رفتن به مطلب

رمان تکنیک‌های مخ‌زنی|حمیده خوشبخت کاربرد انجمن نودهشتیا


Hamide khosh
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

به نام خالقِ لبخند!...
نام رمان: تکنیک‌های مخ‌زنی
ژانر: اجتماعی_ طنز.
نویسنده: حمیده خوشبخت.
هدف: کمک به هم‌سن و سالانم برای زندگی‌ای بهتر!
خلاصه: 
دنیا همیشه عشق و عاشقی نیست!  داستان‌ها که تا اَبد در وصف جوانان نیستند.  نگار رویاهای من، با باتلاق ترسناکی دست و پنجه نرم می‌کنه،   نوجوانی! 
اون دلش می‌خواد زندگیش پر از هیجان باشه و از دوران نوجوانیش نهایت لذت رو ببره؛  اما نمی‌دونه چه‌طوری؟!
 این قصه تنها درباره یک شخصیت نیست، راجب یک مدرسه هم نه... راجب دو تا مدرسه‌است.
 دنیایی که نوجوان‌های متفاوت داستان ساختن، مملو از شیطنته... نه! بهتره بگم پر از مخ‌زنی و روحِ پلید هست.
مقدمه: 
بارها و بارها در گوشمان خواندند:
- از زندگیت لذت ببر، این دوره خیلی مهمه!
- چرا ناراحتی؟ اصلاً دلیلی نیست که ناراحت باشی. 
- تو به دنیا اومدی که از زندگیت لذت ببری. 
چه‌طوری؟ چرا کسی نیست که به من یاد بدهد چه‌گونه آدمی باشم؟
نه تنها من، قلب هزاران نوجوان پر از درد است که حتی خودشان هم از درک این حس  عاجزند. این دنیا چیزی فراتر از شش حرف است. 
پر از ابهام، درد، اشک، سختی... اشک! 
حسی مانند دویدن در جاده‌ای پاییزی گریبان گیرت می‌شود،   همان‌قدر مبهم و عجیب و دردناک؛  اما می‌گذرد. چه سخت می‌گذرد! 
این دوران تنها به تو یک چیز را یاد می‌دهد:
- روح تو همانند جسمت نیازمند غذاست و غذایش زندگی کردن است. 
می‌پرسید چه‌گونه زندگی کنیم؟ بیایید وارد دنیایم شوید،  دنیای منِ پانزده ساله!
خب در واقع‌‌‌!...
دَر چنان با شتاب باز شد و به دیوار برخورد کرد که ترک خوردنِ دیوار رو کاملاً حس کردم‌. مات و مبهوت بلند شدم و به چهره‌ی پریشونش چشم دوختم. 
- باز چی شده؟ 
جیغی که زد، برام آشنا بود،  زنگ خطر!
- مخ‌زن‌ها حمله کردن‌.

ناظر: @نویسندهیفضابیـے

ویراستار:  @Gisoo_f

@مدیر ویراستار

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط Gisoo_f
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 65
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • مدیر ارشد

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 2
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 1

خودکار فانتزیِ صورتی رنگم رو داخل کیفِ مشکی‌ام انداختم و صاف نشستم.  لبخند همیشگیم رو حفظ کردم و طوری به خیابون‌های شیراز نگاه کردم که انگار اولین باره که این شهر فوق‌العاده رو میبینم. 
به بابا که زیر لب آهنگ سنتی می‌خوند و به ترافیک خیره بود، نگاه کردم و بشاش و خوش‌-  خوشان گفتم:
- بابا آدرس دقیقش رو می‌دونی؟ مثل دفعه قبل گم نشیم. 
تک‌ خنده‌ای کرد و نگاه مشکی رنگش رو بهم دوخت و گفت: 
- حالا هی تو بگو! یک لحظه مسیر از دستم در رفت،  حالا درسته تا دو ساعت داخل بیابون سرگردون بودیم؛  ولی مهم اینه که تونستیم بیابون به اون جلال و عظمت رو ببینیم. 
به لحن ضایعش که معلوم بود خودش هم قبول داره روز وحشتناکی بود، خندیدم و سرم رو تکون دادم و گفتم:
- بله حاج اسد! اصلاً بیابون به اون عظمت و مارهای خوشگلش هیچ‌جا پیدا نمیشه. 
- حالا به مامانت نگفتی که،  گفتی؟! 
از پشت نگاهی به بارِ میوه انداختم و سرم رو به معنای نه تکون دادم و گفتم: 
- نه! بهش گفتم با بابا رفتیم تخت جمشید. 
یک لحظه چنان کمرش رو صاف کرد و سکته‌ای بهم زل زد که وحشت‌ زده دستش رو گرفتم و با ترس تکونش دادم. 
- یا خدا! بابا-  بابا چی شد؟ میگم بهش نگفتم باز دست گل به آب دادی. 
با حیرت دست پیرش رو روی ریش تقریباً بلندش گذاشت و خیره بهم زمزمه‌وار گفت:
- من بهش گفتم  پارک اِرَم رفتیم. 
حرفش تا بند- بند وجودم رو سوزوند و نگاه خصمانه‌ی مامان که صبحونه رو کوفتمون کرد، جلوی چشم‌هام نقش بست و هرگز آدم سابق نشدم. با نگاه سوسمازی‌ای، آروم روی جام نشستم و نفس بلند و عمیقی کشیدم. 
- آخرش مامان هم من، هم شما رو تیکه- تیکه می‌کنه و تا آخر عمرش بدون دردسر با پسرهاش خوش و خرّم زندگی می‌کنه. 
صدای بوقِ ماشین‌های پشت سری به گوشم خورد و بابا حرکت کرد. سعی کرد لبخندش رو حفظ کنه و انرژی مثبت بده. 
- گوسفند قهوه‌ایه بابا! مامانت درسته یکم پرخاشگره؛  ولی مگه نمی‌بینی هروقت حالت بده چه‌طوری تا مرز سکته میره؟ حالا اون سه تا کره‌ خر یکم پاچه‌ خوارن و رگ خواب ننت دستشون هست.
سعی کردم از این موقعیت نهایت لذت رو ببرم‌. نکته مثبت اینه بعد دو هفته مامان اجازه داد از خونه بیرون برم. لبه‌ی شلوارم رو پایین بردم تا بابا به مچ‌ِ پام گیر نده و در همون حال گفتم:
- می‌دونم؛  ولی بابا شما تنها دوست من هستید،  اگه یکم از محدودیت‌هاتون کم می‌کردید خیلی خوب می‌شد.
با ویژگی‌های من آشنا بود و خوب می‌دونست همیشه افکارم رو به زبون میارم. زیر چشمی نگاهم کرد و پارچه‌‌ی لنگیِ دور گردنش رو صاف کرد. 

چرخ  با ماشین زد که قشنگ سرم به پنجره ماشین خورد و صورتم از درد جمع شد؛  ولی بی‌توجه بهم با لحنِ جدی و صدای بامزه‌اش گفت:
- جناب‌عالی که درس خوندی و شعورت بالاست، باید بفهمی محدودیت‌ها برای امنیت خودت هست.  با این محدودیت‌ها خودت رو ناراحت نکن سعی کن خودت رو با شرایط وفق بدی تا دنیا بیشتر به کامت باشه. 
طبق معمول با حرف‌هاش وجودم رو سرشار از خوشحالی کرد. هر چه‌قدر بعضی اوقات تلخ رفتار می‌کنه؛  اما برای من شاهزاده‌‌ای سوار بر اسب سفیدی هست که همیشه دلیلِ خوشحالیمه. 
تند- تند سری تکون دادم و با خنده گفتم:
- به نظرم شعور و درک ربطی به تحصیلات نداره. شما تحصیلات خاصی ندارین؛  ولی همیشه داخل بحث‌های فلسفی بهترین هستید. 
درحالی که سمت کوچه می‌پیچید، زیر لب گفت:
- پاچه‌‌خوار و سگ. 

@ همکار ویراستار♥️

@ Gisoo_f

ویرایش شده توسط Gisoo_f
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 2

 
بلند خندیدم و به کوچه چشم دوختم. دل تو دلم نبود که این مکان زیبا و درجه یک رو ببینم و با فکر این‌که یکی از آرزوهای لیست آرزوم قراره برآورده بشه، ته دلم غنچ رفت. 
با شور و شوق به کوچه‌ی سرسبز چشم دوختم،  درخت‌ها به خاطر نزدیک شدن پاییز کم- کم زرد می‌شدن و فضای دل‌انگیزی رو خلق کردن. بالاخره به درِ بزرگ خانه سالمندان رسیدیم. 
بوته‌های گلِ کنارش شدیداً خواستنی بود. صدای همهمه‌ای از داخلش می‌اومد و نیشم بیشتر باز شد. بابا به ذوقم خندید که بی‌معطلی پیاده شدم.
با تحسین سر تکون دادم و با حرف‌هام سرش رو به درد آوردم.
- چه جالب! من هروقت به خودم میرسم اعتماد به نفس می‌گیرم، خیلی خوبه که به خودت اهمیت میدی!
چند لحظه مکث کرد و ناگهان زد زیر خنده که متعجب ایستادم و بهش چشم دوختم! شاید حرف‌هام خنده‌دار بود؛ ولی کدوم خری بعد تعریف ازش می‌خنده؟ بابا برو حال کن واسه خودت‌.
صدای خنده‌اش و باد خنک درخت‌ها، صحنه جالبی بود و لبخندی روی لبم آورد. 
- وای دختر! تو دیگه کی هستی؟ اصلاً آدم مثل تو ندیدم که بخواد همه رو شاد کنه.


با خوش‌حالی شالِ مشکی رنگم رو مرتب کردم و کیفم رو محکم بین مشت‌هام گرفتم‌.  بابا هم پیاده شد که سریع کنارش ایستادم‌. نگاهش رو از سایپای آبی رنگ و میوه‌های داخلش گرفت و به نیم‌رخم دوخت. 
با صداش چشم از در گرفتم و با دقت بهش گوش دادم:

 - گوش کن!  این پیرمرد و پیرزن‌ها هزار جور مرض و درد دارن. زیاد بهشون نزدیک نشو، بعد نیم ساعت هم بیا. اتاق کسی هم نرو، فهمیدی؟
با ناراحتی صورتم رو درهم جمع کردم و توبیخ‌گرانه گفتم:
- بابا چرا طوری رفتار می‌کنی انگار دارم میرم شهر زامبی‌ها؟ اون‌ها هم آدم هستن. خوبه وقتی شما پیر شدید، کسی بهتون نزدیک نشه و بگه هزار درد و مرض داری؟ 

تمام  حرف‌هام رو به پشم گران‌بهاش حساب کرد و با غرور و لبخند تحسین‌آمیزی به آسمون چشم دوخت و با سیس خفنی گفت:
- جون من؟ پیر بشم؟ یعنی هنوز جوونم؟!  از همون اولم جذاب محله من بودم‌. 
با تأسف خندیدم و سمتِ درب خانه سالمندان رفتم. نفس عمیقی کشیدم تا از شور و هیجانم کم بشه،  اصلاً اگر جاش بود اون وسط بندری می‌رفتم.  لبخندم هر لحظه کش می‌اومد؛  ولی سریع جمعش می‌کردم. 
دستم رو بالا بردم و دکمه‌ی آیفون رو فشردم. بابا سمت میوه‌هاش رفت.  بیشتر از جونش این سایپای قراضه و میوه‌هاش رو دوست داره و انگار جزء‌ی از بدنش هست. 
- بفرمایید! 
با شنیدن صدای نازکِ خانمی، نگاه از بابا گرفتم و با هیجان گفتم:
- سلام! من نگارم، قیصری. بابام با مدیر این‌جا هماهنگ کرد که من نیم ساعت پیش سالمندان بیام. 
مکثی کرد!  
فکر کنم رفت چک کنه، بعد چند ثانیه که پر از استرس بود بالاخره جواب داد: بله! خوش اومدید. 
ممنونی لب زدم و منتظر به در خیره شدم که با صدای تیکی باز شد‌. نفسم رو با هیجان و صدای بلند بیرون دادم و سریع وارد شدم؛  اما نگاه تهدیدوار بابا از چشم دور نموند. کاش می‌فهمید چه‌قدر این کارش می‌تونه از ذوق و شوقم کم کنه و ناراحت بشم.
روی نوک پا چرخیدم و با دقت به محیط خانه سالماندان چشم دوختم. مثل پارک پر از نیمکت و درخت بود و صدای گنجشک‌های آسمون، از هر آهنگی زیباتر بود.

