رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

رمان تجسد | n.a25 ، [email protected] کاربران انجمن نودهشتیا


N.a25
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: تجسد

نویسندگان: فاطمه عیسی زاده، نسترن اکبریان

ژانر: اجتماعی_ جنایی_ عاشقانه

ساعت پارت گذاری: روزانه چهار پارت

خلاصه:

بوی گس تعفن، عطر تلخ مرگ، بوی نای تنهایی؛ مزاج بی حس زندگانی را کر کرده بود! 

در فنجان عاری از سیاهی، فال دستان بی گناهی در آمده که چرکین، به هر سو چنگ می انداخت. مرگ؛ واژه‌ی نابی که در خانه ای تنگ، میان دستان بی حسی که بلور اشک از نک انگشتانش غلتیده می شد، بدل به زندگانی بود و خواب؛ مصیبتی که وحله را برای شکار حقایق در صید نگاهی نگران، باز می‌کرد!

پای خواب بازی که به میان می آمد، فریاد سکوت های خفه در حنجره، حواس را کیش و مات کرده و افسار را به دست خوابگری می‌داد که نگاهش گیر نگاه های زخم خورده‌ی روزگار بود.

ورق که بر می خورد، قرعه به نام سرباز حاکم بر بازی که مشت در گره‌ی کور طالعی نحس برده بود، می افتاد! ته این قرعه به بالاتر از سیاهی بدل بود و سرش منتهی به تک گل ساقه شکسته ای بود که گویاکلامش، خفه در نگاه های پر حرفی بود که آفتاب، رنگ سکوت را به مردمک های ترسیده اش حکم می‌زد.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

مقدمه:

بجنب!

دست زندگی را بگیر و به هیاهوی زیستن بکش، ورنه در کوچ بعدی اش، منکوب انزوا می‌شوی!

هراس از قتل نیست، مقتول نفس توست؛ عشق ناب و جسم ستردت. دم بزن، اعتراض کن؛ سکوت جثه بی جانت را دوباره به دار می‌کشد. 

برخیز!

روحت را از جدول کشی موازی جسم رها کن، برخیز...

روان را از لجنزار جسد جاندارت سوا کن! 

بلور دل بگشای، از پژمان دل گوی و بنال. 

در این بام قصیر روزگار، غم های کوچک پر حرفند‌؛ غم های بزرگ، لال.

ملالی نیست، دراین قرن آدم ها جهش یافته اند

حتی من

حتی تو

حتی ما...

 

«پارت اول» 

«بِسْمِ اللّهِ الرَحمانِ الرَحیمْ»

آوای تیز تلفن مدام در فضای سرد دفتر می‌پیچید و جو را مغشوش می‌کرد. شخص پشت تلفن لحظه ای دست بر نمی‌داشت، در آخر کلافه پرونده محبوبم را به کناری پرت کرده و عصبانیت حاصل از چرت پاره شده تمرکزم را با یک بازدم، بیرون فرستادم. گوشی قدیمی را کنار گوش گذاشته و همزمان که خودکار آبی ام را دوباره بین انگشتانم می‌چرخاندم‌، گفتم:

- بفرمایید!

آز آن طرف خط صدای ناواضح صحبت شخصی می‌آمد، گویی متوجه شد بالاخره من تلفن را جواب داده ام و بعد از لحظه ای سکوت، صدای خشک مافوقم حواسم را جمع کرد:

-کجایی تو؟! الوند سریع خودت رو به دفترم برسون، یه موردی هست که باید برسی بشه.

پرونده جدید! عجب دوره‌ی پر آشوبی بود، روز به روز وضع بدتر می‌شد و مردم به هر چیز ریز و درشتی مشکوک می‌شدند و گزارش می‌فرستادند.

به خود آمدم، دستی به صورت کشیدم تا خود بیایم و بی‌درنگ گفتم:

-اومدم، اومدم!

خودکاری که از فرط نوشتن به انگشتم رنگ پس داده بود را دو مرتبه روی میز رها کردم، لباس رسمی یک دست پارچه ای ام را دستی کشیده و به سمت دفتر رئیس راه افتادم. سیستم گرمایشی اداره موقتا خراب شده بود و بوی نم باران را از داخل سالن هم می‌شد تشخیص داد.

طبقه اول پشت راه پله، در اول رو به صدا در‌آوردم. از داخل دستور ورود صادر شد و من دوباره قبل از ورود، دستی در موهایم کشیدم.

-بله قربان در خدمتم.

بعد از تکلم همان یک خط، چند قدم در فضای مربعی شکل اتاق برداشتم و روی یکی از آن صندلی های رسمی جاگیر شدم. رئیس از پشت میز تکان ریزی به گردنش داد، عینکش را روی سینه رها کرده و گفت:

-سلام الوند جان، چرا اینقدر آشفته ای؟ دوباره شب رو پای پرونده خوابت برده که اینطور موهات شکستن؟

معذب دوباره دست به سر کشیدم و این بار محل شکست موهای نافرمان مشکی ام را یافتم. خجالت زده سر به زیر انداخته و گفتم:

-گفتید که کارم دارید، پرونده جدیده؟!

بلند شد تا پشت پنجره سه در چهارش قدم زد و با نوازش گلبرگ های شمعدانی داخل اتاق، ثانیه ای بعد بوی مخملی گل و صدایش همزمان داخل اتاق پیچید:

-والله نمی‌دونم لقمه چرب و چیلی برای تو باشه یا نه؟ پرونده مربوط به یک سری شکایت یک شکل، در یک زمان مشخص و توی یه شعب مشخص شهرداریه! همه شاکی ها بیان داشتن که از خونه قدیمی ساختی بوهای وحشتناکی استشمام می‌کنن و سوسک و موش های بخش شده از اون نقطه امونشون نمیده. ولی نکته قابل تامل اینجاست که وقتی شهرداری برای تحقیق رفته؛ همه سکنه شهادت دادن که اتفاق های مرموزی داره اونجا میوفته. شهرداری بخاطر بسته بودن در ها حکم ورود نداشته و پرونده به ما ارجاع شده.

از زور هیجان مستولی شده بر ذهنم، سر پا ایستاده و حرف هایش را مرور کردم. با نوک پا روی سنگ مرمر کف اشکال نامربوطی رسم کرده و گفتم:

- الان من باید دقیقا چیکار کنم؟ بی درنگ چشم روی موهای از دم سفید رئیس چرخانده و ادامه دادم:

- خونه رو به جای شهردار نظافت کنم، یا حکم ورود براشون ببرم؟! 

-هیچ کدوم، با تیم تجسس برو! از این خونه بوی دردسر میاد، می‌خوام از اوایل این پرونده هنوز تشکیل نشده، باشی و مدرک جمع کنی. 

 

کلافه سر به طرفین تکان دادم، از وقتی آن بازپرس دون پایه آمده بود؛ کیفیت پرونده های واگذار شده به من روز به روز افتضاح تر می‌شد. نمی‌توانستم این ننگ را تحمل کنم و وقتی آن بازپرس جدید در اتاق بغلی پرونده فساد اقتصادی حل می‌کرد؛ من با گروه تجسس به دنبال بوی تعفن بروم. هنوز دهانم به اعتراض گشوده نشده بود که رئیس بی آنکه به خود زحمت برگشتن بدهد، پشت به من گفت:

-آنچه جوان در آینه بیند، پیر در خشت خام! برو الوند؛ برو پسر تا تیم حرکت نکرده، من از استعداد و تقدیر تو جلو جلو خبر دارم.

نوک کفشم را بلند کرده و با تمام حرص درونی ام به روی زمین کوبیدم، به سرعت از اتاق خارج و در ضد صدا را پشت سر، باز به حال خود رها کردم.

