رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

داستان نماد آرتمیس | مریم کریمی کاربر انجمن نودهشتیا


Mrymwx
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%

نام داستان:نماد آرتمیس 

نویسنده:مریم کریمی 

ژانر:معمایی_عاشقانه _تخیلی

هدف:نوشتن  

خلاصه:خودش را از نسل آرتمیس میداند «نخستین زن دریاسالار جهان و ایران» جنگی  شروع شده را ادامه می‌دهد، تا کسانی که به هم‌جنس هایش ظلم کرده‌اند را به سزای عملشان برساند. اما عشق در حال مانع شدن است. نگرانی‌هایش برای اتفاقات بعد از خودش است. می‌جنگد، برای چیزی که از او گرفته شده. قانونی را به یاد می‌اورد قانونی بزرگ، ارزنده، قانونی که بعد از عزیزانش به فراموشی سپرده بود. این قانون چه چیزی را تغییر می‌داد ؟ 

مقدمه:

در من دختری تنها زندگی می‌کرد. او هرشب دیوانه وار به سوگ خاطراتش می‌نشست.  دختری که هر دقیقه‌ی شب‌هایش؛ عشق را در خودش به بی رحمانه ترین شکل خفه می‌کرد. و هر روزش را فاتحه ی احساس میخواند؛ از خواب برمی‌خیزید 

می‌شد همان زن قوی دیروزش.... 

ساعت پارت گذاری: نامعلوم 

منتظر نقداتون هستم 💋💜

 

ویرایش شده توسط Mrymwx
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

پارت یک:

آخرین حرف را تایپ کرد. سرش را روی میز کامپیوتر گذاشت، به متن روبه‌رویش نگریست. لبخندی از جنس مهربانی بر لبانش نشست. با این روز یک سال می‌شد، که غم از دل‌هایشان پر کشیده بود. یک سال می‌شد که آرتمیس، مانند یک نگهبان به او اتفاقات پیش رویش را گوش زد می‌کرد. در فکر ویرایش متن با ارزشش بود که صندلی بغل میزش به عقب کشیده شد. کنجکاو نگاهش را به آن سمت سوق داد. 

رها بود، مانند همیشه با آن لبخند شادش به او انرژی مثبت هدیه می‌کرد. ریز لبخندی به او زد و منتظر حرفش شد. رها بعد خواندن متن درون لب تاپ، با چشمانی لبریز از اشک  شوق به سمت او چرخید. و  آرام  لب به سخن گشود. 

- باز آرتمیس رو دیدی؟ 

سرش را آرام تکان داد. هنوز شرمنده‌ی دختر روبه‌رویش بود. سوال  دوم رها توجهش را جلب کرد. 

- آرتمیس از من‌ هم میگه؟ 

وقتش بود؟ آری، سکوت برای شکستن بود، ناگاه نگاهی پر از حرف به او انداخت. 

- آرتمیس فقط به من می‌فهمونه کمه، حتی اگر تا آخر عمر از تو عذر خواهی کنم. 

چشمان جوشیده‌اش را از دختر پنهان کرد. دستان رها روی شانه‌اش نشست و در آغوشش کشید و بوسه‌ای شیرین بر سرش زد و آرام زمزمه کرد. 

-  اگر اون روز نبود، من هیچ‌وقت نمی‌فهمیدم تو رو چقدر دوست دارم.  آرتمیس داره ناراحتت می‌کنه!

و سعی می‌کرد با شوخی بحث را عوض کند. با صدای در از آغوش خواهرانه‌ی رها جدا شد. مرد وارد شد و با تعجب به چشمان سرخ آن دو نگریست.   باز یاد عزیز از دست رفته افتاده بودند؟ نرم نرمک سؤالش را پرسید:

- الفاتحه، کسی مرده؟!

لبخند دخترهای عزیز زندگی‌اش، خیالش را راحت کرد. با خستگی خودش را روی کاناپه‌ای در همان اطراف انداخت. نگاهی مشتاق به  دختر  پشت میز انداخت. 

