رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ترجمه کتاب «Dreamthief» دزد رویا| Madi کاربر انجمن نودهشتیا


ارسال های توصیه شده

24380167_ctzj.jpg

«به نام خدا»

نام رمان:  Dreamthief ( دزد رویا)

 

نام نویسنده:  Tamara Grantham

 

مترجم: مائده نورزاده  (Madi) کاربر انجمن نودهشتیا

 

سخن نویسنده: 

این کتاب یک اثر داستانی و افسانه‌ای است. نام ها، شخصیت ها، مکان ها و حوادث محصول تخیل نویسنده هستند. یا به صورت ساختگی استفاده می‌شوند. هر شباهت به افراد واقعی، زنده یا مرده، موسسات تجاری، رویدادها یا محلی، کاملاً تصادفی است.

برای خواهرم، لورنا هنکس، اولین و بهترین نویسنده در خانواده.(اگرچه صادقانه بگویم ، من مطمئن هستم که موهای قرمز به او یک مزیت می‌دهد.)

 

خلاصه:

بازدید از فِیثندر، یک کار اشتباه است.  پری ها و تک شاخ ها را فراموش کنید، بیشتر مردم با حافظه‌های پاک شده و مشکلات روحی و روانی از آنجا باز می‌گردند. آلیوْ کِنِدی می‌داند، او یک درمانگر است که بیماران مبتلا به عوارض جانبی فیثندر را درمان می‌کند. او با وجود حساب بانکی خالی خود، به کار خود به عنوان تنها پزشک شفاگر تنها سرزمین پری، در هیوستون افتخار می‌کند. او تا به حال، هرگز در مداوای هیچ مشتری شکست نخورده است.

 

مقدمه:

خوشا به حال مردم عجیب!

شاعران، ناجورها، نویسندگان، عرفا،

نقاشان، نغمه سرای ها؛

زیرا آن ها به ما می‌آموزند تا جهان را از چشم‌ها و دیدهای مختلف بنگریم.

 

~جیکوب نوردبای~

 

ویرایش شده توسط -Madi-
  • لایک 20
  • تشکر 2
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

~فصل اول~

~پارت ۱~

من به سرنوشت اعتقاد ندارم. یک بار بیست دلار به قربانیان زمین لرزه اهدا کردم، با فکر این که شاید فردا شانس من تغییر خواهد کرد. شاید این ماه بتوانم خدمات رفاهی‌ام را بدون فدا کردن پول مایحتاج و خورد و خوراکم، بپردازم. صبح روز بعد، ماشینم خراب شد و نهصد دلار هزینه کرد. اشتباه نکنید! من هنوز هم به این عقیده دارم که ما باید به دیگران کمک کنیم؛ ولی نه به خاطر این که انتظار داشته باشیم تا کائنات، آن را برایمان جبران کند و به شکلی به ما برگرداند.

من به جادو اعتقاد و به آن باور دارم ولی نه به جادوهایی که جادوگران یا ساحره‌ها آن را تمرین می‌کنند. من به چیز های قدیمی، واقعی و به راستی و درستی خدا اعتقاد دارم. به نوعی جادو که درست در سرزمین پری ها وجود دارد. آیا من دیوانه‌ام؟!  شاید، ولی یقیناً، دلیلش باور داشتنم به جادو ‌نیست.

***

درِ سی و یک_سی، از آپارتمان شامپیون فورست درایو را کوبیدم، در ایوان ایستاده و‌دستانم را به درون جیب هایم برده بودم. در این حال، نفسم همچون بخار و پف ابرهای کومولوس، از دهانم خارج می‌شد. امیدوار بودم که پسر داخل آپارتمان، بیش از پنج دقیقه مرا برای باز کردن در معطل نکند. هوای هیوستون در ماه نوامبر، مرطوب بود؛ در باز شد.

اِلِمور با شکمی ریز و پوستی رنگ پریده، کمی بلندتر از من ایستاد، او در اواسط بیست سالگی‌اش بود اما اگر به قدر کافی جوان می‌بود تا بتواند در دبیرستان شرکت کند، او به عنوان یک فرد سست و‌ بی‌حال شناخته میشد. هنگامی که از پشت عینکش که لبه‌ی ضخیمی داشت به من زل زد، دستانش را به میان موهای چرب و شانه نشده‌اش کشید. میشد نوشته‌ی تیشرتش را با اطمینان صد درصد خالص خواند، « سرزمین میانی » 

- تو همون پزشک دیوونه‌هایی؟!

- بله!

خیلی وقت پیش، اصلاح سخنان مردم را متوقف کردم؛ اگر می‌خواستند مرا پزشک دیوانگان بنامند، بگذار بنامند. بدتر از این نیز صدایم کرده بودند. 

- اسم من آلیوْ کِنِدی هست، دکتر هیل من رو فرستاده.

او نگاهی به کفش‌های بنفش داک مارتنزم انداخت؛ خیلی سریع و آنی موهای سرخ تیره‌ی کاشته‌شده‌ام را نظاره کرد و سپس به گوش‌های تیز و اندکی نوک دارم خیره شد و ابروهایش چین خورد.

- اون گفت که تو پزشک دیوونه ها بودی؛ نه یکی از احمق های فستیوال رِن فِیر!

احمقِ فستیوال رِن فیر؟! ببین چه کسی این را به من می‌گوید؟!  اِلمور قدمی به عقب برداشت و گفت:

- متاسفم که این همه راه رو اومدی؛ ولی امروز حالم خیلی بده! شاید تو باید هفته‌ی بعد برگردی‌.

در شروع به بسته شدن کرد ولی من سریع باز نگهش داشتم.

- اگه حالت بده، فکر نمی‌کنی که بهتره حالا ببینمت، قبل از این که بدتر بشی؟!

- من دارم بهتر میشم.

- ولی الان گفتی که حالت خیلی بده! 

- آره هست! 

پرسیدم:

- پس می‌تونم بیام داخل لطفا؟

- مطمئن نیستم که بتونی کمکم کنی.

- ما نخواهیم فهمید تا زمانی که من امتحان کنم؛ درسته؟ 

- تو مطمئنی که حتی بدترم نمی‌کنی؟

گفتم:

- اِلمور، دکتر هیل بهم اعتماد داره؛ دلیلی هست که اون من رو سراغ همه‌ی مریض هایی می‌فرسته که نمی‌تونه معالجه کنه، چون من می‌تونم!

