رفتن به مطلب

رمان هاتِف | سَ م آ نویسنده انجمن نودهشتیا


سَ م آ
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

' به نام خالق قلم '
اسم رمان: هاتف
نویسنده: سَ م آ
ژانر: عاشقانه، معمایی
زمان پارتگذاری: نامعلوم.
هدف: نویسندگی دنیای شیرینی‌ست که غرقش میشوی. من از غرق شدن در کلمات لذت می‌برم و برایش تلاش می‌کنم!..

ویراستار: @Neda

مقدمه:

لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام مستم
باز میلرزد دلم دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های! نخراشی به غلفت گونه ام تیغ
های! نپریشی صفای زلفکم را دست
و نریزی آبرویم دل
ای نخورده مست
لحظه دیدار نزدیک است
لحظه دیدار با پسری که بعد از بیست سال خدا نعمت بودن در کنارَش را به من داد، از لذت‌های دنیوی بود که ناکام از لمس کردنش بودم. از لحظه تولد، خوشی در زندگی ندیدم، شاید خدا می‌خواست این لحظه، در همین زمان، ناکامی‌ام را جبران کند.
نکند باز بلایی بر سرم آوار شود، نکند لحظه‌ای دلم ویران شود.

خلاصه:
پسر، جوان بود. اما نه مانند جوانان این دوره و زمانه. جوانی راسخ، با ادب و کمی گستاخ. با دیدنش یاد پسر کوچکم حسین که زیر آورا با کودکی‌اش خداحافظی کرد افتادم. همانند پسرم می‌دیدمش. تصمیمم بر آن بود که زندگی‌ تلخم را برایش شرح دهم. زندگی که روی خوشش را از من پنهان کرده بود. قبلا از پدربزرگش شنیده بودم که نویسنده قهاری است. مو به موی زندگیم را برایش دیکته کردم، از کودکی که طعم بدبختی داشت تا زمانی که در این آسایشگاه ساکن شدم.

ناظر: @Seniorita-

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
  • لایک 9
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

22 ساعت قبل، M@hta گفته است:

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

ممنونمم😍

 

ویرایش شده توسط سَ م آ
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به نام خالق قلم.

#پارت‌اول
#AmiR
بعد از شش سال تنهایی و گذروندن زمان در شهر غریب به وطنم برگشتم. درست بود که از قدیم الایام می‌گفتن هیچ جا خونه خود آدم نمی‌شه. از گیت رد شدم و چمدان سیاهم را به دنبال خود کشاندم؛ صدای قرقر چرخ‌هایش لابه‌لای سر و صدای فرودگاه گم شده بود.
از بالای پله به خانواده منتظرم نگاه کردم که با خوشحالی دست تکان می‌داندند. قدم بر پله اول نهادم و خود را به دست پله برقی فرودگاه سپردم. چمدانم را کنارم قرار دادم، دستی تکان دادم و به چهره‌های منتظرشون خیره شدم. چقدر تغییر کرده بودند؛ مادرم پیرتر، موهای پدرم سفیدتر، خواهر بزرگم ازدواج کرده بود و همراه همسر و فرزند چهار ساله‌اش به استقبال من آمده بودند.
خواهر کوچکم زمانی که من قصد رفتن کرده بودم، فقط یازده سال داشت و الان خانمی شده.
هرچند هفته‌ای چند بار از پشت دوربین می‌دیدمشون اما الان حس خاصی داشتم.
از دیوار شیشه ای عبور کردم، شوهر‌خواهرم (احسان) چمدان را ازم گرفت و باهم به سمت خانواده رفتیم. 
مادر با دستانی باز به طرفم قدم برداشت، خودم را در آغوشش انداختم و فقط بو کشیدم، چقدر دلم برای مادر تنگ شده بود، برای چای هایی که عصر کنار هم می‌خوردیم، انگور و گوجه سبز هایی که از درخت حیاط می‌کند و تغذیه دورهمی‌هایمان می‌شد.
به چهره خوشحال پدر نگاه کردم، بوسه‌ای به سر مادر زدم و پدر را در آغوش گرفتم. مردانه چند ضربه به پشتم زد و پیشونی ام را بوسید. سمت خواهرانم رفتم. خواهر کوچیکه از من خجالت می‌کشید و به یه دست دادن اکتفا کرد.
سوار ماشین شدیم‌ و به سمت خانه حرکت کردیم.
در راه به کوچه و خیابان نگاه می‌کردم، چقدر همه چیز تغییره کرده. در و دیوار های شهر تغییر کرده بود، تهران رنگ مدرن به خودش گرفته بود. 
خیلی از منطقه‌های تهران شبیه به خارج از کشور شده بود، اما حس می‌کردم که کوچه خیابون های تهران امن‌تر از لندن نبود.
شب بود و زیبایی تهران دوبرابر، همه مغازه‌ها و پاساژها نورانی بودند. 
احساس سبکی می‌کردم، مثل پرنده‌ای که از قفس رها شده و آزادانه پرواز می‌کنه.
مامان توی راه تمام حواسش به من بود و مدام قربون صدقم می‌رفت و من بیشتر خجالت می‌کشیدم.
به مقصد رسیدیم و از ماشین خارج شدیم و وارد خونه شدیم.
خانه‌ای که جایگاه خاطرات تلخ و شیرین کودکی بود، البته که از کودکی خاطره تلخ باقی نمی‌مونه، هرچی تلخی هست کم‌کم جاش رو به شیرینی می‌ده. اما کم درد از زمین خوردن با دوچرخه و فوتبال بازی نداشتم، در دوران کودکی پسری شیطون و بازیگوش بودم، اما درس خون و باهوش. همیشه هوشم زبان‌زد فامیل و همسایه ها بود، تابستان به بچه های همسایه‌ها درس یاد می‌دادم. هم‌کلاسی هایم هر مبحثی رو که متوجه نمی‌شدند به سراغ من می‌آمدند.
البته بجز بچه تنبل‌های کلاس که با من دشمن بودن.
با فکر کردن به این مسائل لبخندی مهمون لبام شد.
با صدای خواهر کوچیکه به خودم اومدم.
- داداش، نمیای تو؟ سرده ها!
با لبخند جوابش را دادم- تو برو داخل تا سرما نخوری، منم میام. 
بعد از رفتن مهسا آرام و قدم زنان به سمت در خونه حرکت کردم.
♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•
#س‌م‌آ
#هاتف

@مدیر ویراستار

@مدیر منتقد

 

ویرایش شده توسط سَ م آ
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت‌دوم
#AmiR
با باز شدن در خونه بوی قرمه سبزی مامان‌پز مشامم رو پرکرد.
نگاه هم به سمت من کشیده شد. رفتم نزدیک و روی یکی از مبل‌ها نشستم که مادر اولین نفر شروع کرد به حرف زدن- خب مادر، بگو ببینم اونور آب چه خبر؟
- والا هیچی بجز غریبی و تنهایی، بخدا دلم لک زده بود برای شما و این خونه و این شهر. اونور بجز یکمی آزادی دست کمی از همین تهرون خودمون نداره.
خواهر بزرگه(مهرنوش) پشت سر حرف من گفت- نه داداش، هرچی باشه از ایران و گرونی و هزارتا کوفت و زهرمار دیگه بهتره، الان اینجا هیچکس راضی به موندن نیست. همه می‌خوان یه جوری از این مملکت فرار کنن.
- خوب هر کشوری همه اینارو داره دیگه، اینجا هیچکس کاری از دستش برنمیاد جمع می‌کنه میره، اونجا می‌ریزن تو خیابون اعتراض می‌کنن شعار می‌دن.
مهسا با چشمایی که تعجب درونش موج میزد گفت- واقعا داداش؟! بعدش درست میشه؟
- هعی. تا یه مدت خوب میشه دوباره می‌ریزه بهم‌. بگذریم از حرفای سیاسی، خوبین خوشین؟
پدر پیشی گرفت- خوبیم الحمدلله. پسرم، از فردا بیا کارگاه خودم اونجا کار کن تا یه کار درست و حسابی گیرت بیاد. 
- چشم حتما.
پدرم از وقتی که یادمه یه چاپ خونه داشت که از نشریه کتاب می‌گرفتن و چاپ می‌کردن. بدمم نمی‌ومد پیششون کارکنم، شاید تونستم با یه نشریه صحبت کنم و کتاب‌های که نوشتم رو چاپ کنم.
با اشاره مامان مهسا به سمت آشپزخونه رفت و چند دقیقه بعد با یه سینی چای برگشت. به همه تعارف کرد و نشست. 
رو بهش گفتم- مهسا خانم، درس و مدرسه چطوره؟
مهرنوش زودتر گفت- خان داداشش امسال شاگرد ممتاز شده تو مدرسه، معدلش شده بود....
رو به مهسا سوالی گفت- چند شده بودی؟
مهسا تک خنده ای کرد و گفت- چند صدم از بیست کمتر.
- اره راست میگه مادر، انقدر همه معلما ازش راضی بودن که گفتن می‌تونه سال دیگه رو پرشی بخونه.
مهسا همونطور که سرش پایین بود چهرش از خنده بنفش شد- مامان! پرشی چیه، جهشی.
مامان چشم غره‌ای بهش رفت. بخاطر اینکه جو رو عوض کنم گفتم- مامان بوی قرمه سبزی دیوونمون کرد، نمی‌خوای بهشون شام بدی؟
مامان گفت- الهی من فدای پسرم که هوس قرمه سبزی کرده. فردا برات درست می‌کنم.
با لب و لوچه‌ای آویزون گفت- مگه شام قرمه سبزی نبود؟
پارسا(پسر مهرنوش) همونجور که با ماشینش روی زمین بازی می‌کرد زودتر از همه گفت- نه دایی امیل، خولوشت کَلَفسه.
از مدل حرف زدنش خندم گرفت- ای دایی امیل فدای تو بشه که نمی‌تونی ر بگی. بیا اینجا ببینمت.
به سمتش یورش بردم که گاز محکم از لپش بگیرم اما زود بغل مامانش پرید.
مهرنوش با اخم گفت- عه پارسا، زشته برو بغل دایی.
- اشکال نداره ابجی، بزار راحت باشه بچه، دودقیقه دیگه خودش یخش آب میشه میاد بغل دایی اَمیلِش. مگه نه؟
پارسا با سر نه گفت و خودش رو چسبوند به شونه مهرنوش‌.
مهرنوش و مهسا به سمت آشپزخانه رفتند و فقط من و بابا و احسان و پارسا موندیم‌‌. کمی که باهم صحبت کردیم مادر برای شام صدامون زد.

