رفتن به مطلب

رمان دریایی بی رحم| bita.mn کاربر انجمن نودهشتیا


bita.mn
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

به نام خدا 

اسم رمان:دریایی بی‌رحم

اسم نویسنده:بیتا ماندنی زاده 

ژانر:تخیلی. عاشقانه. تراژدی 

خلاصه:پسری به دنبال دلیل کابوس های شبانه اش پسری  خسته از روزهای کسل  کننده و تکراریش پسری عاشق که برای معشوقه اش جان میدهد آیا پسر داستان می تواند معشوقه اش را بدست بیاورد  یا اینکه اورا از دست میدهد و فراموشش میکند...

مقدمه: به عاشقان و معشوقه های شهر بگویید…

 

دلبری برای یکدیگر را…

 

بگذارند به وقت تنهاییشان!

 

خیابان،مترو و تاکسی جای دست کشیدن روی ابرو…

 

سر روی شانه گذاشتن. و لمس شال و گیسو نیست…

 

شاید یک نفر چشمانش را بست…

 

شاید یک نفر خاطرش پر کشید…

 

شاید یک نفر دلش رفت…

 

شاید یک نفر دلش تنگ شد

 

ناظر: @-Madi-

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 11
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 5
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 به نام خدا 

«پارت اول» ☆رمان دریایی بی رحم☆

 

•••دانایی کل •••

دونه های درشت عرق روی پیشانیش برق میزد، ابرو هایش را در هم کشیده بود؛ مهتاب روی صورت عرق کرده اش می‌تابید، مثل هر شب داشت کابوس میدید؛ این چه کابوس های بود که دست از سرش برنمی‌داشتند سراسیمه از خواب می‌پرد، سرش را میان دستانش می‌گیرد بعد از چند دقیقه دستی میان موهای مشکیش می‌کند و انها را میان دستانش می‌گیرد؛ مثل همیشه قرصی که برای تسکین دادن به این کابوس ها‌ است را می‌خورد و سرش را روی بالشت می‌گذارد چشمانش را بهم می‌فشاراند.  

بعد از چند دقیقه به خوابی عمیق فرو میرود،  

به راستی که کی می خواهد از شر این کابوس ها خلاص شود. 

«هیراد» 

با خوردن نور خورشید توی چشمم اخم میکنم، و بالشتو از زیر سرم بیرون میارم و روی صورتم فشار میدم؛ و سعی میکنم بازم بخوابم ولی تف تو این شانس خوابم دیگه پریده بود، بالشتو از روی صورتم بلند میکنم پرتش میکنم اونور با اخم سر جام می‌شینم دستمو توی موهام میکنم و تکونشون میدم؛ بعد از یک دقیقه بلند میشم و میرم دست‌شویی صورتمو اب میزنم، که بازهم صحنه‌ای کابوس دیشبم جلوی چشمام نقش میبنده، چند مشت آب یخ توی صورتم میریزم شیر آبو میبندم؛ و به چهرم توی اینه نگاه میکنم قطره های اب از مژه هام و موهای میچکه روی صورتم تکیه میدم به سینگ دست‌شویی و به این فکر میکنم که چرا هر شب دارم یه کابوس میبینم، چی می خوان از جونم چند ساله یه شبو راحت نخوابیدم، باحوله صورتمو خشک میکنم و میرم بیرون؛ لباسامو با یه شلوار گرم کن و یه تیشرت سفید عوض میکنم جلوی اینه موهامو با سشوار خشک میکنم و با شونه حالتش میدم بعد از برداشتن گوشیم میرم پایین، مامانو میبینم که داره میز صبحونه ارو اماده میکنه میرم؛ جلوشو همینطور که از توی سبد تیکه ای نون سنگک جدا میکنم، سلام میکنم که جوابمو میده؛ مامان: 

- سلام پسر قشنگم خوبی راحت خوابیدی؟!  

- مثل همیشه با قرص خوابیدم. 

لحنش نگران میشه: 

- پسرم خیلی نگرانتم اخه این کابوس‌ها دلیلش چی می تونه باشه؟!

ابروهامو انداختم بالا و گفتم: 

- نمی‌دونم. 

مادرم سری تکون داد داخل استکان ها چای ریخت، پشت میز نشستم همینطور که لقمه میگرفتم پرسیدم: 

- راستی مامان بابا کجاست؟ 

- اوم جلسه داشت زودتر رفت. 

