رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان تجسد | n.a25 ، [email protected] کاربران انجمن نودهشتیا


N.a25
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • مدیر ارشد

نام رمان: تجسد

نویسندگان: فاطمه عیسی زاده، نسترن اکبریان

ژانر: اجتماعی_ جنایی_ عاشقانه

ساعت پارت گذاری: روزانه چهار پارت

خلاصه:

بوی گس تعفن، عطر تلخ مرگ، بوی نای تنهایی؛ مزاج بی حس زندگانی را کر کرده بود! 

در فنجان عاری از سیاهی، فال دستان بی گناهی در آمده که چرکین، به هر سو چنگ می انداخت. مرگ؛ واژه‌ی نابی که در خانه ای تنگ، میان دستان بی حسی که بلور اشک از نک انگشتانش غلتیده می شد، بدل به زندگانی بود و خواب؛ مصیبتی که وحله را برای شکار حقایق در صید نگاهی نگران، باز می‌کرد!

پای خواب بازی که به میان می آمد، فریاد سکوت های خفه در حنجره، حواس را کیش و مات کرده و افسار را به دست خوابگری می‌داد که نگاهش گیر نگاه های زخم خورده‌ی روزگار بود.

ورق که بر می خورد، قرعه به نام سرباز حاکم بر بازی که مشت در گره‌ی کور طالعی نحس برده بود، می افتاد! ته این قرعه به بالاتر از سیاهی بدل بود و سرش منتهی به تک گل ساقه شکسته ای بود که گویاکلامش، خفه در نگاه های پر حرفی بود که آفتاب، رنگ سکوت را به مردمک های ترسیده اش حکم می‌زد.

 

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

مقدمه:

بجنب!

دست زندگی را بگیر و به هیاهوی زیستن بکش، ورنه در کوچ بعدی اش، منکوب انزوا می‌شوی!

هراس از قتل نیست، مقتول نفس توست؛ عشق ناب و جسم ستردت. دم بزن، اعتراض کن؛ سکوت جثه بی جانت را دوباره به دار می‌کشد. 

برخیز!

روحت را از جدول کشی موازی جسم رها کن، برخیز...

روان را از لجنزار جسد جاندارت سوا کن! 

بلور دل بگشای، از پژمان دل گوی و بنال. 

در این بام قصیر روزگار، غم های کوچک پر حرفند‌؛ غم های بزرگ، لال.

ملالی نیست، دراین قرن آدم ها جهش یافته اند

حتی من

حتی تو

حتی ما...

 

«پارت اول» 

«بِسْمِ اللّهِ الرَحمانِ الرَحیمْ»

آوای تیز تلفن مدام در فضای سرد دفتر می‌پیچید و جو را مغشوش می‌کرد. شخص پشت تلفن لحظه ای دست بر نمی‌داشت، در آخر کلافه پرونده محبوبم را به کناری پرت کرده و عصبانیت حاصل از چرت پاره شده تمرکزم را با یک بازدم، بیرون فرستادم. گوشی قدیمی را کنار گوش گذاشته و همزمان که خودکار آبی ام را دوباره بین انگشتانم می‌چرخاندم‌، گفتم:

- بفرمایید!

آز آن طرف خط صدای ناواضح صحبت شخصی می‌آمد، گویی متوجه شد بالاخره من تلفن را جواب داده ام و بعد از لحظه ای سکوت، صدای خشک مافوقم حواسم را جمع کرد:

-کجایی تو؟! الوند سریع خودت رو به دفترم برسون، یه موردی هست که باید برسی بشه.

پرونده جدید! عجب دوره‌ی پر آشوبی بود، روز به روز وضع بدتر می‌شد و مردم به هر چیز ریز و درشتی مشکوک می‌شدند و گزارش می‌فرستادند.

به خود آمدم، دستی به صورت کشیدم تا خود بیایم و بی‌درنگ گفتم:

-اومدم، اومدم!

خودکاری که از فرط نوشتن به انگشتم رنگ پس داده بود را دو مرتبه روی میز رها کردم، لباس رسمی یک دست پارچه ای ام را دستی کشیده و به سمت دفتر رئیس راه افتادم. سیستم گرمایشی اداره موقتا خراب شده بود و بوی نم باران را از داخل سالن هم می‌شد تشخیص داد.

طبقه اول پشت راه پله، در اول رو به صدا در‌آوردم. از داخل دستور ورود صادر شد و من دوباره قبل از ورود، دستی در موهایم کشیدم.

-بله قربان در خدمتم.

بعد از تکلم همان یک خط، چند قدم در فضای مربعی شکل اتاق برداشتم و روی یکی از آن صندلی های رسمی جاگیر شدم. رئیس از پشت میز تکان ریزی به گردنش داد، عینکش را روی سینه رها کرده و گفت:

-سلام الوند جان، چرا اینقدر آشفته ای؟ دوباره شب رو پای پرونده خوابت برده که اینطور موهات شکستن؟

معذب دوباره دست به سر کشیدم و این بار محل شکست موهای نافرمان مشکی ام را یافتم. خجالت زده سر به زیر انداخته و گفتم:

-گفتید که کارم دارید، پرونده جدیده؟!

بلند شد تا پشت پنجره سه در چهارش قدم زد و با نوازش گلبرگ های شمعدانی داخل اتاق، ثانیه ای بعد بوی مخملی گل و صدایش همزمان داخل اتاق پیچید:

-والله نمی‌دونم لقمه چرب و چیلی برای تو باشه یا نه؟ پرونده مربوط به یک سری شکایت یک شکل، در یک زمان مشخص و توی یه شعب مشخص شهرداریه! همه شاکی ها بیان داشتن که از خونه قدیمی ساختی بوهای وحشتناکی استشمام می‌کنن و سوسک و موش های بخش شده از اون نقطه امونشون نمیده. ولی نکته قابل تامل اینجاست که وقتی شهرداری برای تحقیق رفته؛ همه سکنه شهادت دادن که اتفاق های مرموزی داره اونجا میوفته. شهرداری بخاطر بسته بودن در ها حکم ورود نداشته و پرونده به ما ارجاع شده.

از زور هیجان مستولی شده بر ذهنم، سر پا ایستاده و حرف هایش را مرور کردم. با نوک پا روی سنگ مرمر کف اشکال نامربوطی رسم کرده و گفتم:

- الان من باید دقیقا چیکار کنم؟ بی درنگ چشم روی موهای از دم سفید رئیس چرخانده و ادامه دادم:

- خونه رو به جای شهردار نظافت کنم، یا حکم ورود براشون ببرم؟! 

-هیچ کدوم، با تیم تجسس برو! از این خونه بوی دردسر میاد، می‌خوام از اوایل این پرونده هنوز تشکیل نشده، باشی و مدرک جمع کنی. 

 

کلافه سر به طرفین تکان دادم، از وقتی آن بازپرس دون پایه آمده بود؛ کیفیت پرونده های واگذار شده به من روز به روز افتضاح تر می‌شد. نمی‌توانستم این ننگ را تحمل کنم و وقتی آن بازپرس جدید در اتاق بغلی پرونده فساد اقتصادی حل می‌کرد؛ من با گروه تجسس به دنبال بوی تعفن بروم. هنوز دهانم به اعتراض گشوده نشده بود که رئیس بی آنکه به خود زحمت برگشتن بدهد، پشت به من گفت:

-آنچه جوان در آینه بیند، پیر در خشت خام! برو الوند؛ برو پسر تا تیم حرکت نکرده، من از استعداد و تقدیر تو جلو جلو خبر دارم.

نوک کفشم را بلند کرده و با تمام حرص درونی ام به روی زمین کوبیدم، به سرعت از اتاق خارج و در ضد صدا را پشت سر، باز به حال خود رها کردم.

بز آورده بودم، احساس می‌کردم تمام افراد حاضر در راه رو اداره به من پوزخند می‌زنند و این افول کاری را بر سرم می کوبیدند. جلوی در ورودی لگد محکم دیگری به سطل آشغال فلزی زده و سعی در کنترل خشمم کردم. بچه های تجسس با دیدن من گل از گلشان شکفت و بهادر با عجله گفت:

-بجنبید، حواستون باشه چیزی رو جا نذاشته باشید! الوند جان تو بشین جلو برادر. 

شاید اگر روز بهتری را شروع کرده بودم؛ من هم با آن ها بر تبل بی عاری می‌زدم و بی علت خنده سر می‌دادم. این اخلاق دو بعدی طبیعتم بود؛ گاهی سهل گیر و خوش رو و گاهی هم زهرمار می‌شدم. چهار نفری سوار ماشین جدید اداره شده و حرکت کردیم. به غیر از بهادر با آن دو نفر دیگر چندان آشنایی دیرینه ای نداشتم، ترجیح دادم ساکت بنشینم تا زودتر، این تجسس بی مورد تمام شود و بتوانم سریع‌تر به پرونده دلخواهم برسم. بهادر به سمت میانه های شهر می‌راند، همان جایی که اگر آدم هم می‌کشتند؛ مردم آن‌قدر گرفتار نان شبشان بودند که نمی‌فهمیدند، یا ترجیح می‌دادند کور باشند و عمدا نبینند. از یه محدوده ای به بعد دیگر سطل های آشغال تفکیک شده برای آشغالی های تر و خشک نبود، عادی بودن حتی از کیفیت آسفالت روی خیابن ها و پلاک های زنگ زده سر کوچه ها هم مشهود بود. جدا چه کسی می‌توانست در این جنگل زنده بماند، الحق که قشر کارور مظلوم بودند و من، این طبقه بندی اجتماعی را به خوبی حس می‌کردم. 

رفته رفته کوچه ها باریک تر و همان بوی نا مطبوع و مشمئز کننده به گوش می‌رسید. 

بلاخره به کوچه دلباز فاطمه الزهرا رسیدیم؛ جدا بویی که فضا را آلوده کرده بود، غیرقابل تحمل بود. خانه ها تنگ هم آجر چیده بودند و تک خانه رو به رویی با درب قرمز زد زنگ خورده، هدف بود. به محض ایستادن ماشین‌‌، از آن دور دست ها اذان مغرب و عشا را سر دادند و هوا به سرعت رو به تاریکی رفت. گویی خدا پرده های خورشیدش را کشید و ابر های سیاه را روانه داشت که دوباره باران گرفت. 

کناری ایستادم و به بهادر خیره شدم که چطور با عجله وسایل جا به جا می‌کرد و از یکی می‌خواست زنگ بزند. بوی گند ترشیده و کثافت دلم را بهم می‌زد، به جای بچه های سر به هوای تجسس زنگ سوخته را چند باری زدم و وقتی جواب ندادند، با لگد به در کوبیدم! چه چیز جالبی می توانست در این خانه باشد؛ جز یک مشت مریض مواد مخدر و سوسک و موش؟! 

در زدن فایده نداشت، به بچه های تجسس دستور دادم آژیر را روشن کنند تا حداقل چشمشان بهتر ببیند و در را با دیلم باز کنند. 

چیزی نکشید که اهل محل هرکدام با یک مدل لباس مبدل بیرون ریختند و با ترس و تعجب به کارمان چشم دوختند. همه تیر برق ها، سوخته یا شکسته بودند! دیگر تاب فضای مسموم آن محل را نداشتم؛ دست جلوی بینی گرفته و سر زیر دست بهادر که پسر تازه کاری بود داد زدم:

-د بجنب! خدای من، از این به بعد گند های شهری هم به گردن ما افتاده... 

ثانیه ای نبود که ناسزا نگویم. با دیدن بچه کوچکی که بی هیچ توجهی در آن تاریکی، روی خط های فرضی لی لی بازی می‌کرد سر کیف آمدم. حتما رئیس چیزی می‌دانست که آن همه جدیت به خرج داده بود. در، بعد ربع ساعت ور رفتن با صدای بدی باز شد، اجازه دادند اول من وارد شوم و بعد پشت سرم از همان ابتدا شروع به برسی کردند.

با دیدن فضای نمور و مملوء از زباله‌ی خانه، با چندش به خود لرزیده و از ته دل چندباری عق زدم. مثال این بود یک نفر به مدت زیادی در یک جا خورده و مدفوع کرده باشد. با هر قدم سوسک ها مثل کف پوش سیاه این طرف و آن طرف می رفتند. بخاطر سر و صدایی که گروه تجسس راه انداخته بود، موش بزرگی از روی آشغال ها دوید و به سمت شلوارم حرکت کرد.

با داد وحشت زده ای لگد انداخته و خود را به دیوار تار و غبار گرفته چسباندم.

یک کوه زباله‌؛ شبیه به پروشگاهی برای حیوانات موزی عمل کرده و وحشتناک ترین مکان عمرم را رقم زده بود. با داد بهادر به سمت عقب چرخیدم و نگاهش کردم:

-اینجا هنوز زغال ها روشنن، یه نفر اینجا بوده... شاید همین الان هم باشه خوب بگردید!

اگر می‌خواستم به سمت اتاق ها و آشپزخانه سیاه بروم؛ باید از روی زباله هایی که عمقش به زانویم می رسید، عبور می‌کردم!

به قدری بوهای بد شنیده بودم که تابم تمام شد و همان کنار محتوای معده پر از نهاری که دیر وقت خورده بودم را برگرداندم. دل به دریا زدم و با عجله اطراف را گشتم، احساس می‌کردم چیری داخل شلوارم حرکت می‌کند و پوستم را قلقلک می‌دهد. فقط با دست آن ناحیه را فشار دادم و دیگر اهمیت ندادم. باید شخصی که در این همه کثافت دوام آورده بود را زنده میافتم.

از اتاق دو در دو بدون وسایل تا آشپزخانه ای که حتی روی ظرف شویی اش هم کوهی از کثافت بود، همه را گشتم و هیچ نیافتم. نه تنها من، بلکه هیچ کداممان...

هوای تازه ای که از اتاق پشتی، گردنم را نوازش داد نظرم را جلب کرد، با مشقت به آنجا برگشتم و این‌بار با دست خودم، سوسک سیاهی را از لباسم کندم.

سرم را از پنجره کوچیک و دلگیر بیرون انداختم و هوای بارانی را با جان و دل خریدم. شاید از آن جا فرار کرده بود، بدون اطلاع به باقی که دست کمی از حال من نداشتند و از همه چیز فیلم می‌گرفتند؛ به سمت پشت خانه رفتم. 

حالا قدر هوای مرطوب خارج از خانه زباله را می‌دانستم! با عجله از بین مرد های تجمع کرده، به سمت کوچه پشتی رفتم. آن کوچه هم چندان تفاوتی با کوچه قبلی نداشت، تنها تفاوتش یک تیر چراغ برق بود در انتهای کوچه روشن بود. همان طور که سر و گوش به آب می‌دادم، متوجه مرد آدم حسابی ای شدم که سوییچ ماشینش، کنار پل آهنی جوب روی زمین افتاد. برای برداشتنش خم شد و گویی ثانیه ای با شوک زیر پل را نگریست، هوا تاریک بود و تا حدود زیادی چهره اش مشخص نبود. با تردید خواستم به سمتش قدم بردارم که تلفن همراهم من را از آن کار وا داشت. بهادر با جدیت پشت تلفن داد زد:

-الوند اینجا رد های خون پیدا کردیم، کجایی؟ 

بیخیال مرد شدم، مضنون هرگز نمی توانست از آن پنجره کوچک عبوره کرده و پا به فرار بگذارد. ماجرا داشت جالب می‌شد، برای ریختن آب خنک به روی کنجکاوی ام با سرعت به سمت خانه برگشتم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت دو

با نزدیک شدن به خانه ای که بیشتر شبیه دخمه می ماند، بوی تعفن باز هم مشامم را آزار داد، دلم مدام پیچ می زد، اما چاره ای نبود؛ با قدم های بلند سعی در عبور از کثافات و آن حشره های ریز و درشت و رسیدن به بهادر را داشتم. دستم را بر بینی گذاشته تا کمی از آن حجم بوی بد کم شود!

در کنج بهم ریخته تر خانه در باریک نیمه باز و نور های سرگردان که نشان چراغ قوه های تیم بود به چشمم آمد، با گام های بلندتری به آنها ملحق شدم.
چند نفری بالای سر کپه ای خاک ایستاده و منتظر دستوری برای شروع کار بودند. گلویم ر ا صاف و اعلام حضور کردم، بعد از آنکه به سختی خود را از آشغال های جمع شده در جلوی در عبور دادم، با حال زاری گفتم:

- چیزی پیدا کردید؟ 

بهادر از جمعیت جدا شده و به سمتم آمد، عرق از روی پیشانی زدود و گفت:
- جلوی در این‌قدر آشغال ریخته بود به سختی اینجا رو پیدا کردیم. به محض ورود...
دست و نور چراغش را روی زمین گرفت و ادامه داد:

- همه جای این حیاط پر از خونه، انگار یه نفر با دستمال خواسته پاکشون کنه، اما فقط بیشتر همه جا مالیده شده! خون خشک شده و مشخصه مدت زیادی ازش گذشته. 
سپس دستش را به همراه نگاه من و نور چراغ، به سمت تیم کشید.

- رد خون ها درست تا پیش اون کپه خاک ادامه داره، بعدش اثرش محو میشه. دستور چیه؟ 

 دستی به خاک نشسته بر موهایم کشیدم و با دقت به اطراف نگاه کردم؛ آشغال ها در مقابل آن در متراکم و بیشتر بودند، گویی شخصی به عمد آن ها را در لحظه آخر به آنجا کشانده بود تا در کوچک نیم متری پیدا نشود. بوی دردسر می‌آمد و این، برای من خوشایند بود. خواستم به دیوار تکیه دهم، سوسک هایی که از درز دیوار بیرون می ریختند نظرم را عوض کردند، به فور پشیمان شده دست به سینه گفتم:

- خیلی سطحی خاک رو حفاری کنید. مراقب همه چیز باشید، با این همه حشره و کثیفی، تعجب نمی‌کنم اگر مار از خاک بیرون بیاد.

بهادر با فرستادن تیم تجسس به دنبال گشت بقیه خانه، با اداره تماس گرفت و تیم حفاری را به آن جا خواند. تا آمدن تیم که حداقل ده دقیقه‌ای طول می‌کشید، با نک کفش مشکی ام که حال زیر حجم گرد و غبار قهوه‌ای شده بود، شروع به له کردن سوسک های درشتی که از این ور به آن ور می‌رفتند کردم.

مدتی بعد به بهادر پیوستم و نور چراغم را به سکوی برآمده بالای کپه خاک انداختم، چیزی شبیه به جایی برای نشتسن می‌آمد یا... نمی‌دانم! هیچ چیز در آن خانه قابل حدس نبود، نه حضور آن همه زباله طبیعی می‌آمد، نه حضور شخصی و البته حضور نداشتنش! از بهادر که سخت درحال کنکاش فضا بود دور شده و کمی عقب تر، نور چراغم را سرگردان به در و دیوار می‌تاباندم. فقط دلم می‌خواست هرچه سریع تر امشب تمام شود تا خود را زیر دوش آب داغ، حسابی بشویم.

تیم حفاری با کمی تاخیر رسید؛ بدون درنگ تپه خاکی که از بین سرامیک ها بیرون زده بود را برسی کردند و در آن تاریکی که به زور چراغ قوه ها روشن شده بود، مشغول به کار شدند. نمی دانم کارشان چقدر طول کشید، اما به قدری بود که بوی تعفن، در مشامم عادی شده و به اندازه قبل آزار دهنده نبود. با صدای بهادر، تکیه ام را از دیوار برداشته و چشم در چشمش دوختم.

- الوند بیا این رو ببین؛ چی تو فکرت می‌گذره؟

رد خون خشک شده را دنبال کردم و به چاله ای که بهادر بالای سرش قد علم کرده بود رسیدم. با دیدن صحنه مقابلم باز هم معده ام به خروش آمد و قصد بازگرداندن محتوایتش را کرد، اما معده خالی ام تنها عق های ممتد را به جانم متحمل شد. واقعا اسفناک بود؛ پیش رویم جمجمه ای بود که حشرات، به استخوان هایش هم رحم نکرده بودند! 

فضای تنگ حیاط پشت خانه که در کثیفی، دست کمی از داخل خانه نداشت، من را وا می داشت تا زودتر آن کثافت خانه را ترک کنم، اما نمی‌شد این کار را نصفه رها کرد. تیم حفاری دست از کار برداشته و نگاهشان برای ادامه کار، میان من و بهادر دوران گرفته بود. چشم روی هم فشرده و درحالی که سعی در خوردن وحشتم داشتم، گفتم:

- بیرون باشید کمی استراحت کنید ادامه کار رو همین امشب انجام می‌دیم. باید پرژکتور وصل کنن توی این تاریکی ممکنه به جسد آسیب برسه.

کلامم که تمام شد، با رها کردن وسایلشان فوری محل را ترک کردند، حق هم داشتند، بوی گند تا مغز استخوان های آدم نفوذ می‌کرد! بهادر که بعد از رفتن تیم، شروع به کنکاش مجدد محل کرده بود، با لحن چندشناکی گفت:

- این دیگه چه کوفتیه! 

عصبی از کنجکاوی های بهادر، نالیدم:

-کارگاه گجت دست بردار یکم به خودت استراحت بده، الان از بوی گند خفه می شی!
اصرار نگاهش را که دیدم؛ رد نور را پیش گرفته و به مایعی که خیسی اش زیر نور چراغ برق می‌زد رسیدم. با این میزان از مدفوع های خشک شده در گوشه و کنار، عجیب نمی آمد اگر آن ماده ادار باشد؛ اما تر بودنش، نشان تازگی می‌داد و این حضور شخصی یا اشخاصی در این خانه را تایید می‌کرد، چشم روی هم فشردم و از زیر دندان های کلید شده ام غریدم:

- معلوم نیست اینجا خونه‌ست یا چاه مستراح!

