رفتن به مطلب

الماس سرنوشت .(YAS.JFI کاربر انجمن نودهشتادیا)


YAS.JFI
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

IMG_20211229_011618_233.jpg

 

الماس سرنوشت. 

نویسنده: یاس جعفری 

ژانر :  ماجراجویی_ تخیلی.

هدف:     نشان دادن پشتکار و امید به زندگی.

خلاصه :   داستان درباره دختر عاقلی به نام (یاس) هست که یک کلید  طلایی که سر آن یک الماس سفید رنگه رو توی جنگل پیدا می‌کنه،   وقتی الماس رو لمس می‌کنه یک اتفاقاتی براش میوفته که تصمیم میگیره به همراه خواهر و برادرش یاسمین و یاسین دنبال قفل یا سر نخی برای کلید بگرده آن‌ها وقتی وارد جنگل می‌شوند،   ناگهان... .

مقدمه:  یاس،   دختری که سیاه بودن چشمانش همچون تیله براق معروف بود و از موی بلند با رنگ روشن بدش می آمد حال دیگر همانند پیرزنی کهن سال موهایش به رنگ دندان هایش بود.

ساعات پارت گذاری:  ۲۴ ساعته.

@همکار ویراستار

@مدیر ویراستار

ویراستار:   @Gisoo_f

ویرایش شده توسط Gisoo_f
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول:

(راوی)

روزی یاس در جنگلی در حال چیدن میوه بود،  ناگهان صدایی از پشت بوته تمشک جنگلی آمد، یاس  ترسید و با خود گفت:

-  این دیگه چه صدایی هست؟

به سمت بوته رفت و در پشت بوته یک کلید طلایی که سر آن یک الماس سفید رنگ بود را دید و شگفت زده شد!

چه کلید زیبایی! 

این قراره کدوم در رو باز کنه؟  شاید برای صندوقچه‌ای باشه که یک گنج زیبا داخلش باشه!

چه‌طوره  این‌جا رو بگردم شاید بتونم قفلش رو پیدا  کنم.

او همه جا را گشت؛  ولی چیزی پیدا نکرد کمی پیاده روی کرد و در راه خانه با چشمش این طرف و آن طرف را نگاه می‌کرد تا سر نخی برای این کلید زیبا پیدا کند،  ایستاد تا کمی استراحت کند.

کلید را از جیبش درآورد و به الماس او خیره شد و او را لمس کرد همان موقع نور عظیمی از الماس ساطع شد و در یک چشم به هم زدن شوکی به او وارد کرد و او را به سمت رودخانه جنگل پرت کرد و داخل آب انداخت. 

یاس:  آخ کمرم چقدر این آب سرده این کلید جادویی نکنه خطرناک باشه من باید اون رو این‌جا رها کنم صاحب این کلید هم شاید برای همین کلید رو اون‌جا انداخته  باشه.

از داخل آب بلند شد و خواست کلید را در آب بیندازد که اتفاقی چهره خود را میان آب روان دید آن هم با چشمانی با مردمک سفید و موهایی بلند که همانند رنگ برف بود‌.

@همکار ویراستار

ویراستار:  @Gisoo_f

ویرایش شده توسط Gisoo_f
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الماس سرنوشت 

پارت دوم: 

یاس این دختری که سیاه بودن چشمان همچون تیله‌ی براقش معروف بود و از موی بلند با رنگ روشن بدش می آمد حال دیگر همانند پیرزنی کهن سال موهایش به رنگ دندان‌هایش بود، به هنگام دیدن خود جیغی زد و از آب فاصله گرفت و  تا می‌توانست دوید و از رودخانه دور شد. ناگهان به خود آمد! مویش را در دست گرفت و جلو چشمش آورد و تا موی سفید را دید،  دوباره جیغ کشید و گفت:

- این کسی که من توی آب اون رو دیدم عجوزه یا پری دریایی یا موجود ترسناک نبوده این... این... این من بودم؛  ولی آخه چه‌طور ممکنه مو به اون کوتاهی و سیاهی اون‌قدر بلند و سفید بشه اون‌هم توی یک لحظه!  الان چشم‌هام مانند نابیناها شده؛  ولی من همه جا رو میبینم.

باید سر از کار این کلید که من رو به این شکل درآورده در بیارم؛  ولی تنهایی نمیتونم باید یاسمین و یاسین رو هم خبر کنم هرچی باشه ما خواهر و برادر هستیم. 

یاس به سمت خانه به راه افتاد وقتی به خانه رسید آرام دکمه زنگ رو فشرد یاسین در را باز کرد و با دیدن یاس تعجب کرد و از او پرسید و گفت:

-  سلام خانم کاری دارید؟  بفرمایید درخدمتم!

یاس گفت:

-  منم یاسین،  یاسم خب شاید باور نکنی؛  ولی همه چیز زیر سر این کلیده هست. 

و کلید را نشان داد.

یاسین گفت:

-  نه دروغ میگی از این‌جا برو. 

یاسمین گفت:

-  یاسین کیه دم در؟
 

ویرایش شده توسط Gisoo_f
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الماس سرنوشت 

پارت سوم:

یاسین برای یاسمین تعریف کرد و یاسمین به سمت درآمد و یاس را با حیرت نگاه می‌کرد.

یاس گفت:

-  من میتونم یک خاطره شخصی براتون از خودمون بگم.

یاسمین گفت:

- خب بگو ببینم.

وقتی که با کارت‌های شعبده بازی،  بازی می‌کردیم و من برای پیدا کردن کارت نشانه به عکس پشت کارها نگاه می‌کردم،  درصورتی که عکس کارت‌ها جلوی چشمم بود.

یاسین گفت:   این‌که شخصی نبود از کجا معلوم این رو از خودمون نشنیده باشی یک چیز سِری‌تر بگو.

یاس کمی فکر کرد و گفت:

_   یادتونه ما یک زبون و خط ساختیم تا بین خودمون حرف‌های سری بزنیم؟

و چند جمله با همان خط به آن‌ها گفت.