سری تکون دادم و مشغول خوردن شدم، بعد از تموم کردن صبحانه رفتم اتاقم تا حاضر بشم؛ 

شلوار جین سرمه ای با پیراهن سفید پوشیدم با کفشای اسپورت سفید ساعتمو پوشیدم موهامو حالت دادم عطر  مخصوصم رو  زدمو بعد از برداشتن سویچ و موبایل کیف پولم رفتم بیرون از مامان خداحافظی کردم از خونه خارج شدم سوار ماشین شدمو رفتم سمت بیمارستان داخل پارکینگ پارک کردمو رفتم بالا همینطور که سمت اتاقم میرفتم با سر به پرسنل ها سلام میکردم در اتاقم باز کردم و وارد شدم، وسایلمو روی میز گذاشتم از چوب لباسی روپوش سفیدمو برداشتمو پوشیدم پشت میز نشستمو پرونده بیمارمو برداشتم بخونم که در با صدای بدی باز شد اخمامو کشیدم تو هم و برگشتم که ببین کی بدون اجازه اینطوری وارد اتاقم شده که با قیافه ای شیطون دانیال روبه رو شدم چشم غره ای بهش رفتمو همونطور که خودمو مشغول پرونده نشون میدادم گفتم: 

- اسمتو نباید میزاشتن دانیال باید میزاشتن شتر بیشتر بهت میاد.  

نیششو تا بناگوش باز کرد و گفت: 

- بیخی بابا منو تو که این حرفارو نداریم. 

چشمامو توی حدقه چرخوندم و گفتم: 

- کاری داشتی سرم شلوغه؟ 

خم شد روی میز و گفت: 

- عصر بیکاری؟ 

- اره چطور؟ 

- با بچه ها می خوایم بریم بیلیارد گفتم اگه بیکاری بیایی. 

- اوکیه ساعت چند بیام؟ 

- ساعت 5:30 میام دنبالت 

- اوکی دیگه گمشو برو بیرون کار دارم. 

از روی میز بلند شد گفت: 

- من دیگه میرم کاری نداری؟ 

- از اولشم کاری نداشتم خداحافظ. 

- خداحافظ. 

بعد از بیرون رفتن دانیال خودمو با پرونده ها سرگرم کردم با صدای در اتاق به خودم اومدم و گفتم: 

- بفرماید داخل 

خانم رضایی یکی از پرستار ها بود اومد داخل گفت: 

- سلام اقای دکتر می‌خواستم بگم برای ویزیت بیمار ها تشریف نمیارید؟! 

از سر جام بلند شدمو بعد از مرتب کردن لباسام گفتم: 

- بریم 

با خانم رضایی از اتاق خارج شدیم،و یکی یکی بیمار هامو ویزیت کردم؛ وقتی تموم شد به خانم رضایی گفتم که غذامو بیاره اتاقم. 

وارد اتاق شدم، روپوشم رو در اوردم، و روی صندلی نشستم؛ سرمو چند دقیقه روی میز گذاشتم، و استراحت کردم بعد از یه ربع خانم رضایی غذامو اورد؛ بعد از غذا وسایلمو جمع کردم و رفتم بیرون از اتاق به سمت منشی بخش رفتم و گفتم: 

 - خانم کیانی من دیگه دارم میرم خدانگهدار. 

خانم کیانی از جاش بلند شد و گفت: 

- خدانگهدار اقای دکتر. 

بعد از خارج شدن از بیمارستان به سمت خونه رفتم، پشت چراغ قرمز بودم که با صدای شیشه سرمو سمت شیشه برگردوندم؛ یه دختر بچه 5 یا 6 ساله بود شیشه ارو دادم پایین که گفت: 

- عمو جون یه شاخه گل واسه عشقت بخر.  

لبخندی زدمو گفتم: 

- ولی منکه عشقی ندارم؟!  

- پس واسه کسی که واست مهمه بخر.  

از توی کیف پولم دوتا پنجاهی در اوردم سمتش گرفتم و گفتم: 

- یه شاخه بهم بده. 

پولو از دستم گرفت و گفت: 

- ولی عمو این خیلی زیاده 

- برای خودت عزیزم فقط یدونه شاخه ای رز خوشگلتو بهم بده. 

یدونه شاخه گل رز قرمز بهم داد و گفت: 

- ممنونم عمو امیدوارم به عشقت برسی. 

