رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان آئیشما👽 | نجمه صدیقی کاربر انجمن نودهشتیا


_NAJIW80_
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: A

ارسال های توصیه شده

  • مدیر کل ✯

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت#۲ 💀

 

زمان حال_ شهر گمنام_

 

ساعتی به مانیتور لپتاپ چشم دوخته  و به انتظار بارگذاری فایل، لب‌هایش را خونین کرده بود. از این شکیبایی‌ها کراهت داشت و حال اَپ شوخ طبع خواستار این بود اعصابش را از هم متلاشی کند. در حالی که دستانش را میان گیسوان شکلاتی‌اش پنهان می‌کرد غرولند سخنی جاری کرد:

- اه زود باش دیگه، مگه داری عروس راه می‌بری لعنتی؟!

کلافه یکی از دستان خود را زیر چانه‌اش گذاشت؛ سپس با کمک انگشتان آن یکی، موزونی کوتاه از جانب میز تولید کرد. پاهایش را  از شدت حرص یک در میان تکان داد  و آه‌های عمیقش مخلوط شده بود با ضرب زدن بر روی میز!

اندکی چشمانش به خماری نشست که ناگه عدد نود و نه مانیتور را از دید گذراند. شادمان صاف نشست؛ خواستار این بود دو دست خویش را بر روی هم بکوباند؛ اما    ناگهان فایل  خطا داد.

آنچنان وجودش سوزن- سوزن شد که بی تردید قصد شکاندن آن لب‌تاپ کوفتی را داشت؛ اما    به جای این کار، موهای پریشانش را میان انگشتان خود پیچاند و جوری آن‌ها را از فرق سر جدا نمود که شک نداشت، گیسوانش از ریشهٔ خویش کنده شدند. در حالی که دستش را آمادهٔ زدن ضربه‌ای هولناک بر روی میز می‌کرد ناسزایی گفت: 

- لعنت بهت عوضی، لعنت! 

خواست مجدداً بارگذاری را از سر بگیرد که ناگهان با شنیدن صوتی مهیب و فریادی بیمناک در جای خود ماند؛ دستانش شروع به لرز کرد و بدنش هیستریک شده جنبید.

مسخ زده و پریشان دستش را از روی موس برداشت و سپس با تردید سر  را به سمت پنجرهٔ بالکن برگرداند. 

مانده بود دلیل این فریاد و آن صوت بیمناک در چیست؟ پاهایش از این وضعیت سست مانده بود و آرام می‌لرزید. قلبش درون سینه آنقدر خود را به دیواره‌ها می‌کوباند، گویی قصد داشت تمامی محافظ‌هایش را در هم فرو بریزد. 

با همان وزن سنگینی که از جانب ترس به وجودش سرایت کرده بود، برخاست و این برخاستن مخلوط شد با همهمه‌ای در آن بیرون! 

ویرایش شده توسط _NAJIW80_
🌻زری بانو | ویراستاری🌻
  • لایک 41
  • تشکر 3
  • هاها 2
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت#۳ 💀

 

این‌بار بدون تردید به سمت تخت چوبی‌اش قدم نهاد و با همان لرز دستان خویش، شال مشکی‌اش را بر روی سر گذاشت. هنگامی که به پنجره رسید پردهٔ سفید را کنار زد. اضطراب و خوف تمام وجودش را به اسارت گرفته بود و آن همهمه سنگی بر روح آزرده‌اش بود. 

 سوزش کف بالکن را لمس کرد؛ لیک این داغی برایش کار ساز نبود. بلکه حال درونی را از پیش بدتر می‌کرد. 

اندکی نزدیک میله‌های سفید رنگ رفت و هنگامی که با دستانش آن‌ها را در آغوش گرفت، جویای وضعیت خیابانی شد که عمومیت بر روی زمین آن ایستاده بودند. آن همه ازدحام و همهمه برای چه بود؟ چه رخدادی اینگونه خیابان را از وضعیت آرام، به آشفتگی دعوت نموده بود؟ 

چشم  از    عمومیت گرفت و برای کاهش اضطراب، هوای تابستانی را وارد ریه‌های خویش کرد. رایحه پر گشته  از  اتفاقی ناگوار! که حال را دگرگون تر کرد.

 عصر بود و تاریکی، اندکی بر شهر حکم‌فرمایی می‌کرد. این آسمان برایش رنگ دیگری گرفته بود.  خود را به آغوش میله سپرد و به آن تکیه داد؛ سر    را  از بالکن به آن پایین خم کرد و با لرز صدایش گفت: 

- یعنی چه اتفاقی ممکنه افتاده باشه؟ چه خبره، خدای من؟! 

همین که سخنش به اتمام رسید، پرده‌ای از عموم کنار زده شد و حال توانست فردی را که غرق در خون جانش را تسلیم مرگ کرده بود تماشا کند. گویی این تصویر، بیش از حد بر روحش ضربه وارد نمود که با فریاد دخترانه‌ای مقابل دهانش را گرفت. به لکنت افتاد و تهوع تمام جانش را منقلب کرد. 

چشمانش را بست و قطرات بارانی‌اش به دست گونه سپرده شد. آرام نشست و در تاریکیِ چشمان ِخود، تصویر زمخت و متهوع را تجسم کرد. 

دختری زیبا و پریشان، خود را به دست امواجی از خون سپرده بود و با همان چشمان باز، او را تماشا می‌کرد. زیر بادام نشانش کبودی لانه کرده    و پیراهن آبی تنش همانی بود که چند روز پیش هدیه گرفته بود؛ آن هم در روز تولدش!

الهام! بهترین و تنها دوستی بود که تا به  حال داشت؛  امکان نداشت    باور کند، حالْ دخترِ خاطراتِ دیرینه‌اش به آغوش خواب ابدیت سپرده شد. اندکی هق- هق زبانه‌ای زد  بر تمام احساساتش و شیون دنبالهٔ آن را از سر گرفت. 

چگونه امکان داشت باور کند؟ چطور می‌توانست مرگ بهترین دوستش را به خود بقبولاند؟  اصلاً نکند این رخداد دل سوخته کابوسی بیش نیست؟ هان، شاید همین  باشد و او در خوابی عمیق گرفتار شده است.

 

ویرایش شده توسط _NAJIW80_
🌻زری بانو | ویراستاری🌻
  • لایک 40
  • تشکر 3
  • غمگین 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت#۴.💀

 

گریه‌هایش سر باز کرده و شدت یافته بود؛ زجه‌زنان برخاست و با چشمان نمور قهو ای نشانش به تکرار آن پایین را جست. به حال مادری که عزیزش را از دست داده بود گریست و برای قلب کبود آن بانو شرمگین شد؛ به جای دخترک کور عقلی که تنها راه رهایی از مشکل را در خود زنی دیده بود شیون کرد و طلب آمرزش از خدای کریم خواست.

آرام به آسمان چشم دوخت؛ اندکی مهر بر دو پلکان خود گذاشت و بعد از گرفتن دمی عمیق نجوا کنان گفت: 

- خدایا از گناهی که مرتکب شد بگذر و اون رو ببخش، اون رو بیامرز! الهام، آخ الهام چرا با خودت این کار رو کردی لعنتی؟ چی باعث شد چنین غلطی بکنی و ما رو سیاه پوش کنی؟!

آهی عمیق سر داد و چرخش کهکشان را برای مدت کوتاهی به توقف دعوت نمود. با اینکه همچنان آفتاب بر روی سقف آسمان جولان می‌داد، لرز تمام وجودش را به اسارت خویش گرفته بود. گویی گرمای آن قصد داشت، تمام جان او را برای این رخداد از هم متلاشی کند و باید واضح باشد که به خواستهٔ خود    تنها یک نقطه نزدیک بود.   چشم بر هم آویخت و در تاریکی مطلق وجودش چنین الهام را  شرمندهٔ خویش کرد:

- دردت چی بود الهام،   لعنتی چت بود که روزگار خودت و ما رو سیاه کردی؟ آخه نفهم عقلت کم بود؟  نمی‌دونستی اگه این کار رو بکنی برای مادرت  چه اتفافی می‌افته؟ نمی‌دونستی ما چه غمی رو باید به دوش بکشیم؟ هان، انقدر نفهم بودی آره؟

به تکرار آهی عمیق کشید و این‌بار آفتابی را که با دامنش لرز در جان او گداخته بود از هم متلاشی کرد.  دیگر توان تشر زدن به دختری که دیگر در حیات نبود    تا سخن‌هایش را بشنود نداشت. دیگر میل به زهر گفتن و پرسش‌های بی پاسخ پیدا نمی‌کرد. 

اندوهگین از بالکن خارج شد و گوشه‌ای از اتاق که به درب شیشه‌ای نزدیک بود فرو نشست. زانوهایش را در آغوش خویش گرفت و سر را بر روی آن گذاشت. در حالی که سطل شیون‌هایش را کناری خالی می‌کرد، در افکار خود غوطه ور شد و به دنبال پاسخ‌هایش، تمام رفتارهای الهام را مقابل میز ذهنش قرار داد. تمام برگه‌ها را زیر و رو کرد؛ لیک هیچ عایدش نمی‌شد.

چرا که الهام    مشکلاتش را برای او بازگو نمی‌کرد. تا جایی که می‌دانست هیچ فشاری جز ترک پدرش بر رویش نبود تا بخواهد آزارش دهد. تا مصمم شود برای میل به خودزنی!

می‌مانْد تنها یک نفر؛ آن هم دانیال که گمان نمی‌برد دلیل این کار خوفناک او باشد. تا جایی که مشخص بود، الهام به او علاقه مند نبود و هیچ گاه هم، حاضر نمی‌شد جانش را تسلیم مرگ کند؛ آن هم به خاطر جنس مذکر!

سر را از روی زانوهایش برداشت و لب پوسیدهٔ خشکینش را زیر دندان برد. کلافه گویان نجوا کرد:

- پس مشکل کجاست؟ چرا نمی‌تونم بفهمم دلیل خودکشیت چی بوده؟

آه های عمیق و پی در پی‌    از جانبش، سرتاسر اتاق را به زجر دعوت نمود؛ قلبش همین چندم ثانیه در    بند دردهایی کبود دچار گشته بود.

اتاق پر گشته از تصاویری شد که آن لحظهٔ وقیح به دست مسئولین ذهنش رسیده بود و حال چشمان کبود، خون‌های سرخ بر روی زمین، نگاه تیز و نالان الهام، دیواره‌های گلبه‌ای اتاق را زشت و منزجر کننده کرده بود. 

ویرایش شده توسط _NAJIW80_
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 42
  • تشکر 4
  • غمگین 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت#۵ 💀

 

سر را از روی زانوهای پژمرده‌اش برداشت و فین- فین کنان اشک‌هایش را پاک نمود؛ مردمک چشمش به رقص در آمده بود که ناگه بر روی فایل مضحک ثابت قدم نهاد. چند شامگاه پیش، الهام این اَپ را برایش فرستاده بود و چنین به سارا   گفت: 

- حتما آپلودش کنی ها،  این فایل رو یکی از دوستانم فرستاده و گفته به تمام زندگیت می‌تونه دسترسی داشته باشه؛ انگار تمام سرنوشتت رو این نام « آسما» می‌سازه که از تمام زندگیت مطلع خواهد بود. همه چیز نوشته‌ها عین حقیقت هست و واسه من هم تا به الان عالی ترین بوده! 

دیگر حال آن فایل مضحک را  نداشت؛ سست و ناتوان از جایش برخاست و در حالی که ازدحام و تاریکی ذهنش را تحت کنترل خویش می‌گرفت، به سمت راهرویی که پذیرایی و آشپزخانه را در خود نگه می‌داشت  قدم نهاد. به دنبال جواهر کمیابش پریدخت بانو گشت و نامش را  در همان راهروی بیست متری با همان لحن خوف زده و لرزان به رقص در آورد: 

- مامان، مامان کجایی؟!

صوتش بازتاب خش‌هایی بود که از جانب شیون‌هایش دریافت می‌کرد؛ لرز صدایش شامل حالی بود که توسط الهام به هدیه گرفته بود.

 نگاه کوتاهی به آشپزخانهٔ سرراهش نمود، اما نبود؛ حتی در پذیرایی هم وجود مادرش را احساس نمی‌کرد.  انگشتانش را زیر شال برهم ریخته‌اش برد و میان امواجی از گیسوان  پنهانش نمود. دردمند ذکر کرد: 

- شاید صدا رو فهمیده آره؟ حتما متوجه شده که چه اتفاقی برای دختر دوستش افتاده. آه، الهام جگر هممون رو خام سوزوندی؛ خیلی بی فکر و ترسویی!

به تکرار آه های عمیقش را به پذیرایی مسکوت و خوف بر انگیز اهدا کرد و چشمانش را به در چوبی و نیمه باز قلاب نمود؛ پا تند کرد و به سمت راه پله‌هایی که تنفس را از او به اسارت می‌گرفت قدم نهاد؛  به ترتیب تمامی سلسله‌ها را از هم گذراند.

قلب کوچکش را در خیال واهی راهرو لمس کرد و جز تپش‌های طاقت فرسا هیچ عایدش نمی‌شد. خود را به راهروی نیمه تاریکی که تنها کمی با درب خروجی فاصله بر قرار کرده بود رساند. آن‌قدر غلغله و صوت بر کوچه حکم‌فرمایی می‌کرد، گویی نمی‌توانست دوست عزیزش را برای بار آخر تماشا کند. 

چشمانش توسط اشک‌های زمخت تار گشته بود و به سختی اطرافش را از دید می‌گذراند. از همه مضحک آور تر فشار رو به پایینش بود که هر لحظه بر وجودش چیره می‌شد و حالت تهوع را مهمان او می‌کرد. خواست اندکی جلو تر رود که ناگه توسط شخصی، سقلمه‌ای خورد و مانع آخرین قدمش برای خروج از راهروی منتفی شد. 

تا به خود آمد و اندکی هوشیار گشت، چهرهٔ از رو رفته و زرد سامان را نگریست؛ هق زدن‌هایش تشدید یافت و گویی که زخمش توسط برادر و نگاه بی تاب به طور کامل باز گشته بود فریاد زد: 

- سامان، تو رو خدا بزار برای بار آخر هم که شده دوست عزیزم رو ببینم؛ التماست می‌کنم بزار ببینمش!

آن‌چنان بی قرار و از کنترل خارج شد که مشت‌های ظریفش مدام بر روی سینهٔ زخم خوردهٔ عاشق داغ دیده فرود می‌آمد.

- ولم کن سامان، بزار برم ازش بپرسم چرا این کار زشت رو  با خودش کرد. التماست می‌کنم بهم اجازه بده دوستم رو برای بار آخر هم شده ببینم. خواهش می‌کنم سامان!

گویی خشم و ناراحتی بر وجود سامان چیره تر گشت که از جفت شانه‌های سارا  گرفت و خواهر بی تابش را اندکی دردناک به دیوار چسباند. نمی‌توانست بغض را کنترل کند؛ لیک برای بازگشایی شیون‌های مردانه همْ  به مقدار زیاد آماده نبود. مرد بود و به خاطر این واژه حرمتش را حفظ می‌کرد؛ حداقل تا فرصت‌هایی کوتاه که خلوتش را به دست بگیرد.

عاشق نازنین چقدر الهام را دوست می‌داشت! افسوس که نتوانست معشوقهٔ سوخته را از آن خویش کند.  بیچاره نشد همچون لیلی و مجنون، شیرین و فرهاد نامشان را بر زبان‌ها  جاری کند.