- خانوم سیاه پوش، قصد نداری کنار من بشینی؟ 

دختر سیاه‌ پوشش با دلبری، موهای روی صورتش را به پشت گوشش هدایت کرد. رهای خندان را هم مجبور  کرد که همچنان بنشیند. بی حرف لب‌تاپ را به سمت مرد برد و به دستش داد. از صبح تا به حال این اولین حرفی بود که پسر از زبان او می‌شنید. 

- تمامش کردم. آرتمیس گفت، یک بار دیگه مرورش کنیم. سه تایی!

هرسه‌ی آن‌ها به آرتمیس که درون این اتاق حضور داشت، اعتقاد داشتند. پسر با لبخند و صدایی رسا شروع به خواندن کرد. دخترک سیاه پوش چنگی بر گردنبندش زد. حضور و لبخند آرتمیس را در کنارش حس کرد. حال چهار نفر، به صدای گیرای پسر گوش سپرده بودند. 

قصه در حال بازگو شدن بود.

یک سال قبل:

با خشم به صدای زار‌- زار گریه‌های تکه‌ای از جانش گوش سپرد. ناگهان به خود آمد، خودش را به در کوبید. فریاد‌هایش، گوش آسمان را خراش می‌داد. 

فضای خانه برای او به سمت سرما می‌رفت. 

- آجی بیا بیرون، بیا ببین به‌ خدا حالم بد شده! 

به جز دختر درون اتاق که نفسش را می‌برید، هیچ شخص دیگری صدایش را نمی‌شنید. دیوانه‌وار انگشت‌های کشیده‌اش را میان گیسوان بلندش گذاشت، آن‌ها را با تمام توان کشید. چه شده بود؟ او که صبح آن روز حال خوبی داشت.

چه شد؟ با آن پیامک به او خبر داد، که دیگر توان زندگی ندارد؟ با صدای برخورد سنگینی با زمین به خود آمد. اشک‌های ریخته شده‌اش را با آستین پلیور زبرش پاک کرد.

به درد نشسته بر گونه‌هایش توجه نداشت. با شیون و پاهایی برهنه که از سنگ‌های روی زمین آسیب می‌دیدند، از خانه خارج شد. به سمت خانه‌ی همسایه‌ی بغلشان دوید. به در می‌کوفت صدای التماسش سکوت وحشتناک کوچه را به سختی می‌شکست. 

چرا کسی نمی‌شنید صدای اشک‌ها، غرور شکسته‌ی این دختر را؟ فریاد بلندی از غم کشید. 

- آقای دُری، آقا! جون عزیزت اگر هستی این درو باز کن. بیا خواهرم از دستم رفت.

در به ناگاه باز شد و دُری نامی بیرون آمد. با وحشت به حرف‌های دخترک گوش سپرد. این زمان ظهر کنار و فریادهای این دختر به کناری بود. دخترک راه افتاد مرد دنبالش دوید. با در قفل شده که روبهرو شد، این اندام بزرگش بود که به در کوفته می‌شد، تا دلنار ناامید از زندگی را نجات دهند.

ضربه‌ی اول در از جا تکان نخورد، ضربه‌ی دوم صدای ناحنجارش گوش خراشید. ضربه‌ی سوم قفل در تسلیم قدرت مرد شد و شکست.

هرچند دست مرد درد داشت و شاید هم کوفته شده بود. ایرادی نداشت جان یک جوان در میان بود، ولی امان از آن تصویری که دلدار پاره‌ای از جانش را در رودی از خون دید. نفس حبس شد، قلب دیگر نکوفت. لب‌های دلدار مانند لب‌های ماهی تکان می‌خورد، تا هوا جستجو کند. هوا؟ هوا بود، ناگهان خود را رسانده بود؛ هر چند دیر، اما آمد. فریاد ناگهانی دختر خبر آمدن هوا را می‌داد. آنقدر تلخ و ناگهانی که نگاه مرد وحشت زده را به خود جلب کند و او را به خودش بیاورد. 

