و اتفاقاتی که براش میوفته باعث زخمی شدن روحش میشه...

مقدمه:

شب ها به آسمان نگاه میکنم...

تا مفهوم ماه را درک کنم!

نمیشود...

نمیتوانم ،نمیتوانم وارد قلب ماه بشوم!

من میخواهم حکمران قلب ماه باشم!

تنها حکم ران

ناظر: @نویسندهیفضابیـے

ویرایش شده توسط Torkan dori
  • لایک 10

داستانی اینبار به دور از کلیشه! 

با موضوع بی هوازی ها! 

ژانر: تخیلی, عاشقانه

نبض بی هوازی قصه جنگ و خون 

برای خواندن بر روی متن بالا ضربه بزنید

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 3
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول:

 

به سمت رستوران پا تند کردم. 

 

با ورودم نگاه هانا روی خودم رو حس کردم. 

 

اروم براش دست تکون دادم که لبخند زد و سرش رو به چپ و راست تکون داد! 

 

الان این تاسف خورد؟ واس عمش تاسف بخوره! 

 

صندلی رو کشیدم و به طرز بسی شیکی روش نشستم. 

 

هانا-سلام.... خوبی؟ 

 

-علیک... دکتری؟ 

 

-نوچ دامپزشکی

 

اومدم تشر بزنم اما با یاداوری اینکه داره دامپزشکی میخونه رو صندلی دپرس نشستم.... اخه من از حیوونا میترسم! دست خودم که نیست؟ هست؟ 

 

_هانا برای فردا شب برنامتون چیه؟

_میخوایم بریم آلاچیق همیشگی...میای؟

_آره چرا که نه؟کیا هستن؟

_من تو عسل آرام و آرامش

_اون آرامشه؟اون طوفانه!طوفان

_آره بجور شیطونه!

_یادته قبلا رفته بودیم شهر بازی بستنی ها رو ریخت رو پیرهن غزل؟وای چقد خندیدیم!پیرهن بیچهر سفید بود بستی ها هم کاکائویی!

_هییی یادش بخیر

بعد ده دقیقه گفت:

-تانی؟ 

 

همینطورم که نگام روی گلدون نارنجی رنگ با گل های آبی بود و دست زیر چونم گفتم-هوم؟ 

 

-یادمه گفتی شب همرنگ زندگی ما انسان است... 

 

اما صبح، همرنگ رویاهامون...چرا چنین حرفی زدی؟

 

-کششم به شب و همچنین ماه  الخصوص اعتقادم به اون جمله و ....

 

احساس میکنم ی قلب داره.... قلبی که  تو سینش میتپه و همون باعث روشناییشه!

میخوام حکمران و ملکه اون قلب باشم بدون هیچ شریکی و باز زمزمه میکنم

-بدون هیچ شریکی

-ببین من با اون حرفت درمورد شب که شبیه زندگی انسان هاست باور دارم... شب سیاه سیاه نیستااا ولی  سفید سفیدم نیست! 

 

سورمه ای رنگه! وقتی ماه تو شب هاست و ستار ها میدرخشن  شبیه اون روزای شادیه که همه باهمیم و تو هم شادی.... مث جشن ها و مناسبت ها! هوم؟ ولی شبی که ماه تنهاست و ستاره ای نیست مثل وقتیه که تو شادی ولی دیگران دارن به زندگی خودشون میرسن و از اتفاقات زندگیت بی خبرن! مث وقتی که عاشقی و از این حس خوشحالی ولی هیچ کس حتی معشوقت خبر نداره.... وقتی هم که هیچ ستاره ای نیست و نمیتونی ماه رو ببینی همون روز های بد زندگیته... همون روزهای گریه اور! 

 با لبخند بهش نگاه میکنم ،خوشحالم که مثل دیپران مسخرم نمیکنه!

 

 

 

شخص مجهول :

 

-هوییی زنیکه بیدار شو. 

 

زیر لب غر غر کردم-اخه اگه بدونی کیم که خودت، خودتو میکشی مرتیکه! شما حتی اسم اصلیم نمیدونید.... چه برسه به شخصیت اصلیم! 

 

-تو هرکی باشی حداقل دراکولا بلک نیستی! 

 

هه لقبمو گفتی یارو! 