ویرایش شده توسط _NAJIW80_
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 35
  • تشکر 2
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت#۶ 💀

 

سامان اندکی لبانش را تر کرد و گونهٔ سرخ خواهر را که خیس و گلگون شده بود نوازش نمود. نمی‌دانست هم اکنون چه سخنانی به گوش عزیزترینش برساند، چرا که همچنان در ابهامات بسیار سنگین به سر می‌برد. ناچار جملاتی بر زبان آورد که خود نیز بر آن‌ها اختیار نداشت: 

- دست بردار سارا! انقدر بی تاب نباش. نمی‌تونم بهت اجازه بدم بری ببینیش اگه، اگه همچین اتفاقی بیفته دیگه ‌نمی تونم خودم رو ببخشم عزیز دلم! خواهش می‌کنم درکم کن! نمی‌تونم بزارم خاطرهٔ بدی برات ثبت بشه می‌فهمی؟ 

سارا بدون آن که متوجه سخنان تب دار برادرش شود با تکان دادن سر در دو جهت مختلف مخالفت خود را نشان داد. 

- نه نمی‌فهمم سامان، نمی‌فهمم لعنتی! من بهترین دوستم رو از دست دادم و تو معشوقه‌ات رو. تو باید بفهمی که،  که امروز حتی اگه روی ماهش رو نبینم، تا باهاش وداع نکنم، عذاب وجدان می‌گیرم؛ چطور می‌تونم همین کار کوچیک رو... 

سامان کلافه کف دستش را بر روی دهان نیمه باز و پر چانهٔ سارا گذاشت. سر را نزدیک رخسار رنگ پریدهٔ خواهرش برد و لب زنان، چشمانش را در هم آویخت: 

- هیس   سارا، خواهش می‌کنم بیشتر از این نمک روی زخمم نپاش! من اگه بزارم بری ببینیش، دیگه شب و روز خواب نداری! می‌ترسی. چرا تو باید عذاب وجدان داشته باشی اون، اون لعنتی باید از این کارش پشیمون باشه که مادرش رو و...و من رو به سیاهی دعوت کرد. 

آرام رهایش کرد و پشتش را به خواهر خویش کرد. دستانش را بر روی پیشانی داغ گذاشت و بازدمی کوتاه کشید. 

- به خدا قسم نمی‌زارم ببینیش، نمی‌زارم سارا!

بغضش خواستار این بود از هم پاره گردد؛ می‌پنداشت، خود را در خلوت پنهان نماید و ‌آن‌وقت زیپ گلویی را که از حرارت منقبض گشته بود پاره کند و اجازه دهد بغض هر چه در توان دارد خود را به اتاقک کور نشان دهد. لیک حال وقتش نرسیده بود؛ چرا که نمی‌بایست خواهرش را به امان خود رها کند و بسی بیشتر او را شکننده و افسرده تماشا یابد. 

سارا اشک‌های پر حرارتش را پاک نمود و به اورژانس سپیدی که صدای آژیرش امان را از آدمیت می‌براند نگریست؛ نمی‌توانست با دوستش وداع نکند. نمی‌توانست نامردی را هم مانند الهام نشان دهد. باید آخرین دیدار منزجر کننده را به ارمغان می‌آورد؛ لیک سامان همچون مانعی تبحر آمیز بر سر راهش بود. 

- تو رو خدا سامان، می‌فهمم چی میگی؛ متوجه تمام حرف‌هات هستم. اما، اما التماست می‌کنم بزار برم ببینمش. بی رحم نباش سامان، اون بهترین دوستم بود می‌فهمی؟ می‌فهمی لعنتی چقدر... 

هنوز سخنش به اتمام نرسیده بود که ناگه سامان به سمتش هجوم آورد و دستش را مجدداً بر روی دهان سارا گذاشت. مردمک چشمان قهوه‌ای و سرخ را از دید گذراند و این بار پر از لرز و بی تابی سخن طرح گرایید: 

- می‌فهممت عزیزم، اما نباید این کار رو بکنی؛ اصلا می‌دونی از ده طبقه افتادن یعنی چی؟ تو خودت رو بهتر می‌شناسی، می‌دونی اگه اون بدن خونی و پژمرده رو ببینی چند ماه افسرده میشی. التماست می‌کنم به حرف داداشت گوش کن خب؟ 

سارا سر را با خشونت تکان داد تا سامان راه دهانش را باز کند. سپس بی تاب تر از پیش و کلافه گیسوانش را در چنگ  گرفت؛ صدای اورژانس حال مانند سوهانی بود که مغزش را از هم متلاشی و گدازه‌های خشم را به دیواره‌ها می‌کوباند. 

غیر از صوت مضحک آور اورژانس، شیون‌های پر سوز مرضیه خانم، مادر بیچارهٔ الهام بود که قلبش را از هم می‌شکافت. دلش به حال آن بانو سوخت؛ چرا که او از مال دنیا تنها الهام را داشت و بس! 

پهلویش توسط انگشتان سامان به اسارت گرفته شد. او را به سمت راه پله‌های مرمری برد و اجازه داد، تنها صوت مضحک شیون و اورژانس مغزشان را از هم متلاشی کند. سارا اندکی کوتاه نگاهی به درب خروجی انداخت؛ از همین جا طلب آمرزشی برای بهترین دوستش کرد و دیگر خود را به دست سامان و گدازه‌های پر حرارت وجودش سپرد. 

 

ویرایش شده توسط زری بانو
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 31
  • تشکر 3
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت#۷ 💀

 

اندکی بعد از متراژ کردن راه‌پله‌های کسل کننده وارد خانهٔ دنج و پر محبتشان شدند؛ سامان در حالی که خواهرش را   در آغوش خویش داشت به سمت مبل طوسی سه نفره که مقابل درب بود حرکت کرد و خواهر لرزانش را بر رویش نشاند. خود نیز به سمت چپ، یعنی آشپزخانه قدم برداشت. حتی ذره‌ای کوتاه به چشمان خواهرش نگاهی ننشاند و سارا نیز کلافه از اینکه نتوانست دوستش را ببیند بلافاصله فرش‌های کرمی را زیر نظر خویش گرفت. او آرام گرفت زیرا این را می‌دانست اگر رخسار و وضعیت الهام را ببیند مانند سال‌ها پیش که پدرش را از دست داده بود دچار بیماری   می‌شد. 

  کسی چه می‌دانست در قلب هر دوی آن‌ها چه چیزی فریاد می‌زند؟ یکی بدون لمسْ ذره‌ای تپش و آن یکی ثانیه شمار را هم رد کرده بود.  یکی وجودش از حرارت عشق آتش گرفته بود و آن یکی توسط بیم و اندوه بی لمس گشته بود. 

سارا بازدمی کوتاه کشید و به مبل تکیه داد؛ رخسار از رو رفتهٔ برادر را که تشبیه نادرستی نیز   برای ماست بود تماشا کرد. موهای قهوه‌ای پریشان سامان روی پیشانی‌اش  افتاده بود و پوست سپیدش کمی زمخت تر از پیش فریاد می‌زد؛ همچنین چشمان قهوه‌ایش سرخِ سرخ گشته بود همچون خون؛ خونی به وسعت مردابی منفور برانگیز!

کلافه و پریشان، دستی به ته ریش همچون موهایش کشید و کابینت‌های مشکی را از هم گشود و بعد نیز محکم آن‌ها را بست. زیر لب هم چیزی ادا کرد که مسببش خشونت از کنترل خارج شده بود.  کمی بعد از کلافگی مفرط سامان اندکی صوتش را واضح‌تر ادا کرد تا خواهر سست و لرزانش را هم شنوا کند. 

- آخه چرا همچین غلطی کرد من نمی‌فهمم چطور انقدر بی عقل بود و تا الان نمی‌دونستم؛ چرا زندگی خودش و من رو از بین برد چطور شد که اینطوری خودش رو با عذاب الهی مواجهه کرد؟ 

ابروهای سارا توسط نخ و سوزن چین خورد؛ از تشدد اندوه و بیم گره‌هایش کور تر شد و نتیجه‌ای جز آه غلیظ از جانبش خارج نشد. سر را به طرف مخالف برگرداند و به دور نشان روشن که بر روی دیوار اقامت داشت چشم دوخت. صوت پر خشونت سامان که شدت یافت گوش‌هایش را تیز کرد و قلبش را برای این سخنان به توقف یاری نمود تا بیش از این، از کوبش‌هایش دیوانه نشود. 

- چرا خودش رو پر- پر کرد سارا؟ آخه مگه چه مشکلی با زندگیش داشت که انقدر یهویی همه چیز رو ختم به شر کرد؟ 

سارا همچنان که موهای تنش سیخ گشته بود و خود را درون فضایی بدون هیچ جاذبه‌ای تجسم می‌کرد، به دنبال ذرات کلماتی بود تا دهان برادرش را توسط آن‌ها قفل نماید. لیک عقلش یاری نمی‌کرد تا او را سیراب پاسخ‌هایش کند؛ اگر هم می‌کرد چیزی عایدش نمی‌شد. ذهن او هم مانند سامان پر از پرسش‌های بی پاسخ بود. چرا چنین کاری کرد؟ چرا سرنوشتش را با یک امضا ختم به شر نمود؟  

اندکی قوز گرفت و سر را در دستان خود پنهان نمود. اشک‌هایش سر باز کرد و به آن‌ها اجازهٔ فروپاشی داد. به زبانش یاری رساند تا  لاجرعه سخن طرح نماید؛ لیک عجب گفته‌هایی که مخلوط شده بود با ابهامات پیچیده و هراس از رخدادهای چندین لحظه پیش. 

- نمی‌دونم سامان؛ الهام اصلا چیزی به من نگفته بود. این چند روز ندیدم اخلاق یا رفتارش تغییری بکنه یا افسردگی خاصی داشته باشه. نمی‌دونم، نمی‌دونم چه خبر شده! 

گویا که سیم‌های ذهنش اتصالی کند   صاف نشست و  به رخسار برادرش که همچون مجسمه او را تماشا می‌کرد خیره گشت؛  این‌بار با فریاد لب زد: 

- نمی‌دونم!

 

ویرایش شده توسط _NAJIW80_
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 30
  • تشکر 4
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

پارت#۸ 💀

 

سامان با وجودی خالی از هر انرژی به سمت استکان‌های آویزان شده که با تمسخر نگاهش می‌کردند قدم برداشت؛ از فریادهای خواهرش اندوهگین شد. هر چه بود  قلبش با همین واکنش به یک باره تپش را آغاز نمود.  

یکی از استکان‌های منفور را از آغوش آویز جدا کرد و به سمت یخچال که در پنج قدمی‌اش استوار بود قدم برداشت. آن را به سینهٔ یخچال کوباند و دهان استکان را از مایعات بی رنگ آب خفه نمود. 

به محتویات داخلش چشم دوخت و در حالی که آن را به لبان خشکش نزدیک می‌کرد گفت: 

- عقلش کم بود دختره نفهم! معلوم نیست چه کوفتی به اون سر بی مخش مالیده بود که همچین غلطی کرد. اصلا فکر نداشت؛ می‌دونی اگه ذره‌ای اون مخ وامونده آکبند نبود می‌فهمید من چقدر دوستش دارم! متوجه می‌شد اون مادر مهربون و بی‌چاره‌اش بعد از این کار به چه دردی دچار میشه.

پشتش را به نگاه‌های اندوهگین و لرزان سارا کرد. یا نمی‌خواست آن رخسار زیبای بی رنگ را ببیند یا دلش رضا نمی‌داد رخسار از رو رفتهٔ خود را که از شوق گریستن به وجد آمده بود و سرخی کماکم را که آن سپیدی را منقرض کرده بود به نمایش خواهرش در بیاورد. 

سارا از همان فاصله و با تماشا کردن شانه‌هایی که خمیدگی‌اش کاملا هویدا بود متوجه شد که برادرش در وضعیتی نابسامان قرار گرفته است. 

از جایش برخاست؛ به سستی وجودش توجهی نشان نداد و آرام فاصلهٔ بینشان را با رسیدن به آشپزخانه و قرار گرفتن در پشت سامان از بین برد. 

سامان حضور و گرمای سارا را که احساس کرد تکانی خورد و جرعه‌ای دیگر از آب یخ را نوشید. گلویش آن چنان در کوره‌ای داغ قرار گرفته بود که همان چند قطره از آب داخل دهانش تبخیر می‌شد. 

آرام برگشت و رخسار خواهرش را از دید گذراند. به تبعیت از او سارا اندکی عمیق تر چشمان گود شدهٔ تر برادرش را از دید گذراند. گویی سامان متوجه آن چند قطره اشک که زیر چشمانش را دوخته بودند نشده بود. 

قلب سارا با همان چشمان تر از تپیدن صرف نظر کرد؛ بند- بند وجودش سوخت هنگامی که سامان را در این گیر و دار اسف‌

اسفبار مشاهده می‌کرد. 

لبخندی تلخ به روی برادرش پاشاند و جفت گونه‌های مردانه‌اش را توسط دستانش پنهان نمود. 

اندوهگین گفت: 

- نبینم غم تو چشم‌هات لونه کنه برادرم، نبینم گریه‌هات رو! 

جمله‌اش که به اتمام رسید قدش را بلند کرد و برادر بزرگش را در آغوش گرفت. پشتش را نوازش کرد و شانه‌اش را با لبانش به مهر کوبی دعوت نمود. 

سعی بر این داشت برادرش را آرام کند؛ لیک هیچ واژه‌ای برای تسکین دردش وجود نداشت. تهی بود از گفته‌هایی که می‌بایست وجودش را سرشار از آرامش می‌کرد. 

به راستی برای لحظه‌ای از خود متنفر شد؛ چرا که گمان می‌برد چه مقدار بی عرضه است و نمی‌توانست حال برادر بزرگش را اندکی خوب کند. 

سامان که خجول زده شد از آغوش سارا جدا گشت و کلافه موهایش را با انگشتان داغ خود شانه زد. تبسمی تلخ به روی سارا که حلقهٔ چشمانش گرد و غبار بود نشاند و سارا نیز برادرش را نگریست؛   لب‌های سامان از حرص و اندوه تکان می‌خوردند. گمان می‌برد چشمانش هر دقیقه سرخ و کبود تر از پیش می‌شد. 

سامان دمی عمیق از رایحهٔ انزجار کننده و داغ آشپزخانه گرفت؛ استکان را برای باری دیگر به سینهٔ یخچال کوباند و هنگامی که از پر شدنش مطمئن گشت به سمت سارا که مقابل میز ناهار خوری بود رفت. 

صندلی آهنی و سرمه‌ای رنگ را کنار کشید و بر رویش نشست. در حالی که مقداری قند درون استکان می‌ریخت و محتویات را با قاشقی که از داخل جایگاهش بیرون آورده بود هم می‌زد سخن جاری کرد: 

- بشین و برام بگو! 

سارا که در افکار خویش غرق بود با سخن سامان به خود آمد؛ با ابروهایی بالا افتاده و چشمانی ریز باری دیگر سخن سامان را پلی کرد. هنگامی که متوجه منظور او نشد لب زد: 

- چی رو برات بگم؟ 

صندلی را کنار کشید و شالش را که بر روی شانه‌اش افتاده بود  بر روی دسته گذاشت. سخن سامان با نشستن او خاتمه یافت. 

- می‌خوام تمام چیزهای به درد نخور و به درد بخوری که از الهام می‌دونی  بهم بگی. شاید بتونم بفهمم علت مرگش چی بوده! 

ابهامات و پرسش‌های متنوعی ذهن سارا را هم در برگرفته بود. دلش می‌خواست به همان اندازه که سامان برای دانسته‌ها بی قراری می‌کرد پاسخ تمامی آن‌ها را دریابد تا بتواند راز قلب الهامی را که هیچگاه به این کارها فکر هم نکرده بود بر ملا کند. 