***

پشتش به درب اتاق عمل بود. گریه؟ در توانش نبود. وقتی سرش را بالا می‌آورد احساس می‌کرد، دیوارهای سفید راه‌رو قصد تنگ شدن و خفه کردن او‌ را دارند. این اتفاق، روانش را خورده بود. به دُری و همسرش که نگران بر روی صندلی فلزی بیمارستان نشسته بودند نگاه دوخت.

مینا خانوم تسبیح سبز سيرش را شاید بیشتر از سه بار به پایان رساند و از اول شروع به ذکر گفتن، کرده بود. نفس عمیقی کشید و بوی پنی سیلین پیچیده در فضای بیمارستان، حالش را برهم زد. دستانش را روپوش دهانش کرد، عصبی چنگی بر ران پایش گرفت، کم پیش می‌آمد این چنین عصبی شود.

ولی الان که کم موقعیتی نبود؟ بود؟

با صدای باز شدن در، ترسان از جایش برخواست. شاید ثانیه‌ای فاصله داشت تا لغزشی در پاهایش ایجاد و او پخش سرامیک سرد شود. لرزان روبه‌روی پزشک جوان ایستاد، آقا و خانوم همسایه با نگرانی از پشتش نزدیک می‌شدند. صدای قدم‌هایشان، برای او، مانند تیک و تاک ساعت بود. 

همچنان به چهره‌ی مغموم پزشک نگاه می‌کرد، حالت چهره‌اش نوید خبر خوب را می‌داد؟ صدای گرفته‌ی هاکی از فریاد های ساعت قبلش، از گلو بیرون آمد.

- چی‌شد؟

حس می‌کرد دنیا دور سرش می‌چرخد، اما تمام توانش را در هوشیار ماندن داد. باید صدای دکتر را به گوش خودش می‌شنید. 

بعد از سکوت طاقت فرسا پزشک‌ هم زبان باز کرد. 

- خون ریزی شدید بود و شریان‌های رگ از چند ناحیه آسیب دیده بود. متاسفم کاری از دست ما بر نیومد. 

گویا نوزده کلمه حرف او، صد ساعت زمان برد. شاید زمان ایستاده بود. فقط حرف‌های دکتر سفید پوش، تکرار می‌شد. 

 با چهره‌ی غمگین به دختر، نزدیک‌تر شد. 

شاید در دل می‌گفت چگونه دختر را ناراحت کرد. هر چه‌هم که برایش عادی شده بود. بازهم عاطفه داشت، فقط آرام و زمزمه وار گفت:

 - تسلیت میگم!

 با سرعت دور شد و ندید قلب دخترک چگونه در لحظه به سنگی سرد تبدیل شد. از تپیدن ایستاد. خیالات نبود اینبار دیوار‌ها به قصد گرفتن جان دلدار به حرکت در آمده بودن. نفس کشیدن سخت بود. 

مینا ناراحت دلدار را به آغوش کشید. اوهم گریه می‌کرد. شاید چون دلنار جوان مرگ شده را عروسش می‌دانست،  هر چند پسرش از فکر مادر خبر نداشت. دقیقه‌ها در سکوت گذشت. دُری ناراحت به دلدار می‌نگریست آرام و طوری که به گوش دلدار برسد گفت:

 - تسلیت میگم دلدار جان. 

آب دهانش را به سختی قورت داد، باید باور می‌کرد چه بلایی به سرش آمده. از مینا جدا شد، با زانوان به زمین سرد بیمارستان خورد. مینا هم کنارش نشست و سعی در آرام نمودن او کرد، اما او زیر لب زمزمه‌های نامفهومی می‌کرد. زمزمه‌ها از طعم قبل از مرگ دلنار بود. 

 - دلنار!

انگار که راه حنجره‌اش باز شده بود، کمی بلند‌تر دردش را بیان کرد. 

- دلنار!

بار دیگر، فریاد‌های دردناک دلنار گفتنش دل پرستارهای جوان را به درد آورد. مینا گریه کنان دستش را روی سر دلدار کشید:

- دلدار بسه عزیزم حالت بد میشه!

