رفتن به مطلب

رمان مسکن شبام|Mhi.nevis/مَهـی.نویـس کاربر انجمن نودهشتیا


Mhi.nevis
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

spacer.png                                                               

                                                 •به نام نویسنده ای که مینویسدتقدیرمان را•

                                                                           نام رمان: مسکن شبام•

                                نام نویسنده: مَـهی.نویس/Mhi.nevis•

                                                                  ژانر: عاشقانه،غمگین

مقدمه: 

 

اگر روزی از من پرسیدند چه چیزی آرامت میکند بدون لحظه ای مکث میگفتم مسکن، مسکنی که تمام شب ها من را در آغوش گرفت و عاشقانه نوازشم کرد تا بخواب بروم'
باید دیوانه باشم نه؟! دیوانه ام که شب ها اگر به صدایت گوش نمیدادم به خواب نمیرفتم 
ولی چه شد، چگونه عشقمان به زهری چون زهرمار تبدیل شد
چه شد که تمام ارزوهایم به حسرت تبدیل شد 
چه شد که ازدواج مارا به یک ازدواج حرام نسبت دادند!
****************

خلاصه: 


مرسانا دختر پاک و معصومی که دل به پسر خاله اش مرساد بسته بود! 
بی خبر از اینکه دل به یک عشق ممنوعه، دل به برادرش بسته بود!

به قلم: مَـهی.نویـس/ Mhi.nevis

ناظر: @نٍویسَندهی _ فضایی

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part1

*************
زمان حال'

دستامو مشت کردم مرساد با صدایی که عصبانیت توش موج میزد گفت
_اخه چرا؟! من دلیل این همه مخالفت شما‌ هارو نمیفهمم 
اقاجون عصاشو روی زمین کوبیدو گفت، پسر جان وقتی میگم نمیشه یعنی نمیشه
مرساد به طرفم اومد، دستامو توی دستاش گرفت‌وگفت
_ببینید اقا‌جون احترام شما خیلی واجبه برام ولی نمیتونم حرفاتونو قبول کنم چه شما چه خانواده هامون مخالف باشن، من‌ومرسانا همدیگرو دوست داریم‌وهیچ جوره کوتاه نمیایم چه‌شماها بخواید چه نخواید ما باهم ازدواج میکنیم! 
دستامو کشید‌وهمراه خودش به سمت دره سالن برد. 
صدای اقاجون باعث شد از حرکت بایستیم و برگردیم 
_این ازدواج حرومه 
مرساد دستامو ول کردورفت سمت اقاجون و با عصبانیت دادی زد که شک نداشتم همسایه‌ها هم صدامونو نشنیده باشن. 
_هیچ میفهمین چـــی میگین؟! یعنی چی که این ازدواج حرومه
دستامو جلو دهنم گرفتم و با صدای لرزونم صداش زدم 
-مرساد 
منتظر خیره به اقاجون بودیم که با صورت سرخ شده از عصبانیت رو به رومون، روی مبل تک نفره سلطنتی کرم رنگه مختص به خودش نشسته بود نگاهی به من و در اخر نگاهی به مرساد انداخت‌وبا صدای محکمی گفت
_این عروسی هیچ وقت برگزار نمیشه
ایندفعه مرساد سکوت کردو من به حرف اومدم دستامو مشت کردم و گفتم
-میشه دلیلشو بدونیم 
نیم نگاهی به من کرد، دستی به ریش های سفیدش کشیدو گفت
_چون هیچ کجای دنیا این قانون وجود نداره که خواهر و برادر بتونن باهم ازدواج کنند! 
مرساد خنده هیستیریکی کردو گفت، اقاجون ما اصلا با شما شوخی نداریم. 
ایندفعه خاله ثمین به حرف اومد و گفت
_شوخی نیست پسرم تو و مرسانا خواهر و بردار هستین 
به طرفم اومد با چشمای اشکیش نگاهی بهم کرد و گفت
_ببخش دخترم در حقت بدی کردیم خیلیم بدی کردیم نمیدونی چقدر جلوی خودمو گرفتم این سالها که نیام و با دل خوش بغلت کنم و صدات بزنم دخترم، دختر قشنگم 
مغزم قفل بود، هنگِ هنگ بودم! 
همه حرفا برام گنگ و نامفهوم بودن، سرم گیج میرفت، دستام میلرزید، نه نه نه 
حتما یه شوخیه اره شوخیه 
باهم برنامه ریختن تا مارو از هم جدا کنن اره ارهه... 
دستمو به دسته مبل گرفتم تا نیوفتم ولی زیادی دووم نکرد و همش شد سیاهی‌و سیاهی‌و سیاهیِ مطلق... 
*****************

@نٍویسَندهی _ فضایی

ویرایش شده توسط Mhi.nevis
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...