 

-ببین.... منو بکشین نمیتونین از زیر زبونم حرف بکشین! 

 

-مشخص میشه دختر! صبر داشته باش! 

 

قبل رفتن از اون اتاق در اون تیمارستان لعنتی! 

 

نیم نگاهی به تخته سنگی که روش گل داشت و گل از وسط تیکه شده بود انداختم! 

 

هه زندگی منم شبیه این گله!  ی روزی ی جایی بلاخره همین عکس گل میشه عکس تابوتم! 

 

اگه بخوای به من چاقو بزنی انتظار نداشته باش که ازم خون بزنه بیرون! تنها چیزی که میبینی...... ی ماده بی رنگه! خیس و نفرت انگیز که باعث میشه از زندگی زده بشی! باور نمیکنی نه؟ امتحانش مجانیه! من که برام زندگی و مرگ تفاوتی نداره! هه هردو یکین، هردو به یک قدر بدجنسن،هردو به یک قدر من رو تا مرز جنون میبرن! 

 

 

توضیح:این پارت تنها برای  مقدمه رمان بوده و به زمان گذشته وصل میشه،در پارت دوم به بعد ما در زمان اصلی اتفاقات هستیم

ویرایش شده توسط Torkan dori
  • لایک 5

داستانی اینبار به دور از کلیشه! 

با موضوع بی هوازی ها! 

ژانر: تخیلی, عاشقانه

نبض بی هوازی قصه جنگ و خون 

برای خواندن بر روی متن بالا ضربه بزنید

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم:

 

برگشت  به حال:

 

Tanay:

 

 

 

-میگی چیکار کنم

 

-باید بکشی! حتما.... نکشی خودم میکشمت، چون این ماموریت، کل ایندتو تضمین میکنه ... آلماز! 

 

با حرص گوشی رو قطع کردم، هنوز به شخصیت اصلیم کنار نیومده بودم، هه! 

 

آلماز آهورا! ی قاتل با داشتن ی رفیق به لقب دراکولا! 

 

با لقب خودم:تابوت سرخ مرگ

 

دستی به پیرهن مشکیم کشیدم و با حرص پوفی کشیدم... این چندمین نفر بود که قرار، بود بکشم؟ 

 

ی پوزخند زدم وزمزمه کردم-هه حتی حسابش از دستم در رفته! جا تاسفه! کوش اون تانای مهربون و حساس؟ 

 

سرم رو تکون دادم-نه... نه.... آلماز تو نباید گذشتت رو به یاد بیاری! به یاد اوردن گذشته مساویه با به خاک نشستن زندگیت! میفهمی؟ باید بفهمی دختر! 

 

«جسمش دختر

 

ولی روحش ی مرده

 

جسمش خوشحال

 

ولی روح پر درده! »

 

 

 

²ساعت بعد:

 

خیلی سریع سرامیک رو از کف اتاق برداشتم و ی بار دیگه با نگاهی سرسری خودم رو تو اینه چک کردم، چشما ها پوشونده با لنز مشکی، ماسک و لباس ها هم سراسر مشکی، اما کتونی سرخ! 

 

هه بدک نی! خو همون تیپ همیشگیه دیگه! 

 

از ۵پله پایین اومدم و بعد سرامیک رو سر جاش گذاشتم.

 

هوف! هر وقت که این راه رو مبرم به یاد اولین روزها میوفتم! هه

 

با زنگ خوردن گوشیم و اسم کروئلا اومدن روش سریع جواب میدم! کروئلا لقبش بود و اسم اصلیش.... خوب هیچ کس نمیدونه! ما هم با لقبش صداش میکنیم!

 

 گوشی رو روی ایفون گذاشتم

 

صدای خش دارش تو فضا راه رو پیچید، من چطور باور کنم که اون ی دختره؟ 

 

-خیابان ماهار کوچه حاند ساختمان اردون پلاک نایس

 

همیشه رمزی......همیشه رمزی! خسته شدم از این وضعیت!

ویرایش شده توسط Torkan dori
  • لایک 4

داستانی اینبار به دور از کلیشه! 

با موضوع بی هوازی ها! 