اِلمور، نگاه خیره‌ی دیگری به من انداخت و سپس، در را باز کرد. کوله پشتی‌ام را درست کرده و به داخل آنجا قدم گزاشتم. آنجا بوی لباس چرکِ ترشیده می‌داد؛ و داخل خانه‌اش آن طوری به نظر می‌آمد که انتظارش را داشتم. 

یک پوستر از « سیاه چال های پیشرفته و اژدهایان» به روی کاناپه آویزان بود. ای تی-ای تی های کلکسیونی و دسته‌ای از چراغ برق های دست سازه، روی میز پایانی، در هم ریخته بودند و قفسه‌های فوق انباشته شده، پر از مواد و وسایل، در امتداد دیوار ایستاده بودند. من مقداری از کلکسیون‌های استار ترِک، دی وی دی های دکتر هو و کتاب‌های معمولی رابرت جوردون را هم در آنجا نظاره کردم. اگرچه مطمئن نبودم او به عنوان بیمار من واجد شرایط شده‌است، دکور خانه‌اش امیدوار کننده به نظر می‌رسید. اگر چیزی را که نیاز داشتم پیدا نمی‌کردم، ثابت میشد که من یک دروغگو هستم؛ بدتر، نمی‌توانستم به او کمک کنم. از او پرسیدم:

- می‌تونم بشینم؟

او در حالی که روی مبل نشسته بود، سری تکان داد.

 

★۱: سرزمین میانی، سرزمینی جادویی است که در آن، موجودات ماورایی همچون پری، الف، تک شاخ و... زندگی می‌کند. 

★۲: کفش داک مارتنز نوعی کفش انگلیسی است که شبیه نیم بوت های اسپرت خودمان است.

★۳: فستیوال رِن فیر نوعی فستیوال و جشن تبلیغاتی است که مردم در آن لباس های رنگارنگ و عجیب و غریبی می‌پوشند تا توجه دیگران را جلب کرده و محصولاتشان را تبلیغ نمایند.

 @Snowrita @Masi.fardi @Azin18  @Narges.Sh @SaNiA18 @Iparmidw @Damon.S_E @im._AtriatAtriat

@Delito @MOBINA.H @Mrymwx ( عزیزای دلی که تگ کردم یا نکردم، هرکدوم می‌خواین این کتاب رو بخونید، لطفا واکنش نشون بدین تا از این به بعد تگتون کنم تا بخونید. ولی اگه نه که هیچ^^) 

 

ویرایش شده توسط -Madi-
  • لایک 15
  • تشکر 1
  • غمگین 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

~پارت ۲~

کوله پشتی‌ام را روی زمین جای دادم و خود، آنطرف‌تر در کنار او نشستم.   اِلمور گفت:

- امیدوارم دکتر هیل بهت گفته که من یک مورد نا‌امیدم.

- دکتر هیل به طور دقیق، از اون کلمه‌ها استفاده نکرد.

او خنده‌ی غمگینی سر داد. 

- بهت گفت که من از دوازده سالگی مبتلا به افسردگی هستم و از اون زمان رنج می‌برم؟! اون هر دارویی رو از کتاب برام تجویز کرده؛ من توی جلسات درمانی حضور داشتم. اون قدری به بیمارستان روانی وارد و خارج شدم که قابل شمارش نیست و حمله‌های عصبیم هیچ وقت ازم دور نمیشن. واقعا نمی‌دونم چرا اینجایی! 

او دستانش را به هم قلاب کرد و آن زمان بود که زخم هایش را دیدم. پرونده‌ی اِلمور می‌گفت که او دوبار اقدام به خودکشی کرده‌است. کلوئیدها‌ی برجسته مچ‌هایش را قطع کرده بود. به او گفتم:

- روش‌های من، مثل دکترهای دیگه نیست و فرق داره.

- این حرف رو قبلا هم شنیدم، همتون مثل هم‌اید.

- هستیم؟!

انبوهی از موهایم را به عقب هدایت کردم تا توجهش را به گوش‌های عجیب و غریبم جلب کنم، این کار بیشتر وقت ها جواب می‌داد. سپس گفتم:

- من خیلی با تو فرق ندارم! 

او شانه‌ای بالا انداخت و گفت:

- بد نیست. ولی گوش مصنوعی‌های دوستم ویتمُر بهتر از این به نظر میان.

امتیاز من در این لحظه صفر شد.

- مطمئنم که اون‌ها بهتر هستن. مال من فوق‌العاده ارزون بود.

یعنی گوش‌هایم به صورت کاملا رایگان، از دی ان ای پدر اِلفم به من اهدا شده‌بودند.  ادامه دادم:

- اِلمور، من اینجا نیستم که برات دارو تجویز کنم یا با ساعت ها درمان، عذابت بدم! من اینجام تا دلیل حمله‌های عصبیت رو پیدا کنم. من اینجام تا اون قسمت از مغزت که توی یک اتفاق و سانحه‌ی، جراحتی آسیب دیده رو درمان کنم. ولی اول بهت نیاز دارم که کمکم کنی. آیا هیچ کلکسیونی داری؟ جادوگرها یا پری‌ها و از اینجور چیزها؟

یکی از ابرو‌هایش را بالا برده و گفت:

- چرا می‌خوای بدونی؟

- همونطوری که گفتم، من مثل دیگران نیستم. 

به نظر می‌رسید که می‌خواست به جوابم نظری دهد. من تاحالا گوش‌های عجیب و غیرعادی‌ام را به او نشان داده بودم؛ حال به این معنی بود که او یا مرا یک سختگیرِ خشن و بی‌روح می‌دانست و یا یک دکتر نا‌امید با قصد تحت تاثیر قراردادن بیمارانش. فقط خواستم که او بفهمد من متفاوت هستم.

بیشتر درمانگرها مکالمه را هدایت می‌کنند و به بیماران خود اجازه می‌دهند که روی مشکلات خود کار کنند. بنابرین اینگونه به نتیجه می‌رسند. من بعضی اوقات از این تکنیک استفاده کردم. ولی در موردی مثل او، مهم نبود که چند جلسه می‌گذشت، او توانایی حل این مسئله را به تنهایی نداشت.