♡°♡°♡°♡°♡°♡°♡°♡°♡°♡°♡°♡°♡°♡°♡°♡°
#هاتف
#س‌م‌آ

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

ویرایش شده توسط سَ م آ
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت‌سوم
#HateF
غوغایی به پا بود تو اسایشگاه، همه می‌دونستن که امروز نوه سوگلی حمید از لندن برمی‌گرده.
دل تو دلش نبود، امروز حالش با روزای دیگه فرق داشت، از ادمی که یه لحظه شاد و یه لحظه غمگین بود امروز شادی رو به این آسایگاه برگردوند.
به یکی از بهیار‌ها پولی داد و گفت جعبه شیرینی بخر، چهره مرد نود ساله مثل پسر بچه نه ساله شبیه شده بود. 
شوخ جمع دستی به کمر حمید زد و با صدای بلند گفت- یکم از نَوَت بگو ببینم، حتما خیلی پسرخوبیه که انقدر از اومدنش گل از گلت شکفته.
حمید بلند خندید و گفت- کجاشو دیدی، امیر برای درس و دانشگاه شیش سال از ایران رفته بود، از بچگی پسر درسخونی بوده. بخاطر همینم از بین نوه‌هام از همه بیشتر دوسش دارم. ماشالله دست به قلمه، مهندسه، آقاست. 
همه خوشحال شدن از خوشحال بودن حمید، زیر لب ماشالله ماشاللهی گفتن. بعد چند دقیقه خوش و بش کردم هرکسی رفت پی خودش.
من تقریبا بین همه پیرمردا و پیرزنای این آسایشگاه جوون‌تر بودم. البته فقط از لحاظ سنی، وگرنه از همشون شکسته تر و بی خوبه‌تر بودم. حداقل هرکشی یه پسری دختری نوه‌ای داشت که اوردنش اینجا، اما من چی؟ من که با پای خودم اومدم چی؟
از بچگیم که خیری ندیدم، بعد ازدواج تا کمی طعم خوشی رو خواستم بچشم بلایی سرم اومد که دیگه با هیچ خوشبختی جبران نمی‌شد. 
پوزخندی به بخت خودم زدم. 
خیلی دوست داشتم زمانی بیکاریم تو اسایشگاه بشینم از زندگیم بنویسم، مثل جوونیام که می‌نوشتم.
فکر و خیال تا الان هیچکاری برای بدبختیای من نکرده، از این به بعدشم نمی‌کنه. فقط باعث میشه فکر کنم بدبخت ترم.
به حال حمید غبطه می‌خوردم. کاشکی الان منم مثل اون منتظر نوم بودم، اما...
نشد، نشد که حتی بزرگ شدن بچه‌هام رو ببینم. نشد که دانشگاه رفتنشون رو ببینم. 
خدایا... مگه بچه‌های من چندسالشون بود؟ چجوری دلت اومد که من رو تو جوونی بی خوبه و کار کنی؟
هی! خدایا کی زندگی میخواد روی خوششو بهم نشون بده؟
با یاد تعریف‌های حمید راجب نَوَش به ذهمم رسید که می‌تونم بهش پیشنهاد بدم که زندگینامه منو بنویسه، بدم نمیشه ها! گفت که دست به قلمه و اینکارست. 
به سمت حمید رفتم، توی راه چندبار پشیمون شدم، اما واقعا علاقه داشتم که زندگینامه من رو چندین نفر بخونن.

•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•

#س‌م‌آ 

#هاتف 

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

ویرایش شده توسط سَ م آ
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت‌چهارم
#AmiR
بعد از غذا کنار همدیگر نشستیم و یاد خاطرات گذشته کردیم‌.
پدر گفت- یادش بخیر، بابا قدیما روزای تعطیل بساط شاهنامه خوانی رو پهن می‌کرد، از صبح تا شب سرگرم می‌شدیم. پاتوق بچه محل‌ها روزای تعطیل خونه ما بود. چقدر قشنگ می‌خوند، هنوز صداش توی گوشمه. دیگه شعرا و داستانای شاهنامه رو از بر بودیم.
مادر ادامه داد- اره واقعا یادش بخیر، یه وجب بچه بودیم اما آقاجون خوندن نوشتن یادمون داده بود، قرآن خوندن یاد داده بود بهمون.
مهسا گفت- خوشبحالتون، چه دوره داشتین، چقدر بهتون خوش‌ می‌گذشت. ما چی... توی دوره ای هستیم که با این چیزها غریبه‌ایم.
پدر گفت- خب دخترم. توام می‌تونی شاهنانه بخونی، شما جوونا همه چیز رو نندازین تقصیر زمونه، خودتون کوتاهی می‌کنین. انقدر که سرتون توی گوشیه، اگر توی زندگیتون بود الان یه دکترس مهندسی شده بودین.
مهرنوش گفت- وا بابا... ماشالله امیر که منهدس شده، منم که خوب چیکار کنم که شوهرم نمی‌زاره درسمو ادامه بدم، خودتون می‌دونین که چقدر به رشتم علاقه داشتم. مهسا هم که قربونش برم ابجیم درسش حرف نداره، دیگه اولاد از این بهتر؟
- غرغر نکن دختر‌. من که منظورم شماها نبودین، همه رو می‌گم. مهسا، چند نفر توی کلاستون مثل تو دنبال درس هستن؟
- خب، تقریبا ۷ نفر.
- از چند نفر؟!
- از ۳۵ نفر.
- بیا، از ۳۵ نفر جوون مملکت فقط تعداد انگشت شماری فقط دنبال درس هستن. این امار خوبیه؟
همه زیر لب گفتن- نه!
برای اینکه جو رو عوض کنم گفتم- راستش بابا، پدربزرگ هنوز اسایشگاهِ؟
- اره، میگه اونجا راحت ترم. نمی‌زاره که بیاریمش خونه، میگه اینجا بهم می‌رسن، همه همسن خودمن!
- ادرس اسایشگاه رو بهم می‌دین فردا بهش سر بزنم؟ دلم براش خیلی تنگ شده!.
- اره حتما، اتفاقا وقتی بهش خبر اومدنت رو دادم خیلی خوشحال شد، گفت بهش بگو بیاد اینجا ببینمش.
بعد از کلا مصاحبت با خانواده ای که شش سال تشنه دیدنشون بودم، چمدانم را باز کردم و سوغاتی هرکسی رو تحویل دادم.
- وای مادر، چقدر خرج کردی. دست گلت دردنکنه پسرم، خوشبخت بشی.
- قربان شما، برای شماخرج نکنم برای کی بکنم. هرچی داریم از شما داریم.
پدر و مهرنوش و مهسا هم کلی تشکر کردن و هرکدوم از سوغاتی هایشان را چندین بار امتحان کردن. پارسا با ماشین شارژی جدیدش سرگرم بازی بود.
- مامان، اتاق من هنوز سرجاشه دیگه؟ شوهرش که ندادین؟
- نه پسرم، مهسا می‌خواست به زور بگیرتش اما نزاشتم.
با خنده گفتم- کار خوبی کردی!
با حالت لاتی ادامه دادم- اونجا واس ماس‌.
مهسا خندید و گفت- هنوزم واس شماس. اقا امیر، بالاخره که زن می‌گیری! دارم برات.
خندیدم و به سمت در رفتم. وارد حیاط شدم، ریه‌هام ازاکسیژن تازه پر کردم و به سمت اتاق راه افتادم.
زیر زمین تقریبا بزرگی که از بچگی اتاق من بود. در اتاق رو باز کردم و با احیاط وارد شدم تا مبادا سرم به سقف پله ها بخوره. چقدر تمیزه، مادر گفته بود که دلتنگی اش را توی اتاق خالی میکرد، روی تخت نشستم و دستی روش کشیدم.
به در و دیوار اتاق نگاه کردم، تک تک آجر هاش برام خاطره بود. روی تختی که زیر پنجره کوچک اتاق بود دراز کشیدم، چقدر دلم برای نور خورشید که صبح ها از روزنه پنجره به چشم‌هام میزد تنگ شده بود، اصلا چقد دلم برای حال و حوای این خونه تنگ شده بود.

♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•

#هاتف 

#س‌م‌آ 

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت‌پنجم
#HateF
صبح با سر و صدای حمید از خواب برخاستم. 
با رویی باز گفت- صبحت بخیر هم اتاقی.
رو تخت نیم‌خیز شدم و نشستم، اروم گفتم- صبح شما هم بخیر باشه. چه خبره؟ خوشتیپ مشتیپ کردی حاجی.
با صدای بلند خندید و گفت- شما نوتون بخواد بعد شش سال برای دیدنت بیاد، خوشتیپ مشتیپ نمی‌کنی؟
غمی که چندین سال سعی بر درپوش گذاشتن روش رو داشتم، دوباره در قلبم مثل میکروب تکثیر شد.
اگر مهران و محمد منم زنده بودن الان زن و بچه داشتن، اگر شیرینم زنده بود، الان اینجا نبودم، کنارش نشسته بودم با دوتا لیوان چای تازه‌دم به نوه هامون که داشتن توی حیاط بازی می‌کردن نگاه می‌کردیم؛ نه که الان توی این اسایشگاه خراب شده تک و تنها بشینم، بدون همدم، بدون اولاد؛ هی!خدایا، چرا بندتو فراموش کردی؟!
رنگ چهرش تغییر کرد، ناراحت شد و گفت- چیشد؟ چرا رفتی تو فکر؟
با بغضی که سعی در پنهان کردنش داشتم گفتم- نوه داشتن چه حسی داره؟‌ 
با چهره سوالی نزدیکم شد و کنارم روی تخت نشست،دستم رو در دست گرفت و گفت- مگه، مگه تو نوه نداری؟! 
پوزخندی زدم و روم رو به سمت پنجره برگردوندم- نوه؟ من بچم کجا بود که نوه داشته باشم. اصلا زنم کو!
تعجب کرد و گفت- یع، یعنی تو زن و بچه نداری؟ پس، پس کی اوردتت اینجا؟
با لبخند به چهره متعجب‌ش نگاه کردم- نه حاجی، ندارم. خودم با پاهای خودم اومدم اینجا. خسته شده بودم از تنهایی.
کسی که تا به حال با کسی توی این اسایشگاه بجز چند کلمه صحبت نکرده بود الان داشت راز دلش رو برملا می‌کرد.
بلند شدم و به سمت در اتاق رفتم. می‌دونستم یکم دیگه می‌موندم حتما پرس و جو و کاراگاه بازی های همیشگی آقا حمید شروع می‌شد.
به سمت حیاط رفتم، حیاط با صفایی که تنها نقطه قوت این اسایشگاه بود. پر از درخت و گل و بوته، به گل‌های رز نگاه کردم، یاد گذشته افتادم، روز قبل از عروسی من و شیرینم. 
• فلش بک •
در خونه رو که باز کردم پشت در کمین گرفتم.
- سلام! عه، هاتف؟ هاتف کجایی؟!
از پشت سرش دسته گل رز سفید رو جلوی صورتش گرفتم.
با چشمایی که هیجان ازش می‌بارید برگشت سمتم.
- وای هاتف، چقدر قشنگن!
- نه، نه، به قشنگی چشمای تو نمی‌رسن شیرینم.
با خجالت سر به زیر انداخت و لپهای همیشه گل‌انداختش رو پنهان کرد.
چونش رو گرفتم و سرش رو بلند کردم، اروم لب زدم- عروس خانم، دیگه خجالت رو باید بزاری کنارا. 
بوسه ای روی گونش کاشتم و دسته گل رو دستش دادم.
- دستت درد نکنه آقا دوماد، خیلی قشنگن.
- قابل شمارو نداره عروسکم.
از راه رویی که به در خروجی ختم میشد خارج شدیم، پرده رو کنار زدم و وارد حیاط شدم. نیم نگاهی به موتورم انداختم و در خانه رو باز کردم.
مادر سمت در اومد و با روی باز از شیرین استقبال کرد- سلام عروس قشنگم، خوبی؟
شیرین مادر رو در آغوش گرفت و گونش رو بوسید- ممنونم مامان، به خوبی شما.
خوشحال بودم از این که شیرین و مادر باهم مانند مادر و دختر بودند. شیرین یه رفتار و حس خالصانه ای در وجودش دارد که هرکسی رو مجذوب خود می‌کند.
♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•
#هاتف
#س‌م‌آ

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت‌ششم
#HateF
•زمان‌حال•
از خیره شدن به گل‌های رز سفید داخل حیاط دل‌کندم، چون چیزی جز دلتنگی برایم به جا نمی‌زاشت.
کلافه روی نیمکت نشستم و به پیرمردان و پیرزنان حیاط نگاه کردم. هرکدام گذشته‌ای داشتن، هرکدام خانواده‌ای دارند، اما من از گذشته جز فلاکت چیزی به یاد نمی‌آورم، خانواده‌ای راهم ندارم. شاید خانواده برای آنها ارزشی نداشت، هیچ‌کدام دل خوشی از خانواده خود نداشتند؛ اما برای من پرارزش ‌ترین چیز در دنیا بود.
کدام سالخورده‌ای دلش نمی‌خواست کنار خانواده خودش باشد؟
چه کسی دلش می خواست که سرپیری چند غریبه ازشون نگه‌داری کند؟
چه کسی فکرش را میکرد طفل‌هایی که روزی تنها امیدشان به پدر و مادرشان بود اینجوری انها را رها کنند و حتی سر هم بهشون نزنند؟
هرکدام کار و مشغله را بهانه‌ای برای ترد کردن پدر و مادر پیرشان کردند. اما اگر واقعیت را بخواهی من فکر می‌کنم آنها حس می‌کنند نگه داری و پرستاری کردن از کسانی که روزی تمام امیدشان به انها بوده، مانع خوشی و تفریح‌‌شان می‌شود؛ 
اما نمی‌دانند که همه چشم امید این پیرزن پیرمرد دیدن فرزندانشان هرچند دیر به دیر است‌.
در بزرگ آسایشگاه باز شد و ماشین مدل بالایی وارد شد؛ گوشه‌ای پارک کرد و پیاده شد.
پسر جوان و قد بلند، عینک سیاهی روی چشمش داشت، کت سیاهی پوشیده بود با شلوار کتان مشکی.
از صندلی عقب جعبه شیرینی و دسته گلی را برداشت و به سمت ساختمان رفت.
مطمعن بودم که این پسر راسخ همان امیر، نوّه سوگلی حمید هست. داخل خیاط ماندم تا کمی باهم راحت باشند.
احمد با واکر سمتم آمد کنارم روی نیمکت نشست. 
- هی! بالاخره نوه حمید اومد، بخدا خستمون کرد از دیروز انقدر امیر امیر میکرد.
تک خنده‌ای ‌کردم و گفتم- اگر منم نوّه‌ای مثل همین امیر داشتم، اینقدر بهش افتخار می‌کردم و از اومدنش همه شهرو چراغونی میکردم حاجی.
- اینو راست گفتی، بهش می‌خورد که پسر خوبی باشه، دقیقا مثل تعریفایی که حمید ازش میکرد بود. همیشه آرزو داشتم که نوه‌ای مثل همین امیر داشتم. هفتا نوه دارم اما هیچ‌کدومشون به درد نمیخورن. تو بگو.. پسری که شلوار کوتاه بپوشه و با یه تیشرت تنگ و کوتاه بره بیرون، مرد ازش در میاد؟ یا دختری که یه من سُرمه بکشه و تو خیابونا بگرده، ازش زن زندگی در میاد؟ هه! نمیشه. چقدر زمان ما همه چیز خوب بود!؟ حداقل جنسیت‌ها سرجاش بود‌. فکرشو بکن، اون داش مشتیای قدیم با اون سیبیلا چادر گل گلی سرشون میکردن تو خیابونا راه میرفتن.
بعد بلند خندید‌و ادامه داد- دوره، زمونه بدی شده حاجی.
♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•♡•
#س‌م‌آ
#هاتف

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت‌هفتم
#AmiR
همونجور که پدربزرگ دوست داشت لباس پوشیدم، گل مورد علاقه‌اش را برایش خریدم، شیرینی‌ای که همیشه دوست داشت را انتخاب کردم و به دیدنش رفتم.
دلم برایش لک زده بود، شش سال بود که ندیده بودمش.
به سمت ادرسی که از پدر گرفتم رفتم، ماشین رو در حیاط اسایشگاه زیر سایه درخت پارک کردم و گل و شیرینی رو به دست گرفتم و به راه افتادم.
نگاه خیره سالمندان داخل حیاط رو روی خودم احساس می‌کردم، گاهی صدا های ریزی می‌شنیدم- این همون نوه حمیده؟
پس حتما پدربزرگ خیلی چیزها درباره من گفته که همه می‌شناختنم.
بدون توجه به سمت ساختمان رفتم.
سراغ پدربزرگ را گرفتم و به سمت اتاقش رفتم.
در زدم و بلافاصله وارد شدم؛ پشتش به من بود، وقتی صدای در را شنید در همان حالت گفت- هاتف، من شرمندم که ناراحتت کردم، من از جیزی خبر نداشتم.
هاتف؟ از چه کسی حرف میزد؟ حتما دوست یا هم‌اتاقیش بود. صدایش ناراحت بود.
ارام گفتم- سلام آقاجون.
با تعجب و خوشحالی به طرفم برگشت و گفت- سلام پسرم، خوش‌ آمدی.
خواست بلند بشه که زودتر جلو رفتم و گل و شیرینی رو روی میز کنار تخت قرار دادم و به سمت آغوش باز پدربزرگ رفتم.
چند ضربه به کمرم زد و گفت- مردی شدی برای خودت. خارج بهت ساخته ها.
بعد بلند خندید.
کنارش نشستم و نگاهش کردم، نمی‌دانم چرا، اما در آت زمان زبانم یاری سخن گفتن نمی‌کرد.
چقدر پیر شده بود پدربزرگی که حامی کودکی‌ام بود. دقیقا نمی‌دانم، او پیر‌تر شده بود، یا من بزرگ‌تر‌.
اما هرچه که بود، دیگر دستان بزرگش کوچک‌تر از قبل بود، دیگر دستان کوچک من بزرگ‌تر از قبل شده بود، انگار که همه چیز برعکس شده بود.
گفت- چقدر تغییر کردی، برای خودت مردی شدی.
با لبخند نگاهش کردم، لب به سخن گشودم- خوبی آقاجون؟ اینجا بهت میرسن؟ چیزی کم و کسر نداری؟
- نه پسر، اینجا همه چیز خیلی خوبه، هرچی باشه بهتر و ویلون و سیلون بودن خونه این بچه اون بچست.
- این چه حرفیه آقاجون، قدمت سرچشم. اصلا برگرد پیش خودمون.
- حالا ببینیم خدا چی می‌خواد. از خودت بگو، چخبر از درس و دانشگاهت؟ تموم شد بالاخره یا نه؟
-هی! تموم که نمیشه، دیگه خودم ادامه نمی‌دم.
اقاجون، نمی‌دونی چقدر سخته غربت؛ چقدر سخته دوری. تصمیم گرفتم اینجا یه شرکت کوچیک بزنم، یه کسب و کاری برای خودم دست و پا کنم، بعد کم کم گسترشش بدم.
- بهترین کارو می‌کنی.
چشمکی زد و گفت- بگو ببینم، زن،من چخبر؟
از لحنش خندم گرفت. سرم رو انداختم پایین و گفتم- زوده آقاجون. من هنوز نمی‌تونم از پس خودم بر بیام.
- چی چی رو نمیتونم؟ من هفده سالم بود ازدواج کردم‌. اتفاقا یکی رو برات سراغ دارم. امروزم شیفتشه، الاناست که بیاد اینجا.
خواستم بحث رو عوض کنم. بلند شدم و جعبه شیرینی رو باز کردم و جلوی آقاجون گرفتم- بفرمایید آقاجون، دهنتون رو شیرین کنین.