آنقدر صحنه دردآور بود که عده‌ای در آنجا اشک بریزند. به آنها نگاه کرد و به مینا خیره شد. چشمانش دو- دو می‌زدند. بی‌فروغ شده بودند، پلک‌های سنگین شده‌اش به اندازه‌ی وزنه‌های پنج کیلویی بود. با حس درد گلویش کاملا بی‌حس روی سرامیک‌های خاک گرفته‌ی بیمارستان افتاد.  فقط صدای فریادهای مینا در گوشش پیچید.

***

دوماه بعد...

شال سیاهش را روی صورت بی رنگش انداخت. این جدیدا، اصلا دلش به هیچ چیز نمی‌کشید. حق‌هم داشت. وزن یک غم بزرگ را تنها به دوش می‌کشید، حتی دوستی‌ هم نداشت که درد‌هایش را با او شریک شود. 

برای دور شدن از افکار مخربش به جلوی پاهایش نگاه کرد. قدم به سمت جایی که مد نظرش بود، برداشت. برگ‌ها زیر پاهایش له می‌شدند. کمی از آن‌ها هم این‌ور آن‌ور در حال پخش شدن بودند. سنگی باعث از حرکت ایستادن او شد. اما این سنگ، یک سنگ معمولی نبود. در این سنگ عزیزی بی‌دقدقه چشم بر همه بسته بود. زانوان ناتوان را به زمین و دست سردتر از هوای آن لحظه را بر روی سنگ تاریک گذاشت. 

سرتاسر سنگ خاک گرفته، جای دستانش بود. خاک را پاک می‌کرد؟ عذاب کشید، اما گریه نمی‌کرد. درست مانند تمام این شصت روزی  که گذشت. 

گویی چیزی توان اشک را از او گرفته بود. چیزی مانند شعله‌ای جوانه زده، برای سوزاندن یک جنگل بود. 

جای دست‌های کشیده‌اش روی قبر باقی‌ماند. لبخندی شیرین زد. 

 - سلام قشنگم! 

آب را به روی سنگ سرد ریخت، حالا سیاهی برق‌دار سنگ که با نور تلاقی می‌کرد. بهتر به چشمان دلدار می‌خورد. 

 - اون پایین که سرد نیست؟ جات راحته؟

کینه به دل زمزمه کرد:

 - دیدی‌؟ عمو چه زود یادش رفت برادر زادش تنها شده قربونت برم؟ 

سری تکان داد، او برای ناراحت کردن او نیامده بود. 

- اما دُری و خانومش بودن، دلنار پریا خیلی گریه کرد. 

سرش را روی سنگ گذاشت، اهمیتی نمی‌داد، شالش خیس یا خاکی شود. 

 - بد کاری کردی دلنار. دلدارت بی تو آدم خوبی نیست!

با روشن شدن صفحه‌ی موبایلش به آن نگاه کرد. شخص مورد نظر آمده بود. زمزمه‌ی بعدی شاید شروع یک جنگ بود. 

 - آخرین پیامت رو بک گراند گوشیم کردم. تا آتیش درونم خاموش نشه. 

از جایش برخواست، نگاه یخی و پر از کینه‌اش را به سنگ دوخت.

  - از خونت نمی‌گذرم دلنار، زندگیش رو تباه می‌کنم.

بعد بوسیدن سنگ قبر قدم زنان روی برگ‌های ریز،  از آن منطقه دور شد. در حین قدم زدن دخترک دست‌فروشی را دید که بلند داد می‌زد تا کسی از اجناسش بخرد. دلش لرزید در این سوز سرما او با آن دست‌های نحیفش چه بلایی به سرش می‌آمد. تغییر جهت داد. هنوز اخم داشت، سخت رو‌به‌روی دختر کوچک نشست. دستی در کیفش فرو برد و سه اسکناس پنجاه تومانی تا نخورده به سمتش گرفت. 

 - بیا این و بگیر برو خونتون، امروز سرده یخ می‌بندی. 