بعد از گفتن این حرف رفت اونر خیابون گلو روی صندلی کمک راننده گذاشتم، و همین که چراغ سبز شد با سرعت سمت خونه رفتم...

وارد خونه شدم مامان تا منو دید گفت: 

- به به سلام شازده امروز زود اومدی؟!  

به سمتش رفتم صورتشو بوسیدم از پشتم شاخه گلو در اوردمو سمتش گرفتم و گفتم: 

یکم کارام سبک تر بود ترجیح دادم بیام خونه استراحت کنم. 

همینطور که روی مبل نشستم مامان که انگار چیزی یادش اومده باشه اومد کنارم روی مبل نشست و گفت: 

-راستی پسرم منو پدرت فکر کردیم در رابطه با کابوس های هر شبت بهتره یه چند ماهی بری... 

ادامه دارد...

@آتنا شکاری @آیلار مومنی @آلبالو@استفن @بوقلمون @زری بانو @زهرارمضانی @دخترخورشید @مبینا @مانشMansh @ماه تی تی @نوازش @هــhanaــانا @هدیه زندگی @عاطی @عسل ابراهیمی @هانی پری @فاطی.ع.م @فاطمه کیومرثی @گیسو @کارولا @ثنا فرزانه @یاسمن @سادات.۸۲ @سوگند @سَ م آ @سحرصادقیان @سایان @خاتم @پفک نمکی @پری @شقایق.نیکنام @شوکران @شکارچی  @m.azimi @mah86 @M.M.MOSLEMKHANI @Mahdis @mahdiye11 @N.a25 @nazi nima @NAEIMEH_S @Narges.Sh @Najmeh @Nasim.M @Viow𖣘 @Venus_m @Viyana @Cruell @z̸a̸h̸r̸a̸@ZaHra.S  @Z.A.D @Zahra.lotf @zahra.m @zomi @lr.say @Lost in you @K.A @Kimiy_mw77 @JGR_LARA @hadis.pnh @hadis Hs@HALF DEAD  @hana_nar @hana81 @Hani_night @Hani_tavakoli @haniye_sh @hany.rS @G.Ha @Ghazal @Gisoo_f @F. Naseri @FAR_AX @Fardis @Farinaz @Farnaz.zar @Damon.S_E @Darya_22 @Dc.mk @Delito @delvan @dinaamiri. @Dr.Angel @DrHESS8 @S.u @Saghar @SAHAR @Sahar_66 @Sana_farzane @A..A @Ad Manager elif @afsoon @Aftbgrdoon @Aftbgrdoon  @parina @Parisa.r @pegah11z @Omaay @Otayehs @Im_mdi @im._baran @im._byta @Imaryam @Iparmidw @yaldaw @yedone @Talatom @tamana @tapesh @Taraneh.Gh @Teimouri.z @thezeynaw @Raha_yee @Red_girll @Redgirl  @RaHa @Elahe85@Elahe85 @Elistar1213 @Weird @Qazal @15Bita @_NAJIW80_ @_Zeynab  @LarryBem

ویرایش شده توسط bita.mn
  • لایک 19
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 خیلی خوب بود یعنی  فوق العاده خوب به ادامه بده من که خیلی دوس داشتم ایشالا که موفق بشی 

ای ارسامم که دلتو شکونده نشونم بده تا دستو پاشو خرد کنم

  • لایک 4
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به نام خدا 

☆«پارت 2» رمان دریایی بی رحم☆

(هیراد) 