بز آورده بودم، احساس می‌کردم تمام افراد حاضر در راه رو اداره به من پوزخند می‌زنند و این افول کاری را بر سرم می کوبیدند. جلوی در ورودی لگد محکم دیگری به سطل آشغال فلزی زده و سعی در کنترل خشمم کردم. بچه های تجسس با دیدن من گل از گلشان شکفت و بهادر با عجله گفت:

-بجنبید، حواستون باشه چیزی رو جا نذاشته باشید! الوند جان تو بشین جلو برادر. 

شاید اگر روز بهتری را شروع کرده بودم؛ من هم با آن ها بر تبل بی عاری می‌زدم و بی علت خنده سر می‌دادم. این اخلاق دو بعدی طبیعتم بود؛ گاهی سهل گیر و خوش رو و گاهی هم زهرمار می‌شدم. چهار نفری سوار ماشین جدید اداره شده و حرکت کردیم. به غیر از بهادر با آن دو نفر دیگر چندان آشنایی دیرینه ای نداشتم، ترجیح دادم ساکت بنشینم تا زودتر، این تجسس بی مورد تمام شود و بتوانم سریع‌تر به پرونده دلخواهم برسم. بهادر به سمت میانه های شهر می‌راند، همان جایی که اگر آدم هم می‌کشتند؛ مردم آن‌قدر گرفتار نان شبشان بودند که نمی‌فهمیدند، یا ترجیح می‌دادند کور باشند و عمدا نبینند. از یه محدوده ای به بعد دیگر سطل های آشغال تفکیک شده برای آشغالی های تر و خشک نبود، عادی بودن حتی از کیفیت آسفالت روی خیابن ها و پلاک های زنگ زده سر کوچه ها هم مشهود بود. جدا چه کسی می‌توانست در این جنگل زنده بماند، الحق که قشر کارور مظلوم بودند و من، این طبقه بندی اجتماعی را به خوبی حس می‌کردم. 

رفته رفته کوچه ها باریک تر و همان بوی نا مطبوع و مشمئز کننده به گوش می‌رسید. 

بلاخره به کوچه دلباز فاطمه الزهرا رسیدیم؛ جدا بویی که فضا را آلوده کرده بود، غیرقابل تحمل بود. خانه ها تنگ هم آجر چیده بودند و تک خانه رو به رویی با درب قرمز زد زنگ خورده، هدف بود. به محض ایستادن ماشین‌‌، از آن دور دست ها اذان مغرب و عشا را سر دادند و هوا به سرعت رو به تاریکی رفت. گویی خدا پرده های خورشیدش را کشید و ابر های سیاه را روانه داشت که دوباره باران گرفت. 

کناری ایستادم و به بهادر خیره شدم که چطور با عجله وسایل جا به جا می‌کرد و از یکی می‌خواست زنگ بزند. بوی گند ترشیده و کثافت دلم را بهم می‌زد، به جای بچه های سر به هوای تجسس زنگ سوخته را چند باری زدم و وقتی جواب ندادند، با لگد به در کوبیدم! چه چیز جالبی می توانست در این خانه باشد؛ جز یک مشت مریض مواد مخدر و سوسک و موش؟! 

در زدن فایده نداشت، به بچه های تجسس دستور دادم آژیر را روشن کنند تا حداقل چشمشان بهتر ببیند و در را با دیلم باز کنند. 

چیزی نکشید که اهل محل هرکدام با یک مدل لباس مبدل بیرون ریختند و با ترس و تعجب به کارمان چشم دوختند. همه تیر برق ها، سوخته یا شکسته بودند! دیگر تاب فضای مسموم آن محل را نداشتم؛ دست جلوی بینی گرفته و سر زیر دست بهادر که پسر تازه کاری بود داد زدم:

-د بجنب! خدای من، از این به بعد گند های شهری هم به گردن ما افتاده... 

ثانیه ای نبود که ناسزا نگویم. با دیدن بچه کوچکی که بی هیچ توجهی در آن تاریکی، روی خط های فرضی لی لی بازی می‌کرد سر کیف آمدم. حتما رئیس چیزی می‌دانست که آن همه جدیت به خرج داده بود. در، بعد ربع ساعت ور رفتن با صدای بدی باز شد، اجازه دادند اول من وارد شوم و بعد پشت سرم از همان ابتدا شروع به برسی کردند.

با دیدن فضای نمور و مملوء از زباله‌ی خانه، با چندش به خود لرزیده و از ته دل چندباری عق زدم. مثال این بود یک نفر به مدت زیادی در یک جا خورده و مدفوع کرده باشد. با هر قدم سوسک ها مثل کف پوش سیاه این طرف و آن طرف می رفتند. بخاطر سر و صدایی که گروه تجسس راه انداخته بود، موش بزرگی از روی آشغال ها دوید و به سمت شلوارم حرکت کرد.

با داد وحشت زده ای لگد انداخته و خود را به دیوار تار و غبار گرفته چسباندم.

یک کوه زباله‌؛ شبیه به پروشگاهی برای حیوانات موزی عمل کرده و وحشتناک ترین مکان عمرم را رقم زده بود. با داد بهادر به سمت عقب چرخیدم و نگاهش کردم:

-اینجا هنوز زغال ها روشنن، یه نفر اینجا بوده... شاید همین الان هم باشه خوب بگردید!

اگر می‌خواستم به سمت اتاق ها و آشپزخانه سیاه بروم؛ باید از روی زباله هایی که عمقش به زانویم می رسید، عبور می‌کردم!

به قدری بوهای بد شنیده بودم که تابم تمام شد و همان کنار محتوای معده پر از نهاری که دیر وقت خورده بودم را برگرداندم. دل به دریا زدم و با عجله اطراف را گشتم، احساس می‌کردم چیری داخل شلوارم حرکت می‌کند و پوستم را قلقلک می‌دهد. فقط با دست آن ناحیه را فشار دادم و دیگر اهمیت ندادم. باید شخصی که در این همه کثافت دوام آورده بود را زنده میافتم.

از اتاق دو در دو بدون وسایل تا آشپزخانه ای که حتی روی ظرف شویی اش هم کوهی از کثافت بود، همه را گشتم و هیچ نیافتم. نه تنها من، بلکه هیچ کداممان...

هوای تازه ای که از اتاق پشتی، گردنم را نوازش داد نظرم را جلب کرد، با مشقت به آنجا برگشتم و این‌بار با دست خودم، سوسک سیاهی را از لباسم کندم.

سرم را از پنجره کوچیک و دلگیر بیرون انداختم و هوای بارانی را با جان و دل خریدم. شاید از آن جا فرار کرده بود، بدون اطلاع به باقی که دست کمی از حال من نداشتند و از همه چیز فیلم می‌گرفتند؛ به سمت پشت خانه رفتم. 

حالا قدر هوای مرطوب خارج از خانه زباله را می‌دانستم! با عجله از بین مرد های تجمع کرده، به سمت کوچه پشتی رفتم. آن کوچه هم چندان تفاوتی با کوچه قبلی نداشت، تنها تفاوتش یک تیر چراغ برق بود در انتهای کوچه روشن بود. همان طور که سر و گوش به آب می‌دادم، متوجه مرد آدم حسابی ای شدم که سوییچ ماشینش، کنار پل آهنی جوب روی زمین افتاد. برای برداشتنش خم شد و گویی ثانیه ای با شوک زیر پل را نگریست، هوا تاریک بود و تا حدود زیادی چهره اش مشخص نبود. با تردید خواستم به سمتش قدم بردارم که تلفن همراهم من را از آن کار وا داشت. بهادر با جدیت پشت تلفن داد زد:

-الوند اینجا رد های خون پیدا کردیم، کجایی؟ 

بیخیال مرد شدم، مضنون هرگز نمی توانست از آن پنجره کوچک عبوره کرده و پا به فرار بگذارد. ماجرا داشت جالب می‌شد، برای ریختن آب خنک به روی کنجکاوی ام با سرعت به سمت خانه برگشتم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دو

با نزدیک شدن به خانه ای که بیشتر شبیه دخمه می ماند، بوی تعفن باز هم مشامم را آزار داد، دلم مدام پیچ می زد، اما چاره ای نبود؛ با قدم های بلند سعی در عبور از کثافات و آن حشره های ریز و درشت و رسیدن به بهادر را داشتم. دستم را بر بینی گذاشته تا کمی از آن حجم بوی بد کم شود!

