رفتن به مطلب

رمان در آستانه ی توهم | هستی عبدالشاهی راد نویسنده ی انجمن نودوهشتیا


hasti.abdoshahirad
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام کتاب: در آستانه ی توهم

ژآنر: عاشقانه، درام، تخیلی، طنز

ناظر: @ mobinaaa

ویراستار: @reyyan

خللاصه ی رمان :  این من نبودم،یعنی نمیتوانستم من باشم خون من در یک قلب شیشه ای ریخته شده است و هر لحظه ممکن است بشکند، کاش دست سرد سرنوشت سرنوشت من را این گونه رقم نزده بود کاش میتوانستم چیزی را حتی اگر شده کمی تغییر دهم ، حداقل الان که به خاطرات و گذشته ی تلخم بازگشتم !

مقدمه : دلم میخواهد کودکی ام را با حال ترکیب کنم.
با سادگی های کودکانه
مهربانی های از ته دل
چشمم را به دنیا ببندم
گوشه ای دنج
جایی که هیچ کس دستش به من نرسد...
بنشینم
صورتم را با دستانم بپوشانم
و ناگهان فریاد بزنم
ای کاش.
ای کاش دنیای من
به زیبایی نگاهت بود
به مهربانی چشمانت
و گرمیِ صدایت بود
ای کاش میشد.
ای کاش میشد به راحتی
بدون ترس از بی توجهی ات
بهت بگویم
دوستت دارم.
هرچیز نابودگری دارد
و نابودگر عشق
ترس است.
ترس از رفتن
ترس از بی توجهی
ترس از همه چیز
ای کاش راحت بود
ابراز عشق
نسبت به کسی...
 

ناظر: @rana.82

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 5

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول

به نام خدا

به آسمان نگاه کردم و داد زدم :

- اینم یه بازیه جدیده دیگه مگه نه؟

خندیدم و بلافاصله زدم زیره گریه و زمزمه کنان گفتم :

- این دیگه چه عذابی بود خدا

از پشت تپه ها صدای قهقهه ی مستانه ای شنیده میشد. سرم را بلند کردم،پسری جوان با موهای جوگندمی و چشم های  آبی را دیدم(سهراب) . شلوار جین آبی و پیراهن یقه باز سفید رنگی به تن داشت .عینک آفتابی اش را روی موهای جوگندمی و خو شحالتش قرار داده بود .چند بار دیوانه وار دور خودش چرخید یکدفعه نگاهش را روی من قفل کرد و با خنده گفت :

- وای خدا هوری چرا همیشه منو غیر منتظره مجبور میکنی بیام پیشت؟

وحشت زده فریاد زدم :

- چه چیز غیر منتظره ای؟

به سمتش دویدم پایم به قلوه سنگی که مقابلم بود گیر کرد تا خواستم بیفتم سهراب باسرعت باور نکردنی خودش را با من رساند ،بازویم را گرفت و  گفت :

- هی هی .... مواظب باش ممکنه از خواب بپری!

- اینم یه بازیه جدیده دیگه مگه نه؟

- اگه دوست داری میتونی اینطوری فکر کنی!

روی زمین نشستم سنگی از روی زمین برداشتم نزدیک سرم گرفتم و گفتم :

- حوصله ی شنیدن حرفاتو ندارم

- مگه دست خودته ؟

- آره. پس چی الان خودمو از خواب بیدار میکنم میفهمی !

- خوب بیدار کن ببینم

سنگ را به سرم محکم کوبیدم. سرم به شدت درد گرفت ولی هیچ اتفاقی نیوفتاد. سهراب یک لیست بلند از جیبش درآورد و گفت :

- صبر کن ببینم طبق قانون شصت و چهار برگشت به گذشته....

-  برگشت به گذشته ؟

- آره برگشت به گذشته اگر شخص برگشته به طور عمد خودش رو از حالت تمینیاتوری.

- تمینیاتوری؟خدای من ! این دیگه چه صیغه ایه؟

- ببین تو وقتی میای اینجا و با من حرف میزنی به این حالت میگن حالت تمینیاتوری.