از او در مورد کلکسیونش پرسیدم و دعا می‌کردم که یکی از آنها را داشته باشد. چون اگر نداشت، باید به بیرون از اینجا به زیر آن باران برمی‌گشتم.

- چیزهایی رو جمع‌آوری کردم!

- این کار رو کردی؟

او به سمت کمدی رفت، سطلی پلاستیکی را از آن خارج کرده و بازش کرد. قبل از بیرون کشیدن چیزی، به من چشم دوخت و گفت:

- می‌دونی، این کمی عجیبه! من هرگز دکتری ندیدم که توی خونه ازم دیدن کنه یا در مورد سرگرمی‌هام بپرسه. تو واقعا می‌خوای کلکسیونم رو ببینی؟

- آره.

او شانه‌ای بالا انداخت و سپس بسته‌ای که روزنامه‌پیچ شده‌بود، را بیرون آورد‌. هنگامی که کاغذ را از آن جدا کرد، چروکیده شد. انگشتانم را به هم قفل کردم؛ اگر یک کلکسیون تمبر یا بدتر را داشت، چه باید می‌کردم؟ او یک اژدها را بیرون کشید؛ و بالأخره، هیوستون من یک بیمار دارم. مجسمه را از او گرفتم، چوبش در دستانم سنگین بود‌.

- از نظر کیفیت بد نیست! با توجه به جزئیات، بلوط جامده. خیلی خوبه‌.

- قشنگه! تاحالا بازش نکرده‌بودم چون نمی‌دونستم کجا بزارمش‌. قبلا توی خونه‌ی مادرم، روی چند تا قفسه، توی اتاق نشیمن نگهشون می‌داشتم.

حرفش را قورت داد، شاید مادرش برای او موضوع دردناکی بود. چند بسته بیشتر از مجسمه ها را باز کردم که همگی در وضعیت پاک و دست نخورده‌ای بودند. او آنها را به روی میز قهوه‌خوری جای داد‌‌. 

- من هنوز هم نمی‌دونم چرا به این ها اهمیت میدی! 

در جوابَش فقط لبخند زدم. او به زودی زود خواهد فهمید.

★: کلوئید نوعی زخم اسم که به صورت لخته و ژله مانند و در حالت برجسته، به روی پوست باقی می‌ماند و با رشد پوست، کلوئید نیز افزایش می‌یابد. این زخم در اثر بریدگی شدید و جراحات دیگر به وجود می‌آید. 

@Azin18 @im._Atria @بوقلمون @Mrymwx @Delito @MOBINA.H  @Snowrita
 

  • لایک 14
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

~پارت۳~

با جستجوی ردیف اژدهایان، به دنبال یکی از آنها بودم. اژدها هایی در شیشه، گچ و چندی بیشتر از چوب و قطعات گران قیمت به روی میز چیده شده‌بودند. ولی من به دنبال چیز دیگری بودم. فکر کردم که چیز موردنظرم را نیافتم تا اینکه یک اژدهای رنگارنگ را کشف کردم. در حالی که به آن اشاره می‌کردم پرسیدم:

- اون چیه؟

او آن را برداشت و گفت:

- اولین اژدهای من، پنج سالم بود که گرفتمش.

او آن را با احترام در دستش نگه داشت.

- می‌تونم نگاهش کنم؟

المور درنگ کرد و آن را با تردید به دستم داد. اژدهای چاق، با پوزخندی احمقانه‌ و دو شاخ ضخیم، قوز کرده‌بود. رنگ ورقه-ورقه شده‌اش، در بعضی جاها ضخیم و در بقیه‌ی جاها خالی بود. بعضی از رنگ‌ها باهم ترکیب شده بود تا یک سایه‌ی شگفت‌انگیز قهوه‌ای بسازد.

- تو این رو رنگ‌آمیزی کردی؟

او سری تکان داد و گفت:

- ما به یک انجمن خیریه که توی کلیسا بود رفتیم؛ اون ها می‌ذاشتن تا بچه ها کاردستی درست کنن و اینجور کارهای هنری انجام بدن. من تا اون زمان، هرگز چیزی رو رنگ‌آمیزی نکرده‌بودم و خیلی خوب خرابش کردم. 

- چرا نگهش داشتی؟ بیشتر آدم‌ها، چیزی مثل این رو بعد از مدتی بیرون می‌ندازن.

- آره فکر کنم.

- ولی تو نگهش داشتی؟

- آره.

- می‌تونی بیشتر در مورد روزی که این رو گرفتی بهم بگی؟

او سرش را کج کرد؛ مطمئن بودم در عجب است که با این مسئله، به کجا می‌خواهم برسم. ولی از من پرس و جو نکرد.

- هالووین بود، مامانم من رو به کلیسا برد. چون فکر می‌کرد که شاید توی کلیسا یک وعده غذای مجانی داشته باشن ولی نداشتن. اون‌ها فقط کاردستی، بازی و وسایل چرند داشتن. حتی شیرینی و شکلات هم نمی‌دادن. مامانم خیلی ناراحت شد و ما به خونه برگشتیم. اون مقداری نوشیدنی پیدا کرد.

یک دم از نفسش را به بیرون فوت کرد و ادامه داد:

- نمی‌دونستم که قراره در مورد این هم صحبت کنیم.

- مشکلی نیست.

او هنگامی که داشت صحبت می‌کرد به اژدها زل زد.

- ما فقیر بودیم؛ خیلی فقیر! من یادم میاد. چون به مدت یک روز و نیم چیزی نخورده بودم.

- متاسفم!

می‌دانستم که با داستانش می‌خواهد به کجا برود و این باعث شد که خجالت بکشم. داستان‌های زیادی شبیه به این شنیده بودم که قابل شمارش نبود. اما باز هم خجالت می‌کشیدم.

- واقعا تا به حال به کسی نگفته بودم. 

مجسمه‌ی اژدها را به او دادم و گفتم:

- باور کن من درکت می‌کنم.

صدای تیک-تاک ساعت، سکوت را شکست. درحالی که به مجسمه زل زده‌بود، گفت:

- نمی‌دونم که چرا دارم این رو بهت میگم.

- این واسه‌ی خیلی از آدم‌ها اتفاق می‌افته؛ ادامه بده!