ژانر: تخیلی, عاشقانه

نبض بی هوازی قصه جنگ و خون 

برای خواندن بر روی متن بالا ضربه بزنید

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم:

از هیجان نفس نفس میزدم، احساس میکردم نمیتونم راه برم و کم کم احساس ضعف میکردم، توی دلم تنها ی کلمه میگفتم:

-قلب ماه، آروم  باش! آروم باش یادت نره هدفتو! یادت نره قرارتو! یادت نره داری چیکار میکنی و چرا؟ راهی که توش پا گذاشتی ، راه برگشت نداره! 

«رفیق من! 

سنگ صبور غم ها... 

به دیدنم بیا که خیلی تنهام! 

هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم... 

چه دنیا تیره و تاری دارم! »

قلبم به قفسه سینم  کوبیده میشد، محکم و پر درد! 

راه نجات:ندارم

راه فرار:نداره

مرگ:کاش بیاد سراغم! 

انگار..... انگار ی قرنیه بودم! قرنیه شادی! 

کاش این دوتا کلمه اولویتشون عوض شه:اولویت اول:

غم! 

و اولویت دوم:

شادی! 

شادی ، شادی، شادی! 

هه این کلمه برای ما غریبه! کاش ی روزی ، خدا بیاد پایین، بین مردم،برم پیشش و کنار مودش باشم! که اونجا امن ترین جاست! 

بدون هیچ خطری... 

بدون هیچ نگرانی...

خیلی راحت میشه زندگی کرد! 

  • لایک 3

داستانی اینبار به دور از کلیشه! 

با موضوع بی هوازی ها! 

ژانر: تخیلی, عاشقانه

نبض بی هوازی قصه جنگ و خون 

برای خواندن بر روی متن بالا ضربه بزنید

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم:( لطفا داخل بخش نقد و بررسی این رمان نظرات ارزشمند تون رو باهام در میون بگذارید)

«امشب بغض در صدایم نمایان است

و چه دلگیر شده پاییزم

عاشق نشده و عاشق نیستم! 

اما در پس تنهایی خود،میگرستم!»

-جانا؟ 

هه چندتا خدا؟ سه تا شخصیت متفاوت، که یکیش ساخته تو و دوتا دیگه ساخت بندهات!

میگن ادم فضایی ها عجیبن! خون آشام و گرگینه ها ترسناکن! 

اما ما خودمون... از صدتا آذدم فضایی و از هزارتا خون آشام و هزاران گرگینه ترسناک تریم! 

-بله؟ 

-عزیزم دنبالم بیا! 

ی لحظه میخکوب شدم، این.... این راه رو کسی نمیدونه! من یجورایی، در نظر اینا فراری یا جاسوس حساب میشم! 

(جاسوس هم که خوب هستم اما.... )

-جانا جان، ما این دفعه از اشتباهت میگذریم! یادت نره فقط این دفعه! بعدش.... سرش رو از برگه تو دستش بیرون اورد و نگاه تهدید امیزی بهم انداخت. 

-چی میخواید؟ 

-باید جاسوس سازمان pink بشی! 

چی؟ من دارم برای اون سازمان جاسوسی میکنم بعد... با صدایی که دریافت کردم خفه شدم! 

ی شخص به اسم کنیگ!(پادشاه)که ،کل سازمان رو اون مدیریت میکنه،داشت باهام حرف میزد... برای شما چیز عجبی نیست، اما میگفتن این شخص مرده، از کجا فهمیدم کنیگه؟ صداش قبلا برامون پخش شده بود، روزی که رفتیم سر مزار برای تشریح جنازه، صدای خودش، بر طبق وصیت نامه پخش شد که گفت سازمان رو به دست کرزی(دیوانه)میسپاره! 

گفته بودم تو آرامگاه مخصوص اعضا سازمان دفن شد؟ 

@rana.82

 

 

 

 

ویرایش شده توسط Torkan dori
  • لایک 2

داستانی اینبار به دور از کلیشه! 

با موضوع بی هوازی ها! 

ژانر: تخیلی, عاشقانه

نبض بی هوازی قصه جنگ و خون 

برای خواندن بر روی متن بالا ضربه بزنید

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

شخص مجهول:

با هدف جلو اومده بودم!بدون هدف نبودم که!

میخواستم  بخاطر جنونی که داشتم دست به قتل بزنم!