روی پاشنه پا چرخیده و دو مرتبه به حاصل دست رنج گروه حفاری نگاهی انداختم. مسرانه نور چراغم را به جسد مفلوک انداخته و دلم آشوب شد. سر بیرون آمده از خاکش توی دید می‌زد، چیزی به نام جسم از آن نمانده بود و تنها جمجمه خاکی و پر حشره اش با حفاری به دست تیم، از زیر خاک پیدا شده بود. باید در اسرع وقت جنازه را به صورت کامل خارج کرده و به پزشکی قانونی تحویل می‌دادیم، اما آن شب، با وجود بوی گند و تاریکی هوا، حضور بیشتر در این مکان دیوانگی به نظر می‌آمد، هرچند این دیوانگی، باید انجام می‌شد!

- الوند من میرم همراه بچه ها ببینم چیز دیگه ای پیدا می شه یا نه؛ تا جایی که میتونی به جسد دست نزن ممکنه بتونیم صحنه قتل رو باز سازی کنیم.

در دل لحن دستوری اش را مسخره کرده و نگاهی تند به معنای کم کردن حضورش به او انداختم. قبل از خروجش با لحن مشابهش لب زدم:

- بگو پروژکتور ها رو روشن کنن؛ توی این تاریکی نمیشه کاری کرد. می ترسم این سوسک ها من و تو رو هم زنده زنده بخورن.

زیر لب «باشه» ای گفت و مرا در آن حیاط خلوت تنها گذاشت. باز هم نور چراغ را به جسد انداختم و با خم شدن، سعی در کشف جزئیات بیشتری از آن جمجمه فرسوده داشتم. حالت پهن و درشت جمجمه نشان از مردانگی اش می‌داد، یا نمی‌دانم؛ شاید من آنگونه گمان می‌کردم. حشرات به قدری به اطراف حجوم می‌بردند که هر آن انتظار جهش یکی از آن ها به طرف صورتم را داشتم. 

خدای من، حالت دفن آن جنازه اصلا معقول نمی آمد. انقدر سطحی خاک شده بود که به راحتی می‌شد جسدش را بیرون کشید و این مبتدی بودن قاتل را اثبات می‌کرد. حتی می شد احتمال داد بعد از شکستن موزائیک ها با دست خالی آن گودال کوچک را به وجود آورده باشد، همه این ها با کمی تحقیق قابل اثبات بود.  رد خون خشک شده روی مزاییک های کثیف حیاط، آنقدر انبوه بود که لحظه ای فکر کردم تمام خون مقطول را کشیده اند!

تحمل آن فضا با آن بوی گند و نم هوا، واقعا امکان پذیر نبود؛ قبل از آنکه باز هم عق زدن هایم شروع شود، از حیاط خلوت و خارج و دستور خروج کامل جنازه از خاک را به تیم دادم. درحالی که با انزجار، دست بر سرم می‌کشیدم، از خانه خارج شدم. تجمع اهالی چیز طبیعی بود ولی تحمل کردن این بوی گند به مدت طولانی مسئله ای بود که من را به فکر وا می داشت.

- بهادر کشیک بذارید چند نفر رو زیر نظر داشته باشن کسی دور و بر خونه نپلکه!
بهادر که سر تا پایش را خاک و کثیفی گرفته بود، درحالی که لباسش را می‌تکاند، پاسخ داد:
- فکر نمی‌کنم کسی توی این دخمه و بین اینهمه کثیفی دووم بیاره، ولی چیزایی که دیدیم اثبات می‌کنه یه نفر به خونه ورود و خروج داشته!
در دل فحشی نثار آن شخص کردم؛ مگر می شد یک آدم تا این حد خوی حیوانی بردارد که بخورد و زیر پایش دستشویی کند؟!

مامورینی که  به تازگی به جمعمان اضافه شده بودند؛ سعی در متفرق کردن مردم داشتند همه برای تماشای فیلم سینمایی حتی از کوچه های پایینی هم آمده بودند. آن ها که قصد رفتن نداشتند و مطمئن بودند آن جا خبر هایی هست، آتش حس کنجکاویشان زبانه می کشید و گفتند:

- تا کی قراره این بوی گند ادامه داشته باشه؟ 

- خونه هامون بوی فاضلاب گرفته؛ شهرداری که اومد نگاه کرد و رفت، شما هم که معلوم نیست دارید چیکار می‌کنید!

با خشم نگاهی به مرد مسن  که یک ریز حرف می‌زد انداختم. بوی گند واقعا اعصابم را بهم زده بود. برای حرمت سنش کمی ملایم تر از لحن خودشان گفتم:

- برادرها انتظار نداری که جارو دست بگیرم تمیرش کنم؟! به خونه هاتون برگردید ما هم داریم کارمون رو انجام میدیم؛ الله و اکبر... خانم الان شما با این بچه کوچیک اینجا چی می خوایید؟ خواهرم برمایید تو روخدا بچه سموم شد از این بو، نگاه کنید آخه خدا رو خوش نمیاد.

پرژکتور ها که راه اندازی شدند، کار برای ما آسان شد، بهادر بالای سر تیم حفاری کشیک می‌داد و من به همراه بچه های تجسس، شروع به گشت مجدد خانه کردم. با گام های بلند خود را از روی آشغال ها رد کرده و به آشپز خانه رسیدیم. انگار سکنه در آن محل طلسم حیوانی شده بودند و حتی داخل یخچال از کار افتاده هم جای غذا آشغال بود.

یک آن نگاهم به گوشه ترین نقطه آشپز خانه، درست زیر پنجره ای که با پوسته های محصولات غذایی بسته شده بود، چشمم به یک دست لباس مچاله شده افتاد. به ستمش قدم برداشتم، حضور ساس ها در نگاهم پررنگ شد و با دست گرفتن لباس ها متوجه دخترانه بودنشان شدم. یعنی واقعا شخصی که آن جا زندگی مانده و زندگی کرده پیدا می شد؟ چرا؟ چطور توانسته بود؟!

سری به حیاط خلوت کشیدم و به جنازه ای که تا نیمه از خاک بیرون کشیده شده بود، نگاهی کردم. حالتی که استخوان دست هایش خشک شده بود شبیه این بود که بهم دیگر بسته شده بودند؛ نگاهم را به ظرفی که آثار بیرون کشیده را درونش انداخته بودند، انداختم. ساعت گران قیمت فلزی، چیزی بود که در اثر فرسایش جسد، از بین نرفته و مدرکی هرچند ناچیز برای ما می‌شد.

کار های خروج جنازه که به اتمام رسید، دستور ارسالش به پزشکی قانونی صادر شد و تا با تشخیص . یا قتل و البته هویت فرد فوتی، بتوانند کمکی در گشایش گره‌ی کور این ماجرا داشته باشند. نوار های زرد که حال دور تمام خانه کشیده شده بود را کنار زده و از آن خانه خارج شدم. به قدری در آن بوی گند مانده که هوای مرطوب بیرون، برایم نامعقول می‌آمد و حشرات نشسته بر لباسم، توجهم را جلب نمی‌کردند؛ با کشیدن یک دست از بالا تا پایین لباس، حشرات چسبیده را دفع و از میان جمعیت عبور کردم. خود را در ماشین اداره پرت و نفس حبص شده ام را با حرص بیرون راندم. 

آنقدر تمام تنم بوی گند گرفته بود که نگاهم به خود، رنگ چندش گرفته و دلم نمی آمد دست روی دست بگذارم. به قدری فکرم درگیر آن خانه بود که نفهمیدم چگونه زمان گذشت و به خانه برگشتم؛ تنها می‌دانم خود را به حمام رسانده و لباس در نیاورده به دوش آب حمله ور شدم. آنقدر شستم و شستم که انگار وسواس به جانم افتاده بود‌.

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

پارت سوم
برای بار سوم لیف را کف زده و آن را با چندش روی پوستم کشیدم، احساس کردم به آن شکل فایده ندار و جور که باید تمیز نمی‌شوم؛ صابون سبز داروگر را داخل لیفم انداخته و این‌بار با کف بیشتری به کارم ادامه داد.
یک خط در میان عق می‌زدم، در آخر به حالت عصبی قلبم تیر کشید و صابون از دستم سر خورده و زیر شیر افتاد.
خسته از اتفاقات افتاده بی هوا خم شدم و صابون را برداشتم؛ با شتاب قصد ایستادن کردم که سرم با تمام توان به شیر حمام برخورد. از تک و تا افتاده با درد وحشتناکی بر روی سرامیک های سفید افتادم.
ناخودآگاه ناله های مردانه ام که بلند شده بود، مادرم را به پشت در کشاند‌؛ بی هوا در را گشود و با دیدن من غرق در خون، به صورت کوفت. جیغ جیغ کنان به باقی اهل خانه اطلاع داد:
- مرد کجایی که این بچه آخر رگش رو زده، الهی بی‌مادر بشی که داغ رو دلم گذاشتی... ای وای مرد بجنب داره جون میده!
خدا شاهد بود که فقط بخاطر دل آشوبگی ام عق می‌زدم و بخاطر شرایط پیش آمده ریز می خندیدم. گویا سرم سوراخ شده و ناودان خونش به راه بود، قبل از آنکه پدرم هم لخت و با آن پوست قرمز ببینتم، در بین ناله هایم گفتم:
-مامان در رو ببند، سرم خورده به شیر آب؛ مامان جان مگه نمی‌بینی لباس تنم نیست! ببند در رو الان از حموم در میام.

پشت به در ورودی روی زمین پخش بودم و خدا را شکر می‌کردم که مادرم دیدی به قسمت جلویی ان ندارم. با تردید را بست و من دومرتبه سرپا شدم؛ با درد دوستم را روی سر گذاشته می‌خواستم دوباره ناله کنم که مادر دو مرتبه بی‌هوا در را گشود. با چشم های گشاد ثانیه ای نگاهش کرده و بعد دستم جلویم را گرفته و پاهایم از خجالت خم شد. با چشم های گرد شده یک نگاه به او و نگاه بعدی را به پاهای لخت خودم انداختم؛ وقتی دیدم همچنان نظاره گر است، بی اهمیت نسبت به خون جاری از سرم داد زدم:

-مامان...! 

-خیله خب رفتم، می‌خواستم مطمئن بشم زنده می‌مونی. 

احساس کردم نیمی از گوشتم در اثر خجالت آب شده بود، سری از روی کلافگی تکان داده و دوباره به زیر دوش رفتم. آب حمام خون ریزی ام را کم و دقایقی بعد دردش هم افتاد؛وقتی مطمئن شدم خون سرم حوله را نجس نمی‌کند، از حمام دل کندم. 


سر سفره شام مادر بلاخره فرصت پیدا کرد و با برداشتن دستمال های روی سرم؛ نگاهی به زخمم انداخت و جدی رو به پدرم گفت:
-این بچه آخر بخاطر این شغلش کار دست ما میده، حالا از من گفتن بود؛ هی بشین جلوی تلوزیون کانال خبر عوض کن آقای با زن نشسته.
یک ریز غر می‌زد، چه کسی جرعت معترض شدن داشت؟ تاج سر بود و بین ما دو مرد حسابی ناز می‌کرد و البته نازش هم خریدار داشت.
صفورا سینی آبگوشت قلم را روی زمین گذاشته و برای آوردن نان دوباره به سمت آشپزخانه خارج از منزل رفت. چشمم را از چشم زاغ پدر گرفتم و بر دیوار های نما آجر منزلمان انداختم. بوی غذا دل و روده ام را بیشتر پیچ می‌داد، خصوصا وقتی که دیدم مادر بعد از بستن سرم، ملاقه بدست گرفت و شروع به کندن چربی های قلم آبگوشت کرد. از نو منقلب شده و بی‌اختیار عق زدم، پدرم چینی بین ابرو های شکسته اش انداخت و گفت:
- چته پسر، مریض احوالی؟ برکت خدا رو که آدم اینجوری نمی‌کنه؛ خوشت نمیاد دلیل نمی‌شه این کار رو بکنی.
مادرم دوباره به صورت زد، در روز آن‌قدر این کار را تکرار می‌کرد که گونه هایش همواره سرخ و ملتهب بودند. صدای زمختی به خود گرفته و گفت:
-نکنه دیشب با دوست هاش بیرون بوده و... استغفرالله ما توی این خونه زهرماری داشتیم؟ جواد آقا دیدی بچم رو بردن پیش ام الفساد؟
اگر این مادر ساده و شیرین زبان را هم نداشتم؛ قطعا فشار پرونده ها شیره وجودم را کشیده و مومیایی ام می‌کرد. سعی کردم نخندم تا مبادا ناراحت شود، گلویی صاف کرده و با سر به زیر افتاده گفتم:
-آخه مادر من، الوند دورت چرخ چرخ بزنه؛ گیریم پیش ام الفسادم رفته باشم، که نرفتم. اما فکر کنم حالت تهوع توی خانم ها باشه که نشونه چیز های خاصیه ها، آقایون نهایت دریا زده شدن...
با دست خود را از کنار سفره ترمه کاری آبی کنار کشیده و چشم به سد جواد پدر گرام انداختم که از خنده ریسه رفت. 

مادر همچنان چربی از روی استخوان می‌ترشید و قلب من را ریش می‌کرد، مدت ها بود جنازه به آن هولناکی ندیده بودم؛ یعنی بیشتر پرونده هایم مالی بود و از این جریانات کم پیش می‌آمد. 

مانده بودم چه بگویم و سفره را ترک کنم که صفورا بهانه به دستم داد، لقمه ای از نهار ظهر برایم کنار گذاشته و همراه نان با خود آورده بود. آن را از سر سفره برداشته و درحالی که نگاه متعجب خانواده الخصوص صفورا تحمل می‌کردم، گفتم:

-ببخشید من خیلی خستم، سرمم درد می‌کنه میرم بخوابم. 

آقا جان به نشانه تایید سر تکان داد و دیگر هیچ‌کس نتوانست اعتراض کند. از پله های موکت شده خانه به سمت اتاقم رفتم و در همان حین به دیوار آجری راه پله دست کشیدم. 

طبق معمول هرشب که خسته بودم و یا سردرد داشتم؛ صفورا کمک دست و همدم مادر میان سالم، شربت گل گاو زبان برایم آورد و با خجالت به سرعت در اتاقم را بست و رفت.
***

- بجنب، بجنب، عجله کن پسر!
بین بچه های تجسس و شهرداری قدم می‌‌زدم و از آن ها انتظار معجزه داشتم تا هرچه زودتر کار را هم بیاورند. من فقط چند مدرک از این خانه کوفتی می‌خواستم و این از نظرم چیز چندان زیادی نبود.
در طول روز تازه چشمم قادر به دیدن نوشته های روی دیوار بود؛ نتیجه پزشکی قانونی هنوز نیامده و چیزی هم در خانه دستگیرمان نمی‌شد، جز همان نوشته های عجیب و غریب که مشخص نبود چه هستند و به چه زبانی بر دیوار نوشته شده اند!
خانه با کمک بزرگ همکاران شهرداری، تازه داشت ریخت و شمایل خانه به خود می‌گرفت و آن بو های وحشتناک قابل تحمل تر شده بودند.
نوشته ها خوانا نبود؛ گاهی خط خطی و گاهی از زور کثیفی های چسبیده رویشان، محو شده بودند. صدای داد یکی از بچه های تجسس من را به سمت اتاق خواب نمور و تبله کرده کشاند.
مامور بیچاره مثل مرغ سرکنده یک چیزی در دست گرفته و بالا و پایین می‌پرید. با دیدن قامت من در چهار چوپ در شکسته اتاق؛ آرام سرجای خود ایستاد و آهسته گفت: «ببخشید قربان، آخ... ولی می‌شه کمک کنید یه چیزی پشتم راه میره»! همزمان با هم به خودمان لرزیدیدم و من محل برجسته پشتش را با مشت کوبیدم. مامور بیچاره پیراهنش را از شلوار درآورد و سوسک سیاه مرده از لباسش بیرون افتاد. دلم می‌خواست داد بزنم، اما بر خود مسلط شده و پرسیدم:

-خبری نیست؟ 

با قیافه منقلب شده، یک بار دیگر محل کشته شدن سوسک را خاراند و گفت:

-از آزمایشگاه تماس گرفتن، تایید کردن که جسد متعق به یک مرده! ولی نمونه هایی که از موی روی جنازه گرفتند متعلق به یه خانم بوده. یعنی از بلندیش هم می‌شد فهمید، اما باز هم برسی شده! 

امکان نداشت، یک زن‌ آن هم میان این همه آشغال و فجایع بهداشتی چطور دوام آورده بود؟ عصبی جلوی پالتوی بلندم را جمع کرده و رو به مامور قد کوتاه گفتم:
-بگو بازم چک کنن، با دقت... بادقت برسی کنید من از شما این اراجیف رو نمی‌تونم قبول کنم. اون مو، مال هرکسی که هست، هویتش رو خیلی کامل می‌خوام! حداقل جنسیت دقیقش رو!
ابرو های پیوند دارش را بهم نزدیک کرد و قصد مخالفت داشت‌، اما من بی درنگ از خانه بیرون زده و به سمت دفتر رئیس رفتم.
در عرض یک شب و یک روز، یک جنازه، یک زباله خانه و موی یک دختر بی هویت بی هیچ مدرک و شاهدی روی دستم مانده و روحیه ام ثانیه به ثانیه بیشتر تحلیل می‌رفت.
پشت راه پله‌ی در اول؛ همان جایی بود که شاید بهتر می‌توانستم به افکارم سر و سامان دهم. وحشت، اهالی محله را در بر گرفته بود و ثانیه نبود به مامورین محافظ نپرند.
دقایقی بعد در دفتر، رئیس با خوش رویی جای سبیل نداشته اش را با دو انگشت لمس و گفت:
- دیروز یه نفر اینجا خونش خشک شده بود، غر می‌زد این پرونده خیلی پیش پا افتاده‌ست. پسر بذار یه روز بگذره، بعد بیا و از من درخواست کمک کن.
شوخی می‌کرد، اما شوخی  شوخی تیکه می‌انداخت و همین هردونفرمان را به خنده انداخت. پرونده را برایش شرح دادم، از وضع اسفناک خانه تا باز بودن پنجره و آن مرد مرموز پشت خانه که کلید افتاده اش را بر می‌داشت. گفتم جنازه قبل از مردن حالت بدی به خود گرفته بوده؛ هرچی بیشتر شرح می‌دادم‌، گویی بار دل آشوبی ام کمتر می‌شد.
درآخر رئیس متفکر از جا بلند شد و در حین ریختن چایی از فلاسک با آه  «عجب» کش داری گفت و بعد رو به روی من نشست. ادامه داد: 
-الوند ممکنه پشت این پرونده هرچیزی باشه، قتل، فساد و یا جاسوسی. اما حرف من اینجاست، باز چه بلایی سر منیر خانم آوردی که صبح توی دفتر من شکایتت رو آورده بود؟
ریش های پنج روزه ام را مرتب کرده و لبخند خجالت زده ای زدم؛ آخر سر معلوم نبود این مادر ما قصد ترفیع یا تخریب ما را دارد. می خواستم جریانات دیشب را شرح داده و بپرسم مادرم چه می‌گفت که محمد رضا در را با شتاب باز و گفت: «الوند بیا یسری برگه جدید از پزشکی قانونی اومده.» سپس رو به رئیس کرده و با عذرخواهی گفت:

-شرمنده ام خیلی مهم بود.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت چهارم

راوی: پژمان«دو روز قبل»

با کوبیدن آن در فلزی زنگ زده، بالاخره وارد فضای باز کوچه شده و کامی عمیق از اکسیژن هوا گرفتم. باران نم نم می‌بارید و قصد داشت آلودگی هوا را بشوید. قدمی از ساختمان دور شدم و نگاهی به ساخت فرسوده اش انداختم؛ هرچه دنبال نکته مثبتی می‌گشتم تا بتواند فردی شیفته کند که در مریض احوالی هم نتواند از آنجا دست بکشد، هیچ نمیافتم.

 اسرار پدری که بعد از فوت مادرم، حاضر به ترک این خانه و محله گندیده که چند وقتی بود بوی فاضلابش بالا گرفته نبود، مرا متعجب و اعصابم را پس از هربار سر زدن به او خط می‌انداخت. کاش درد تنها همین بود؛ اویی که با بی منطقی حضور پرستار را بالای سرش به منی که پسرش بودم ارجعیت می‌داد، از سوی دیگر روانم را می‌آزرد؛ اما مگر کسی چاره اش می‌شد؟

طبق عادت، سوئیچ ماشینم را دور انگشت شصتم انداخته و شروع به چرخاندنش کردم. قطرات سرد به سر و صورتم می‌نشست  و کمی از تشویش درونی ام را با سرمایش تسکین می‌داد؛ صدای آژیر ممتد ماشین پلیس که از نزدیکی به گوش می‌رسید، لحظه ای بند نمی آمد و علل دیگری برای اعصاب خوردی شده بود.

تاریکی کوچه و چاله آبی که به ناگهان میان جلوی پایم ظاهر شد، کفش های براقم را گلی و  موجب شد حلقه سوئیچ، از دور انگشت شصتم سر بخورد!