صدایش سردتر شد.

- می‌دونستم که اون نمیذاره من به مراسم قاشق‌زنی و کاسه‌زنی دم در خونه‌ها برم. پس من رژلبش رو دزدیدم و یک روبالشی برداشتم. وقتی همسایه‌ها پرسیدن، گفتم که من یک دلغکم. اون‌ها کمی بهم زل زدن ولی هیچ خوبه من رو برنگردوند. وقتی به خونه اومدم، شیرینی‌هام رو خوردم تا زمانی که باعث شد بالا بیارم. حتما که از حال رفته‌بودم چون آخرین چیزی که یادم می‌اومد، مامانم بود که اونطرفم ایستاده بود؛ من توی استفراغ خودم غلت زدم! هیچ وقت اون بو رو فراموش نمی‌کنم.

او دماغش را پاک کرد؛ 

- من هنوز هم بعضی وقت‌ها اون بو رو حس می‌کنم؛ توی موهام.

رو به جلو خم شدم، داستانش دلخراش بود ولی می‌دانستم که بدترین قسمتش را نشنیده‌بودم.

- مامانت عصبانی شد؟

- اون وقتی من رو دید، خندید و گفت چیزی که لایقش بودم نصیبم شد. بعد من رو توی کمد لباس زندونی کرد، من فکر کرده‌بودم تحمل یک روز کامل و  نیم، بدون غذا بد بود ولی...

 به دستانش زل زد.

★: قاشق‌زنی وکاسه‌زنی دم درب خانه‌های مردم، مراسمی است که در جشن هالووین انجام می‌شود. کودکان با لباس‌های مبدل و ترسناک، به درب خانه‌ها می‌روند و در می‌زنند تا از هر خانه شکلات بگیرند.

 @Azin18 @Snowrita @im._neurotic  @آری بانو    @Delito @Mrymwx ( خوشگلا اگه می‌خونید لطفا این تاپیک رو دنبال کنید تا دیگه تگ نکنم^^)

  • لایک 13
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

~پارت ۴~

بعد از وقفه‌ای گفتم:

- اِلمور، یادته که توی کمد لباس چه اتفاقی افتاد؟

او نگاهش را بالا آورد و گفت:

- یادم میاد که داشتم از گرسنگی می‌مردم. به یاد دارم تا زمانی دستشویی‌ام رو نگه داشتم که مجبور شدم همه‌جام رو خیس کنم. بدترین قسمتش دونستن این بود که مامان بیرون از اونجا هست. به خواب فرو رفتم، درحالی که می‌دونستم مامان من رو اونجا گذاشته‌بود.

- بعد از اون چی شد؟

- بعد از چند ساعت، بیدار شدم. به یاد دارم، فکرم این بود که مامان عاشقمه! و اون من رو بیرون میاره.  این باعث شد که برای مدت کمی، حس بهتری داشته باشم. ولی بعدش گرسنگی‌ام، به بدتر از اون چیزی تبدیل شد که تا به حال حس و تجربه کرده‌بودم.  من می‌دونستم...

او حرفش را بلعید.

- من می‌دونستم که از گرسنگی خواهم مرد! تشنگی و گرسنگی، من رو از درون می‌خوردند. بنابرین روی زمین به خودم پیچیدم و منتظر موندم تا بمیرم. فکر مرگ خودم، من رو به وحشت انداخت طوری که داشتم آروم -آروم جون می‌دادم. ولی بعدش...

- بعدش چی؟

 بیدار شدم و دیدم در بازه؛ می‌دونستم مامانم ساعت‌ها بود که خونه رو ترک کرده بود. اون نمی‌تونست در رو باز کرده باشه. عجیب بود، نمیدونم؛ من مطمئن بودم که قراره بمیرم. اما نمردم! عجیب ترین قسمتش این بود که...

او مکث کرد، به سقف زل زد و دوباره شروع به حرف زدن کرد:

-  احتمالا دیوونه‌ام که این رو میگم، ولی من اصلا  حس گرسنگی نداشتم.

- تو‌ گرسنه نبودی؟

سرش را تکان داد.

- مطمئنی که درست یادت میاد؟

او گفت:

- آره!

در حالی که داشتم سخنانم را با دقت انتخاب می‌کردم، به جلو خم شدم.  

- اِلمور، اگه بهت می‌گفتم یک اتفاق توی اون کمد برات افتاد چی؟ چیزی که درکش برات ناممکنه!

- مثل چی؟

- شاید احساسات شدیدت،‌ دروازه‌ای به روی یک جهان متناوب به نام فیثِندر باز کرده. تو به دنیای پری‌ها سفر کردی.

او طوری نگاهم کرد که انگار از دست رفته‌ام. 

- احساساتت، اون دروازه‌ رو به عنوان یک راه فرار باز کرد؛ این برای آدم‌هایی اتفاق میفته که ضربه‌ی روحی مثل این رو تجربه می‌کنن. برای ظاهر شدن موجودات پری، توی سطحِ هر تمدنی که ما می‌شناسیم، دلیلی وجود داره. اون هم اینه که بیشترمون اونجا بوده‌ایم.( سرزمین پری). بخش آگاه مغزت به یاد نمیاره، ولی تو حقیقت رو به صورت ناخودآگاه می‌دونی. تو این مجسمه رو نگه داشتی چون از عمق وجودت یک ارتباط و وابستگی رو نسبت بهش احساس کردی.

رو‌ به جلو خم شدم و گفتم:

- تو اونجا بودی،  اژداها هایی که جمع کردی رو دیدی.  تو تلاش می‌کنی که به یاد بیاری. ولی تا حالا نمی‌دونستی که چطوری این کار رو بکنی.

چشمانش را بست و گفت:

- داری راستش رو میگی؟!

- آره.

- من بدترین خاطره‌ام رو بهت گفتم و حالا تو داری مسخره‌ام می‌کنی؟!

المور مجسمه‌ی اژدهایش را قاپید، آن را در روزنامه پیچید، به درون جعبه هل داده و بازگرداند. سپس با بقیه نیز همان کار را کرد‌. من خونسردی‌ام را حفظ کردم با اینکه می‌دانستم هر لحظه می‌تواند سراسیمه‌تر یا احتمالا خشمگین شود. وقتی به آنها گفتم، کسی باورم نکرد. ولی نباید هم باور می‌کردند.