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت‌هشتم
#HateF
آفتاب مغزم رو داغ کرده بود، به ساعت نگاهی کردم، بیش از یک ساعت داخل حیاط منتظر بودم. نگاهی به دور و بر کردم، بخاطر نزدیکی به ظهر حیاط خلوت‌تر از چند دقیقه قبل بود.
بلند شدم و آرام آرام به سمت ساختمان اسایشگاه قدم برداشتم.
این چند وقت خاطرات گذشته بیشتر از قبل به سراغم می‌آمد و این مسئله باعث تلاطم جسم و روحم شده بود.

•فلش‌بک•
یک دستش در حصار دست من و دست دیگرش بند بستنی قیفی بود، به ویترین مغازه ها خیره بود و هر از چند گاهی سرجایش می‌ایستاد و بیشتر دقت می‌کرد.
رهگذران نوع خاصی به دستانمان نگاه می‌کردند، جوری که چندبار حس کردم گناهی مرتکب شدم. گرفتن دست همسرم، در ملع عام، گناه محسوب می‌شد؟ ما محرم بودیم و از نظر من مانعی نبود.
- شیرین!
- بله؟
- گرمت نیست؟ بریم یجا بشینیم؟
- چرا اتفاقا، بستنیم هم داره اب میشه.
دستش را کشیدم و به سمت سایه‌بان بقالی بردم. بلند خندید- چیکار میکنی؟ داشتم می‌افتادم.
از صدای خنده بلندش نگاه چند نفری به سمت ما کشیده شد. با اخم نگاهم رو از مردم فضول گرفتم و با صدایی که سعی در مخفی کردن خشمش داشتم گفتم- دیگه نبینم تو خیابون بلند بلند بخندی.
سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت.
شرمنده از لحن تند چند لحظه قبل گفتم- بستنی‌تو بخور آب نشه. بعد می‌ریم دلی از عذا در می‌آریم.
اروم گفت- باشه.
از زیر سایه‌بون به خیابون خیره شد.
صدای همهمه مردم، صدای چرخ درشکه، صدای نعل اسب که به اسفالت خیابان برخورد میکرد، صدای روزنامه فروشی که سعی در فروختن روز‌نامه‌هایش داشت ترکیب جالبی را می‌ساخت.

•زمان‌حال•
با برخورد جسم سفتی به پهلوم به خودم آمدم.
نگاهی انداختم، کیف سامسونت پسر جوانی که ماهی یکبار برای معاینه به اسایشگاه می‌آمد درد بدی در کمرم ایجاد کرد‌.
هول زده گفت- اخ! ببخشید. حالتون خوبه؟
برخلاف دردی که در کمرم می‌پیچید گفتم- خوبم.
- ازتون معذرت معذرت می‌خوام. کیف سنگین بود، مطمعنین حالتون خوبه؟
- اره پسر! خوبم. چیزی نشد که‌. برو به کارت....
صدای آژیر امبولانس مانع گفتن ادامه حرفم شد.
به پشت سر نگاه کردم، امبولانس از کنارم رد شد و جلوی ساختمان متوقف شد. به جای خالی پسر جوان خیره شدم.
اتفاقی افتاده؟
برانکاردی از آمبولانس خارج کردن و به داخل ساختمان رفتند.
با سرعت بیشتری خودم را به امبولانس رساندم.
صدای خدمه‌ها و مدیر اسایشگاه بلندتر و واضح‌تر شد.
بعد چند دقیقه دو پزشک با برانکاردی که مشخص بود کسی رویش بود با سرعت به سمت امبولانس رفتند.
دید کافی برای دیدن افرد روی برانکارد نداشتم.‌ نزدیکتر رفتم که با دیدن...

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت‌هشتم
#HateF
آفتاب مغزم رو داغ کرده بود، به ساعت نگاهی کردم، بیش از یک ساعت داخل حیاط منتظر بودم. نگاهی به دور و بر کردم، بخاطر نزدیکی به ظهر حیاط خلوت‌تر از چند دقیقه قبل بود.
بلند شدم و آرام آرام به سمت ساختمان اسایشگاه قدم برداشتم.
این چند وقت خاطرات گذشته بیشتر از قبل به سراغم می‌آمد و این مسئله باعث تلاطم جسم و روحم شده بود.

•فلش‌بک•
یک دستش در حصار دست من و دست دیگرش بند بستنی قیفی بود، به ویترین مغازه ها خیره بود و هر از چند گاهی سرجایش می‌ایستاد و بیشتر دقت می‌کرد.
رهگذران نوع خاصی به دستانمان نگاه می‌کردند، جوری که چندبار حس کردم گناهی مرتکب شدم. گرفتن دست همسرم، در ملع عام، گناه محسوب می‌شد؟ ما محرم بودیم و از نظر من مانعی نبود.
- شیرین!
- بله؟
- گرمت نیست؟ بریم یجا بشینیم؟
- چرا اتفاقا، بستنیم هم داره اب میشه.
دستش را کشیدم و به سمت سایه‌بان بقالی بردم. بلند خندید- چیکار میکنی؟ داشتم می‌افتادم.
از صدای خنده بلندش نگاه چند نفری به سمت ما کشیده شد. با اخم نگاهم رو از مردم فضول گرفتم و با صدایی که سعی در مخفی کردن خشمش داشتم گفتم- دیگه نبینم تو خیابون بلند بلند بخندی.
سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت.
شرمنده از لحن تند چند لحظه قبل گفتم- بستنی‌تو بخور آب نشه. بعد می‌ریم دلی از عذا در می‌آریم.
اروم گفت- باشه.
از زیر سایه‌بون به خیابون خیره شد.
صدای همهمه مردم، صدای چرخ درشکه، صدای نعل اسب که به اسفالت خیابان برخورد میکرد، صدای روزنامه فروشی که سعی در فروختن روز‌نامه‌هایش داشت ترکیب جالبی را می‌ساخت.

•زمان‌حال•
با برخورد جسم سفتی به پهلوم به خودم آمدم.
نگاهی انداختم، کیف سامسونت پسر جوانی که ماهی یکبار برای معاینه به اسایشگاه می‌آمد درد بدی در کمرم ایجاد کرد‌.
هول زده گفت- اخ! ببخشید. حالتون خوبه؟
برخلاف دردی که در کمرم می‌پیچید گفتم- خوبم.
- ازتون معذرت معذرت می‌خوام. کیف سنگین بود، مطمعنین حالتون خوبه؟
- اره پسر! خوبم. چیزی نشد که‌. برو به کارت....
صدای آژیر امبولانس مانع گفتن ادامه حرفم شد.
به پشت سر نگاه کردم، امبولانس از کنارم رد شد و جلوی ساختمان متوقف شد. به جای خالی پسر جوان خیره شدم.
اتفاقی افتاده؟
برانکاردی از آمبولانس خارج کردن و به داخل ساختمان رفتند.
با سرعت بیشتری خودم را به امبولانس رساندم.
صدای خدمه‌ها و مدیر اسایشگاه بلندتر و واضح‌تر شد.
بعد چند دقیقه دو پزشک با برانکاردی که مشخص بود کسی رویش بود با سرعت به سمت امبولانس رفتند.
دید کافی برای دیدن افرد روی برانکارد نداشتم.‌ نزدیکتر رفتم که با دیدن...

