رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

سکوت کردم به اجبار| negin yazdani کاربر انجمن نودهشتیا


negin yazdani
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: سکوت کردم به اجبار

ژانر رمان: عاشقانه، طنز

هدف: علاقه

ساعت پارت گذاری: نامعلوم

مقدمه: تو هم تلخ بودی درست مثل کاکائوی  نود و هشت درصدی که لذت آن فقط و فقط برای چند لحظه بود.
تو هم تلخ بودی، تلخ! درست مثل قطره‌های فلج اطفالی که در کودکی به خوردم می‌دادند. غافل ازاینکه این بار تلخی وجود تو دلم را فلج می‌کند و من هیچ اختیار و راه درمانی برایش سراغ ندارم.

 

خلاصه:
عجیب تلخ بود! شیرینی دروغی عاشقی بودنش.
ما انسان‌ها همانند مداد رنگی هستیم.
شاید رنگ مورد علاقه‌ی یکدیگر نباشیم
اما روزی...
برای کامل کردن نقاشی‌مان به دنبال هم خواهیم گشت. به شرطی که همدیگر را تا حد نابودی نتراشیده باشیم.
خیلی جالب است!
این روزها یک رنگ که باشی چشمشان را میزنی.
خسته می‌شوند از رنگ تکراریت.
این روزها دوره‌ی رنگین کمان هاست.

 

به نام خدایی که داده‌اش نعمت است و نداده‌اش حکمت خواسته‌اش امتحان.

پارت اول

با صدای مامان  به خودم اومدم.
- آوا جان! مامان دخترم بیا پایین مهمونا الان میان.
 من از تو اتاقم بلند داد زدم:
- باشه اومدم
 یک تونیک خوشگل وجیگولی تنم کردم و از نرده‌ها سر خوردم پایین، خوب شد مامی اینجا نبود و گرنه کَلَمو می‌کند.
-    آوا مامان اومدی؟
مشغول ور رفتن با ناخون‌هام بودم.
-    آره مامان خوشگلم، اگر کاری هست بگو انجام میدم.
-    نه عزیزم کاری نیست، بیا بریم بیرون بشینیم تا عموت اینابیان. بیچاره پسرم خسته‌ی راه (محمد)پسرعموم رو میگه‌ها وایی من از بشر متنفرم مغرور خود شیفته‌ی لجباز خر، آخی راحت شدم ها اینا رو نمی‌گفتم ناکام از دنیا
می‌رفتم ها! مامان جان مگه من هزار بار نگفتم حداقل جلوی من از این قوزمیت خان تعریف نکن. ببین آوا جان دیگه  بچه دو ساله نیستی که مثل اون موقعه باهاش لج می‌کنی الان سالته زشته عزیزم اونم اگه بهش کاری نداشته باشی بهت کاری نداره.
 والا خوبه مادرخودم اینو بگه دیگه هیچی، آوا جان! الان محمدم مردی شده برای خودش بیست وهفت سالشه بهتره روی رفتارت یکم فک کنی ‌باشه؟ مامان قانع شدم اصلا تو راست میگی. والا تا جایی یادمه این بشر همش منو می‌چزوند منم حالش رو می‌گرفتم حدود هفت سال پیش رفت کانادا برای گرفتن مدرک ارشدش زنمو هم همون موقعه ها فوت کرد و محمد خیلی اوضاع روحیش خوب نبود، عمو آوایل برای رفتنش به کانادا مخالفت می‌کرد اما بعدش که می‌دید محمد زیادی روحیش خراب کارای رفتنش رو خودش انجام داد از اون موقعه تا حالا ندیدمش ولی کلا خیلی مغرور و لجبازه یادم نمیاد یک برای یک لحظه هم که شده با هم خوب باشیم بهتر، الانم باباو امیر وعمو(داداش کوچیکم) رفتن فرودگاه حضرت آقا رو بیارن خونه. مامانم محمد رو خیلی دوست داشت حتی بیشتر از منو امیر، وقتی که اومدن مامانم با اسفند