 

ویرایش شده توسط _ سنجدناقلا _
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 30
  • تشکر 3
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت#۹ 💀

 

نفسی گرفت و دستش را بر روی دستان سامان گذاشت. 

- خب من چیز زیادی ازش نمی‌دونم! اما همون طور که گفتی هر چی که در موردش بدونم بهت میگم. خب، ببین! 

جمله‌اش را نیمه گذاشت و به رخسار سامان که سر و پا گوش بود خیره گشت. نمی‌دانست آیا درست است دربارهٔ کسی سخن بگوید که حال به کام مرگ رفته و پیش از این‌ها با پسری دیگر رابطهٔ مجازی داشته است. با این حال دیگر همه چیز خاتمه یافته بود؛ گفتنش هم دیگر رابطه‌ای را قطع نمی‌کرد. 

- خب تنها می‌مونه بحث دوست مجازی‌اش که تقریبا دو سالی هست باهاش رابطه‌ای پشت فضای غیر واقعی داره. 

سامان به یک باره سرش را بالا آورد و به رگ‌هایی که توسط این کارش شوکه شده بودند توجهی نشان نداد. 

- دوست مجازی؟ چی داری میگی؟ 

سارا لبش را گزید و جفتش دستانش را بر روی رخسار خود گذاشت و بعد به لبان خشکش نزدیک نمود. شانه‌ای بالا انداخت و گفت: 

- اسم پسرِ دانیال بود. من هم با توجه به گفته‌های الهام یک جورایی می‌شناسمش. گویا از هم کلاسی‌های دانشگاهش بوده که چهارسال پیش با هم آشنا بودند. رابطه‌ای مجازی و البته نمی‌دونم حقیقیش امکان پذیر بوده یا نه به هرحال دو سال با هم دوست بودند تا به امروز! 

مجدداً لبش را گزید و لحظه‌ای از خود متنفر شد که چنین چیزی را فاش کرده بود. گویا رگ غیرت سامان باد کرده و کمی رسوا تر اندوهش چند برابر گشته بود. 

سرش را به زیر انداخت و بسیار حریص قاشق را به دیواره‌های استکان کوباند. 

- فکر نمی‌کردم الهام چنین آدمی باشه و با وجود اینکه بدونه من دوستش دارم بهم خیانت کنه! 

سارا شرمنده از گفته‌های خود سخن جاری کرد: 

- پیاده نرو داداش! الهام از مال دنیا فقط تو رو دوست داشت. دانیال فقط حکم کسی رو داشت که خاطرات دانشگاهش رو زنده کنه. بالاخره اون هم روزی جزئی از اوقات فراغتش بوده! 

سامان استکان را که هم زد به آشوب دلش توجهی نکرد؛ ولی با حس ذهنی مملو از خرده شیشه‌های برنده کفری شده گفت: 

- دوستم داشت؟ هه... بیخیال بابا من الان حال خوشی ندارم می‌ترسم یک چیزی بگم که بعداً از گفتنش پشیمون بشم. 

استکان را به سمت سارا کشاند و آرام گفت: 

- بردار بخور فشارت اوکی بشه! من هم برم بیمارستان تا ببینم می‌تونم حداقل آروم بشم یا نه. نمی‌ترسی که تنهات بزارم؟ اون هم الان که... 

سارا از لبهٔ استکان گرفت و با لبانی بر هم چیده شده گفت: 

- چرا من رو... 

با نگاه تیز و براق سامان خفه خون گشت و سخنش را به تغییر رضا داد: 

- نه نمی‌ترسم برو راحت باش. 

سامان صندلی را مقداری عقب کشید و سپس از جایش برخاست. 

- خیلی خب! تو با دانیال هم کلام بودی یا نه؟ 

سری تکان داد و گفت: 

- آره گه گداری تو هاوس با هم حرف زدیم. 

سامان در حالی که از آشپزخانه خارج می گشت و مقابل آویز لباس ایستاد. 

- ازش پرس و جو کن ببین چیزی گیرت میاد نه. شاید اون حداقل بدونه الهام قبل از مرگش چه چیزها بهش گفته. 

صدای کوبیده شدن درب که آمد حضور سامان هم احساس نشد. در همین چندم ثانیه امواجی از انرژی منفی وجود سارا را در برگرفت و به نوعی حالت تهوع زبانهٔ جانش را به چنگال گرفت. 

 

 

ویرایش شده توسط _ سنجدناقلا _
ویراستاری/زری‌بانو
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت#۱٠ 💀

...

با اکراه نگاهش را از عکس‌هایی که وجودش را از هم می‌براند گرفت و به گاه‌نمای طوسی چشم دوخت که بر روی دیوار کرمی‌اش ساعت ده را بانگ می‌داد. 

نگرانی و بیم درون قلبش ریشه دوانده و شاخه‌هایش سینه‌اش را سوراخ کرد بود؛ تا به اکنون، به انتظار بازگشت سامان و مادرش بر روی صندلی گیمینگ مشکی‌اش نشسته بود و عکس‌های دوست عزیزش را زیر و رو می‌کرد. 

رخسار خنده روی الهام که درون عکس شادمانی را فریاد می زد را از دید گذراند.  با یاداوری خاطرات نیکشان، پژواک های الهام، قلبش از تپش ایستاد و وجودش آتش گرفت.

با نگریستن  زلف مشکی‌اش که به رقص در آمده بود قطرات سوزان  از روی گونه‌اش غلتید و بر روی لبانی جاری شد که از جانب دندان‌های  نیش برنده پوست- پوست گشته بود.

آن چشم و ابروهای مشکی که قالب شعری سامان شده بود مقابل دیدگانش به طرح نشست و لب‌های کوچکی که به دلیل تبسم از هم باز می‌گشت وجودش را از هم متلاشی کرد.

 دلخور و اندوهگین گونه‌اش را پاک کرد و برای کاهش آن بغض چرکین دمی عمیق از اتاق متشنج زا و مسکوت گرفت. 

عکس‌ها را کناری گذاشت؛ بی تاب و بی قرار بود. نمی‌دانست برای تسکین دردش چه کند و درمانی در این لحظه یافت نمی‌کرد. 

آرنجش را بر روی میز گذاشت و انگشتان لرز گرفته‌اش را در آغوش زلفش فرو برد. چشمانش را در هم آویخت و این بار سکوت اتاقش را به شیون های زجر آورش ترجیح داد. 

در پوست خود نمی‌گنجید. وجودش مملو بود از اندوه و احساس خفگی! ذهنش سرشار بود از پرسش‌هایی بدون پاسخ که بیش از پیش روح ضرب دیده‌اش را می‌خراشید. 

شیونش کاهش یافت؛ با نام دانیال که ذهنش را به درد آورده بود سر را بلند کرد و نگاهی عمیق به مانیتور لپ‌تاپش انداخت. دستانش لرز داشت و با مشقت بسیار بر روی موس قرار گرفته بود. به تکرار تنفس کرد تا اندکی از اوضاع زجر آورش بیرون آید؛ اما هیچ موثر نبود. 

با خود گمان می‌کرد دانیال می‌بایست کلید تمامی پرسش‌هایی باشد که ذهن او، برادرش و بقیهٔ داغداران را به محکومیت در آورده بود.  بدون هیچ لحظه‌ای درنگ به صفحهٔ دانیال رجوع کرد؛ در آن میان گونه‌های تر را با پشت دست پاک نمود تا اندکی از سرخی و التهاب رخسارش رهایی یابد. 

ابروهایش با چندین پیام از جانب دانیال بالا پرید؛ گویا خود او نیز از همه جا بی خبر پا پیش گذاشته تا وضعیت الهام را از کسی که خود نیز هیچ نمی‌دانست جویا شود. 

چشمان نمگین قهوه‌ایش تمامی پیام‌ها را به آغوش کشید و بعد از خواندن هر  پیغام بیش از پیش در شوک فرو می‌رفت: 

- سلام سارا خانم خوب هستید؟ غرض از مزاحمت ببخشید واقعاً، عذر می‌خوام! خواستم یک چیزی ازتون بپرسم. ( ساعت شانزده) 

- سارا خانم میشه لطفاً هر چه سریع تر جواب من رو بدید به خدا الان با دست‌های لرزون سر وقت شما اومدم.(ساعت شانزده و سی دقیقه) 

- الهام چش شده سارا خانم؟ رفتارهای این اواخرش خیلی عجیب غریب بوده و امروز هم حرف‌های مخ ردی می‌زد. موقعی که ویدیو کال گرفتیم قیافش داغون بود. (ساعت شانزده و چهل و پنج دقیقه) 

-سارا خانم الهام از من خداحافظی کرد. گفت  برای همیشه می‌خواد  طعم بهترین روزهای عمرش  رو بنوشه، این یعنی چی؟ شما درموردش چیزی می‌دونید؟( ساعت هفده)

متعجب از پیغام‌های دانیال تصویری را که برایش ارسال کرده بود از دید گذراند و بعد از لحظه‌ای درنگ آپلود را کلیک نمود. به انتظار بازگشایی فایل چشمانش بر روی آلبوم عکس‌ها نشست و به تکرار با تماشای رخسار الهام در خود فرو ریخت. خواستار این بود فایل آپلود شده را بنگرد که ناگه صفحهٔ مانیتور خاموش گشت و با همراهی او برق‌ها انقطاع یافت. 

بعد از چنین رخدادی هزاران خشم در وجودش شعله کشید و مسخ زده در خود نیز حل شد. هین بلندش پرده‌ای از گوشش را پاره کرد و تکه‌ای از جانش به عمیق ترین پرتگاه بیم انداخته شد.

@melika_sh

ویرایش شده توسط _NAJIW80_
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 25
  • تشکر 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت#۱۱ 💀

 

از تشدد بیم لبانش را درون دهانش پنهان نمود و چشمانش را در هم آویخت. احساس بیمناک و منزجر کننده‌ای جان- جان وجودش را به اسارت گرفته بود و سکوت مخوف بر انگیز اتاق  وحشت غیر قابل توصیفی وجودش را در خود پیچاند. 

قلبش بی قرار به دیواره‌ها کوبید و صوتش سکوت اتاق را از هم شکافت.  خود را در آغوش گرفت و در حالی که گردن خیس از عرقش را از سوزش‌هایی که دلیلش بیم بسیار رقت انگیز بود نوازش  کرد زیر لب چندین دعایی ذکر گفت تا از شدت وحشتش کاهش دهد. 

در این میان احساسش چنین پنداشت در قاب دیدگانی قرار گرفته که  مجهول نامی تیز و مخوف بر انگیز با تبسمی بسیار چرکین به گونه‌ای نگاهش را در او می کاوید که گویا چیزی از درون سارا متعلق به آن شخص است. 

دیگر طاقتش به اتمام رسیده و لرز وجودش را از هم متلاشی کرده بود. پمپاژ قلبش که سرعتش غیر قابل شمارش شده اعصابش را به صفر درجهٔ ممکن رسانده بود. 

با همان چشمان در هم آویخته شده حلقهٔ انگشتانش را باز نمود و سردی میز مقابلش را لمس کرد تا تلفن همراهش را دریابد. دیگر نمی‌توانست شکیبایی کند چرا که بندهای بیم از هم پاره گشته بود و جریان شراره‌های شیون اتاقک مخوف برانگیز را با حضور موجود مجهول نام که در عین حال می‌بایست تصوری بیش نباشد به رقص در آمده بود. 

هر چه دستش را بر روی میز حرکت می‌داد از یافت کردن تلفن همراهش به بن بست می‌رسید. با وجودی که حال از تشدد آن همه بازتاب ناروا معلق گشته بود در دل گفت: 

- خدایا دیگه نمی‌تونم تحمل کنم. این تاریکی و این تصورِ من از حضور شخصی که بد بهم نگاه می‌کنه داره نابودم می‌کنه. خدایا کمکم کن دیگه نمی‌تونم تحمل کنم. 

بعد از گفتن چنین سخنی چندین بار تنفسی عمیق کشید و سعی بر مفقود کردن وحشت و بیمی داشت که جانش را لبریز از سستی کرده بود. کمی که آرام گشت بعد از شمارش عددهای یک تا سه چشمانش را از هم باز و به همان نقطه که حضور شخصی را در آن جا تجسم می‌کرد چشم دوخت. 

نگاهش به کنج دیوار تاریکی برخورد که نوری سرمه‌ای رنگ بر رویش خودنمایی می‌کرد. با ابروهایی بالا افتاده که عرق بیم از پیشانی‌اش سرازیر شده بود زیر لب چنین گفت: 

- این نور از کجا اومده؟ 

جرأت این را نداشت سر را برگرداند و به پشت سر که درب شیشه‌ای رو به بالکن اقامت داشت  تماشا کند. به احتمال زیاد این نور نشأت گرفته از خیابان بود و او می‌بایست خود را خاطر جمع می‌کرد که هیچ چیز جز او در اتاق مسکوتش وجود ندارد. 

نفسش لحظه‌ای بند آمده بود و اکسیژن یافت نمی‌کرد؛ گویا آن حجم بسیار از اندوه،  بیم و وحشت وجودش را به سستی دعوت کرده بود. به مانیتور لپ تاپش چشم دوخت. به ناگه با کنجکاوی محض سخن درج کرد: 

- رفتن برق چه ربطی به تو داره آخه؟ 

خواست دستی به لپ تاپ زند و عامل خاموش یافتنش را جویا شود که ناگهان با صدایی کوتاه از جانب آن شاهد روشن شدن صفحه شد. 

با چهره‌ای در هم که همچنان بیم از وجودش بند و بساطش را جمع نکرده بود گفت: 

- خل شدی لپ تاپ عزیزم؟ 

حداقل برایش لذت بخش بود که در این تاریکی مخوف بر انگیز لپ تاپش سر عقل آمده و از خواب لحظه‌ایش بیدار گشته بود. به گمانش تازگی‌ها مشکلی برای رسانه‌اش به وجود آمده که این چنین اعصاب خورد کن گشته بود. 

 

ویرایش شده توسط _NAJIW80_
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 25
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت#۱۲💀

 

موس را   زیر انگشتان برد و بدون آن که نگاهش اتاق را کنکاش کند خود را به آغوش مانیتور گره داد. خواست به دایرکت دانیال رجوع کند و به بهانهٔ تماشای عکس خود را از این خوف که قصد رهایی‌اش را نداشت نجات دهد به ناگه روشنایی هم اتاقک کرمی‌اش را در آغوش گرفت. 

از فرط شادمانی با وجودی که حال تهی شد از انرژی منفی اتاقش را از دید گذراند. در عین دقیق خیره شدن به دیزاین چیده شده با تبسمی شیرین گفت: 

- آخیش، چقدر تاریکی شما رو  زشت می‌کنه!

اتاق کوچک مربعی شکلش با دیوار کرمی رنگ؛ تخت یک نفرهٔ لاک اناری‌اش، قفسه‌های کتاب گوناگون و چندین کمد برای حکومت لوازمش بسیار شادمان از روشنایی، چشمکی خودنمایی می‌کردند. 

سر را برگرداند و با گشاده رویی دایرکت دانیال را تماشا کرد. متعجب از ناپدید شدن فایلی که حتی متوجه نشد چه بود کنجکاو گفت: 

- یعنی خودش پاک کرده؟ 

در ذهنش چنین افکاری می‌چرخید که گویا دانیال هم هیچ ربطی به مرگ الهام نداشت. آخر او هم با دنیایی پرسش به نزد سارا آمده بود. 

دستش را به نزد کیبورد فرا خواند و انگشتش کلید کلمات را بوسه زد: 

- سلام آقا دانیال بابت تاخیری که در آنلاین شدنم به وجود اومد عذر می‌خوام. راستش اتفاقی افتاده که نمی‌دونستم شما بهش ربط دارین نه؟ ولی حقیقتا با دیدن این پیغام‌هایی که دادین واقعا شوکه شدم. 