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت‌نهم
#HateF
نزدیک‌تر رفتم که با دیدن جسم بی‌جون احمد برق‌ از سرم پرید.
این مرد که همین یک‌ساعت پیش داشت با من صحبت می‌کرد، حالش خوب بود، می‌خندید.
به خدمه‌ای که کنارم ایستاده بود و با گریه به احمد نگاه می‌کرد گفتم- دخترم، چی شده؟
- نمی‌دونم. رفتم اتاقش قرص‌هاش رو بدم بخوره دیدم خوابیده، هرچقدر صداش کردم بیدار نشد.
همان اضطراب قدیمی به سراغم آمد، تصویر جسم نیمه‌جان شیرین جلوی چشمانم نقش بست.
دکتر روی برگرداند و گفت- متاسفانه فوت کردن.
در کسری از ثانیه صدای جیغ و داد و گریه بلند شد.
بهت زده نگاهش کردم. نه... نه امکان نداره... همین چندی پیش کنارم نشسته بود و راجب نوه‌هایش می‌گفت، همین دیروز داخل حیاط با آهنگی گه از رادیو پخش می‌شد می‌رقصید.
به سمتش قدم برداشتم. چند ضربه به صورتش زدم و ناباورانه لب زدم- نه، احمد... الان وقتش نیستا... پاشو.. پاشو ببین همه ناراحتن. این شوخیا چیه مرد مومن. تو حالت از منم بهتره، پاشو... مگه همین یه ساعت پیش نشسته بودی کنارم از نوه‌هات می‌گفتی؟ خودت گفتی داش‌مشتیا چادر سرشون کنن. احمد... پاشو الان وقت رفتن نیست.
دریغ از کمی تغییر، دریغ از یک نفس.
دکتر ملحفه سفید ر‌و روی سرش کشید و این یعنی پایان زندگی‌اش، پایان خننده هایش، پایان شوخی‌هایش‌‌
برانکارد رو داخل امبولانس گذاشتند و به راه افتادند.
مدیر اسایشگاه بعد از اطلاع دادن به خانواده احمد، به همراه دو خدمه برای انجام کارها به بیمارستان رفتند.
امیر و حمید هم داخل سالن اصلی آمده بودند تا متوجه علت سر و صدا شوند.
دیدم که همراه هم به سمت اتاق می‌روند.
احمدم رفت.‌.. تنها کسی که با حرف‌هایش لبخند را میهمان قلبم میکرد، تنها کسی که با تمام سختی‌های گذشته‌اش همیشه می‌خندید و می‌خندوند.
سر به زیر انداختم و ارام ارام به سمت اتاق رفتم.
در را که باز کردم متوجه شدم امیر درحال خداحافظی از حمید است‌.
سرفه‌ی مصلحتی کردم و گفتم- قدم ما سنگین بود اقا امیر؟
تک خنده‌ای کرد و نزدیک شد. دستش را دراز کرد و گفت_ این چه حرفیه، از این به بعد هرروز میام اینجا. سلام.
متقابلا دست دراز کردم و به نشانه ادب سلامی دادم.
همانطورکه دستش در دستم قفل بود رو به حمید کرد و گفت- خداحافظ آقاجون.‌ فردا هم میام پیشت.
- خدا به همراهت پسرم.
رویش را سمتم برگرداند، دستش را در دستم تکانی داد و گفت- خدانگه‌دار.
- خداحافظت.

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت‌دهم
#AmiR
بعد از خارج شدن از آسایشگاهی که می‌تونم بگم عذاب‌آور ترین مکانی بود که در طول عمرم پاگذاشته بودم‌.
چه چیزی بدتر از اینکه پدربزرگت از زندگی و خانواده و بچه‌هایش دل‌بکند و در آن مکان کسل‌وار زندگی کند.
وقتی گفت از ویلون و سیلون بودن خونه این دختر اون پسر خسته شدم، انگار زهرترین حرف دنیا در وجودم نفوذ کرد، قلبم به درد آمد‌.
وقتی که با دیدن من برق خوشحالی در چشمانش موج میزد، دلم می‌خواست از اون‌جا بلندش کنم و ببرم جایی که تا ابد کنارم باشه.
همانطور که با یه دست فرمان و با یه دست دنده را نگه داشته بودم و کنترلشان می‌کردم لب زدم- تا ابد نوکرتم آقاجون. نمی‌زارم آب تو دلت تکون بخوره.
سر راهم جعبه‌ای شیرینی گرفتم و به سمت چاپ‌خانه پدرم حرکت کردم.
تمام فکر و ذکرم شده بود پدربزرگی که در وضعیت نه ‌چندان خوبی دیدمش. لاغرتر و ضعیف‌تر از زمان مهاجرتم شده بود.
‌داخل کوچه‌ای که از کودکی خاطرات زیادی ازش داشتم پارک کردم و به سمت چاپ‌خانه به راه افتادم.
دستم را سمت زنگ دراز کردم، ناخودآگاه نگاهم سمت مردی کشیده شد که روی زمین نشسته بود و تکیه‌اش به دیوار بود، چقدر چهره‌ی آشنایی داشت. ناخواسته قدم‌هایم به سمت مرد لاغر و نحیفی که معلوم بود اعتیاد دارد برداشته شد.
از سنگینی نگام سرش را بالا گرفت و چشمانش را به چشمانم دوخت.
فر.... فرزاد؟! یعنی این مرد لاغر و ناتوانی که سیگاری بین دو انگشتش گرفته بود همان فرزاد فربه و بانمک بود؟
در نگاهش ترس موج میزد. با تعجت و ترسی که گویا کل وجودش را فرا گرفته بود بلند شد، سیگارش از بین انگشتانش افتاد. چندقدمی از من دور شد و دویید.
همچنان گنگ به جای خالی نگاه کردم.
برایم جای ابهام داشت که آن پسرک پولدار و بانمکی که در کودکی خواهان زیادی داشت، چرا الان به این وضع و اوضاع افتاده بود!
نمی‌توانستم! نمی‌توانستم دوست کودکی‌ام را اینگونه ببینم و کمکی در حقش نکنم.
عینکم را با انگشت اشاره صاف کردم و به سمت چاپ‌خانه رفتم، زنگ را فشردم و منتظر ماندم‌...

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت‌یازدهم
#AmiR
بعد از باز شدن در بلافاصله وارد شدم‌.
پدر به استقابلم آمد، دستم را گرفت و در آغوش گرمش فرو رفتم.
جسمم در چاپخانه بود اما روحم سمت فرزاد، پسری که از بعد از جدا شدنمان هیچ خبری ازش نداشتم‌ و الان، بعد از شش سال در وضعیت بدی دیدمش که ای کاش هیچ وقت او را اینطور نمی‌دیدم.
با صدای پدر به خودم آمدم.
-امیر، حواست کجاست پسر؟ اصلا از حرفام چیزی فهمیدی؟
با انگشت اشاره عینکم را صاف کردم و به دروغ گفتم- بله؛
بابا، شما فرزاد رو دیدین؟
سرش را پایین انداخت و با ناراحتی گفت- دیدی فرزاد به چه روزی افتاده؟! دیگه اون فرزاد سابق نیست. خیلی سعی کردیم که ببریم ترکش بدیم اما هر سری یجوری از زیر کار در می‌رفت.
- حالا صبر کنین کار‌ای خودم که راست و ریست شد، باهاش حرف می‌زنم متقاعدش میکنم که ترک کنه. اصلا اگر ایشالله شرکت زدم می‌برمش پیش خودم کار بکنه.
پدر چند ضربه به کمرم زد و به راه افتاد.
- کار خوبی می‌کنی، به حرف هیچ خوبه گوش نمیده، شاید حرف تورو خوند.
به سمت کارگرها رفت و هرکدام را معرفی کرد، نحوه کار با دستگاه‌ها را تکرار کرد و به سمت دفتر هدایتم کرد.
بعد از چند دقیقه پسر جوانی سینی به دست وارد دفتر شد.
تعدادی شیرینی و دو لیوان چای در سینی بود.
پدر رو به پسرجوان گفت- تشکر آقا سهراب. خسته نباشی.
پسر با لبخند پت و پهنی گفت- خواهش می‌کنم اقا مونده نباشین‌ با اجازه.
سینی رو به بغل گرفت و از در خارج شد.
همانطور که چای را مزه مزه می‌کردم رو به پدر گفتم- خب، حالا وظیفه من چیه؟
با لبخند گفت- راستش این آقا سهراب ما بخاطر کنکور چند ماهی نمی‌تونه سرکار بیاد، ماهم کسی رو بجاش پیدا نکردیم، منم گفتم کی بهتر از تو! کار سختی هم نداره، فقط روزی چندبار باید چایی بیاری ببری و اخر سر هم کل کارگاه رو جارو کنی و رفتنی آشغال هارو با خودت ببری.
چشمانم از تعجب باز مانده بود، انگار چیزی یادش آمده باشد، ابرو‌هایش را بالا داد و گفت- اها، درم پشت سرت ببندی.
قطره‌ای چای در گلویم پرید و باعث به سرفه افتادنم شد.
میان سرفه‌های پی در پی گفتم- راست... که... نمی‌گین؟
گلویم را صاف کردم و به پدر خیره شدم.
شلیک خنده هایش به آسمان رفت، دگفت- شوخی کردم بابا. تو جون این کارارو که نداری.
به تبعیت از پدر خندیدم و گفت- نه حالا جدی چه کاری باید انجام بدم؟
- حسابداری. از پسش بر میای؟
کمی فکر کردم، رشته‌ام ارتباطی با حسابداری نداشت اما می‌دونستم که از پس این کار بر میام.
- مگه خودتون حسابدار ندارین؟
- نه، یعنی داشتیم دیگه نداریم.
- چرا؟
- توی بانک فامیلشون حسابدار می‌خواستن اونم رفت اونجا. حالا تو چیکار به این کارا داری، می‌تونی یا نه؟
نامطمعن لب زدم-اخه من که از حسابداری آنچنان سر در نمیارم.
تک خنده‌ای کرد و گفت- نگفتیم که سرپرست حسابداری یه شرکت کلان رو به عهده بگیری. یه وجب کارگاهه دیگه، بجز حساب کتاب پول کاغذ و حقوق کارگرا و چیزای ریز ریز دیگه چیز خاصی نداره.
- باشه، از کی کار رو شروع کنیم؟
پدر همانطور که با خودکار سیاه در دستش بازی می‌کرد گفت- همین الان.
گستاخانه و با لبخند گفتم- اتاقکارم کجاست؟
- اِی بچه پرو.
بعد بلند شد و اشاره کرد که دنبالش راه بیوفتم.
طبقه بالای کارگاه، چند اتاق ساخته بودند که یکی از آنها مخصوص حسابداری بود.
کلید را در قفل چرخاند و در اتاق را باز کرد. دفتری زیبا با دکوراسیون شیک.
- بفرمایید آقا مهندس. اینم اتاق جنابعالی.
کلید رو بین انگشتانش بالا گرفت و به دستم داد.
وارد اتاق شدم که گفت- چیزی لازم داشتی زنگ بزن.
- چشم.
بعد از رفتن پدر به اتاق کارم نگاهی انداختم. دکوراسیون زیبایی داشت.
یک میز و صندلی قهوه‌ای و شیکی دقیقا روبه روی در بود و کتابخانه‌ی قهوه‌ای رنگ و بزرگی پشت میز صندلی قرار داشت.
روی میز کامپیوتر و جاقلمی و .... قرار داشت، کمد آهنی اما نو، کمی پایین تر از صندلی بود که داخلش پر از پرونده بود.
تابلویی از عکس چند کتاب روی دیوار بود که پایین تابلو نوشته بود "کاری از چاپخانه مومنی ".
ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشست. به سمت صندلی رفتم و لم دادم. بعد چند دقیقه استراحت، حساب‌کتاب های ماه خرداد رو تا همین امروز بررسی کردم. متوجه شدم این چند روزی که حسابدار کار جدیدی را شروع کرده، پدر کار رو بدست گرفته‌. شکی در حساب‌کتاب پدر نداشتم، اما یک نگاه اجمالی انداختم تا قیمت کاغذ و جلد و حقوق ها بدستم بیاد.