مامان: 
- راستی پسرم منو پدرت فکر کردیم در رابطه با کابوس های هر شبت بهتره یه چند ماهی بری شمال. 
- لازم نیست خوبم. 
- خب نیستی هیراد برو چند ماه اونجا حال هوات عوض میشه. 
- مامان من اینجا کار زندگی دارم برم شمال برای چی؟! 
- انتقالی بگیر پنج یا شیش ماه برو شمال گوش کن  . 
- بهش فکر میکنم. 
- همینم شکر داره. 
از روی مبل وسایلم رو برداشتم، و به اتاقم رفتم؛ درو باز کردم لباسام رو روی کاناپه انداختم، بدون عوض کردن لباسم خودم رو روی تخت پرت کردم؛ چشمام رو بستم و با دستم شقیقه هامو ماساژ دادم. 
بعد از چند دقیقه بلند شدم لباسام رو عوض کردم و دوش گرفتم با دوش گرفتن احساس سبکی کردم یک تیشرت لیموی رنگ با شلوارک مشکی پوشیدم حوله کوچیکی رو روی شونه هام انداختم تا موهام رو  خشک کنم روی کاناپه نشستم همینطور که گوشیم رو چک میکردم موهام رو هم خشک میکردم، که فکرم برگشت به حرف مامان که برم شمال فکر بدی نبودما برعکس خوبم بود یکماه می‌مونم اگه خوب بوذ بیشتر می‌مونم اره فکر خوبیه با زنگ خوردن گوشیم نگاهی به صحفه اش انداختم اسم مهسا روش خودنمایی میکرد هوفی کشیدم و جواب دادم: 
- بله چی می خوای هی زنگ میزنی؟! 
- عشقم یعنی چی مگه من دوست دخترت نیستم. 
- ببین مهسا اعصابم رو بهم نریز، بعدهم تو الان چی گفتی دوست دختر اره بودی؛ فکر نکن امارتو ندارم، میدونم، با چند نفری دیگه اشتباهیم همچین اشتباهی نکن؛ که زنگ من بزنی دفعه بعد ازت شکایت میکنم. 
بدون خداحافظی قطع کردم اهه اعصابم رو بهم میزنه. 
شماره اقای سهامی زدم ریس بیمارستان بود: 
- سلام وقت بخیر اقای سهامی 
- سلام هیراد جان خوبی پسرم؟ 
- خوبم ممنون استاد قرض از مزاحمت زنگ زدم بگم اگه میشه ترتیب انتقالی منو بدید. 
- انتقالی جای می خوای بری؟ 
- به مدت چند ماه می‌خوام برم شمال و اگه به صرفه بود بیشتر میمونم. 
- باشه پسرم ببینم چیکار می تونم بکنم. 
- ممنون استاد جبران میکنم. 
- خواهش میکنم هیراد جان کاری نداری؟ 
- نه استاد خدانگهدار. 
- خدانگهدار. 
بعد از قطع کردن گوشی رفتم داخل سالن نشستم تلوزیون رو روشن کردم تکرار بازی دیشب رو داشت ایول دیشب نتونستم نگاه کنم. 
غرق نگاه کردن بودم لحظه هیجانی گل زدن بود که برق رفت. 
پوکر فیس تلوزیون رو نگاه میکردم به این نتیجه رسیدم فوتبال نگاه نکنم بهتره. 
با اومدن بابا نهار رو خوردیم. بعد از نهار به بابا گفتم: 
- میتونیم حرف بزنیم بابا. 
- البته بیا بریم اتاق کارم صحبت کنیم. 
روبه روی بابا نشستم و شروع کردم: 
- بابا من درباره ای پیشنهاد شما و مامان فکر کردم به نظرم بهتره که برم همین که حال هوام  عوض میشه همینکه میتونم اونجاهم کارم رو ادامه بدم و شاید تاثیر خوبی برای کابوس ها داشته باشه. 
بابا لبخندی زد و گفت: 
- البته پسرم ایشالا که تاثیر داشته باشه اونجا یه ویلا روبه روی دریا هست که فضایه خوبی داره کلیدش اینجاست (از توی کشوی میز کلیدی رو بیرون اورد) کلید رو سمتم گرفت کلید رو از دستش گرفتم. 
- هیراد بهتره کارات رو جفت جور کنی زودتر بری. 
- اره پیگیرش هستم دو سه روز دیگه به احتمال زیاد راه میوفتم. 
دستم روی شونم گذاشت و گفت:
- موفق باشی پسرم. 
***
تو اتاقم داشتم اماده میشدم شلوار کتان طوسی پوشیدم یه پیراهن طوسی روشن هم پوشیدم زنجیر نقره ای رو هم انداختم گردنم موهامو دادم بالا ساعتمو هم دوشیدم کفش های اسپرت طوسیم هم پوشیدم ادکلنم رو زدم و روی کاناپه نشستم با تک زنگ دانیال از خونه رفتم بیرون سوار ماشین شدم که دانیال سوتی زدو گفت: 
-  سلام داداش خوبی عجب تیپی زدیا. 
- سلام دنی توهم خوشتیپ شدیا. 
***
داخل کلوپ با دانیال بقیه بچه بیلیارد بازی کردیم وقتی خسته شدم روی یه کاناپه نشستم و قهوه تلخ سفارش دادم منتظر قهوم بودم که ینفر کنارم روی کاناپه نشست نیم نگاهی بهش انداختم یه دختر بود با همون نگاه اول اصلا ازش خوشم نیومد بی تفاوت به بقیه نگاه میکردم که دختره به حرف اومد: 
- سلام. 
 