دختر با تعجب نگاهش کرد خب در اولین نگاه بیشتر می‌آمد اون یک بانوی خشن و زیبا باشد. اما ظاهراً زود قضاوت کرده بود. لبخند ریزه‌ای زد. 

 - ممنونم خاله، ولی شما که چیزی نخریدین.

سعی می‌کرد لبخند به لب بیاورد، اما نشد که لبش یک منحنی به خود ببیند. همچنان سرد گفت:

 - به چیزی نیاز ندارم، توهم برو خونت. 

دختر لجباز ادامه داد:

 - اما نمیشه. 

چشمان مانند سیاه چاله‌اش را کلافه بست و به چیزی اشاره کرد. 

 - اون کتاب، اون رو به من بده. 

دختر ذوق زده این کار رو انجام داد بعد گرفتن کتاب قدمی برداشت تا از او دور شود. 

 - خاله اسمت چیه؟!

 در حالی که کتاب را لمس می‌کرد، به خود در آن شفافیت تمیز جلد کتاب نگریست. ناگهان لبخند خیلی آرامی بر صورتش نشست، با عزت نفس سرش را چرخاند و بلند گفت:

 - دلدار!

و پشت بندش بلند تر گفت:

- زیاد توی این مکان کار نکن. ترس برت می‌داره. 

و درست هم می‌گفت، کدام دختر کوچکی در این ظهر سرد تنها در کنار قبرها می‌بود؟

ویرایش شده توسط reyyan
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم:

صبح روز بعد:

آفتاب صبح، فقط نور به همراه داشت. گرمایی حس نمی‌شد. از در شیشه‌ای کافی شاپ به ساختمان چند طبقه‌ی روبه‌رو نگاهی انداخت، پیدا کردن اینجا خیلی سخت هم نبود. با یاد سخنان دیروز با دلنارش نگاهی به اطراف انداخت و دستش را شاید عصبی و آرام روی میز می‌کوبید. غرق شدن در افکارش با موزیک لایت و عطر قهوه‌ی کافه او را از حالت قبلی‌اش در آورد.

آب دهانش را قورت داد. دستش را درون کیف کمری کرد و کتاب کوچکش را بیرون آورد. همان کتابی که از دخترک گرفته بود. از دیدن جلد کتاب تعجب کرد، چرا در این چند ساعت توجهی به این کتاب نکرده بود؟ سیاه و براق بودنش به کنار، بانوان ایران زمین را کجای دلش می‌گذاشت؟ گازی  از درون لپش گرفت و ورق زد. عکس دختری با موهایی روشن و روسری، مانند تور برسر بود و زیر آن نوشته بود، 《خرمدین همسر بابک》

صفحه‌ی دوم این کتاب دختری دیگر بود. یک صفحه توضیح هم برای او بود. 

 زنوبیااپرانیک با کنجکاوی نگاهی به چهره‌اش انداخت. این دختر موهایی فر با چشمانی درشت و رنگی داشت؛ اما دختر سوم دختری بود که باعث شد، چشمان دلدار از تعجب به دایره تبدیل شود. دختری زره برتن با گیسوان بلند و چشم و ابروان مشکی بود. نمی‌توانست چشم از تصویر دختر بردارد. او به شدت به دختر درون عکس شباهت داشت. دستش را روی موهای بیرون زده‌اش کشید و به چشمان وحشی خود درون انعکاس میز شیشه‌ای خیره شد.  دوباره به کتاب و اسم دختر خیره نگاه کرد. زمزمه وار متن را خواند:

- بانوی دریا سالار، آرتمیس!

برعکس آن دو بانوی دیگر، درباره‌ی این دختر صفحه‌های زیادی گفته شده بود.  دلدار با حوصله  دل به خواندن آن‌ها داد. 