در کنج بهم ریخته تر خانه در باریک نیمه باز و نور های سرگردان که نشان چراغ قوه های تیم بود به چشمم آمد، با گام های بلندتری به آنها ملحق شدم.
چند نفری بالای سر کپه ای خاک ایستاده و منتظر دستوری برای شروع کار بودند. گلویم ر ا صاف و اعلام حضور کردم، بعد از آنکه به سختی خود را از آشغال های جمع شده در جلوی در عبور دادم، با حال زاری گفتم:

- چیزی پیدا کردید؟ 

بهادر از جمعیت جدا شده و به سمتم آمد، عرق از روی پیشانی زدود و گفت:
- جلوی در این‌قدر آشغال ریخته بود به سختی اینجا رو پیدا کردیم. به محض ورود...
دست و نور چراغش را روی زمین گرفت و ادامه داد:

- همه جای این حیاط پر از خونه، انگار یه نفر با دستمال خواسته پاکشون کنه، اما فقط بیشتر همه جا مالیده شده! خون خشک شده و مشخصه مدت زیادی ازش گذشته. 
سپس دستش را به همراه نگاه من و نور چراغ، به سمت تیم کشید.

- رد خون ها درست تا پیش اون کپه خاک ادامه داره، بعدش اثرش محو میشه. دستور چیه؟ 

 دستی به خاک نشسته بر موهایم کشیدم و با دقت به اطراف نگاه کردم؛ آشغال ها در مقابل آن در متراکم و بیشتر بودند، گویی شخصی به عمد آن ها را در لحظه آخر به آنجا کشانده بود تا در کوچک نیم متری پیدا نشود. بوی دردسر می‌آمد و این، برای من خوشایند بود. خواستم به دیوار تکیه دهم، سوسک هایی که از درز دیوار بیرون می ریختند نظرم را عوض کردند، به فور پشیمان شده دست به سینه گفتم:

- خیلی سطحی خاک رو حفاری کنید. مراقب همه چیز باشید، با این همه حشره و کثیفی، تعجب نمی‌کنم اگر مار از خاک بیرون بیاد.

بهادر با فرستادن تیم تجسس به دنبال گشت بقیه خانه، با اداره تماس گرفت و تیم حفاری را به آن جا خواند. تا آمدن تیم که حداقل ده دقیقه‌ای طول می‌کشید، با نک کفش مشکی ام که حال زیر حجم گرد و غبار قهوه‌ای شده بود، شروع به له کردن سوسک های درشتی که از این ور به آن ور می‌رفتند کردم.

مدتی بعد به بهادر پیوستم و نور چراغم را به سکوی برآمده بالای کپه خاک انداختم، چیزی شبیه به جایی برای نشتسن می‌آمد یا... نمی‌دانم! هیچ چیز در آن خانه قابل حدس نبود، نه حضور آن همه زباله طبیعی می‌آمد، نه حضور شخصی و البته حضور نداشتنش! از بهادر که سخت درحال کنکاش فضا بود دور شده و کمی عقب تر، نور چراغم را سرگردان به در و دیوار می‌تاباندم. فقط دلم می‌خواست هرچه سریع تر امشب تمام شود تا خود را زیر دوش آب داغ، حسابی بشویم.

تیم حفاری با کمی تاخیر رسید؛ بدون درنگ تپه خاکی که از بین سرامیک ها بیرون زده بود را برسی کردند و در آن تاریکی که به زور چراغ قوه ها روشن شده بود، مشغول به کار شدند. نمی دانم کارشان چقدر طول کشید، اما به قدری بود که بوی تعفن، در مشامم عادی شده و به اندازه قبل آزار دهنده نبود. با صدای بهادر، تکیه ام را از دیوار برداشته و چشم در چشمش دوختم.

- الوند بیا این رو ببین؛ چی تو فکرت می‌گذره؟

رد خون خشک شده را دنبال کردم و به چاله ای که بهادر بالای سرش قد علم کرده بود رسیدم. با دیدن صحنه مقابلم باز هم معده ام به خروش آمد و قصد بازگرداندن محتوایتش را کرد، اما معده خالی ام تنها عق های ممتد را به جانم متحمل شد. واقعا اسفناک بود؛ پیش رویم جمجمه ای بود که حشرات، به استخوان هایش هم رحم نکرده بودند! 

فضای تنگ حیاط پشت خانه که در کثیفی، دست کمی از داخل خانه نداشت، من را وا می داشت تا زودتر آن کثافت خانه را ترک کنم، اما نمی‌شد این کار را نصفه رها کرد. تیم حفاری دست از کار برداشته و نگاهشان برای ادامه کار، میان من و بهادر دوران گرفته بود. چشم روی هم فشرده و درحالی که سعی در خوردن وحشتم داشتم، گفتم:

- بیرون باشید کمی استراحت کنید ادامه کار رو همین امشب انجام می‌دیم. باید پرژکتور وصل کنن توی این تاریکی ممکنه به جسد آسیب برسه.

کلامم که تمام شد، با رها کردن وسایلشان فوری محل را ترک کردند، حق هم داشتند، بوی گند تا مغز استخوان های آدم نفوذ می‌کرد! بهادر که بعد از رفتن تیم، شروع به کنکاش مجدد محل کرده بود، با لحن چندشناکی گفت:

- این دیگه چه کوفتیه! 

عصبی از کنجکاوی های بهادر، نالیدم:

-کارگاه گجت دست بردار یکم به خودت استراحت بده، الان از بوی گند خفه می شی!
اصرار نگاهش را که دیدم؛ رد نور را پیش گرفته و به مایعی که خیسی اش زیر نور چراغ برق می‌زد رسیدم. با این میزان از مدفوع های خشک شده در گوشه و کنار، عجیب نمی آمد اگر آن ماده ادار باشد؛ اما تر بودنش، نشان تازگی می‌داد و این حضور شخصی یا اشخاصی در این خانه را تایید می‌کرد، چشم روی هم فشردم و از زیر دندان های کلید شده ام غریدم:

- معلوم نیست اینجا خونه‌ست یا چاه مستراح!

روی پاشنه پا چرخیده و دو مرتبه به حاصل دست رنج گروه حفاری نگاهی انداختم. مسرانه نور چراغم را به جسد مفلوک انداخته و دلم آشوب شد. سر بیرون آمده از خاکش توی دید می‌زد، چیزی به نام جسم از آن نمانده بود و تنها جمجمه خاکی و پر حشره اش با حفاری به دست تیم، از زیر خاک پیدا شده بود. باید در اسرع وقت جنازه را به صورت کامل خارج کرده و به پزشکی قانونی تحویل می‌دادیم، اما آن شب، با وجود بوی گند و تاریکی هوا، حضور بیشتر در این مکان دیوانگی به نظر می‌آمد، هرچند این دیوانگی، باید انجام می‌شد!

- الوند من میرم همراه بچه ها ببینم چیز دیگه ای پیدا می شه یا نه؛ تا جایی که میتونی به جسد دست نزن ممکنه بتونیم صحنه قتل رو باز سازی کنیم.