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت‌دوازدهم
#AmiR
با کرختی که بخاطر یکجا نشستن در بدنم ایجاد شده بود تکانی به خودم دادم و کمر صاف کردم.
به ساعت نگاه کردم که عدد یک را نشانه گرفته بود.
سرم را به پشتی صندلی کارم تکیه ادم و چشمام رو بستم.
خستگی کم کم از بدنم رخت رفتن به تن کرده بود و یکم سرحال تر شدم.
با صدای در به خودم آمدم و گفتم:
- بفرمایید.
دستگیره در رو به پایین خم شد و بعد سهراب با سینی حاوی چای و شیرینی وارد شد و گفت:
- خسته نباشین، حاجی گفتن که ناهار سفارش دادن، تا برسه شما این چایی رو بخورین خستگی‌تون در بره.
- دستت دردنکنه اقا سهراب.
چای و بشقاب شیرینی را روی میز روبه‌رویم قرار داد و سینی را بغل گرفت برای برگشت روی برگرداند.
قبل از اینکه به در برسد لب باز کردم و گفتم:
- از حاجی شنیدم که می‌خوای کنکور بدی‌.
با لبخند به سمتم برگشت و گفت:
- بله، اگر خدا بخواد.
- انشالله، حالا چی می‌خوای بخونی؟
سرش را پایین انداخت و گفت:
- معماری‌.
سری به نشانه تفهیم تکان دادم و گفتم:
- اگر نیاز به کمک داشتی می‌تونی روی من حساب کنی‌. من شیمی خوندم اما می‌تونم کمکت کنم.
لبخندش پر رنگ تر شد و گفت:
- ممنونم، چشم‌. از حاجی شنیدم که درستون خیلی خوبه، گفتن که موقع کنکور می‌تونین توی شیمی کمکم کنین‌.
چند ثانیه صبر کرد و با گفتن " با اجازه " از اتاق خارج شد‌.
لیوان چای رو دستم گرفتم و با گرمای درونش دستم را گرم کردم.
تقریبا نیم ساعت بعد تلفن به صدا در آمد.
-بله؟
- امیر جان ناهار رو آوردن، میای پایین یا بیارم بالا برات؟
- الان میام.
بعد از قطع کردن تلفن کمی دور و برم را خلوت کردم و پرونده هارو سرجایش گذاشتم و به سمت پایین حرکت کردم‌.

°♡°♡°♡°♡°♡°♡°♡°♡°♡°♡°♡°♡°♡°♡°♡°♡°♡°♡°♡

#س‌م‌آ

#هاتف 

@amitis98ia

@S. Gh @S.malkzad @S.Salehi @S.u @Saeedehm72 @saeid76MZ @Saghar @A_N_farniya @A..A @Aaaaa @AaronCob @Abigail @Ad Manager elif @admin

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت‌سیزدهم
#HateF
زمان تمیزی اتاق ها بود، سمت حیاط رفتیم. بعد از فوت احمد اسایشگاه سیاه‌پوش شده بود.
خانواده‌اش بخاطر یک‌سری کارهای اداری به اینجا آمده بودند. زیاد ناراحت به نظر نمی‌رسیدند، پسرش با ماشین مدل بالایی به همراه یک خانم که فکر کنم خواهرش، یعنی دختر احمد بود به اینجا آمد، اما نه اشکی، نه گریه ای، فقط لباس سیاه به تن داشتند‌.
دلم برای پیرزن و پیرمرد های اینجا می‌سوخت، چقدر بی‌خوبه بودند‌، با اینکه اولاد داشتند. همه برعکس من وقتی که به اصطلاح پایشان به خانه سالمندان باز شده بده بی خوبه بودند؛ اما من بی خوبه بودم و به اجبار به اینجا آمدم و با آمدنم به اینجا انگار خوبه و کاری پیدا کرده بودم.
حمید با واکر دور حیاط قدم میزد و گه گاهی کنار چند نفر می‌ایستاد و کمی حرف میزد، من هم روی همان نیمکت همیشگی کنار بوته گل رز نشسته بودم و در انبوهی از خاطرات دست و پا می‌زدم‌.
باز گل رز و خاطرات شیرینم، شیرینی که با پا گذاشتن به زندگیم، دنیام رو شیرین کرد و با رفتنش تلخ.

•فلش‌بک•
دسته گل رز سفید قرمز را روی صندلی شاگر قرار دادم و به گفته فیلمبردار دستی تکان دادم و به سمت خانه دوست شیرین راه افتادم.
قرار بود ارایشگر عروسی دوست شیرین باشد و عروسی در حیاط خانه ما گرفته شود. از صبح حیاط خانه و حیاط خانه همسایه را غرق در چراغ های رنگی کرده بودیم و میز و صندلی چیدیم، خانم ها میوه می‌شستند و شهاب (برادر شیرین/دوست صمیمی هاتف) دنبال شام بود. غوغایی در محل به پا بود، همه خوشحال بودند و کمک می‌کردند.
به گفته مادر زودتر به دنبال تزئین ماشینو دسته‌گل و .... رفتم.
ساعت تقریبا سه ظهر بود که با خانه زهره(دوست شیرین) رسیدم‌.
زنگ در را فشردم و منتظر شدم. بعد چند دقیقه در باز شد و شیرین بیرون آمد. توری، روی صورت همانند ماهش بود. قدمی نزدیک رفتم. شیرین سرش پایین بود اما در عین حال لبخند زیبایش مشخص بود.
سرم را نزدیکتر بردم و آروم لب زدم- چقدر زیبا شدی شیرینم‌.
لبخندش پرنگ ترشد سرش را کمی بالا گرفت، توری که صورتش را احاطه کرده بود رو کنار زدم و صورتش را با دستانم قاب گرفتم و خیره‌ شدم.
لب زد- شما هم خیلی خوشتیپ شدی آقا‌.
لبخندی زدم و بوسه در روی پیشانی‌اش کاشتم.
زانو زدم و دسته گل را طرفش گرفتم. شیرین با لبخند زیبایی دسته گل را گرفت و بویید‌.
با صدای فیلمبردار به خودم آمدم- به به، آقا گل کاشتی. بخدا که به هر زوجی باید هزار بار بگیم تا اینکار رو انجام بده.
خنده صدا داری کردم و گفتم- حالا مونده تا مارو بشناسی.
دست شیرین را در دستم گرفتم و در سمت شاگرد را باز کردم و در نشستن با اون لباس بزرگ کمکش کردم.
بعد به خودم سوار ماشین شدم.
فیلمبردار جلوی ماشین آمد و دوربین را طرفمان گرفت، شیرین دسته گل رز را در هوا تکان داد. با استارت من فیلمبردار کنار رفت و سوار موتور خودش شد و دنبالمان به سمت خانه آمد.
°♡°♡°♡°♡°♡°♡°♡°♡°♡°♡°♡°♡°♡°♡°♡°♡°♡°

#س‌م‌آ  

#هاتف 

@amitis98ia

 