- علیک. 
- بازیتونو دیدم واقعا عالی بازی میکنید. 
- هوم میدونم. 
- چرا اینقدر سرد رفتار میکنی.  
- به توچه. 
- ایش خیلیم دلت بخواد با من حرف بزنی همه ارزوی منو دارن.  
با حالت  چندشی نگاش کردم  گفتم: 
- من که دلم نمی‌خواد ارزونی همون بقیه. 
با پوزخند قهوم رو که در همین حین اورده بودنو برداشتم و یه جایه دیگه نشستم.
دانیال اومد کنارم نشیت و گفت: 
- بدجوری ضایع شد دختره . 
- دقیقا دانیال پاشو بریم من کار دارم خونه. 
-  چه کاری بمون فعلا. 
- گفتم کار دارم تو نمیایی اوکی مشکلی نیست. 
- چرا عصبی میشی داداش بیا بریم.
با دانیال برگشتم خونه رفتم تو اتاقم لباسامو با یک تیشرت  سفید با شلوارک مشکی عوض کردم می خواستم برم بیرون که گوشیم زنگ خورد اقای سهامی بود سریع جواب دادن: 
- سلام اقای سهامی خوب هستید. 
- سلام هیراد جان خوبم ممنون زنگ زدم درباره ای همون موضوع انتقالی صحبت کنیم. 

- البته بفرماید. 

روی کاناپه نشستمو به حرفاش گوش دادم:  

- پسرم من با یکی از دوستانم که یک بیمارستان خیلی خوب داخل شمال داره صحبت کردم درباره ای انتقالی ایشون بسیار خوشحال شد و گفت باعث افتخاره براش که همچین دکتری داخل بیمارستانش کار کنه. 

- باعث خوشحاله استاد از لحاظ موقعیتی و تجیهزات چطوره؟! 

- از نظر موقعیت نزدیک به دریا هست از نظر تجیهیزات یکی از بهترین بیمارستان های شماله خیالت راحت باشه و مشکل اینجاست که ایشون 3 روز دیگه بخواطر مشکل خانوادگی داره میره خارج از شهر و تا چند هفته ای نیستش و گفت اگه میشه قبل از رفتنش تو اونجا باشی. 

- البته درک میکنم سعی میکنم در یکی دو روز برم اونجا. 

- موفق باشی هیراد جان سواای داشتی درخدمتم. 

- روز خوش استاد ممنون از کمکتون. 

- خواهش میکنم وظیفه بود خدانگهدار. 

- خدانگهدار. 

بعد از قطع کردن تلفن لپ تاپم و روشن کردم و درباره ای بیمارستان تحقیق کردم. 

بعد از تموم شدن کارم لپ تاپ رو خاموش کردم و رفتم طبقه ای پایین کنار مامان نشستم که برام چای ریخت و گذاشت جلوم تشکری کردم که پدرم گفت: 

- کارات رو جور کردی؟ 

- اره بابا با اصای سهامی درباره ای انتقالی صحبت کردم ایشون دوستی داشتن که صاحب یه بیمارستانه داخل شمال از نظر موقعیتی نزدیک به خونه هست و اینجوری خیلی به نفعمه قرار شد تو یکی دو روز اینده برم شمال. 

- موفق باشی پسرم. 

- ممنون. 

بعد از خوردن شام به اتاقم رفتم پشت میزم نشستم عینک طبی چشمم رو برداشتم و روی چشمام گراشتم و شروع کردم به خوندن پرونده های بیمار های جدیدم با درد گرفتن گردنم از پرونده ها دست کشیدم عینکم رو در اوردم و روی میز گذاشتم ساعتو برای هشت کوک کردم خوابیدم. 

***

(دانای کل) 

 

کنار اب نشسته بود حسب غریب داشت بلند شد و ارام وارد ابرشد جلوتر میرفت تا جای که اب تا زیر گردنش امده بود ناگهان زیر پایش خالی میشود به عمق دریا کشیده می‌شود دست پا میزد می خواهد به سطح اب شنا کند ولی انگاد دست پایش با زنجیر بسته شده بود دهانش را باز میکند تا فریاد بزند ولی حجم عظیمی اب وارد دهانش میشود. 