پیغامش را ارسال کرد که ناگهان با نخستین دم از رایحهٔ چوبی اتاق پیامی دریافت کرد: 

- تو رو خدا بگید چه اتفاقی افتاده؟ اگه موضوع من هستم پس حتما الهام هم ربطی بهش داره، آره؟ 

خواست پیغامی ارسال کند که متنی دیگر برایش دریافت شد: 

- عکسی که براتون فرستادم رو دیدید؟ امروز تو ویدیو کال از ظاهر و چهرهٔ بهم ریخته الهام عکس گرفتم تا بفهمم اون مهر کنار چشمش چی هست. 

متعجب از خواندن انتهای پیغام تایپ کرد: 

- عکس رو خواستم باز کنم اما مشکلی پیش اومد و وقتی مجددا می‌خواستم بازش کنم پاک شده بود. منظورتون از مهر کنار چشم الهام چی هست؟ 

به انتظار پیغام، یکی از عکس‌های مقابلش را از دید گذراند؛ اما هیچ مهری بر روی رخسار الهام یافت نکرد. 

با ابروهایی بالا افتاده و ذهنی مملو از پرسش که حال به آن‌ها افزوده شده بود صفحه را تماشا کرد. چندین بار متنی با عنوان "در حال نوشتن" روی کار آمد؛ اما هیچ پیغامی برایش ارسال نشد. گویا یک چیزی را تایپ می‌کرد و پشیمان شده از نوشتن پاکش می‌شد. 

آرنجش را بر روی میز نهاد و سپس مچ دستش را زیر چانه گذاشت. با دست دیگری پیشانی پر حرارتش را نوازش کرد و از خیره شدن به مانیتور کمابیش چشمانش به سوزش در آمد. 

از اینکه همین‌گونه متن در حال نوشتن را می‌نگریست بی تاب و طاقتش به طاق رسیده بود. خواستار این بود دستش را به کیبورد نزدیک کند که پنجره‌ای دیگر در وسط صفحه باز گشت. 

«شما یک فایل نصب نشده دارید» 

به آیکون برنامه خیره شد. با خود گفت: 

- چه عجب دانلود شدی تو! 

دستش را بر روی موس گذاشت و خواستار بود نصبش کند که پیغام دانیال پنجره را بست. 

- الهام چش شده سارا خانم؟ 

با چشمانی ریز و سری که حال از تشدد خشم منفجر شده بود ناسزایی گفت: 

- لعنت بهت...! این همه نوشتی و پاک کردی از آخر این پیغام مسخره رو برام فرستادی؟ 

آهی خشونت آمیز کشید و بعد از اینکه روی نصب برنامه کلیک کرد نوشت: 

- متاسفم اما امروز الهام... 

ادامهٔ سخنانش با خاموش یافتن لپ تاپ نیمه ماند؛ با خشونت غیر قابل توصیفی چنان ضربه‌ای به مانیتور وارد کرد که علاوه بر شکستن صفحه در مشکی اتاقش با شدت بسیاری باز گشت. 

- صدای چی بود سارا؟ 

در همین لحظه به جای تماشای هیکل ورزیدهٔ سامان که نگرانی هویدا می‌کرد با ذهنی قفل  گویی یک نفر او را از پرتگاه پرت کرده بود مسخ زده و پریشان بعد از بر زبان آوردن هینی بلند از روی صندلی‌اش بر روی زمین افتاد؛ تنفسش به تنگ آمد و خمیده همان طور که سرفه‌های اشک ریزانش سامان را به شوک وا داشت ناخن‌های بلندش را بر روی قالیچهٔ نرم و پرز دار فندقی‌اش کشید. 

سامان شرمنده از چنین حرکتی که آن هم به خاطر شوک غیر قابل وصفش بود سریع مقابل سارا بر زمین نشست و نگران او را در آغوش کشید. به رخساری که دیگر رنگی به روی نداشت و از تشدد بیم به لرز در آمده بود خیره گشت. 

- سارا، خواهر عزیزم هیچی نیست منم. می‌فهمی منم؟ آروم باش خواهری، ببخشید، غلط کردم. آخه اون صدای چی بود که باعث شد من بترسم؟ یک لحظه فکر کردم خدایی نکرده اتفاقی برات افتاده. سارا آروم باش! خواهری...؟! 

سارا که همچنان وحشت سرتاسر وجودش را به اسارت گرفته بود به رخسار نگران و شکستهٔ برادرش خیره شد. زبانش از تشدد بیم بند آمده بود و لاجرعه سخنی به طرح نمی‌نشست. 

سامان چندین بار به گونهٔ پر حرارتش زد و نامش را خطاب کرد. می‌توانست بشنود اما نمی‌توانست تکلم کند؛ آخر این چه وضع آمدنش بود که سارا را زهر ترک کرد؟ 

@melika_sh 

 

ویرایش شده توسط زری گل
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 25
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت#۱۳  💀

سامان نگاهش را از قفسهٔ کتاب ها رد کرد تا به پاتختی سفید رسید. لیوان آبی بر روی آن دید و همان موقع سر سارا را بر زمین گذاشت تا جرعه‌ای آب به رخسارش بپاشاند و اندکی هم راهی دهانی کند که از شدت بیم خشک گشته بود..

هنگامی که سارا به حالت نرمال خود بازگشت دمی عمیق که گلویش را می‌سوزاند گرفت و آرام به سامان که مقابلش  نشسته بود خیره گشت. دلخور و با ابروهایی درهم شمرده گویانه گفت: 

- زهر ترکم کردی سامان. آخه این چه وضع در باز کردنه؟ 

سامان رخسار خود  را با کمک دستانش پنهان نمود و بعد بی تاب به او نگریست. 

- واقعا عذر می‌خوام. همون موقع که وارد خونه شدم و داشتم دنبالت می‌گشتم یهو با صدایی که از اتاقت اومد بند دلم پاره شد و دیگه هیچی نفهمیدم. 

حال اتاق را از دید گذراند و آرام ادامه داد: 

- حالت بهتره؟ 

سارا جمع نشست و زانویش را در آغوش گرفت. خود را در تاریکی چشمانش محاصره کرد و با صدایی از درون چاه پاسخ داد: 

- آره خوبم فقط کمی سرم گیج میره. 

سپس زانویش را از هم باز کرد و چهار زانو نشست که همان موقع سامان با همان لحن نگران و کنجکاوش گفت:

- جداً این صدای چی بود سارا؟ 

موهایش را پشت گوش‌هایش برد و به سامان که همچنان مبهوت اتاق را از دید می‌گذراند خیره شد. بعد لپ تاپ شکسته‌اش را تماشا کرد و آرام گفت: 

- داشتم پرس و جو می‌کردم ببینم دانیال چیزی از مرگ الهام می‌دونه یا نه. نمی‌دونم لپ تاپ کوفتیم چش شده که هر وقت دلش می‌خواد بیهوش میشه و هر وقت هم اوضاع رو مفید می‌بینه به هوش میاد. 

با مشقت فراوان از جایش برخاست که سامان همان موقع از پهلویش گرفت و آرام بر روی صندلی‌اش نشاند. برادرش مقابل او نیز پشت به میز قامت نهان کرد و در حالی که لپ تاپ شکسته شده را از دید می‌گذراند گفت: 

- هنوز یک سال هم نشده زدی خرابش کردی؟ باشه برات یکی دیگه می‌خرم. خب حالت خوبه یا نه؟ اوم پرس و جوت به کجا رسید؟ 

سارا زلف‌های اعصاب خورد کن را پشت سرش گوجه‌ای بست و حال که فضا را کمی ملایم دید تکیه‌ای به صندلی داد و با رج زدن مانیتور لپ تاپ چنین گفت: 

- من خوبم فقط به خاطر ترس و این غم لعنتی دارم افسرده و توهمی میشم. 

سامان نگاهش را به سارا معطوف کرد که خواهرش با اندوه آشکاری ادامه داد: 

- انگار دانیال هم مثل ما از چیزی خبر نداره. البته درست نفهمیدم ها... اما می‌گفت این چند روز الهام اصلا اوضاع خوبی نداشته. راستش من هم یک هفته‌ای می‌شد درست و درمون ندیده بودمش؛ ولی طبق حرف‌های دانیال که با هم ویدیو کال گرفتن الهام، هم ظاهراً و هم باطناً بدجوری بیمار بوده. 

این سخن مسبب شد بغض هر دو گلو را حلق آویز کند و جانشان را در هم بفشارد. چشمان سامان از اشک و وجود سارا ملتهب گشته بود. 

سارا تکانی خورد و تکیه‌اش را از صندلی گرفت؛ دستش را بر روی میز و سرش را بر روی دستانش گذاشت. با همان چشمان در هم آویخته شده در حالی که رخسار الهام را طرح می‌کرد گفت: 

- تو خودت از پزشک‌های قانونی چیزی نفهمیدی؟ 

دستی بر روی موهایش قرار گرفت و نوازش‌هایش نشان از بی قراری می‌داد. حرارت کف دستان برادرش وجودش را آتش می‌زد. نمی‌دانست اکنون چه در قلب عاشق مجنون می‌گذشت و برای این ندانسته‌ها احساس حقارت داشت. 

صوت سامان خش دار آمد: 

- هیچ چیزی نفهمیدن. انگار خودکشی اون فقط همون از بالای بوم افتادن و ضربه مغزی شدن بود. از وضعیتی که الهام از قبل داشته هم چیزی نگفتن. من با خودم گفتم حتما قرصی چیزی مصرف کرده ولی منفی بود حدسم! مرضیه خانم هم این چند روز انقدر درگیر کارهای بیرون از خونه بوده که دخترش رو فراموش کرده بود. 

به انتهای سخنش که رسید بغض سامان آشکارا شکست: 

-  دورش بگردم معلوم نیست این چند روز چی کشیده که مجبور شده خودکشی کنه. 

این بار با همان بغض شکسته شده‌اش که مخلوط گشته بود با بی اعتمادی گفت: 

- تو از کجا می‌دونی اون عوضی راست گفته باشه؟ حتما و مطمئنا آخرین کسی که الهام باهاش حرف زده همین پدرسوخته بوده. 

 چشمان سارا که به تاریکی عادت کرده بود از هم باز گشت و بعد سرش را بلند کرد. از جایش برخاست و با وجودی کوفته به سمت تختش قدم نهاد.  در حالی که خود هم از گفته‌های دانیال مطمین نبود پاسخ داد: 

- من هیچی نمی‌فهمم سامان. خودم هم مثل تو شوکه شدم. ولی بهتره تا وقتی چیزی نفهمیدی کسی رو قضاوت نکنی. 

آنقدر سرش گیج می‌رفت که مطمئن بود لنگ گویانه راه می‌رفت.

این بار خمار و گیج ادامه داد:

- انقدر سرم سنگینی می‌کنه که حداقل به یک استراحت کوتاه احتیاج دارم.

 خود را بر روی تخت انداخت و سردی لحافش را به جان حرارت زده‌اش تزریق کرد. رخسارش را که درون لحاف پیچید ادامه داد: 

- برو خودت باهاش صحبت کن؛ شاید اینطوری راحت تر خودت رو خالی کنی. 

خواست چشمانش را ببند و اندکی تمرکز کند که ناگه رخداد چندی پیش مقابلش جولان داد و سامان را که در خود فرو رفته بود را با برخاستنش که ندایی از جانبش اتاق را کور کرد به خود برگرداند: 

- وای سامان...! 

چشمان سامان از فرط تعجب و بیم از حدقه در آمد؛ اندکی بیشتر نگرانی وجودش را خریدار بود که ادامهٔ سخنان سارا به گوش رسید: 

- وای برق‌ها رفته بود داشتم سکته می‌کردم داداش. 

سامان  متوجه این موضوع بود که سارا از تاریکی بد موقع هراس داشت به سمتش گام برداشت و گفت: 

- چرا برق ها بره؟ 

سارا لحافش را در دست مچاله کرد و سامان را که کنارش نشسته و رخسارش را با نگرانی رج می زد نگاه کرد. 

- من چه می‌دونم واسه چی رفت. وای باورم نمیشه سامان دیگه اشهدم رو خونده بودم؛ انقدر دعا خوندم که تونستم خودم رو آروم کنم وگرنه اینطوری من رو اینجا نمی‌دیدی. اصلا... 

داشت ادامه می‌داد که با چشمان برزخی و ابروهای در هم گره خوردهٔ سامان خفه خون گشت که این بار برادرش چنین گفت: 

- وقتی می‌خوای چرت و پرت بگی زبون لامصبت رو قبلش گاز بگیر. خب؟ 

لب برچیده شده خود را در آغوش گرفت که سامان از آن حالت رخسار خواهرش رنگ لبخند به طرح نشاند. موهایش را نوازش کرد که سارا مظلوم و آرام گفت: 

- خب خیلی ترسیدم سامان. خودت می‌دونی که من یک دختر نازک نارنجی و ترسوئم. 

لبخند سامان شدت یافت و مسبب شد سارا را به آغوش خود بگیرد. روی موهایش را نرم بوسید و در حالی که بازوی دست دیگرش را نوازش می‌کرد کمد بلوری مقابلش را از دید گذراند: 

- حالا یک این بار، یک رخداد کوچولو باعث شجاعتت شد هوم؟  

شانه‌های سارا بالا افتاد که این عکس العمل اندکی به سامان، هر چند کوچک روحیه‌ای آرام بخشید. لپ گلگون شدهٔ خواهرش را که کمدهای سفید طلایی‌اش را مخاطب چشمانش قرار داده بود کشید و بعد از مهری دیگ بر روی موهایش گفت: 

- کمی استراحت کن و وقتی که کاملا حالت خوب شد آیدی اون پسر رو برام بفرست. من خودم هم باید کمی استراحت کنم. تازه مامان هم پیش مرضیه خانم موند. گرسنه‌ات که نیست؟ 

سارا که تنها به خمار بودن چشمانش می‌اندیشید گفت: 

- داداش مسکن سر درد خوردم بد جوری گیجم کرده. غیر از این فقط خواب می‌تونه بهم کمک کنه از حالت اسفناک و مزخرفم در بیام. هر چند هم... 

سخنش در نطق خفه ماند و سامان که دنبالهٔ آن را گرفت با کوله باری ز غم از خواهرش جدا گشت و هر دویشان را اسیر تنهایی خویش کرد تا شاید با اندکی خواب حالشان را نیک کند. 

 

ویرایش شده توسط _NAJIW80_
☆ویراستاری | زری بانو☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

پارت#۱۴ 💀

 

***

کابوس اما واقعیت... 

سالن سردِ سفید و چراغ‌هایی که مدام چشمک می‌زد صوتی تخریب کننده‌ را حایل خویش قرار داده بود که  می‌بایست انتظار چیزی نفس گیر را می‌کشید. 

 نگاهش به تختی سپید برخورد که انتهای سالن استقرار داشت و روشنایی نزد آن قسمت فرا خوانده شده بود. صدایش می‌کردند؛ نمی‌دانست کی؟! فقط می‌دانست نامش را فرا می‌خواندند و سارا گفتن‌ها سالن منفور را به رقص در آورده بود. پره‌هایی براق که در روشنایی معلق گشته بودند نظرش را جلب کرد. 

ما بین این کنکاش وجودش را لمس کرد؛ گویا اجازهٔ هیچ تنفسی نداشت و این محدودیت عرق سردی بر روی جانش نشانده بود.  به پوست دستانش که نگریست، تعداد نامحدودی دانه‌های ریز و برخاستن موهایی را تماشا کرد که از جانب خوف به رقص در آمده بودند. 

پاهای برهنه‌اش بی اختیار به انتهای سالن قدم بر‌داشت. درد درون قفسهٔ سینه‌اش را احساس می‌کرد و سوزش‌هایی وجودش را حرارت داده بود. 