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Gisoo_f
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 3
 
 چند تا سالمند پر انرژی والیبال بازی می‌کردن. عده‌‌ای کنار میز شطرنج با نگاه رقابت‌طلبانه بامزه‌ای مسابقه می‌دادن‌. چند تا پیرزن کنار هم نشسته بودن و به قول مامان رادیو بی‌بی‌سی راه انداخته بودند. 
نگاه غمگین بعضی از سالمندها قلبم رو مچاله می‌کرد. 
انگار منتظر بودن که به جای من، خانواده‌شون بیان.  چه‌قدر انسان می‌تونه بی‌رحم باشه که پدر و مادرش رو رها کنه و اجازه بده غم به دلش بشینه‌. حتی تصور این‌که مامان و بابا همچین جایی باشن برام عذاب‌آور بود. 
حق پدری که از آرزوهای خودش برای خواسته‌های فرزندش می‌گذره و مادری که از غم بچش اشک می‌ریزه این نیست‌. 
حتی اگه پدر و مادر بارها و بارها دلت رو شکسته باشن، تو حق نداری این کار رو انجام بدی. 
 هر چی باشه اون‌ها پدر و مادرت هستن، تنها کسانی که خالصانه دوست دارن همین دو تا فرشته‌ی زمینی‌ هستن.
غم نگاهم رو پنهان کردم و با مهربونی رو به پیرزن ساکت کنارم گفتم:
- سلام. 

نگاه چروکیده و شکسته‌اش رو بهم دوخت و به کمک عصا کمی جلو اومد و غم صداش قلبم رو به درد آورد: تو که همتای من نیستی. 
با غم قدمی به عقب برداشتم که آه جان‌سوزی کشید و عقب رفت.
 چه تلخ!
 به حضرت عباس اگه قرار باشه همه‌ی آدم‌های این‌جا این‌طوری باشن، قطعاً از بغض و گریه جان به جان آفرین تسلیم می‌کنم‌. 
به سمت چپم نگاه کردم. پرستاری با آرایش غلیظ؛  ولی خوشگلی درحال کلکل با پیرزن بدعنقی بود.
 نه- نه، نباید زود قضاوت کنم. حتماً ناراحته که این‌طوری با اذیت کردن دیگران خودش رو تخلیه می‌کنه. 
- ای بابا! باید قرص‌هات رو بخوری. لج بازی نکن.
با اخم صاف و محکم روی ویلچرش نشست و تشر زد:
- برو، قرص نمی‌خوام. با اون ماتیکات حالم رو به هم زدی. 
متعجب ابرویی بالا انداختم،  چه بداخلاق!  پرستار حرصی و عصبی عقب رفت و چیزی نگفت که از عمق وجودم به این صبرش درود فرستادم. 
اما می‌تونستم درک کنم چه‌قدر ناراحت شده و این حرف پیرزن، ممکنه اون رو از خودش متنفر کنه‌. سریع سمتش پا تند کردم و صدام رو بالا بردم:
- خانم پرستار. 
با حرص سمتم برگشت و این‌قدر عصبی بود که با عصبانیت داد زد:  هان؟ چیه؟!  تو کی‌ هستی؟ 
حیرت‌زده از صدای بلندش، ایستادم و مظلوم و بیچاره‌وار کیفم رو داخل بغلم فشردم و برای کم شدن تپش قلبم نفسی گرفتم. خیره به نگاه تیز و برنده‌اش با لبخند زوری‌ای لب زدم:  من... من فقط خواستم بهتون بگم شما خیلی خوشگلید. آخه اون خانوم اون حرف رو بهتون زد، من نمی‌خواستم دلتون بشکنه. 
از حرفی که زدم قشنگ کرک و پرش ریخت. شاید ضایع می‌شدم؛  ولی حداقل به لبخند ریزش می‌ارزید. 

 

ویرایش شده توسط حمیده خوشبخت
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 4


- چی؟ چی میگی؟!
لبخند بزرگ‌تری زدم و بی‌ریا جواب دادم:
- من همیشه همین‌طوری‌ام. نمی‌خوام دل کسی بشکنه؛  ولی حقیقت رو گفتم. 
با بهت لبخند متعجبی زد و به سر تا پام نگاه کرد و زمزمه‌وار گفت:
- اصلاً مگه همچین آدمی داخل دنیا پیدا میشه؟ 
و بازم مثل همیشه، نگار با دو کلام حرف زدن پررو میشه‌. با ذوق سمتش قدم برداشتم و تند- تند پرسیدم:
- میشه این‌جا رو به من نشون بدید؟ کدوم یکی از سالمند‌های این‌جا فلسفه حالیش میشه؟ من عاشق اینم از تجربیات دیگران استفاده کنم. 
متعجب سرش رو عقب برد و اخم ریزی بین ابروهاش نشوند. 
- تو چند سالته؟ اومدی خانه سالمندان تا فقط از تجربیات دیگران استفاده کنی؟!  چی میزنی عزیزم؟ 

باخوش‌رویی و بدون اندکی گله و شکایت گفتم:
- چهارده سالمه. آره! خیلی دوست دارم از بقیه راز زندگی رو یاد بگیرم. 
تا فهمید حرف زدن با من فقط پشم‌هاش رو زیاد می‌کنه، تنها چشم گرد کرد و سمت اون سالمندها که والیبال بازی می‌کردن رفت.
 ایول! با قدم‌‌های سریع پشت سرش رفتم و نتونستم جلوی دهنم رو بگیرم. 
- به نظر شما راز زندگی چیه؟ چه‌طوری از زندگیت لذت می‌بری؟ 
زیر چشمی طوری‌که انگار آدم فضایی کنارشه نگاهم کرد و با همون نگاه، آروم جواب داد:
- خب من هروقت میرم آرایشگاه و آرایش می‌کنم خوشحال میشم.
لبخندم رو تشدید کردم و منتظر موندم خنده‌اش تموم بشه. به یاریِ خداوند بی‌خیال خنده شد و با قدم‌های بلند و محکمی سمت همون قسمت رفت. با ذوق و شوق دنبالش رفتم و سعی کردم خودم رو برای حرف زدن آماده کنم. 
خدایا! فقط سوتی ندم. 
خداوند مثل همیشه باران رحمتش رو، روی سرم ریخت و تمام کائنات دست به دست هم دادن که پای من پیچ بخوره و به وحشتناک‌ترین حالت ممکن پخش زمین بشم. همون لحظه بود که از خدا طلب مرگ کردم. الان؟ خدایا واقعاً؟ جلوی یک ملت؟! 
صدای خنده‌های بقیه نابودم کرد و صورتم از حرص درهم جمع شد. درد بدی داخل کف دستم حس می‌کردم و جاش بود زار- زار گریه کنم. پرستار با تعجب و صورتی سرخ از خنده کمکم کرد بلند بشم. 
دستم رو تکیه‌گاه کردم و با افسوس برای شلوار خاکیم، بلند شدم. خوب شد که بابا این سوتیِ هزارمم رو ندید. 
- ای وای! حالت خوبه؟
خیره به خنده‌های دیگران لپ‌هام رو باد کردم و با لحن سوسمازی‌ای آره‌ای زمزمه کردم. دست‌های خاکیم رو به هم کوبیدم و با لبخند ضایعی درحالی که سمت زمین والیبال می‌رفتم گفتم:
- مهم نیست. فعلاً بریم پیش آقایون. 
با خنده سری تکون داد و دنبالم اومد. دیگه توی خانه سالمندان شرفم نرفت که به حول قوه الهی رفت. 
زانوم گز- گز می‌کرد و اگه مامان ببینه که کف دست‌هام زخمی شده قطعاً پس گردنیِ شیرینی نثارم می‌کنه. 
با رسیدن به پیرمردها، پرستار با مهربونی لبخند به روی صورتم زد و گفت:
- خب... این تو و این هم چند تا پیرمرد یک دنده و رو مُخ. 
آخرش رو اون‌قدر بلند گفت که بقیه هم بشنون. فکر کنم دلِ خوشی از آدم‌های این‌جا نداره. با خنده گفتم:
- آهان! ممنون.

بی‌حرف سمت سالن رفت که نگاهم رو ازش گرفتم و به پیرمردها دوختم. بی‌توجه به من، خوش‌- خوشان و با فاز ز غوغای جهان فارغ، والیبال بازی می‌کردن و انگار نه انگار سنی ازشون گذشته. 
با لبخند موهای رنگ شبم رو پشت گوشم زدم و روی نیمکت نشستم. 
- سلام. 

ویرایش شده توسط حمیده خوشبخت
  • لایک 2
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

پارت 5
با شنیدن صدام پیرمردی با موهای سفید و تیشرت آبی، توپ رو در دست گرفت و با دقت به سر تا پام نگاه کرد. صداش بیش از حد شبیه خواننده‌های سنتی بود. 
- سلام دخترم. اومدی ملاقاتِ کسی؟ 
سرم رو به معنای نه تکون دادم و با طمانینهٔ و ادب گفتم:
- نه! اومدم با چند تا سالمند برای یک دلنوشته صحبت کنم.  دلنوشتم درباره رازِ زندگی هست.
ابرویی بالا انداخت و لبخند پدرانه‌ای روی لبش نشست. رو به پیرمرد کناریش که بدن تنومندی داشت با خنده گفت:
- حاج رضا این یکی ردِ کارِ خودته. 
به لحن لاتیش خندیدم و منتظر به پیرمرد حاج رضا نام چشم دوختم‌. از استرس پاهام رو به زمین می‌کوبیدم، کمتر پیش می‌اومد که بابا اجازه بده با غریبه‌ها صحبت کنم و به خاطر همین، روابط اجتماعیم پنجاه درصد بود و موقع حرف زدن با بقیه کمی استرس می‌گرفتم. 
با قدم‌های محکم سمتم اومد و وقتی بهم رسید، با کمی خجالت و لحن خانومانه‌ای لب زدم:
- سلام. ببخشید مزاحمتون شدم. 
درحالی که کنارم می‌نشست، با مهربونی جواب داد:
- نه دخترم! هیچ‌وقت ندیدم دختری به قد و قواره‌ی تو دنبال همچین چیزی باشه. 
نفسی گرفتم و کمرم رو صاف کردم. درحالی که دفتر و خودکارم رو از کیفم در می‌آوردم، با خنده گفتم:
- اسمتون حاج رضاست؟ اسم برادر منم رضاعه،  یکم زیادی شیطونه. 

لخندش رو دوباره به نمایش گذاشت که خودکارم رو بالا گرفتم و با دقت و ظرافت گفتم:
- خب... ببینید، در واقع من می‌خوام بدونم داخل این دنیا چی از همه مهم‌تره‌. چی‌کار کنیم از زندگی لذت ببریم؟
ابرویی بالا انداخت و دست‌های پیر و چروکیدش رو به هم کوبید و حرف‌های پر از مفهومش رو از سر گرفت. 
- ببین دخترم، بارها و بارها شنیدم که خیلی‌ها گفتن تو فقط یک بار زندگی می‌کنی؛  اما این درست نیست،  تو هر روز زندگی می‌کنی. به عنوان کسی که سنی ازش گذشته، از انجام ندادن خیلی کارها پشیمونم. 
درحالی که حرف‌هاش رو، ریز به ریز می‌نوشتم زمزمه‌وار پرسیدم:
- چه کارهایی؟ 
نفسش رو با افسوس بیرون داد و نگاهش رنگ غم گرفت و با هزاران هزار پشیمونی گفت:
- از این‌که کل زندگیم یا نشستم درس خوندم و یا دنبال مال و اموال بودم،  ننشستم با بچه‌هام بازی کنم، سفر برم و دنیا رو بگردم‌. الان کو پول؟ کو بچه‌هام؟ 
درسته که پول لازمه‌ی ادامه دادنِ زندگیه؛  اما خود زندگی، فقط به یک قلب پاک نیاز داره‌. تو باید اون‌قدر برای خودت ارزش قائل باشی که برای خوش‌حالیت هرکاری کنی. این روزها بیشتر هم‌سن‌های تو سرشون تو گوشی و این برنامه‌های جدید هست،  والا من که سر در نمیارم.
لبخندی زدم و همون‌طور که تند- تند یادداشت می‌کردم گفتم:
- این‌که بیشتر نوجوون‌ها و جوون‌ها سرشون تو گوشیه، اینه که داخل دنیای واقعی چیز خاصی برای زندگی کردن پیدا نمی‌کنن. در واقع از جانب بقیه آزار و اذیت میشن و کسی درکشون نمی‌کنه،  به خاطر همین به مجازی پناه بردن؛  ولی... 
نفسی گرفتم و سرم رو بالا بردم. خیره به نگاه تحسین ‌برانگیزش با خنده ادامه دادم:  من ام مجازی رو دوست دارم، چون خیلی آپشن‌های باحال داره. همین حرفم رو به بابام گفتم و اون هم جواب داد این دنیای واقعی پر از چیزهای خاصه. 
بابا بیشتر اوقات من رو محدود می‌کنه و اجازه نمیده از تلفن استفاده کنم یا بیرون برم؛ اما خوبیش اینه که خودش سعی می‌کنه این محدودیت رو واسه من بهترین کنه. مثلاً با هم آشپزی می‌کنیم، نقاشی می‌کنیم،  حتی با مامانم کل‌- کل می‌کنیم و به حرص خوردنش کلی می‌خندیم. 