***

(هیراد) 

 

با نفس نفس از خواب بلند میشم دستم رو روی گلوم میزارم و تند تند نفس میکشم با یاد اوری خوابم چشمام رو با درد روی هم میزارم نفس هام که ریتم منظمی میگیره از کنار تخت لیوان اب رو بر میدارم با قرص ارامش بخش میخورم چشمام رو روی هم میزارم بعد از چند دقیقه کوتاه به خوابی عمیق فرو میرم. 

 

با کش قوص از روی تخت بلند میشم میرم دست‌شویی می‌خواستم اب بزنم صورتم که قشنگ خوابم بپره بعد از تموم شدن کارم از دست‌شوی بیرون اومدم صورتم رو با حوله خشک کردم رفتم بیرون کسی خونه نبود وا مگه ساعت چنده یه نگاه به ساعت ایستاده کنار سالن انداختم با دیدن ساعت چشمام چهارتا شد ساعت 10 بود یعنی من اینقدر خوابیدم رفتم تو اشپزخونه یک یاداشت روی میز بود برش داشتم نوشته بود(صبحت بخیر پسرم من رفتم خونه خالت دیدم خوابی دلم نیومد بیدارت کنم امروز که تعطیلی خونه بمون غذا هم داخل یخچال هست گرم کن بخور. مامان. 

لبخندی زدم یه لیوان چای ریختم رفتم نشستم رو کاناپه تلوزیون رو روشن کردم همینجور شبکه هارو جابه جا میکردم که روی یه شبکه که فیلم اکشن نشون میداد وایسادم داستانش جالب بود.غرق دیدن بودم که گوشبم زنگ خورد بدون نگاه کردن به اسم کسی که زنگ زده بود برداشتم:

- بله

@استفن  @الی بانو  @بوقلمون @مانشMansh @مبی بانو @مبینا @مثلِ پری @ماه تی تی @محمد @نجمه بانو @نوازش @نیکتوفیلیا @ناری بانو @کاکائو @ترسا @تینا @پفک نمکی @دخترخورشید @گیسو @هــhanaــانا @هانی پری @هدیه زندگی @سَ م آ @سحرصادقیان @سوگند @شقایق.نیکنام @شوکران @ثنا فرزانه @زری بانو @خلناز @خاتم @m.azimi @Masi.fardi @mah86 @مهسا  @Z.A.D @ZaHra.S @z̸a̸h̸r̸a̸ @Cruell @Asma,N @_Zeynab @_Mahta_ @-Madi- @-Tehyan- @-alAO_O- @-Ghazal- @Hani_night @Hony.m @im._.elif @im._neurotic @im._Brainless @K.A @G.Ha  @saeid76MZ @x-----x @S.u @Damon.S_E @Delito @Atlas _sa @نجمه بانو @DrHESS8 @Dr.Angel @golpar @15Bita  @mahdiye11 @haniye_sh @Azin18  @Bhreh_rah @im._Crazy @hany.rS @آیلار مومنی @عسل ابراهیمی

 

  • لایک 16
  • تشکر 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

«پارت 3»☆دریایی بی رحم ☆

- بله.

دانیال: 

- جناب دکتر کجایی.

- مرخصیم خونه.

- اهان راسته می خوای انتقالی بگیری. 

- اره دارم میرم شمال. 

- اهان چقد اونجایی. 

- 5 ماه اگه به صرفه بود بیشتر. 

- خودت تنها میری. 

- په نه په با دوس دخترم میرم.

- مهسارو میگی. 

- اسم اون اعجوزه ارو جلوی من نیار خواهشن. 

- باشه بابا نزن منو هیراد دارم صدام میکنن فعلا.

- باشه برو به کارت برس خداحافظ.

- بای.

قطع کردم بلند شدم رفتم داخل اتاقم از بالای کمد چمدون بزرگم رو برداشتم و روی تخت گذاشتم درش رو باز کردم و از توی کمد لباسام رو چیدم داخلش درش رو بستم.

کوله کوه نوردی بزرگم رو از توی کمد برداشتم لپ تاپ شارژ هدفون چنتا زنجیر پرونده هارو ریختم توکوله و ویایلم رو گذاشتم روی کاناپه که فردا صبح حرکت کنم.