نگاهم را به آسمان ابر گرفته دوخته و خدا را بابت کرمش شکر گفتم. حال در این تاریکی چگونه باید سوئیچ به آن کوچکی را می یافتم؟! اخم هایم در هم رفت، نگاهی به آن جوی بلند که در تاریکی هم آب فاضلاب همراه شده با باران درونش پیدا بود انداختم. با گام های بلند و عصبی خود را به جوی رساندم. از شانس خوش من، سوییچ چرخیده و جایی میان فاضلاب سقوط کرده بود!

بوی گند، هرلحظه بیشتر در ذوغم می‌زد. در این شب کور، چگونه از میان این جوی کثیف بیرون می‌کشیدمش؟! با همان جدیت و اخم نشسته بر پیشانی ام، تلفن همراهم را بیرون کشیده و پس از روشن کردن چراغ غوه اش، نگاهی هرچند عمیق به تصویر زمینه انداختم. کار همیشه‌ام بود؛ هر بار ماتش می‌شدم اما دل برداشتنش از رأس نگاهم را نداشتم!

نور چراغ را به سمت جوی گرفتم تا شاید ردی از سوئیچ بیابم. با دیدن حلقه طلایی رنگش در زیر پل دست‌ساز مردم، که برای عبور ماشین هایشان به حیاط خانه بنا کرده بودند، نفس حبص شده ام را بیرون فرستادم. پر کردن ریه هایم در هوای بد بو، موجب تلخی گلو و بستن چشم هایم شد. کمی خم شدم تا حلقه سوییچ را به دست بگیرم و همراهش، نور چراغ را بالا تر بردم. یک آن برغ چشمانی و سوزش گونه ام، فریادم را به آسمان برد!

متقابلش تلفن از دستم رها شد و صدای برخوردش با آب کدر جوی، نشان از افتادنش در آن فاضلاب را داد! در تاریکی که حال با از میان رفتن نور چراغ گوشی دوچندان شده بود، دستم را به گونه ام فشردم. امشب، حقیقتا شب من نبود! در این اوصاف روحی و اعصاب آسوده ای که داشتم، تنها چنگ انداختن گربه های خیابانی به چهره ام کم بود!

با حجوم خون به چهره ام، چشمانم را با فشار برهم فشردم تا کمی سوزشش کم شود. تاریکی، احساس خفقان را درونم سر می‌داد و مرا وا می‌داشت چشم بگشایم. گوشدن لای یکی از چشمانم مصادف شد با برق چشمان چشمانی که به قدری نزدیک بود، تنها برق سبزش دیده می‌شد! یکه خورده به عقب پریدم تلو تلو خوران خود را روی آسفالت به عقب کشیدم تا شاید آن گربه چشموش، قصد فرار به سرش بزند!

با یاد گوشی گران قیمتم که در آن فاضلاب افتاده بود، بل فور با همان چشمان نیمه باز به سمت جوی حجوم بردم که جسمی سخت سرم ررا به درد و مرا به عقب راند. صدای برخورد محکم جسمی با آب جوی، همراه با خراش کف دستانم با آسفالت های یخ کوچه شد. به یقین امشب، از معدود شب هایی بود که خاطر گندش تا سال ها مهمان ذهن و یادم می‌شد!

تاریکی یک طرف و سوزش چشمانم که ناشی از ورود خون و خاک بود، از سوی دیگر بینایی ام را صلب می‌کرد. فکر از بین رفتن گوشی و نداشتن نای بلند شدن هم قوز بالا غوز شده بود. حال ناله هایی از ته دل، که از نزدیکی می آمد، ترس را به دلم انداخت؛ کشیدن دست های خاکی ام به چشم دیوانگی می آمد اما برای نجات از این خلعی که همانند مرگ، قدرت بینایی، تکلم و لامسه را از من گرفته، لازم بود.

صدای ناله که در نظرم توهمی بیش نبود، هر لحظه بالاتر رفته و صدای شبیه خر خر گربه که حاکی از آسیب دیدنش بود، می‌ساخت! حضور گربه در این محله کثیف، امری عادی می آمد پس با مالیدن چشم هایم، کورمال کورمال و چهار دست و پا به سمت جوی رفتم. چیزی که پیش رو می‌دیدم، آخرین چیزی بود که نظرم می‌گذشت؛ آن جسم سیاه مچاله شده در آب فاضلابی که رنگ خون به خود گرفته بود، شاید ترسناک ترین صحنه عمرم را رقم زد و ضربان قلبم را به هزار برد. 

دست خونین و خاکی ام که در اثر خراش با آسفالت سوزش داشت را به سمتش برده و تکانی به جسم در هم طنیده اش دادم. نگاه تارم را ریز کرده و یک آن با دیدن چشم های بازش که از آن یک آدمیزاد بود، میخکوب شده، فقط نگاهش کردم. در آن دقایق نفس کشیدن هم دشوار بود؛ گویا چیزی که پیش رو می‌دیدم، آدمی بود که جثه‌ی سیاهش در آن تاریکی، هیچ شباهتی به یک آدمیزاد نداشت.

با سوزش عمیق انگشتم، نفسم لحظه ای بند آمد. شخص مقابل با تمام توان دندان هایش را به دستم می‌فشرد، انگار قصد قطع کردن انگشتانم را داشت که حتی به خود، مجالی برای تنفس نمی‌داد! آن چنان دندان هایش را به دستم می‌فشرد که پارگی پوست و وردود سرد دندان ها را به دست حس کردم. دیگر افسار فریاد ها و حرکاتم به اختیار خود نبود، تنها دنبال راهی برای رهایی از آن سوزش جان فرسا بودم.

- داری چه غلطی می‌کنی؟! ول کن دستم رو! آخ... خدایا!

با ضربه، دستم را از میان دهانش بیرون کشیده که موجب شد سرش، به دیواره‌ی جوی برخورد کند. ناله هایم به آسمان رفته بود و مدام انگشتم را در دهان مک می‌زدم. اگر کسی مرا در این حال نزار، دارز کشیده بر زمین و درحال مکیدن انگشت شصتم می‌دید، قطعا ماجرا را ندانسته فکر می‌کرد یاد دوران کودکی افتاده‌ام!

ناله هایم که به سر آمد، نگران از حال آن موجود انسان نما، باز هم به سمت جوی خم شده اما با دیدن صحنه مقابلم، نفسم درون سینه حبص شد.

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

پارت پنجم

جسم مفلوک و ریزه دراز به دراز داخل جوی آب کثیف ولو شده و موهای بلندش داخل لجن در‌حال شنا بود و به جریان افتاده بود. خون از لا به لای موهای ذغالی رنگش رقص می‌خورد و آب را تا مسافتی جلوتر رنگین می‌کرد. 

قلبم برای انگشت های ضریف و کوچکش که از کثیفی کبره بسته بودند، لرزید و وجدانم از بینوایی‌اش به درد آمد. دل آسمان دومرتبه به تپش افتاده و با اولین رعد و برق قطره بارانی روی گونه ته ریش گرفته ام چکید. خراش گونه ام در اثر خیسی ملایم باران می‌سوخت، مانده بودم بروم و دردسر را به حال خود رها کنم و یا دل بسوزانم و مثل همیشه خود را در گِل گیر بی‌اندازم. از انگشتم قطره قطره خون می‌چکید، من برای این گربه وحشی بها داده بودم؛ نباید می‌گذاشتم بهای پرداخته ام بی‌جهت سوخت شود. طی یک تصمیم ناگهانی سر در جوب فرو برده و جثه سبک دخترک مرموز را در آغوش گرفتم، زیر هیکل نحیفش قد راست کرده و در حینی که به صورت گرد سیاهش نگاه می‌کردم، زیر لب گفتم: «زشت»! 

فاجعه امر زمانی بود که چشمم به موهای شپش افتاده و لباس های بید زده اش افتاد، مطمئن بودم شپش ها آن‌قدر در‌آن ذغالی های بلند مانده که کرم شده بودند. با وحشت داد خفه ای زدم، چیزی نمانده بود گربه شپشو از دستم رها شود که دوباره در آغوش فشردمش. متعاقبا با چندش از هودی اسپرتم جدایش کرده و با فاصله از خود حملش کردم. بوی گندش خصوصا وقتی با عطر ملایمم قاطی می‌شد؛ در دلم غوغا به راه انداخته و آب جوب آلوده به خونی که از موهایش می‌رفت حالم را بهم می‌زد. 

بلاخره به ماشین نقره ایم رسیده و با تردید به روکش های مشکی شیکم نگاه کرد و نگاه بعدی را به صورت گربه سیاه انداختم. سرم را به جدیدت تکان داده و بلند با خودم حرف زدم:

-امکان نداره با این وضع توی ماشینم راحت بدم. نقره عزیزم تاحالا کفش گلی به خودش ندیده، بعد من یه گوله کانوای شپشو رو... نه، نه از سگ کمترم اگه این کار رو بکنم! 

دختر را کنار جوب به آهستگی روی آسفالت نمدار رها کرده و به سرعت سوار نقره شدم، سوییچ را چرخانده خواستم حرکت کنم که رنگ چشم های عجیبش در ذهنم تداعی شد. مغزم یک ریز غرغر های فلسفی می‌کرد: «اگر قبل از اینکه شهرداری پیداش کنه از سرما بمیره؟ اگه سگ و گربه های ول بهش حمله کنن و...؟ اگه بمیره خونش بیوفته گردنم؟ گناه داره دختره بیچاره». کمی صبر کردم و بعد با کوفتن کف دست به فرمان سرم را رویش گذاشته و داد زدم:

-آره از سگ کمترم! می‌رم بیارمش...! خیله خب وجدان جان من تسلیمم. 

دقایقی بعد درحالی که من از سگ هم کمتر بودم، دختر خیس روی روزنامه های چیده شده روی صندلی های پشت دویست و ششم از هوش رفته بود. حتی بو گیر ماشین هم نمی‌توانست بوی گند دخترک را چاره کند. 

نمی‌دانستم دقیقا باید کجا بروم؟ با خود مدام فکر می‌کردم؛ خانه بهتر است یا کلینیک؟ اما اگر ضربه وارده به سرش کاری بود و در خانه ام طلف می‌شد، اوضاع صد چندان بدتر و در دردسر وحشتناکی می‌افتادم. با فکری که کردم؛ مسیر ماشین را به سمت کلینیک شخصی ام روانه و تا می‌توانستم گاز دادم. نزدیکی های کلینیک تخصصی روان‌درمانی گویی به هوش آمد و صدای ناله اش به هوا رفت، گیج بود و بخاطر دوبینی که در اثر ضربه به سرش ایجاد شده بود، نمی‌توانست جم بخورد. 

داخل پارکینگ شخصی ساختمان ماشینم را پارک و به سرعت در پشت رو باز کردم و دخترک را دو مرتبه در آغوش گرفتم. سرامیک های سفید را درحالی با سرعت طی می‌کردم که آب کثیف چکه کرده از دخترک همه جا را به گند می‌کشید. از نظرم آسانسور موجود در انتهای پارکینگ دورتر از پله ها بودند؛ از پارکینگ بیرون آمده و از سطح شیبدار مخصوص ویلچر بالا رفتم. در تمام شیشه ورودی را با کمک بازویم باز کرده و ایستگاه پرستاری با نمای نیم دایره اولین چیزی بود که به نظرم آمد. 

پرستار شیفت شب خانم مولایی با دیدن من در آن ساعت از شب و با آن موجود عجیب، از بین صندلی های انتظار چسبیده به هم به سمتم دوید و پرسید:

-آقای دکتر طوری شده؟ تصادف کردین؟ این چیه توی دستتون؟ 

بخش خلوت را پشت پا گذاشته و با عجله وارد اتاق شخصی ام شده، درحالی که دختر شپشو را روی تخت پشت پارتیشن می‌گذاشتم، رو به خانم مولایی داد زدم:

-لطفا باند و مسکن بیارید، هان وسایل بخیه هم همین‌طور! به کمک بهیار شیفت هم بگید بیاد بعد از بخیه این گربه نیازمند نظافته! 

پرستار دل آشوبه گرفته بود، با عجله و از خدا خواسته اتاقم را ترک کرده و دقایقی بعد با وسایل و کمک بهیار برگشت. سمت چپ پیشانی دخترک زخم نه چندان بزرگ، اما عمیقی برداشته بود‌ و احتمال می‌دادم میخ یا آهن پل به آن روز انداخته بودتش. در وضعیت نیمه هشیار بود، تکان ناگهانی سرش بعد از اولین بخیه؛ من را به یاد گاز زدگی دستم انداخت و باعث شد به سرعت دستم را بکشم. نخ بخیه را هنوز گره نزده بودم و به محض رهایی دستم خون دو مرتبه صورتش را پر کرد. پرستار با حال درونی خراب خون های جاری را پاک کرد و با التماس من را نگاه کرد تا کار را تمام کنم. به هر سختی که بود زخم را بخیه کرده و اشاره زدم به اتاق نظافت برده و تمیز برش گردانند. خودم هم نگاهی به زخم دست و صورتم کرده و هر دو را پانسمان کرده، لباسم را با یک دست لباس زاپاسی که همواره در کمد اتاقم نگه می‌داشتم عوض کردم. 

درون اتاقم مزین به تابلو و اکواریوم آرامش بخش بود، صندلی راحتی مخصوص رو به شومینه را برای نشستن انتخاب و رویش ولو شدم. هنوز یک دقیقه ام از نشستنم نمی‌گذشت که جیغ خانم مولایی من را سرپا کرد، دختره وحشی حتما به هوش آمده بود. با ترس خود را به اتاق نظافت بیماران رساندم، دختر نیمه لخت به شکل وحشتناکی به سمت دو خانم درمانده هجوم می‌برد و صداهای عجیب از خود در می‌آورد. هردو نفر از کادر درمان به محض دیدن من اتاقک تمام سرامیک را ترک و عاجز از من تمنا کردند که از کار محوله خلاصشان کنم. کلینیک چندان بزرگ نبود که کادر بیشتری شب ها را در آنجا بمانند، ناچارا آن ها را مرخص و خود به طور کامل وارد اتاق شدم. در فلزی شیشه خور را پشت سر بستم، برای اینکه اندامش را رصد نکنم سر به زیر انداخته و با فکری دوباره کمک بهیار را صدا زدم:

-لطفا تشریف بیارید، من نگهش می‌دارم! شما نظافتشون رو انجام بدین... فکر می‌کنم اینطور درست نباشه. 

زن ها که نگهبان را هم صدا زده بودند، با پاهایی لرزان راه رفته را برگشته و وارد اتاق شست و شو شدند. به محض دیدن مرد نگهبان به خروش آمده و فریاد زدم:

-شما اینجا چی می‌خوایید؟ بفرمایید سرکارتون آقا! بفرمایید... 

از داد من گربه کثیفم کنج اتاق کز کرد و با چشم های شفافش که هربار یک رنگ به خود می‌گرفت، نگاهم کرد. نفس عمیقی کشیده و با لبخند هراسانم سعی در ایجاد آرامش کردم. دختر ها پشت من مثل بید می‌لرزیدند و بابت داد من حتی جرعت اظهار نظر هم نداشتند. یک قدم به سمت دخترکم برداشته و گفتم:

-آروم دختر خوب، طوری نیست! ما قرار نیست به تو آسیبی برسونیم! 

قدم بعدی ام با حرکت سریع و تهاجمی او به سمتمان مصادف شد، دختر ها جیغ زدند و خودشان را به پشت در اتاق رساندند. بخاطر ضربه ای که بر سرش وارد شده بود، می‌ترسیدم از داروی بی‌هوشی استفاده کنم و دیگر بهوش نیاید. دل را به دریا زده و با چشم هایی که سعی در نگاه نکردن به اندامش را داشت؛ من نیز به سمتش رفتم. بی دفاع پوست دست و گردنم خراش می‌خورد و بی اهمیت و با حرص فریاد زدم:

-د بیایید دیگه! مگه این اولین آدم غیر معمولی هستش که می‌بینید؟ 

کمک پرستار به سرعت دوش را باز کرد و با نگاه معنی دار منتظر شد تا من او را زیر دوش ببرم. دخترک در جهت مخالف من تقلا می‌کرد و این امر برایم دشوار شده بود‌؛ کمی به سمت بالا کشیدمش و به طور ناگهانی هردو نفرمان زیر آب یخ رفتیم. آب سرد چنان شوکی به من وارد کرد که هوار زدم:

-مگه می‌خوایید سکته کنیم؟ آب داغ رو باز کنید خانم، یه شیر آب رو باز کردن که حواس پرتی نداره. 

هرچند این دختر چنان استرسی به ما مستولی می‌کرد که هرچیزی امکان پذیر بود. دخترک زیر آب در بغلم کز کرده بود و اندام یخ بسته اش نای تکان خوردن نداشت. دمای آب ملایم شد و تن لباس پوشیده من را خیس کرد، سرم را بالا گرفتم و با نگهداشتن دست هایش از پرستار ها خواستم کارشان را شروع کنند. 

در حین شستنش گوشت روی دنده ام سوزش وحشتناکی را متحمل شده بود، پوست بیچاره ام از روی لباس زیر دندان های گربه ام له می‌شد و من هیچ نمی‌توانستم بگویم؛ حتی نمی‌توانستم نگاهش کنم و با چشم ازش بخواهم این گزیدگی را به پایان رساند. 

صدای عق زدن پرستار ها نشان می‌داد آن ها هم چندان کار راحتی را انجام نمی‌دهند، همچنان آب پوست صورتم را می‌شست و برای اینکه حس دیگری از من بیدار نشود؛ آهنگ زمزمه می‌کردم. 

فشار دندان ها روی گوشتم بیش از اندازه شده بود، در آخر دست جلو برده و با فشار بر روی پیشانی اش، دهانش را از خود فاصله دادم. با چشم های درشتی که زیر آب هم نبسته بودشان نگاهم کرده و دوباره همان جای قبلی را با لجبازی گاز گرفت.  «الله اکبر» زیر لب گفته و زیر لب زمزمه کردم:

-گربه شپشو.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 7 ماه بعد...
  • مدیر ارشد

پارت ششم

پرستار با حالت انزجار و نگاه چندش آمیزی دنباله بلند موهای دخترک را گرفت و در حینی که کف بهشان می‌زد، صورتش را از وجود بوی گند به آن سمت بر گرداند.

رطوبت که به آن حجم موی بلند که مشخصا از قبل بود بدشان ماه ها در لجنزار بودند رسیده بود، بوی گندشان را دو چندان و طاقت خانم مولایی و کمک بهیار را طاق کرده بود.

آب که بر سرش ریخته شد، فشار دندان هایش روی پوست و گوشت سینه ام دوبرابر و موجب به سرعت با گذاشتن کف دست بر پیشانی اش، سینه ام را از شر دندان هایش برهانم!

مصیبت کار آنجایی بود که بلفور، دستم را به دندان کشید و فریادم را به آسمان برد. پرستار ها که از این حرکتش عقب رفته بودند، کمک بهیار با عجز نالید:

- آقای دکتر تروخدا یه کاری کنید! طرف وحشیه، کم مونده شما رو گاز بزنه بخوره!

نگاه دردناکی به چهره درهم رفته خانم رضایی، کمک بهیار بخش که با چندش به دخترک می‌نگریست انداختم و با سر اشاره زدم:

- بیا کف های صورتش رو بشور! چشم هاش رو نبسته الان می‌ره داخل چشمش.

سری تکان داد و درحالی که یکیشان از پشت تن نحیفش را به کمک من گرفته بود تا حرکتی انجام ندهد، دیگری آب را بر چهره کثیفش می‌ریخت. آب و کف همزمان از چهره اش فرو می‌ریخت و او، گویا پلک زدن را فراموش کرده که با چشمانی باز، به نقطه ای نا معلوم خیره بود.

سرخی چشمان سبزش، نشان از سوزش عمیقشان می‌داد اما او، با لجاجتی عجیب و خوی حیوانی، دندان هایش را بر دستم می‌فشرد و قصد رهایی اش را نداشت.

کار که تمام شد، آب را بسته و حوله‌ای دورش پیچیدند که با حرکت ناگهانی، دست مرا رها و با حجوم به پرستار، جیغ آن را به هوا برد. بر سر و سینه اش چنگ می‌کشید و آن، با دست گذاشتن بر صورتش مدام جیغ می‌زد و کمک می‌خواست. کمک بهیار نیز با دیدن چنین وضعی، از اتاق خارج و از همان دور جیغ می‌کشید.

نگاهی به خون جاری شده از دستم انداختم؛ ناچار حوله سیفد رنگ که در اثر برخورد با زمین خیس شده بود را برداشته و خود را به آنها رساندم. 
حوله را به دور دخترک گربه مانند انداخته و با مهار دستانش، پرستار را از شر چنگ های هیستریک‌اش خلاص کردم.

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت هفتم

مدام تقلا می‌کرد و کنترل آن جسم کوچک، توان زیادی می‌خواست. جسم سنگینی نداشت پس درحالی که در میان بازوانم مهارش کرده بودم، بلندش کرده و به سمت اتاق مریض خالی راه افتادم. در هوا دست و پا می‌زد و با در آوردن صدا های عجیب از خود، احتمال می‌دادم دیگر بیماران را هم بیدار کرده باشد.

خانم مولایی که پس از درگیری با گربه، اساسش را جمع و امشب را درخواست مرخصی رد کرده بود، با گریه ای که هنوز بند نیامده بود کلینیک را ترک و کمک بهیار، ترسیده و با دو متر فاصله ما را همراهی می‌کرد.