- خوب بقیه ش؟

- تو به صورت عمدی نمیتونی از حالت تمینیاتوری بیرون بیای ببین تمینیاتوری یه چیزی تو مایه های ضمیر ناخود آگاهه ولی پیچیده تر.متوجهی؟

-آهان که اینطور پس من نمیتونم از حالت تمین نمیدونم چی چی خارج شم؟

با خنده سرش را به نشانه ی بله گفتن تکان داد. از جایم برخواستم و خودم را محکم به زمین زدم .موهایم را کشیدم و با ناخن های نسبتا بلندم صورتم را چنگ انداختم پس از اینکه حسابی دیوانه بازی در آوردم با نعجب به چشم های بی تفاوتش خیره شدم. روی زمین نشسته بود و مثل فیلم سینمایی من را تماشا میکرد .خسته و کوفته خودم را روی زمین انداختم بی تفاوت تر از قبل گفت :

- تموم شد؟

سرم را پایین انداختم ، ادامه داد:

-اصلا میخوای بدونی واسه چی کشوندمت اینجا

- منو برگردون

- دفعه ی اولی که همدیگه رو ملاقات کردیم یادته و یادته که بهت گفتم وقتی به گذشته میای، حق عاشق شدن نداری چون تو اصلا وجود خارجی نداری!

متعجب تر از قبل نگاهش کردم و گفتم :

-عاشق ؟

 

 

ویرایش شده توسط hasti.abdoshahirad
  • لایک 4

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم 

*****

چشم هایم قرمز شده بود. به باقی مانده ی صفحه های رمان نگاه کردم. کتاب را بستم و کنار تختم قرار دادم. به صفحه ی گوشی نگاه کردم، هفت میس کال با سه اسمس داشتم لبخندی زدم و یکی از اسمس ها را باز کردم .پانی عزیزم کدوم گوری هستی ؟ از شدت عصبانیت  گوشی را روی تختم پرت کردم دلم نمیامد روی زمین پرتش کنم آخر  کادوی تولدم بود . حالا نوبت اسمس بعدی بود پانی کجایی کار واجب باهات دارم و آخرین اسمس تبلیغاتی بود که حوصله نداشتم، بقیه ی اسمس ها  را بخوانم. چشم هایم را مالیدم .وقتی باز کردم یک دیو پشمالو با دو دندان سیاه و زشت  را دیدم. با تمام قوا جیغ کشیدم. همان طور که داشتم جیغ میزدم سعی کردم به قیافه اش دقت کنم ،خودش بود اهورا (برادرم)با اینکه میدانستم اهوراست. از تصمیمم منصرف نشدم تصمیم گرفتم، به جیغ کشیدن ادامه دهم. سریع ماسکش را درآورد. دستش را روی دهانم گرفت و گفت :

- هیس آروم باش الان دوباره آقای صالحی میاد  پدر جفتمون رو درمیاره!.

گلویم درد گرفت آب دهنم را قورت دادم و با صدایی که از ته چاه می آمد گفتم : 

-یه لیوان آب بهم میدی؟

 – تو یخچاله برو بردار .

 – نمیتونم سرم درد میکنه.

به رمانی که کنار تختم بود، نیم نگاهی انداخت و گفت :

- بایدم سرت درد کنه

– اذیت نکن دیگه نوبت منم میرسه!.

– خوب برسه مگه چی میشه ؟

– پشیمون میشی!

– مهم نیست.

- باشه، پس برو کنار خودم آب بخورم.  ضمنا این ماسک رو هم بندازش دور تا پاره ش نکردم !

– شرمنده  این یکی از توان من خارجه.

 – چرا ؟

– چون خیلی دوستش دارم.  مشکل توئه که از میترسی.

– به نفعته که ....

رفت و پشت سرش را هم نگاه نکرد  از جایم برخواستم  تا دستم را سمت دستگیره ی در بردم  موبایلم زنگ خورد . آرسام بود.

-هان

– از صبح تا حالا معلوم هست کجایی ده دفعه بهت زنگ زدم نه گوشیتو بر میداری نه جواب اسمس هامو میدی

– اولا که ده دفعه بهم زنگ نزدی هفت دفعه  زنگ زدی ثانیا من از صبح تا حالا داشتم درس میخوندم تو چرا منو درک نمیکنی  منم کارو زندگی دارم  نمیتونم همه رو ول کنم بیام به تو بچسبم .