هراس داشت؛ گویا تماشا می‌کرد هر چه بیشتر به آن تخت مرموز نزدیک می‌شود آشوبی هولناک در وجودش جرقه می‌زند و مقابل چشمانش غبارهایی کبود به رقص در می‌آیند. 

مشغول به حرکت بود؛ کناره‌های چشمش دو طرف سالن را هم زیر نظر داشتند. از نظرش فاصلهٔ دیوار سمت چپ با راست کماکم از بین می‌رفت و گویا می‌بایست هر چه زودتر خود را به آن روشنایی و تختی که با کنکاشش هراس در وجودش می‌پروراند برساند. 

به خود که آمد مقابل شیشه‌های ترک خورده و غبار آلود قرار گرفته بود. دریافت فاصله‌اش با تخت به حداقل ممکن رسیده است؛ در این قسمت دو راهروی دیگر در سمت راست و چپش مشاهده می‌کرد. اما جسمی که در زیر ملحفهٔ سفید حضورش را فریاد می‌زد و آن سایه‌ای که مقابل چشمانش بر روی شیشهٔ ترک خورده به سختی خود را جولان می‌داد بیش از آن دو راهروی دیگر نظرش را جلب کرده بود. لیک آن دو قسمت هم به اندازه‌ای مرموز بودند؛ چرا که در سمتِ راستینِ راهرو غبارهایی سرمه‌ای اطراف را حایل خویش قرار داده و در سمت چپ، گَردهایی سپید و سرخ به رقص در آمده بودند. 

دستش را مقابل رخسارش نزدیک کرد و با ناخن‌هایش پوست لبانش را کند؛ کاملا مشخص بود که از این صحنه‌ها آرام و قرار نداشت. در وجودش کرمی می‌غلتید که حرارت درونش را شعله ور می‌کرد. نمی‌دانست این مکان منفور که با رایحهٔ نم خاک پر گشته بود در کجا استقرار داشت و حضورش در اینجا چه دلیلی را فرا می‌خواند. تنها می‌دانست در پرتگاهی می‌جوشید که هر چه بیشتر در ذهنش به دنبال پاسخی می‌گشت بیش از پیش در شریان‌های وهم گرفتار می‌شد. 

در حال و هوای خویش، انگشت اشاره‌اش را با چشمانی ریز به شیشه‌های ترک خورده نزدیک کرد. سردی آینهٔ شکسته هم نتوانست به وجود گر گرفته‌اش یاری برساند. 

صوتی دلخراش به پژواک در آمد؛ قلبش بی محابا تپیدن را آغاز گرفت و دیواره‌ها را از هم متلاشی کرد. در خود جوشید و اطرافش را از دید گذراند. 

این صوت چگونه موزیکی بود که پوست و جانش را لبریز از گدازه‌های بیم کرد؟ گویا صدا ترکیبی از ناله و قهقهه‌هایی  شده که در کنارش موزیکی وهمناک به پژواک در آمده بود. 

جمجمه‌اش سخت در هم فشرده شد و گوش هایش از شنیدن این صوت به تنگ آمد. آزار دهنده و هولناک بود؛ وجودش نمی‌توانست این حجم از دایرهٔ وحشت را به خود بقبولاند و لرز به یک باره از سر تا پا به جانش آویخته شد. زبانش از تشدد فشار دندان‌های تیز می‌سوخت و طعم تلخ خون دهانش را به آغوش گرفته بود.

در این میان احساسش چنین پنداشت، مورد دید موجودی قرار گرفته که زهر پسند به او لبخند می‌زد. همین تصور جانش را سست و وجودش را تهی از هر چه در جریان بود کرد.  می‌لرزید و در این واکنش نمی‌توانست شکیبا باشد؛ آخر جانش به لبهٔ مرگ رسیده بود.  

هاله‌ای کبود از مقابل دو دیدگانش عبور کرد و بعد از چند بار چرخیدن، بر روی شیشه پخش شد؛ اندکی قدم به عقب گذاشت. نمی‌دانست چرا ذره‌ای تکان خوردن برایش سخت و طاقت فرسا بود. وزنش سنگینی می‌کرد و پاهایش بر کف زمین مهر می‌نشاند. 

محو شدنِ خرده شیشه‌های مقابل چشمانش توسط آن هاله به رقص در آمد. صوت مضحک و وهمناک آرام- آرام کاهش یافت و به جایش صوت شیشه‌ها جلوه گر شد. در مقابلش صدای هاله‌ها که تشبیه درستی با نسیمی داشت که هنگام عبور از سبزه زارها، موزیکی توسط آن‌ها پخش می‌کرد. 

حالْ جانِ گر گرفته و ملتهبش به آرامش نزدیک بود و نوازش‌های آن هاله داشت تسکینش می‌داد؛ چشمانش را در هم آویخت و سعی بر این داشت انرژی‌های منفی چندی پیش را از سر خود باز کند. مقابل این تلاش‌ها احساسش فریاد می‌زد همچنان شخصی به او خیره شده و آن تبسم وهمناک ریشه‌های بیم را بزرگ و بزرگ تر می‌کرد. 

چشمانش را از هم گشود و مقابلش آینه‌ای صاف را نگریست که با چندی پیش دنیایی تفاوت داشت. خود را تماشا کرد؛ آن رخسار گندمگونی را که گویا از تشدد بیم و ضعف پریدگی گرفته بود را زیر نظر گرفت. زیر چشمان قهوه‌ایش کبود گشته و لب‌هایش به خاطر دندان‌ها پوست- پوست شده بود. به گیسوان بلند شکلاتی‌اش خیره شد که در این میان مهری  در کنار گونه‌اش نظر را جلب کرد. 

خواستار این بود انگشت اشاره اش را به آن نزدیک کند که ناگهان با برخاستن شوک برانگیز جسمی در زیر ملحفه و صدای فریادی از جانب او جان را فدای وهم، وجودش را به آغوش جهنم پر از آتش و خود را تسلیم پرتگاهی کرد که تا به الان انتظار بلعیدنش را داشت... 

 

ویرایش شده توسط _NAJIW80_
🌻زری بانو | ویراستاری🌻
  • لایک 17
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت#۱۵ 💀

 

با وجودی حرارت گرفته از جانبِ وهم آن کابوس مرگ بار، پتوی رویش را سخت میان دستانش فشرد و خود را در آغوش گرفت. سپس خدا را مخاطب سخنان پر از ملتهبش قرار داد و ملتمسانه گفت: 

- آه خدای من دوباره نه دیگه نمی‌خوام کابوس ببینم، خواهش می‌کنم بیخیالم  بشو!

اندوهگین و هراس زده در خود جوشید و پتو را به دهان خشکش نزدیک نمود که برای مایعی سرد همچون آب بی قراری می‌کرد. هیچ حاضر نبود، چشمانی را که برای رهایی از آن کابوس، از هم باز گشته بود در هم فرو ببندد. هراس داشت! بیم آن خیال واهی که غبارهایی کبود تمام جانش را به اسارت گرفته بود لرز در وجودش می‌نگاشت. به تکرار لب از هم گشود و لرزان گفت: 

- خدای من خواهش می‌کنم دیگه این کابوسها رو به من هدیه نده. باور کن نمی‌تونم تحملشون کنم. 

بعد از سخن مملو شده از وهمش، لبانش را گزید. همانطور که به پهلو و رو به دیوار گلبه‌ای اتاقش به انتظار نرمال شدن وضعیت خویش مکررا تنفس می‌کرد قاب عکس چهار ضلعی بر روی پا تختی نظرش را جلب کرد. 

از چنین وضعیتی سخت آزرده خاطر بود و برای تسکین حالش مرتبا ذکر می‌گفت. سامان و مادرش با اینکه نگذاشته بودند در مراسم‌ تشییع جنازهٔ بهترین دوستش شرکت کند و یا در آن دایرهٔ وحشتی که بند- بند اطرافش مملو از رسیدن دوباره به آن بیماری مضحک گرفتار شود با این حال تمامی کابوس‌هایش قد علم کرده و فرصت متلاشی کردنش را غنیمت دانستند. 

به سختی و با مشقت فراوان همراه با کشیدن نفسی عمیق از آغوش تخت جدا گشت. اندکی خود را به بالا کشید و سر را به تاج تخت تکیه داد. گلویش در بند انگشتانی قرار داده شد که از تشدد حرارت به سوزش افتاده بود. 

به تکرار قاب عکس را از دید گذراند؛ حالْ بغض بی در و پیکر جای آن وهم مضحک را پر کرده و قلبش را به کبودی نشانده بود. دستش را برای برداشتن آن چهارگوش طلایی رنگ که رخسار پدرش در آن خودنمایی می‌کرد دراز نمود. همان قاب عکسی که حضور جکسون را با تمام وجود احساس می‌کرد و در این میان لبریز از عشقی بسیار اندوهگین می‌شد. 

دلیل تمام نا آرامی‌هایش و فارغ شدن از چنین مراسم‌هایی، غیبت و مرگ پدری بود که هنگام جمع کردن بساطش خاطره‌ای بسیار مخوف برانگیز، با همراهی از لکه‌هایی همچون افسردگی و بیم تدریجی، در ذهن دخترکش تثبیت نشانده بود.

چشمانش رخسار جکسون را از دید گذراند؛ کنار مادرش پریدخت نشسته و با تبسم شیرین  مملو از عشق به فلش دوربین خیره شده بود. 

اشک چشمانش را به تسخیر خود فرا خواند و دریافت چه بی اندازه دلتنگ چراغ خانه‌اشان که دیگر خاموش یافته شده بود.

- بابای عزیزم می‌دونی که چقدر دوست دارم؟ هیچوقت فکرش رو نمی‌کردم نبودت انقدر من رو آزار بده. باید بدونی دلیل تمام این ترس و ضعف‌هام نبودن تو هست.

در کنار سخن گفتن‌هایش پیراهن سفید  آبی‌ پدرش را که بیش از هر جامه‌ای دیگر مقبول می‌دانست از دید گذراند که چشمانش به خود نیز رسید. بر روی پای جکسون آنچنان قهقهه‌اش هویدا بود که لحظه‌ای موزیک آن روزها مقابل گوشش به پژواک در آمد. 

تلخ تبسمی کرد و در حالی که با انگشت اشاره رخسار پدر را کبود می‌نشاند سخن گفت: 

- چقدر اون روزها خوب بود پدر. من فقط یازده سالم بود چطور تونستن تو رو از من بگیرن؟ چه زود روز تلخ جداییمون فرا رسید قبل از اینکه بی شماران کنار شما بودن رو از شمارش بندازم. 

حدود چهار ده سال از آن سانحهٔ تلخ که جسد خونی پدرش را بر روی تخت خانه دید می‌گذشت. رگ گردنش پاره گشته و مایعی سرخ تمامی پارچه های سفید را به خون آغشته کرده بود. 

ابروهایش را در هم گره داد و اینبار بدون توجه به آن کابوس مرگبار چشمانش را در هم آویخت که همان لحظه قطراتی حرارت گرفته شده بر روی گونه غلتیدند. 

- هنوز هم نمی‌دونم علت مرگت چی بوده باباجون. میدونم خیلی بچه بودم که شما رو تو اون وضع نابخرد دیدم؛ اما حداقل میدونم کسی باعث مرگ شما شده. کاش می‌تونستم بفهمم اون شخص کی بوده ! 

 موهای جوگندمی جکسون را به خاطر آورد؛ همیشه روی پاهای پدرش می‌نشست و دستانش را در لابه لای زلف پریشان که از رایحهٔ بسیار مطبوعی آغشته شده بود تکان می‌داد. چنان قهقهه‌ای فرود می‌نشاندند که گویا عقلشان را از دست داده بودند.  سخنش تب دار و مملو از شیون خفته‌اش شد: 

- دلم برات تنگ شده پدر عزیزم! کاش دوباره بتونم ببینمت و این بار قول میدم ساعت ها اون موهای خوشبوت رو به هم بریزم. 

تبسم پدرش در آن تاریکی چشم‌ها به گل نشست؛ به یاد داشت هنگام این عصرانهٔ دلپذیر لپ‌های سرخ اناری پدرش را که به خاطر هیجان ان رنگی شده بود می‌کشید و جکسون آن چنان قلقلکش می‌داد که دیگر نفس برایشان باقی نمی‌ماند. 

- بابا جونم اون دنیا بهت خوش می‌گذره؟

 

 

ویرایش شده توسط زری گل
🌻زری بانو | ویراستاری🌻
  • لایک 17
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت#۱۶ 💀

 

خواستار این بود چشمانش را از هم بگشاید و به تکرار رخسار گندمگون پدرش را زیر نگاهش ذوب نماید که ناگه تقه‌ای به در اتاقش برخورد که سکوت را از هم متلاشی کرد و متقابلا  صوت مادرش به گوش رسید: 

- سارا بیداری عزیز دلم؟ 

چون در حال و هوای خاطرات پدر گرفتار گشته بود، با این صوت لبریز از بیمی ناگهانی شد. دستش را بر روی قفسهٔ سینه‌اش گذاشت؛ مکررا تنفسی کرد و شمرده گفت: 

- ای وای من! بیا تو مامان جان، آره بیدارم. 

بعد از این سخن درب به آرامی از هم گشوده شد و چشمانی زمردی نشان متعجب، قامتش را از دید گذراند. پریدخت در کنار نگاه کردن به اتاق، سارا را که گویی خوش به نظر نمی‌رسید از دید گذراند. با این حال با همان تبسم شیرین، ابروهای مشکی هشتی‌اش را به بالا انداخت و گفت: 

- چی شده مادر؟ چرا انقدر سرخ و وا رفته‌‌‌ای؟

سارا زانوهایی را که در شکم خویش جمع کرده بود دراز کرد و سپس قاب عکس را از دید گذراند. نمی‌خواست مادرش را هم در غم پدرش شریک نماید. به تکرار رخسار جک مقابل چشمانش خودنمایی کرد که سخنش اینگونه به رقص در آمد: 

- چیزی نیست مامان یهویی در زدی ترسیدم. 

اندکی مکث کرد و پس از کشیدن دمی عمیق از رایحهٔ تن مادرش ادامه داد:

- احساس می‌کنم مرگ الهام دوباره من رو اسیر کابوس‌هام کرده. 

قاب عکس را سرجایش گذاشت و بعد از تکان دادن جسم سست و ناتوانش گفت: 

-  چیزی شده مامان؟ 

پریدخت که از مرگ الهام همچنان کمر خمیده بود، با سخن فرزندش دریافت کابوس‌ها وجودش را فرا خواندند. اندوهگین قامت ظریف سارا را از دید گذراند و پاسخ داد: 

- خیلی ببخشید دخترم که ترسوندمت! نه چیزی نشده. فقط خواستم برای ناهار صدات کنم همین! 

اندکی مکث میان سخن دومی پارازیت انداخت و بعد ادامه یافت: 

- سعی کن خودت رو سرگرم کنی و حتی یک لحظه هم به مرگ الهام فکر نکنی. خوبه هنوز نزاشتم تو مراسم‌هاش شرکت کنی ولی باز هم نتونستم تو رو تسکین بدم. 

سارا به چهرهٔ سفیدروی مادرش که مملو از غم و نگرانی شد چشم دوخت. فسرده از گفتن چنین حقیقتی از جایش برخاست و همان طور که پیراهن مشکی تنش را مرتب می‌کرد به نزد مادرش قدم برداشت. 

- هیچ نگران من نباش مامان! بالاخره باید با تمام این ترس‌هام کنار بیام تا بتونم خودم رو از بندشون نجات بدم. خودم می‌دونم که هیچکس جز خودم نمی‌تونه بهم کمک کنه. پس لازم نیست انقدر برای رهایی از کابوس‌هام سختی بکشی. 