کوله‌پشتی‌ام را باز کرده و آینه‌ام را برداشتم. آن آینه زمانی در یک نگاه، لپ‌تاپ عظیمِ و قدیمی مدرسه‌ای بوده است. اما من تغییراتی در آن ایجاد کردم. صفحه‌ی نمایشش را با آینه‌ای معمولی عوض کرده، سیم‌ها و کلیدهایش را درآورده و قسمت پایینی را با روکشی مخملی جایگزین کرده‌بودم.

 

ویرایش شده توسط -Madi-
  • لایک 9
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

~پارت ۵~

درونش مجسمه‌هایم قرار داشتند؛ یک پری، یک اژدها، یک وُلت، یک پیکسی و یک دیو کوتوله! پنج نژاد از فیثِندر! هر کدام با رنگ‌های جادویی مربوط به خودشان می‌درخشیدند، هرچند فقط من، توانستم این نوع جادو را ببینم. جادوی اژدها سبز بود، پری آبی می‌درخشید؛ پیکسی‌ها صورتی بودند و جادوی دیو، در خاکستری پوشانده میشد.

حلقه‌های جادویی آبی، نوعی که می‌توانست توسط هر فردی دیده شود، از آینه بالا رفت. اِلمور بسته‌بندی کردنش را متوقف کرد و ابروهایش را به هم بافت. او حرفی نزد تا اینکه آینه را چرخاندم تا نشانش دهم و مجسمه‌ی اژدهایم را برداشتم.

- داری چی‌کار می‌کنی؟

- این کمکت می‌کنه تا به یاد بیاری! 

اژدهایم را به او دادم ولی او آن را نگرفت.

- کسی برای این کار اجیرت کرده؟ چون قسم می‌خورم اگه کسی...

- اِلمور!

با صدای آرامش بخشی نامش را به زبان آوردم اگرچه امیدوار بودم که شدتش را شنیده باشد.

- گذشته‌ات داره  برمی‌گرده! نمی‌تونی بهم بگی که این اتفاق نمی‌افته. لطفا! مجسمه رو بگیر.

- چه اتفاقی می‌افته؟

- خاطراتی که از فیثندر داشتی رو دوباره زنده خواهی‌کرد؛ به یاد خواهی آورد!

حرفم را بلعید.

- تموم شد؟

سر تکان دادم.

چشمانش مجسمه‌ی اژدهای مرا رها نمی‌کرد. نفس عمیقی را بازدم کرد. همچنان سعی می‌کرد تا خود را متقاعد کند که من حقیقت را گفته‌ام. من نمی‌توانستم او را مجبور کنم تا مجسمه را بگیرد. این قسمت بر عهده‌ی خودش بود. سعی کردم تا خودم را در موقعیت او بگذارم. او سال‌ها تحت درمان بوده‌است و هرگز چیزی را که با من درمیان گذاشته بود را با پزشکان دیگرش به اشتراک نگذاشته‌بود. و حالا در فکرش من او را مسخره کرده‌بودم.

همه‌ی کاری که باید می‌کرد، لمس کردن مجسمه بود. این کار ساده به نظر می‌رسید اما آیا اینطور بود؟ عرق پیشانی‌اش را پوشانده‌بود.

او مجسمه‌ی مرا قاپید! به محض این کار، آینه‌ام واکنش نشان داد. نورِ آبی فیثندر بیرون آمد و با جادو درخشید! جادوی واقعی!

معمولا وقتی فردی برای اولین بار جادوی فیثندر را می‌دید، تحت تاثیر قرار می‌گرفت.

 جادو، به قسمتی از مغز که تاکنون باز نشده‌بود، طنین انداخت و صحنه‌ای از دژاوو را به وجود آورد. آنها می‌دانستند که لحظه‌ای که آن را دیدند واقعی است.

 وقتی جادو ما را فرا گرفت، نور آینه به یک مه غلیظ تبدیل شد.

دور و بر ما و اتاق، ناپدید شد. المور نفسی کشید و گفت:

- چه اتفاقی داره می‌افته؟!

- آینه تصویری از گذشته‌ی تو رو بهمون نشون میده.

مه از بین رفت و من با اِلمور در جنگل اژدها ایستادم. جادو‌ در دور و برمان تپید؛ در درختان، در چمن، از سنگ‌های بزرگ گرفته تا کوچکترین سنگریزه‌ها! با بارش جادو، درخت‌های معمولی رشده کرده و بلندتر از درختان سکویا شدند. چمن مانند پا روی خزه، مخملی و ‌نرم شد، آسمان سایه‌ای روشن تر از آبی به خود گرفت. برگ‌ها رشد کرده و رنگشان به سبز زمردی تیره تغییر یافت.

جادو، تنها گیاهان را دگرگون ‌نکرد؛ بلکه حیوانات و همه‌ی موجودات زنده را تغییر داد. تکه‌های نرمِ آبی رنگ، زیر شاخه‌های سرخس مانند، می‌درخشیدند.

پریان؛ بال‌های آنها با یک لرزش آرام، می‌تپید؛ همچون گوش فرا دادن به ملایم‌ترین نسیم تابستانی!

برگ‌های عظیم، سایه‌ای در اطرافمان ایجاد کردند، هرچند من جاسوسانه به دنبال چشمان برآمده و سوراخ‌های بینیِ رونده‌ی زمینیِ سبز که روی خاک‌ خوابیده‌بود، بودم.

صدای باد شدید سکون را بر هم زد. قبل از ما یک دروازه از جادوی الکتریکی آبی تشکیل شد. المور قدمی به عقب برداشت، دستانش را بالا برد. دعا کردم که سکته‌ی قلبی نکند. به او گفتم:

- مشکلی نیست! این فقط یک خاطره هست، اینجا هیچکی نمی‌تونه بهت آسیب برسونه!

★۱: پیکسی، نوعی پری است که پریزاد نامیده می‌شود؛ تفاوت پیکسی‌ها و پری‌ها در این است که پیکسی ها کوچکتر از پریان هستند و پری‌ها زیباتر از پیکسی‌ها به نظر می‌رسند.