یاسمین گفت:    یاس آخه تو چه‌طوری این شکلی شدی؟ 

یاسین گفت:    اگر چه موهاش سفید شده؛   ولی خیلی زیبا‌تر از قبل به نظر میاد.

یاس گفت:   باید بفهمیم چرا وقتی الماس رو لمس کردم این شکلی شدم.

یاسین گفت:    خب اولین کار چیه؟

یاس گفت:   این‌که جنگل رو خوب بگردیم.

یاسمین گفت:  جنگل خیلی بزرگه ما چه‌طور بفهمیم که قفل یا سر نخ کجا است و چیه؟

یاسین گفت:    من یقین دارم کار به این سختی‌ها هم نیست.

یاس گفت: دقیقاً!  یاسین من فکر می‌کنم این کلید ما رو انتخاب کرده تا به اون چیزی که تا الان نامعلوم بوده برسیم. 

یاسمین گفت:  یاس اون کلید رو  به من بده.

بیا این هم کلید.

یاسمین کلید را در دست گرفت و همانند یاس المای کلید را لمس کرد.

ویرایش شده توسط Gisoo_f
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الماس سرنوشت

پارت چهارم:  

 آن چنان نور عظیمی دوباره از الماس بیرون آمد که یاسمین را چند قدم آن طرف‌تر پرت کرد. وقتی یاسمین بلند شد یاس به او گفت:

_  یاسمین باور نکردنیه انگار زمان تکرار شده.

یاسمین گفت:  چه عالی حالا من چشم‌ها و موهای سفید دارم،  مثل ملکه‌های یخی توی داستان‌ها است.

یاسین گفت: اشتباه می‌کنی تو الان چشمانی عسلی متمایل به زرد و موهای نارنجی رنگ  مثل ملکه‌های آتیش داری و    مسخره‌اش کرد!

یاسمین خیلی عصبانی شد و کلید را برداشت و طوری که  الماس لمس شود به دستان یاسین نزدیک کرد،   باز هم همان اتفاق افتاد.

یاسین با آه و ناله از جایش بلند شد و لنگ لنگان به سمت آینه رفت و با دیدن چشم‌ها و موهای آبی خود از جا پرید.  یاسمین این‌قدر به او خندید که روی زمین غلط می‌زد.  یاس در این هنگام فقط دنبال یک راه حل برای پیدا کردن قفل این کلید بود.

یاسین گفت:  یاس ببین خوشگل شدم؟

یاس گفت: آره؛  ولی... ؛ولی من مطمئنم این کلید فقط رنگ و چشم و موی ما رو عوض نمی‌کنه بلکه شاید یک نیروی جدید هم به ما بده‌.

یاسمین گفت: درباره چی حرف  میزنی؟  یعنی داری میگی که ما جادویی هستیم؟!

یاس گفت: شاید یک چیزی تو همین مایه‌ها  هستیم.

یاسمین گفت:  من دیگه صبر ندارم همین الان به جنگل میرم. 

یاس گفت:  نه الان شب شده ممکنه خطری ما رو تهدید کنه.   امشب وسایلمون رو جمع می‌کنیم فردا راه میوفتیم. 
 

ویرایش شده توسط Gisoo_f
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الماس سرنوشت 

پارت پنجم: 

یاسین گفت:  فکر خوبی هست. 

آن شب آن‌ها تا صبح مشغول جمع کردن وسایل خود بودند.  از خوراک بگیر تا وسایل کوهنوردی،  این تیم که برای ماموریت نامعلومی انتخاب شده بودند خودشان را برای سفری آماده کرده بودند که انتهای آن باز هم نامعلوم بود.  بعد از جمع کردن وسایل،  آن‌ها کمی خوابیدند تا خسته نباشند.
 صبح یاس با نوازش نور آفتاب بر روی گونه‌های سرخش بیدار شد.

یاس گفت:  امروز وقت شروع هست.  یاسین، یاسمین پاشین ببینم هر چی جادو بود رو بردن،  ته دیگ که چه عرض کنم به ظرف شستن هم نمیرسیم.  پاشین ببینم. 

همگی بیدار شدند و بعد از صبحانه و خداحافظی با خانه‌ای که پدر و مادرشان برایشان به ارث گذاشته بودند کوله سفر را به پشت انداخته و در خانه را به آرامی بستند. برایشان سخت بود که از این خانه دل بکنند چون آن‌ها عقیده داشتند این کلید که چنین بلای زیبایی سر ظاهر اینان آورده حتماً راه پر پیچ و خمی برای آن‌ها در نظر گرفته است.  در طول راه مردم با تعجب به آنها نگاه می‌کردن و آن‌ها را دیوانه می‌خواندند،  که موجب آزار آن‌ها شد.   برای همین یاسین یک بار به طور نامحسوس الماس کلید را به دست یکی از آن آدم‌ها زد؛   ولی وقتی دید هیچ اتفاقی نمی‌افتد بی خیال شد و به راه ادامه داد.  وقتی به جنگل رسیدند یاسین گفت: 
_  خب آبجی‌ها نظرتون چیه پخش بشیم و هرکی یک گوشه جنگل رو بگرده؟

یاسمین گفت:  خیلی بده!   یاسین ما هنوز نمیدونیم در حال انجام چه کاری هستیم اگر اتفاقی برای یکی از شما بیفته من از پشیمونی سکته می‌کنم. 

یاس گفت: باید باهم متحد باشیم و از هم جدا نشیم.