یک لحظه نمی‌دانم چه شد که افسار آن دخترک گستاخ از دستم در رفت و با حجومش به سمت مخالف، جیغ بنفش کمک بهیار را همراه شد.
خانم رضایی که چندی پیش شاهد مجروح شدن پرستار شده بود، پا به فرار گذاشت و دخترک، با همان تن نیمه برهنه، به خارج از کلینیک دوید. سرعتاش به قدری بود که من مبهوت، مسیر رفتنشان را نگاه می‌کردم و دست هایم همچنان در هوا بود.

زیر لب فحشی نثار آن گربه وحشی کرده و خواستم به دنبالش بروم که با سر خوردن حوله خیسش در زیر پایم، با زانو بر زمین افتادم. مطمعنا امشب بلایی نمانده بود که سرم نیامده باشد!

با درد از جا برخواسته و لنگ لنگان به دنبالشان دویدم. مدام نام خانم رضایی را فریاد می‌زدم می‌خواستم مانع فرارش شود اما آن، ترسیده و پرشتاب تر از دخترک پا به فرار گذاشته و گوشش بدهکار حرف های من نبود.

با دیدن خانم رضایی که از خیابان دوید و دخترکی که بی توجه به وضعش پشت سرش می‌دوید، نگاهی به نور ماشینی که بوغ زنان نزدیک می‌شد انداختم؛ نمیدانم با کدام قوا دویدم که قبل از برخورد آن ابوقرازه زرد، با جسم نحیف گربه، آن را در آغوش کشیده و به سمت مخالف پرتاب کردم.

راننده که بوغ کشان رد می‌شد را فحش بلندی دادم و در همان حال که روی زمین نشسته بودم، تکه سنگی را به سمت ماشینش پرتاب کردم. دست به پارگی شلوار گران قیمتم که بر اثر کشیدگی روی آسفالت پاره شده بود کشیدم و همانطور که با ضربه های آرام بر سر شانه پیراهنم قصد گرفتن خاکش را داشتم، به آن گربه وحشی چشم دوختم.

با دیدن وضعش، دلم به حالش سوخت و با ایستادن به سمتش که دو قدم آنطرف تر، بر جاده دراز کشیده و جنین وار بر خود می‌لرزید رفتم. موهای خیسش بر اثر کشیدگی بر آسفالت خاکی و پر از سنگریزه شده بود و خراش کوچکی که بر چهره اش افتاده بود، احتمال می‌داد آنقدر محکم پرتابش کردم که با صورت بر زمین آمده است.

خانم رضایی که نفس زنان کنارم ایستاد، با لحن تندی خطابش گرفتم:

- معلوم هست داری چه غلطی می‌کنی؟! کم مونده بود دختره رو به کشتن بدی!

- اما... آقای دکتر... من  

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت هشتم

پوزخندی به تته پته کردن و گرفتگی زبانش زدم و با دراز کردن دستم به سمت جاده، با صدایی که به شدت قصد داشتم از ارتعاشش بکاهم، تقریبا فریاد کشیدم:

- بفرما خانم! بفرما شما هم امشب مرخصی!

سرش را به زیر انداخت و با چهره ای که از تن صدایم زرد شده بود، رویش را گرفت و آرام آرام از ما دور شد. مجددا به سمت دخترک که همچنان به خود می‌لرزید بازگشتم. باد بشسته به رطوبت موها و تنش، مطمعنا سرمای زیادی را به او متحمل شده بود.

قدم دیگری به سمتش برداشتم، پاهای خودم نیز بر اثر شوک آن تصادف احتمالی سست شده بود چه برسد به آن دختر بیچاره. روی دو دست بلندش کردم و اینبار، بر خلاف بار های قبل آرام و بی صدا همراهی ام کرد.

پوشاندن لباس های مخصوص به آن دخترک وحشی، سخت تر از شستشو بود و با چنگ دیگری که به چهره‌ام خورد، در دل آن محله کذایی را لعنت فرستادم. 

دست هایش را از طریق آستین های لباس مخصوص کلینیک، به تخت تک نفره حفاظ دار بستند، نفس عمیقی کشیدم و با خیالی آسوده خود را روی صندلی رها کردم. مدام تکان می‌خورد و سعی در فرار از آن وضعیت داشت. با حرص نگاهش کردم.

- وحشی تر از تو ندیدم! داشتی خودت و منو به کشتن می‌دادی آروم بگیر دیگه.

دستی به زخم پانسمان شده صورتم کشیدم و در ادامه کلامم گفتم:

- چرا مثل گربه ها چنگ می‌ندازی؟ صورتمو داغون کردی ببین.

اشاره به جای گازی که روی سینه ام خون پس داده بود کردم و با خشم بیشتری ادامه دادم:

- اگر جای این دندون هات از روی سینم پاک نشه... الله اکبر!

سعی داشتم با خودخوری کمی خود را آرام کنم اما نگاه خیره اش، بر سرم سنگینی می‌کرد.
نگاهی به چشمانش که عمیق، خیره به من شده بود انداختم. تعقیر رنگ تیره به روشنشان، به آن سرعت نرمال به نظر نمی آمد اما در این اتاق نیمه تاریک، برق چشمان سبزش، عجیب می‌درخشید.

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت نهم

عمق فاجعه آن زمانی بود که خارش سرم، مرا به خود آورد. چنگی به موهایم زدم و با شتاب از جا برخواستم؛ نگاه چندشناکی به او انداخته و لب زدم:
- شپش هات رو انداختی تو سرم، حالا خوب شد؟ آروم بشین دیگه!

سرم خارش مزمن گرفته بود، با دو دست به جون موهای بلند رو به بالا شونه شده‌ام افتادم. حرکات من را دید و دست از تقلاهای بی‌مورد برداشت، با چشم های قرمزش که در اثر کف و صابون به آن روز افتاده بود، نگاهم کرد. من نیز ثانیه ای از دست چنگ زدن موهایم برداشته و نگاهش کردم، نگاهمان در هم تلاقی کرده بود و من در عجب رنگ چشم های عجیب و غریبش بودم؛ صورت گرد و لاغرش بعد از شست و شو رو آمده بود. آن‌قدر ها هم که به نظر می‌رسید زشت نبود، ابرو های هلالی نازک و دست نخورده به صورت روشنش می‌آمد.

لب هایم را تر کرده و با اینکه می‌دانستم حرف نمی‌زند؛ پرسیدم:

-شام خوردی؟! من که تو خونه پدری زهرمار خودم تا شام، هرچند همون چند قاشقی هم که خوردم با حمل کردن تو سوزوندم.

وقتی جوابی از سمتش نشیندم، دست توی سر برده و دوباره همان نقطه قبلی را با نوک انگشت خاراندم. او هم موهای آشفته اش را از پشت به متکا کشید و بعد قیافه آسوده تری به خود گرفت، یک آن حس کردم شاید شپش با شست و شو درمان نمی‌شود. به سرعت به اتاقم برگشتم تا لپ‌تاپ را برای تحقیقات به اتاق گربه ببرم، دخترک تا غیبت من را حس کرد؛ صدای جیغ هایش ساختمان را برداشت. خدا را شکر می‌کردم باقی بیماران با آرام بخش هایی که می‌خوردند، خواب سنگینی داشتند و مجبور به کنترل همه آن ها با هم نبودم. گویی از منو حضور پر رنگم حسابی حساب می‌برد و تا در آن اتاق بودم نمی‌توانست با خیال آسوده شلوغ کند و ساختمان ساکت را به چالش بکشد. به سرعت لپ‌تاپ را برداشتم و به اتاقش در گوشه سالن خلوت دویدم، خود را داخل اتاق انداخته و با نفس بند آمده گفتم:

-هیس... هیس! چته تو دختر، فقط رفتم یه وسیله با خودم بیارم.

دهنش نیم راه خشک شد و درحالی که دادش ته گلو خشک شده بود، به وسیله توی دستم که نشانش می‌دادم خیره شد.

صندلی پایه گرد را از گوشه اتاق به سمت تختش کشیده و جوری رویش نشستم که پشتی اش روی سیسنه آسیب دیده ام نشست. لپ‌تاپ را روی پاتختی سفید گذاشته و بعد از روشن کردنش رو به دخترک گفتم:

-آخ، گشنمه... تو چطور؟

وقتی نگاه متعجب و مسکوتش را روی خودم حس کردم، کلافه موهایم را ناخن کشیده و جای او جواب خودم را دادم: 

-منم گشنمه آقای دکتر... ممنون که نجاتم دادین، ببخشید که اذیتتون می‌کنم. 

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت دهم

جوری خنثی نگاهم می‌کرد، انگار کلا در آن اتاق حضور نداشت و فقط چشم هایش به طور سطحی من را می‌پاید، عصبی جلوی سرم را به پشتی صندلی مالیده و ادامه دادم: «خیله خب، فعلا بیا یه چاره ای برای موهامون پیدا کنیم! می‌گم کالا حرف نمی‌زنی یا الان نمی‌خوای که حرف بزنی»؟ مشغول جواب دادن به پیام های دریافتی برای مراجعین و جست و جو برای راه حل درمان شپش سر شدم. تمام مدت پلک روی هم نگذاشته و بدون لحظه ای توقف زیر نظر گرفته بودتم، گاهی موهایش را با متکای نرم پشت سرش می‌خاراند و گاهی هم از درد سرش ناله ریزی می‌کرد.

پس از مقاله های متعددی که خواندم، داد خفه ای زده و رو به چشم های گویایش گفتم:

-جدا خصارت موهای خوش رنگ و خوش حالت من رو توی در ابعاد مینیاتوری می‌خوای بدی؟! می‌دونی به احتمال زیاد، جونور های توی سرت کلی فرصت داشتن تا روی پوستت زخم ایجاد کنن؟ متاسفم ولی باید کوتاهشون کنی... البته منم!

بعد با دست موهایم را در دست گرفتم، همون هایی که از وسط سر ذره ایشون به صورت مش تیکه ای سفید شده بود و به کناره ها می‌رفت. با حسرت ساختگی خودم را داخل پنجره بخار گرفته اتاق نگاه کردم، با ترس نگاه دیگه ای به موهای آشفته ذغالی رنگش انداختم که همچنان خیس بودند و گفتم:

-اگه برم ماشین اصلاح رو از اتاق نظافت بیارم بازم جیغ می‌زنی؟!

همچنان چشم های قل قلی اش بی هیچ واکنشی نگاهم می‌کرد؛ جوری وانمود می‌کرد که احتمال دادم از بیماری ناشنوایی رنج می‌برد. برای امتحان خود را پشت در سفید و چوبی اتاق قایم کرده و هنوز دقایقی نگذشته بود که آنچنان جیغی زد من را از کرده ام پشیمان کرد. به سرعت در را باز و صورتم را از پشت نمایان کردم، تا چشمش به من کلافه افتاد دو مرتبه صدایش در گلو خفه شد و طوری آهسته چشم هایش را به من دوخت که گویی اصلا صدایی ندارد. از توهم شپش و مقاله های چندش آوری که خوانده بودم، تن مورمور شده ام را با ناخن چنگ انداختم و در حینی که به سمتش می‌رفتم، گفتم:

-نوچ، اینجوری نمی‌شه که دختره سرتق... بازت می‌کنم با هم بریم، اما اگه بهم حمله کنی یا بهم آسیب برسونی همین الان پرتت می‌کنم بیرون.

لای لباس های صورتی و طرح گل ریز کلینیک بچه سن تر به نظر می‌رسید، با ترس و تردید دستبند ها را باز و با گرفتن مچ دستش خواستم بلندش کنم که دستم را عصبی نیشگون گرفته و ول نمی‌کرد. قیافه دردمند و ناراحتم را دید و به صورت خودکار دستش را رها کرد، از تخت پایینش آورده و اجازه دادم جلوتر از من روی سرامیک ها به راه بیوفتد. تعادل لازم برای راست راه رفتن را نداشت، هر از گاهی با دست هدایتش می‌کرد و از چنگ های هیستریکی که می‌گرفت داد های مواخذه کننده می‌زدم؛ یک بار هم تهدیدش کردم که خودم را گم و گور می‌کنم.

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت یازدهم

برای بار دوم در آن شب کذایی وارد اتاق نظافت شدیم و من در آلومینیومی شیشه خور را از پشت بستم تا مبادا آقای نگهبان حوس بازیگوشی بر سرش زند.

داخل رختکن روی سکوی سرامیکی تعبیه شده نشاندمش، برای آوردن صندلی وارد انبار شده و در همان حین با او صحبت کردم:

-بنظرت کچل من خوشگل تره یا کچل تو؟ قطعا من... میگم گربه می‌ترسم دردسر بشی، ولی من خیلی آدم انسان دوستی هستم مگه نه؟ اسمم پژمان، یه روان پزشکم تو چطور؟! یه مهندس بودی یا شایدم یه مهماندار؟

وقتی از انبار بیرون آمدم، با تعجب دیدم ناخن های شکسته و یکی درمیان بلندش را به سرامیک های طرح دار دیوار می‌کشد و از صدایش چشم می‌فشارد. کلافه دم عمیقی گرفته و جلو رفتم تا مانع کارش شوم، قیافه ای که به خود گرفته بود وحشتناک به چشم می‌آمد. دندان هایی که از لب های ظریفش بیرون زده بود و چشم های رنگ باخته و... دیگر وقت رصد کردن نداشتم و برای نجات انگشت هایش شتافتم.

دو دستش را از پشت گرفته و مانع از انجام کارش شدم، چند لحظه در برابر تلاش هایش ممانعت کرده و در آخر به زبان آمدم:

-آروم باش می‌خواییم کچل کنیم و از شر این جک و جونور های مزاحم خلاص بشیم، من اول کچل کنم یا تو؟ اول تو! اول تو!

به حرفم گوش می‌داد و انگار موجود تک بودی شده بود که نمی‌توانست همزمان هم گوش فرا دهد و هم حرکات تهاجمی به خود بگیرد. به آرامی روی تک صندلی سلطنتی قدیمی نشاندمش، آینه ای رو به رویش روی سکوی رختکن گذاشته و از آن به صورتش خیره شدم‌؛ مظلوم و ساکت نشسته بود و انگار دختر ثانیه ای قبل اصلا او نبود.

اول موهای بلند و ابریشمی اش که همچنان نم داشت و عطر شامپو می‌داد را در دست گرفتم، از بیخ گوش هایش به ترتیب کوتاهشان کردم. موهای بلند و وز کرده به دورش روی زمین می‌ریختند و هردومان را تحت تاثیر قرار داده بود. شک داشتم که درست دیدم یا نه، اما بغض کرد و چانه اش لرزید؛ نمی‌دانم شاید هم توهم زده بودم.

برای عوض شدن جو موجود صدا صاف کردم و زیر آواز زدم:

-آهای خوشگل عاشق

آهای عمر دقایق

آهای بسته به موهای تو سنجاق شقایق...

موهایش پرپشت و حالت دار بود، هرچند نرم بودن اولین مشخصه آن ها بود و من هم نمی‌توانستم منکرش شوم. برای اینکه کمتر اذیت شود، دستگاه موزر را روشن و هنوز به موهایش نزدیک نکرده بودم از صدایش ترسید. برگشت و خواست صورتم را چنگ بزند، اما من زودتر زرنگی کرده و جا خالی دادم. دیگر طاقتم طاق شده بود، دندان روی هم ساییده و گفتم:

-می‌خوای بچه بدی باشی آره؟ پس بیا بجنگیم! شروع کن... یاالله.

دوباره دندان هایش نمایان شد و به سمتم حمله کرد، قبل از اینکه کاری از پیش ببرد با زور روی صندلی نشانده و با لباس چرک موجود در اتاق نظافت بستمش.

درنگ نکردم، ماشین را مثال چمنزن در مو هایش انداخته و همه تار هایش را از بیخ زدم. یکی دو رج از کناره ها را که سفید کردم، بی صدا اشک از چشم هایش سرازیر شد و چونه زدنش بند نمی‌آمد. جوری از ته دل اشک می‌ریخت، دل هر بیننده ای را کباب می‌کرد و آدم را به غلط کردن می‌انداخت.

زخم های بزرگ و کوچک سرش زیر نور کم اتاق نمایان می‌شدند، بعضی از آن ها زیادی عمیق و دل بهم زن و بعضی قابل تحمل تر بودند. چطور توانسته بود درد این زخم ها را تحمل کند؟ قلبم به درد آمده بود و از یک جایی به بعد سعی می‌کردم دیگر نگاهش نکنم.

کار که تمام شد، دستی به سر کچل خود و نگاهی به او که بیصدا، روی تختش کز کرده و از تک پنجره حصار دار بیرون را می پایید انداختم؛ گوشه لبم را بالا داده و متفکر لب زدم:

- اینقدر از دیشب استرس بهم وارد کردی از ترس اینکه نکنه اون شپش هات سرم رو بخورن، اصلا به ذهنم نرسید شاید داروخونه دوایی براش داشته باشه.

دست دیگری به سر تاسم کشیدم و نگاهم را به زخم های ریز و درشت پوست سرش که بعضی‌هایش واقعا دل آدم را می‌سوزاند انداختم. عاجزانه  اویی که همانند یک مجسمه به بیرون خیره شده بود را خطاب گرفتم:

- بگذریم دیگه جفتمون کچل شدیم برای فکر کردن دیره؛ نظرت چیه یکم استراحت کنی تا من برم دنبال پمادی چیزی برای زخم های سرت؟ 

چیزی نگفت و همچنان بی هیچ حرفی، به آسمان غبار گرفته رو به رو خیره بود. از صندلی بلند شده و باری دیگر با تردید به حالت غم گرفته و قهر کرده اش چشم دوختم؛ در انتها بی هیچ حرفی از اتاق خارج شدم.

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت دوازدهم:

همزمان با من یک پرستار از اتاق کناری که بیماری دیگر بستری بود بیرون آمد؛ مقابلش قرار گرفتم و با دست کشیدن به سرم نگاهش کردم. او هم نگاهش به موهای زده شده ام بود و تعجب، از نگاهش می بارید.

- خسته نباشید، من دارم میرم جایی حواستون به بیمار این اتاق باشه، اگر سر و صدا کرد آرامبخش تزریق کنید چند ساعتی بخوابه.

چشمی گفت و با رفتنم، نگاه سنگینش که در پی موهای تراشیده شده ام بود تا انتهای سالن راهی ام کرد. امروز قطعا باید پیش پلیس هم می‌رفتم و از وضعیت این دختر گزارشی می‌دادم. شاید که خانواده ای داشته باشد و هرچند که هزینه های حضورش در آسایشگاه باید توسط شخصی پرداخت می‌شد!

سوار ماشینم شدم و با سرعت، اول به سمت داروخانه ای راندم تا دوایی برای زخم های سرش تهیه کنم.
دستم را باز هم دورانی روی سرم کشیدم، انگاری که عادت شده باشد، نگاهی از آیینه وسط ماشین به خود انداختم و زیر لب زمزمه کردم:

- مثل جوجه های پَر کنده شدم؛ کچل نشده بودیم فقط که اونم شدیم!

***

هنگام خروج از کلانتری، نگاهی به سرباز ها که اکثرا موهای از بیخ زده داشتند انداختم. بیچاره ها چگونه این وضع را تحمل می‌کردند؟

استارت که به ماشین زدم، فکرم از هویت ناشناس آن دخترک دچار تشویش شد.
پلیس به زودی برای دیدنش به مطبم می‌رفت تا بتوانند از طریق چهره اش کمکی برای پیدا شدن خانواده اش باشند.
کمی استراحت نیاز داشتم اما با یاد قول کلاهی که به گربه داده بودم، فرمان را به سمت بازار کج کردم. هرچند که خودم هم حتما باید کلاه سر میکردم و الاه کل روز نگاه خیره مردم به سر کچلم بود.

نمیدانم چرا اینگونه بود که جدیدا، هرکس نگاهش بوی عیب یابی می‌داد و تنها به دنبال عیوب مردم بود و برتری خودش!
کلاه کپ اسپرتی برای خود و یک کلاه لبه دار بنفش، برای آن دختری که تنها نامی که می‌توانستم خطابش کنم، گربه بود برداشتم‌.
هرچند که بعید می دانستم با وجود زخم های سرش، حالا حالا توان استفاده از آن را داشته باشد.
به مطب که رسیدم، کیسه پماد و دارو هایی که مسئول داروخانه تجویز کرده بود را برداشتم و بعد از پیاده شدن از ماشین، دزدگیر را زدم.

با ورود به مطب، صدای همهمه بالا گرفت و صدای مریض های آسایشگاه در گوش هایم زنگ تکراری بودن زد.
برای منی که سالهاست در حضور این غوغا وقت گذرانده ام، به جای آزار، تاحدی برایم آرامش بخش شده بود.
به سمت پرستاری که گربه را به دستش امانت داده بودم قدم تند کردم‌. 

- سلام آقای دکتر خوش اومدین.

- سلام ممنونم، از مریض ما چه خبر؟ خوابه؟

دستی به لباس فرمش کشید و با تنگ کردن چشم های ریز مشکی اش به حرف آمد:

- بله خوابه، آروم بود ولی یکدفعه شروع کرد به جیغ های بلند کشیدن، نمی‌‌ذاشت آرامبخش بزنیم، به سختی چند تا از پرستار ها مهارش کردن تا آرامبخش زدیم.

چشم بستم و کلافه از حرکتشان، به سمت اتاقش گام برداشتم. بارها و بارها گفته بودم بیماران بستری در این مطب، حیوان نیستند که چند نفری تمام زورتان را برسرشان آوار می‌کنید!

در اتاقش را آرام پشت سرم بستم و با قدم های شرمرده بالای سرش ایستادم. با دیدن چشمان بسته اش، دلم به حال چهره مظلومش سوخت و پماد ها را روی میز کنار تختش گذاشتم.