بعد از چنین سخنی مقابل مادرش قرار گرفت و با تبسمی شیرین گیسوان آمبرهٔ پریدخت را از دید گذراند. هر دو بعد از نگاهی عمیق به هم، یکدیگر را صمیمانه در آغوش گرفتند و پریدخت برای ابراز چنین سخنی از جانب فرزندش فرمود: 

- این وظیفهٔ منه که برای تو هر کاری بکنم؛ حرفت حق هست اما به تنهایی نمی‌تونی از پسش بر بیای خودت هم میدونی. 

سارا گونهٔ مادرش را با لبانش مهرکوبی کرد و بعد شانه‌ای بالا انداخت؛ اندکی از آغوش دلپذیر مادر جدا گشت و پاسخ داد: 

- می‌دونم که به تنهایی نمی‌تونم. ولی این رو هم می‌فهمم تا خودم تلاش نکنم به چیزی که می‌خوام نمی‌رسم. الان چهارده سال شده؛ اگه قرار بود بتونم می‌تونستم. دیگه باید باهاش کنار بیام این حقیقته. 

پریدخت از مقابل در کناره گیری کرد و لبخندی نامطمئن لبانش را بوسه زد. نمی‌دانست برای درمان این درد لاعلاج فرزندش چه کند که با کوچک ترین بیم به لرز می‌افتاد؛ کاش شجاعت بار و بندیلش را به آغوش او بازمی‌گرداند تا سردرگمی و کابوس های هر شب دخترش را از بین ببرد. 

به خود که آمد سارا را در راهرو یافت که با چشمانی ریز به در کناری اتاق خودش خیره شده بود. 

- سامی کجاست؟ 

خواستار این بود پاسخی به دخترش دهد که ناگه در کرمی رنگ از هم گشوده شد و سامان با تیپی مشکی برگرفته از رخسار کبود و سردرگم مقابلشان قد علم کرد. 

تماشای رخسار پسرش آتش بر دلش افکند؛ دریافت شانه‌های مرد خانه‌اش خمیده شده و سِیلی از اندوه به وجود مادرش تزریق می‌کرد. 

سارا در این میان قهقهه‌ای کوتاه به پژواک در آورد و هنگام بکشن زدنش سخنی با هیجان عرض نمود: 

- حلال زادهٔ کی بودی تو سام؟ 

سامان که تا به الان در افکار خویش فرو رفته بود با واکنش خواهر عزیزتر از جانش به خود آمد و همان هنگام تبسمی شیرین بر لب نشاند. 

رخسار هیجان زدهٔ سارا را از دید گذراند که به ناگه فرتوت و سرخ گشت. خواست علت رنگ عوض کردن ناگهانی‌اش را جویا شود که به خاطر آورد قامتش زمخت و غیر قابل تحمل گشته بود.

 

ویرایش شده توسط زری گل
ویراستاری/ زری بانو
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت#۱۷  💀

 

اندوهگین از اوضاع کنونی‌شان، نگاهی کوتاه و شرمسار به پریدخت انداخت که دست کمی از سارا نداشت. بیچاره چهرهٔ خوش مادرش که همچون برف سفیدی‌‌اش می‌درخشید، در زیر غبارهایی که نگرانی و غم را فریاد می‌زد گرفتار گشته بود. 

برای تسکین این جَو به دنبال سرِ آن پرده‌ای گشت که رخسارش را رنگ دهد و حالِ قبراغش بند- بند وجود دو عزیزش را از عشق و تبسم لبریز کند. در همین حین بینی‌اش رایحهٔ بسیار مطبوع غذایی که در آشپزخانه انتظارشان را می‌کشید او را  مملو از حس خوش کرد و سپس با جرقه‌ای در دل سریعا خود را به راهروی آشپزخانه رساند. 

با تبسمی که بسیار تلاش می‌کرد حقیقی به نظر برسد میز ناهار خوری را از دید گذراند و هنگامی که به فسنجان لذیذ رسید، با ابروهایی بالا افتاده و سر شوق، سارای فرتوت  شده را مخاطب خویش قرار داد و با همان صوت لبریز شده از اشتیاق که غم را خفه می‌کرد، گفت: 

- سارا خانمی بیا ببین مامان خانم چی درست کرده. اصلا ببینیش خب؟ از حال میری مطمئن باش! 

بعد از این سخن مکررا پلک زد و نیشش را تا بناگوش برای آن دو متحیر زده از هم گشود. 

گویا حرارتی از آن شوق در وجودِ سامان، رفته- رفته جان و تن سارا را  احاطه کرد که او هم با چشمانی همچون تیلهٔ آتشین، به نزد برادرش شتافت و محتویات میز را از دید گذراند.

تا چشمانش فسنجان لذیذ را کاویید، عقل و هوشش را، آن اندوه چندی پیش را به غفلت سپرد و در کنار نزدیک شدن به صندلی همیشگی‌اش که پشت به یخچال استقرار داشت دستانش را محکم بر هم کوباند: 

- ای وای من! دست مامان جونی درد نکنه که یادش اومد فسنجون خونم کاملا تخلیه شده. 

همچون ضعف کرده‌ها بر روی صندلی‌اش جای گرفت و سامان را دید که بی قرار در کنارش فرو نشست و بعد زبانش را همچون آن‌ها که می خواستند تمامی غذاها را به بالا بکشند، میان لب‌ها به چرخش در آورد. از این واکنش برادرش بی محابا خندید و از زیر نگاهش به مادرش که با رخساری آویزان شده آن‌ها را تماشا می‌کرد چشم دوخت. 

صوت سامان به گوش رسید که با کمی تفاوت از سایر لحظات به گوش رسید: 

- خوب گوش‌های مخملی‌ات رو باز کن! بخوای کلک بزنی سیاه و کبودت می‌کنم فهمیدی؟ 

سارا با لب‌هایی لوچ شده و نگاهی تیز سخن سامان را به جوک گرفت و در کنار خندیدن به آن جملات جالبش پاسخ داد: 

- خب گوش‌هات رو باز کن دراز آقا! شصت من چهل تو! 

بشقابش را از وسط میز به سمت خود کشید و خواستار این بود قاشق روی دیس را بردارد که سامان گفت: 

- پس مامان چی بخوره درد و دل های من و تو رو؟ 

قهقهه‌های پریدخت با کل کل های این دو دیوانه به بالا رفت؛ شاید برایشان بسیار لازم بود بعد از چند روز به دوش کشیدنِ غمِ از دست داده‌ای اندکی شادمانی کنند.

سامان با لبانی به گاز گرفته، دیس برنج را از مقابل سارا برداشت و هنگامی که مقداری برنج برای مادرش می‌کشید سخن سارا را که پر از حرص بود گوش سپرد: 

- مامان چهل، من پنجاه، تو بیست. 

با چشمانی که تنها برای نقش بازی کردن گرد شده بود، سارای نیش بنا گوش باز شده را از دید گذراند و سپس با ابروهایی بالا افتاده مادرش را که حال روبروی او و پشت به کابینت‌های سمت ظرف‌شویی نشسته بود از دید گذراند. 

- ای بابا! می‌بینی مامان چه دختر بی تربیتی داری؟ هنوز که هنوزه سر تقسیم کردن این چیزها، نامردی می‌کنه. آخه این چه... 

میان سخنانش سارا با خنده‌ای پر شوق که اشک از چشمانش فرو می‌ریخت پرچمی بر فرق سر خواباند و گفت: 

- او...! کمتر از اون گاز بی روغنت استفاده کن بزار من هم بهت برسم. 

سامان سخنش را به گونه‌ای دیگر تکمیل کرد و هنگامی که بشقاب را برای سارا پر می‌کرد گفت: 

- انقدر حرف نزن دختر خوب. هر چی من ریختم برات می‌خوری اگه گرسنه موندی هم مشکل معدهٔ خودت هست نه روش ریختن من! سوالی  هست خانم؟ اومم...! باید بگم که اگه از جانبت مطرح بشه، باعث میشه تقسم دِهیم واسه فسنجون به حداقل ممکن برسه؛ طوری که فقط یک ناخونک برات ملزوم بشه. 

این بار سامان بود که دندان‌های مرتبش را برای سارای مبهوت نشانه گرفت؛ پریدخت میان کل کل آن‌ها غلتید و مملو از خنده گفت: 

- خدا لعنتتون نکنه بچه ها این چه طرز مسخره بازی سر سفره هست. آخه کی می‌خواید بزرگ بشید من موندم. 

بعد از سخن پریدخت، کلام سارا آرام و مچاله شده به گوش رسید که این بار ترکیدن تدریجی نصیب سامان و پریدخت شد: 

- مامان جون نگاه کن پسرت رو! من باید چاق بشم، چله بشم یک بی دست و پایی بیاد من رو بگیره دیگه. مگه اینطور نیست؟ 

سامان در حالی که دیگر نفسی برایش باقی نمانده بود، بریده- بریده سخنی مطرح کرد: 

- تو...

سخنش به گل ننشسته با رعد فریادی دلخراش و مهیب انقطاع یافت که ستون فقرات هر سه را از هم متلاشی کرد و وجودشان را بدون ذره‌ای رحم از هم گسست. 

 

ویرایش شده توسط زری گل
🌻زری بانو | ویراستاری🌻
  • لایک 19
  • تشکر 2
  • هاها 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت#۱۸ 💀

 

هر سه مسخ زده و پریشان، چهرهٔ سرخ یکدیگر را از دید گذراندند؛ سپس پریدخت بالکنی که پرده‌اش توسط آن فریاد دلخراش به لرز افتاده بود را تماشا کرد و شمرده گفت: 

- باز این صدای چی بود؟ 

سخنش که به اتمام رسید، از روی صندلی برخاست و سریعا خود را به آن صحنهٔ شوم و منزجر کننده رساند. سامان هم بعد از او به دنبالش شتافت و تا پایش به سرامیک های داغ بالکن برخورد وجودش توسط فریادی خفه که از حنجرهٔ مادرش به پژواک در آمد از هم گسست. 

سارای بیچاره از تشدد این فریاد آن چنان بر روی صندلی میخکوب گشت که بی اختیار خود را سخت در هم فشرد؛ گویا لحظه‌ای امکان از هم متلاشی شدنش به صد درصد افزایش یافته بود. 

و در اینجا سامان در حالی که با پاهای برهنه‌اش زمین حرارت گرفته توسط خورشید را به وجود یخ خود تزریق کرد، در کنار مادرش که بی درنگ در تَنِش بود جای گرفت. 

دیگر این اوضاع محال ممکن بود در کت آن ها بگنجد چرا که هر دو با چشمانی گرد شده و مملو از پرسش‌هایی افزون بر پیش، جسم غرق شده در باتلاق خونی که متعلق به مادر الهام، مرضیه خانم بود را تماشا می‌کردند. 

پریدخت که حضور پر از متعجب سامان را لمس کرد، لکنت گویان با وجودی پریشان میلهٔ داغ را سخت فشرد و گفت: 

- آخه این چطور ممکنه؟ دیگه چرا مرضیه خانم باید چنین کاری رو می‌کرد؟ 

سامان که از حرارت موج آن تصویر زمخت که تداعی کنندهٔ خاطرات تلخ چندین روز پیش بود را از دید گذراند، در حالی که مادر ملتهبش را برای التیام دادنش در آغوش می‌گرفت با همان صدای تب دار و پر از خش‌دارش گفت: 

- آروم باش مامان! هر چی که هست از آخر می‌فهمیم چی بوده. 

پریدخت که از بغض بسیار مضحکی رنج می‌برد دریافت واژه‌ای به نام بیم تمام وجودش را بلعیده و سامان برای فروکش واکنشش که بسیار هویدا بود، نمی‌دانست چه کند. 

چرا که خود را در فضایی بدون هیچ جاذبه لمس می‌کرد و وجودش از تمامی امواج هولناک و وهم برانگیز سرشار گشته بود. نفس کم داشت و برای این کمبود خطوط چهره‌اش در هم فرو رفت. 

خواستار این بود از باتلاق خاطرات شوم رهایی یابد که صوت مادرش از ناحیهٔ قفسهٔ سینه‌اش شیون کنان به رقص در آمد: 

- آخه این دختر و مادر چه مرضی داشتن که سر خودشون این بلا رو آوردن؟ 

سخنش که به اتمام رسید با تقلایی کوتاه از آغوش ملتهب سامان بیرون خزید و بدون نگاهی کوتاه به او، با ذهنی مملو از غرش هایی بی سر و ته به سمت آشپزخانه قدم برداشت و سامان هم به دنبال او درست در پشت سر پریدخت به راه افتاد. 

سارا که تا به الان جرئت برخاستن از روی صندلی را نداشت همان طور بی حرکت هر دوی آن‌ها را زیر نظر گرفت که مادرش با کمی شتاب به سمت راهرو حرکت کرد و سامان هنگام عبور از مقابلش دستی بر روی شانهٔ خمیدهٔ خواهرش گذاشت و سخنی بر لب نشاند: 

- سارا نه پاهات رو تو بالکن میزاری و نه حق داری بیای پایین فهمیدی؟  

سارا بی اختیار سری تکان داد و با چشمان غبار گرفته از جانب اشک، قامت‌هایی را که دیگر تماشایش به حداقل ممکن رسیده بود در ذهن خود تجسم کرد. 

آخر مگر می‌شد از جایش برخیزد؟ پاهایش گویی توسط زمین بلعیده شده و به وضوع می‌توانست موج خاصی از گرما را از نوک پا به تمامی اعضای بدن خود تزریق نماید. 

دستانش را در دو طرف خود به گونه‌ای که بتواند انگشتانش را مانند همیشه در لابه لای گیسوانش پنهان نماید گذاشت. گوش‌هایش مکالمه‌هایی که توسط مادر و برادرش به رقص در آمده بود را شنیده بود. با خود سخن گفت: 

- یعنی مرضیه خانم هم همون کاری رو که دخترش کرد رو انجام داد؟

قاشقی که توسط دستان گر گرفته‌اش رو به ذوب بود را بی قرار بر روی بشقاب گذاشت و به فسنجانی که با تمسخر او را می‌نگریست خیره شد. 

- چقدر تلخ! حتما مادر بی چاره‌اش نتونسته داغ دوری الهام رو تحمل کنه. اما مگه تنها راه حل خلاص شدن خودکشیه؟ 

گوش‌هایش برخلاف همیشه، با وضوح کامل، همهمه‌ای که توسط عمومیت پر جنب و جوش به رقص در آمده بود را در بند خویش گرفت. خنثی و بدون هیچ حس لامسه‌ای اندکی سرش را کج کرد و بالکن را تماشا کرد. 

پردهٔ سفید این وقت ظهر که ساعت سه را به رخ می‌کشید در حال رقصیدن بود؛ گویا باد هم از زمان خویش غافل گشته که اینگونه خود را به همه جا می‌کوباند. 

به خود که آمد، قطرات منزجر کنندهٔ چشمانش مانند تمام روزهایی که ضعفش را هویدا می‌کرد گلگون شد. راه مجرای تنفسی‌اش از این رخدادها بند آمده بود و نمی‌دانست چه کند! 

با همان جان سست و بی قرارش، به سختی از روی صندلی برخاست؛ سرش از تشدد این حجم از اضطراب و تنش ِگیج دو- دو می‌زد. لیک تشنگی گریبان گیر آن گلوی در چنگ بغض، قرار گرفته بود. 

با مشقت فراوان خود را به سینک ظرف‌شویی رساند و کاشی های طلایی را که رخسار او را رنگ پریده اعلام می‌کرد از دید گذراند.