ویرایش شده توسط Gisoo_f
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الماس سرنوشت
 
پارت ششم: 
وارد جنگل شدند،  صدای سنجابان در جنگل پیچیده بود. 
یاس گفت:  از این طرف،   به سمت بوته تمشک جنگلی بریم.
به بوته که رسیدند یاس به پشت بوته نگاه کرد و گفت: 
_  این همون جایی هست که کلید رو پیدا کردم.
یاسین کوله سفر را از دوشش درآورد و روی زمین گذاشت و بعد به سمت بوته رفت‌.
یاسین گفت:  وای عجب تمشک‌هایی!      بیاین شما هم از این‌ها بخورین. 
یاس گفت:  یاسین بس کن الان وقت خوردن نیست.
یاسین یک تمشک بزرگ و آب‌دار را دید و همین که اورا برداشت زمین دهن باز کرد و آنها را با صدای محیطی بلعید.  حال آنان در سرسره‌ای در زیر زمین بودند که با شدت آن‌ها را با خود می‌برد و در طی مسیر ریشه‌های درختان درون زمین بر سر و صورت آن‌ها میخورد.‌   ناگهان سرسره گِلی کج شد و یاسمین و یاسین سریع دست خود را به یک ریشه درخت گیر دادند؛  اما یاس از داخل تونل افتاد و وارد یک دنیای عجیب شد.
 هم اکنون یاس در بین آسمان و زمین معلق است!  اگر روی زمین بیوفتد مرگ او حتمی است.
یاس گفت: خدایا فکر نمی‌کردم این‌قدر زود توی این ماموریت بمیرم.   کاش بازی برای پرواز داشتم. 
به محض این‌که گفت کاش بالی داشتم بال‌هایی از جنس بلور از کتف‌های یاس روییدند و به پرواز درآمدند،  آن هم در یک متری زمین!   تعجب کرده بود که چگونه پرواز می‌کند؟! 
این‌قدر حیرت زده بود  که حواسش نبود که پا به چه دنیایی گذاشته بود.   اصلاً اون یاسمین و یاسین رو بگو که در تونل گلی گیر کرده بودند.  

ویرایش شده توسط Gisoo_f
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الماس سرنوشت 

پارت هفتم:

یاس چشمانش را بسته بود و در آسمان آن دنیای عجیب در حال پرواز بود و احساس شادابی می‌کرد.
یاس گفت:  یوهو!  حدس زده بودم ما جادویی هستیم چی گفتم،  ما پس یاسین و یاسمین کجان اصلاً؟!   این‌جا دیگه کجاست؟ 
به بالای سر خود نگاه کرد و دید خواهر و برادرش از ریشه درختی در تونل گلی آویزان هستند،  تندی به سمت تونل رفت.
یاسمین گفت:  یاس تو کجا بودی ما فکر می‌کردیم تو مردی.
یاسین گفت:  راست میگه خواهر عزیزم از دیدنت خیلی خوشحال شدم‌. 
یاس گفت:  اصلاً نترسین طبق پیش‌بینی من ما قدرت جادویی داریم نگاه کنید من عجب بال‌هایی دارم‌.
یاسمین گفت:  دختر خوش به حالت چی‌کار کردی این‌طوری شدی؟
یاس گفت:  فقط کلمه بال رو به زبون بیاری.
یاسین گفت:  بال. 
آن‌چنان بال آبی رنگی از جنس ابرهای آسمان از کتف‌ها یاسین روییدند که از زیبایی‌اش یاسمین گفت:
_  وای داداشی چه‌قدر بهت میاد؛   ولی پریدی وسط حرف من... بال. 
خودتان تصور کنید که بال‌های یاسمین از چه جنسی بود،  از جنس آتش خروشان!   این تیم زیبا دست در دست هم وارد آسمان دنیایی شدند که توصیفش به این گونه بود:     درختانش از جنس بلور،  خانه‌هایش از تار و پود طلا با آسمانی که ابرهایی به شکل الماس با بارانی مروارید داشت.  خورشید در آن‌جا هیلودور بود و زمین به رنگ و جنس زمرد بود.

ویرایش شده توسط Gisoo_f
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الماس سرنوشت
 
پارت هشتم:

یاسمین گفت:  چه شهر زیبایی، اسم این شهر چیه؟
یاس گفت: نمیدونم.
یاسین گفت: شهر نگین. 
یاسمین گفت:  از کجا فهمیدی؟
یاسین گفت:  نمیدونم انگار یک نیرویی بهم الهام کرد.
یاس گفت:  پس یکی دیگه از قدرت‌هامون هم مشخص شد.
یاسمین گفت:  چرا کسی توی این شهر نیست؟
یاس گفت:  چون این شهر توسط اهریمنان غصب شده و مردمانش رو در الماسی زندانی کرده‌اند.
یاسمین گفت:  از کجا میدونی؟ 
یاس گفت: از نیروم استفاده کردم. 
یاسین گفت:  خب ماموریت ما چیه؟
یاسمین گفت:  این‌که به قصر بریم و دنبال چیزی بگردیم که ما رو به صندوقی برسونه که الماس داخل اون هست و بعد ما با کلیدمون درش رو باز می‌کنیم و الماس رو می‌شکنیم و بعد مردم آزاد میشن.
یاسین گفت: راه افتادی.
یاسمین گفت: پس چی فکر کردی.
یاسین گفت:  پس بزار بگم اون چیز چی هست. 
اما یاسین هرچه سعی کرد نتوانست بفهمد که باید دنبال چه چیزی بگردد.
یاسین گفت:  چرا نمیفهمم.
یاس گفت:  شاید ما این اطلاعات رو برای مقدمه فهمیدیم تا برای ماموریت با کارمون آشنا باشیم،  بقیش رو باید خودمون پیدا کنیم 
یاسمین گفت:  بد نگفتی. 
یاسین گفت:  من دارم قصر رو میبینم،  سمتش بریم. 
آن‌ها فرود آمدند و آرام-  آرام وارد قصر شدند صدای خنده اهریمنان در قصر پیچیده بود.  آن‌ها جشن گرفته بودند،  در پشت دیواری قایم شدند و برای آشنایی بهتر کمی به آن‌ها نگاه کردند.  چشمان قرمز،  صورت چروکیده سیاه،  موهای بلند ژولیده لخت،  ناخن‌های بلند و قد بلند با صدای مهیب و ترسناک ظاهر اهریمنان بود؛  اما کسی در بین آن‌ها ظاهرش فرق می‌کرد. 
موهای طلایی،  قد کوتاه،  گوش های دراز و یک تاج روی سرش و اهریمن‌ها شکنجه‌اش می‌کردند و خودشان می‌خندیدند.