 

ویرایش شده توسط حمیده خوشبخت
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 6
بلند و بی‌پروا خندید و گفت:
- همچین پدری رو باید پرستید. حق با پدرته! یادمه یکی از رفقای قدیمی که روان‌شناس بود، گفت غم و اندوه شاید فقط پنج یا ده دقیقه طول بکشه و بقیش رو داری به خودت تلقین می‌کنی که ناراحتی. 
انسان اگر داخل زندان هم باشه، باید سعی کنه بهترین ها رو واسه خودش بسازه.
 چرا؟ چون خودش در اولویت قرار داره. دخترم یک روز مثل من دیگه کاری از دستت بر نمیاد و بعد می‌بینی ای دلِ غافل!  تو این زندگیت اصلاً لذتی نبردی.
شاید حرف‌هاش برای هم‌سن‌های من بی‌معنی و حوصله‌بر باشن؛  اما برای من سرتاسر خوشی و ذوق بود.

با جون و دل به حرف‌هاش گوش دادم و احساس می‌کردم دارم بزرگ‌ترین علم دنیا رو یاد می‌گیرم. چی بهتر از این که قسمتی از ابهامات مغزم از بین رفت؟
با لبخندی سرشار از قدردانی،  دفترم رو داخل کیفم گذاشتم و در همون حال با اوج ادب و نزاکت گفتم:
- منونم واقعاً!  کمک خیلی بزرگی بهم کردین. هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. 
لبخندش زیادی پر از انرژی بود. سرش رو تکون داد و با کشیدن نفس عمیقی، از روی نیم‌کت بلند شد. همراهش ایستادم و گذاشتم کمی هوای خنک وارد ریه‌هام بشه. 
- بازم ممنون، خداحافظ! بخشید مزاحمتون شدم. 
با مهربونی جوابم رو داد: خواهش می‌کنم گل‌دختر. بین صحبتمون زیادی از برادرهات تعریف کردی،  سلام برسون. 
با یادآوری سه قلو‌ها مثل همیشه خندیدم و باشه‌ای زمزمه کردم. سه‌قلو‌ها شاید بهترین دوست‌های من بودن و هستن. 
با قدم‌های آروم و خانومانه‌ای که مامان بهم یاد داده بود، سمت خروجی رفتم و سعی کردم قلبم رو از نگاه معصومانه‌ی دیگران آزار ندم. شالم رو مرتب کردم و سریع خارج شدم. 
بابا با سیس خفن و به قول خودش جذابی، موهای سفیدش رو جلوی آینه مرتب می‌کرد و زیر لب قربون صدقه خودش می‌رفت.
- آخ اسد! یادش بخیر دخترای محل جونشون واسه من می‌رفت،  به مولا که پیش ملکه حیف میشم. 
با خنده و لی‌- لی کنان سمت وانت رفتم و هم‌زمان که خیاری از داخل سبد میوه‌ها بر می‌داشتم گفتم:
- عه بابا!  چیکار به مامان داری؟ این‌که مامان پول‌هات رو ازت می‌گیره و بهت اجازه نمیده حتی با این سن به زن‌های دیگه نگاه کنی و مجبورت می‌کنه واسه سه قلوها پول بریزی و هرشب باید غذا درست کنی و یک مرغ رو بیش‌تر از شما دوست داره دلیل نمیشه که مامان بد باشه. 
حقیقتاً پشم‌های خودم ریخته بود و دهنم از این حجم زن‌سالاری مامان باز موند.  بابا با فاز این چیه من خلق کردم بهم زل زد و نفس شدیداً عمیقی کشید. 
- باز داری خیار رو نشسته می‌خوری اَبله؟ صد دفعه نگفتم توی امور من و مامانت دخالت نکن؟!  هان؟ خوبه من هم توی امور تو دخالت کنم؟ 

آب دهنم رو قورت دادم و با حالت متعجبی لب‌هام رو به هم فشردم!  خیار رو با آه و افسوس سر جاش گذاشتم و زمزمه‌وار گفتم:
- ولی بابا... شما که همیشه تو کارهای من دخالت‌... .
وقتی دید قراره ضایع بشه، چشم‌هاش رو گرد کرد و با تهدید صداش رو بالا بُرد که جد و آبادم گرخیدن. 
- ساکت! بی‌تربیت و بی‌فرهنگ. هیچی دیگه! رو راست بیا بگو به تو مربوط نیست. 

 

ویرایش شده توسط حمیده خوشبخت
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۷
با بهت کمرم رو صاف کردم و معترض و مبهوت دستم رو داخل هوا تکون دادم و گفتم:
- چی چی‌ و بی‌تربیت؟ من اصلاً حرفی نزد...
متاسفانه معلوم نیست دلار رفته بالا یا بازار میوه کساد شده که اعصابش یک‌هویی تغییر کرده،  وگرنه این حجم از خشم غیرقابل باور هست.

پیراهنش رو صاف کرد و با اَخم جدی‌ای پیچی به سیبیل‌هاش داد و غرید: حرف نزن. می‌خوای بگی من نفهمم؟ 
یا ابلفضل!  یکی بیاد این‌ رو جمع کنه.  بی‌حرف تنها پلکی زدم و آهنگ هارمانم بابا نرده چاف‌چافم تو ذهنم پخش شد.  بی‌توجه به نگاه بیا من‌ رو بخورش، گوشیِ ساده‌‌اش رو از دستش گرفتم و به صفحش چشم دوختم. 
- بیه! باز دلار رفته بالا، شما داری روی من خالی می‌کنی؟ حالا مگه واست بد شد؟! میوه‌هاتم بهتر می‌فروشی. 
آه افسوس‌واری کشید و گوشیش رو از دستم گرفت و هم‌زمان با همون لحن گفت:
- نمی‌فهمی تو، بس که نفهمی. من الان خرج شما رو چه‌طور بدم؟ شهریه مدرسه چهارتاتون، لباس و لوازم‌التحریر و هزار کوفت و زهرمار دیگه. 
واقعاً جلوی خودم رو گرفتم تا منت نذارم؛  ولی شرایط کاری کرد من هم با نگاه به پشممی، به خودم اشاره کنم و صدای طلبکارم تا هفت کوچه بالاتر بره:  پدر من منت چی‌ رو می‌ذاری؟!  من از کلاس ششم شماره پام تغیر نکرد و کفشم رو هنوز دارم. چهار ساله کل لوازم تحریری که خریدم جلد کتاب و خودکار و دفتر بوده. لباس‌های مدرسه هم از هفتم هنوز اندازمه. 
سه‌قلوها همیشه زیاده‌خواه بودن و اسرار دارن قصر شاه اول صفوی رو داشته باشن. 
واقعاً فاز یک دختر خوب و مرتب رو برداشتم که با دیدن نگاه بابا فهمیدم همیشه باید احترام بزرگ‌تر رو نگه‌‌ داریم. 
لبخند غلط کردمی زدم و با قدم‌های آرومی سمت درب شاگرد رفتم در همون حال آروم و شرمنده زمزمه کردم:
- حق دارید، واقعاً حق دارید. زندگی سخت شده،  مرگ بر آمریکا!
***
- وای نگار جون خیلی کنجکاوم بدونم اون‌جا ساعت چند هست.
لپ‌هام رو با حرص باد کردم و تند-  تند نفس عمیقی کشیدم.  آروم باش! ما انسان‌ها باید هم‌دیگه رو با هر خصوصیاتی، حتی عن‌بازی هم دوست داشته باشیم. این مژده شاسگول هم روی اون‌ها.
با لبخندی که سعی داشتم واقعیش کنم، نیم‌نگاهی از پنجره ماشین به بابا انداختم و هم‌زمان با لحن کشیده و صمیمانه‌ای گفتم:
- عزیزم! تو همیشه انسان کنجکاوی بودی، واقعاً احسنت بر عمو قنبر با این تربیت بی‌نظیرش. 
بلافاصله فهمیدم چه زهرماری گفتم و تا خواستم جمعش کنم، صدای معترضش کمرم رو شکوند. اَی بمیری!
- عه نگار!  عمو قنبر چیه؟ بابام دیگه اسمش محمد آرشامه. تکرار کن، محمد آرشام.

تصویر شوهرخاله قنبر با رکابی و پیژامه راه‌- راه جلوی چشم‌هام نقش بست‌ که با موهای فِر سفیدش سر خروس ریقوی خدازده‌ی خاله رو قربونی می‌کرد و هم‌زمان آهنگ مهوش پریوش می‌خوند. اصلاً اسم ترامپم بهش میاد؛  ولی محمد آرشام نه!

 

ویرایش شده توسط حمیده خوشبخت
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۸
تند- تند پلک زدم و سرم رو دو بار محکم به صندلی کوبیدم که آینه بغل ماشین زرتی افتاد. بی‌توجه به ماشین قراضه بابا، با حالت متاثری دست روی دهنم گذاشتم و آروم زمزمه کردم:  پناه بر گاد!  اگه محمد هست،  چرا آرشام؟ 
صدای نازک و ظریف مژده گوشم رو خراشید:
- چی؟ چی شد نگار؟ 
صاف نشستم و درحالی که به پمپ بنزین نگاه می‌کردم، با خنده‌ی زوری‌ای گفتم:
- هیچی-  هیچی.  داشتم می‌گفتم چه خوب می‌شد اسم بابای من هم عوض کنیم.  البته مهم اینه خودش اسمش رو دوست داره. 
اطرافش انگار شلوغ بود. باورم نمیشه،  یعنی واقعا مژده شاسگول بورسی خارج شد؟  مبارکش باشه؛   ولی به اکبر قناد هم این‌ رو بگی بغض گلوش رو احاطه می‌کنه. با ذوق و خنده جوابم رو داد:
- آره! خیلی باحال میشه. این‌جا داخل پاریس اسم جاناتان رو شنیدم،  اسمش رو بزارید جاناتان. 
 