عجیبه نه؟اما نمیتونم دست از این کار بردارم ،ی جورایی عادتم شده!بی اختیار و باز هم بی اختیار!

دیدی ی بچه اسباب بازی رو نمیخواد بده به کسی؟اما دیگران مجبورش میکنن!اون ، تو اون لحظه،رام اون شخصه....

منم شبیه همون بچم با تفاوت اینکه نمیدونم رام شده کیم؟

شاید من رام شده حکمرانم...

زیر لب با پوزخند زمزمه میکنم_حکمران!

Tanay:

وقتی کینگ میگه قبول کن....حتما ی نقشه ای تو سرشه و اگر قبول نکنم،کل هدف و برنامه ریزی هام به دست کینگ نابود میشه!

بامممم

_قبوله!

_همینه دختر!همینه!

(تو گمان میکنی که من خوشحالم؟

همه چی روالستو دلی خوش دارم؟

تو نمیدانی که نابود شدم

و نشستم سر تابوت خودم)

به خودم لعنت میفرستادم که زندگی  با چاشنی معما و داستان ارزو کردم!

ولی الان خیلی دیره!راه پشت سرم رو ، کسایی که میتونه منو به هدفم برسونن و همینطور میتونن نابودش کنن...بستن!

راهی نیست بجز قدم به جلو گذاشتن و پا پس نکشیدن...

من نباید ببازم! باید ادامه بدم تا نشون بدم،من

حکمرانم!

حکمران قلب ماه!

 

 

_باید با استفاده از گریم به اونجا بری و بفهمی کینگ زندست یا نه؟این فقط بخشی از کارته و خیلی کارای دیگه قراره بکنی برامون ...خیلی!

_لازم به تاکید نیست!من تا تهش با سازمان شما همکاری میکنم،نگران هیچی نباشید ،بسپردیش به من!

بعد از گفتن حرفم نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم،بازیگر خوبیمااا،بهتره برم ی تست بازیگری بدم.

یکی از درونم تشر زد_فکر تستی؟اینجوری باشه که همه استاد پنهون کردن دردشونن!ولی مهم اینه ببینیم کی به هدفش میرسه؟معیار اینه!نه پنهون کردن دردمون...

هر دردی که میکشیم پشتش ی هدفه!هدفی که براش اون درد رو تحمل میکنیم و یا با کشیدن دردش،جا میزنیم!

هر هدفی سختی خاص خودشو داره از روحی و روانی گرفته تا جسمی!

ما باید سعی کنیم به هدف برسیم و درد ها رو تحمل کنیم،تا طعم گس قهوه به شیرینی تبدیل بشه!

فرمولش آسونه:درد×تحمل درد=رسیدن به هدف!

ویرایش شده توسط Torkan dori
  • لایک 1

داستانی اینبار به دور از کلیشه! 

با موضوع بی هوازی ها! 

ژانر: تخیلی, عاشقانه

نبض بی هوازی قصه جنگ و خون 

برای خواندن بر روی متن بالا ضربه بزنید

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم:

من باید این درد ها رو تحمل میکردم تا برسم به ی نقطه،شاید نقطه کور و شاید هم نقطه امید!

این که کدوم از این نقطه هاست نمیدونم،اصلا تفاوتشونم نمیدونم

 _نه!

-چی؟

-منصرف شدم،ما دنبال قلب ماهیم...تو بجای کینگ،قلب ماه رو پیدا کن!

لعنتی،هدف کنیگم همینه،اصلا خود منم به خاطر همین عمل تغییر قیافه دادم!

چطور؟چطور ممکنه همه بخاطر اینکه حکمران قلب ماه بشن،بدون دونستن مضراتش به دنبال یه دست آوردنشن؟

خودمم نمیدونم مضراتشو،ولی میدونم بخاطر چی پا گذاشتم رو همه عادت هام ، زندگیم،خانوادم،اعتقاداتم!

من ی دلیل داشتم نه؟شایدم نداشتم!

شاید ، شاید ی جادوئه!ی جادو که تو رو  وادار میکنه ، یا شایدم ذهنتو شستو شو میده!