آرامش همه‌ی وجودش را گرفته بود. آنقدر آرام بود که خودش‌ هم به شک افتاده بود. انگار کسی در کنارش بود و دست نوازش بر سرش می‌کشید، ولی مگر کسی آنجا بود؟ 

صدای ناگهانی زنگ موبایل او را از جا پراند و آرامشی که از خواندن آن مطلب داشت، را در هم ریخت. گویا آن نوازشگرش‌ هم، از او دور شده بود؛ اما سریعا صدایش را به کمترین حالت ممکن تغییر داد. نگاهش داغ شد و شماره را با کینه هدف قرار داد. دکمه‌ی سبز را برای برقراری تماس فشار داد. 

 - الو؟ 

صدای گرفته‌ای از پشت تلفن بلند شد. 

 - تو دیشب به من زنگ زدی؟

ابروهای کمانش بالاتر از حد ممکن رفتند. پوزخندی بر لبان سرخش شکل گرفت. پس بلاخره زنگ زده بود. با دست فشاری به تکه‌ای از پایش وارد کرد تا حرفی از دهانش نپرد. 

 - بله، من دلدارم، خواهر دلنار!

معلوم بود، مرد پشت تلفن تعجب کرد، یا شاید هم ترسید. از کاری که کرده بود، از گندی که به بار آورده بود. قطعا لحن دخترک  هم بانی این احساسش بود، دوستانه نبود مگر نه؟ یک‌ باره حرفی زد. 

 - من باید زود ببینمتون. 

مرد به زحمت زبان بند آمده‌اش را باز کرد؛ با خودش فکر می‌کرد. قطعا دلنار چیزی به خواهرش نگفته بود. آن دخترک خجالتی که خبر رسیده بود، چندی پیش فوت کرده است. نباید چیزی گفته باشد. دستپاچه شد، شاید قبل از مرگش چیزی گفته بود.

- کجا؟ چه ساعتی؟ 

دلدار پوزخند تمسخر آمیز و صدا‌داری زد. چشمانش را کلافه در کاسه چرخاند. 

 - همین الان، کافه‌ی رو‌به‌روی خونه‌ی تو... 

بعد حرف تهدید آمیزش، تلفن توسط دلدار قطع شد، اما مرد شوکه شده از روی مبل برخاست  و به سمت پنجره دوید و پرده را کشید. با خودش زمزمه کرد:

 - این دیگه کیه؟ 

اما با فکر اینکه دلدار هم به اندازه‌ی خواهرش زیباست، لبخندی با افکار  کثیفش زد. حتی در این منجلاب هم افکارش پاک نبودند.

گوشی را به سمتی پرت کرد. درون اتاق بهم ریخته‌اش رفت و چمدان را باز کرد و لباس‌هایی را که به تازگی جمع کرده بود، بیرون آورد. فقط امیدوار بود، این آخری‌ها که در ایران است، اتفاقی نیوفتد. خیلی تند استایلی ترکیب رنگ‌های قهوه‌ای و کرِم پوشید، جلوی آینه یقه‌اش را درست کرد.  عطری اصیل را چند باری به سمت بدنش فشرد.

به سمت در خروجی رفت و آن را با صدای ناجور باز کرد و از خانه خارج شد. بین خانه‌ی او و کافی‌شاپ روبه‌رو، شاید هشت مترهم فاصله نبود. سریع آن مسیر آسفالت شده را طی کرد. دستش را به در گرفت و به سمت داخل فشرد. 

با باز شدن در توانست دختری  با چشمان وحشی و به رنگ شب، که به او خیره شده بود را تشخیص دهد. می‌توانست چشمانش را به گرگ تشبیه کند؟ جوابش را نمی‌دانست. کفش‌هایش روی کاشی‌های کافه صدا ایجاد می‌کرد. به سمت آن میز حرکت کرد. 

درست روبه‌رویش نشست، با اشتیاق سلامی به دختر خاموش مقابلش گفت. 

نگاه دلدار یخ‌بندان بود، نگاهش روی صورت جذابش چرخید و به چشمانش خیره شد. وقت نیش زدن به این نقش بد داستان بود. قرار بود با حرف‌هایش آتش بر جان پسر بزند. 

 - اصلا بهت نمیاد یک عذادار باشی!