ایح ایح خندید و متاسفانه شمعدونی‌ها خشک شدن. گوشی‌ رو جلوی چشم‌هام بردم و با تعجب و لبخند ناباوری گفتم:
- وات ده هن؟ جاناتان؟ اون گاو داخل نون خ منظورش نیست؟! 
با شنیدن خنده‌های تمسخرآمیزش قشنگ فهمیدم نه تنها ایستگای من، بلکه ایستگای بابا رو هم گرفته. با حرص و اَخم پوفی کشیدم و سعی کردم ادب رو رعایت کنم تا پس‌فردا پیش مامان چغولی نکنه خاک بر سر.
- عزیز دلی مژده جان! همیشه سلیقت پرفکت بود. حالا اون‌جا خوش می‌گذره؟ 
به لطف پروردگار عالم هستی خنده‌‌اش قطع شد و بالاخره یکم مثل آدم حرف زد.
- آره! کاش تو هم حس من رو داشتی‌. حیف! 
کاش همون پنج سالگی داخل دعوای خودت و امیر، امیر چنان می‌زدت که فلج بشی موجود کثیف. تنها موجود نفرت‌انگیز زندگیم فقط این آدمه. این‌قدر که افکار کثیف و بی‌منطقی نسبت به اطرافش داره. 
بدون حرف،  درحالی که با نفس‌های پی در پی سعی می‌کردم نسبت به توهین‌هاش آروم باشم، از پنجره گوشی رو سمت بابا گرفتم و صدام رو بالا بُردم.
- بابا این‌ رو بگیر. مژده‌ است، با شما کار داره. 
دست از خوش و بش کردن با مسئول پمپ بنزین کشید و بی‌حرف تلفن رو ازم گرفت.  دوباره صاف سر جان نشستم و به آینه بغل بابا نگاه کردم. نماد پایداری و مقاومت فقط این سایپاست. 
مشتم رو به آینه بغل کوبیدم که زارت... کاپوت بالا رفت‌. 
بابا با تعجب به ماشین چشم دوخت و بی‌توجه به منی که وجودم سرتا سر سم شده بود، با حیرت داد زد:  یا ابلفضل،  بسم‌الله قاسم الجبارین. فوت این‌ور، فوت اون‌ور. این دیگه چی بود؟ 
توجه بعضی‌ها به ما جلب شد. درحالی که با بغض پر افتخار ناشی از دیدن مقاومت این سایپا، به جلوم خیره بودم گفتم:
- بابا چیزی نیست. زود بیا که داره شب میشه.

 

به مشتم روی داشبود نگاه کرد و همه‌چیز رو فهمید. ذوق‌مرگ خندید و با افتخار و فاز گنگی تابی به موهاش داد و رو به خانومی که پشت سرمون ایستاده بود به سایپا اشاره کرد و گفت:
- می‌بینید خانم؟ این سلطان بیست ساله یار و یاور منه. 
با تعجب چرخیدم تا ببینم خانومه کدومه که صدای بوق وحشتناکی گوش‌هام رو کر کرد،  البته در مقابل جیغش چیزی نبود. 
- چی میگی آقا؟ برید دیگه، یک ساعته علافمون کردی. 

ویرایش شده توسط حمیده خوشبخت
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 9
بابا با ناامیدی پوفی کشید و سمت ماشین اومد هم‌زمان درب کاپوت رو بست و طوری‌که انگار عادت داره، آینه بغل رو برداشت و پرت کرد بغل منه خدازده،  با حرص زیر لب غرید:   شما با سافناته‌تون حال کنید. اصلاً ریشه‌ی ماشین‌ها سایپاست‌. 
دیدم اعصاب نداره، بعد کلی معادله و جبر و احتمال به این نتیجه رسیدم که حرف نزنم‌ بهتره. با نگاهی به آسمون عصر،  ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. تا نگاهش به من افتاد گوشیش رو بُرد بالا و چنان عربده‌ای زد که دست و پام قشنگ یخ بست.
- این بی‌پدر چی می‌گفت؟ هان؟! 
با حیرت و ترس دست روی قلبم گذاشتم و تند- تند نفس عمیق کشیدم. با تعجب به صندلی چسبیدم و آروم و مظلومانه گفتم:
- من چه می‌دونم. با شما کار داشت، شما قطع کردی. 
نفس بلندی کشید و با نگاه خماری موهاش رو بالا داد و زیر لب با آرامش و فاز به پشمم گفت:
- عصبانیت واسه پوستم ضرر داره. 
- ولی بابا... اون سافناته نیست، سانتافه‌ است. 
میدون رو دور زد و دوتایی به سمت راست خم شدیم. خدایا تمومش کن! با حرص از فاز جذابیت دراومد و صداش رو بازم بُرد بالا،  لعنت به دلار!
- اصلاً دلم می‌خواد بگم سافتلن طلایی،  تو چی‌کار داری بی‌تربیت؟ 
آب دهنم رو قورت دادم و با اوج مظلومت و خدازدگی کیفم رو در مشتم فشردم و با بغض تصنعی نالیدم: صدات‌ رو برای من داد نزن. 
خاک بر سرتی نثارم کرد و بالاخره آروم گرفت. 
این‌جا زیاد اجازه‌ کار نداره، چون فقط داخل میوه و تره‌بار منطقه خودمون مجوز داره. حالا بیا من‌ رو بخور، بیا من‌ رو قورت بده‌. 
کم- کم به خونه‌ی طاهره نزدیک شدیم و خونه‌ی پر از گل و درختش جلوی دیدم قرار گرفت. با دیدن گل و درختی که گل دیوتر رو در بر گرفته بودن، حتی با وجود این‌که به خاطر اومدن پاییز خشک می‌شدن، لبخندی سوک لبم نشست.  بی‌حرف پیاده شدیم‌.
 تا سمت آیفون رفتم، صدای قدم‌های بلند همتا به گوشم خورد و قهقهه‌ام به هوا رفت. 
- مامان! خاله اومد.

صدای عربده‌ی مامان لرزه به تن بابام انداخت.
- ای خبرش بیاد پدرسگ‌ و. 
لبم رو گاز گرفتم و خیلی ضایع به آسمون نگاه کردم.
همیشه بابا قربانی بود،  بابا با دهن کجی به خونه زل زد تا این‌که همتا در رو باز کرد،  با ذوق و دلبری موهای فرش رو به بالا فرستاد و خیلی بی‌ادبانه گفت:
- خاله واسم آبنبات خریدی؟
با تاسف از این حجم گودزیلا بودن،  آبنباتی از کیفم درآوردم و بهش دادم و هم‌زمان با تاسف گفتم:
- سلام‌علیکم. 
زرتی آبنبات رو گرفت و مثل خر آبنبات ندیده، سمت خونه دوید. صاف ایستادم و رو به بابا به خونه اشاره کردم و دلاورانه لبخندی زدم. 
- شما این‌ رو می‌بینی و به من میگی بی‌ادب؟  من در مقایسه با تمام اطرافیانتون خیلی سر به زیر و با ادبم. 
یقه‌ی پیراهنش رو مرتب کرد و با نگاهی پدرانه و مقتدرانه پرسید:
- تموم شد؟ 
لبخندم روی لبم ماسید و حس عمیق ضایعگی در بند- بند سلول‌هام پیچید.
 با دلخوری دهنم رو کج کردم و نگاهی به سر تا پاش انداختم. 
- لابد می‌خواید بگید خیلی تاثیرگذار بود. 
- نه می‌خوام بگم بچه بیا پایین سرمون درد گرفت. 

 

ویرایش شده توسط حمیده خوشبخت
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 10
چشم‌هام گرد شد،  اصلاً دهنم کف کرد.
 هر هر خندید و ضربه‌ای به کمرم زد و خوش‌- خوشان از دیدن قیافم، سمت ماشین رفت و گفت:
- در رو باز کن تا ماشین رو ببرم داخل. 
ولی بابا ها مگه نباید به بچه بگن برو درس بخون؟ چرا بابای من باید از هر جمله‌‌اش یک سم بزنه بیرون؟!

با خستگی و خواب‌آلودگی درب خاکی رنگ خونه رو باز کردم و با قدم‌های آروم سمت خونه رفتم. این‌قدر داخل ترافیک و دود و زهرمار بودم که سرگیجه گرفتم. 
کلاً آدم بد ماشینی‌ام و اگر بیشتر از دو ساعت داخل ماشین باشم، نکیر و منکر معده‌‌ام رو بالا میارم. 
بابا سرش رو از پنجره‌ی ماشین بیرون آورد و با اقتدار و عظمت فریاد زد:
- چون آینه بغل رو خراب کردی پول تو جیبی این هفته‌‌ات رو نمیدم تا درس عبرتی برای آینده‌‌ات بشه مفت‌خور. 
کیفم رو با افسوس روی جاکفشی گذاشتم و درحالی که آروم بند کفشم رو باز می‌کردم، با خنده و بدون نگاه کردن بهش، صدام رو بالا بُردم. 
- مادر خرج کی بودی تو؟  کدوم پول؟ کدوم درس عبرت؟!  یک ماهه پول تو جیبیم رو مامان میده سلطان. 
متاسفانه آدم کینه‌ای هست،  این حجم از انتقام اون هم از دختر خودت قابل تحمل نیست. چنان بوقی زد که نه تنها من، بلکه طاهره و مامان هم یک دور زایمان ناموفق رو پشت سر گذاشتن. از ترس یک لحظه خشکم زد و بدنم یخ بست.
کدوم ابلهی این بوق رو اختراع کرده؟ 
با بهت و ترس صاف ایستادم و روی نوک پا برگشتم. 
از خنده‌های بابا هیچی نگم بهتره! اصلاً به محبت اول صبحش نمی‌اومد یک‌هویی خشن بشه.  با حیرت دست‌هام رو به دو طرف باز کردم و سرم رو سوالی به طرفین تکون دادم. 
- وات دِ فاز؟  می‌خندی؟!  مگه یادت رفته مامان روی آلودگی صوتی حساسه. 
قشنگ خنده‌‌اش کوفت و زهرمار شد و خشک و مات‌شده، سرش همون‌طوری بیرون از پنجره موند. دیدم خیلی گناه داره، گفتم دلداریش بدم،   لبخند آروم و همیشه مهربونم رو به نمایش گذاشتم و برای یک لحظه تمام خصوصیات مامان رو فراموش کردم و گفتم:
- ریلکس باش!  الان درستش می‌کنم. رگ خواب مامان دست خودم هست.  یکی دو دور قربون صدقه پسرهاش میرم، قشنگ آروم م...
مبهوت پلکی زد و لبش رو گاز گرفت و ابروهاش رو بالا داد. متعجب حرفم رو قطع کردم و با نگاه گیجی بهش زل زدم.
 دنیا خوش و خرم بود، تا زمانی که بوی عطر مشهدی مامان به مشامم خورد و واقعاً قلبم درد گرفت! 
با بیچارگی به بابا نگاه کردم و صورتم مثل جوراب چرک، مچاله شد.   با عجز و بدبختی زیر لب نالیدم: چرا هیچی نمیگی آخه پدر من! 
با ایمان و توکل به خدا، نفسم رو حبس کردم و خیلی آروم به سمت مامان برگشتم‌.  از عظمت و جلال هیکلش بگذریم،  چرا این‌طوری نگاه می‌کنه؟

 

ویرایش شده توسط حمیده خوشبخت
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 11
صدای عربده‌ی مامان لرزه به تن بابام انداخت.
- ای خبرش بیاد پدرسگ‌ و. 
لبم رو گاز گرفتم و خیلی ضایع به آسمون نگاه کردم.
همیشه بابا قربانی بود،  بابا با دهن کجی به خونه زل زد تا این‌که همتا در رو باز کرد،  با ذوق و دلبری موهای فرش رو به بالا فرستاد و خیلی بی‌ادبانه گفت:
- خاله واسم آبنبات خریدی؟
با تاسف از این حجم گودزیلا بودن،  آبنباتی از کیفم درآوردم و بهش دادم و هم‌زمان با تاسف گفتم:
- سلام‌علیکم. 
زرتی آبنبات رو گرفت و مثل خر آبنبات ندیده، سمت خونه دوید. صاف ایستادم و رو به بابا به خونه اشاره کردم و دلاورانه لبخندی زدم. 
- شما این‌ رو می‌بینی و به من میگی بی‌ادب؟  من در مقایسه با تمام اطرافیانتون خیلی سر به زیر و با ادبم. 
یقه‌ی پیراهنش رو مرتب کرد و با نگاهی پدرانه و مقتدرانه پرسید:
- تموم شد؟ 
لبخندم روی لبم ماسید و حس عمیق ضایعگی در بند- بند سلول‌هام پیچید.
 با دلخوری دهنم رو کج کردم و نگاهی به سر تا پاش انداختم. 
- لابد می‌خواید بگید خیلی تاثیرگذار بود. 
- نه می‌خوام بگم بچه بیا پایین سرمون درد گرفت. 
چشم‌هام گرد شد،  اصلاً دهنم کف کرد.
 هر هر خندید و ضربه‌ای به کمرم زد و خوش‌- خوشان از دیدن قیافم، سمت ماشین رفت و گفت:
- در رو باز کن تا ماشین رو ببرم داخل. 
ولی بابا ها مگه نباید به بچه بگن برو درس بخون؟ چرا بابای من باید از هر جمله‌‌اش یک سم بزنه بیرون؟!