– راست میگی پانی من زود قضاوت کردم منو میبخشی؟

 لبخند شل و ولی زدم و گفتم  :

- حالا تا ببینم .

– ناز نکن دیگه عسلم

– باشه بخشیدمت کاری نداری ؟

- مطمئنی منو بخشیدی ؟

–نه پس الکی گفتم دور همی بخندیم .

– فدای تو شیطون بلا.

– کاری نداری آرسام باید برم .

-  فدای تو نه عسیسم بای.

بلافاصله تلفن را قطع کردم. چون حوصله ی مسخره بازی تو قطع کن نه تو قطع کن و از اینجور چرت و پرت ها رانداشتم تا دستم سمت دستگیره ی دررفت دوباره گوشی زنگ خورد بدون اینکه به صفحه ی گوشی نگاه کنم سریع تلفن را جواب دادم و صدای نسبتا بلندی گفتم :

-تو کار و زندگی نداری؟

– چته دختر منم آرام.

با بیحالی گفتم :

- سلام آرام تویی فکر کردم یکی دیگه ست .

– راستشو بگو فکر کردی کی بود ؟

– هیچکی ولش کن دیگه تو هم!

– زنگ زده بودم، یه چیزی بگم ولی یادم رفت.

– خیلی خوب، تا تو یادت میاد ما خداحافظی میکنیم.

- صبر کن ،صبرکن . یادم اومد !

ویرایش شده توسط hasti.abdoshahirad
  • لایک 4

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

– خوب ؟

– ای بابا دوباره یادم رفت

– کلا مرض داری من خدافظی میکنم .

-نه نه .... یادم اومد فردا میای مهمونی ؟

– خونه ی کی؟

– خوب معلومه دیگه خونه ی رامتین.

– ببینم حالشو دارم یا نه آخه راستشو بخوای فردا یه کمی کارم زیاده کلی جزوه باید پاکنویس کنم.

– خیلی خوب باشه خرخون کاری نداری؟

- نه

–پس تا فردا

– خدافظ

– پانته آ

– هان؟

- هیچی ولش کن

- باشه بای

– نه نه صبر کن.

– بگو

– نه بابا ولش کن

– آرام کاری نداری؟ به خدا سرم درد میکنه.

– چرا ؟

اینبار دیگر مهلت ندادم و تماس را قطع کردم . در اتاق را باز کردم. خانه ی ما هال بزرگی داشت انتهای هال راهروی طویلی بود که سمت راست راهرو اتاق من سمت چپ راهرو اتاق اهورا بود. وسط راهرو اتاق خواب پدر و مادرم بود سرامیک های سفید و کاغذ دیواری کرم رنگی که روی دیوار خانه بود، زیبایی و ارامش خاصی به خانه بخشیده بود .

اهورا غیر منتظره مقابلم ظاهر شد و گفت :

- بفرمایید آبنبات .

مشکوک نگاهش کردم. از اهورا چنین کای بعید بود با شک وتردید یک دانه آبنبات برداشتم. ولی تا در دهانم گذاشتم احساس کردم، چیزی در دهانم منفجر شد و مایعی در دهانم جاری شد تا خواستم بگویم میکشمت مایع از دهانم روی سرامیک های سفید خانه ریخت تازه فهمیدم چی به خوردم داده، چون مایع دقیقا رنگ خون بود اهورا با خنده گفت:

- ابنبات خون اشام. هالوین مبارک خواهر عزیزم!

سریع فرار کرد. با سرعت به سمتش دویدم یکی محکم در بازویش زدم با خنده گفت :

- شوخی بود حالا چرا میزنی؟ الان انتظار داری بگم افرین افرین چه خواهر نیرومندی دارم چقدر داداششو خوب میزنه ؟

یکی دیگر در بازویش زدم میترسیدم حرف بزنم و اثرات آبنبات از دهانم  بیرون بریزد. برای همین سعی کردم با ضرباتم کمی دلم را خنک کنم.  به شدت تشنه ام بود برای همین بیخیال اهورا شدم و سمت آشپزخانه رفتم دو قدمی یخچال بودم که پدر صدایم زد :

-هوری جون عزیزم.