ویرایش شده توسط Gisoo_f
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الماس سرنوشت
 
پارت نهم:

یاسین گفت:  اون ملکه قصر هست. 
یاسمین گفت:  آره حسم بهم میگه که خودش هست،  باید نجاتش بدیم.
یاسین گفت:  حال چه‌جوری بهش نزدیک بشیم‌؟ 
یاس گفت:  وایسیم تا جشنشون تموم بشه و برن بخوابن. 
یاسمین گفت:  مگه این‌ها میخوابن؟ 
یاس گفت:  از ذهنمون کمک بگیریم. 
یاسمین گفت: ذهنم به من چیزی نمیگه. 
یاس گفت: به من هم همین‌طور،   یاسین تو یک چیزی بگو. 
تا یاسین دهن باز کرد تا چیزی بگوید،  ناگهان دستی سیاه و وحشتناک از پشت سر یاسین آمد و گلوی یاسین را گرفت و به هوا برد.   یاس و یاسمین جیغ کشیدند و خواستند فرار کنند که اهریمن با دست دیگرش آن‌ها را هم گرفت. 
یاسین گفت:  ولم کن خفه شدم. 
یاسمین گفت:  داداش یاسین کمکم کن.
یاسین گفت: کاش می‌شد موش بشم.
بعد از گفتن کلمه یاسین تبدیل به موش شد و از لای دستان اهریمن سر خورد و فرار کرد؛  اما طولی نکشید که یک اهریمن دیگر یاسین را در قفس کوچکی گیر انداخت،   یاسین خواست مورچه شود؛  اما هر کار کرد نشد.  آن‌ها را داخل زندان انداختند که روبه رویش سلول ملکه بود.  یاسین از حالت موش درآمد و به میله‌ها چسبید و بلند داد زد و گفت: 
_  ما رو از این.جا بیارید بیرون شما نمیتونید ما رو زندانی کنید.  
ملکه کوثر گفت:  دست بربردار فایده‌ای نداره.
اصلاً حواسشان به ملکه نبود!  تعظیم کردند و گفتند:
_  درود بر ملکه شهر نگین.
یاسمین گفت:  ملکه ما خیلی از دیدنتون خوشحالیم؛  اما ما فقط می‌خواستیم کمک کنیم که خودمون هم گیر افتادیم.
ملکه کوثر گفت:  این‌ها رو میدونم!   شما منتخبین و نجات دهنده  ما هستین.

ویرایش شده توسط Gisoo_f
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الماس سرنوشت 

پارت دهم: 

یاسمین گفت:  ملکه اگه چیزی میدونید به ما بگید و ما رو با ماموریت‌هامون آشنا کنید.
ملکه کوثر گفت:  باید بدونید که این‌ها برای این شما رو زندان کردند که تا چند لحظه دیگه جادوی شما رو بگیرند.
یاسین گفت:  اما چه‌طور ممکنه؟! 
ملکه کوثر گفت:  بعد از انجام این کار شما رو وارد الماس سرنوشت در صندوقچه سیاهی می‌کنند.
یاسمین گفت: و این یعنی شکست.
یاسین گفت: باید فرار کنیم ملکه جادوی شما رو هم گرفتن.
ملکه کوثر گفت:  من از خانواده سلطنتی هستم نیروی من در قلبم نهفته است و از من گرفته نمی‌شود.  برای همین هم اون‌ها من رو شکنجه می‌کنند و قرار هست با اومدن اهریمن بزرگ در جلوی تمام اهریمن‌ها من را بکشند و قلب من رو از سینه دربیارند و نیروی من رو نابود کنند.
یاس گفت:  این داستان از کجا شروع شد؟
ملکه کوثر گفت:  سال‌ها پیش در این سرزمین ما بهترین بودیم شهر نگین همانند اسمش می‌درخشید.  مادر و پدرم منصف‌ترین شاه و ملکه بودند؛   اما در پی این همه خوشی رنجی در دل آن‌ها بود که چرا خداوند به آنها فرزندی نمی‌دهد.   والدینم شب و روز را با این درد زندگی می‌کردند تا این‌که روزی طوفانی خیلی عجیب به شهر ما آمد و با آمدنش رعب و وحشت را بر تمام اهالی شهر نگین انداخت؛  اما طولی نکشید که یک قهرمان با نیروی قوی که داشت طوفان را در کسری از ثانیه نابود کرد او خیلی محبوب بود و قهرمان شهر ما شد. پدرم مقام مشاور را به او داد؛  واقعاً هم او از مشاور دست کمی نداشت و انگار توی دل خانواده سلطنتی بسیار خود را جا کرده بود و غم بی فرزندی رو از آن‌ها گرفته بود و همه مطمئن بودند که جانشین پادشاه کسی نیست جز (روب کول)؛  اما طولی نکشید که به خواست خدا ملکه فرزندی آورد که تمام علاقشان نسبت بهش روز به روز بیشتر می‌شد و این بر حسادت روب کول می‌افزود. تا این‌که شاهزاده خانم به سن شاخص رسید و قرار بود مراسمی برای ولیعهدی او گرفته بشه.  روز موعود رسید و همه چیز خوب بود لحظه تاج گذاری بود که ناگهان صدای مهیبی کل شهر را در بر گرفت و همه روب کول رو در قاب دروازه قصر دیدند.   آن هم با چشمانی غضب ناک! 
طولی نکشید که او تبدیل به یک اهریمن بسیار ترسناک شد حس حسادت اون رو تبدیل به یک موجود ترسناک کرده بود.  همه چیز رو نابود کرد،  همه کس رو زندانی کرد،  مادر و پدرم رو کشت تا این‌که من تصمیم گرفتم با استفاده از نیروم از دنیای آدمی کمک بگیرم که شما جلوی راه من اومدین.  بسیار خوشحالم که اومدین؛  اما من دیگه امیدی ندارم چون میدونم مرگ من نزدیک هست.  
یاسین گفت:  چرا فرار نمی‌کنید؟ 
ملکه کوثر گفت:  چون به محض این‌که قصر رو که متعلق به من هست و هم اکنون این‌ها تصرف کرده‌اند رو ترک کنم،  تمام مردم شهرم توسط نیروی قصرم که خیلی قوی است کشته می‌شوند. 
یاسین گفت:  این‌جوری که می‌میرین. 
ملکه کوثر گفت:  یک بهتره یا صد هزار الف؟
یاس گفت:  الف؟
ملکه کوثر گفت: خب حتماً نمیدونید که ما آدم نیستیم الف هستیم.
یاسین گفت:  پس به خاطر همین هست که این.قدر کوچیک هستین.  
یاس گفت:  ملکه تا اومدن اهریمن بزرگ چند روز طول میکشه؟
 ملکه کوثر گفت:  دقیقاً یک هفته دیگه اهریمن بزرگ از سرزمین سیاهی به این‌جا میرسه. 
یاس گفت:  ما میدونیم که با کشتن شما الف‌ها هم نابود میشن،   پس فکر شما یکمی اشتباه ما به شما کمک می‌کنیم و الماس رو می‌شکنیم و بعد نفرین باطل میشه و همه نجات میابیم. 
یاسمین گفت: اهان فهمیدم شما چیزی بودین که ما باید پیدا می‌کردیم تا به صندوقچه نزدیک بشیم.