کلاه را طوری که در دید باشد به دسته تخت آویزان کردم و بعد از باز کردن سر آستین پیراهن چهارخانه ام، آستین هایم را به بالا تا زدم.

طبق گفته آن شخصی که در داروخانه مشاوره داده بود، اول از همه با آب سرم، خواستم زخم ها را ضد عفونی کنم. پنبه را که روی زخم ها گذاشتم، به ثانیه نکشید که چشمانش باز شد و با نگاه خشمگین سبز رنگش، مرا سه متر بالا پراند!

چند قدم به عقب پریده و درحالی که از حالت سریع و رنگ روشن چشم هایش تا حدی ترسیده بودم،‌ گفتم:

- مگه به تو آرامبخش نزدن؟ چرا بیداری؟ چرا منو اینجوری نگاه می‌کنی؟ سکته کردم بخدا! ببین ضربانم چه تند شده.

پشت بندش دستم را روی قلبم گذاشتم و به نگاه بی تفاوتش چشم دوختم. پنبه حاوی آب سرم از دستم بر زمین افتاده بود؛ کمی که از حالت شوک خارج شدم، پنبه دیگری در دست گرفته و بالای سرش ایستادم.

- خیلی خب، ببین می‌خوام پماد بزنم روی زخم هات، قبلش باید ضد عفونی بشن، پس دردسر نساز و بذار کارم رو انجام بدم، باشه؟!

منتظر جواب نشدم و پنبه را روی زخم بزرگ فرق سرش کشیدم. هرچند که فکر میکردم لال باشد و درکل قادر به پاسخ دادن نباشد.
چشم هایش را که روی هم فشرد، متوجه دردش شدم و سعی کردم آرامتر ادامه زخم ها را پاک کنم.

آخرین زخم عمیق تر از بقیه بود، آن جانور های موزی حسابی توی سرش مهمانی گرفته و تا توانسته بودند دخل پوست و گوشت نازک روی سرش را آورده بودند. با تردید نگاهش کردم، انگار خودش فهمید آخری جانش را در می‌آورد که دو دستی دستم را بین انگشتانش فشرد. نانخن های بلند سیاهش هم از مواردی بود که باید حتما به آن ها رسیدگی می‌شد، هرچند عده ای از آن ها تا گوشت شکسته بودند.
همزمان درحالی که دو دستش از بازویم آویزان بود، به سختی پنبه را بالا برده و روی زخمش گذاشتم. صدای جیغ و فشار دستش بقدری بود؛ پرستار ها را به آن اتاق کشاند. با دیدن تجمع آن ها استرسش چند برابر شد و سر جایش نشست، می‌خواست روی تخت بایستد که بلند گفتم:
-کی به شما اجازه داده بیایید تو؟! برید بیرون... خانم مولایی کجاست؟ توضیح لازم نیست در رو ببندین!
فشار دو دستم را روی شانه هایش آوردم و دو مرتبه روی تخت خواباندمش، دلم برایش می‌سوخت و می‌دانستم با ریختن دارو ها روی سرش بیشتر می‌سوزد، اما شاره ای نداشتم.
دقایقی بعد مطمئنن پرستار های فضول پشت در خیال می‌کردند یا دختر من را می‌کشد یا من دارم زجر کشش می‌کنم. در اثر جیغ زدن صدایش در نمی‌آمد و آخر های کار از درد دلش ضعف رفت و بی حال روی تخت افتاد. بعد از اتمام کارم کلاهم را که برعکس گذاشته بودم، درست کرده و به کلاه بنفش آویزان از تخت اشاره زدم:
-قشنگه نه؟ من همیشه خوش سلیقه ام! این رو میذارم روی سرت، اگه دردت اومد با چشم هات بهم بگو، جیغ نزن خوب! فقط بهم اشاره کن...
کلاه را ظاهرا روی سرش گذاشتم، اما فشار ندادم که به دارو و زخم هایش وسط سرش بچسبد؛ عملا کلاه روی هوا مانده بود. نگاهی به ساعت مچی ام کردم، حوالی نه را نشان می‌داد و من با تکان دادن سر آنچه در ذهنم می‌گذشت را برایش بیان کردم:
-الان هاست که مامور ها بیان... قبلش صبحونه داریم و یه ناخنگیر، میگم یه چیز شیرین بیارن که فشارت بیاد سرجاش.
رنگ پریده تر از قبل بنظر می‌رسید، از اتاق بیرون آمده و به افرادی که از پشت در متفرق شدند نگاه کلافه ای کردم. مطب نم نمک شلوغ می‌شد و مراجعین روی صندلی های انتظار را پر کرده بودند، عده ای از مراجعین قدیمی با دیدن من از جا بر خواستند و من خواستم که راحت باشند.
در اتاقم را باز کرده و با شنیدن صدای آکواریومم کمی آرامش گرفتم، صدای آب تسکین بخش تر از هر مسکنی بود و من هم از یه آکواریوم بزرگ در دکور اتاقم استفاده کرده بودم.
 

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت سیزدهم

پشت میز روکش سرامیکی ام رفته و با برداشتن گوشی تلفن داخلی سرایداری را گرفتم:
-تقی صبحانه بیماران رو دادین؟!
-بله دکتر، اما من پریروز هم بهتون گفتم که لازم به این همه بریز و بپاش نیست، اون ها که یه مشت دیونه ان که هیچی نمی‌فهمـ...
با انگشت شست و اشاره چشم هایم را مالیده و از افکار احمقانه اش نفس عمیقی گرفتم، لب به دندان گرفته تا صدایم کنترل شود:
-تقی جان شماطبق لیست عمل کن، هیئت مدیره کلینیک خودشون بهتر می‌دونن که چطور عمل کنن. برای اتاق خصوصی شماره شش یه سینی صبحانه ببرید لطفا!
صدایش با کمی مکث به گوشم رسید:
-دکتر زمان سرو صبحانه تموم شده!
دلم می‌خواست هرچه از دیشب کشیدم را سرش خالی کنم، اما در شأن خودم ندیدم و از بین دندان هایم گفتم:
-تقی جان کاری که گفتم رو بکن! من وقت چونه زدن ندارم آقا.
به در اتاقم چند تقه خورد و پشت سرش قامت کشیده سیروان نمایان شد. چشم و قیافه ای برایم آمد و با هیجان گفت:
-تو بخش چه خبره؟ پرستار ها حسابی ازت و بیمار جدیدت شاکی ان.
روی صندلی ولو شدم، چشم در صورت سبزه اش گردانده و روی چشم های خوش حالت بادامی اش متمرکز شدم، سعی داشتم رویش تاثیر بگذارم. گیر چشم هایم شده بود، وقتی نیتم را فهمید به سرعت سرش را تکان داد و گفت: «پژمان من دکتر این مطبم، با همه آره با منم آره؟ هیبنوتیزم بازیت رو بذار کنار ببینم داستان چیه»؟ خنده ام را فرو برده و در حینی که وزنم را روی پشتی صندلی می‌انداختم، گفتم:
-از کی تاحالا روانشناس ها هم دکتر شدن؟! طوری نیست یه نفر رو از توی خیابون پیدا کردم، خیلی عجیبه می‌خوام روش تحقیقات کنم.
آب معدنی در دستش را به سمتم پرت کرده و معترض گفت: «اینم از نظر تحصیل کرده جامعه، پژمان دردسر درست نکن برای خودت. آخرین بار که به جای یه بیمار یه معتاد رو اشتباهی آوردی یادت رفته؟ هیئت مدیره قطعا این‌بار به این راحتی ها از کارت نمی‌گذرنا». بی اهمیت با دست اشاره زدم برود به بیمار هایش برسد و در حینی که خود نیز از جا بلند می‌شدم، گفتم:
-طوری نشد؛ شلوغش نکن فقط چند تا جعبه دستکش لاتکس و دارو آرام بخش گم شد.
متاسف برایم سری تکان داد و بی حرف اتاقم را ترک کرد، حتما اگر می‌فهمید قرار است پای پلیس به کلینیک باز شود؛ قطعا سکته می‌کرد. باز هم سیروان رفیق بود و نهایت تلاشش را می‌کرد تا درکم کند، نمی‌دانستم با دکتر مشیری و شرفیان چه کنم که پیر و سختگیر بودند. سختیه امر آنجایی بود که آن ها هم جزو هیئت مدیره بودند و سهام قابل توجه تری نسبت به من را داشتند.
صدای داد تقی نشان می‌داد سینی صبحانه با برگشت وحشتناکی مواجه شده است، از سر ناچاری خندیده و به سرعت از اتاقم خارج شدم. همزمان با من پلیس ها هم سر رسیدند، قامت های محکمشان را از پشت درب شیشه ای دیدم و از همنجا برایشان سر تکان دادم. تقی قبل از اینکه آن ها به من برسند خودش را به من چسباند و با اعتراض گفت:
-دکتر من... این کیه؟ من... اصلا این سینی دست شما خودتون زحمتش رو بکشید.
سینی را بی میل در دست گرفتم، نگاهم از پشت به لباس فرم جر خورده اش افتاد بی اختیار خنده ام ترکید. حتما از پشت گرفته بودتش و تصور اینکه مسیری از اتاق را از پشت آویزانش شده بود من را از خنده می‌کشت.
با نزدیک شدن مامورین لپ هایم را گاز گرفتم تا جدی به نظر آیم و ابرو های پهنم را در هم کشیدم. مامور بلند مرتبه تر سلام داد و ازم خواست اتاق مورد نظر را نشانشان دهم. وضعیت تقی را به یاد آورده و فکر کردم حتما گربه در وضعیت بحرانی و استرس‌زایی هست، برای همین دستم را به نشانه صبر جلویشان بالا برده و گفتم: «چند لحظه صبر کنید، ایشون توی وضعیت مناسبی نیست. الان میرسم خدمتتون». سپس دستگیره اتاقم را چرخانده و آن ها را به نشستن در آن‌جا دعوت کردم.
خودم جلوی دید متعجب مراجعین و پرسنل داخل اتاق شماره شش شده و به گربه که پشت در نشسته بود نگاه کردم. کلاه همچنان روی سرش بود، نفس می‌زد و با تعجب به تکه پارچه سرمه‌ای در دستش نگاه می‌کرد. زیر لب گفتم: «بیچاره تقی»! جلوتر رفته و با نشستن در کنارش ادامه دادم:
-اینجوری به بقیه حمله کنی مجبور می‌شم لباس های مخصوص تنت کنم، چند نفر هستن که می‌خوان ببیننت.

با خیزی که گرفت و خرناصه ای که از میان دندان های کلید شده اش کشید، ترسیده قدمی به عقب برگشتم و دستم را مقابلش گرفتم:

- آروم باش، کسی قرار نیست آسیبی بهت برسونه خب؟ فقط میخوان ببینن تو رو.

با تقه ای که به در خورد، مردمک رقصان چشم هایش را به سمت در کشید و فوری، به سمت کنج اتاق خزید. از حرکت ناگهانی اش ضربان قلبم بالا رفته بود. مجددا به سمتش گامی برداشتم و با اشاره به تخت ادامه دادم:

- خواهش میکنم آروم باش، فقط چند لحظه، باشه؟

حرف زدن با آن برابر بود با هم‌صحبتی با دیوار!
تقه دیگری که به در خورد، ناچار به سمت در راه گرفته و لایش را باز کردم. سربازی که همراه پلیس ها بود آمده بود تا وضعیت را جویا شود.

- اگر وضشون مناسبه وارد بشیم.

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت چهاردهم

نگاهم را از سرباز، به گربه که کنج اتاق در خود کِز کرده بود انداختم و با تکان دادن سرم ادامه دادم:

- امکان نزدیکی به بیمار وجود نداره، ممکنه حمله کنه. از دور اگر ممکنه کارتون رو انجام بدید.

سری تکان داد و با رفتن پیش مافوقش، گفته های مرا برایشان بازگو کرد.

قدمی از در فاصله گرفتم و با باز گذاشتن لایش، اجازه ورود به مأمورین را دادم.

نگاهی به دخترک که با چشم هایش قصد دریدن مرا داشت انداختم و زمزمه وار لب زدم:

- لطفاً مشکلی درست نکن!

سربازی که «یالله» گویان وارد شد، به آن نگاهش از من دزدیده و به اشخاص جدید دوخته شد. خودم را بابت دلرحمی که از قِبَل در آوردن لباس های مخصوص و قرنطینه اش کرده بودم لعنت فرستادم.

حرکات مقابلم به ثانیه هم نکشید اما صدای جیغ های ممتد و گوش خراش که در سرم اکو شد، مرا به خود آورد و فهماند برای پشیمانی دیر شده است.

با صدای فریاد بلند مأمور سریعا به سمت گربه حجوم بردم.

- داره چیکار می کنه! جلوش رو بگیرید!

با جثه ریزش به سمت پنجره حفاظ دار حجوم برده بود و مدام جیغ های گوش خراش میکشید. به حفاظ ها چنگ می‌انداخت و مطمعنا درد زیادی به جسمش تحمیل میشد که این چنین فریاد سر می‌داد.

دستش را از لا به لای حفاظ ها بیرون برد و سعی داشت خودش را از پنجره بالا بکشد. یکی از سربازان که به سمتش دوید، من نیز شوک زده به سمتش گام برداشتم. یک قدمی اش رسیده بودم که با سوز چشمم و پشت بندش تاریکی فضا، دانستم مجددا مورد ضرب ناخن های نیش دارش قرار گرفته ام.

صدای فریاد جیغ مانند سرباز که بلند شد، زیر چشمی به آن که روی زمین دراز و گربه روی تنش نشسته بود کشیدم، حرکات دست دخترک بر روی سر و صورت سرباز به قدری سریع بود که حتی سرباز، با وجود دستان بزرگ و قدرتمندش توان مهارش را نداشت!

دیگر مأموران هراسان صحنه مقابل را نگاه می‌کردند و کسی جرأت نزدیکی نداشت؛ یک چشمی پشتش قرار گرفتم و با حصار کردن دست هایم به دور هیکل لاغر و ریز نقشش تا حدی مهارش  کردم و سرباز، نفس زنان همانطور که روی زمین دراز بود با سر دادن خود بر زمین، عقب گرد کرد.

گربه، انگار که توانش دوچندان شده باشد، حصار دست هایم را پس زد و با حجوم سریعش به سمت در، فریاد ترسیده مأموران و پراکنده شدنشان را همراه شد.

انگار همه به قدری از آن جسم نحیف ترسیده بودند که با فرار از مقابل در، راه خروج را برای او باز کرده بودند!
در حینی که از جا بلند شده و به دنبالش می‌دویدم، نگاهی به کلاه بنفشش که زیر پاها لگد می‌شد انداختم.
قبل از آنکه به در خروج برسد، فریادم را به آسمان بردم:

- چرا ماتتون برده؟ درو ببندید! خانم مولایی فوری یه آرامبخش آماده کن!

تقی که نزدیک ترین فرد به در ورودی برد، با بستن در خود را مقابل ضربات دخترک قرار داد و فریاد های کمک خواستنش گوش آسمان را کر کرد!

با رسیدن به آن‌ها، فوری از پشت در آغوش کشیدمش و به سختی حرکات حجومی اش را در آغوشم خفه کردم.
خانم مولایی همان لحظه ای که افسارش باز هم داشت از دستم در می‌رفت، خود را کنارم رساند و با گرفتن بازویش سوزن آرامبخش را در دستش فرو کرد.

چند ثانیه ای طول کشید تا از قدرت تکان های که برای خلاصی از چنگ من می کرد کاسته شد اما همچنان، دست و پا می‌زد.
متعجب از مقاومتش در برابر آرامبخش ها، به یاد وزنه های صد کیلیویی که بلند می‌کردم، نفس عمیقی کشیده و جسم کوچکش را روی دست بلند کردم.

دست و پا زدنش همچنان ادامه داشت اما کم شدن قدرتش، امتیازی خوب برای حملش محسوب می‌شد.
خانم مولایی پا به پای من می‌امد و چند تا از پرستار ها، برای کمک و بلند کردن تقی بالای سرش رفته بودند، در حالی که به اتاقش نزدیک می‌شدم خانم مولایی رو خطاب گرفتم:

- لباس های مخصوص رو بیارید اینجور فایده نداره.

با نزدیک شدن به اتاق، جمع پراکنده مأموران در رأس دیدم قرار گرفت و با دیدن سربازی که چندی پیش به دست گربه زخمی شده بود، اشاره دیگری به خانم مولایی زدم:

- اینا هم بفرست برن یه موقعیت دیگه بیان برای بررسی، الان وضع مناسب نیست!

چشمی گفت و به سمت آنها قدم تند کرد، من نیز زیر نگاه سنگینشان، با عذرخواهی زیر لبی وارد اتاق شدم و با پایم در را پشت سر بستم.

بلاتکلیف نگاهی به او که در آغوشم تقلا هایش کمرنگ شده بود انداختم و عاجزانه لب زدم:

- الان بذارمت روی تخت قراره بازم جفتک بندازی مگه نه؟

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت پانزدهم

چند دقیقه در همان حالت ایستادم که با زده شدن در، صدای کلافه ام بالا رفت:

- کیه؟

خانم مولایی که با چند پرستار وارد شد، نفس حبص شده ام را بیرون داده و با سپردن گربه به دست پرستارانی که به انگار با یک حیوان طرف شده اند، کمی عقب تر به دست و پا زدنش زیر پیکر پرستار هایی که به سختی داشتند لباس مخصوص را تنش می‌کردند دوختم.

نگاه سرخ و خیره اش در آن موقعیت که لحظه ای چشمانم را رها نمی‌کرد، باز هم دلم را به رحم آورد اما یاد حرکات چندی پیشش، مجال هرگونه دلسوزی برای او را از من گرفته بود.

با دیدن کلاهش روی زمین، خم شدم و بعد از برداشتنش، خاک هایش را تکاندم، کلاه را روی تک صندلی موجود در انتهای اتاق گذاشتم و بی نگاه به تقلا های دخترک، از اتاق خارج شدم.

سیروان پشت در ایستاده و به وضعیت متشوش بیماران و همراهانشان در سالن انتظار رسیدگی می‌کرد، همگی وحشت کرده بودند و بعضی در جای خود ایستاده بودند. سیروان به محض دیدن من صحبتش را به پایان رساند و به سمتم قدم برداشت، با دقت به چشم خون افتاده ام نگاه مرد و گفت:
-بهتر نیست ببریمش امین آباد؟ دکتر جان توام کتک خورت ملسه ها.
بعد از روی ناچاری خنده تصنعی کرد، او هم نگران بود و این کاملا قابل مشاهده بود. مامورین رفته بودند و من حسابی از خانم مولایی متشکر بودم؛ زن زرنگی بود. 
قبل از ورود دکتر مُشیری اوضاع آرام و گربه از هوش رفته بود، طبق معمول با سر به من سلام داد و همزمان با تکان دادن کیف سامسونت قهوه ای روشنش به صورت ریتمیک خیلی خشک وارد اتاقش شد، در را نیمه باز گذاشت و درست مثل هروز صدای ملایمش از اتاق بیرون زد:
-تقی یه پارچ آب لطفا، اومدنی در رو هم ببند...
او جدا فرد قاطعی بود، در همه کار؛ هروز یک فنجان قهوه تلخ در ساعت یازده صبح می‌خورد، راس ساعت یک برای نهار خود وزیت خود را تعطیل و به کافه تریای آن طرف خیابان می‌رفت و یک پرس غذای بدون روغن رژیمی می‌خورد، هروز هم یک پارچ آب تازه در دفترش می‌گذاشت تا نراجعین کمی خود را با آن تسکین دهند. الحق که زندگی ربات وارش حالم را بهم می‌زد، هرچند که احترام زیادی برایش قائل بودم، اما اصلا به نظریه های سختگیرانه اش نسبت به بیماران اعتقاد نداشتم و گاهی با او که استادم بود بحثم می‌شد و هربار می‌گفت: «هنوز کلی راه برای یادگیری داری جوون»!
سیروان با دست تکانم داد و پرسید:
-غرق شدی؟! چکاب بیمار های طبقه بالا هنوز انجام نشده و تا شرفیان نیومده و سرمون آوار نشده بهش رسیدگی کن.
به نشانه تفهیم سر تکان دادم و پله ها را برای بالا رفتن انتخاب کردم، از پله دهم که به پاگرد اول می‌رسیدی صدای ناله و غرغر های بیماران کاملا واضح می‌شد. هرکس فکر می‌کرد مشکلی ندارد و بنابر این نیازی به خوردن دارو هم نیست، پیر پرستار را در می‌آوردند تا یه قرص ریز را فرو دهند.
سالن عمومی آقایان اولین دری بود که به آن سر زدم، تخت های ردیف به صورت موازی هم قرار داشت و هرکس در اعماق خود فرو رفته بود، غیر از پرستار شیفت و بنیا بیمار خوش مشربم صدای دیگیری در آنجا نبود. بنیا به محض دیدن من کنار تختش ایستاد و گفت:
-دکتر من خوب شدم، امروز دیگه می‌تونم برگردم نه؟! من دلم برای نرگس تنگ شده، می‌خوام... می‌خوام هرچه زودتر ببینمش.
نرگس، آن حال خوبش با فوت عزیزش چه غریب به نظر می‌آمد، دخترک بینوا یک سالی بود که از دنیا رفته بود و او همچنان باور نداشت. خانواده اش قطع امید کرده بودند، دیگر مادرش برای خوب شدنش به من التماس نمی‌کرد و سیروان کمتر برای مشاوره سراغش می‌رفت. آدم خواب را می‌شد از خواب بیدار کرد، اما آدمی که خود را به خواب می‌زد تقریلا هرگز بیدار نمی‌شد.
آنجا پر بود از آدم هایی که عملا از خیلی هایی که آن بیرون راه می‌رفتند سالم تر بودند و فقط بخاطر باور هایشان نمی‌توانستند آزاد باشند. تک تکشان مثل هروز دیگر بودند، چیزی تغییر نکرده بود و حتی داد های هر ازچند یکبار خسرو برای پس گرفتن سوییچ موتور دیگر نداشته اش هم سرجایش بود. دلایل جنون هرکس بسته به ظرفیتش گاهی خیلی بزرگ و گاهی در حد یه موتور آتش گرفته کوچک و احمقانه بود و ما نمی‌توانستیم بگوییم تو حق نداری بخاطر یک موتور شش ماه خود را در این کلینیک حرام کنی.
سر زدن به اتاق های خصوصی در کنار سالن اصلی به شدت سرسام آور بود، آن ها یا همواره از من شاکی بودند و یا به شدت خطرناک. تنها از همنشینی با کلانتر که دیگر به شدت پیر شده بود و با مستمری اش آن اتاق آرام نور گیر را برای خود رزرو کرده بود، برایم جالب و هربار همراه شنیدن خاطره جدید و گاهی هم تکراری بود. هرچه که بود با نمک بود و من آن سبیل های از بناگوش در رفته اش را دوست داشتم.
 