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

#پارت‌چهاردهم
#HateF

•زمان‌حال•
با سلام گفتن‌های افراد داخل حیاط به خودم آمدم، از نگاه به بوته گل رز دلکندم و سر بلند کردم. همان پسری که دیروز با آمبولانس به اینجا آمده بود تا از اوضاع احمد با خبر بشود سلام می‌دادند؛ فکر کنم اسمش درستکار بود، ماهی یکی دوبار برای چک کردن وضعیت سالمندان به اینجا می‌آمد و همه را چکاپ می‌کرد‌؛ نمی‌دونم چرا حس خوبی نسبت به این پسر داشتم، شاید بخاطر این بود که بی منت برای چند غربیه کار می‌کرد.
از سنگینی نگاهم سرش را به سمتم برگرداند و با دست سلام داد و بعد به راهش ادامه داد.
بغضی که چندین سال سعی در سرپوش گذاشتن رویش را داشتم، سرباز کرده بود. چقدر دلم برای پسرم تنگ شده بود، چقدر دلم برای شیرینم تنگ شده بود. کاشکی الان کنارشان بودم، کاشکی منم زیر آوار جان می‌دادم، درد جان دادن زیر آوار سنگین، بهتر از درد کشیدن، زیر بار اینهمه خاطره و بهتر از تنها بودن بود. کاشکی عشقی که به سختی بهش رسیده بودم انقدر زود بار سفر نمی‌بست. کاشکی.... کاشکی...‌ کاشکی....
از قدیم میگن کاش رو کاشتیم علف هرز درآمد...
این کاش‌ها بیست سال برایم چیزی جز شکست نداشت، چیزی جز حسرت نداشت. حسرت نبود شیرین، حسرت نبود مهران؛ حسرت از دست دادنشون.
هروقت به روز زلزله فکر می‌کنم، جسم بی‌جون شیرین روی زمین نمناک جلوی چشمانم نقش می‌بست. مهرانی که هرچقدر تلاش کردم از بین آوار پیدایش کنم اما نتوانستم. مهرانی که خوش و خرم با ماشینی که تازه برایش خریده بودم دور تا دور خانه بازی می‌کرد؛ نمی‌توانستم فکر درد کشیدنش را زیر آوار تحمل کنم، نمی‌توانستم حس کنم از درد زیاد از دنیای کودکی‌اش خداحافظی کرد.
صدای التماس مملو از اشک شیرین و گریه‌های ترسیده مهران، در ذهنم تازه شد.
ناخودآگاه چشمانم بسته شد و تعادلم بهم ریخت.
وقتی چشمانم را باز کردم همان پسر جوان بالای سرم بود و سرم رو تنظیم می‌کرد. تا چشمان بازم را دید گفت:
- عه بیدار شدین؟ حالتون خوبه؟!
ناتوان لب زدم:
- خوبم. چطور من سر از اینجا در آوردم؟
کنارم روی صندلی نشست و با لبخند گفت:
- توی حیاط داشتم با چند نفر صحبت می‌کردم که دیدم افتادین روی زمین، منم آوردمتون اینجا و بهتون سرم زدم. چون اتاقتون طبقه بالا بود و باید زود یجایی دراز می‌کشیدین مجبور شدم بیارمتون توی اتاق پرستارها.
سرم را به نشانه تفهیم تکان دادم و گفتم:
- دستت درد نکنه پسرم. اسمت چی بود؟
با همان لبخند ملیحی که همیشه به لب داشت در جواب سوالم گفت:
- مهران... مهران درستکار‌.
نگاهی به صورتش انداختم و گفتم:
- اها، آره، آقای درستکار. پسر منم اسمش مهران بود. اگر زنده بود الان همسن و سال تو بود.
سرش را پایین انداخت و ناراحت گفت:
- خدارحمتش کنه.
زود جبهه گرفتم و گفتم:
- نه پسر من نمرده.
دستم رو روی قلبم گذاشتم و ادامه دادم:
- اینجاست... هنوز زندست. اما خاطراتش، اسمش، یادش.
در اتاق زده شد و یکی از پرستار ها که اسمش گیسو بود وارد شد و رو به درستکار گفت:
- آقای دکتر، آقای مجد با شما کار دارن.
درستکار زود بلند شد و رو به من گفت:
- از هم صحبتی با شما خوشحال شدم، شرمنده. با اجازه.
کیف و کتش را برداشت و از اتاق خارج شد.

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت‌پانزدهم
#AmiR
بعد از صرف ناهار کنار پدر به طبقه بالا برگشتم و چند پرونده آخر رو هم بررسی کردم. باز از احساس خستگی تکیه‌ای به پشتی صندلی چرم قهوه‌ای رنگ دادم و به ساعت نگاهی کردم، عقربه روی ساعت چهار و سی دقیقه ایستاده بود. کت و کیف و موبایل‌م‌ رو به‌ دست گرفتم و عزم رفتن کردم.
قبل از رفتن به سمت دفتر پدر رفتم و در را باز کردم.
گلویم را صاف کردم و با صدای بلندی گفتم:
- بابا، با اجازه من برم.
خودکاری که در دست داشت رو روی برگه‌ها رها کرد و گفت:
- کارات تموم شد؟
قدمی به داخل برداشتم و گفتم:
- بله، پرونده‌ها و فیش‌ها رو از اول ماه بررسی کردم، حسابدارتون کار بلد بوده، حتی یه ریال هم اینور اونور نشده. تقریبا قیمت ها دستم اومده، البته با این مملکتی که ما داریم ناممکن نیست که فردا دو سه برابر بشه.
پدر سرش را تکان داد و گفت:
- خسته نباشی بابا. مملکت که هیچوقت گل و بلبل نمیشه، بهتره زیاد درگیر این مسائل نشی.
با شیطنت چشمی زدم و گفتم:
- نمیشه که پدر من، بالاخره من حسابدار شدم، باید فکر این چیزا باشم دیگه.
پدر لبخندی زد و به در اشاره کرد و گفت:
- بیا برو پدر سوخته، چه برای من کلاس میزاره.
ادای من رو درآورد و گفت:
- حسابدار شدم حسابدار شدم. بزار یه روز بگذره بعد پز بده.
خنده با صدایی کردم و گفتم:
- با اجازه.
با لبخند گفت:
- خدا به همراهت.

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت‌شانزدهم
#HateF
تقریبا سه روز از آخرین دیدار من و امیر گذشت، قرار بر این شد که این دفعه که آمد، داستان زندگیم را برایش تعریف کنم.
•فلش‌بک•
چادر زیبایی به سر داشت، سینی چای را بعد از تعارف به مادر جلوی من قرار داد. از خجالت سر به زیر انداخت، زیاد معطل نکردم و لیوان کمر باریک چای را به همراه نعلبکی کوچیک آبی رنگ برداشتم و بعد از عبور شیرین از کنارم روی میز رو‌به‌رویم قرار دادم‌. بعد از اینکه همه چای های داخل سینی را برداشتند، قندان داخلش را روی میز گداشت و باز به سمت آشپزخانه برگشت.
روی سر بلند کردن را نداشتم، کمی معذب بودم و خجالت می‌کشیدم. شهاب کنارم نشسته بود سرش را به سمتم خم کرد و کنار گوشم لب زد- یکم سرتو بالا بگیر الان خفه میشی پسر‌. لولو خورخوره که نیستیم. ماشالله دفعه اولت نیست که خونمون میای.
اروم لب زدم- اما دفعه اولمه خاستگاری میام.
سرش را به علامت 'باشه' تکان داد و به جای خود برگشت.
مادر سر صحبت را باز کرد- خب، بریم سر اصل مطلب. اکرم جون، حاج عمران... ما اومدیم دختر گلم شیرین جان رو ازتون خاستگاری کنیم. پسر مارو به غلامی قبول می‌کنین؟
پدر شیرین(حاج عمران) گلویش را صاف کرد و نگاه گذرایی به شیرین و اکرم خانم کرد و گفت- خب... ما خانواده شما رو چند ساله که می‌شناسیم و به قول گفتنی نون و نمک همو خوردیم. از نظر من آقا هاتف پسر خوبیه. اما باز نظر دخترم هم مهمه. به هرحال بحث یه عمر زندگیه.
شیرین که کنار مادر وی مبل تک نفره ای نشسته بود و سرش پایین بود، بعد از حرف پدرش پایین چادرش را کمی مرتب کرد و چیزی نگفت.
کمی استرسی که درونم جولان می‌داد بیشتر شد.
مادر گفت- اگر اجازه بدین شیرین جان و هاتف برن باهم صحبت کنن، سنگاشون رو وا بکنن، بعد جواب قطعی رو ما از شیرین جان بشنویم. نه؟
اکرم خانم اشاره ای به شیرین کرد که از جایش بلند شد و با نیم نگاهی به من فهماند که دنبالش بروم.
به سمت حیاط رفتیم و روی میز چوبی کنار حوض نشستیم.
سکوت بین‌مان حکم فرما بود. برای شروع صحبت گلویم را با تک سرفه‌ای باز کردم و گفتم- شیرین خانم، خجالت می‌کشی الان؟ مگه بار اولمونه میخواییم حرف بزنیم.
خنده ریزی کرد و سرش را به علامت منفی تکان داد.
اروم لب زد- من شرط خاصی ندارم، بجز چیزایی که خودتم می‌دونی.
دستی به پشت سرم کشیدم و گفتم- همین؟ چیزی نمیخوای بگی؟
-مثلا؟
-مثلا... اها، مثلا اینکه اگه من زنت بشم منو با چی میزنی؟
جشمانش را در جشمانم دوخت و لب زد- مگه می‌خوای منو بزنی؟
لبخندی زدم و گفتم- بخوامم نمی‌تونم. خب اینجور مواقع چی میگن؟
- والا نمیدونم، اما خب ما از قبل همو میشناسیم، نیاز به سوالاتی که همه میپرسن از هم نیست.
- آره راست میگی. شیرین... خانم. شما جوابتون به پسر خوشتیم و خوشگلی مثل من مثبته دیگه؟ نه؟
سرش را باز پایین انداخت و گفت- بله.
خنده‌ای کردم و گفتم- خب، پس خیالم راحت. الان برگردیم پیش بقیه؟
بلند شد و کنار هم باز سمت در خانه راه افتادیم‌.

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت‌هفدهم
#HateF
•فلش‌بک•
همزمان با بازشدن در همه چشم‌ها به سمت ما چرخید.
شیرین سرش پایین بود و گوشه شالش را به بازی گرفته بود. مادر گفت- بله دیگه؟
شیرین زیر لب گفت- بله.
صدای دست زدن و کِل کشیدن بلند شد. مادر کنار شیرین آمد انگشتری که در دست راستش بود را به انگشت شیرین انداخت و او را در آغوش گرفت و گفت- مبارکت باشه عروس قشنگم.
شرین لبخند ملیحی زد و هرسه جای قبل نشستیم.
بعد از تعیین زمان بله‌برون و عقد راجب مهریه بحث بود که پدر شیرین گفت- به نظر من به نیت چهارده معصوم، چهارده تا سکه مهریه باشه.
مادر گفت- من مخالفتی ندارم، خیلی هم عالیه.
بعد از کمی گپ و گفت به سمت خانه راه افتادیم.
توی راه مادر فقط از شیرین حرف میزد و تعریف می‌کرد.
دل او دلم نبود برای لحظه ای که بله سر عقد رو از زبون شیرین بشنوم. اون موقع‌ست که دیگه خیالم راحت میشه، از اینکه شیرین رسما همسر منه، خانم خونمه.

•زمان‌حال•
با صدای سلام امیر خطاب به من به خودم آمدم. سر بلند کردم و بالبخند سلامی دادم.‌
کنار نشست و آروم لب زد- آقاجون خوابه. امروز اومدم که داستان زندگیتون رو بشنوم.
بعد مداد و قلمی از کیفش در آورد و منتظر به من خیره شد.
لبخندی به حرکتش زدم پرسیدم.
- خب از کجا شروع کنم؟
کمی فکر کرد و گفت- از هرجا که دوست دارین، ترجیحا از زمان تولدتون باشه بهتره.
- خب، من همه چیز رو میگم، تو خودت به قول معروف پیازداغ‌شو زیاد کن.
سری به علامت تفهیم تکان داد و منتظر به من خیره شد.
- من متولد سال ....