نه... نه...من چرا هیچی نمدونم؟چرا ،چرا،چرا،چرا؟

ی کلمه تو ذهنم نمایش داده میشه

_جادو

-جادو

-جادو

و باز هم  جادو!

-برای رسیدن به قلب ماه  لازمه از ی جنگل عبور کنی و وارد  ی کلبه بشی که تا شعاع 21 متریش هیچ جاده ای نیست!اوکی؟

-نقشه میخوام!

بعد هم میکرفونی که این سازمان ها بهم داده بودن رو به صورت نامحسوس در اوردم و با کف کفشم خوردشون کردم!

-اوه حله دختر!راستی بهت وسایلی که بتونی تو اونجا زنده بمونی،به علاوه یک وسیله نقلیه مخصوص جنگل ، برای راحتتر شدن راهت بهت میدم تا بتونی زنده بمونی!

ی سوال تو ذهنم میرقصه

-چرا اینا که راه رو بلدن و حتی نقشه و محل دقیقه کلبه، به اونجا نمیرن؟و ی مامور تازه وارد میفرستن؟چرا؟

  • لایک 1

داستانی اینبار به دور از کلیشه! 

با موضوع بی هوازی ها! 

ژانر: تخیلی, عاشقانه

نبض بی هوازی قصه جنگ و خون 

برای خواندن بر روی متن بالا ضربه بزنید

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم:

به جنگل زل زدم...بین دو راهی رفتن و نرفتن بودم!

ی حسی از اعماق وجودم داد میزد که نباید پاتو توی این جنگل بزاری!

سرم رو گذاشتم روی فرمون ماشین و موهام رو از جلوی صورتم کنار زدم.

باید پیرو اخلاق کدوم یک از شخصیت هام بودم؟

جانا ...تانای...آلماز!

خودم رو تو نقش هر سه تا فرو بردم...

جانا:باید برم!من از پسش بر نمیام!مرگ بهتر از پا گذاشتن تو راهی که نمیدونم تهش به کجا متصل میشه؟

 

تانای:خب اینجا دوراه داره...از کدوم برم؟چون هردو ختم میشه به کلبه!آهان از راه سمت چپ میرم خطرش بیشتره...منم که عاشق خطر

 

آلماز:باید با فکر و برنامه ریزی شده عمل کنم!بهتره زیر اون درخت چادر بزنم و یکم استراحت کنم ، بعد با برنامه ریزی  دقیق میرم جلو تا گیر نیوفتم!باید اهدافم رو در نظر بگیرم !اگر به اون ها فکر کنم انگیزه بیشتری برای رسیدن  به کلبه پیدا میکنم...

 

آلماز منطقی تره!پس با فکر آلماز پیش میرم.

زیر ی درخت بزرگ،چادر میزنم و با جمع کردن چوب و روشن کردن آتش ، کنار آتش میشینم و به شعله هایی نارنجی و قرمزش خیره میشم.

باید ی فکر خوب کنم!

ایندفعه هم باید به هدفم برسم!

 

حکمران قلب ماه!

 

  • لایک 1

داستانی اینبار به دور از کلیشه! 

با موضوع بی هوازی ها! 

ژانر: تخیلی, عاشقانه

نبض بی هوازی قصه جنگ و خون 

برای خواندن بر روی متن بالا ضربه بزنید

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم:

سرم رو بلند کردم و به آسمان سیاه، خالی از هیچ ستاره و ماهی زل زدم. 

عجیبه نه؟ تو جنگل ها همیشه ستاره ها میدرخشن و ماه زیباییش رو به رخ میکشه، اما الان هیچ خبری ، از هیچ ستاره و ماهی نیست! با اینکه آسمان صافه و خبری از ی تیکه ابر هم نیست! 

اول باید ی بررسی کلی بکنم از اطلاعاتی که از این جنگل دارم، و بعدش با فکر به خطراتی که در کمینمه و تهیه غذا و گیاهان دارویی...آممم  البته همه اینارو داشتما، بین راه ی لحظه از جاده منحرف میشم و به  کوه میخورم، ماشین تا همین جنگل میتونست بیاد و خب بعدش هم بنزین تمام کرد هم، راستش نمیدونم هم چی؟ فقط میدونم بدجور بوی سوختگی میده! 

غذا ها که له شدن و دارو ها هم شیشون شکست. 