در دل لحن دستوری اش را مسخره کرده و نگاهی تند به معنای کم کردن حضورش به او انداختم. قبل از خروجش با لحن مشابهش لب زدم:

- بگو پروژکتور ها رو روشن کنن؛ توی این تاریکی نمیشه کاری کرد. می ترسم این سوسک ها من و تو رو هم زنده زنده بخورن.

زیر لب «باشه» ای گفت و مرا در آن حیاط خلوت تنها گذاشت. باز هم نور چراغ را به جسد انداختم و با خم شدن، سعی در کشف جزئیات بیشتری از آن جمجمه فرسوده داشتم. حالت پهن و درشت جمجمه نشان از مردانگی اش می‌داد، یا نمی‌دانم؛ شاید من آنگونه گمان می‌کردم. حشرات به قدری به اطراف حجوم می‌بردند که هر آن انتظار جهش یکی از آن ها به طرف صورتم را داشتم. 

خدای من، حالت دفن آن جنازه اصلا معقول نمی آمد. انقدر سطحی خاک شده بود که به راحتی می‌شد جسدش را بیرون کشید و این مبتدی بودن قاتل را اثبات می‌کرد. حتی می شد احتمال داد بعد از شکستن موزائیک ها با دست خالی آن گودال کوچک را به وجود آورده باشد، همه این ها با کمی تحقیق قابل اثبات بود.  رد خون خشک شده روی مزاییک های کثیف حیاط، آنقدر انبوه بود که لحظه ای فکر کردم تمام خون مقطول را کشیده اند!

تحمل آن فضا با آن بوی گند و نم هوا، واقعا امکان پذیر نبود؛ قبل از آنکه باز هم عق زدن هایم شروع شود، از حیاط خلوت و خارج و دستور خروج کامل جنازه از خاک را به تیم دادم. درحالی که با انزجار، دست بر سرم می‌کشیدم، از خانه خارج شدم. تجمع اهالی چیز طبیعی بود ولی تحمل کردن این بوی گند به مدت طولانی مسئله ای بود که من را به فکر وا می داشت.

- بهادر کشیک بذارید چند نفر رو زیر نظر داشته باشن کسی دور و بر خونه نپلکه!
بهادر که سر تا پایش را خاک و کثیفی گرفته بود، درحالی که لباسش را می‌تکاند، پاسخ داد:
- فکر نمی‌کنم کسی توی این دخمه و بین اینهمه کثیفی دووم بیاره، ولی چیزایی که دیدیم اثبات می‌کنه یه نفر به خونه ورود و خروج داشته!
در دل فحشی نثار آن شخص کردم؛ مگر می شد یک آدم تا این حد خوی حیوانی بردارد که بخورد و زیر پایش دستشویی کند؟!

مامورینی که  به تازگی به جمعمان اضافه شده بودند؛ سعی در متفرق کردن مردم داشتند همه برای تماشای فیلم سینمایی حتی از کوچه های پایینی هم آمده بودند. آن ها که قصد رفتن نداشتند و مطمئن بودند آن جا خبر هایی هست، آتش حس کنجکاویشان زبانه می کشید و گفتند:

- تا کی قراره این بوی گند ادامه داشته باشه؟ 

- خونه هامون بوی فاضلاب گرفته؛ شهرداری که اومد نگاه کرد و رفت، شما هم که معلوم نیست دارید چیکار می‌کنید!

با خشم نگاهی به مرد مسن  که یک ریز حرف می‌زد انداختم. بوی گند واقعا اعصابم را بهم زده بود. برای حرمت سنش کمی ملایم تر از لحن خودشان گفتم:

- برادرها انتظار نداری که جارو دست بگیرم تمیرش کنم؟! به خونه هاتون برگردید ما هم داریم کارمون رو انجام میدیم؛ الله و اکبر... خانم الان شما با این بچه کوچیک اینجا چی می خوایید؟ خواهرم برمایید تو روخدا بچه سموم شد از این بو، نگاه کنید آخه خدا رو خوش نمیاد.

پرژکتور ها که راه اندازی شدند، کار برای ما آسان شد، بهادر بالای سر تیم حفاری کشیک می‌داد و من به همراه بچه های تجسس، شروع به گشت مجدد خانه کردم. با گام های بلند خود را از روی آشغال ها رد کرده و به آشپز خانه رسیدیم. انگار سکنه در آن محل طلسم حیوانی شده بودند و حتی داخل یخچال از کار افتاده هم جای غذا آشغال بود.

یک آن نگاهم به گوشه ترین نقطه آشپز خانه، درست زیر پنجره ای که با پوسته های محصولات غذایی بسته شده بود، چشمم به یک دست لباس مچاله شده افتاد. به ستمش قدم برداشتم، حضور ساس ها در نگاهم پررنگ شد و با دست گرفتن لباس ها متوجه دخترانه بودنشان شدم. یعنی واقعا شخصی که آن جا زندگی مانده و زندگی کرده پیدا می شد؟ چرا؟ چطور توانسته بود؟!

سری به حیاط خلوت کشیدم و به جنازه ای که تا نیمه از خاک بیرون کشیده شده بود، نگاهی کردم. حالتی که استخوان دست هایش خشک شده بود شبیه این بود که بهم دیگر بسته شده بودند؛ نگاهم را به ظرفی که آثار بیرون کشیده را درونش انداخته بودند، انداختم. ساعت گران قیمت فلزی، چیزی بود که در اثر فرسایش جسد، از بین نرفته و مدرکی هرچند ناچیز برای ما می‌شد.

کار های خروج جنازه که به اتمام رسید، دستور ارسالش به پزشکی قانونی صادر شد و تا با تشخیص . یا قتل و البته هویت فرد فوتی، بتوانند کمکی در گشایش گره‌ی کور این ماجرا داشته باشند. نوار های زرد که حال دور تمام خانه کشیده شده بود را کنار زده و از آن خانه خارج شدم. به قدری در آن بوی گند مانده که هوای مرطوب بیرون، برایم نامعقول می‌آمد و حشرات نشسته بر لباسم، توجهم را جلب نمی‌کردند؛ با کشیدن یک دست از بالا تا پایین لباس، حشرات چسبیده را دفع و از میان جمعیت عبور کردم. خود را در ماشین اداره پرت و نفس حبص شده ام را با حرص بیرون راندم. 

آنقدر تمام تنم بوی گند گرفته بود که نگاهم به خود، رنگ چندش گرفته و دلم نمی آمد دست روی دست بگذارم. به قدری فکرم درگیر آن خانه بود که نفهمیدم چگونه زمان گذشت و به خانه برگشتم؛ تنها می‌دانم خود را به حمام رسانده و لباس در نیاورده به دوش آب حمله ور شدم. آنقدر شستم و شستم که انگار وسواس به جانم افتاده بود‌.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

پارت سوم
برای بار سوم لیف را کف زده و آن را با چندش روی پوستم کشیدم، احساس کردم به آن شکل فایده ندار و جور که باید تمیز نمی‌شوم؛ صابون سبز داروگر را داخل لیفم انداخته و این‌بار با کف بیشتری به کارم ادامه داد.
یک خط در میان عق می‌زدم، در آخر به حالت عصبی قلبم تیر کشید و صابون از دستم سر خورده و زیر شیر افتاد.
خسته از اتفاقات افتاده بی هوا خم شدم و صابون را برداشتم؛ با شتاب قصد ایستادن کردم که سرم با تمام توان به شیر حمام برخورد. از تک و تا افتاده با درد وحشتناکی بر روی سرامیک های سفید افتادم.
ناخودآگاه ناله های مردانه ام که بلند شده بود، مادرم را به پشت در کشاند‌؛ بی هوا در را گشود و با دیدن من غرق در خون، به صورت کوفت. جیغ جیغ کنان به باقی اهل خانه اطلاع داد:
- مرد کجایی که این بچه آخر رگش رو زده، الهی بی‌مادر بشی که داغ رو دلم گذاشتی... ای وای مرد بجنب داره جون میده!
خدا شاهد بود که فقط بخاطر دل آشوبگی ام عق می‌زدم و بخاطر شرایط پیش آمده ریز می خندیدم. گویا سرم سوراخ شده و ناودان خونش به راه بود، قبل از آنکه پدرم هم لخت و با آن پوست قرمز ببینتم، در بین ناله هایم گفتم:
-مامان در رو ببند، سرم خورده به شیر آب؛ مامان جان مگه نمی‌بینی لباس تنم نیست! ببند در رو الان از حموم در میام.