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 12
با خستگی و خواب‌آلودگی درب خاکی رنگ خونه رو باز کردم و با قدم‌های آروم سمت خونه رفتم. این‌قدر داخل ترافیک و دود و زهرمار بودم که سرگیجه گرفتم. 
کلاً آدم بد ماشینی‌ام و اگر بیشتر از دو ساعت داخل ماشین باشم، نکیر و منکر معده‌‌ام رو بالا میارم. 
بابا سرش رو از پنجره‌ی ماشین بیرون آورد و با اقتدار و عظمت فریاد زد:
- چون آینه بغل رو خراب کردی پول تو جیبی این هفته‌‌ات رو نمیدم تا درس عبرتی برای آینده‌‌ات بشه مفت‌خور. 
کیفم رو با افسوس روی جاکفشی گذاشتم و درحالی که آروم بند کفشم رو باز می‌کردم، با خنده و بدون نگاه کردن بهش، صدام رو بالا بُردم. 
- مادر خرج کی بودی تو؟  کدوم پول؟ کدوم درس عبرت؟!  یک ماهه پول تو جیبیم رو مامان میده سلطان. 
متاسفانه آدم کینه‌ای هست،  این حجم از انتقام اون هم از دختر خودت قابل تحمل نیست. چنان بوقی زد که نه تنها من، بلکه طاهره و مامان هم یک دور زایمان ناموفق رو پشت سر گذاشتن. از ترس یک لحظه خشکم زد و بدنم یخ بست.
کدوم ابلهی این بوق رو اختراع کرده؟ 
با بهت و ترس صاف ایستادم و روی نوک پا برگشتم. 
از خنده‌های بابا هیچی نگم بهتره! اصلاً به محبت اول صبحش نمی‌اومد یک‌هویی خشن بشه.  با حیرت دست‌هام رو به دو طرف باز کردم و سرم رو سوالی به طرفین تکون دادم. 
- وات دِ فاز؟  می‌خندی؟!  مگه یادت رفته مامان روی آلودگی صوتی حساسه. 
قشنگ خنده‌‌اش کوفت و زهرمار شد و خشک و مات‌شده، سرش همون‌طوری بیرون از پنجره موند. دیدم خیلی گناه داره، گفتم دلداریش بدم،   لبخند آروم و همیشه مهربونم رو به نمایش گذاشتم و برای یک لحظه تمام خصوصیات مامان رو فراموش کردم و گفتم:
- ریلکس باش!  الان درستش می‌کنم. رگ خواب مامان دست خودم هست.  یکی دو دور قربون صدقه پسرهاش میرم، قشنگ آروم م...
مبهوت پلکی زد و لبش رو گاز گرفت و ابروهاش رو بالا داد. متعجب حرفم رو قطع کردم و با نگاه گیجی بهش زل زدم.
 دنیا خوش و خرم بود، تا زمانی که بوی عطر مشهدی مامان به مشامم خورد و واقعاً قلبم درد گرفت! 
با بیچارگی به بابا نگاه کردم و صورتم مثل جوراب چرک، مچاله شد.   با عجز و بدبختی زیر لب نالیدم: چرا هیچی نمیگی آخه پدر من! 
با ایمان و توکل به خدا، نفسم رو حبس کردم و خیلی آروم به سمت مامان برگشتم‌.  از عظمت و جلال هیکلش بگذریم،  چرا این‌طوری نگاه می‌کنه؟

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 13
انگار نه انگار که پا روی خط قرمزش گذاشتیم با نگاه و خمار دخترکشی، یَک رخی اومد که اصلاً پشمام!
 با بهت نگاهی به لباس گل‌- گلیِ سر تا پاش انداختم و همون‌طور که توی کف این فیس اومدن‌هاش بودم، سلامی زیر لب گفتم. 
- علیک سلام! برو کنار بعداً توضیح میدی بیرون چی‌کار کردی. 
همیشه فانتزیم این بود که بگم با بابا رفتیم خونه‌ی زن دومش؛  ولی حیف که مامان سلاح‌هایی به مراتب وحشتناک‌تر داره.  برای مثال: آلبوم خانوادگی از رگ گردن به ما نزدیک‌تر است‌. 
نگاهم رو دوباره روی صورتش زوم کردم و بعد کلی فسفر و کالری سوزوندن، فهمیدم چرا هی مثل مدلینگ‌ها رفتار می‌کنه.
 با ذوق و تحسین خندیدم و دست‌هام رو از هم باز کردم و گفتم:
- وای مامان! موهات‌ رو رن... 
به سرعت و بی‌رحمانه ضربه‌ای به بازوم زد که ذوقم پرید و صورتم از درد جمع شد. آخی گفتم و با درد دست روی بازوم گذاشتم. کی می‌خواد بفهمه خیلی دست‌بزنش سنگینه؟ چرا همچین کرد؟! 
انگار که آشغال جلوشه هلم داد و جلوی وانت بابا ایستاد. بابا بدبخت مثل مادر مُرده‌ها به مامان زل زده بود و تند- تند نفس عمیق می‌کشید. با لحن مظلومی گفت:
- سلام بر ملکه‌ی قلبم! ماشا‌ألله روز به روز داری خوشگل‌تر میشی. 
شاید با خودتون بگید بابات چه‌قدر زن‌ذلیله؛  ولی درست نیست بابام فقط به مامان احترام می‌ذاره و اصلاً به مردسالاری اعتقاد نداره. اشتباه بزرگیه که داخل خیلی از خانواده‌ها میگن زن باید کارهای خونه رو انجام بده و مرد هم کارهای بیرون رو و به لطف خون‌ جیگر خوردن‌های من بابا کمی از این کلیشه‌ها و اعتقادات فاصله گرفت.
شاید باورش سخت باشه؛  ولی همه‌‌اش رو دروغ گفتم و بابای من نمادِ یک انسان به شدت زن‌ذلیل هست. 
مامان با اَخم مثلاً خوشگلی چشم‌هاش رو بست و با لحن منتظری گفت:
- تغییر نکردم اَسد؟  یکم دقت کن!

بابا هم که کلاً از طفولیت کور رنگی داشت با تعجب از ماشین پیاده شد و شلوارش رو به زور بالا کشید. به قول امیر شکمش با طبل برابری می‌کنه؛  ولی اندام بقیه به من ربطی نداره. 
جلوی مامان ایستاد و با دقت به صورتش زل زد ولی دریغ از یک ذره فهم و بینایی،  الان بدبخت میشه. آب دهنم رو با استرس قورت دادم و پشت مامان ایستادم.  یعنی اگه حدس نزنه مامان موهاش رو رنگ کرده دیگه باید خودش رو برای خواب در پارک آماده کنه. 
- ملکه‌ی من تغییر کردی مگه؟ والا تو همونی هستی که بودی. کجات تغییر کرده حالا؟! 
مامان با حرص نفسش رو فوت کرد که نفس بابا رفت.
 لبم رو گاز گرفتم و با جنگولک بازی لب‌خونی کردم:  موهاش! موهاش‌ رو رنگ کرده. 
زیر چشمی بهم نگاه کرد و از نگاه گیجش معلوم بود اندازه پشم مورچه هم نفهمید. 
با بیچارگی صورتم رو درهم جمع کردم و موهام رو داخل مشتم گرفتم.
 زوری که این‌جا دارم می‌زنم، سر امتحان تیزهوشان نزده بودم. 
- بابا موهاش!  مو، مو‌.  رنگ‌شون کرده. 
دیگه این‌قدر شرایط بهش فشار آورد که موقعیت رو فراموش کرد و بلند- بلند پرسید:  چی؟ کی؟ موهاش‌ رو چی‌کار کرده؟!
مثل بستنی آب شده، سرِ جام وا رفتم و دنیا دیگه تارک‌تر از این نمی‌شد. آخه چه‌طور تغییر رنگ مشکی به زرد عقدی رو تشخیص نمیدی؟!

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 14

مامان با خشم و چشم‌هایی گرد شده از حرص به سمتم برگشت که هول شده ظرف دونه رو برداشتم و با لکنت و ترس گفتم:
- کی؟ موهای کی؟!  چی میگی بابا؟ دارم میگم ظرف غذای مرغ‌ها کجاست؟ 
مامان یک نگاه به صورتم و یک نگاه به دستم انداخت و با لحن سوسمازی‌ای گفت:
- غذای مرغ‌ها داخل مایکروفره. 
چشم‌هام از تعجب گرد شد و مغزم هنگ کرد که با تاسف اَخمی کرد و ادامه داد:  چه سوال مزخرفیه می‌پرسی؟ دونه‌های گندم دستته حیف‌نون. 
خیلی آروم و متمدن ظرف رو، روی لبه‌ی باغچه گذاشتم و درحالی که سریع از موقعیت فرار می‌کردم زیر لب گفتم:
- اصلاً دعوای زن و شوهر به من چه! 
وارد خونه شدم که حجم عظیمی از عطرِ مورد علاقه‌ی طاهره به مشامم خورد.
 با قلبی آروم لبخندی زدم و وارد حال شدم. خونه‌‌اش کوچیک؛  ولی با صفا بود. 
محمد کارمند بود و نمی‌تونست خونه خوبی تهیه کنه بی‌چاره یادمه به خاطر شرط ازدواج با طاهره، ماشینش رو فروخت‌. 
کاش می‌تونستم به بابا یادآوری کنم که خودش وقتی هم‌سن محمد بود حتی سایپا رو هم نداشت و زن گرفت. چرا داخل این اوضاع انتظار داشت محمد بهترین‌ها رو فراهم کنه؟ کاش پدر و مادر علاوه بر خوشبختی دخترشون، اون داماد رو هم در نظر بگیرن. داخل یک شب که نمی‌تونه قصر شاه پریون رو بسازه. 
قبول دارم که پسری که می‌خواد زن بگیره باید اول شرایطش رو در نظر بگیره؛  ولی بعضی اوقات بابا این‌قدر به محمد سخت می‌گرفت که دیگه گفتم الانه که بگه آقا دخترتون‌ رو نخواستیم.
کیفم رو با احتیاط روی مبل ساده و سورمه‌ای گذاشتم و نیم‌نگاهی به خونه انداختم.
 دو تا اتاق درست کنار سرویس بهداشتی بود. از خلاقیت مهندس این‌جا هرچی بگم کم گفتم،  یک دستشویی بدون درب ضد صدا، درست کنار پذیرایی و آشپزخونه ساخته‌ بود. 
حالا موقعی که مهمون میاد هیچ،   واقعاً آدم چه‌طوری با رایحه‌ی دلپذیر دستشویی وارد آشپزخونه بشه؟
خنده‌ای کردم و با زدن تقه‌ای به در اتاق طاهره، وارد شدم.  بعد از نگاه کردن به دیزاین ساده‌ی سفید- سورمه‌ایش،  به خودش زل زدم که با شکم حامله‌اش موهای همتا رو می‌بافت و زیر لب نق می‌زد:  آخه دخترم چه‌قدر بهت بگم شلخته نباش؟ دختر باید تمیز و مرتب باشه. اصلاً درست نیست که موهات همه‌‌اش بازه. 
- این‌جوری نگو طوطی! بچه اعتماد به نفسش پایین میاد و ممکنه از خودش متنفر بشه. بزار خودش انتخاب کنه چه شکلی باشه،  با این‌که سنش کمه؛  ولی حق و حقوقش سر جاش هست. 
با شنیدن صدای جدی و مهربونم که سعی داشتم ناراحتش نکنم، موهای همتا رو رها کرد و بهم زل زد. لبخندی روی صورت پف کرده‌اش نشست و انگار نه انگار که این‌قدر فلسفه واسش چیدم، گفت:
- سلام! از صبح تا الان کجا رفتی؟! مثلاً قرار بود همتا رو نگه داری‌. 
با لبخند سمت همتا رفتم و لپ‌های تپلش رو بوسیدم.  آبنبات خوردنش بدجوری دلبری می‌کرد و از فشاری که شونه به موهاش وارد می‌کرد، صورتش درهم جمع شده بود. 
به سختی بغلش کردم و هم‌زمان که از اتاق بیرون می‌رفتم،  با خنده گفتم:
- رازیست بین من و حاج اسد. 
- زهرمار! 
چشمکی به موهای همیشه فِر و بدن نحیفش زدم و از اتاق خارج شدم. 
- خاله چرا من‌ رو نبردی بیرون؟  دایی رضا گفت تو رفتی شهربازی و من‌ رو نبردی. 
متعجب از حرکت به سمت آشپزخونه ایستادم و به نگاه بغض کرده‌اش زل زدم. دهنم رو دو متر باز کردم تا بگم دایی رضا غلط کرد؛  ولی سریع بستمش و طوری‌که نسبت به رضا بی‌اعتماد نشه، گفتم:
- نه فنچول من به جون دایی آرمان رفتم یک جایی تا لیستم رو تکمیل کنم. بابا اسد هم می‌دونه. 
چه سنگین شده!