ویرایش شده توسط Gisoo_f
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الماس سرنوشت 

پارت یازدهم. 

ملکه کوثر گفت: آفرین حالا که درست فهمیدین نقشه اون‌جایی رو که صندوق سیاهی درش هست رو بهتون میگم. 

ملکه کوثر گردنبندش را که الماس قلبی شکل داشت را لمس کرد،  آن نگین براق از وسط نصف شد.  ملکه پارچه‌ای از تار و پود ابریشم از آن بیرون کشید و از لایه میله‌ها به یاسین داد.

ملکه کوثر گفت:  این نقشه راه رسیدن به صندوقچه رو نشون میده. 

یاسین گفت: سپاس.

یاس نگاهی به نقشه انداخت و تمام راه‌ها رو به طور کامل بررسی کرد. 

یاس گفت:  خب حالا چه‌جوری از این‌جا فرار کنیم؟

یاسین گفت: به این فکر نکرده بودم‌.

یاسمین گفت: یک نقشه دارم.

یاسین گفت:  چه نقشه‌ای؟

یاسمین گفت:  این‌که ملکه اهریمن رو صدا میزنه و میگه ما مردیم و ماهم مثل موش مرده نقش بازی می‌کنیم.

یاسین گفت: آهه،  تو هم با این نقشه‌هات،  خیلی تکراری  هستن‌.

یاسمین: خب عملیش کنیم.

یاسین گفت: اصلاً این‌طور نیست هزار بار گفتم این‌قدر فیلم تخیلی نبین.

یاسمین گفت:  فعلاً که تو جایی هستیم که تخیل به واقعیت تبدیل شده. 

یاس گفت:  بس کنید بیاید یک‌ذره تمرکز کنیم،  فکر کنیم به این‌که چطور فرار کنیم با کمی استراحت،  به ذهنتون استراحت بدین.

ویراستار: @Gisoo_f

 

ویرایش شده توسط Gisoo_f
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الماس سرنوشت 

پارت دوازدهم

هنگامی که یاس سر به بالا برده بود و داشت از خدا کمک می‌خواست،  نظرش به قطره آبی که از سقف به کف گلی زندان می‌چکید جلب شد. سریعاً از جایش بلند شد و گل سر سوزنی خود را از موهایش به بیرون کشید و شروع کرد به کندن زمینی که با چکه کردن آب نمناک شده بود و به راحتی کنده می‌شد.

یاسمین گفت: یاس چیکار می‌کنی؟

یاس گفت: وقتی که نقشه رو دیدم فهمیدم که در زیر قصر خاک رس وجود داره و اگر ما تونل بکنیم میتونیم به راحتی به کوهی که غار در اونجاست برسیم.

یاسین گفت: این‌ها همه رو تو چند دقیقه فهمیدی؟ آفرین خواهر خودمی.

یاس گفت: ممنونم زود بیا کمک. 

ملکه کوثر گفت:  آفرین به فکر عاقلانه‌ات،  من هم به شما کمک می‌کنم.

یاسمین گفت: ولی شما که تو سلول روبه رویی هستین چه‌طور میتونید از اون‌جا به ما کمک کنید؟

ملکه کوثر گفت: میبینید. 

ملکه دو دستبند طلایی‌اش را از دستش درآورد و به سمت سلول آن‌ها پرت کرد،  طولی نکشید که آن دو به گور کنانی تبدیل شدند که به محض تبدیل شروع به کندن زمین کردند. 

یاس گفت: ممنونم ملکه این به فکر ما رسیده بود که گور کن بشیم؛  ولی هرچی تلاش کردیم نتیجه‌ای نداد.

ملکه کوثر گفت: این خاصیت نیروی شماست که اگر خطری شما رو تهدید کنه به شما نیرو نمیده و بعضی وقت‌ها خیر شما رو میخواد،  برای شما سوال نبود که چرا یاسین به مورچه تبدیل نشد چون با مورچه شدن از قفس فرار می‌کرد و شما رو هم نجات می‌داد و دیگر نمی‌توانستید با من ملاقات کنید و نقشه رو از من بگیرید.

یاسین گفت: این خیلی فوق العاده‌ است ازتون ممنونم نیروی خوب. 

با ملکه خداحافظی کردند و کار شروع شد. 

ویراستار: @Gisoo_f

ویرایش شده توسط Gisoo_f
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الماس سرنوشت 

پارت سیزدهم: 

سرعت کار با نیروی ملکه دوچندان شده بود و آن‌ها توانستند در عرض چند ساعت نیمی از کل تونل را حفر کنند.  دیگر به وسط‌های راه رسیده بودند که باز هم همان ریشه‌های در درختان شروع به اذیت آن‌ها کردند. این ریشه‌ها توسط اهریمنان جادو شده بودند،  واضح‌تر بگم کل شهر پر آرامش نگین را نفرین کرده بودند. جدال با ریشه‌های زمین ادامه داشت،  ریشه‌ها دست و پاهای آن‌ها را گرفتند و می‌کشیدند.  همان لحظه یاسین چاقویی را آرزو کرد و ریشه‌ها را  وقتی فهمیدند که نمی‌توانند آن‌ها را گیر بیندازند، گازی را ترشح کردند که گورکنان را تلف کرد.