 

ویرایش شده توسط _NAJIW80_
🌻زری بانو | ویراستاری🌻
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت#۱۹ 💀

 

شیر آب را گشود تا جرعه‌ای آب بر روی سیمای رو به بی رنگی‌اش بپاشاند؛ در همین حین که تلاش بر این داشت تیکهٔ جدا شده از وجودش را که به علت بی قراری از جانش رخت بر بسته بود به خود برگرداند ناگه با لمس سردی آب، صدایی گوش خراش همچون چیزی در حال سوختن از داخل اتاقش به پژواک در آمد. 

 برای باری دیگر بدون توجه به این صوت مجدداً رخسارش را تر نمود که احساسش چنین پنداشت مورد دید موجودی قرار گرفته که وجودش علنی نبود. 

اینبار در خود پیچید و بی اختیار با همان جمجمه‌ای که وزنش از دو کیلو هم رد کرده بود برگشت و راهرو را زیر نظر گرفت که به تکرار همان صدا از داخل اتاقش به رقص در آمد.

هراسان شیر آب را بست؛ برگشت و پشت به کابینت در حالی که دستانش لبهٔ مشکی ظرف‌شویی را در آغوش گرفته بود دمی عمیق از رایحهٔ مخوف برانگیز و پر از غم گرفت. 

چشمانش مکررا از هم باز و بعد بر روی هم می‌غلتید؛ این واکنش‌های کوچک همچون لرز در بند- بند وجود، خشکیده شدن مجدد گلویش،  هنگامی که ترس جامهٔ تنش می‌شد شکل می‌گرفت و حال خود را به آن صدای مبهوت نشان می‌داد. 

یکی از دستانش را مقابل گلویش گذاشت و آرام به پشت گردن هدایت کرد؛ در همین حین با لرزی در صدا سکوت آشپزخانه را که در لحظاتی به گونه‌ای به پژواک در آمده بود، به رقص در آورد:

- خ... دای من! من، من خیالاتی شدم؟ فکر... فکر می‌کنم عقل از سرم پریده! چرا، چرا من همچین شدم؟ 

به گمانش این همه فشار عصبی او را دیوانه کرده بود که احساسش چنین می‌پنداشت موجودی در راهرو ایستاده و وحشیانه او را زیر نظر دارد. 

چشمانش دیوار مقابلش را از دید گذراند؛ در همین چندم ثانیه صدایی به گوش نرسید تا اینکه متوجه شد چیزی با سرعت تمام راهرو را طی نمود و به سمت اتاقشان شتافت. 

چشمانش گرد شد و خیره- خیره صحنه را مجددا در ذهن خود پلی کرد. نفسش حبس گشته و موهای تنش سیخ شده بود. آرام- آرام به لبهٔ پرتگاه ترس نزدیک می‌شد و اگر این رخداد ادامه پیدا می‌کرد نتیجه‌اش واضح و روشن بود. 

جرئت این را نداشت اندکی از کابینت فاصله بگیرد و کمری را که حال توسط آن، دچارِ آسیب گشته بود رهایی دهد؛ پاهایش ترجیح می‌دادند دهان زمین را با تمام وجود مقبول بداند و همچون ریشه‌ای درخت، محکم باقی بماند. 

اینبار جفت دستانش را مقابل دهانش قرار داد؛ چشمانش را در هم آویخت که در همان تاریکی احساسش به تکرار می‌گفت، شخصی او را زیر نظر دارد. حال ممکن بود در راهرو باشد؛ آشپزخانه یا بر روی اُپنی که درست کنارش قرار گرفته بود. 

با تمام لرزی که در وجود حس می‌کرد و می‌توانست خرد شدن استخوان‌هایی که از جانب ترس رخ داده بود لمس کند، برای تسکین حال خود آرام صوتی نواخت: 

-  از هیچی نترس! باور کن چیزی نیست و فقط داری احساس بد رو به وجودت تزریق می‌کنی. 

سرش را با دستانش پوشش داد و سخنش ادامه یافت: 

- این، این ترس تو رو از پا در میاره. خواهش می‌کنم آروم بگیر و ایندفعه با شجاعت تمام، اطرافت رو ببین که هیچی نیست. 

به سختی تنفسی کرد و به خرده شیشه‌هایی که گلویش را می‌خراشید اهمیت نداد؛ دستانش را از مقابل رخسارش برداشت و آن‌ها را به پشت گردن هدایت کرد. طوری که آرنجش همچون سپر مقابل دو جهت سرش قرار گرفت. 

خوب احساس می‌کرد؛ با اینکه داشت موفق می‌شد اما همچنان وجود موجودی در این خانه برایش حکم مرگ را داشت. آخر چطور ممکن بود با وجود  بیست و پنج سالگی خود این همه بچه به نظر برسد؟ آه که مرگ پدر و صحنه‌های دلخراشی که مقابل چشمانش دو دو میزد او را ضعیف و بیم زده کرده بود. 

- من موفق میشم! باید بتونم از پس این درد لعنتی بر بیام. خواهش می‌کنم خدا، آرومم کن. دیگه دارم از بین میرم! 

انگار سستی و ناتوانی بیش از پیش وجودش را در برگرفت که آرام بر روی پارکت چوبی قهوه‌ای نشست؛ سرش سنگینی می‌کرد و برهم خوردن مرتب دندان‌هایش مخلوط گشته بود با اوضاع اسفبار و عذاب آورش!

 

 

ویرایش شده توسط زری گل
🌻زری بانو | ویراستاری🌻
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت#۲٠ 💀

 

چرا نمی‌توانست؟ باید شجاعت به خرج می‌داد تا به قول خود توهمات را از سر باز کند. 

- خدایا من دارم خواب می‌بینم نه؟ این دیگه چی هست که قصد کشتن من رو داره؟ هراس مرض دائمی من شده. باید بتونم اون رو شکست بدم، خواهش می‌کنم کمکم کن!

صدایش بلندتر و دلخور به گوش رسید؛ گویا قصد داشت آن موجود متوهم زا را نابود کند: 

- دست از سرم بردار لعنتی! آخه چی از جون من می خوای؟ 

گوش‌هایش را تیز کرد تا متوجه شود موفق شده است یا خیر؟! اما تنها صدای همهمه و اورژانسی که افتخار دور شدنش را نصیبشان کرده بود به پژواک در آمد. چشمانش را ماساژ داد؛ اینبار با جرئتی کوچک نگاهش از پارکت های چوبی به راهرو ختم کرد.

اندکی سبک حال گشته بود؛ دیگر چیزی نبود که از مقابل راهرو رد شود و یا او را از دید بگذراند. گویا در کار خود موفق گشته بود. 

به همین دلیل آرام از روی زمین برخاست؛ خواستار این بود دم عمیق را از دهانش بیرون دهد که واکنشش مساوی شد با صدایی که از داخل اتاقش به پژواک در آمد. 

به طرز فجیعی فریاد گوش خراشش سقف خانه را از هم گسست و حنجره‌اش به خاطر این رخداد ناگهانی خراشیده شد. 

دیگر نمی‌توانست؛ همان ذره شجاعتی که به خرج داده بود حال از مقابل چشمانش دود شده و هراس بیش از پیش بر جانش غلبه کرده بود. 

- سامان، مامان تو رو خدا من رو نجات بدید.!

شیون کنان خم کرد و مقابل گوش‌هایش را گرفت تا آن صدای سوختگی را کاهش دهد. 

- من می‌ترسم! من شجاع نیستم خواهش می کنم دست از سرم بردار. دیگه دارم از بین میرم.

صدای برخورد چیزی به داخل آشپزخانه اوضاعش را بدتر کرد؛ خود را در آغوش گرفت و در میان واهمه‌ای که داشت، به دنبال شیئی گشت که آن موجود پرتش کرده بود. حالت تهوع داشت؛ می‌توانست وجود آن ناشناس را در نزدیکی خود احساس کند. هر چند وجودش علنی نبود. دوست داشت زمین دهان باز کند او را ببلعد تا از از این مخمصه رهایی یابد. 

- این دیگه چی بود؟ چه چیزی قصد آزار من رو داره؟  ولم کن لعنتی بسه دیگه...! 

هر چه آشپزخانه را کنکاش کرد چیزی یافت نکرد. پس چه چیزی به گلدان آبی که خرد شدنش را بر روی اپن جولان می‌داد برخورد کرده بود؟

نمی‌دانست چه موقع بر زمین فرود آمده بود که با لمس زانوهایش به زیر چانه مواجهه شد. سخت خود را در آغوش گرفت و به این فکر کرد چرا سر و کلهٔ مادر و سامان پیدا نمی‌شد تا او را نجات دهند؟ گویا ساعت‌ها متوقف شده بود تا آن موجود لذت بیشتری از هراس او ببرد. 

بیم زده سر را بر روی زانوهایش گذاشت و صدایی خراشیده از ته چاه گلویش در آمد: 

- من خیالاتی شدم، یا این ها همه واقعی هستن؟ 

در همین حین صدای از هم گشوده شدن در پذیرایی، شوق و نشاطی به حال او داد که مسبب شد با اشتیاق سر را از روی زانوهایش بردارد و با همان ترس هویدا شده‌اش تکلمی کند: 

- مامان، سامان بالاخره اومدین؟ 

به انتظار لاجرعه سخنی از جانب آن‌ها، گوش‌هایش را تیز کرد که با سکوت خانه مواجهه شد؛ در واقع با این رخداد هم کنترلش از حد خارج گشته و رو به پوسیدگی میزد. بیمی که وجودش را در بر گرفته بود، پر رنگ تر او را به مرز جنون دعوت نمود. 

 اینبار گویا از وجود نزدیک او آگاه بود که بدون هیچ کنترلی در چشمانش مقابل خود راهرو را از دید گذراند. 

نمی‌توانست نگاهش را بدزدد؛  رگ‌های سرش با چیزی که مقابل او بود از هم پاره گشته و خوب احساس می‌کرد حرارت آن چشمان مشکی که مملو از لذت بود وجودش را تسخیر کرده. 

تبسم بیمناک موجود پررنگ تر شد و بعد مانند بچه‌ای چهار دست و پا به درون آشپزخانه قدم گذاشت. 

معلق گشته بود؛  دیگر نه آن بیم مضحک را احساس می‌کرد و نه حتی خود را.  تنها نظاره گر موجودی بود که حال قصد داشت با آن جسم آبی رنگ خود، موهای بلند مشکی غبار گرفته و چشمانی همچون گودالی عمیق او را خفه و به کام مرگ بکشاند. 

هنگامی به خود آمد که رخسار موجود علنی شده‌اش در فاصله‌ای کوتاه از او قرار گرفته و سعی بر این داشت بر روی دو پای خود بایستد.  صدای بر هم خوردن استخوان‌های آن؛  درست است محال ممکن بود اما به گوش می‌رسید.  حتی  صدایی همچون گربه که از حنجره‌اش خارج می‌شد گوش فلک را هم کر کرد چه برسد به دختری که ضعف عصبی داشت و با تماشای این صحنه دیگر نمی‌توانست دوام بیاورد. 

هنگامی که نیش موجود آبی رنگ از هم بازگشت گویا تیر خلاصی درون قلب سارا زد که با شوکی قابل ستایش،پس از فریادی دیگر که انگار خود و او  می‌شنیدند  چشمانش در هم آویخته شد  و دیگر هیچ نفهمید... 

ویرایش شده توسط زری گل
ویراستاری/ زری بانو
  • لایک 12
  • سردرگم 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت#۲۱  ✔️

 

کابوس اما واقعیت... 

چشمان تب‌دارش را از هم گشود؛ ناگه مقابل خود سیاهچاله‌ای به وسعت دریاچه‌‌ای نا آرام و کبود دید. تعداد انگشت شماری موجود عجیب به رنگ آبی و مشکی بر روی هم سوار و ناله‌هایشان موزیک مخوف برانگیزی به وجود آورده بودند که تن هر کس را از هم می‌گسست. 

در این لابه لا صوت قهقهه‌هایی مضحک آور به پژواک در آمده بود که گویا بدون این صدا مراسم بی نقص به نظر نمی‌آمد.

خود را معلق احساس می‌کرد و اطرافش را که از دید می‌گذراند جز تاریکی هیچ چیز دیگری یافت نمی‌کرد. 

گویا به تکرار در باتلاق کابوس‌هایش گرفتار گشته بود و می‌بایست اینبار هم آن را تحمل کند. 

سر را به پایین متمایل کرد و با چشمان غبار گرفته‌اش بیش از پیش بر روی آن سیاهچاله دقیق شد. در همین حین لبانش از هم تکان خورد و آرام با لکنت گفت: 

- این صدای چه کسی هست که بالای سر این موجودات خبیثانه می‌خنده؟ اصلا من کجا هستم؟ چرا اینجا؟ 

قدم‌هایش را به عقب گذاشت و اندکی از آن سیاهچالهٔ راز آلود دور گشت؛ هر چه فاصله‌اش به حداقل ممکن می‌رسید وجودش داغ تر و بیم چند برابر می‌شد. 

با چیزی که مقابل خود نگریست، چشمانش از فرط تعجب گرد و دهانش باز ماند؛ آن تصویرِ یک سیاهچاله نبود بلکه شبیه و یا خود سر اسکلتی بود که چشمان او مانند همان موجود مقابل رویش پیش از خواب عمیق، مخوف بر انگیز به نمایش در آمده. 

کبود و تاریک! که جرعه جرعهٔ وجودی را تسخیر می‌کرد و بدن را در کوره‌ای بسیار ملتهب برانگیز می‌غلتاند. 

آن تبسم مضحکش و مردمانی که در دهانش خود را به هر دری می‌زدند و گویا قصد فرار داشتند بیش از پیش او را متعجب زده و حیران کرد. 

-  وای دیگه دارم عقلم رو از دست میدم. به گمونم دیوونه شدم.   بسه!  بسه تمومش کن؛  طاقتم طاق شده دیگه نمیتونم تحمل کنم من... من می‌ترسم! 

لرزان خواستار این بود مقابل چشمانش را بگیرد تا دیگر این صحنه را تماشا نکند که ناگه دهان آن سر تکان خورد و صدایی زمخت به پژواک در آورد: 

- مقاومت نکن! برای زنده ماندن و رها شدن از درد کافی است تسلیم شوی. من تو را جاودانه می‌کنم؛ پایایی تو در این دنیا و هزاران قرون دیگر. تسلیم شو و به من بپیوند. 

هراس زده تکانی خورد؛ از سخنان فرتوت و بیمناک اسکلت برانگیخته گشت که مسبب شد پاهای سستش او را به عقب فرا بخوانند. مبهوت و بیم زده در دل گفت: 

- این دیگه چی کوفتی هست؟ چرا آخه من؟  بسه خدایا خواهش می‌کنم تمومش کنید.  نمیتونم،  دیگه نمیتونم بیشتر از این چنین تصویرهایی رو مقابل چشم‌هام ببینم. قلبم...قلبم داره از سینه‌ام در میاد. 

بغض امانش را برید؛ دیگر تحمل نداشت. در کنار سخنانش از پشت آن اسکلت غباری کبود به بازی گرفته شد و در لابه لایش گردهایی سرمه‌ای کبودی ها را قلقلک دادند. 

وحشت زده مقدار دیگری به عقب رفت که همان لحظه دستی از درون غبارها به سمتش روانه شد. 

دیگر حتی زمین هم متوجه نبود باید او را رها کند؛ پاهایش را بلعیده بود و اجازه داد آن دست بدنش را به آرامی لمس کند. 

درد بدی تمام وجودش را به اسارت خویش گرفت؛ احساس فشرده شدن داشت. چیزی همچون    کنده شدن روح از جسم! 