دور محمد می‌چرخید و قربون صدقش می‌رفت محمدم عین خری که بهش تی‌تاب دادن ذوق می‌کرد قیافش نسبت به هفت سال پیش خیلی تغییر کرده بود راستش خوشگل بود ولی انقدر مغرور بود که هیچ خوبه رو
نمی‌دید. حالا نه اینکه من دارم بال- بال می‌‌زنم بیا منو ببین.
مامانم که نشست پیش مهمون‌ها شربت‌هایی آماده کردم و بردم به همه تعارف کردم و خودمم نشستم پیششون بحث بابا و عمو اقتصادی بود،  مامانمم  که  این حضرت آقا رو ببینه دیگه هیچی اصلا وجود خارجی نداریم؛ یک لحظه شک کردم بچه سر راهی ام یا نه؟!
رفتم تو اتاقم، هیچی اندازه‌ی یک خواب بهم آرامش نمیده.

(محمد )
مشغول صحبت با زنمو بودم که آوا رفت بالا، هنوزم مثل اون موقعه ها تخس و شیطون ولی بروز نمیده قیافش هم خیلی تغییر کرده و مشخص پنجاه سانت به زبونش اضافه شده و هنوز فرصت نکرده ازش استفاده کنه. زنمو رو اندازه ی مادرم دوسش دارم خیلی مهربون.
هنوز برام قابل درک نیست که چرا پدر ازم خواست فورا و با اولین پرواز به ایران بیام؟ مطمئنم که یک چیزی درست نیست! بابا و عمو از بحث اقتصادی خودشون بیرون اومده بودن و تقربیا تو گوش هم دیگه پچ- پچ می‌کردن، یک جورایی مشکوک می‌زدن.
نیم ساعت بعد از این که ناهار خوردیم رفتیم خونه بابا ،بابا خیلی تو فکر بود و ذهن من رو هم به خودش مشغول کرده بود.  
باید باهاش صحبت می‌کردم تا دلیل این رفتارا و ‌اومدن یهویی به ایران و ازش می‌پرسیدم.
-    بابا باهاتون صحبت کنم.
انقدری ریلکس رفتار می‌کرد که انگار هیچ چیزی براش تازگی نداشت.
بابا: می‌دونم می‌خوای چی بگی، پس بشین تا برات توضیح بدم.
گوش شدم ودرمقابلش نشستم.
دلیل اینکه خواستم با اولین پرواز به ایران بیای این بود که پدر بزرگت طبق رسوم که چه دختر یا پسر به سن ازدواج برسن باید با هم ازدواج کنن، درسته چندین سال ایران نبودی،  ولی خوب می¬دونی که پدربزرگت نظام و ریاست خودش رو داره!
 دخترای فامیل تو سن هفده سالگی وپسرا تو سن بیست و پنج سالگی باید ازدواج کنن؛ وگرنه قوانین و زیر پا گذاشتن و طبق قانون هیچ ارثی بهشون تعلق نمی‌گیره وتو این مدتی که ایران نبودی تقربیا همه‌ی کسایی که به سن ازدواج می‌رسیدن ازدواج کردن و هیچ هم حق مخالفت با پدر جون و نداشت والان هم بحث ازدواج تو آوا مطرح شده که باید باهم دیگه ازدواج کنید اگر هم مخالفت کنید از طرف خانواده طرد میشین و هیچ ارثی هم بهتون تعلق نمی‌گیره.
هیچ جوره تو مخم نمی‌رفت که بخوام تو این شرایط اون هم با آوا عروسی کنم، حالا انگاری دختر قحط؟
-    که این طور! هنوز این رسوم مسخره پا برجاس  مردم روز به روز فرهنگشون  بالا تر میره درکشون بیشتر میشه.
با خشم بیشتری ادامه دادم
-    چرا ما باید قربانی این رسوم و فرهنگ مسخره باشیم؟ یعنی دوست داشتن دو طرف براشون مهم نیست؟!

ویرایش شده توسط negin yazdani
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...