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت شانزدهم

طبق معمول درب اتاقش را باز و بوی نارنگی در مشامم زد، کلانتر عاشق این میوه بود و تابستان ها هم خشمش را سق می‌زد. قبل از ورود لبخند بر لب گسترانده و گفتم:
-صبح بخیر کلانتر، امروز چطوری؟ فکر نمی‌کنی دیگه باید مرخص بشی؟!
عحیب بود، بقیه التماس من می‌کردند تا من نامه ترخیصشان را امضا کنم و من التماس کلانتر نی‌کردم که خوباست و باید به خانه اش برگردد. تکانی به صندلی رو به پنجره اش داد و با بلند شدنش گفت:
-سلام دکتر، نه من هنوز هم فکر می‌کنم یه احمقم و یه احمق خرگز نداوا نمی‌شه. غر نزن و سوال ها و چکابت رو انجام بده.
راست می‌گفت یه احمق همواره احمق بود و آن هایی که ادعا می‌کردند احمق نیستند؛ درواقع از همه احمق تر بودند.
روی صندلی چوبی کنار تختش نشسته و منتظر شدم تا داستان جدیدش را به طور کامل به یاد بیاورد و به صورت خود جوش خودش بازگو کند.
-هی رفیق تاحالا بهت گفته بودم من جزو یه گروه سری توی روسیه بودم؟! به عنوان جاسوس رفتم و برای هشت سال موندگار شدم، سجلدم رو گم کردم و دیگه نمی‌تونستم به ایران برگردم... وای از همه بدتر اون پوتین های پاره و بوگندوم بودن که تمام آن هشت سال همراهم بودن. شاه از من تقدیر کرد و اون پوتین ها هنوز هم توی خونم خاک می‌خورن...
چشمی در اتاقش، گرداندم، گل های شاهپسندش گل های ریز صورتی و زرد داده بودند و پرده اتاقش هر بار که بخاطر سرمای هوا تکان می‌خورد، عطر گل را با خود می‌آوردند. از جا بر خواستم، همانطور که توصیه های روزانه ام را تکرار می‌کردم، به در رسیده و در آخر گفتم:
-کلانتر باید تلاش کنی چیز های بیشتری بیاد بیاری، من همچنان مشتاق این داستان بلندم، دفعه بعد به یه جریان کوتاه و تکراری اکتفا نمی‌کنم ها! 
در را باز و بعد از سر زدن به سالن عمومی خانم ها به سمت اتاق خودم راه افتادم، همه چیز به طور کسالت باری در هم و تمراری بود؛ درست همانند هر روز و دیروز وپس پریروز. 
بله پاگرد اول رسیده بودم که متوجه شدم شرفیان با آسانسور به طبقه اول رسیده و از پرستار می‌پرسد من به مریض ها سر زده ام یا نه، حتما برای تجویز دارو هایی با دوز بالاتر آمده بود. 
چشم در کاسه چرخانده و بی خیال شانه بالا انداختم، پله ها را آهسته پایین آمدم. 

صدای دستگاه اکسیژن در آکواریومم برایم قابل تامل بود، از دیشب یک شام، صبحانه و تا آن لحظه نهاری نخورده بودم و قصد داشتم علاوه بر گرسنگی نگاه نگران و آکنده با تشویش بیمارم که از صندلی رو به میزم می‌پاییدم را تحمل کنم. 
شکمم را باد کرده بودم تا صدای غرغرش آبرویم را نبرد، از فلاسک روی میزم چای از دیروز مانده ای برای خود ریخته و بعد از خوردن قلپی از آن گفتم:
-نتیجه ای نداشت؟! 
بی مقدمه بود، اما همراه بیمار به درستی فهمید که منظورم از چیست؟ ثانیه ای با ناخن های کوتاه و لاک زده اش بازی کرد و گفت:
-فقط کابوس می‌بینه و... 
-سارن فکر کنم خودم بتونم از احوالم صحبت کنم، چرا هربار اصرار داری با من به اینجا بیای و من رو معذب کنی؟ 
حدسم درست بود، سارن تنها قصد دیدن من را داشت و اگر رو می‌دید حتما می‌پرسید چه بلایی سر موهایم آمده است. اخم در هم کشیده و با اشاره به در گفتم:
-خانم سارن لطفا شما بیرون باشید! 
دختر بیکار دستی به موهای رنگ کرده اش کشید و با هم آوردن لب هایش، قدم های سنگین به سمت در برداشت. دقیقه آخر به سمتمان برگشت و گفت: «ولی دکتر...» با دست به در اشاره کرده و کاملا محترمانه گفتم:
-بفرمایی خانم من مریض های دیگه ام دارم و البته که به حریم همه اون ها احترام میدارم. 
دخترک بیمارم دیگر توان حمله های تشنج و کابوس های گاه و بیگاهش را نداشت و آن وقت او به دنبال بازی های عاشقانه اش بود. 
متفکر نگاهی به لیوان چای سیاه شده ام انداخته و با خود گفتم:
-حتما ریشه در کودکیش داره، یه اتفاق که خودش هم به یاد نمیاره؟! 
نورا چشم های شفافش را به من دوخت پرسید:
-بله آقای دکتر چیزی گفتید؟! 
خودم را جمع و جور کرده و فکر کردم چرا باید مثل احمق ها بلند با خودم حرف بزنم؟ صندلی ام را به صندلی رو به رویی اش عوض کرده و این بار به این شکل سوالم را برایش بیان کردم:
-با دیدن شیع خاصی اون حالت بهت دست می‌ده؟ 
کمی فکر کرد، پوست کک و مکی اش را با دست لمس کرد و گویی که به یک باره برایش در سر لامپ روشن کردند، گفت:
-هر وقت که یه ماشین قدیمی می‌بینم، یا توی خونه خلوت صدای رادیو پخش می‌شه... حتی فکر کردن صدای سرسام آور گوینده حالم رو بد می‌کنه. وای من... 
سپس سرش را در دست گرفت و متوجه شدم به صورت ناخودآگه ذهنش می‌خواهد آن صداها را تقلید کرده و بیادش بیاورد.

چکاپ بیماران که تمام شد، خیلی خسته به سمت خروجی راه گرفتم تا برای نهار، صفایی به شکمم گرسنه ام دهم. تقریباً به پله آخر رسیده بودم که صدای بلند پرستار که نفسش به زور بالا می‌آمد نگاهم را به خود کشید.

- آقای دکتر! آقای دکتر! صبر کنید!

دستی به سر کچلم کشیدم، آنقدر خسته بودم که به یاد نمی‌آوردم کلاهم را کجا و برای چه از سر در آورده بودم.

- چیشده؟

دستش را روی قفسه سینه قرار داد و درحالی که نفسی تازه می‌کرد ادامه داد:

- اون بیمار جدیدی که اومده... بیاید، بیاید خودتون ببینید! زود باشید لطفاً...

کلافه هوف کشداری گفتم و به قصد باز کردن از سرم لب زدم:

- اگر جیغ و داد می‌کنه یه آرام بخش ضعیف تزریق کنید تا من برگردم.

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت هفدهم

سرش را چندین بار به نشان منفی تکان داد و در بین نفس نفس زدن هایش گفت:

- نه... نه... خواهش می‌کنم بیاید خودتون، کسی نمیتونه جلوش رو بگیره.

کنجکاو و نگران از لحن ترسیده پرستار، آن را کنار زدم و به سمت اتاقش پا تند کردم.

***
راوی: الوند

به خانه متروکه مقابلم که با نوار های زرد، مانع ورود اشخاص می‌شد چشم دوختم. مدت بسیاری از اولین روز کشف شدنش نگذشته بود اما به لطف نیرو های شهرداری، بوی تعفنش تا حد زیادی از بین رفته بود.
با توجه به آمدن نتایج دی ان ای و کشف هویت آن، حدس و گمان هایی در رابطه با قتل مرموز آن خانه زده شده بود و حال می‌بایست اظهارات همسایگان  را نیز می‌شنیدم.

درحالی که دو سرباز پشت سرم بودند شروع به زدن اولین در کردم. چند دقیقه ای گذشت که زنی با فریادِ « اومدم» در را باز کرد. در ابتدا با دیدن لباس هایما جا خورد و سپس ترسیده لب زد:

- سلام بفرمایید؟ با کسی کار داشتید؟

- سلام. لطف کنید چند دقیقه از وقتتون رو به ما بدید، باید در رابطه با قتلی که توی محله اتفاق افتاده اطلاعات جمع کنیم. اگر همسرتون خونه هست بگید ایشون هم تشریف بیارن.

حرفم تمام نشده بود که مردی مسن با زیرپوش سفید رنگ از پشت در امد و زن را خطاب گرفت:

- چیشده؟ 

سپس نگاهش معطوف به ما شد و کمی خودش را جمع و جور کرد.

- چیشده سرکار؟ خبریه؟

زن که ترسیده به نظر می‌آمد، یکباره به حرف آمد:

- والا سرکار ما دو هفته‌ست اومدیم این محله، خبر نداریم چی شده و چی نشده؛ صبر کنید... صبر کنید قولنامه خونه رو برانون بیارم خودتون تاریخ رو ببینید.

نگاهی بین زن و شوهر انداختم و با شکاکی لب زدم:

- ممنون میشم، منتظرم.

سپس گوشه زیرپوش شوهرش را کشید و در را نیمه باز گذاشت. با نک پوتین هایم روی آسفالت شکسته کوچه شروع به کشیدن خط های فرضی کردم. حدودا پنج دقیقه گذشته بود که نرد، درحالی که پیراهن پوشیده بود و همراه یک برگه در دستش بیرون آمد. گلویش را صاف کرد و برگه را به سمتم کشید.

- بفرمایید.

بدون حرف برگه را که سند اجاره بود، از دست مرد گرفتم و شروع به بررسی تاریخش کردم. پس از اطمینان از حرفشان چند سوال بی جواب دیگر پرسیدم و به سمت خانه بعدی راه افتادم. 

تقریبا تمام کوچه را گشته بودیم، البته که بعضی هایشان اصلا در را باز نمی‌کردند و بعضی علاوه بر نداشتن آگاهی از پاسخ سوالات، از بابت بوی گند محله سر ما غر می‌زدند! اعصابم کمی بهم ریخته بود، مگر می‌شد کسی حتی یک بار هم ورود شخصی به خانه را ندیده باشد؟ نبود ورود و خروج در خانه، با مقایرات ما بسیار ضد بود! وجود ادرار، زبانه های تر و از همه مهم تر رخداد قتلی در خانه باید حداقلش پای یک نفر را به آنجا می‌کشید.

با توجه به آنکه درِ آخرین خانه را می‌زدم، کمی محکم تر که نشان اعصاب خورد شده ام بود به در کوبیدم. به ده ثانیه نکشید که پیرزنی رنگ پریده در را گشود و بی آن‌که سلام دهد یا حتی بترسد، مشتاق لب زد:

- اومدین؟!

با تعجب نگاهش کردم و بی اختیار از گوشه در به داخل سرکی کشیدم.

- منتظر ما بودین؟

قبل از آنکه پاسخی از دهانش خارج شود، دختری ریز نقش بلفور آمد و زیر بازویش را گرفت. درحینی که به داخل می‌کشیدش ریز نگاهی به من انداخت و با صدای ترسیده اش خطابم گرفت:

- از اینجا برید ما چیزی نمی‌دونیم. مادر بزرگم حالش خوب نیست با اجازه!

- اما...

حرفم تمام نشده بود که در با شدت بالایی بهم کوبیده شد. به سمت سربازان پشت سرم برگشتم و متفکر لب زدم:

- به نظر شما هم مشکوک بود، نه؟!

از سر صبح لنگ در هوا بودم و حتی یک قدم تاثیر گذار بر نداشته بودم، مگر نه اینکه طبق قانون آن دختر نیم وجبی باید جوابم را تمام و کمال می‌داد؟ با چه جرعتی در را به روی من بسته بود؟ اصلا مگر اجازه این کار را هم داشت؟
عصبی اینبار با نوک بوت های ساق کوتاهم به در فلزی سنگین کوبیده و با طنین انداز شدن آن آهن زنگ زده بلند گفتم:
-باز کنید، وگرنه مجبورم با حکم ورد به منزل برگردم! حاج خانم... با شمام!
فایده نداشت، سرباز ها با دیدن حرکات از کنترل خارج شده من کمی با فاصله تر ازم ایستاده و یکی از آن ها زیر لب گفت:
-فکر کنم بهتره برگردیم، اینکار فقط توجه همه رو جلب می‌کنه که درمونده شدیم.
برگشتم و با چشم های تیزم هیکل متوسط و پوست سفیدش را از زیر نظر گذراندم، با دست رو به او نشانه رفته و گفتم:
-اسمت چیه؟!
می‌دانستم از روی روپوش سبز رنگش هم می‌شود اسمش را خواند، اما شاید با اینکار می‌خواستم تهدیدش کنم که دیگر در کار من دخالتی نکند. هرچند که بی‌راه هم نگفته بود، در هر صورت او با اقتدار لب باز کرد:
-سجاد موسوی هستم قربان!
نامش را یکبار زیر لب تکرار کرده تا در ذهنم بماند و در ادامه گفتم: «دفعه بعدم برای گشت زنی با من بیا، مرد باهوشی هستی ازت خوشم اومده». با شنیدن تعریف غیر منتظره ام گل از گلش شکفت و سر به زیر انداخت. سرباز دیگر گویی در عالم دیگر بود، آسمان را نگاه می‌کرد و شاید ابرهای در هم فرو رفته را می‌شمرد.
قبل از ریزش احتمالی باران دستور برگشت دادم، در حینی که به سمت ماشین سیاه رنگ اداره حرکت می‌مردیم، آخرین نگاهم را به آن دخمه دردسر ساز انداختم.
به دنبال حکم ورود اتاق و شخص نبود که ندیده باشم، انگار چرت ظهر گاهی به همه فشار آورده بود که هیچ کس راضی به گوش دادن حرف هایم نمی‌شد.
از همه جا مانده و راننده به سمت طبقه اول پشت راه پله، در اول پا تند کردم، اتاق رئیس! از نظرم این آدرس تعریف خوبی برای اتاق مافوقم بود و باید به خاطر می‌سپردمش. با باز کردن در بوی گل های شمعدانی اولین رایحه خوشی بود که به مشامم رسید، اتاق خالی و از پنجره نیمه باز باد ملایمی پرده را به رقص در می‌آورد.
با زدن لگد کنترل شده ای به چهارچوب در ناسزا گفتم که صدای مافوقم از پشت سر به خود آوردتم:
-پس الوند ما عصبانیه؟!
یکه خورده و لرز خفیفی برتن خسته ام افتاد، به تعارفش وارد اتاق شده و ساکت نشستم. آستین هایش را پایین کشید و در همون حین اذان نمازش را زیر لب زمزمه می‌کرد، با دست اشاره کرد تا تمام شدن نمازش همان جا بمانم و روی روزنامه تاریخ گذشته ای رو به قبله قامت بست.
 

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت هجدهم

بهتر نبود به او اقتدا می‌کردم؟ ولی تا وضو می‌گرفتم وقتم تنگ می‌آمد و او نمازش را تمام کرده بود. پس در سکوت نشستم و نمازم را به دقایقی بعد موکول کردم.
*****
-آقا من مگه چیز زیادی خواستم؟ فقط می‌گم یه برگ ورود به منزل می‌خوام! همین، به والله که برای شما کاری نداره.
قاضی پرونده عینکش را از سر کچلش پایین کشیده و به روی چشم تنظیم کرد، مرد بدی نبود، اما برای هر کار کوچکی مدرک بزرگی می‌خواست. یکبار دیگر از نو به مدارکم نگاه کرد و گفت:
-ببین پسر جان، من نمی‌تونم فقط چون یه بنده خدایی از مامور قانون ترسیده و دررو روش بسته حکم تفتیش یه خونه رو بدم که. شاید اصلا پیرزن فکر کرده تو پسرشی و منتظر پسرش بوده! در هرصورت صدور این حکم تا نداشتن دلایل محکمه پسند تر برای من مقدور نیست... امیدوارم در آینده بتونم بیشتر باهات همکاری کنم.
رئیس هم گفته بود صدور این حکم شدنی نیست، من بی‌خود از صبح آن روز خود را علاف کرده بودم.
با شانه های افتاده از اتاق قاضی خارج و سرباز در را پشت سرم بست. فکر اینکه شاید بتوانم دختر را بیرون از خانه گیر بیاورم، من را به آن محل کشاند.
پشت در فلزیشان که رویش طرح های لوزی بزرگ داشت، داخل ماشین نشسته و منتظر ماندم.
صبحانه که هیچ، نهار و شامم را در حین غروب خورشید با یک ساندویچ سرد یکی کردم. کامم خشک بود و لقمه هایی که می‌جویدم به سختی پایین می‌رفت.
همان لحظه دختر بچه ای پیچ و تاب خوران، درحالی که گاهی لی لی می‌کرد از جلوی ماشینم رد و درب مورد نظرم را به صدا در آورد. کمی شیشه را در آن هوای سرد پایین داده تا صدایش را بهتر بشنوم:
-خاله پامچال، پامچال جون! کسی خونه نیست؟ خاله پامچال مامانم می‌گه اگه می‌تونی یه دقیقه بیا لباس این مشتریش رو پُرو کن تا سر آستین هاش رو اندازهرکنه!

کمی که بیشتر در کوبیدن در پافشاری کرد، در باز شد و همان دختر در حالی که چادر گلدارش را با دندان نگه داشته بود، دست هایش را به نشانه سکوت بالا برده و با صدای آهسته ای که به گوش نمی آمد چیزی به آن دخترک گفت. دخترک که حال مجاب شده بود آهسته سخن بگوید، قدمی عقب رفت و با لب های آویزان گفت:

- ببخشید نمیدونستم نسرین جون خوابه، میای حال؟ مامانم گفت مشتری منتظره.

آن دختر آشنا چادر را از بند دندان آزاد کرد و با یک دست روی سر ثابتش کرد. در حالی که به آهستگی در خانه خارج می شد، دخترک را دعوت به حرکت کرد. فرصت را غنیمت دانستم  و ساندویچ را روی داشبورد پرت کردم، دستگیره کشیدم و به سرعت پیاده شدم.

چنگی به موهای همیشه شلخته ام کشیدم و پس از صاف کردم پیراهنم، به سمتش پا تند کردم. دو قدمی اش رسیده بودم که خودش سرش را به سمتم چرخاند و یک آن با دیدن جا خورده، از حرکت ایستاد. نگاهی به کوچه خلوت و دخترکی که به داخل خانه کناری دوید انداحتم و مجدد به سمت او که با چهره زرد شده می نگریستم برگشتم. گلویم را صاف کرده و سکوت را شکستم.

- سلام. می تونم چند دقیقه وقتتون رو بگیرم؟

صدای فرو دادن آب دهانش را از این فاصله هم شنیدم. چشم های تیره رنگش را به سمت انتهای کوچه کشاند و بی آنکه حتی پاسخ سلامم را دهد، با قدم های بلند به سمت خانه اش راه افتاد. کلافه نفسم را بیرون دادم و با قدم های تند شده ردش را پیش گرفتم.

- خانم؟ صبر کنید! شما راجع به اون خونه اطلاعاتی دارید؟ لطفا یه دقیقه وایسید!

با رسیدن به در خانه اش خم شد و گلدانِ پای در که یک بوته خشک درونش نشسته بود را بلند کرد و پس از برداشتن کلیدی، با صدای ترسیده اش مرا خطاب گرفت.

- آقا به خدا من چیزی نمیدوم. لطفا از اینجا برید دیروز بهتون گفتم که خبر ندارم...

نگاهم خیره به دست های لرزانش که نمی توانست کلید را در قفل چِفت کند مانده بود زبانم همچنان با شک او را مخاطب قرار داد:

- خیلی خب، یه گفتگوی ساده هست قرار نیست آسیبی به شما بزنم پس لطفا همکاری کنید.

بالاخره کلید درون قفل چرخید و با باز شدن در به سرعت خودش را داخل انداخت. قبل از انکه لنگه ی در را بهم بکوبد، پایم را لای در قرار دادم و همین امر باعث شد ترسیده تر از قبل زمزمه کند:

- آقا توروخدا، مادربزرگم مرسضه، مزاحمت ایجاد نکنید، گفتم که نمی دونم چیزی.