***

سر ساعت 8 بلند شدم لباسامو با یه پیراهن نخی ابی کم رنگ با شلوار جین یخی با کفش اسپورت سفید جلوی اینه موهامو حالت دادم استسین هامو زدم بالا چمدون و کولمو برداشتم و رفتم پایین از مامان بابا خداحافظی کردم سوار ماشین شدم مامان با کاسه اب و برگ پشت ماشین وایساده بود تک بوقی زدم و راه افتاد بعد از 2 نیم ساعت بی وقفه رانندگی کردن رسیدم شمال از روی ادرس ویلارو پیدا کردم رفتم جلوی درویلا یه در سفید و بزرگ از اینکه روبه روی دریا بود خوشم اومد ماشین رو داخل پارکینگ پارک کردم.

وارد ویلا شدم فضای شیک و تمیزی داشت رفتم از توی ماشین وسایلم رو برداشتم رفتم طبقه بالا در اولین اتاق رو باز کردن دکور اتاق سفید و پسته ای بود درش رو بستم در اتاق دوم رو باز کردم دکور اتاق قرمز و مشکی بود درو بستم در سوم رو باز کردم دکور این اتاق سغید سرمه ای بود وسایلم رو داخل همین اتاق گذاشتم و دیگه بقیه اتاق هارو نگاه نکردم اتاق خوبی بود، تخت دونفره سفید که روتختی سرمه ای داشت دبوار های سفید با پرده های سرمه ای اتاق حموم و دستشویی داشت پرده هارو زدم کنار نمایه دریا از اینجا خیلی قشنگ بود؛ زد به سرم که برم لب دریا کلید ویلارو برداشتم و زدم بیرون لب ساحل روی یه سنگ نشستم به دریا خیره شده بودم که صدای شنیدم صدای گریه ای یه دختر بود فکر کنم بیشتر دقت کردم درسته صدا مال یه دختر بود. 

بلند شدم گفتم: 

- ببخشید کسی اینجاست خانم حالتون خوبه کمک می خواید. 

گوش دادم صدای گریه قطع شده بود یکم اطراف رو نگاه کردم. بیخیال شدم رفتم داخل از توی گوگل شماره یه رستوران خوب که همین نزدیکیا بود رو برداشتم.

زنگ زدم یه پرس جوجه سفارش دادم تا رسیدن سفارش لباس هام رو عوض کردم بعد از خوردن غذا رفتم وسایلم رو سر جاشون گذاشتم ساعت رو روی 4 تنظیم کردم و خوابیدم با الارم ساعت بلند شدم یه دوش 10 دقیقه ای گرفتم شلوار جین مشکی با پیراهن کرمی پوشیدم استین هام رو بالا زدم ساعتم رو دستم کردم زنجیر طلایی رو انداختم گردنم موهام رو زدم بالا عطر رو زو خودم خالی کردم وسایلم رو برداشتم و رفتم پایین در خونه ارو قفل کردم سوار ماشین شدم همینطور که  ماشین رو روشن میکردم با اقای سهامی زنگ زدم و شماره اقای زرتشت ریس بیمارستان  و همینطور ادرس بیمارستان رو ازشون گرفتم و به سمت بیمارستان رفتم با پرس جو اتاق اقای زرتشت زو پیدا کرد در زدم با بفرمایدشون وارد شدم بعد از معرفی خودم اقای زرتشت گفت: 
- از سابقه درخشانتون خبر دارم دکتر خوبی هستید باعث افتخاره داخل بیمارستان ما کار کنید. 
- خیلی ممنون جناب زرتشت شما لطف دارین. 
- خوب حناب دکتر شما استخدامید لطفا اینجارو امضا کنید. 
جایی که نشون داد رو امضا کردم که از جاش بلند شد منم بلند شدم باهم به سمت خروجی رفتیم همینطر که در رو میبست گفت: 
-....

ادامه دارد.

@شقایق.نیکنام @آیلار مومنی  @سوگند  @زری گل @15Bita @Fardis @Azin18 @Masi.fardi @asal_janam @K.A @Atlas _sa @Hony.m  @hana_nar @hany.rS @saeid76MZ  @Nasim.M @Narges.Sh @mahdiye11 @بوقلمون @مانشMansh @Asma,N  @_NAJIW80_ @-Byta- @-Atria- @-Madi- @-Tehyan- @-MAHSA- @-alAO_O- @MOBINA.H  @G.Ha @golpar @m.azimi @Damon.S_E @Delito @DrHESS8 @banouyehshab @Bhreh_rah

ویرایش شده توسط bita.mn
  • لایک 12
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...