در دلم گفتم :

-خدای من ده بار بهشون گفتم منو پانته آ صدام کنید مگه کسی حرفم گوش میده اصلا هیچکی بهم اهمیت نمیده به خودم اهمیت نمیدن میخوان به اسمم اهمیت بدن ؟

  با  لبخند کج و کوله ای سمت هال رفتم .

من – بله بابا

بابا – دخترم نمیدونی این عینک من کجاست آخه میخوام جدول حل کنم

 – پدر جان من نمیدونم.

– بیا کمکم کن پیداش کنم.

 آه از نهادم بلند شد و زیر لب  گفتم :

- چشم .

روی میز زیر مبل روی درآور داخل کمد  همه جا را گشتم. هیچ جا نبود. آخر سر پشت میز تلوزیون پیدایش کردم. آخر یکی نیست به این پدر  من بگوید  پدر من عینک تو پشت میز تلویزیون چکار میکند مقابلش ایستادم عینکش را دستش دادم و گفتم :

- عزیز دلم باباجونم اخه پشت میز تلوزیون عینکت چیکار میکنه مطمئنم صد سال میگشتین پیداش نمیکردین.

لبخند کمرنگی زد و گفت :

- تا تو رو دارم غم ندارم هوری جون .

دندان هایم را بهم فشار دادم و گفتم

- بابا صد دفعه بهتون گفتم منو هوری صدا نکنید  اسم من پانته آ ست پان ته آ

– من کی اسم تو رو گذاشتم پانته آ که خودم خبر نداشتم

دستم را در سرم کوبیدم و با حالت گریه گفتم :

- بابا من از اسم هوری متنفرم چرا منو هی صدا میکنید دوست دارید آبروم جلوی دوستام بره  یا همه منو مسخره کنن؟

لبخند تلخی زد و سرش را پایین انداخت کمی خجالت کشیدم و بدون هیچ حرفی سمت اشپرخانه رفتم.در یخچال را باز کردم و در کمال ناباوری دیدم که آب خنک نداریم .  و یک لیوان آب از شیر برای خودم ریختم تا لیوان را به لبم چسباندم اهورا مثل جن مقابلم ظاهر شد  جیغ کوتاهی کشیدم  و لیوان از دستم افتاد.

اهورا – چته جن که ندیدی

 - دست کمی از جن نداری . مگه نمیبینی چیز شکستنی دستمه حالا خودت این خرابکاری رو راست و ریستش میکنی تا من برم یه کمی بخوابم چون همش تقصیر تو

تا خواست چیزی بگوید به سمت اتاقم رفتم و در را پشت سرم بستم .

 کمی بعد صدای مادرم آمد که  با اهورا دعوا میکرد و میگفت که باید خرابکاری اش را جمع کند لبخندی زدم به سمت اشپرخانه رفتم  و متعجب پرسیدم :

-چی شده؟

rana.82

@نٍویسَندهی _ فضایی @مدیر ویراستار @مدیر منتقد

Atlas _sa@MCH@Roshana@Qazal@Ghazal@amin141@روژینا مرادی@SARA._.IZ2004@Faezhe@N.Sh_87@M.gh@Gh.a@م_صمدی@ساتیار خانوم@سانازصفیعی@Sanaz87@mahdiyeh@_.mobina._@_Bahar_ @ملکه سکوت

@آیلار مومنی@M.f

@

@نٍویسَندهی _ فضایی@MCH

 

ویرایش شده توسط hasti.abdoshahirad
  • لایک 4

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

اهورا حق به جانب گفت :

_ اینو باش میگه چی شده هیچی خرابکاری جنابعالی رو بنده باید جمع کنم!

– مگه من چیکار کردم ؟

– دیگه چیکار میخواستی بکنی  لیوانو شکستی خودتم در رفتی.

کنار مادر ایستادم، به شیشه خورده هایی که روی زمین بود نگاه کردم، چشمامو گرد کردم و گفتم : چی شده ؟

اهورا –  زهر مارو چی شده دسته گلی رو که به آب دادی بیا جمع کن.

– مامان نگاش کن!

– اهورا مودب باش خواهرته .