یاس گفت:  وای گورکن‌ها مردن. حالا بقیه راه رو چه‌جوری حفر کنیم. 

یاسمین گفت:  پس به خاطر همین بود که ما به گور کن تبدیل نشدیم. 

یاسین: راست میگه آرزو می‌کنم یک بیل جادویی داشته باشم.

بیل ظاهر شد و آن‌ها شروع کردند به کندن. سخت کار می‌کردند.  خیلی خسته بودند،  تمام دست‌هایشان زخم شده بود. تنها هدف آن‌ها نجات دادن شهر نگین بود،  تقریباً به بالای تونل رسیده بودند،  کمی ایستادند تا استراحت کنند.

یاسمین گفت: خیلی خسته شدیم. 

یاسین گفت:  حتماً تا الان اهریمنان از نبود ما با خبر شدند.

یاس گفت: اون که آره؛  ولی ملکه گفت ما که بریم من با جادو ورودی تونل رو می‌بندم تا آن‌ها وارد تونل نشوند و به دنبال ما نیان.

ویراستار: @Gisoo_f

ویرایش شده توسط Gisoo_f
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الماس سرنوشت 

پارت چهاردهم: 

یاس گفت: زود باشین باید شروع کنیم. استراحت بسه هر لحظه ممکنه اتفاقی بیوفته.

دوباره شروع به حفر کردند،  آن‌ها از روی نقشه پیش می‌رفتند، یاسین بیل آخر را به لای سرش زد و نور خورشید پدیدار شد. آری درسته کار تونل تمام شده بود، با خوشحالی به هم دستی دادند و تبریک گفتند. با احتیاط از تونل بیرون آمدند،  پیش رویشان کوهستانی بود که باریدن برف به رویش بند نمی‌آمد هوا از آنچه که فکر می‌کردند سردتر بود.  کمی به جلوتر رفتند،  دیگر خورشید را نمی‌توانستند ببینند؛  ولی از شکل و شمایل محیط انگار دم- دمای ظهر بود،  با امید به خدا به راه افتادند. 

یاس گفت: خب چه‌جوری به قله کوه برسیم؟ طبق نقشه غار اون‌جاست.

یاسین گفت: پرواز می‌کنیم.

یاسمین گفت:  فکر نکنم به این آسونی به بالا برسیم.

یاس گفت:  نه به نظرم فکر خوبی هست.

یاسمین گفت:  اما من می‌ترسم عاقلانه نیست که ما توی این شهر با این همه خطر با یک پرواز ساده به غار،  یعنی اتمام ماجرا برسیم. به همین سادگی؟! اصلاً من نمیام.

یاسین گفت:  نمیام که نشد حرف. 

یاس گفت: تو نقشه بهتری داری،  فعالت که تنها راهمون پرواز به این کوه هست. یک نگاه بنداز!  شیب خیلی زیادی داره نمیتونیم ازش بالا بریم.

یاسمین گفت:  اصلاً مگه ملکه نگفت نیرو کمکمون می‌کنه؟  ما بال رو میخوایم ببینیم به ما میده یا نه.

یاسین گفت: خوبه (بال).

بال‌های ابر مانند یاسین نمایان شد‌.

یاسین گفت:  خب پس طوری نمیشه؟

بقیه هم با بال‌های خود شروع به پرواز کردند.

ویراستار: @Gisoo_f

 

ویرایش شده توسط Gisoo_f
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الماس سرنوشت 

پارت پانزدهم:

آن‌ها به نیمی از کوهستان رسیدند. هنوز کمی جلو نرفته بودند که ناگهان از شدت سرمای زیاد بال‌های یاس و یاسین یخ زدند.  در حال سقوط بودند، یاسمین چون بال‌هایش آتشین بود یخ نزد. سریعاً شتافت و آن‌ها را گرفت.  وزنشان سنگین بود،  نمی‌توانست تحمل کند،  به سختی آن‌ها را روی قسمتی صاف روی کوه گذاشت.

یاسمین گفت:  بهتون گفته بودم نباید پرواز کنیم چرا آخه به حرف من گوش نمیدین؟

یاس گفت: خیلی خوب آروم باش باید یک نقشه جدید بکشیم.  نگاه کنین این‌جا یک راه هست.

یاسین گفت: من که میگم بیاین همین راه رو ادامه بدیم. 

یاس گفت: راه دیگه‌ای نداریم،  باید بریم.

یاسمین گفت:   من که نمیام.

یاسین گفت: دوباره شروع کرد.

یاس گفت: هنوز عصبانی؟! ببین وقت نداریم باید هر راهی رو که به فکرمون بیاد رو انتخاب کنیم‌.  جون ملکه کوثر تو خطر هست توروخدا بیا بریم.

یاسین گفت: نه اصلاً چند دقیقه پیش شما در حال سقط شدن بودین اگه میمردین چی؟ اون‌جوری که من تنها توی این شهر که هیچ معلوم نیست کجا هست چه‌جوری تنها به آخر ماموریت می‌رسیدم؟! 

بغض کرد!

یاسمین گفت:  غیر ممکن بود!  فکر کنید به آخرش هم رسیدیم،  چه‌طور وقتی به خونه‌ی قشنگمون رفتم بدون شما تنها با خاطراتتون زندگی کنم؟  بیاین برگردیم ما که الف نیستیم که بخوایم از شهر کوتوله‌ها دفاع کنیم.

یاسین او را در آغوش گرفت و بر سرش بوسه زد و گفت :آروم باش خواهر گلم. 

یاس گفت: صبر کن توی راهنمای نقشه نوشته که این کوه به سیاهی معروفه و بهونه‌ای پیدا می‌کنه و انرژی منفی به افراد اون‌جا میده.

ویراستار: @Gisoo_f

ویرایش شده توسط Gisoo_f
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الماس سرنوشت 

پارت شانزدهم:

یاسین گفت: آبجی نذار درگیر نیرو بشی. 

یاسمین گفت: این‌ها مهم نیست من به صخره تکیه میدم تا شما اگه میخواین برین من منتظرتون میمونم.