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 15
به سختی روی زمین گذاشتمش که سرش رو بالا گرفت و پرسید:
- لیست چیه؟! 
بلند- بلند خندیدم و درحالی که لیوان رو از آب لوله پر می‌کردم گفتم:
- بعداً بهت میگم باهوشِ خاله. 
کمتر پیش اومد خوشگل صداش کنم. سعی می‌کردم با لقب‌هایی مثل باهوش، خلاق، قوی و خوش اخلاق صداش کنم تا فکر نکنه که برای دختر بودن فقط باید خوشگل باشه‌. ریشه‌ی انسان از کودکیه و من نمی‌خوام همتا مثل من از کودکی منزوی بشه. 
- درود بر رفیقِ شفیقِ من! 
با صدای شیطون و همیشه خندونِ محمد، لیوان آب رو پایین آوردم و ذوق‌مرگ به سمتش برگشتم. شاید اگه محمد نبود این‌جا حوصلم سر می‌رفت. با خنده و طمانینهٕ شالم رو مرتب کردم و با ادب جواب دادم:
- سلام! خسته نباشی. 
پلاستیک‌های خرید رو، روی اُپن گذاشت و درحالی که همتا رو بغل می‌کرد، با کنجکاوی پرسید:
- مامان و بابات بیرون چی‌کار می‌کردن؟! 
- هیچی! یک کاری داشتن. 
دیگه این‌قدر خر نیستم که بگم مامان و بابا روی موهای رنگ شده مامان دعوا می‌کنن. 
با لبخند شرمنده‌ای به محمد، سمت اتاق رفتم و بی‌توجه به همتا که مثل دم همیشه بهم می‌چسبه، سمت کمد رفتم.
 آی ننه! چه‌قدر دلم واسه اصفهان تنگ شده. دقیقاً از اول تیر من و مامان و بابا اومدیم این‌جا تا از طاهره که تازه حامله شده مراقبت کنیم. 
محمد بیشتر اوقات به خاطر شرکتی که داخلش هست، مأموریت داره و درست نبود که طاهره تنها باشه. حالا من مشکلی با وضعیت ندارم؛  ولی اگه با سه قلوها بودم بهتر بود. الان اون‌جا،  بدون نق‌های مامان و بابا چه خوشی می‌گذرونن.
***
پیشونیم رو خاروندم و پتو رو تا روی گردنم بالا کشیدم. کلِ خونه داخل سکوت به سر برده بود و این وسط من بودم که در جهنم به سر می‌بردم. 
سمت راستم مامان بود که بلانسبت خرناسه می‌کشید و بابا هم که هیچی.
هر چند دقیقه یک بار غلت می‌زد و انگار که داره خواب می‌بینه، زیر لب می‌گفت:
- تف... تف بهت آرشام! اون حجت شاس‌بند رو... .
بعد یَک خر و پفی می‌کرد که گربه‌ی محل هم شوک عظیمی بهش وارد می‌شد.
 با افسوس به سقف نگاه کردم و زیر لب گفتم:
- گوشی رو هم که نمیدن. اَی خدا!
موهای زرد عقدیِ مامان رو اگه رضا یا امیر ببینن دیگه سوژه‌ی یک سال خنده‌شون تأمین میشه. متاسفانه این دو موجود دارای سطح پایینی از شعور هستن.
 حاضرم قسم بخورم سه ماه خوابیدن بین مامان و بابات خنده‌دار ترین فاجعه‌‌است و خدا می‌دونه امیر چه‌قدر مسخرم می‌کنه. 
با یادآوری نگاه شکلاتی و لبخند نازش قلبم آروم گرفتم و ناخودآگاه دستم رو سمت تلفن بابا دراز کردم. آروم قفلش رو باز کردم و وارد گالری شدم. نگاهم روی عکس خودم و سه‌قلوها قفل شد. 
مثل همیشه با لباسی خانومانه و آروم و مؤدب روی مبل نشسته بودم و لبخندم بیش از حد معصوم بود. رضا با چشم‌های عسلیش به ژست من دهن کجی می‌کرد و امیر واسم شاخ گذاشته بود. 
این وسط آرمان برادر دوست داشتنیم بود که با موهای فِر و لبخندش که شباهت زیادی به من داشت، از پشت دستش رو دور گردنم حلقه کرده بود.

شاید لبخند من فقط به خاطر حضور آرمان بود. 
هر چه‌قدر که اذیتم می‌کنن، برای من بهترین برادرهای دنیا هستن.
نفس عمیقی کشیدم و با ذوق از دیدن سه‌قلوها، تلفن رو خاموش کردم. 
چشم‌هام رو بستم و تصمیم گرفتم استراحت کنم. بعد از چند دقیقه کم- کم داشت خوابم می‌برد که صدای تکون خوردنی از جانب بابا شنیدم. 
متعجب چشم باز کردم و به بابا زل زدم که با خنده‌ی شیطونی که شبیه رضا بود، بلند می‌شد؛  اما با صدای من، اصلاً کمرش شکست. 
- بابا! کجا میری؟ 
اول نگاهی به مامان و بعد نگاهی به من انداخت و با نهایت حرص غرید:
- میرم تف کنم توی این زندگی که تو همیشه بیداری.

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 16

با تعجب نیم‌خیز شدم و آروم و طوری‌که مامان نشنوه گفتم:

- چرا؟ مگه کجا میری؟ بابا حواسم هست هرشب داری میری بیرون. خبریه؟ 

حقیقتا‍ً با لگدی که پام زد، پاره شدن تاندون و غضروف و ربات و هر نوع کوفت و زهرماری که داخل پام بود رو حس کردم و صورتم از درد درهم شد. با درد دست رپی زانوم گذاشتم و خیره به اخم‌های طلبکار بابا زیر لب غریدم:

- تف بر هرکس که بگه دختر ته‌تغاری عزیزه. 

با صدای بلندتر و معترضی ادامه دادم:

- پدر من چرا می‌زنی؟ 

از موود دراومد و ترسیده به مامان زل زد و از شوک تکونی که مامان خورد، لگد دومی رو نثارم کرد که دیگه نتونستم تحمل کنم و با تموم وجود نالیدم:

- آخه چه فحشی بهت بدم توهین محسوب نشه؟ چته خب؟ اه!

- خفه بشی الاغ مفت‌خور. 

پوفی کشیدم و همون‌طور که از درد زانوم رو می‌مالوندم، به مامان زل زدم. طبق معمول خوابش سنگین بود و با صدای باد معده مورچه هم بیدار می‌شد. مثل جن زده‌ها چشم باز کرد و چنان با وحشت دستم رو گرفت که درد رو فراموش کردم و متعجب بهش زل زدم. 

- چیه؟! اون اقدس بی‌همه‌چیز شوهر دزد اومده؟ بابات کو؟ هان؟ بابات کو؟ 

نصف شبی با یادآوری اقدس فشنگی نیشم باز شد و خربازیم گل کرد. به چهره‌ی کلافه و ننه‌مرده بابا خندیدم و رو به مامان که گیج و وحشت‌زده تکونم می‌داد گفتم:

- اقدس فشنگی اومد بابا رو دزدید، بُرد! 

دیگه نزدیک بود پس بیفته که لبم رو گاز گرفتم و با احتیاط دستم رو، روی دهنش گذاشتم و با احتیاط لب زدم:

- هیس! آروم باش، نفس عمیق بکش. هیچ‌کس حاضر به دزدیدن بابا نیست. ایناهاش، این‌جا وایساده. 

با همون چشم‌های سرخ از خواب و وحشت زده‌ش به بابا زل زد و هم‌چین نفسش رو بیرون داد که انگار هر لحظه اقدس فشنگی در کمینه که بابا رو بدزده. بابا با پکرترین شکل ممکن خمیازه‌ای کشید و دوباره کنارم دراز کشید؛ چشم از بابا گرفتم و دوباره به مامان زل زدم.

نفسش رو با لرز بیرون داد و دقیقا مثل بابا به نگاه کرد که نوک دماغم رو خاروندم و با ضربه‌ی ریزی به پای بابا، آروم پرسیدم:

- ولی بابا بی‌شوخی کجا می‌خواستی بری؟

با عصبانیت داد زد:

- خبر مرگت ر...

با ترس و وحشت از بیدار شدن همتا و طاهره، آروم دست روی دهنش گذاشتم و نالیدم:

- آرام! خانواده اون‌طرف خوابیده. 

- رفتم داداشای تو رو برینم. خوبه؟ ول می‌کنی؟

لحن آرومی داشت ولی اگر فاصله اجتماعی رو رعایت نمی‌کردم قطعا یه بلایی سرم می‌آورد. با دهن کجی چشم ازش گرفتم و درحالی که به زیر پتو می‌خزیدم زمزمه‌وار گفتم:

- اون‌ها رو همون چند سال پیش ریدی. الله‌اکبر! اگه گذاشتن با ادب بمونم. 


 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 17

دوباره هر سه سکوت کردیم که نتونستم طاقت بیارم و رو به مامان با زیرکی گفتم:

- مامان! بابا به پسرات توهین کرد. 

چشم‌های بابا گرد شد و از همین الان قید زندگی رو زدم. مامان با حرص نیم‌خیز شد و با تعصبی که روی سه‌قلوها داشت غرید:

- چی؟ اسد! تو باز بچه‌های من‌و مسخره کردی. 

پتو رو تا بالای گردنم بالا کشیدم و اول به مامان و بعد به بابا نگاه کردم. چه دعوایی راه انداختم! اه! خوابم میاد. چه غلطی کردم... .

بابا بدون نگاه کردن به مامان، با چشم‌های گرد رو به سقف گفت:

- ای وای! یا عباس بوعذار! نگار نگاه کن‌. سقف چکه می‌کنه. 

با تعجب و کنجکاوی اخم کردم و به سقف تاریک خیره شدم ولی دریغ از یک نکته‌ی ظریف!  

- چی میگی بابا؟ چکه نمی‌کنه که. 

مامان اخمش رو تشدید کرد و بازم من قربانیِ ترس بابا شدم. به حضرت عباس انگار من گوسفند باباشم که هر دقیقه یه لگد بهش می‌زنه. بعد لگد جانانه‌ش با حرص غرید:

- تو مدرسه چی بهتون یاد میدن؟ مامانت عینکش باهاش نیست نمی‌تونه درست ببینه. تو چته که نمی‌بینی؟ 

متعجب به مامان زل زدم و فکم رو سمت بابا چرخوندم و بی‌خبر از همه‌جا گفتم:

- ولی بابا، مامان که عینکی نیست. 

مامان با تاسف سری تکون داد و دستش رو به معنای خاک بر سرت سمتم خم کرد. با بغض و قلبی شکسته به خودم اشاره کردم و طلبکارانه نالیدم:

- چرا من؟ شوهرت داره... 

بابا هم که دید ای جان؛ نگار بازم توی قمپز گیر کرده، پس وقتشه بگیرم سپر بلاش کنم. به سرعت نیم‌خیز شد و لبش رو محکم گاز گرفت. با اون رکابی و پیژامه گل‌گلیش و پشم‌های پر ابهتش، محکم به پشت دستش کوبید. به من اشاره کرد و با تاسف گفت:

- ملکه این چه تربیتیه؟! دختر من، حاج اسد، باید بهم بگه آی‌کیوت کمه؟ هان؟ این بچه چیه؟ این بچه کیه؟ 

دهنم رو برای اعتراض باز کردم که مامان با شرمندگی و صورتی مچاله شده که انگار گاو زاییده، روی تشک دراز کشید و با افسوس گفت:

- هیچی نگو اَسد که دلم خونِ از این دختر! آی‌کیوش در حد شامپاین هم نیست. 