با چشم هایی که درونشان می گفت خر خودش است به چشم های هراسانش چشم دوختم و یک دستم را نیز به لنگه ی در گرفتم.

- اگه همکاری لازم رو انجام ندید مجبور میشم با حکم وارد خونه بشم یا بازداشتتون کنم! پنج دقیقه فقط وقتتون رو می گیرم.

چادرش روی شانه افتاد و اجبارا جهت برداشتن چادرش، فشار دستش را از روی در برداشت و کمی عقب رفت. چادر را به جای اول برگرداند و باز هم مصرانه ادامه داد:

- کو؟ حکم دارید؟ میگم نمیدونم برادر من مادربزرگم الان بیدار میشه. توروخدا برید اذیت نکنید ما از چیزی خبر نداریم.

کلافه نفسم را بیرون دادم  و در حالی که پایم را پس می کشیدم با دست یک ضربه به در زهوار در رفته ی فلزی خانشان کوبیدم.

- این مقاومت منو مصمم تر کرد، بر می گردم!

دانه های ریز عرق روی صورتش نشسته و با دیدن قیافه مسمم من گویی ترسیده، در را محکم تر از بار اول بست. چشم های گرد سیاه رنگش روی ذهنم نقش تفکر انداخته بود، این دختر چه چیزی برای بازگو کردن داشت که تا این حد ازش واهمه داشت؟!

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت نوزدهم

دیگر برای سرزدن دوباره برای گرفتن حکم ورود به منزل دیر شده بود، به سمت ماشین سیاه رنگم رفته و با برداشتن ساندویچ نیم خورده از روی صندلی اش، سوارش شدم. راهی جز منزل پیش روی خود نمی دیدم، باید برای دوندگی های فردا تجدید قوا کرده و کفش آهنین می پوشیدم.

پشت در حیاط به ظاهر قدیمیمان بوق زدم، دقایقی بعد هیکل کمی درشت سفورا مابین در مشخص شد و بعد لولا های در به منظور پارک ماشینم در داخل حیاط از هم باز شد. دخترک سفید پوست حتی برای باز کردن در هم خجالت می کشید و همچنان سرش تا عرض شانه هایش افتاده بود. بعد از باز شدن در با ماشین از کنارش رد شده و حتی وقتی درحین پارک ماشین هم چشم از رفتار شرم زدش برنداشتم. به محض پیاده شدنم داد زدم:

-سفورا خانم چند لحظه تشریف بیارید!

از صدای من که مورد خطاب قرارش داده بود یکه خورد و به یکباره به سمتم دوید و درست کنارم ایستاد:

-بله آقا الوند؟!

-بی زحمت یدونه از همون شربت های گلگاو زبونت رو ردیف کن که دارم از سردرد میمیرم.

روی لپ های گل انداختش کوبید و بعد با گفتن:« الهی بمیرم.» به سمت آشپرخونه خارج از اتاق ها دوید. دست و پا و صورتم رو توی حیاط شسته و هنوز وارد خونه نشده بودم که سفورا با سینی دمنوشش برگشت، در دست دیگرش دمپایی پلاستیکی داشت تا پاهای خیسم را دومرتبه داخل کفشم نکنم. دستی به صورت خیسم کشیده و در حین برداشتن لیوان دمنوشم زیر لب گفتم:

-سفورا کاش همه مثل تو انقدر حرف گوش کن بودم، هعی خدا دیگه مغزم داغ کرده...

-بله آقا؟!

وقتی دیدم چیزی نشنیده خوشحال شدم و بدون تکرار دوباره حرفم لخ لخ خوران به سمت خونه رفتم. مامان فکر می کنم باز هم برای جلسه های خیریه رفته بود، هیچ صدایی هم از سِد جواد(پدر گرام) نبود و نمی دونستم توی اون ساعت از روز دقیقا کجا رفته. طبق عادت با لمس کردن دیوار های نما آجر خونه به طبقه بالا رفته و وارد اتاقم شدم. چشم های سیاه دخترک ترسو اما به ظاهر جسور از ذهنم بیرون نمی رفت، نه اینکه بخواهم هیزی کنم، به هیچ وجه؛ فقط انگار در تاریکی چشم هایش به دنبال حرف یا سرنخ گم شده ای می گشتم. حس می کردم توی چشم هایش چیزی نوشته شده بود که نیازمند ترجمه بودند. روی تخت افتاده و جرعه ای دیگر از گلگاو زبان سفورا نوشیدم. بهتر نبود از سفورا بخواهد برود و به بهانه ای با سفورا دوست شود؟ً! دستی به ته ریش نامرتبم کشیده و کلافه گفتم:

-الوند مگه فیلم هندیه بتونی هرکسی رو بی دلیل وارد پرونده جناییت کنی؟!

در اتاقم باز شد و به محض دیدن سفورا که برایم حوله آورده بود، خودم را به خواب عمیق زدم. دلم نمی خواست خودش را دلبسته کارهای مربوط به من کند که خودم به تنهایی هم می توانستم انجامشان بدهم. 

*****

-جناب رئیس من نمیگم وارد خونش بشم، من فقط میگم شما اجازه بدین من یه مدت کمی دنبال این دختر باشم. حاضرم قسم بخورم که این یه چیزهایی رو می دونه، شایدم همه چیز رو می دونه، اصلا هیچ بعید نیست که خودش هم جزو مهمی از این قضیه باشه...

باد بوی گل های شمعدانی معروف را توی اتاق پیچاند، جناب رئیس عینکش را از روی سینه برداشت و به چشم زد. نیم ساعت تمام بود در آن اتاق چند در چند سفید و دلباز قصد متقاعد کردنش را داشتم. از من اصرار و از او انکار که الا و بلا جای دیگری به دنبال نشانه ها بروم. هرچه برایش توضیح دادم پرونده افراد گمشده را هم تحت برسی دارم، باز هم راضی به اجازه دادن نبود. پا به زمین فشردم تا از صندلی بلند و خارج شوم که در لحظه آخر گفت:

-الوند بابا جان من به تو ایمان دارم، اگر صلاحه جوری که برای خودت دردسر درست نشه انجامش بده...

انگار درونم فشفشه روشن شد، برگشتم تشکر اساسی از شخص محترمش بکنم که بی هوا به بیرون اشاره زد و ادامه داد:

-حالا برو و تا وقتی یه مدرک درست و درمون پیدا نکردی، دیگه پیش من نیا!

سری به نشانه چشم تکان داده و با لبخند انکار نشدنی از اتاقش خارج شدم. حس می کردم بوی گل ها روی پیراهن کارم نشسته است، کاش پنجره اتاق من هم نورگیر بود و چندتا از شمعدانی های آقا جان را قرض گرفته و با خود به آن محیط سنگین و خفه می بردم. وارد اتاقم شده و امیرحسین را صدا زدم، چندی بعد توی اتاق سه در چهارم ظاهر شد و گفت:

-الوند جان صدام زده بودی؟

به نشانه تایید چشم های خسته از بی خوابیم رو بسته و گفتم:« سوییچ ماشین شخصست رو بده!» پریدن وسط حرف یکدیگر را شغلم ایجاب می کرد، قبل از اینکه دهن برای اظهار نظر باز کند، خودم جوابش را دادم:

-این دختره پامچال ماشین من رو میشناسه، از امروز میرم دنبالش، اگر وقت نکردم هم دست خودت رو می بوسه! 

توی دلم با خودم گفتم:« جوری مچش رو می گیرم که بشینه با آب و تاب به تمام جرم هاش اعتراف کنه. هنوز نمیدونه با چه کسی در افتاده.»

صدای متعجبش چشمانم را وادار کرد به او نگاه کنم.

- دختره پامچال کیه؟

با شصت گوشه لبم را نوازشی کردم و متفکر لب زدم:

- بابا همین یارو، دختر مشکوکه دیگه! دیدم یکی پامچال صداش زد توی ذهنم مونده.

باز هم سرش را به منی نفهمیدن تکان داد و با تنگ کردن مردمک چشمانس خواست اعصابم را بیش از پیش مشوش کند!

- ما اینجا روزی هزار تا آدم مشکوک می بینیم، نفهمیدم منظورت کیه...

نگاهی به سر تا پایش انداختم و خیره در چشمان مشکی رنگش، دستم را پیش کشیدم.

- اگه میدی سوییچو بده.

دستش را در جیب فرو برد و با گذاشتن سوییچ کف دستم، یک قدم عقب رفت و با لحنی که هنوز سرشار از کنجکاوی بودريا، لب زد:

- خیلی خب بابا. کنجکاو شدم فقط. کِی برش می گردونی؟

پشت میزنم نشستم و درحالی که در خودکار آبی رنگم را برای نوشتن می گشودم، بی آنکه نگاهش کنم پاسخ دادم:

- حالا یه چند روز رو بدون ماشین بگذرون نمیشه؟ دختره هم یکی از مضنون های پرونده قتل اون خونه مرموزه.

آهان کشداری گفت و پس کوبیدن پا بر زمین، عزم خروج از اتاق را کرد. قبل از آنکه پایش را از اتاق بیرون بگذارد با صدایم مانعش شدم.

- فردا پس فردا میدم بهت ماشین رو.

سری به نشان تایید تکان داد و با بسته شدن در، تمرکزم را به برگه های پیش رو دادم. هیچ چیز مشترک  با آن خانه فاسد یافت نمیشد، حتی پرونده مشابهی هم نبود که از آن جهت راهنمایی استفاده نمایم. نهایت پرونده های موجود در اداره بالا زدگی فاضلاب و کشف جسد یا تشخیص قتل از قِبَل بوی تعفن بود.

تنها چیزی که در این میان می توانستم بر آن دامن زنم، رفتار عجیب آن دختر بود... که آن هم اگر بر حساب ترس از پلیس می گذاشتیم و به قول سرهنگ اگر گیرِ الکی به کُنش هایش داده بودم، در این هیچ چیز در دست نبود. نه قتل مشخص بود، نه علت قتل و نه حتی قاتل فرضی ای برای پرونده!

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت بیست

حتی در این وحله می توانست پنداشت هویت درستی نیز از قاتل نداشتیم. تنها چیزی که بر گرد دایره وجود داشت، لباس هایی دخترانه و چند تار مویی بود که نمیشد به رویشا اصلا به عنوان مدرک حساب باز کرد...

برای رهایی از درگیری های ذهنی ام، با برداشتن سوییچ امیرحسین از روی میز، برگه ها را با حرص به هم زدم و راه خروج از اداره را پیش گرفتم. حداقل کاری که در رابطه با این پرونده می توانستم انجام دهم، گرفتن ردِ احتمالی آن دختر بود. با خروج از اداره دزدگیر پارسِ مشکی رنگش را زدم و  با کشیدن نفسی عمیق، به سمتش گام نهادم.

*.

نیم ساعتی بود کلافه خانه اش را می پاییدم و گه گاهی به سرم میزد بروم و پس از کوبیدن در خانه شان، وادارش کنم اگر حرفی دارد بزند! اما هر مرتبه حرف های سرهنگگ مبنی بر درست نکردن دردسز در گوشم زنگ می زد و مرا از انجام این کار منع می ساخت.

 گاهی هم فکر میکردم حق با اوست و من بیش از حد دامن به شکاکی زده بودم! در همین افکار دست و پا می زدم که با باز شدن درِ کهنه خانه شان، تن وا رفته ام در صندلی های نرم امیرحسین را جمع کرده و چشم به او دوختم.

انگار که نگران دیده شدن توسط اشخاصی باشد، در خانه را بسیار آرام بست و با نگاه به سر تا سر کوچه، دست در مانتوی بلند مشکی رنگش فرو برد.

بی آنکه متوجه من باشد، چسبیده به دیوار به سمت ابتدای کوچه راه گرفت و در آن لحظه چقدر خدا را از بابِ دودی بودن شیشه ها شکر کردم.

به حتم راه گرفتن با ماشین به دنبالش کمی جلب توجه می کرد پس کمی که دور شد، با کشیدن دستگیره از ماشین پیاده شدم؛ اینبار قصد نداشتم مقابلش روم و باری دیگر فراری اش دهم پس با حفظ فاصله و موازی، آنقدر دور که حتی دیده نشوم به دنبالش راه گرفتم.

خروجش از خانه آنطور بی صدا و طرز قدم هایی که تندیشان نشان از اظطرابش داشت، به حتم نم توانست بی جهت باشد.

کمی مکث کردم تا بیشتر جلو بیوفتند؛ هرچند سرعت قدم هایش و سری که به زیر انداخته بود، عجله داشتنش را اثبات می کرد و در صد دیده شدن مرا به حداقل می رساند.

تقریبا به انتهای کوچه رسیده بودیم و خروج از آن کوچه طویل، یک خیابان عریض را پیش پایمان می گذاشت. آنسوی خیابان فضایی پارک مانند بود که با توجه به برخورداری از مزیت محله پایین بودن، در آن لحظه ای که هوا رو به تاریکی می رفت، می شد آنجا  را مکانی نا امن برای یک دختر خواند یا...

هر قدم که پیش می رفتم در ذهن در رابطه با طرز قدم ها و حتی سرعتی که پیش گرفته بود فرضیه در ذهن می چیدم و با گذرش از خیابان، کمی به خود سرعت دادم تا در آن پارک بوستان مانند گُمش نکنم.

به آنجا رفتنش بی ربط به پرونده می آمد اما دوست داشتم حال که تا آن مکان دنبالش کرده بودم، سر از کارش در آورم و به دنبالش از خیابان گذشتم.

مانتوی بلندش را باد تکان می‌داد و چند تار از موهای وز کرده اش هم در هوا بود، تقریبا پشتش قرار گرفته بودم و درست وقتی سر به عقب برگرداند به پشت درختی خزیدم. آشفتگی نه تنها از روی آنچه در تن داشت، بلکه از روی آنچه در رفتار داشت مشخص بود.

دو مرتبه مو در شال کرد و از بلوار چمن شده وارد پارکی شد که دیوار پشت جایگاه بازی اش در اثر روشن کردن آتش سیاه شده بود. فضای سبزش به چند درخت کوچک و چند صد متری چمَن کچلی گرفته خلاصه می‌شد. پارک در ابتدا کوچک به نظر می‌رسید، اما با ورودم متوجه شدم هرچه پیش روی کنی درخت ها بلند تر و مخوف تر می‌شوند.

سیاهی لباسش در سیاهی سرشب به سمت انتهای پارک می‌رفت و قدم هایش دیگر آهسته شده بودند. الحق که آن مکان برای مت مخوف و برای آن دختر زیادی خارج از عرف به نظر می‌رسید، نگرانش بودم یا دنبال کار خودم، هرچه که بود سرعت قدم هایم را زیاد کرده و فاصله‌مان را تا حد زیادی کم کردم.

دستم از زیر لباس به روی تفنگم بود، پامچال قدم شل کرد و خود را به تنه درخت قطوری چسباند و نفس زد.

در همان لحظات هوا در هم پیچید و رعد و برق بزرگی فضا گرد تاریکی گرفته را روشن کرد. پارک زیادی خلوت بود، خانواده ای برای نشستن در آن حوالی نبود و حتی ولگردی...

چطور جرعت می‌کرد، نفس عمیقی کشیده و دست به پیشانی کشیدم.

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت بیست یک

صدای موتور از سمت پشتی پارک می‌آمد و کم کم نورش نزدیک تر می‌شد، با چهارتا چشم قرض گرفته نگاه می‌کردم و تمام وجودم روی حرکات دختر و موتوری فکوس کرده بود.

نگهان سردی شیع تیزی روی گردنم نشست و پشت سرش صدای لحجه داری که کلماتش هم عامیانه بود:

-واس چی دنبال بچه محله مایی؟ زاغ سیاهشو چوب می‌زنی؟! آیی بچه خوشگل می‌خوای ازی خطای خوشگل رو صورتت بندازن؟ نه بیا خط خطیت کنم جوجو...!

موتور رسیده بود، اما نمی‌توانستم آن سمت درخت را نگاه بی‌اندازم، دست به تفنگ بردم، اما یادم افتاد نباید به عنوان پلیس یا بازپرس شناسایی شوم...

یک آدم عادی می‌توانست بی جهت دنبال کسی بیوفتد و چندان اتفاق خاصی نیوفتد، اما یک مأمور معذور بود.

همان طور که یک سر و گردن ازش بلند تر بودم، نگاه تیزمرا به صورت گرفته اش انداختم، ریش های بهم ریخته بلند و ابروی شکسته...

نمی‌خواستم بیش‌از آن نگاهش کنم، مقصوداز نگاه من آن سوی درخت بود و ازش عاجز بودم.

نمی‌خواستم درگیر شوم و آن طرف از حضورمان با خبر شوند، او هم این را نمی‌خواست، اما زیادی برای من وقت طلف کرده بود...

با لحنی همانند خودش و به قولی کوچه خیابانی، سعی کردم شَرش را از  سر باز کنم:

- بکش کنار پرسشش به تو نیمده!

«عه» کش داری گفت و یک آن با گرم شدن ناگهانی دماغم، فریاد بی هوایی سر دادم. دست بر دماغ گذاشتم و با یک قدم عقب گرد، به خنده مضهک نشسته بر صورتش و آن قد و قواره نحیف نگریستم. در حالت معمول اگر یک دست به او میزدم جان می داد اما آنچنان باد به  قب قب انداخته و با غرور مرا می نگریست که مانده بودم در جوابش چه کنم.

نگاهم را بلفور به آن طرف چرخاندم تا از حضور دخترک و شخص موتور سوار مطلع شوم اما با گذر سریع  موتور، نگاهم به سمت پلاک گلی شده اش کشیده شد.

- هی بچه خوشگل منو نگا! پرسیدم واس چی دنبال بچه محل ما راه گرفتی؟ شیطونه میگه....

حرفش را با پوزخندی بلعید و من، به کندی رد نکاهم را از موتوری که هر لحظه داشت دورتر می شد دزیدم و به سمت او بازگشتم. دست دیگری به بینی ام کشیدم و با دراز کردن دستم لب زدم:

- برو رد کارت بچه جون دنبال دردسر نگرد برای خودت!

سپس به سمت درخت سر چرخاندم تا دخترک را پیدا کنم اما جای خالی اش، اعصابم را بهم زد.

- ببین منو، من خود، دردسرم! سوالمو جواب بده!

بی خیال چرت و پرت هایش کت مشکی رنگم را صاف کرده و خواستم به دنبال دخترک راه بگیرم بلکه پیدایش کنم. اولین قدم را برنداشته بودم که با کشیده شدن آستین کتم، با چشم های عصبی به آن پسر خیره شدم. هرچه می خواستم پی ماجرا را نگیرم و به قول سرهنگ موجب دردسر نشوم مگر دست بر می داشت؟ قبل از آنکه دست مشت شده اش بالا رود، طی یک حرکت آنی دستی که به کتم گرفته بود را پیج دادم و با چسباندن دستش به پشت سر، او را به نزدیک ترین درخت کوبیدم. حال که دستش در قلاف بود و دهانش از فریاد های کوتاه باز و بسته میشد، کمی نزدیک رفتم و زمزمه وار در گوشش لب زدم:

- راتو بکش برو جوجه حوصله دهن به دهن با امثال تو رو ندارم!

سپس به تندی رهایش کردم و با انداختن نک کفش هایم در زاپ زانوی شلوارش، به شدت پایم را پایین کشیده و آن چاک کوچک را به یک پارگی تبدیل کردم. قبل از آنکه از مقابل دهان باز و رنگ زرد شده اش گذر کنم، انگشت اشاره ام را به سمت شلوارش کشیدم و لب زدم:

- اینطور قشنگ تر شد!

چند ثانیه ای با بهت مرا می نگریست، تا عزم کردن آن جا را ترک کنم، با رفتن دستش درون جیب شلوارش متوجه شدم جدا تنش می خارید و به دنبال شر بود! چاقوی دستی را از جیب شلوارش بیرون کشید که با کلافگی چشم بر هم فشردم و هشدار وار لب زدم:

- بهت ده ثانیه فرصت فرار میدم.

پوزخندی گوشه لبش نشست. واقعا در آن لحظه نمی فهمیدم از چه چیز خود آنچنان رنگ قدرت برداشته که چاقویش را روی من می کشید؟ نه قد بلندی داشت و نه حداقلش هیکل درست و حسابی! آنقدر لاغر بود که تیشرت زرد رنگ علامت خطر و آن شلوار لشی که به پا داشت، در تنش زار می زد!

ده ثانیه گذشت و همچنان مرا با پوزخند می پایید. در دل شمارشم که به پایان آمد قبل از آنکه قدمی پیش بگذارد، دستم را به نشان توقف بالا بردم و او، متعجب در حالی که خیز گرفته بود ایستاد. کتم را بلافاصله از تن خارج کردم و روی چمت های خاک گرفته ی پارک پرت کردم.

انگار قبل از انگه بتواند از چاقوی دستی اش استفاده کند، مچش را در دست گرفتم و با تابی که دادم، فریاد پرصدایی کشید و چاقو از میان انگشتانش رها شد.

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت بیست و دو

با کفش  لگد محکمی به استخوان پایش کوبیدم که کمترین آسیبی که می دید، تا چند هفته ای کبودی اش بر تنش می ماند و در آخر خوستم مشتی حواله صورتش کنم که صدای «هین» زنانه ای، نگاهم را به سمت آن دخترک پامچال نام که دست بر دهان گذاشته بود کشاند.