پشت به در ورودی روی زمین پخش بودم و خدا را شکر می‌کردم که مادرم دیدی به قسمت جلویی ان ندارم. با تردید را بست و من دومرتبه سرپا شدم؛ با درد دوستم را روی سر گذاشته می‌خواستم دوباره ناله کنم که مادر دو مرتبه بی‌هوا در را گشود. با چشم های گشاد ثانیه ای نگاهش کرده و بعد دستم جلویم را گرفته و پاهایم از خجالت خم شد. با چشم های گرد شده یک نگاه به او و نگاه بعدی را به پاهای لخت خودم انداختم؛ وقتی دیدم همچنان نظاره گر است، بی اهمیت نسبت به خون جاری از سرم داد زدم:

-مامان...! 

-خیله خب رفتم، می‌خواستم مطمئن بشم زنده می‌مونی. 

احساس کردم نیمی از گوشتم در اثر خجالت آب شده بود، سری از روی کلافگی تکان داده و دوباره به زیر دوش رفتم. آب حمام خون ریزی ام را کم و دقایقی بعد دردش هم افتاد؛وقتی مطمئن شدم خون سرم حوله را نجس نمی‌کند، از حمام دل کندم. 


سر سفره شام مادر بلاخره فرصت پیدا کرد و با برداشتن دستمال های روی سرم؛ نگاهی به زخمم انداخت و جدی رو به پدرم گفت:
-این بچه آخر بخاطر این شغلش کار دست ما میده، حالا از من گفتن بود؛ هی بشین جلوی تلوزیون کانال خبر عوض کن آقای با زن نشسته.
یک ریز غر می‌زد، چه کسی جرعت معترض شدن داشت؟ تاج سر بود و بین ما دو مرد حسابی ناز می‌کرد و البته نازش هم خریدار داشت.
صفورا سینی آبگوشت قلم را روی زمین گذاشته و برای آوردن نان دوباره به سمت آشپزخانه خارج از منزل رفت. چشمم را از چشم زاغ پدر گرفتم و بر دیوار های نما آجر منزلمان انداختم. بوی غذا دل و روده ام را بیشتر پیچ می‌داد، خصوصا وقتی که دیدم مادر بعد از بستن سرم، ملاقه بدست گرفت و شروع به کندن چربی های قلم آبگوشت کرد. از نو منقلب شده و بی‌اختیار عق زدم، پدرم چینی بین ابرو های شکسته اش انداخت و گفت:
- چته پسر، مریض احوالی؟ برکت خدا رو که آدم اینجوری نمی‌کنه؛ خوشت نمیاد دلیل نمی‌شه این کار رو بکنی.
مادرم دوباره به صورت زد، در روز آن‌قدر این کار را تکرار می‌کرد که گونه هایش همواره سرخ و ملتهب بودند. صدای زمختی به خود گرفته و گفت:
-نکنه دیشب با دوست هاش بیرون بوده و... استغفرالله ما توی این خونه زهرماری داشتیم؟ جواد آقا دیدی بچم رو بردن پیش ام الفساد؟
اگر این مادر ساده و شیرین زبان را هم نداشتم؛ قطعا فشار پرونده ها شیره وجودم را کشیده و مومیایی ام می‌کرد. سعی کردم نخندم تا مبادا ناراحت شود، گلویی صاف کرده و با سر به زیر افتاده گفتم:
-آخه مادر من، الوند دورت چرخ چرخ بزنه؛ گیریم پیش ام الفسادم رفته باشم، که نرفتم. اما فکر کنم حالت تهوع توی خانم ها باشه که نشونه چیز های خاصیه ها، آقایون نهایت دریا زده شدن...
با دست خود را از کنار سفره ترمه کاری آبی کنار کشیده و چشم به سد جواد پدر گرام انداختم که از خنده ریسه رفت. 

مادر همچنان چربی از روی استخوان می‌ترشید و قلب من را ریش می‌کرد، مدت ها بود جنازه به آن هولناکی ندیده بودم؛ یعنی بیشتر پرونده هایم مالی بود و از این جریانات کم پیش می‌آمد. 

مانده بودم چه بگویم و سفره را ترک کنم که صفورا بهانه به دستم داد، لقمه ای از نهار ظهر برایم کنار گذاشته و همراه نان با خود آورده بود. آن را از سر سفره برداشته و درحالی که نگاه متعجب خانواده الخصوص صفورا تحمل می‌کردم، گفتم:

-ببخشید من خیلی خستم، سرمم درد می‌کنه میرم بخوابم. 

آقا جان به نشانه تایید سر تکان داد و دیگر هیچ‌کس نتوانست اعتراض کند. از پله های موکت شده خانه به سمت اتاقم رفتم و در همان حین به دیوار آجری راه پله دست کشیدم. 

طبق معمول هرشب که خسته بودم و یا سردرد داشتم؛ صفورا کمک دست و همدم مادر میان سالم، شربت گل گاو زبان برایم آورد و با خجالت به سرعت در اتاقم را بست و رفت.
***

- بجنب، بجنب، عجله کن پسر!
بین بچه های تجسس و شهرداری قدم می‌‌زدم و از آن ها انتظار معجزه داشتم تا هرچه زودتر کار را هم بیاورند. من فقط چند مدرک از این خانه کوفتی می‌خواستم و این از نظرم چیز چندان زیادی نبود.
در طول روز تازه چشمم قادر به دیدن نوشته های روی دیوار بود؛ نتیجه پزشکی قانونی هنوز نیامده و چیزی هم در خانه دستگیرمان نمی‌شد، جز همان نوشته های عجیب و غریب که مشخص نبود چه هستند و به چه زبانی بر دیوار نوشته شده اند!
خانه با کمک بزرگ همکاران شهرداری، تازه داشت ریخت و شمایل خانه به خود می‌گرفت و آن بو های وحشتناک قابل تحمل تر شده بودند.
نوشته ها خوانا نبود؛ گاهی خط خطی و گاهی از زور کثیفی های چسبیده رویشان، محو شده بودند. صدای داد یکی از بچه های تجسس من را به سمت اتاق خواب نمور و تبله کرده کشاند.
مامور بیچاره مثل مرغ سرکنده یک چیزی در دست گرفته و بالا و پایین می‌پرید. با دیدن قامت من در چهار چوپ در شکسته اتاق؛ آرام سرجای خود ایستاد و آهسته گفت: «ببخشید قربان، آخ... ولی می‌شه کمک کنید یه چیزی پشتم راه میره»! همزمان با هم به خودمان لرزیدیدم و من محل برجسته پشتش را با مشت کوبیدم. مامور بیچاره پیراهنش را از شلوار درآورد و سوسک سیاه مرده از لباسش بیرون افتاد. دلم می‌خواست داد بزنم، اما بر خود مسلط شده و پرسیدم:

-خبری نیست؟ 

با قیافه منقلب شده، یک بار دیگر محل کشته شدن سوسک را خاراند و گفت:

-از آزمایشگاه تماس گرفتن، تایید کردن که جسد متعق به یک مرده! ولی نمونه هایی که از موی روی جنازه گرفتند متعلق به یه خانم بوده. یعنی از بلندیش هم می‌شد فهمید، اما باز هم برسی شده! 