- اون شامپانزه‌ست. شامپاین اصلا یه نوشیدنیه! 

به قرآن خدا من‌‌و آفریده تا وسسله‌ی خالی کردن عقده بشم. مامان با حیرت هینی کشید و مشتش روی جلوی دهنش گذاشت که حقیقتاً پشمام ریخت. چی گفتم مگه؟ رو به بابا که عصبانی نگاهم می‌کرد، بهم اشاره کرد و انگار سیگار تو جیبم پیدا کرده، گفت:

- می‌بینی اسد؟ تو پرروش کردی. اِ اِ اِ... بی‌حیا راست- راست تو چشم‌هام زل میزنه میگه تو یه تختت کمه.

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 18

دیگه خیلی جو سنگین شده. با حرص و اعتراض نیم‌خیز شدم و صدام کمی بالا رفت:

- من کی گفتم مامان؟ چرا دروغ میگی؟! 

بابا لبش رو محکم گاز گرفت و لگدی به پام زد که واقعا از درد بغض کردم. فشار روحی در چه حد! 

- بی‌تربیت. می‌خوای مادرت دروغگوعه؟ مادر فرشته‌ست حیف نون. تو اصلا از کجا می‌دونی شامپاین یه نوع شرابه فاسد؟

لبخند مسخره‌ای زدم و با ابهت و فاز پیروزی بر این جنگ، دستم رو داخل هوا تکون دادم و با هزار ادا و اصول گفتم:

- من فقط گفتم نوشیدنیه. شما از کجا می‌دونی یه نوع شرابه؟ هان؟! 

مامان محکم به پاش کوبید و روی تشک نشست. بابا حیرت‌زده بهم نگاه کرد و درحالی که نوحه‌وارانه سرش رو تکون می‌داد، محکم به سینش کوبید و لب زد:

- واویلا! وا مصیبتا! 

مامان با حرص پس سری محکی بهم زد ولی دیگه انقدر به سرم کوبیدن که کلا بی‌حس شد. جاش بود بزنم زیر گریه! با بدبختی بهش زل زدم که با عصبانیت غرید:

- تحویل بگیر اسد. حالا بگو تربیت من درست نبوده. تربیت من ریشه در آخرین اِتود اروپا داره. 

خدا زد پس سر معیوبم و باز هم سوتیش رو به روش آوردم. 

- اون مِتوده‌. اِتود اصلا یه چیز دیگه‌ست.

دیگه هرکس قیافه‌م رو می‌دید، قشنگ می‌فهمید که به نحو احسن قهوه‌ای کردم. مامان با عصبانیت تکونی به دنبه‌های دلاورش داد و رو به بابا غرید:

- بزنم تو دهنش بی‌تربیت‌و؟ 

بابا تنها با تاسف نگاهم کرد و انقدر در بحر ضایع کردن من فرو رفت که نفهمید چی گفت. 

- واقعا برای این زایمان خودم متاسفم. 

نتونستم خوددار باشم و با خنده ضربه‌ای به شونه‌ش زدم و گفتم:

- زایمانِ چی ستون گنگ؟ مامان من‌و زاییده. 

پوزخند پر از حرصی زد و دستش رو سمتم گرفت. انقدر صداش بلند بود که فکر کنم طاهره رو بیدار کرد!

- بی‌شعور من زیر مخارج تو هر روز دو بار می‌زام. 

با خنده‌ی بیشتر و از ته دلی، کنجکاوانه به شکمش زل زدم و با نهایت بی‌شعوری گفتم:

- اِ؟ خیلی درد داشت، نه؟ بخیه‌ش کو؟! 

مامان دندون قروچه‌ای کرد و زیر لب با حرص و عصبانیت نالید:

- نمی‌فهمم کجای تربیتم اشتباه بوده. 

با خنده‌ای که روی لبم موندگار شد، نوک دماغم رو خاروندم و آروم گفتم:

- تربیت‌تون از همون‌جا که ذوق من و آرمان رو کور کردید اشتباه بود. 

طلبکارانه سرش رو بالا بُرد و پرسید:

- من؟ من ذوق شما رو کور کردم؟ نمک به حروم من نبودم انواع و اقسام کلاس بردمت؟! 

با نیم‌نگاهی به پای بابا که در آستانه‌ی جفتک بود، ازش فاصله گرفتم و در همون حال لب زدم:

- شما نبودی که من و آرمان واسه تولدتون دمپایی خریدیم؛ بعد با همون دمپایی ما رو کتک می‌زدی؟

- گاو رو نگاه کن خدا وکیلی! حالا خوبه با پول من خریدید.

مامان بی‌توجه به بابا، چهارزانو نشست و مذاکرات نگار به چخ‌دونی رو شروع کرد.

- تو واسه تولد من دمپایی خریدی؛ من واسه تولدت بهترین کیک تولد رو درست کردم.

- آره یادمه! رضا به کیک ناخونک زد، شما زدید تو گوشش؛ بعدشم که دیگه دعوا شد و تولد به هم خورد.

بابا از خنده لب‌هاش رو به هم فشرد و طوری که من‌و هم به خنده انداخت گفت:

- راست میگه! با کمربند منم زدی بچه رو.

تند- تند سرم رو تکون دادم و با یادآوری خاطرات سمیِ خانواده، به افق خیره شدم و افسوس‌وارانه گفتم:

- آره! شما هم رفتی رضا رو نجات بدی، مامان حواسش نبود با کمربند زد تو کمر شما.

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 19

لب‌هاش عین خط صاف شد و از یاد اون کمر کبودش، چشم بست. هر چه‌قدر بخوام کسی رو مسخره نکنم، در این زمینه عمراً اگه بتونم. کل زندگیم یه تولد درست حسابی واسم برگزار کردن که همونم دعوا شد. مامان با بغض الکی‌ای به خنده‌هام نگاه کرد و مشتش رو به سینش کوبید و نالید:

- ای آتیش بگیری! هر دعوایی هم که کرده باشم، با عشق واست کیک پختم. تو چی؟ تو واسه من تولد گرفتی اصلا؟! 

با حرص و افتخار کمرم صاف کردم و با چشم‌های ریز شده، مشتم رو به نشونه مرگ بر ضد ولایت فقیه بالا بردم و گفتم:

- نگرفتم؟ من واست تولد نگرفتم؟ پارسال کی بود با اینکه امتحان ریاضی داشت ولی واست تولد گرفت؟ تازه همین که اومدی داخل خونه، پیش‌دستی قشنگات رو عمه گُلی شکوند، کل اصفهان رو منحل کردی. 

بابا با اَخم بهم تشر زد:

- چرا فامیل من‌و میاری وسط؟ 

مامان هیستیریک‌وار خندید و با لحن دعوا طلبانه‌ای گفت:

- چرا نیاره وسط؟ هان؟! می‌خوای بگی خانوادت خیلی خوبه؟ 

دیگه اوضاع یک هیچ به نفع من بود. با خنده سرم رو به طرفین تکون دادم و با غیبت لذت‌بخشی گفتم:

- اصلا بابا تو چه‌طوری روت میشه داستان خانوادت رو به کسی بگی؟

درسته که نباید سرم داخل زندگی مردم باشه ولی این غیبت عجب چیز لذت‌بخشیه. یعنی جزء برترین لذت‌های دنیاست! 

مامان پوزخندی به اخم‌های بابا زد و با تمسخر لب زد:

- بره چی بگه؟ بگه خواهر کوچیکم با شوهرش اختلاف پیدا کرد، رفت پیش مشاور. اون‌جا طلاق گرفتن، بعد خواهرم رفت با همون مشاوره ازدواج کرد؟ هان؟ 

بابا چنان عصبانی شد که یه‌هو می‌دیدی می‌اومد من‌و‌ کتک بزنه. با چشم‌های گرد زیر پتو خزیدم و به سقف چشم دوختم. فکر کنم باز دعوا راه انداختم. اه! 

- هه... حالا خوبه خواهرت آرشام گدا رو از راه به در کرد تا از مرضیه طلاق گرفت؛ وگرنه خواهر دسته‌گل من اصلا اهل این کارها نیست. 

اون زن داداش مرحومت رو چی میگی؟ گفت بشینم با بهرام پیر و فرتوت ازدواج کنم، بشه شوکرددیم؛ پس فردا که مُرد اموالش رو به جیب بزنم. بیه... زرتی خودش اول مُرد. 

آب دهنم رو قورت دادم و همون‌طور که با ترس به سقف نگاه می‌کردم، گفتم:

- اون شوگر دَدیه، نه شوکر دَدی. 

مامان از حرص سرخ شده بود. پناه بر گاد! بابا با عصبانیت لگدی به پام زد که جانم رفت ولی دم نزدم. اوضاع خیلی خیطه! با حرص بلند شد و پیژامش رو بالا کشید و درحالی که از اتاق بیرون می‌رفت گفت:

- اصلا من میرم.

متعجب به رفتنش نگاه کردم که این‌دفعه مامان مثل پلنگ بلند شد و شلوار و پیراهن بابا رو سمتش پرت کرد و طوری که آلودگی صوتی ایجاد نشه گفت:

- برو سر قبر اون خواهر سگت. من مهریه‌م رو همین فردا می‌خوام!

بابا با حرص دهنش رو باز کرد که متاسفانه جوراب‌هاش به دهنش اصابت کرد و نفسش بند اومد. مامان عصبی محکم به دو تا پاش کوبید و غرید:

- به امیرالمؤمنین اگر فردا طلاقم ندی، خودم‌و آتیش می‌زنم.

از این دعواها زیاد بینشون بود؛ منم که کلا عامل طلاق‌های الکیشونم، ریلکس بهشون زل زدم. بابا با نهایت حرص روی زمین نشست و درحالی که جوراب‌هاش رو می‌پوشید غرید:

- چرا فردا؟ مهریه‌ت مگه پنج هزار تومن نیست؟! یه چیپس واسه مهریه‌ت می‌‌خرم.

با ذوق دستم رو بالا بردم و تند- تند گفتم:

- بابا، بابا! توروخدا فلفلی باشه.

باشه‌ای زمزمه کرد و بی‌توجه به نگاه برزخی مامان، لباس‌هاش رو پوشید و زارت... واقعنی رفت. مامان تند- تند نفس می‌کشید و این وسط امنیت من به خطر افتاده بود. با ترس زیر پتو رفتم و نفسم رو حبس کردم. خدایا گیر نده بهم، خدایا گیر نده بهم!

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 20

کنارم دراز کشید و زمزمه‌ها

ی پر از حرصش به گوشم خورد:

- گاو، گاو، گاو! داداش من‌و مسخره می‌کنه. ای که میوه‌هات کپک بزنن، همه رو بربزم داخل غذای خواهرات تا جان به جان آفرین تسلیم کنن. دیدی نگار؟ پیراهنش رو پرت داد تو صورتم. 

لبم رو گاز گرفتم و با مظلومیت و صدای آرومی لب زدم:

- ندیدم والا! ولی به هر حال پرت‌و نمیدن، پرت‌و می‌کنن. 

خداروشکر بابا داخل اتاق اومد وگرنه با همون دست‌هاش خفم می‌کرد. متعجب از ورود بابا، سرم رو از زیر پتو بیرون آوردم و اول به شکمش و بعد به خودش زل زدم. با حرص به مامان زل زد که مامانذبا پوزخند مغروری گفت:

- چیه؟ پشیمون شدی؟ نه جانم، ملکه دیگه تموم شد. دیگه دور من‌و خط بکش! تو از همون شروعش هم واسه من تموم شده بودی. 

لبخند ذوق‌مرگی زدم و با تهجب و کنجکاوی پرسیدم:

- چه جالب! دیالوگ همون فیلمه‌ست، مگه نه؟ 

- آره! دیدی تو رو قرآن؟ پسره بی‌لیاقت دختر به اون ماهی رو ول کرد. 

بابا با عصبانیت به بحث من و مامان نگاه کرد و رو به من طلبکارانه غرید:

- بهم پول بده. 

با تعجب چشم گرد کردم و نگاهی به پوزخند مامان انداختم که با غرور چشم‌هاش رو بست. وقتی زنت پول تو جیبیت رو بده وضعیت همینه! چرا همیشه من قربانی‌ام؟ 

- من؟ من پول بدم؟ من پول ندارم اصلا. 