– دیگه بهتر از این نمیشه طلبکار هم شدین ؟ میگم هوری شکسته لیوانو مامان واقعا باور نمیکنی؟

- اهورا سریع خرابکاریتو جمع میکنی هوری تو هم میری کمکش.

اهوارا _ نیگا تورو خدا بازم حرف خودشو میزنه مادر من میگم هوری شکسته هوری.

چشم هایم را گرد کردم و گفتم:

_ مامان از من بدبخت تر پیدا نشد؟

مادر بی توجه به ما از آشپرخانه خارج شد و زیر لب گفت :

خدا یه عقلی به شما دوتا بده که از پنج سالگی به این طرف هیچ رشدی نکردین !

اهورا  نگاه  پیروزمندانه ای بهم انداخت و سمت جارو رفت من هم روی یکی از صندلی های میز ناهارخوری نشستم. نگاهی عصبی بهم انداخت و گفت : نگاش کن همینجوری رفته اونجا نشسته.  حداقل بیا شیشه های بزرگ رو از روی زمین جمع کن .

 از رو زمین یکی از شیشه های نسبتا بزرگ رو برداشتم داشتم یکدفعه شیشه از دستم دوباره روی زمین افتاد و خراش نسبتا عمیقی روی دستم ایجاد کرد . به دستم نگاه کردم پر خون شده بود.  اهورا با سرعت به سمتم آمد و با لحن ناراحتی گفت : تو عرضه ی جمع کردن خرابکاری خودتم نداری برو تا بیشتر از این دست گل به آب ندادی !

بی هیچ حرفی از آشپزخانه بیرون آمدم اخم کردم و روی مبل نشستم پدر در حالی که روزنامه دستش بود عینکش را در آورد و با تعجب گفت : 

- دستت چی شده ؟

- لیوان شکست داشتم جمعش میکردم دستم برید.

 

از یکی از کشو های درآور باند و بتادین و پنبه در آورد . کنارم نشست و گفت : دستتو بده ببینم.

در نگاهش مهربانی موج میزد شاید تنها کسی که از صمیم قلب خیلی دوستش داشتم، پدرم بود . دستم را در دستش گذاشتم و به صورتش خیره شدم خیره شدم.  کمی پیر شده بود تک و توک موی سفید در موهایش دیده میشد. پدرم با اینکه کمی پیر شده بود ولی قلبش هنوز جوان بود. شوخ تبع و مهربان . چهره ی من و پدر مشابه هم بود هر دو موهای خرمایی و چشم های عسلی داشتیم. و من هر روز بیش از بیش به این شباهت افتخار میکردم.

بابا – هوری عزیزم به چی فکر  میکنی؟

لبخندی زدم و گفتم:

- هیچ.........هیچی

- از این به بعد بیشتر دقت کن تا بلایی سر خودت نیاری دخترم.

خندیدم و گفتم : تا تورو دارم غم ندارم بابا جون

 

 در اتاقم رفتم و رمانی که داشتم میخواندم را از کنار تختم برداشتم کمی ورق زدم و دوباره کنار تختم انداختمش گذاشتمش کنار تختم و به سقف اتاقم خیره شدم صدای گوشی که روی ویبره بود را شنیدم . به صفحه ی گوشی نگاه کردم دوباره آرسام بود. اصلا حوصله اش را نداشتم مستاصل جواب دادم .

– سلام

– سلام آرسام خوبی ؟

– خوبم تو خوبی ؟

– اوهوم !

– خوب خدا رو شکر

– چیکار میکردی ؟

– داشتم به تو فکر میکردم

خندیدم و گفتم :

- از فکر من دیوونه نشی

– کیه که از فکر تو دیوونه نشه

– در این یک مورد  اصلا شکی نیست. خوب چه خبر؟

– خبرا که دست شماست

.

– راستی از کسری خبری نداری ؟

یکدفعه لحنش عوض شد خیلی جدی گفت :

- کسری! چی شد یاد اون افتادی؟

–  خیلی وقته ندیدمش .

– پانی فقط کافیه بفهمم داری با این پسره تیک میزنی!

_اونم دوستمه  چرا اینجوری رفتار میکنی؟

@rana.82

 @reyyan

 

 

 

ویرایش شده توسط hasti.abdoshahirad
  • لایک 1
  • تشکر 1

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...