چشمانش با آن حجم از دردی که درون وجود خود احساس می‌کرد در هم فرو رفت که به سستی سخنی به گوش رساند: 

- خدایا چه بلایی داره سرم میاد؟ خواهش می‌کنم دست از سرم بردارید! دارم درد می‌کشم می‌فهمید؟ 

باری دیگر صوت مضحک آور قهقهه ها به گوش رسید و ما بینش، سخن آن موجود مجهول نام نواخته شد: 

- گفتم مقاومت نکن! هر چه بیشتر برای دور شدن از من تلاش کنی درد هم زیاد تر می‌شود. تو از آن من هستی فرزندم این را بدان! 

مبهوت از سخنان آن موجود لای پلک‌هایش را از هم گشود و به ناچار غبارهایی که افزون بر پیش اطراف اسکلت را به بازی گرفته بود تماشا کرد. لکنت گویان پاسخ داد: 

- فرزندم؟ چرا این چرندیات رو به من میگی؟ ای موجود عجیب الخلقه تو کی هستی؟ کجای من شبیه تو هست، چی داری میگی؟ 

صوت قهقهه ها تشدد یافت و مسبب شد وجودش از هم متلاشی شود و اعصابش بر هم بریزد. سر اسکلتی تکانی خورد و گودی چشمانش را در هم آویخت. در حین آن که دستانش را به سمت خود بر می‌گرداند و غبارها را ناپدید می، کرد سخن پایانی اش را به گوشش رساند: 

- هر چقدر مقاومت کنی گرفتارتر می‌شوی. پس راهی جز تسلیم شدن نداری! 

این را که گفت مکررا خندید و گرد و غبارهای کبود همه جا را فرا گرفت. 

گویا از تشدد این صحنهٔ غیر قابل تحمل و مبهم بر انگیز زیادی برانگیخته شد که در همان لحظه فریادی زد و کمک خواست؛ لیک صدایی از گلویش خارج نمی‌شد. چقدر مضحک آور است که در کابوس ها گرفتار شوی و هر چه می‌گویی را نشنوی! گلویش داشت پاره می‌شد اما صدایی نمی‌آمد. هیچ نمی‌شنید و گویا همچنان در رویاهای کبود خویش می‌غلتید... 

ویرایش شده توسط زری گل
🌻زری بانو | ویراستاری🌻
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت#۲۲ 💀

 

چشمانش را آرام با تلاش بسیار که سنگینی می‌کرد از هم گشود؛ همه چیز برایش تار بود و هیچ تصویری برایش قابل رؤیت نبود. پلک‌هایش را  را در هم آویخت و سعی بر این داشت با ماساژ دادنشان اندکی بر تاری دید جلوگیری کند.

 به تکرار چشمانش را از هم گشود؛ اینبار بهتر از پیش می‌توانست اطراف خود را تماشا کند. دیگر از آن مکان کبود و مخوف زده راحت شده و اکنون در اتاق زیبایش چشم از هم باز کرده بود. 

وجودش مملو از کرختی محض و جان- جان بدنش می‌سوخت. گویا او را در کوره‌ای بسیار داغ انداخته باشند، از تشدد حرارت لبریز از تشنگی شده بود. سرش را چرخاند و در همان حال با صدایی گرفته گفت: 

- آب... 

نگاهش بر روی مادرش که کنار تخت نشسته و خوابش برده بود ثابت ماند که با کلامش باعث هشیار شدنش شد.

پریدخت با نگرانی بسیار سارا را از دید گذراند؛ چون تکلم دختر پریشانش را شنید سریعا به سمت پا تختی مقابلش شتافت و با کمک پارچ آبی لیوان را  پر کرد و به سمت او گرفت. در حالی که سعی بر این داشت جسم ظریف سارا را که تختْ او را بر هم دوخته بود بلند کند نگران و شمرده گفت: 

- بیا دختر عزیزم! بخور کمی حالت بهتر بشه. خیلی نگرانم کردی مادر الان حالت بهتره؟ 

سارا که از لمس دستان مادرش به پشت کمر اندکی جان گرفته بود، با کمکش برخاست و با مشقت بسیار نشست. آرام- آرام با نوشیدنِ آبِ سردی که به دهانش راه یافته بود، همچون غنچه‌ای از هم باز و طراوت وجودی‌اش را پس می‌گرفت. 

- نگران نباش حالم بهتر میشه مامان. 

پریدخت با چشمانی مملو از نگرانی و محبت، سخن خشدار فرزندش را گوش سپرد و روی موهایش را نوازش کرد تا بهتر بتواند اوضاع را درست کند. سپس دستش را بر روی پیشانی سارا گذاشت تا متوجه شود تبش قطع شده یا خیر. انگار از گرم بودن تن او هم اطمینان خاطر نبود بدین بابت گفت: 

- من رو خیلی نگران کردی مگه میشه بی توجه از حالاتی که بهت دست میده رد بشم؟ فکر کنم باید دوباره به مشاور مراجعه کنی. همین فردا کار ها رو راست و ریست می‌کنم. 

سارا در حالی که داشت آن کابوس‌های اسفبار را در ذهن خود تجسم می‌کرد به نگرانی مادرش تبسمی اندوهگین نشان داد: 

- گفتم حالم خوب میشه مامان! نیازی به اون زن دیوونه که فقط بلده حرف‌های مسخره بزنه ندارم. اون اگه می‌تونست کمکی کنه الان باعث بهبودم می‌شد نه... 

سخنش با جولان داده شدن تصویرها و تکلم‌های موجوداتی که در چشمان آن اسکلت ناله می‌کردند از هم پاره گشت که این رخداد مسبب شد پریدخت با ابروهایی بالا افتاده از جایش برخیزد و مقابلش بر روی تخت بنشیند. 

در حین آن که جسم ظریف سارا را که لرز تسخیرش کرده بود به آغوش گرم خود دعوتش می‌کرد مبهوت از حال کنونی سارا سخنی به رقص در آورد: 

- خیلی خب دیگه تموم شد دخترم! نفس عمیق بکش و سعی کن از عهدهٔ خودت بر بیای. ببخش عزیزم! حرفم اون هم الان کمی غیر منطقی و نا معقول بود. 

سارا اندوهگین از سخنان پریدخت در آغوش مادرش نوازش‌ها را که بر روی گونه و سرش شکل می‌گرفت با تمام لذت به وجود خود تزریق کرد. لیوان دستش را بین انگشتان خود فشرد و آرام با بغضی آشکار گفت: 

- مامان لطفا از من نخواه کاری رو که هیچوقت از پسش بر نیومدم انجام بدم. این کابوس‌ها با تمام خواب‌هایی که من دیدم فرق می‌کنه. خیلی- خیلی تفاوت دارن! میدونی فکر می‌کنم... 

چهره‌اش رنگ گرفت و دریافت رخسارش از اشک‌های زمخت پر گشته که تر بودنش با نسیمی که از بالکن به رخسار تب‌دارش می‌خورد احساسش را بر انگیخته می‌کرد.

اندوهگین با یاداوری رخداد چند ساعت پیش به پردهٔ توری‌اش خیره شد و بغض دار گفت: 

- باورم نمیشه مرضیه خانم هم کاری رو کرده باشه که دخترش انجام داد. سر این دو مادر و دختر چه بلایی اومده که مجبور شدن چنین کاری کنن مامان؟ 

رویش را به مادرش کرد که رخسارش را مملو از اندوه و غم بسیار تماشا کرد؛ پریدخت پیشانی گرم سارا را با لبانش مهر کوبی کرد و سپس آرام گفت: 

- خدا رحمتشون کنه و از تمام گناهانشون بگذره! من هم نمی‌فهمم دخترم. نمی‌دونم چرا چنین اتفاقی براشون افتاده و حتی نمی‌دونم دلیل این اتفاق چی بوده؟! نیروهای تجسس و همینطور پزشک قانونی به دنبال تمام جواب تمام سوال‌هامون هست؛ با گذشت زمان مشخص میشه. 

مکالمه‌اش که به پایان رسید آهی با غلظت بسیار زیادی که خرده شیشه‌هایش قلب دخترش را از هم می‌شکافت از دهانش خارج شد. 

سارا اندوهگین از این سخنان تکانی خورد و در جایش جابه جا گشت؛ نگاهش ناخداگاه چهارچوب در را از دید گذراند و تا خواست تکلمی کند، همان موجود آبی رنگ مقابل رویش با پوزخندی مضحک آور توجهش را جلب کرد که با پوزخند بیمش را در وجود بدرقه می‌کرد. 

شوکه شده از این نگاه، فریادی خفه کشید و رخسارش را در تن پریدخت که او هم از وضعیت ناخداگاه دخترش مبهوت شد پنهان کرد. بیم زده و با اضطراب بسیار، سخنی  لکنت گرفته از دهانش خارج شد: 

- خدای من!

ویرایش شده توسط _ سنجدناقلا _
🌻زری بانو | ویراستاری🌻
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت#۲۳ ✔️

 

رخسارش را بیش از پیش در تن پریدخت پنهان کرد به طوری که راه تنفسش از طریق بینی و دهان بند آمد. سخن نگران و پر چالش پریدخت که جانش را مملو از کرختی محظ کرد به پژواک در آمد: 

- خدا مرگم بده مادر چت شد یکهو؟ 

سخن بعدی مادرش با تکان‌های مکرر تن سارا ادامه یافت:

- سارا به خودت بیا عزیزم چیزی نیست،‌سارا با تو هستم!

دختر بیچاره که همچنان می‌لرزید از وجود مادرش و سخنان او اندکی شجاعت به خرج داد تا سیمایش را از سینهٔ مادر جدا کند. همان لحظه با لکنت بسیار که بغض گریبانگیرش شده بود لب زد: 

- م...ما...مان، مامان ج...جای در چی... چیزی می‌... می بینی؟ 

پریدخت مبهوت از سخنان سارا با چهره‌ای درهم چهارچوب در را از دید گذراند و بعد پاسخ داد: 

- چی میگی سارا، چی باید ببینم دخترم؟  حالت خوب نیست،  داری هزیون میگی مامان.  

اینبار کمی ولوم صدایش را بلند تر کرد و سامان را مخاطب قرار داد: 

- سامان زود بیا اینجا سارا دوباره   فشار عصبی بهش دست داده.  زود باش پسرم...! 

 مبهوت و آشفته رخسارش را از تن مادرش فاصله داد و به تکرار چهارچوب در را از دید گذراند که با نبود آن موجود مواجهه شد. آهی عمیق کشید و بعد از نیم نگاهی کوتاه به مادرش به انتظار عطر تن برادرش چشمانش را مکررا در هم فرو بست: 

- فکر می‌کنم عقل از سرم پریده مامان! همش توهم، همش کابوس! قرارِ چی به سرم بیاد؟

بغض در گلویش حرارت داده شد و بدین بابت خواستار این بود به آغوش مادرش پیوند بخورد که ناگه با جای خالی پریدخت روبرو شد.

مبهوت رخداد فعلی را کنکاش کرد که دستانش توسط پریدخت گر گرفته شد و حال او را مقابل خود در کنار تخت یافت کرد. به سیمای پر از عشقش خیره شد که در لابه لایش ابهامات بسیار گلگلون بود و این واکنش به آوازهٔ سخنش راه یافت: 

- چیزی نیست سارا، آروم باش و نفس بکش. چشم‌هات رو ببند و تا پنج بشمر! کاری که از زمان بچگی‌ات انجامش می‌دادی رو بکن تا با معجزهٔ درمان روبرو بشی. 

سارا همین کار را کرد؛ اما تمام احساسات چندی پیش بر او غلبه کرده و جانش هشدار می‌داد که آن موجود در همین اتاق احضار گشته تا به تکرار از تفریحات خود لذت بسیار ببرد. 

شمارش اعداد که داشت منتفی می‌شد، میان هر عدد یک استخوان  و یا یک رگ از بند وجودش رخت بر می‌بست. سخن پریدخت که از وضعیت دخترش رو به مرگ بود به گوش رسید: 

- خیلی خب خوبه عزیزم! تو می‌تونی من مطمئنم.  آروم  و قوی باش!  تو باید بتونی از پس این مشکل بر بیای.  من میدونم دخترم خیلی قوی هست.   

اندکی مکث و دوباره ولوم صدایش  افزایش یافت: 

- سامان با تو هستم کجایی؟ 

شمارش اعداد به پایان رسید و حال زمان از هم گشوده شدن چشم هایش بود؛ اما هنوز قامت سامان در اتاقی که رنگ از بیماری گرفته بود  احضار نشده بود. سارا تنفسی عمیش کشید و بعد آرام پلک‌هایش را از آغوش هم جدا کرد؛ گمان می‌کرد همه چیز نرمال پیش رفته است، اما ناگهان همان موجود را سوار بر شانه‌های مادر، در کمترین فاصلهٔ ممکن یافت.

موجودی نیمه برهنه با گیسوانی که در هوا رقصشان را مهمان غبارهای کبود و آبی کرده بودند با آن گویی که در حفرهٔ چشمانش بسیار عمیق، مملو از پوزخند و حسی ناب بود سر تا پای سارا را از دید گذراند. 

دختر بیچاره آنچنان در خود فرو رفته بود که آرام- آرام می‌بایست شاهد خرد شدن استخوان های بدنش می‌شد. به گمانش عقلی دیگر در آن سر پر هیاهو نمانده و ذهنش عاری از هر چه تفکر شده بود. 

در این میان، با خیره شده به قامت منفور موجودی که دختر بودنش کاملا هویدا بود، طاقت از کف داد و شیون کنان لبهٔ پتو را فشرده به دهانش نزدیک کرد و به دیوار تکیه داد. 

- تو... تو کی هستی؟

سرش را به جهات مختلف تکان داد و بعد از اینکه لبانش را توسط دندان های تیز خونین کرد ادامه داد:

- التماست می‌کنم از اینجا دور شو. خواهش می کنم بگو این ها همه کابوسی بیش نیست و فقط تفکرات مریضمه که داره منو با این تصاویر حلق آویز می‌کنه! 

بی طاقت به اشک هایش اجازهٔ باریدن داد که در این بین پاهای آن دختر جوان همچون انگشتان دستی شانه‌های مادرش را به اسارت خویش گرفت و ناخن‌های بلند مشکینش در پوست مادرش فرو رفت که موهای تن سارا به احترامش ایستادگی کردند. دستانش را حالت التماس مقابل آن موجود که به سخنانش تنها لبخند زد گرفت و بعد لکنت گویان ادامه داد: 

- خواهش می‌کنم دست از سر من بردار! از روی مامانم بیا پایین و گورت رو گم کن. دیگه نمی‌تونم این... 

چشمانش با غبارهایی که مقابلش به بازی گرفته شد و راه مجاری تنفس و تکلم دهان را گرفت مکررا در هم فرو رفت.

 به سرفه افتاد و با همان حال زارش بیش از پیش پتو را میان دستانش در هم فشرد تا این تصاویر هولناک را از مقابل خود حذف نماید.

- آروم باش دختر، من بهت صدمه‌ای نمی‌زنم!

با سخنی نا آشنا که در گره‌ای از چند لحن گرفتار گشته بود، به خود آمد و حلقهٔ چشمانش را از هم گشود. 

گویا به قدر کافی در برابر واقعیتی خیالی قدرتمند نبود و ضعیف بودنش به آن موجود که با لبخندی کریهه نگاهش می‌کرد اعلام شد. 

دخترک اندکی خم کرد و چشم انتظار لاجرعه واکنشی از طرف سارا او را از دید گذراند؛ در این میان دستانش را از بین گیسوان مشکینش که حال از رقصیدن خسته شده بودند بیرون آورد و بر روی سر پریدخت که گویا در دنیایی دیگر سیر می‌کرد گذاشت. 

ویرایش شده توسط _ سنجدناقلا _
ویراستاری/ زری بانو
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...