با حیرت به رفتنش سمت کیفم نگاه کردم و نیم‌خیز شدم. این دیگه چه کوفتیه!

- نکن بابا! جون امیر نکن‌. 

ولی دیگه تموم شد‌. کل داراییم که صد تومن بود رو برداشت و با لگد محکمی به پام، از اتاق بیرون رفت. با بغض و ناراحتی دست روی پام گذاشتم و همون‌طور که می‌مالوندمش رو به مامان نالیدم:

- مامان همش تقصیر شماست. پول‌هام‌و بُرد. 

بی‌حرف و تنها با غرور به سقف زل زد که آه غمگینی کشیدم و سر روی بالشت گذاشتم. 

- سر نهادم بر زمین ای زمین نازنین. کس نیاید بالای سرم جز دو میلیارد پول ناقابل. هعی، گاد کیل می! 

مامان با حرص چشم‌هاش رو بست و تحدیدوار غرید:

- نگار خفه شو!

موهام رو از روی صورتم کنار زدم و خیره به نیم‌رخش با زیرکی چشم‌هام رو ریز کردم و پرسیدم:

- اَخی! ناراحتی بابا رفته؟ 

- نه! 

روی پهلو دراز کشیدم و با شیطنت دستش رو گرفتم و زمزمه‌وار و کشیده لب زدم:

- مامان. 

کلافه و عصبی نفسش رو بیرون داد و با لحن خشنی گفت:

- هان؟ چیه؟

- نائنگی مقولی؟! 

دیگه تنها چیزی که یادمه سیاهیِ محضه. انگار بعد از سیلیِ مامان کلا مغزم از کار افتاد و بی‌هوش شدم.

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 21

تکه نونی برداشتم و همون‌طور که واسه همتا لقمه می‌گرفتم، زیر چشمی به مامان و بابا نگاه کردم. شواهد مبنی بر این بود که بابا روی مبل خوابیده! کاری به این ندارم... پول من‌و واسه چی برد دقیقا؟ من پولم‌و می‌خوام. اه! 

مامان هر چند لحظه یک بار، پشت چشم نازک می‌کرد و با حرص موهاش رو کنار می‌زد. بابا هم همون‌جور که تهِ تخم‌مرغ رو در می‌آورد به مامان نگاه می‌کرد و لبخند عشقولانه و خجالت‌زده ای‌ نثار قیافه پوکر من می‌کرد. گفتم‌ که... طلاق و مهریه الکی بود؛ هر شب دعوا می‌کنن که طلاق بگیرن ولی صبحش بابا مخ‌زنی رو آغاز می‌کنه و کلا قضیه منتفی میشه. 

- خاله! چرا عسل رو ریختی؟

با جیغ همتا، مو به تنم راست شد و از وحشت کمر صاف کردم. متعجب به اخم‌هاش زل زدم و نگاهم روی عسل ریخته شده نشست. از بس حواسم به مامان و بابا بود که گرفتم عسل به این گرونی رو به چخ دادم. 

نچی کردم و با وسواس همتا رو عقب کشیدم و همون‌طور که بلند می‌شدم زمزمه کردم:

- ببخشید! الان پاکش می‌کنم مارمولکم. 

- هعی... چه روزگار کثیفی شده! معلوم نیست داخل ذهنش چی گذشت که حواسش نبود عسل رو ریخت. نمی‌دونم چی بهت بگم نگار! 

با حرف مامان دهنم کف کرد و چشم‌هام گرد شد؛ با حیرت دستمال رو، روی سینک پرت کردم و سمتش برگشتم. خیلی مصمم و جدی این حرف رو زده بود که اصلا پشمام! 

بابا هم الهی قربونش برم، منتظر بود که من سوتی بیام تا زارتی مخ مامان‌و بزنه. با لبخند ظرف گوجه رو جلوی مامان گذاشت و با هزار محبت خرکی گفت:

- ملکه‌ی من به خودت فشار نیار. این مفت‌خور همیشه بی‌عرضه بود. تو حرص نخور که موهات خراب میشه! 

با چشم‌های گرد به خودم اشاره کردم و لب زدم:

- من؟ من‌و میگی؟! 

- په نه په! زود باش یه آرامش‌بخشی بیار، نمی‌خوام حتی یه ذره فشار به اعصاب ملکه‌ی قلبم وارد بشه. 

مامان با خجالت ریز_ ریز خندید و آروم گفت:

- اسد نکن، خجالت می‌کشم. 

یعنی همتا قیشنگ فضای عرفانی رو به کمدی تبدیل کرد و لبم به خنده باز شد.

- مامان ملکه پس چرا زیر میز داری بشکن می‌زنی؟

لب‌های مامان عین خط صاف شد و کمرش شکست. با خنده از سینک فاصله گرفتم و گفتم:

- ها! بگو چرا هی یه صداهایی می‌اومد. 

بابا با اَخم برگشت سمتم و غرید:

- مرگ. مامانت هر روز تو این خونه واسه آیندت داره تلاش می‌کنه، بعد تو به شادی کردنش می‌خندی ابله؟ تو چه می‌فهمی قلب من با دیدنش چه‌قدر اَکلیلی میشه؟

بی‌حواس و بی‌تفاوت دهنم رو واسه چشم غره‌های مامان کج کردم تا این‌که سنسورهام فعال شد و قلبم ایستاد. 

با حیرت سرم رو سمت بابا چرخوندم و زمزمه‌وار پرسیدم:

- اَکلیلی؟ این‌و از کجا می‌دونی؟! بابا باز رفتی داخل گروه‌های واتساپم؟ 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 22

اَخمش تشدید شد و مامان با تعجب پرسید:

- اَسد رفتی داخل واستاپ بچه؟ 

همتا بدبخت خودش با دستمال خیس عسل رو پاک کرد و در همون حین جواب داد:

- اون واتساپه مامان ملکه، نه واستاپ!

خدا خیرت بده. خدا نه بابات رو واست نگه داره. این‌دفعه این یکی سوتی مامان رو گرفت و دیگه عمراً بتونن به من گیر بدن. 

مامان با عصبانیت تکه نونش رو گاز زد و جلوی خودش رو گرفت که همتا رو لت و پار نکنه. بابا با حرص یکی محکم به رون پاش کوبید و با لحن خرکن و خنده‌داری داد زد:

- وای بر من! وای بر این دختر! دختر تو خجالت نمی‌کشی؟ 

متعجب به دستش که سمت من بود زل زدم و با دقت و ریزبینی و لبخند ضایعی گفتم:

- فکر کنم اشتباهی داری به من اشاره می‌کنی؛ همتا این حرف‌و زد. 

چشم‌هاش رو با حرص گرد کرد و مشتش رو به میز کوبید که اگه مامان چاییش رو نگرفته بود، قطعا آشپزخونه خراب می‌شد. 

- با خود خرت بودم! همتا از کجا یاد گرفت؟ هان؟! تو بهش یاد دادی دیگه. 

نفسم رو حبس کردم تا از این حجم بی‌عدالتی و فشار روحی بغض نکنم. مظلوم و حیرون به بابا زل زدم و زبونم قفل کرده بود. حتی اگه این گیر دادن‌هاش الکی باشه، بازم برام اذیت‌کننده‌ست. 

بی‌توجه به من، با نفس عمیق و سیس گنگی موهاش رو بالا داد و رو به مامان زمزمه کرد:

- راجب تربیتش باید بیشتر باهم حرف بزنیم. 

با حرص پام رو به زمین کوبیدم و با صدایی که رگه‌های بغض داشت نالیدم:

- مگه من بچه‌ام؟ چرا این‌طوری می‌کنی بابا؟ 

- حرف نزن.

پوفی کشیدم و با حرص و ناراحتی از این کارش، از آشپزخونه بیرون رفتم. مثلا که چی واسه این‌که با مامان آشتی کنه من‌و تخریب می‌کنه؟ چیزی روی دلم سنگینی می‌کرد و کلمه‌ی «بی‌عرضه» قلبم رو می‌رنجوند. بابا می‌بینه من تلاش می‌کنم به چشم بیام و این‌طوری رفتار می‌کنه؟

طاهره از اتاق بیرون اومد و متعجب به صورت عصبیم نگاه کرد؛ تا خواست سوالی بپرسه، با سرعت وارد اتاق شدم. 

قطره اشکی که از چشم‌هام چکید رو پس زدم و کنار کیفم نشستم. بغضی مثل تیغ به گلوم فشار می‌آورد و نفس‌هام بلند شده بود. 

اتاق به هم ریخته بود و هنوز تشک‌هامون رو جمع نکردم. با ناراحتی تیشرت صورتی رنگم رو مرتب کردم و چهارزانو نشستم. مغموم به زمین چشم دوختم؛ نتونستم جلوی افکار آزاردهنده رو بگیرم... .

من...

من فقط خواستم خوب باشم؛ اگه همه بد شدن، من چرا بد باشم؟ ولی همین خوب بودن باعث شده تنهایی اطرافم رو بگیره. نمی‌دونم... هرطور که بقیه می‌پسندیدن، منم همون‌طور شدم تا فقط تنها نباشم. بابا می‌بینه من دارم تلاشم رو می‌کنم تا بهترین باشم و هر لحظه با کارهاش من‌و می‌رنجونه. 

مامان هیچ‌وقت به این فکر نکرد که نگار هم مثل پسرهاش آدمه و نیاز به محبت داره. میرم از بقیه می‌پرسم چه‌طوری از زندگیم لذت ببرم؛ اما در واقع می‌خوام بدونم چه‌طوری تنها نباشم!
 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  23

وقتی که داخل جمع‌های فامیلی اصلا بهم توجه نمیشه و فقط این حرف‌ها زده میشه:

- نگار چه‌قدر چاق شدی!

- موهات‌و کوتاه کردی؟ بهت نمیاد. 

- راستی چرا تیزهوشان قبول نشدی؟! 

فقط اندام و درس مهم بود. فقط این مهم بود که نگار سر به زیر باش؛ همین کار باعث شد روابط اجتماعیم پایین باشه. 

با بغض لبم رو محکم گاز گرفتم و نفسم رو حبس کردم. یک، دو، سه، چهار... آره خب! کسی نیست موقع گ

ریه بغلم کنه و فقط با حبس کردن نفسم آروم میشم. 

لبخندی هرچند غیر واقعی زدم و طبق معمول سعی کردم حال خودم رو بد نکنم. 

- آروم نگار! شاید اون‌ها خوب درکت نکنن، ولی خودت نباید با این افکار حال خودت رو بد کنی. 

دستم رو سمت کیفم دراز کردم و تلفن ساده‌ام رو درآوردم. خوب بلدم چه‌طور حالم خوب میشه! با ذوق و انگار نه انگار ناراحت بودم، وارد لیست مخاطبین شدم و روی اسم آرمان کلیک کردم. 

عکسش چنان بهم انرژی داد که انگار دارم با دوست پسرم حرف می‌زنم. 

صدای خسته و خواب‌آلودش لبخندم رو کم کرد. شت... یادم رفت اینا تا بوق سگ هم که شده می‌خوابن!

- الو.

اگه امیر یا رضا بودن هفت هشت تایی لیچار بارم می‌کردن ولی این بشر همیشه خدا آروم و با ادب بود. خر مهربون من! 

- آرمان. 

با صدام تازه سنسورهاش فعال شد و بعد چند ثانیه با لبخندی که از پشت تلفن هم حس می‌کردم گفت:

- سلام انار خانم! اون‌جا ساعت چنده دقیقا؟ 

به لفظ شیرینِ انار خانم خندیدم و درحالی که به ناخون‌هام نگاه می‌کردم جواب دادم:

- اصلا حواسم نبود. اگه می‌خوای قطع کنم تا بعداً زنگ بزنم. 

صدای نکره‌الاصوات رضا از اون طرف اومد:

- آره قطع کن، خبر مرگت می‌خوایم بخوابیم. 

بلند- بلند خندیدم و صدای ضربه‌ای که آرمان به رضا زد به گوشم خورد. 

- زهنبوت! صد دفعه بهت نگفتم این‌طوری باهاش حرف نزن؟ 

بی‌توجه له صدای غرغرهای رضا، با ذوق دهنم رو باز کردم و نکیر و منکر اتفاقات رو گفتم. 
 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...