★۲: دژاوو یا آشناپنداری یا حالت پیش‌دیده، حالتی از ذهن است که در آن، فرد پس از دیدن صحنه‌ای احساس می‌کند آن صحنه را قبلاً دیده‌است و در گذشته با آن مواجه شده‌است.

★۳:  درخت سکویا یا درخت غول، یکی از بلندترین درختان جهان به شمار می‌رود. گونه‌ی این درختان بیش از هرجا در کالیفرنیا موجود است. طول بعضی از آنها به ۱۱۰ متر نیز می‌رسد.

 

 @Shrw

ویرایش شده توسط -Madi-
  • لایک 4
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

~پارت ۶~

دروازه وسیع‌تر شد. هنگامی که پسر کوچکی از میان آن قدم برداشت، دروازه ناپدید شد. وقتی پسرک با چشمان گشاد به جهان جدیدش خیره شد،  پاهایش، در فرشی از خزه فرو رفت. با موهای حصیریِ مشکی و بازو و پاهای استخوانی‌اش، تا حدی شخصیت او را احساس و شناسایی کردم. المور پرسید:

- این من هستم؟

متحرک زمینیِِ سبز، از محل سکونتگاهش برخاست. انتظار داشتم که پسر از ترس واکنش نشان بدهد. او فقط به آن خیره شد و دهانش از تعجب باز ماند.

در بیشتر جاها، اژدهایان، به تصویرهای جهان زمینی‌شان شباهت داشتند، به هر حال من همیشه آنها را بیشتر دایناسور مانند می‌دانستم؛ تا دیدی که بیشتر هنرمندان از آنها داشتند!

متحرک زمینی، مانند آپاتوسوروسِ منقرض شده، روی چهار پا ایستاد. اگرچه تکامل، به او پنجه و بالهای عظیم داده‌بود که آنها را دور بدنش جمع کرد؛ در آن هنگام، سلانه- سلانه، به سمت پسر آمد. اژدها گفت:

- یک مسافر از قلمرو زمین!

صدایش عمیق و ناباورانه، ملایم بود! 

پسرک به خیره شدنش ادامه داد.

- تو راه درازی رو از خونه به اینجا طی کردی.

پسرک تکان نخورد. اژدها به سمتش خم شد؛ چشمان گربه مانندش، همچون توپاز زرد می‌درخشید.

- گرسنه‌ای کوچولو؟

او سر تکان داد. اژدها سرش را کج کرد و گفت:

- از من که نمی‌ترسی؟

المورِ جوان، مشت‌هایش را فشرد. متوجه شدم که اژدهای سرامیکی را در دستانش محکم گرفت و چنگ زد. حتماً  چیزی درون پسرک جوان، اورا به انتخاب آن اژدها، از میان بقیه‌شان متمایل کرده بود. حتما قبل از اینکه اینجا بیاید هم ارتباطی را نسبت به آن اژدها احساس کرده‌بود. باصدای کودکانه‌اش گفت:

- نمی‌ترسم.

اژدها لبخند زد. چنگال‌هایش آهسته و ملایم به دور کمر پسربچه حلقه زدند. متحرک زمینی، او را بلند کرد. و صدایش؛ اگرچه انگار از دور می‌آمد اما روح را می‌شکافت.

- شادی باعث میشه، غم و اندوهی که تو رو به اینجا آورده رو فراموش کنی. من اسمم رو بهت میگم، اگرچه یک روز فراموش خواهی کرد. اسم من رو به یاد داشته باش و اونوقت فیثندر رو به یاد خواهی آورد.

صدای تلپ و سقوط سنگینی را شنیدم و خاطره ناپدید شد! یک بار دیگر در آپارتمان المور نشستیم.

نور کم رنگِ خاکستری که از طریق پرده‌های تخت، فیلتر و تصفیه شده‌بود، مجسمه‌ی‌ اژدهای من را روشن کرد که روی فرش افتاده بود. من برش داشتم.

وقتی المور به مجسمه‌ی پیوتری زل زد، چشمانش گشاد شد. پرسیدم:

- خوبی؟

او به مجسمه زل زد.

- یک لیوان آب می‌خوای؟

چشمانش گشاد مانده‌بود. آیا او در شوک بود؟ اولین بار نبود که این اتفاق را می‌دیدم، اگرچه صادقانه،  فکر می‌کردم که او می‌تواند از عهده آن برآید.

- اِلمور؟

جوابی نداد.

- می‌تونی بشنوی...

سخنم را قطع کرد!

- آره، می‌شنوم چی میگی!

- یادت میاد؟

اشک، پشت عینک لبه ضخیمش، جمع شد. وقنی سخن گفت، صدای ناپایدارش به سختی بلندتر از یک زمزمه به گوش می‌رسید.

- اژدها به من توت مری وِدر داد تا بخورم. اونها طعم هلو می‌دادن.

وقتی اشک از چشمانش چکید، عینکش را درآورد.

- درسته؟ مگه نه؟!

- تو چی فکر می‌کنی؟

نفس عمیقی کشید و به نور آفتاب روی فرش زل زد، به سایه‌های متناوبِ خیره و روشن.

او به من نگاه کرد و گفت:

- اسمش هاوانستاش بود؛ آره. یادم میاد!

***

من آپارتمان را ترک کردم؛ هنوز هم حساب بانکی‌ام خالی بود. اهمیتی نداشت! هیچ‌وقت این کار را به خاطر پول نکردم. دیدن نگاهی که وقتی المور بالاخره گذشته را به یادآورد، در چهره‌‌اش بود؛ آن احساس شادی واقعی از دانستن اینکه من   به کسی که واقعاً نیاز داشت، کمک کردم؛ این چیزی ‌است که به خاطرش این کار را انجام می‌دادم.

بیایید در موردش فکر کنیم؛ آیا این سرنوشت است؟  حقوقی نبود! ولی پادش بدون قیمت؟

این فکر تا سه دقیقه و نیم بعد با من ماند، درست قبل از اینکه به ترافیک پنج ساعته‌ی هیوستون برخورد کنم.

★۱:  آپاتوسوروس نوعی دایناسور سوسمارپا و گیاه خوار است که  متعلق به دوران ژوراسیک می‌باشد. این دایناسور  صد و پنجاه سال پیش می‌زیسته‌است و منقرض شده‌است.