امکان نداشت، یک زن‌ آن هم میان این همه آشغال و فجایع بهداشتی چطور دوام آورده بود؟ عصبی جلوی پالتوی بلندم را جمع کرده و رو به مامور قد کوتاه گفتم:
-بگو بازم چک کنن، با دقت... بادقت برسی کنید من از شما این اراجیف رو نمی‌تونم قبول کنم. اون مو، مال هرکسی که هست، هویتش رو خیلی کامل می‌خوام! حداقل جنسیت دقیقش رو!
ابرو های پیوند دارش را بهم نزدیک کرد و قصد مخالفت داشت‌، اما من بی درنگ از خانه بیرون زده و به سمت دفتر رئیس رفتم.
در عرض یک شب و یک روز، یک جنازه، یک زباله خانه و موی یک دختر بی هویت بی هیچ مدرک و شاهدی روی دستم مانده و روحیه ام ثانیه به ثانیه بیشتر تحلیل می‌رفت.
پشت راه پله‌ی در اول؛ همان جایی بود که شاید بهتر می‌توانستم به افکارم سر و سامان دهم. وحشت، اهالی محله را در بر گرفته بود و ثانیه نبود به مامورین محافظ نپرند.
دقایقی بعد در دفتر، رئیس با خوش رویی جای سبیل نداشته اش را با دو انگشت لمس و گفت:
- دیروز یه نفر اینجا خونش خشک شده بود، غر می‌زد این پرونده خیلی پیش پا افتاده‌ست. پسر بذار یه روز بگذره، بعد بیا و از من درخواست کمک کن.
شوخی می‌کرد، اما شوخی  شوخی تیکه می‌انداخت و همین هردونفرمان را به خنده انداخت. پرونده را برایش شرح دادم، از وضع اسفناک خانه تا باز بودن پنجره و آن مرد مرموز پشت خانه که کلید افتاده اش را بر می‌داشت. گفتم جنازه قبل از مردن حالت بدی به خود گرفته بوده؛ هرچی بیشتر شرح می‌دادم‌، گویی بار دل آشوبی ام کمتر می‌شد.
درآخر رئیس متفکر از جا بلند شد و در حین ریختن چایی از فلاسک با آه  «عجب» کش داری گفت و بعد رو به روی من نشست. ادامه داد: 
-الوند ممکنه پشت این پرونده هرچیزی باشه، قتل، فساد و یا جاسوسی. اما حرف من اینجاست، باز چه بلایی سر منیر خانم آوردی که صبح توی دفتر من شکایتت رو آورده بود؟
ریش های پنج روزه ام را مرتب کرده و لبخند خجالت زده ای زدم؛ آخر سر معلوم نبود این مادر ما قصد ترفیع یا تخریب ما را دارد. می خواستم جریانات دیشب را شرح داده و بپرسم مادرم چه می‌گفت که محمد رضا در را با شتاب باز و گفت: «الوند بیا یسری برگه جدید از پزشکی قانونی اومده.» سپس رو به رئیس کرده و با عذرخواهی گفت:

-شرمنده ام خیلی مهم بود.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

راوی: پژمان«دو روز قبل»

با کوبیدن آن در فلزی زنگ زده، بالاخره وارد فضای باز کوچه شده و کامی عمیق از اکسیژن هوا گرفتم. باران نم نم می‌بارید و قصد داشت آلودگی هوا را بشوید. قدمی از ساختمان دور شدم و نگاهی به ساخت فرسوده اش انداختم؛ هرچه دنبال نکته مثبتی می‌گشتم تا بتواند فردی شیفته کند که در مریض احوالی هم نتواند از آنجا دست بکشد، هیچ نمیافتم.

 اسرار پدری که بعد از فوت مادرم، حاضر به ترک این خانه و محله گندیده که چند وقتی بود بوی فاضلابش بالا گرفته نبود، مرا متعجب و اعصابم را پس از هربار سر زدن به او خط می‌انداخت. کاش درد تنها همین بود؛ اویی که با بی منطقی حضور پرستار را بالای سرش به منی که پسرش بودم ارجعیت می‌داد، از سوی دیگر روانم را می‌آزرد؛ اما مگر کسی چاره اش می‌شد؟

طبق عادت، سوئیچ ماشینم را دور انگشت شصتم انداخته و شروع به چرخاندنش کردم. قطرات سرد به سر و صورتم می‌نشست  و کمی از تشویش درونی ام را با سرمایش تسکین می‌داد؛ صدای آژیر ممتد ماشین پلیس که از نزدیکی به گوش می‌رسید، لحظه ای بند نمی آمد و علل دیگری برای اعصاب خوردی شده بود.

تاریکی کوچه و چاله آبی که به ناگهان میان جلوی پایم ظاهر شد، کفش های براقم را گلی و  موجب شد حلقه سوئیچ، از دور انگشت شصتم سر بخورد!

نگاهم را به آسمان ابر گرفته دوخته و خدا را بابت کرمش شکر گفتم. حال در این تاریکی چگونه باید سوئیچ به آن کوچکی را می یافتم؟! اخم هایم در هم رفت، نگاهی به آن جوی بلند که در تاریکی هم آب فاضلاب همراه شده با باران درونش پیدا بود انداختم. با گام های بلند و عصبی خود را به جوی رساندم. از شانس خوش من، سوییچ چرخیده و جایی میان فاضلاب سقوط کرده بود!

بوی گند، هرلحظه بیشتر در ذوغم می‌زد. در این شب کور، چگونه از میان این جوی کثیف بیرون می‌کشیدمش؟! با همان جدیت و اخم نشسته بر پیشانی ام، تلفن همراهم را بیرون کشیده و پس از روشن کردن چراغ غوه اش، نگاهی هرچند عمیق به تصویر زمینه انداختم. کار همیشه‌ام بود؛ هر بار ماتش می‌شدم اما دل برداشتنش از رأس نگاهم را نداشتم!

نور چراغ را به سمت جوی گرفتم تا شاید ردی از سوئیچ بیابم. با دیدن حلقه طلایی رنگش در زیر پل دست‌ساز مردم، که برای عبور ماشین هایشان به حیاط خانه بنا کرده بودند، نفس حبص شده ام را بیرون فرستادم. پر کردن ریه هایم در هوای بد بو، موجب تلخی گلو و بستن چشم هایم شد. کمی خم شدم تا حلقه سوییچ را به دست بگیرم و همراهش، نور چراغ را بالا تر بردم. یک آن برغ چشمانی و سوزش گونه ام، فریادم را به آسمان برد!

متقابلش تلفن از دستم رها شد و صدای برخوردش با آب کدر جوی، نشان از افتادنش در آن فاضلاب را داد! در تاریکی که حال با از میان رفتن نور چراغ گوشی دوچندان شده بود، دستم را به گونه ام فشردم. امشب، حقیقتا شب من نبود! در این اوصاف روحی و اعصاب آسوده ای که داشتم، تنها چنگ انداختن گربه های خیابانی به چهره ام کم بود!

با حجوم خون به چهره ام، چشمانم را با فشار برهم فشردم تا کمی سوزشش کم شود. تاریکی، احساس خفقان را درونم سر می‌داد و مرا وا می‌داشت چشم بگشایم. گوشدن لای یکی از چشمانم مصادف شد با برق چشمان چشمانی که به قدری نزدیک بود، تنها برق سبزش دیده می‌شد! یکه خورده به عقب پریدم تلو تلو خوران خود را روی آسفالت به عقب کشیدم تا شاید آن گربه چشموش، قصد فرار به سرش بزند!