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت‌هجدهم
#HateF

- من سال ۱۳۱۷ توی تهران به دنیا اومدم. بابام نمایشگاه ماشین داشت تو تجریش، مامانمم از بچگی با ناپدری بزرگ شده بود و زندگی خوبی نداشت تا وقتی که با بابام ازدواج کرد. همیشه می‌گفت من خوشبختی رو تو خونه شوهر دیدم‌. همدیگه رو خیلی دوست داشتن با اینکه مامانم میگفت با سر عقد حتی اسمشم نمی‌دونستم....


با صدای حمید به خودم اومدم، چشمانش غرق خواب بود اما خر خر می‌کرد. امیر از ترس قلم و دفتر از دستش افتاد و به سمت حمید هجوم برد. با تکان دادن بدن او سعی در بیدار کردنش داشت.


با کمک میز و کناره های تخت از آن پایین آمدم و بلند پرستارها را صدا زدم- گیسو خانم.... مینا خانم‌...
گیسو و مینا و چند پرستار دیگر به سمت اتاق دوییدند و هراسان به سمت حمید رفتند.


امیر با ترس دستانش را جلوی دهانش برد و کنار رفت تا پرستار ها به حمید کمک کنند.
مدیر اسایشگاه با سرعت خود را به اتاق رساند و شوکه به صحنه خیره بود.
تنها کاری از دستم ساخته بود این بود که امیر را از آن محیط دور کنم. از بازویش گرفتم و او را به بیرون اتاق هدایت کردم.


انگار زبانش یاری سخن گفتن نمی‌کرد. با زور دهان باز کرد و گفت- نبضش.... نبصش نمیزد..‌. خودم دیدم نبضش نمیزد.
بغضی که سعی در پنهان کردنش داشت سرباز کرد.


گیسو از اتاق خارج شد و با لبخند گفت- خداروشکر حالشون خوب شد.
امیر با لبخند و هیجان بلند شد و به سمت گیسو رفت و از او تشکر کرد.
به داخل اتاق رفت و کنار حمید ایستاد. حمید را مخاطب قرار دادم و با صدای بلندی گفتم- مُردیم و زنده شدیم مرد مومن. حالت خوبه؟


با بی حالی ماسک اکسیژنش را از روی صورتش برداشت و گفت- خداروشکر، هنوز وقتش نشده بود.
امیر نوچی کرد و گفت- این چه حرفیه آقاجون خداروشکر که الان سالمین.
نیم خیز شد و پیشانی حمید را بوسید.

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت‌نوزدهم
#AmiR

چند ثانیه حس مرگ داشتم، انگار که نفس‌ من هم همراه آقاجون رفت.
حال‌ دگرگونم با شنیدن صداش جانی دوباره گرفت.
بوسه ای به پیشانی چروکش زدم و کنارش نشستم و دستش را در دستانم گرفتم و بوسیدم.


- آقاجون، یادتونه اون....
میان کلامم پرید و با جدیت گفت- نه یادم نیست.
بهت زده نگاهش کردم که شلیک خنده هایش به هوا پرتاب شد.

به آقا هاتف نگاه کردم، همانجور که کتابی در دست داشت و روی تختش لم داده بود، از گوشه چشم به آقاجون نگاهی کرد و تک خنده‌ای کرد.

انگار تازه متوجه حرف آقاجون شدم، خنده کوتاهی کردم و ادامه دادم.
- نه جدی میگم، یادتونه اون روزی رو که موتوری بهتون زد؟ من اومده بودم دنبالتون، وقتی دیدم مغازه‌دارا دورتون جمع شدن یه لحظه روح از تنم جدا شد... یادمه بدو بدو پله هارو بالا رفتم و با گریه داد میزدم آقاجون مریض شده آقاجون مریض شده... بابا با ترس پله هارو سه تا یکی پایین اومد، وقتی فهمید موتوری بهتون زده یکی زد پس کله من گفت تو فرق تصادف و مریضی رو نمی‌دونی؟
الان یه لحظه اون صحنه که مردم دورتون جمع شده بودن جلوی چشمم اومد.

چند لحظه مکث کردم و ادامه دادم- هیچوقت یادم نمیره اون روزی که رضایت دادین تا راننده موتور نره زندان.

رو به آقا هاتف گفتم- راننده موتور جوون بود، هفده سالشم نمیشد. یادمه یه جوون اهل افغانستان هم بود. از ترس اینکه باباش چیزی بهش نگه فرار کرده بود خونه فامیلشون. اخه گواهینامه هم نداشت، اگر آقاجون شکایت می‌کرد میرفت زندان. اقاجون دوتا دستش شکست و تا چند وقت تو گچ بود، الان توی دستاش پلاتین گذاشتن. من که جای آقاجون بودم رضایت نمی‌دادم تا برای اون جوون و دوستاش درس عبرتی میشد.

آقا هاتف گفت- خب پسرجون، بعضی وقتا باید بگذری، گاهی اوقات یه اتفاقایی تو زندگیت میوفته که تحت فشار قرارت میده، باعث میشه که یه جورایی ترحم و دلسوزی نزاره کاری از پیش ببری. مطمعنا اقاجونت هم تحت تاثیر خانواده اون جوون قرار گرفته، یا دیده که اون پسر جوون خودش فهمیده که کار اشتباهی کرده، .فته بیشتر از این اذیت کنم اسمش میشه عقده. ماهم کم نگذشتیم از خیلی مسائل زندگیمون.

با لبخند گفتم- حتما همینطوره. حرفتون رو قبول دارم، اخه حاجی نمی‌دونین چیکار می‌کردن خانواده پسره، مثلا یهو زنگ خونه می‌خورد، با کلی موز و کمپوت می‌ومدن خونه. هر روز می‌ومدن سر می‌زدن، دارو و دوا می‌آوردن، یبارم باباش نشست گله‌گی کرد از پسرش که چند وقته فرار کرده خونه فامیل و فلان و بهمان، تا اینکه آقاجون گفت من رضایت میدم، با پسرتونم کاری ندارم، اما به یه شرط. اونم اینکه یبا باخودتون بیارینش، من باهاش میخوام حرف بزنم.
هیچی دیگه پسره اومد و آقاجون کلی باهاش صحبت کرد، برو گواهینامه بگیر، الان وقت جوونی کردنته، آسه برو اسه بیا و خلاصه کلی نصیحتش کرد، بعد آقاجون می‌گفت که چند روز دیگه باز روی موتور پیره رو دیده، اونم با یه نفر ترکش.

آقاجون ماسک اکسژن رو کشید پایین و گفت- ماشالله امیر، یه نفس بگیر پسر. تو اینارو چجوری یادته وقتی کلا شش سالت بود؟

تک خنده ای کردم و گفتم- خب آقاجون، چون یه اتفاق خیلی بدی برام بود، و اینکه اولین بارم بود تصادف می‌دیدم قشنگ یادمه.
بعد آرومتر گفتم- شایدم چون یه جورایی کینه اون پسر تو دلم مونده، که چرا آقاجون منو زده.

خنده ای کردن که با "بااجازه‌ای" از اتاق خارج شدم و به سمت سوپری سر خیابون رفتم تا کمی خوراکی بخرم.

@golpar

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#پارت‌بیستم
#AmiR
بعد از خرید آبمیوه و کیک به سمت آسایشگاه برگشتم.
داخل حیاط که رسیدم کیسه خرید را به دست دیگرم دادم و به دور و برم بیشتر توجه کردم.
سالمندانی که در حیاط قدم می‌زدند، فکر می‌کردند، بعضی‌ها زیر لب یا بلند آواز می‌خواندند، بعضی ها به همراه پرستار با واکر راه می‌رفتند.
برای اینکه حواسم را از فکرهایی که به سمت ذهنم هجوم می‌آوردند جلوگیری کنم، سر به زیر انداختم و به سمت در ورودی رفتم.
از پله ها بالا رفتم که از زیر چشم پاهایی را دیدم که به سمت مخالف من درحال حرکت بودند‌.
به نشانه احترام کمی کنار رفتم تا مرد از کنارم رد بشود که با صدایش ناخودآگاه سر بلند کردم.
-امیر مومنی؟ خودتی؟
خیره به صورتش بودم، چهره آشنایی داشت، خیلی آشنا... اما به یاد نمی‌آوردم که اورا کجا دیده بودم.
در جواب گفتم- بله! شما؟
با لبخند و چشمانی گشاد به خودش اشاره کرد- مهرانم، درستکار.
گنگ نگاهش کردم که باز گفت- بابا دبیرستان علامه، آقای مهدوی... تجربی می‌خوندیم!
تازه با یادآوری دبیرستان و اقا مهدوی متوجه شدم که فرد مقابلم کیست.
با خوشحالی لب زدم- اعع! خودتی مهران؟ چقدر تو بزرگ شدی پسر!
دستانش را برای به آغوش کشیدنم باز کرد که به سمتش رفتم و او را در آغوش کشیدم.
همانجور که به کمرم ضربه میزد گفت- نه که تو همون امیر کوچولوی دبیرستان موندی!
تک خنده‌ای کردم و از آغوشش خارج شدم. به سر تا پایش نگاه کردم- چه آقا شدی! اینجا چیکار می‌کنی؟
با شیطنت گفت- آقا شمایین ما اداتونو در می‌آریم! برای نذری که کردم، هفته‌ای یبار میام اینجا.
سوالی نگاهش کردم- چه نذری؟
- حالا قصش مفصله، تو بگو ببینم تو کجا، اینجا کجا... شنیده بودم برای ادامه تحصیل رفته بودی لندن!

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...