★۲:  توپاز نوعی سنگ زیبا است که بیشتر به رنگ‌های زرد، قهوه‌ای و سبز دیده می‌شود.

★۳:  پیوتر آلیاژی است از ترکیب قلع و سرب.

  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

~فصل دوم~

~پارت۷~

هان سولو که دم خاکستری پرپشتی داشته و جیغش کمی نرمتر از غرش اژدها است، هنگامی که وارد آپارتمانم شدم به من سلام داد. به محض آنکه به روی صندلی چهارپایه‌ی بار، در پیشخوان ساحلی نشستم و کاسه‌ای از افسون خوش‌شانسی‌ام را در دست داشتم، به روی پایم پرید.

گربه‌ام خودش را در کنار کاسه‌ی گندمکم جای داد، چشمان سبزش، قاشقی که به دهانم وارد می‌شد را تماشا کرد. به او گفتم:

- نه!

او ناله کرد و چشمانش پر از خواهش بود.

- این غذای انسانه!

به کاسه‌ی گربه و مختص خودش که روی زمین قرار داشت اشاره کردم:

- غذای گربه!

او با آن چشمان گشاد و گربه‌ای‌اش به من نگاه کرد. بعد از چند لقمه‌ی دیگر، تسلیم شده و کاسه‌ی شیر را به سمتش سُر دادم. بعضی وقتها مثل افراد زورگو رفتار می‌کردم. خوب بود که ولّی کودکی نبودم.

با نگاه زودگذری به ساعت، متوجه شدم که باید ساعت‌ها پیش در تخت‌خواب می‌بودم. عبور از شهر قتل بود، دو ساعت به طول انجامیده‌بود تا تنها به آپارتمان ریزه میزه‌ام در جزیره‌ی گالواِستون بازگردم. باید در نصف آن زمان این اتفاق می‌افتاد. گاهی اوقات از هیوستون متنفر می‌شدم.

تلو- تلو خوردن به اتاق خوابم طولانی‌تر از همیشه به  نظر می‌رسید. تنها هفتصد فوت مربع تا استراحت دادن به خودم باقی مانده‌بود. ولی حتی آن هم بسیار زیاد به نظر می‌آمد. آپارتمان من، وابسته به کار کردنم بوده و تزئینات کمی داشت. به راستی که احتمالاً شبیه به یک خانه‌ی مجردی بود. من تا به حال پولی برای خریدن شمع‌ و گیاهان یا از آن نشان‌های کوچک و بانمکی که مردم به دیوار‌هایشان آویزان می‌کردند، نداشتم.

وقتی حمام را پیدا کردم و سینک ظرفشویی را روشن کردم تا صورتم را بشویم، ذهنم سرگردان شد. تنها زندگی کردن، یک مصیبت انفرادی بود و من خودم را در حال مکالمه با خود، درون سرم می‌یافتم. عجیب به نظر می‌آمد، اما شخصیت‌هایی داشتم که داخل سرم، می‌چرخیدند و صورت‌های خاصی از روحم را نشان می‌دادند.

بیل کلینتون احساسات مرا نشان می‌داد؛ و آلبرت اینشتین، خوی منطقی‌ام را نشان می‌داد. او هر زمان که دچار یک معضل اخلاقی بودم، ظاهر می‌شد. نمی‌دانم که چگونه آمد تا خوی منطقی‌ام را نشان دهد. اما می‌دانم از کی شروع شد؛ دوازده سالم بود، آن سالی که با مادرم مهاجرت کردم و زندگی‌ام از این رو به آن رو شد.

بعد از شستن صورتم، حوله را برداشتم.

سایه‌ای از پشتم عبور کرد.

صاف ایستادم! هنگامی که اثرات وحشت دوام پیدا کرد، قلبم وحشیانه در قفسه‌ی سینه‌ام می‌‌کوبید.

تکه‌ای خاکستری، همانند سجاف رشته- رشته شده‌ی عبایِ کارن، در پشتم بال- بال می‌زد. چهره‌ای شفاف و اسکلتی ظاهر و سپس محو شد.

سرما باعث شد که گردنم تیر بکشد، بدنم یخ زد. اینشتین صحبت کرد، یک شبح از دنیای پری در دستشویی است؟ آیا این نرمال است آلیو؟! شاید تو آن را تصور کرده‌ای! لرز روی گردنم، با او مخالفت کرد‌. چیزی در پشت من حرکت کرده‌بود. آنقدر نزدیک که حس کردم به من برخورد کرده و‌ کشیده شد. من می‌دانستم که هیچ‌ جادویی را آزاد نکرده‌بودم. بنابراین نباید هیچ‌چیزی در آینه‌ام می‌دیدم. به همین دلیل بود که از تنها زندگی کردن می‌ترسیدم.

زنگ خانه‌ام به صدا در آمد! تقریبا درون وان افتادم!

عمودی و ایستاده سکندری خورده، به بیرون از سرویس بهداشتی و به سوی اتاق پذیرائی قدم برداشتم. در مقابل در ورودی ایستادم‌. در حالی که مخفیانه از سوراخ چشمی نگاه می‌کردم، تقریباً حیران ماندم که مرگ در  آستان درب خانه‌ام باشد. بارها اتفاقات عجیبی برایم افتاد ولی من هیچگاه به آن‌ها عادت نکردم.

از پشتِ چشمی، جاسوسانه به دکتر هیل نگاه کردم. چراغ خیابان، پوست قهوه‌ای تیره‌اش را روشن کرد. او کت و شلوار و پاپیون همیشگی‌اش را پوشیده و ریش‌های خاکستری‌اش را به سبک آبراهام لینکولن کوتاه کرده بود‌. ضربان قلبم بهتر و ذره‌ای کمتر شد؛ و با لرزش دستانم در را گشودم. با صدای ترک خورده‌ام پرسیدم:

- دکتر بیلی؟!

- تو که می‌دونی از این اسم متنفرم! و اینکه مشکلت چیه؟! طوری به نظر می‌رسی که انگار روح دیدی!

★۱:  بیل کلینتون، چهل و دومین رئیس جمهور ایالات متحده‌ی آمریکا بود.

★۲: کارن، پیرمرد بدخویی بود که مردگان را با قایق به جهان دیگر می‌برد. او به عنوان یکی از اسطوره‌های بدجنس یونان شناخته می‌شود.