یاسمین به صخره تکیه داد و صخره هم به داخل فرو رفت. آن‌ها حیرت زده نگاه می‌کردند،  از آن طرف با فرو رفتن سنگ دری باز شد که راه پله‌ای به بالا داشت.

یاسین گفت: اوه چه جالب بود خب به نظرم راه رو پیدا کردیم. 

یاس گفت: اما این توی نقشه نبود. 

یاسمین گفت: چون یک راه مخفی  هست.

یاسین گفت: حالا میای بریم؟ 

یاسمین گفت: انگار چاره‌ای ندارم.

یاس گفت: خب به نظر میاد این راه میانبر هست پس ما میدونیم که تو راه‌های میانبر ما به راحتی به مقصد نمیرسیم و یک تله‌هایی میتونه ما رو گیر بندازه،  پس با دقت قدم بردارید و به اطراف هم توجه کنید.

یاسین گفت: چشم آبجی.

وارد راه پله سنگی شدند به آرامی راه می‌رفتند. سکوت همه جا را فرا گرفته بود و تنها صدای نفس‌های آن‌ها می‌آمد. راه پله به راهی تاریک و نمناک ختم شد.  یاسمین با قدرتش تکه چوبی را آتش زد و توانست جلوتر را ببیند،  به جلو رفتند آن‌ها به قسمتی رسیدند که زیر پایشان گودال‌هایی بود که از آن گاز و ماگما به بیرون می‌ریخت.

یاسین گفت: خب فکر کنم اولین مرحله سر و کلش پیدا شد،  حالا چیکار کنیم؟

یاس گفت: پرواز کنیم.

یاسمین گفت: اسم اون رو نیار،  گاز سمی به هوا میره و ما خفه میشیم و میوفتیم روی مواد مذاب بعدش دیگ... .

یاس گفت: میدونم.

یاسین جلوی دهنش را گرفت و با صورتش فهماند که هیچی نمیگه.

ویراستار: @Gisoo_f

ویرایش شده توسط Gisoo_f
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الماس سرنوشت 

پارت هفدهم: 

یاس گفت: حتماً منظورت این هستی که دفعه قبل تا خواستی حرف بزنی بلا سرمون اومد.

یاسین گفت: اوهوم.

یاسمین گفت:  اون که بلا نبود ما با ملکه ملاقات کردیم. 

یاسین گفت:  این هم حرفیه! خب حالا که این‌طور هست من میگم مار بشیم و از لای حفره‌ها رد بشیم.

یاسمین گفت:  نمیدونم مثل این‌که راه پیش روی ما این هست. 

یاس گفت:  مار.

یاسمین گفت: مار.

یاسین گفت: مار.

آن‌ها مار شدند و وارد راه گودالی شدند. فشار گرما زیاد بود،  در بعضی حفره ها ماگما فوران می‌کرد؛  اما آن‌ها خیلی سریع حرکت می‌کردند. تقریباً به آخر راه رسیده بودند  که به یک چاله خیلی بزرگ رسیدند.  سرعت یاسین خیلی زیاد بود نتوانست سرعتش را کنترل کند و داخل تونل خاکی افتاد.  دو خواهر به حالت خود برگشتند و جیغ کشیدند و گفتند:  داداش!

شروع به گریه کردند. از آن طرف یاسین به شکل خود درآمد و با بال‌هایش خود را به زمین رساند. انتهای چاه همان جایی بود که شروع به پرواز کرده بودند سریع پرواز کرد و خود را به قسمت راه مخفی رساند،  صخره را فشرد و وارد راه شد و بعد از بین حفره‌ها عبور کرد. خواهرانش را دید و آن‌ها را در آغوش گرفت و با آن‌ها گریست.

یاس گفت:  داداش عزیزم چرا احتیاط نکردی؟ 

یاسمین گفت:  تو از کجا اومدی؟

یاسین تعریف کرد و بعد آن‌ها از روی گودال خاکی پریدند و به سمت جلو رفتند؛  ولی به بن بست رسیدند.

ویراستار: @Gisoo_f

ویرایش شده توسط Gisoo_f
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الماس سرنوشت 

پارت هجدهم:

یاسین گفت: عه!  راه تموم شد‌.

یاسمین گفت:  وا!

یاس گفت: اَه!  اصلاً فکر نمی‌کردم که راه بن بست باشه.  ما تو این راه کلی سختی کشیدیم،  از اون چاله‌های مرگ بار رد شدیم داداشمون رو می‌خواستیم از دست بدیم دیگه تحمل نمی‌کنم .

دستش را مشت کرد و به دیوار ته تونل زد. ناگهان صدایی آمد که می‌گوید:  به غار سیاهی خوش آمدید رمز معما را بگویید‌.  آن چیست که وقتی بازه تمام جهان دنیا هست؛  اما وقتی بسته میشه تمام این عظمت خاموش میشه و به سیاهی میره. 

یاسمین گفت:  خدایا این دیگه چه امتحانی هست!  یاس تو معمولاً جورچین زیاد حل می‌کنی،  ببین این رو بلدی! 

یاس گفت:  نمیدونم باید فکر کنم.

یاسین روی زمین نشست و سقف غار را نگاه می‌کرد،  همزمان یاس هم دستش را یه حالت تکیه‌گاه به قسمت باغچه مانند غار که یک تو رفتگی بود چسباند؛  اما دستش سر خورد و خاک‌های نرمی که از خورد شدن سنگ‌های ریز‌تر به وجود آمده بود روی چشمان یاسین ریخت.  یاسین از جایش پرید و از شدت سوزش چشمانش داد و بی‌داد می‌کرد.

یاسین گفت: چیکار می‌کنی داره میسوزه دیوونه! مگه نمیبینی چشم‌هام سیاهی میره هیچ جا رو نمیبینم  همه جا واسم عین چراغ خاموش شده.

داد زد و گفت:

_  نیروی آب.

و با نیرویش چشمانش را شست. 

ویراستار:  @Gisoo_f

ویرایش شده توسط Gisoo_f
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الماس سرنوشت 

پارت نوزدهم:

یاس گفت:  فهمیدم وقتی بازه جهان روشنه وقتی بسته میشه همه جا خاموش میشه، جواب پلک چشم.