مشتم را پایین آوردم و با هل دادن جسم کم وزن پسرک، او را به زمین پرت کردم. دستم را به شلوار کشیده و مردد به پامچال می نگریستم.

نمی دانستم در آن لحظه چه حرفی بزنم تا صدای ناله های آن پسر جلف خفه شود. حس و حال آن بچه تخسی را داشتم که به هنگام انجام کار خرابی، مچش را گرفته بودند.

انگار که به خودش آمده بود با صدای لرزانی سمت پسر قدم برداشت و با صدای نهیب کننده  ای خطاب به پسرک گفت:

- یا خدا داری چیکار میکنی؟ این یارو پلیسه جمع کن خودتوو تا باز ننت رو شرمنده  در و همسایه نکردی!

خنده مصلحتی ای کردم از باب جمع کردن ماجرا، به جای پسرک که به وضوح رنگش بریده بود، پاسخ دادم:

- نیاز به کشف هویت نبود داشتم کیف می کردم باهاش! بچه خوبیه!

با چشمان متعجب از لحن و الفاظ من یک نگاه به من و نگاه دیگری به پسرک انداخت. او نیر دست کمی از پامچال نداشت و بی آنکه معطل کند یا حتی درد پایش را در نظر بگیرد، با سُر دادن خود به روی زمین بلند شد و لنگلنگان به سمت مخالف دوید.

حال من مانده بودم و آن دختر که همچنان متعجب مرا نگاه می کرد. خواستم حرفی بزنم که صدای لرز گرفته اش مجال صحبت را از من ربود:

- آقا تروخدا... چی از جونم می خواید؟ بخدا شکایت میکنم ازتون مزاحمم میشید...

با دست جای ضربه پسرک را روی دماغم لمس کردم و برای فیصله دادن ماجرا، ابتدا خم شدم و چاقوی دستی آن پسر را برداشتم.

با کشیدن چاقو به سمتش علاوه بر پر شدن چشمانش از ترس، چند قدمی به عقب گریخت که با خنده لب زدم:

- چاقو چه محلتون رو پس بده ترسوندی بنده خدا رو! من کاری با شما ندارم اومدم  پارک، اما اگه شما حرفی برای گفتن داری و میخوای چیزی به من بگی می شنوم.

پایی به زمین کوبید و با قدم های تند به سمت خروجی پارک راه گرفت. کلافه از فرار مجدد اش چنگی به موهایم زدم و با بهانه پس دادن چاقوی دستی، به دنبالش پا تند کردم.

حد فاصل چند قدم کوتاه از پشت سرش می رفتم، حضورم را به وضوح حس می کرد و در آخر کلافه برگشت و نگاهم کرد. قبل از برخورد به هیکل تو پر با قد متوسطش از حرکت ایستاده و به صورتش نگاه کردم. ابروهای به نسبت باریک و چشم هایی که تنها گیرایی اش انبوه مژه های خرمایی اش بود. گویی او هم صورت من را می کاوید، بعد از چندی سکوت لب باز کرد؛ انتظار گله و شکایت و داد و بیداد را داشتم، اما آهسته گفت: «بینیتون خون ریزی داره، این طرفا زیاد نیایید... زنده نمیذارنتون!» به سختی دست در جیب شلوار جین چسبش کرد و خورده دستمال کاغذی بیرون کشید. صورتش که خسته و رنگ پریده می نمود را نزدیک تر آورد و با دقت زخم بینی ام را تماشا کرد. دستمال مچاله را کف دستم گذاشت و منتظر شد تا خون رفته را پاک کنم. فرصت خوبی برای حرف زدن بود، دل به دریا زده و گفتم:

-چرا می گی نیا؟ نگران منی یا هم محلی هات؟!

دو مرتبه آتش گرفت، خون  در رگ هایش یخ بست و اینبار لب های جمع و جورش هم به سفیدی گرایید. دلهره اش عجیب و نامربوط بود. فریاد زد:

-تو حالیت نیست پات رو کجا داری می ذاری، همین الان هزار و یک نفر آدم فروش زیر نظر دارنمون! بهت میگم این طرفا نیا... چی می خوای از جون زندگیه من؟! چرا یهو زندگیه یه آدم زیر پونزی برات مهم شده؟

حرفی برای گفتن نداشتم، باید مقتدرانه سوال های تکراری ام را برایش تکرار می کردم و یا عاجزانه می گفتم بعد از خدا او تنها امیدم است؟ سکوت کردم تا از آن بحث بگذریم، چشم های خمارش درون چشم هایم را کاوید و قصد رفتن کرد. قبل از چرخیدنش؛ چاقو را دو مرتبه جلو گرفته و گفتم:

-تا خونه دنبالتون میام تا خیالم راحت بشه که یکی از همون آدم فروش ها حوس شکار نکرده باشه...

لب برچید تا دوباره اعتراض کند که دست روی بینی گذاشته و به مسیره رو به رویش اشاره زدم. از راه رفتنش حال خرابش مشخص بود، انگار لحظه به لحظه بیشتر تحلیل می رفت و چاره ای جز رهایی از شر من نمی دید. بار بعد که سر برگرداند تا فاصله خود را با من تخمین بزند، پشت درخت قطوری خزیده و جوری وانمود کردم که رفته ام. ترس در نگاهش رنگ آرامش گرفت و همان جا به روی دو پایش نشست. از جیب سیگار و فندک بیرون کشیده و با ولع خاصی دودش کرد. مطمئن بودم دلش نمی خواست احتیاج مفرطش به دود را ببینم.

*                  

صفورا هر لحظه به بهانه ای وارد اتاقم می شد و قصد گفتن چیزی را داشت، اما هربار فقط به گرد گیری و جا به جایی و آوردن لوازم پذیرایی می پرداخت و طفره می  رفت. برای بار نمی دانم چندم که در را گشود، کلافه دستی به صورت خسته از خوابم کشیده و گفتم:

-جانم صفورا خانم؟ چیزی شده؟! چیزی می خوایید بهم بگید؟

به یکباره دست هایش را در هم گره زد و چلاند، وزن کمی اضافه اش را از پای چپ به روی پای راست انداخت و صدایش در همان ابتدای راه گلو خفه شد. دو مرتبه تلاش کرد و اینبار با کنار دادن اضافی چادرش به زیر بغل گفت:

-راستش، خب... راستش آقا الوند، خب... خب می خواستم بگم که...!

کلافه پوشه سبز پرونده را بسته و دست از نگاه کردن به قیافه پریشان پامچال در عکس برداشتم. دلم می خواست زودتر حرفش را زده؛ برود و بگذارد به تمرکز شبانگاهی ام برسم، هرچند که نیمه شب را هم رد کرده بودیم.

-صفورا فقط حرفت رو بزن، من سرم داره منفجر می شه یه وقت رفتارم از کنترلم خارج می شه و اون وقت شرمنده روت می شم.

-می خواستم بپرسم بینیتون، خب انگار زیرش خون خشک شده... طوریتون شده؟! خیلی درد دارید؟ چیزی لازم ندارید براش بیارم؟

سپس نفس عمیقی کشید و با نگرانی سعی کرد نیمه عکس بیرون مانده از پوشه پامچال را زیر نظر بگیرد، عکس را به سرعت زیر پوشه داده و گفتم:

-طوریم نیست حین ماموریت پیش میاد... حالا هم می تونید برید و مثل بقیه اهل خونه استراحت کنید!

با شون های خمیده قصد رفتن داشت، در حین باز کردن در اتاقم اضافه کردم:

-ضمنن این عکس مرتبت با افراد دخیل در پروندمه، نبینم فردا مامان طور دیگه باهام حرف می زنه.

چشم را یواش و سرافکنده گفت و رفت.

دو روز عاطی را نتوانستم خود به دنبال چوب زدن زاغ سیاه پامچال بروم، امیرحسین و بهادر به ترتیب رفتند و دخترک به گفته آن ها حتی از خانه هم بیرون نرفته بود. من هم بودم همین کار را می کردم، بیرون از خانه برای او نا امن بود و باید در محوطه ام خود می ماند. از همه عجیب تر این بویی بود که از ترس او بلند می شد، بوی شک می داد، بوی اینکه مرا پیگیری کنید! من در تمام خانه های آن محل را کوبیده بودم و هرگز کسی در را به رویم نبست یا اینگونه از پاسخ به سوال ها فرار نکرد. مانند سگ شکاری که بوی ترس را حس می کند، بوی دردسر بلند شده از دور و اطراف پامچال رهایم نمی کرد و مدام به ادامه راه ترقیبم می کرد.

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت بیست و سه

شروع به بازخوانی پرونده های مشابه گم شدن، قتل و مفقودی افراد را کرده بودم. موارد مشابه را پیدا کرده و روی میزم می چیدم. پرونده هایی که در چندین سال گذشته اتفاق افتاده بود و افراد گمشده مشابه افراد گمنامی بودند که پیدا شده بودند. باید روی اینکار هم تمرکز بیشتری می گذاشتم، به نظر نتیجه بخش می آمد، حدود شصت و چهار مورد مشابه پیدا کرده و با پنج فرد رو به رو بودم که در همین ماه پیدا شده و گزارش آن ها رد شده بود تا از بستگانشان شخصی پیدا شود.

می خواستم به دنبال پامچال بروم، نگاهی به ساعت مچی ام کرده و عکس های افراد مفعود و پیدا شده را همنجا روی میزم رها کردم.

از اداره خارج شدم  و مانند همیشه، نفس عمیقی در فضای آزاد کشیدم. انگاری اداره آنچنان فشاری را متحمل میشد که بیرون از آن اکسیژنش سبک تر می آمد. قبل از رسیدن به ماشین از دور دزدگیرش را زدم و قدم زنان به سمت ماشین راه گرفتم.

*

تقریبا دوباره همان مسیر را به دنبالش طی کرده بودم و پنهانی، بی آنکه متوجه حضورم شود در آن پارک رد  قدم هایش را می گرفتم. قدم هایش آنقدر شل و وارفته بود که مسیر ابتدا تا انتهای پارک را ربع ساعتی کش داد و در اننتها خسته، بر روی یکی از نیمکت های پارک نشست. رفتارش به نظر عجیب می آمد؛ رنگ زرد شده و چشمان خواب آلودش نشان از حال نا خوشش می داد و اما همچنان آمدنش به این پارک مجهول بود.

نگاهی اجمالی به دور و اطراف انداختم و با دیدن یک جفت کفش که بند هایشان به درخت گره شده بود، با حیرت به سمت دخترک بازگشتم. گره خوردن بند های یک کفش  و آویز بودنان در مکانی نشان از آن داشت که یک نفر در آن منطقه مواد فروش است و او؛ دقیقا در آن محل چه می کرد؟چند دقیقه ای را روی صندلی های پارک به استراحت گذراند و مجددا از جا برخواست. خلوت بودن آن« مکان کمی بیش از تصور زیادی می آمد و آنجا به حتم برای یک دختر تنها مناسب نمی آمد. خودش داشت با رفتارش مرا مجاب می کرد تا شک های بیشتری نسبت به او در ذهنم شکل گیرد.

ترسش در مقابل صحبت، رنگ پریدگی و لکنتش در مقابلِ سوال و در انتها حضور دو مرتبه در  پارکی که مشخص نبود مکان چه اشخاصیست!  با صدای ویراژ دادن موتور، تازه یادم به آن موتوری که آ«شب با او دیدار کرد و از دستم در رفته بود افتاد. پلاک گلی شده موتور نیز یک شک دیگر به سمت آن دخترک بود...

بیشتر خود را پشت درخت کشیدم تا مبادا اینبار هم توسط آنها دیده شوم. با دقت حرکت موتور سوار که دقیقا به سمت پامچال می رفت را زیر نظر گرفتم. در یک قدمی اش توقف کرد. رنگ پریده ی دخترک از این فاصله هم دیده می شد و حال پریشانش دیدن داشت. چشمانِ بی حالش شاید ناشی از درد بود و شایدم... ادامه ی کنکاش را بی خیال شدم و با دقت به موتور سواری که حتی کلاه کاسکت خود را از سر در نیاورد نگریستم. تن صدای کلفتِ مردانه اش از این فاصله که به اندازه ی چند درخت بود ضعیف شنیده می شد اما باز هم جای شکرش باقی بود می توانستم مصاحبه شان را گوش دهم:

- کسی که دنبالت نکرده اینبار؟

- نه، حالم خرابه توروخدا بده برم پی کارم ننم مریضه خونه تنهاش گذاشتم.

موتور سوار نگاهی به اطراف انداخت که فورا خود را به طور کامل پشت درخت پنهان کردم و نفسم را فرو دادم. کم مانده بود دیده شوم، چند ثانیه ای در همان حالت ماندم و تنها به صحبتشان گوش سپردم:

- دوسالِ منو بیچاره کردین تو و اون ننه مریضت! حالا که اون دختره گم و گور شده چرا دیگه باید بهتون باج بدم؟

حرفش را در سر خواندم. کدام دختر را میگفت؟! نکند طرف صحبتشان به شخص مفعودی آن خانه کثیف باز می گشت؟! چراغی در دلم رون شد. انگار حدس هایم داشت درست از آب در می آمد و پامچال واقعا ربطی به آن زباله خانه داشت. انتظار برای پاسخ پامچال زیادی طول کشید که یواش، سرم را از کنار درخت بیرون کشیدم و نگاهی کوتاه به آنها انداختم. دخترک درحالی که انگشت هایش را بهم پیچ می داد آرام اشک می ریخت و در انتها سرش را به سمت آن شخص متور سوار چرخاند:

- تو هنوزم به من و ننم احتیاج داری کمیل؛ دبه نکنو بده به من اون زهرمارو!

باز هم سر آن موتوری به اطرف چرخید و اینبار قبل از  آنکه به طرف من بچرخد خود را پشت درخت کشیدم. به نظر آنقدر ترسی از دیده شدن داشت که هر لحظه اطراف را می پایید و این امر مشامِ شکاکی مرا تیز می کرد. هرچه که بود، اگر حدس هایم به واقعیت می پیوست علاوه بر پامچال آن موتور سوار نیز باید پایی در پرونده داشته باشد!

صدای دیگری از هیچ کدامشان در نیامد؛ تقریبا یک دقیقه ای در سکوت بود که صدای استارت موتور و پشت بندش صدای تندِ حرکت نگاهم را باز هم اسیر پلاک پوشیده شده اش کرد.

از چه فرار می کرد که این چنین خود را در خفا کشیده بود؟ گذر موتور که به آخر آمد به سمت پامچال برگشتم. با چیزی که دیدم جفت ابرو هایم در حیرت بالا پرید. یعنی آن رنگِ زرد و چشمان خمار دلیلش یک چنگ دود بود؟!

راوی: پژمان

دستی به سرکشیده و موهایی که نوکش از پوست سر بیرون زده بود را نوازش کردم. احساس قلقلک بر کف دستم مستولی شد؛ کلاهم را دو مرتبه به سر گذاشته و از دویست و شش تر و تمیزم پیاده شدم. از همان ورودی درمانگاه کارگرانی که برای بازسازی روی داربست رفته، قابل مشاهده بودند. بخاطر حساس بودن بیماران کلینیک از قبل به تمامی آن ها گوش زد شده بود که هرگز تا حد ممکن بلند حرف نزده و سروصدا نکنند. 

کارگر نحیفی به اسپری قرمز نوشته های تبلیغاتی درمانگاه روی دیوار جنب درمانگاه را پرنگ تر می کرد و با دیدن من داد زد:

-سلام جناب دکتر!

با دست اشاره به پایین آوردن تن صدایش کرده و گفتم:

-یکم یواش تر جناب، خسته نباشید...!

از کنارش رد شده و نگاه مسخره گرش را دیدم؛ حتما پیش خودش خیال می کرد دکتر روانی ها خودش از همه روانی تر است. یا شاید هم پیش خودش خیال می کرد بهتر است کارگر نقاش ساختمان باشد تا اینکه خود را گرفتار همچین جای مخوفی بداند. طبق معمول از شیب مختص بیماران ویلچری جلوی درمانگاه بالا رفته و با باز کردن درب شیشه ای به خانم مولایی سلام آهسته ای کردم. اوستا نقاش بالای تیر تخته به آهستگی ترک دیوار را بتونه می کرد و خیال من از امن بودن سالن راحت شد

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

پارت بیست و چهار

یکی از بیمارانم روی صندلی انتظار نشسته بود و به احترام من از جا برخواست، با دست اشاره به نشستنش کرده و به سمت اتاق شش خصوصی رفته و جویای حال گربه خانم شدم. روی تخت از خود جمع شده و چشم های درشت سبز و نمی دانم دقیق چه رنگی اش روی هم افتاده بود؛ از طرز نفس کشیدنش مطمئن بودم بیدار است؛ او هم مطمئن بود کسی جز من بی اجازه درب اتاقش را باز نمی کند و طبق عادت این چند مدت عکس العملی از خود نشان نمی داد. همزمان با تکان خوردنش روی تخت دستی روی شانه ام نشست، موهای تنم سیخ و به یکباره به سمتش برگشتم. سیروان با لبخند عریضی به تخم چشم هایم زول زد و گفت:

-اوه ترسیدی دکتر؟! این کلاه خوشگلتون رو باد نبره!

پشت بندش با آن ریخت سبزه اش ادا و اصولی در آورد و ادامه داد: «چه خبر؟! نمی خوای یکم بیشتر روش کارکنی؟ داره مدت زیادی می گذره که همینجا روی تخت چمباتمه زده و هیچی نگفته.» به حرف هاش با دقت گوش  دادم، حیقیت محض بودند، ولی من می خواستم کمی بیشتر با من احساس راحتی کند. سیروان را با دست از در اتاق دور و درب را بستم. به منزله اینکه کارم بی ادبی قلمداد نشود، به سمت اتاق خودم که مشرف به اتاق شش بود کشاندمش و گفتم:

-سیروان تو چی فکر می کنی؟!

با باز کردن در اتاقم آکواریوم بزرگ و کتابخانه دیواری خاطرم را تازه کرد. سیروان که تمام شب گذشته را بخاطر شیفتش بیدار مانده بود، خسته تر از همیشه روی مبل چرم داخل اتاق ولو شد و جواب داد:

-حال بنیا بده! خیلی بد! کم کم داره توهم می زنه و نرگس رو توی آسایشگاه به چشم می بینه... فکر می کنم وقتشه که جدی تر وارد عمل بشی. مریض مرموزت تمام دیشب رو چهار زانو روی تخت نشسته بود و صداهای هیستریک از خودش در می آورد، جیغ و داد نه! فقط یه چیزی مثل زمزمه درونی واژه «همم» زیاد دور و برش نپلکیدم و گذاشتم به حال خودش باشه. واریس های کلانتر اود کرده و خسرو هر موتوری که از پنجره می بینه حالش وخیم تر می شه.

باید با دکتر شرفیان و مشیری جلسه می ذاشتیم و به حرف های روانشناس کلینیکمون که سیروان باشه بیشتر گوش می دادیم. پشت میزم قرار گرفته و کلافه گفتم:

-متوجهم، فکر می کنم نیازمند یه همفکری مسالمت آمیز هستیم. یه چیزی که توش مشیری دم از بیسوادی روانشناس ها نزنه.

سپس هردو به حرف من و قیافه عبوس مُشیری خندیدیم. همان لحظه خانم مولایی در اتاقم را بعد از چند تقه باز و گفت:

-دکتر مریضتون خیلی وقته که منتظرن!

سیروان توی جاش نیمخیز شد و اشاره زد بعدا می بینتم، برای استراحت به اتاق مخصوص پرسنل رفت و در را پشت سرش بست. هیچ وقت عادت نداشت با چشم های خواب آلود ماشین براند و علتش را هیچ کس جز من پزشکش نمی دانستم. پزشکِ پزشک! چه پیچیده و سرسام آور بود. 

خانم مولایی رفت و اینبار با دختر جوان بازگشت. دختر کشیده و لاغر روی مبل های یوقور جا گرفت و با اشاره سر من درب اتاقم بسته شد. فرفره استیل روی میزم ر ا به کرات چرخاندم و منتظر ماندم چرخشش به دور خود متوقف شود.

دخترک طبق عادت همیشه از بسته شدن در اتاق عرق کرده بود و با چرخاندن فرفره من که زمان را تداعی می کرد؛ نفسش تنگ تر می شد. قطره های درشت عرق روی صورتش نشان این بود که تمرین هایی که داده ام را انجام نداده است. کم کم داشت دست به گلو می برد که درب مخفی حیاط خلوت پشت اتاقم را باز و بوی گل و تراوت دم گرفته گلخانه آن پشت به مشامش رسید. با دیدن یک در باز نفس راحتی کشید و با من و من گفت:

-دکتر...!

-مرجان تمرین نکردی عزیز من! قرار بود فکر کنی اون ر وز به طور دقیق چه اتفاق هایی افتاده، من نمی خوام تو رو برای یه همچین بهونه ریزی هیبنوتیزم کنم. تو باید خودت به خودت کمک کنی... . بعد از اینکه وارد خونتون شدی چیشد؟!

چشم هام رو توی چشم هاش می چرخوندم و نفوذ کامل روی رفتارش داشتم، مثل آدم های مسخ شده موهاش رو پشت گوش داد و خورده تعریفی کرد:

-فقط... فقط حس کردم قفل در خونمون شل شده! انگار یکی شکسته بودتش و در بدون اینکه کلید رو توش بگردونم باز شد. بعدش، بعدش... چاقو رو گذاشت روی گردنم...! بخدا اون طوری که توی دادگاه گفتن نیست. من، من نمی خواستم به همسرم خیانت...! دکتر من... منو داشت می کشت.

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...