داخل چادر میشم و چادر خواب(اسمش رو نمیدونم-_-) رو باز میکنم. میخزم توش و چشم هام رو میبندم، قافل از اتفاقاتی که پیش رومه! 

 

ویراستار: @16Nian

ناظر: @نویسنـכهے فضایے

ویرایش شده توسط Torkan dori
  • لایک 1

داستانی اینبار به دور از کلیشه! 

با موضوع بی هوازی ها! 

ژانر: تخیلی, عاشقانه

نبض بی هوازی قصه جنگ و خون 

برای خواندن بر روی متن بالا ضربه بزنید

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم:

پلک هام رو، روی هم فشار دادم، نور چشممو میزد و باعث میشد نتونم بخوابم. تو جام غلت خوردم و محکم سرم رو بین دست هام گرفتم.

وقته اجرای نقشست!پاشدم  و کمی گوشت خام از کیفم در اوردم! گفته بودم مواد غذایی از دست دادم، ولی خب این بیشتر حکم تله رو داره، و خب گوشت خرگوش دوست ندارم! 

گوشت رو کمی دورتر از چادر انداخته بودم و خودم پشت درخت قایم شدم،تقریبا نیم ساعتی میشد که منتظر جک و جونوری چیزی بودم! 

-پیس پیس! 

ی هین گفتم و به عقب برگشتم! 

ی دختر با موهای فر درشت تا زانو که به رنگ مشکی بود، لباس سفید، رنگ پریده!چشم های سفید مایل به سبز خمار...مث جنای تو فیلما البته با یکم تفاوت! 

از حالته چهار دست و پا در اومد و کمی سرش رو خاروند. 

-ام سلام! 

-س.. سل... ام

سرش رو کج کرد و کمی چشاشو درشت کرد. 

-میترسی ازم؟ 

-ک.. ی... م.. ن؟... ن... ه... نه! 

ی نیشخند آروم زد و گفت. 

-باید باهام بیای. راستی اسم من کونول(قلب) هست تانی بانو! 

 

 

ویراستار:

@16Nian

ویرایش شده توسط Torkan dori
  • لایک 1

داستانی اینبار به دور از کلیشه! 

با موضوع بی هوازی ها! 

ژانر: تخیلی, عاشقانه

نبض بی هوازی قصه جنگ و خون 

برای خواندن بر روی متن بالا ضربه بزنید

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم:

کونول؟ چه اسم عجیب اما در عین حال زیبایی! 

بعد از ده قدم رفتن به سمتم برگشت و گفت

-چیه؟ نگا داره؟ د راه بیوفت! 

با ترس بلند شدم و آبی دهنم رو قورت دادم، همینطور که داشت راه میرفت؛ انگار از زمین فاصله میگرفت! 

کم کم لباسش تغییر کرد، ی لباس مجلسی مشکی رنگ، دامنی دنباله دار و پف پفی، روی سینه ها با الماس و مروارید طرح های زیبا و خاصی زده شده بود که محو زیباییش میشدی! آستین سه ربعی که کلا با تور مشکی بود. بال های سفید رنگی در قسمت کمرش در اومده بود و حتی روی بال ها هم از الماس و مروارید استفاده شده بود! قیافش هم تغییر کرده بود، حالا موهای فر کوچک طلایی رنگ و زیبایی تا تقریبا دو یا سه سانت پایین شونش داشت، چشم های نقره ای و صورتی سفید ، بینی عروسکی و لب های سرخ! زیبایی منحصر به فردی که داشت باعث میشد خیرش بشی

ناظر : @Seniorita-

ویراستار: @16Nian

  • لایک 2

داستانی اینبار به دور از کلیشه! 

با موضوع بی هوازی ها! 

ژانر: تخیلی, عاشقانه

نبض بی هوازی قصه جنگ و خون 

برای خواندن بر روی متن بالا ضربه بزنید

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اگر میشه انتقال داده بشه به متروکه

@مدیر انتقال

داستانی اینبار به دور از کلیشه! 

با موضوع بی هوازی ها! 

ژانر: تخیلی, عاشقانه

نبض بی هوازی قصه جنگ و خون 

برای خواندن بر روی متن بالا ضربه بزنید

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...