با یاد گوشی گران قیمتم که در آن فاضلاب افتاده بود، بل فور با همان چشمان نیمه باز به سمت جوی حجوم بردم که جسمی سخت سرم ررا به درد و مرا به عقب راند. صدای برخورد محکم جسمی با آب جوی، همراه با خراش کف دستانم با آسفالت های یخ کوچه شد. به یقین امشب، از معدود شب هایی بود که خاطر گندش تا سال ها مهمان ذهن و یادم می‌شد!

تاریکی یک طرف و سوزش چشمانم که ناشی از ورود خون و خاک بود، از سوی دیگر بینایی ام را صلب می‌کرد. فکر از بین رفتن گوشی و نداشتن نای بلند شدن هم قوز بالا غوز شده بود. حال ناله هایی از ته دل، که از نزدیکی می آمد، ترس را به دلم انداخت؛ کشیدن دست های خاکی ام به چشم دیوانگی می آمد اما برای نجات از این خلعی که همانند مرگ، قدرت بینایی، تکلم و لامسه را از من گرفته، لازم بود.

صدای ناله که در نظرم توهمی بیش نبود، هر لحظه بالاتر رفته و صدای شبیه خر خر گربه که حاکی از آسیب دیدنش بود، می‌ساخت! حضور گربه در این محله کثیف، امری عادی می آمد پس با مالیدن چشم هایم، کورمال کورمال و چهار دست و پا به سمت جوی رفتم. چیزی که پیش رو می‌دیدم، آخرین چیزی بود که نظرم می‌گذشت؛ آن جسم سیاه مچاله شده در آب فاضلابی که رنگ خون به خود گرفته بود، شاید ترسناک ترین صحنه عمرم را رقم زد و ضربان قلبم را به هزار برد. 

دست خونین و خاکی ام که در اثر خراش با آسفالت سوزش داشت را به سمتش برده و تکانی به جسم در هم طنیده اش دادم. نگاه تارم را ریز کرده و یک آن با دیدن چشم های بازش که از آن یک آدمیزاد بود، میخکوب شده، فقط نگاهش کردم. در آن دقایق نفس کشیدن هم دشوار بود؛ گویا چیزی که پیش رو می‌دیدم، آدمی بود که جثه‌ی سیاهش در آن تاریکی، هیچ شباهتی به یک آدمیزاد نداشت.

با سوزش عمیق انگشتم، نفسم لحظه ای بند آمد. شخص مقابل با تمام توان دندان هایش را به دستم می‌فشرد، انگار قصد قطع کردن انگشتانم را داشت که حتی به خود، مجالی برای تنفس نمی‌داد! آن چنان دندان هایش را به دستم می‌فشرد که پارگی پوست و وردود سرد دندان ها را به دست حس کردم. دیگر افسار فریاد ها و حرکاتم به اختیار خود نبود، تنها دنبال راهی برای رهایی از آن سوزش جان فرسا بودم.

- داری چه غلطی می‌کنی؟! ول کن دستم رو! آخ... خدایا!

با ضربه، دستم را از میان دهانش بیرون کشیده که موجب شد سرش، به دیواره‌ی جوی برخورد کند. ناله هایم به آسمان رفته بود و مدام انگشتم را در دهان مک می‌زدم. اگر کسی مرا در این حال نزار، دارز کشیده بر زمین و درحال مکیدن انگشت شصتم می‌دید، قطعا ماجرا را ندانسته فکر می‌کرد یاد دوران کودکی افتاده‌ام!

ناله هایم که به سر آمد، نگران از حال آن موجود انسان نما، باز هم به سمت جوی خم شده اما با دیدن صحنه مقابلم، نفسم درون سینه حبص شد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

پارت پنجم

جسم مفلوک و ریزه دراز به دراز داخل جوی آب کثیف ولو شده و موهای بلندش داخل لجن در‌حال شنا بود و به جریان افتاده بود. خون از لا به لای موهای ذغالی رنگش رقص می‌خورد و آب را تا مسافتی جلوتر رنگین می‌کرد. 

قلبم برای انگشت های ضریف و کوچکش که از کثیفی کبره بسته بودند، لرزید و وجدانم از بینوایی‌اش به درد آمد. دل آسمان دومرتبه به تپش افتاده و با اولین رعد و برق قطره بارانی روی گونه ته ریش گرفته ام چکید. خراش گونه ام در اثر خیسی ملایم باران می‌سوخت، مانده بودم بروم و دردسر را به حال خود رها کنم و یا دل بسوزانم و مثل همیشه خود را در گِل گیر بی‌اندازم. از انگشتم قطره قطره خون می‌چکید، من برای این گربه وحشی بها داده بودم؛ نباید می‌گذاشتم بهای پرداخته ام بی‌جهت سوخت شود. طی یک تصمیم ناگهانی سر در جوب فرو برده و جثه سبک دخترک مرموز را در آغوش گرفتم، زیر هیکل نحیفش قد راست کرده و در حینی که به صورت گرد سیاهش نگاه می‌کردم، زیر لب گفتم: «زشت»! 

فاجعه امر زمانی بود که چشمم به موهای شپش افتاده و لباس های بید زده اش افتاد، مطمئن بودم شپش ها آن‌قدر در‌آن ذغالی های بلند مانده که کرم شده بودند. با وحشت داد خفه ای زدم، چیزی نمانده بود گربه شپشو از دستم رها شود که دوباره در آغوش فشردمش. متعاقبا با چندش از هودی اسپرتم جدایش کرده و با فاصله از خود حملش کردم. بوی گندش خصوصا وقتی با عطر ملایمم قاطی می‌شد؛ در دلم غوغا به راه انداخته و آب جوب آلوده به خونی که از موهایش می‌رفت حالم را بهم می‌زد. 

بلاخره به ماشین نقره ایم رسیده و با تردید به روکش های مشکی شیکم نگاه کرد و نگاه بعدی را به صورت گربه سیاه انداختم. سرم را به جدیدت تکان داده و بلند با خودم حرف زدم:

-امکان نداره با این وضع توی ماشینم راحت بدم. نقره عزیزم تاحالا کفش گلی به خودش ندیده، بعد من یه گوله کانوای شپشو رو... نه، نه از سگ کمترم اگه این کار رو بکنم! 

دختر را کنار جوب به آهستگی روی آسفالت نمدار رها کرده و به سرعت سوار نقره شدم، سوییچ را چرخانده خواستم حرکت کنم که رنگ چشم های عجیبش در ذهنم تداعی شد. مغزم یک ریز غرغر های فلسفی می‌کرد: «اگر قبل از اینکه شهرداری پیداش کنه از سرما بمیره؟ اگه سگ و گربه های ول بهش حمله کنن و...؟ اگه بمیره خونش بیوفته گردنم؟ گناه داره دختره بیچاره». کمی صبر کردم و بعد با کوفتن کف دست به فرمان سرم را رویش گذاشته و داد زدم:

-آره از سگ کمترم! می‌رم بیارمش...! خیله خب وجدان جان من تسلیمم. 

دقایقی بعد درحالی که من از سگ هم کمتر بودم، دختر خیس روی روزنامه های چیده شده روی صندلی های پشت دویست و ششم از هوش رفته بود. حتی بو گیر ماشین هم نمی‌توانست بوی گند دخترک را چاره کند. 

نمی‌دانستم دقیقا باید کجا بروم؟ با خود مدام فکر می‌کردم؛ خانه بهتر است یا کلینیک؟ اما اگر ضربه وارده به سرش کاری بود و در خانه ام طلف می‌شد، اوضاع صد چندان بدتر و در دردسر وحشتناکی می‌افتادم. با فکری که کردم؛ مسیر ماشین را به سمت کلینیک شخصی ام روانه و تا می‌توانستم گاز دادم. نزدیکی های کلینیک تخصصی روان‌درمانی گویی به هوش آمد و صدای ناله اش به هوا رفت، گیج بود و بخاطر دوبینی که در اثر ضربه به سرش ایجاد شده بود، نمی‌توانست جم بخورد. 