یاسمین گفت:  به نظر میاد درست باشه آخه چیز دیگه‌ای شبیه جواب نیست.

یاسین گفت:  دیوونه عیب نداره خاک ریختی توی چشمم حالا برو و جواب رو اعلام کن.

یاس روی نقطه سبز رنگ از جنس یشم ایستاد و نفس عمیقی کشید و با صدای رسا گفت: جواب پلک چشم. 

نگهبان غار گفت:  صحیح تبریک میگم حالا میتونید وارد بشید. 

درها گشوده شدند، هفت در پشت سر هم که به شکل‌های مختلف باز می‌شدند. یکی افقی یکی عمودی یکی از بالا به پایین،  اون یکی از پایین به بالا،  یکی از وسط نصف می‌شد،  یکی دیگشون از چپ به راست باز می‌شد،  آخرین در دری بلورین بود  که به محض این‌که چشمشان به آن خورد فرو ریخت.  حال آن‌ها باید یک سالن طولانی که در ته سالن صندوقچه‌ای نمایان بود را طی می‌کردند،  با قدم‌هایی آرام؛  اما محکم و استوار پیش می‌رفتند.  به صندوقچه رسیدند،  یاسمین کلید را از جیبش درآورد و با دستی لرزان و رویی ترسان کلید را وارد قفل کرد و چرخاند.  نور سفید رنگی به شدت نمایان شد سه نفری در رو باز کردند؛  اما صبر کنید ببینم الماس در صندوقچه  نبود!

یاسین گفت: این دیگه چه بازی هست، پس الماس کجا است؟

یاس گفت: نه باورم نمیشه.

یاسمین گفت:  چه‌طور ممکنه؟  فقط یک راه وجود داره.  اهریمن بزرگ الماس رو برداشته باشه،  اون برداشته.

یاسین گفت: پس این یعنی‌‌... ؟

ویراستار: @Gisoo_f

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط Gisoo_f
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الماس سرنوشت 

پارت بیستم:

یاسین گفت: باید به جنگ آن‌ها بریم.

یاس گفت: زود باشین.

با تمام قوا پرواز کردند و از چاله خاکی خارج شدند، از روی نقشه شهر نگین،  شهر سیاهی را پیدا کردند و به سرعت بال می‌زدند.

نزدیک شدند. سیاهی آسمان از دور پیدا بود،  به بالای شهر رسیدند به طور پنهانی وارد قصر شدند دیگر به جز الماس به چیزی فکر نمی‌کردند. قلبشان پشت سر هم می‌تپید. الماس سرنوشت روی یک جایگاه زرین بود،  چند دقیقه می‌خواست تا معلوم شدن برد یا باخت بود. شکست یا پیروزی؟

یاسمین گفت:  خب نقشه این هست که باید هرطور که شده الماس رو بشکونیم و باید هرطور که میتونیم از نیروهامون استفاده کنیم‌.

یاس گفت:  موافقم.

یاسین گفت: باشه. 

شروع کردند.  یاسمین به سمتشان پرواز کرد و دور پایه الماس را حصار آتشین کشید.  طناب‌های مار مانند اهریمنان به سمتشان پرتاب شد یاسین به دام افتاد؛ اما موش شد و فرار کرد. قدرت آتش اثری نداشت و اهریمنان وارد حصار شدند. تقریباً یک متری پایه؛  اما یاس یک حصار از جنس یخ به بالا کشید.  اهریمنان با تبرهایشان در حال شکستن یخ‌ها بودند،  یاسین به بیرون حصار سیلی برانداخت که اهریمنان را آب برد.  یاس الماس را برداشت و می‌خواست او را بشکند؛  ولی جایی نبود.  ناچار با سرعت به بیرون حصار رفت،  دستانش را بالا برد،  چشمانش رابست، یک قدم به جلو رفت و حالا... .  نه!

ویراستار: @Gisoo_f

ویرایش شده توسط Gisoo_f
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الماس سرنوشت 

پارت آخر:

یاس در روبه رویش اهریمن بزرگ را دید،  آن هم با نفس‌هایی که از آن آتش بیرون می‌داد. یاس بدون مکث به سمتش نیروی یخ پرتاب کرد؛ ولی با آتش مواجه شد. یاسین سعی کرد آتش را خاموش کند؛ ولی نشد.

یاسمین نمی‌توانست با نیرویش کاری کند؛  ولی جلوی تیرهای اهریمنان را می‌گرفت. مبارزه ادامه داشت!

نیروی اهریمن بزرگ خیلی زیاد بود،  یاس را طرفی پرت کرد و الماس را از دستان یاس گرفت و داشت می‌رفت که یاسمین از پشت هلش داد و الماس به هوا پرتاب شد. یاسین به بالا پرید و الماس را گرفت و در یک چشم بهم زدن  الماس را به زمین زد و الماس شکست.

نور کل سرزمین را فرا گرفت،  سیاهی‌ها نابود شدند و اهریمن بزرگ خاکستر شد و فرو ریخت. 

حالا در شهر نگین،   تمام الف‌ها آزاد شدند. شهر با مردمانش زیباتر بود!  ملکه کوثر از آن‌ها قدردانی کرد و به آن‌ها گفت:

_  به پاس خدمتی که به ما کردین من به شما تاج شجاعت را می‌دهم.

 مراسم تاج گذاری انجام شد. انگار وقت خداحافظی است!

گریه‌ها بند نمی‌آمد؛  ولی چه کنیم!

ملکه قاصدکی به آن‌ها داد و گفت:

_  با فوت کردن این‌ها به زندگی خودتون برمی‌گردین.  براتون آرزو سلامتی می‌کنم.

تیم: متشکریم ملکه.

قاصدک‌ها را فوت کردند و شد همان چیزی که از اول بود. دو خواهر و برادر قصه ما با امید به خدا زندگی قبلیشان را دوباره شروع کردند.

     

ویراستار: @Gisoo_f

  ناظر داستان:

  پایان.

ویرایش شده توسط Gisoo_f
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...