★۳: آبراهام لینکلن، شانزدهمین رئیس جمهور آمریکا، مدل ریش خاص و جالبی داشت که کل فک را فرا گرفته و بدون سیبیل بود. 

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

~پارت ۸~

شاید هم آن را دیده‌بودم.

- من خوبم. وحشت‌‌زده‌ام... فکر کنم.

- وحشت‌زده؟! می‌خوای یک قرار ملاقات بذاریم؟ پروزاک یا اِفکسور...

- قرص و دارو نه! می‌دونی که روی من کار نمی‌کنه!

- من می‌خوام کمکت کنم.

- می‌دونم، ولی خوبم. خب چی شده؟!

سعی کردم که صدایم را بالا نبرم. توضیح دادن چرندیات عجیب و غریب را دوست نداشتم؛ مخصوصا برای دکتر هیل! کنار رفتم و او را به داخل راه دادم. او در جای همیشگی‌اش به روی مبل نشست. به روی مبل دونفره‌ی روبه‌روی او نشسته و حداکثر تلاشم را می‌کردم تا راحت به نظر برسم.  صدایش لحن پزشکی گرفت‌.

- من بیماری دارم که به تازگی مراجعه کرده‌بود.

خب، من روال کار را می‌دانستم. بعد از دیدار با بیماران فراوان، نتوانسته‌بود کمکی کند، او در نهایت موافقت کرد تا به من فرصتی بدهد و من آن را امتحان کنم. با چند موفقیت، او از آن زمان تا به حال، یک کار ثابت به من داده‌بود.

- خب این یکی چی داره؟ دو قطبی؟! افسردگی؟! اضطراب؟!

اگر از من بپرسید، این‌ها اصطلاحات بلااستفاده برای بیماران من بودند. ولی دانشمندان اصطلاحات‌ خاص را دوست داشتند. این باعث می‌شد که احساس امنیت کنند و تلاش برای متقاعد کردن پزشکان که اصطلاح مناسب برای یک «نارسِسیست»، «بازدیدکننده‌ی جهان پری‌ها» است، آن‌ها را بیشتر نگران و حتی خشمگین کرد. می‌دانم، من تلاش کرده‌بودم. نود و پنج درصدِ اوقات، مشکلی با اصطلاحات علمی نداشتم، ولی برای پنج درصد دیگر که از خاطرات گمشده‌ی فیثندر رنج می‌بردند، دارو‌ و درمان‌ها، چیز پوچ و بی‌خودی بودند. دکتر هیل گفت:

- تشخیص دادم که افسردگی داره! اما من مطمئنم که چیزی بیشتر از اینه! 

از او ‌پرسیدم:

- علائم اولیه‌اش رو داره؟ و هیچ روشی روی اون کارساز نبود؟

- آره

- باشه، من می‌تونم به عهده‌ بگیرمش.

او آدرس و ‌شماره تلفن را به من داد. یک تکه کاغذ را از روی میز قهوه‌خوری برداشته و آن‌را با شتاب نوشتم. آدرس آشنا به نظر می‌رسید، ولی نمی‌دانستم چرا! دکتر هیل لحظه‌ای ساکت ماند. پرسیدم:

- چیز دیگه‌ای هم هست؟

- آلیو، این یکی به طور کلی مثل بقیه نیست!

- منظورت چیه؟!

- اون... خب، اون هفت سالشه!

هفت سالش بود؟!

- تو که می‌دونی، من نمی‌تونم به بچه‌ها کمک کنم. اون خاطرات سرکوب‌شده تا زمان نوجوانی، ظاهر نمیشن. متأسفم، ولی در مورد این یکی کاری از دستم برنمیاد. 

- فکر می‌کنم باید حداقل یک نگاهی بهش بندازی.

لحن صدایش مرا به لرزه انداخت.

- کاش می‌تونستم کمک کنم، ولی کاری نیست که بتونم انجام بدم.

او مکثی کرد و گفت:

- آلیو، اون جِرمیا بِنسونه!

قلبم از تپش ایستاد! آنگاه پرسید:

- اون پسرخوندته! درسته؟!

- آره!

ولی او بیشتر از این‌ها بود. جرمیا همچون پسر واقعی‌ و نزدیک ترین شخصی بود که داشتم. وقتی چهار سال داشت، مادرش شاونا، از دنیا رفت. با این که تنها چند سال از من بزرگتر بود، در مقطع راهنمایی بهترین ترین دوستم محسوب می‌شد. ولی او شروع به مصرف مواد مخدر و بیرون رفتن و‌ ملاقات با دوست‌پسرهای نادرست و اشتباه کرده‌بود؛ بنابراین، ما راهمان را جدا کردیم. دیگر او را ندیدم تا زمانی سال‌ها پیش با من تماس گرفت.

دیدار با شاونا را قبل از مرگش در دوره‌ی توانبخشی، به یاد داشتم. او بدون ازدواج، دو فرزند داشت؛ سیسی و جرمیا! شاونا به هروئین اعتیاد داشت و می‌دانست که چقدر وضعیت نابسامان است. او می‌دانست که نمی‌تواند مصرف مواد و اُوِردوزهای اجتناب‌ناپذیرش را کنترل کند، از این رو به من التماس کرد تا از فرزندانش مراقبت کنم. هیچگاه سخنانش را فراموش نکردم. او‌ گفته بود، «من ازت می‌خوام که براشون بیش از یک مادرخونده باشی! ازت می‌خوام فرشته‌ی نگهبانشون باشی.»

 

★۱:  پروزاک و افکسور، داروهایی برای معالجه‌ی افسردگی و یا وسواس هستند.

★۲: نارسسیست شخصی است که اختلال شخصیتی خودشیفتگی دارد. این اختلال نوعی بیماری روانی است که فرد مبتلا، حس خودبزرگ بینی دارد.  

★۳: اُوِردوز   یا بیش مصرفی مواد مخدر، به استفاده‌ی بیش از حد مصرف کننده  می‌گویند. در این حالت ممکن است بدن فردِ مصرف کننده سمی شود یا حتی موجب مرگ فرد شود و معمولا زمانی اتفاق می‌افتند که فرد بیشتر از توان بدن خود از مخدرها مصرف می‌کند. 

 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...