داخل پارکینگ شخصی ساختمان ماشینم را پارک و به سرعت در پشت رو باز کردم و دخترک را دو مرتبه در آغوش گرفتم. سرامیک های سفید را درحالی با سرعت طی می‌کردم که آب کثیف چکه کرده از دخترک همه جا را به گند می‌کشید. از نظرم آسانسور موجود در انتهای پارکینگ دورتر از پله ها بودند؛ از پارکینگ بیرون آمده و از سطح شیبدار مخصوص ویلچر بالا رفتم. در تمام شیشه ورودی را با کمک بازویم باز کرده و ایستگاه پرستاری با نمای نیم دایره اولین چیزی بود که به نظرم آمد. 

پرستار شیفت شب خانم مولایی با دیدن من در آن ساعت از شب و با آن موجود عجیب، از بین صندلی های انتظار چسبیده به هم به سمتم دوید و پرسید:

-آقای دکتر طوری شده؟ تصادف کردین؟ این چیه توی دستتون؟ 

بخش خلوت را پشت پا گذاشته و با عجله وارد اتاق شخصی ام شده، درحالی که دختر شپشو را روی تخت پشت پارتیشن می‌گذاشتم، رو به خانم مولایی داد زدم:

-لطفا باند و مسکن بیارید، هان وسایل بخیه هم همین‌طور! به کمک بهیار شیفت هم بگید بیاد بعد از بخیه این گربه نیازمند نظافته! 

پرستار دل آشوبه گرفته بود، با عجله و از خدا خواسته اتاقم را ترک کرده و دقایقی بعد با وسایل و کمک بهیار برگشت. سمت چپ پیشانی دخترک زخم نه چندان بزرگ، اما عمیقی برداشته بود‌ و احتمال می‌دادم میخ یا آهن پل به آن روز انداخته بودتش. در وضعیت نیمه هشیار بود، تکان ناگهانی سرش بعد از اولین بخیه؛ من را به یاد گاز زدگی دستم انداخت و باعث شد به سرعت دستم را بکشم. نخ بخیه را هنوز گره نزده بودم و به محض رهایی دستم خون دو مرتبه صورتش را پر کرد. پرستار با حال درونی خراب خون های جاری را پاک کرد و با التماس من را نگاه کرد تا کار را تمام کنم. به هر سختی که بود زخم را بخیه کرده و اشاره زدم به اتاق نظافت برده و تمیز برش گردانند. خودم هم نگاهی به زخم دست و صورتم کرده و هر دو را پانسمان کرده، لباسم را با یک دست لباس زاپاسی که همواره در کمد اتاقم نگه می‌داشتم عوض کردم. 

درون اتاقم مزین به تابلو و اکواریوم آرامش بخش بود، صندلی راحتی مخصوص رو به شومینه را برای نشستن انتخاب و رویش ولو شدم. هنوز یک دقیقه ام از نشستنم نمی‌گذشت که جیغ خانم مولایی من را سرپا کرد، دختره وحشی حتما به هوش آمده بود. با ترس خود را به اتاق نظافت بیماران رساندم، دختر نیمه لخت به شکل وحشتناکی به سمت دو خانم درمانده هجوم می‌برد و صداهای عجیب از خود در می‌آورد. هردو نفر از کادر درمان به محض دیدن من اتاقک تمام سرامیک را ترک و عاجز از من تمنا کردند که از کار محوله خلاصشان کنم. کلینیک چندان بزرگ نبود که کادر بیشتری شب ها را در آنجا بمانند، ناچارا آن ها را مرخص و خود به طور کامل وارد اتاق شدم. در فلزی شیشه خور را پشت سر بستم، برای اینکه اندامش را رصد نکنم سر به زیر انداخته و با فکری دوباره کمک بهیار را صدا زدم:

-لطفا تشریف بیارید، من نگهش می‌دارم! شما نظافتشون رو انجام بدین... فکر می‌کنم اینطور درست نباشه. 

زن ها که نگهبان را هم صدا زده بودند، با پاهایی لرزان راه رفته را برگشته و وارد اتاق شست و شو شدند. به محض دیدن مرد نگهبان به خروش آمده و فریاد زدم:

-شما اینجا چی می‌خوایید؟ بفرمایید سرکارتون آقا! بفرمایید... 

از داد من گربه کثیفم کنج اتاق کز کرد و با چشم های شفافش که هربار یک رنگ به خود می‌گرفت، نگاهم کرد. نفس عمیقی کشیده و با لبخند هراسانم سعی در ایجاد آرامش کردم. دختر ها پشت من مثل بید می‌لرزیدند و بابت داد من حتی جرعت اظهار نظر هم نداشتند. یک قدم به سمت دخترکم برداشته و گفتم:

-آروم دختر خوب، طوری نیست! ما قرار نیست به تو آسیبی برسونیم! 

قدم بعدی ام با حرکت سریع و تهاجمی او به سمتمان مصادف شد، دختر ها جیغ زدند و خودشان را به پشت در اتاق رساندند. بخاطر ضربه ای که بر سرش وارد شده بود، می‌ترسیدم از داروی بی‌هوشی استفاده کنم و دیگر بهوش نیاید. دل را به دریا زده و با چشم هایی که سعی در نگاه نکردن به اندامش را داشت؛ من نیز به سمتش رفتم. بی دفاع پوست دست و گردنم خراش می‌خورد و بی اهمیت و با حرص فریاد زدم:

-د بیایید دیگه! مگه این اولین آدم غیر معمولی هستش که می‌بینید؟ 

کمک پرستار به سرعت دوش را باز کرد و با نگاه معنی دار منتظر شد تا من او را زیر دوش ببرم. دخترک در جهت مخالف من تقلا می‌کرد و این امر برایم دشوار شده بود‌؛ کمی به سمت بالا کشیدمش و به طور ناگهانی هردو نفرمان زیر آب یخ رفتیم. آب سرد چنان شوکی به من وارد کرد که هوار زدم:

-مگه می‌خوایید سکته کنیم؟ آب داغ رو باز کنید خانم، یه شیر آب رو باز کردن که حواس پرتی نداره. 

هرچند این دختر چنان استرسی به ما مستولی می‌کرد که هرچیزی امکان پذیر بود. دخترک زیر آب در بغلم کز کرده بود و اندام یخ بسته اش نای تکان خوردن نداشت. دمای آب ملایم شد و تن لباس پوشیده من را خیس کرد، سرم را بالا گرفتم و با نگهداشتن دست هایش از پرستار ها خواستم کارشان را شروع کنند. 

در حین شستنش گوشت روی دنده ام سوزش وحشتناکی را متحمل شده بود، پوست بیچاره ام از روی لباس زیر دندان های گربه ام له می‌شد و من هیچ نمی‌توانستم بگویم؛ حتی نمی‌توانستم نگاهش کنم و با چشم ازش بخواهم این گزیدگی را به پایان رساند. 

صدای عق زدن پرستار ها نشان می‌داد آن ها هم چندان کار راحتی را انجام نمی‌دهند، همچنان آب پوست صورتم را می‌شست و برای اینکه حس دیگری از من بیدار نشود؛ آهنگ زمزمه می‌کردم. 

فشار دندان ها روی گوشتم بیش از اندازه شده بود، در آخر دست جلو برده و با فشار بر روی پیشانی اش، دهانش را از خود فاصله دادم. با چشم های درشتی که زیر آب هم نبسته بودشان نگاهم کرده و دوباره همان جای قبلی را با لجبازی گاز گرفت.  «الله اکبر» زیر لب گفته و زیر لب زمزمه کردم:

-گربه شپشو.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...