شوکه شد. درست می‌گفت، حتی برای ظاهر سازی‌ هم پیراهنی سیاه برتن نکرده بود. دستش را هل شده به موها و بلیزش کشید و فکر کرد که چه بگوید. ناگهان با یادآوری بهانه‌ای که جور کرده بود؛ با غم مصنوعی گفت:

 - دلنار، مشکی دوست نداشت! 

 اخمان دلدار درهم رفت. باخود فکر می‌کرد، مردک دروغ گو بدجوری زبان باز است، اما او هم جواب برای گفتن داشت. 

 - اما احترام نگه می‌داشت و زمان مناسبش می‌پوشید!

مرد سرش را پایین انداخت، از همین الان جلوی این چموش کم آورده بود. هنوز خود را به دست نیاورده بود که سوال بعدی دختر معادلاتش را بر‌هم ریخت. 

 - تو اون رو دوست داشتی؟

بار دیگر به او نگاه کرد، با خودش فکر کرد، اگر دلدار می‌فهمید داستان از چه قرار است، قطعا پلیس آگاه می‌شد، پس باید فکری می‌کرد. فکرش قد نداد و مجبور به پاسخ دادن شد. 

- آره دوستش داشتم!

دلدار سرخ شد. دوست داشت همان‌جا سرش را از بدنش جدا کند. اخم کرده، بار دیگر پرسید:

 - از بلایی که سرش اومد خبر داری؟ 

با این حرف دختر، فکری شوم به ذهنش رسید. همان دخترک گستاخ، تنها کسی بود که می‌توانست او را تبرعه کند. خود را غمگین نشان داد، حتی یک  لحظه از رفتارش یا افکارش شرم نکرد. دستانش را مشت کرد و محکم روی میز کوباند و اصلا به صدایی که در فضای ساکت کافه پیچید توجه نکرد. باکمی ترس صدایش را بالا برد:

 - نمی‌دونم؟ چه بلایی سر عشقم اومده؟ چی میگی دختر، تو چی از من و دلنار میدونی؟ 

دلدار از جایش برخاست، درست مانند یک کوره‌ی   آتش نگاهش اطراف را می‌سوزاند. صندلی با شتاب زدگی او، کمی عقب رفت. آنچنان وحشیانه به مرد نگاه می‌کرد  که مرد در آن لحظه خودش را باخته بود، در دل با خود می‌گفت:

- اگر یک کم دیگه اینجور نگاهم کنه، همه چی رو لو میدم!

آتش خشم دلدار را آتشین کرده بود. مشتانش انگار قصد دریدن مرد را داشتند. دردی در قفسه‌ی سینه‌اش حس می‌کرد، نفس کشیدن به او سخت شده بود. حرفش کمی او را آرام کرد. 

- به من دروغ نگو عوضی!

چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید، دیگر به مرد نگاه نکرد این‌بار با طعنه گفت:

 - فعلا تمام شواهد علیه توعه!

گوشی موبایلش را در کیف کمریش گذاشت، و از میز بلند شد. 

 - و اینکه من می‌دونم کار توعه. زندگیت رو ازت می‌گیرم. 

پسر عصبی لبانش را تر کرد و حرفی را زمزمه کرد. حرف ناگهانی‌اش او را در دنیایی از ناباوری فرو برد. تقریبا دوباره روی صندلی فرود آمد. 

 - رها. دوست خواهرت، اون باعث و بانی این قضیه بود. 

با لکنتی که در زبانش افتاده بود سریع حرفش را قطع کرد. 

- چرا چرت میگی! می‌خوای بگی رها به خواهر من...

و خنده‌ی دیوانه واری سر داد، که میزهای اطراف با تعجب به آنها خیره شدند، اما مرد بیخیال، دوباره با غمی مصنوعی ادامه داد. 

 - تو هیچی نمی‌دونی، رها سه ماهه با خانوادش ایران برگشته. 

دوباره اخم‌های دلدار  در هم رفت. 

 - خب؟!

تمام توانش را به کار برد، تا دخترک داستان دروغینش را باور کند. نگاهی به چشمان ناباور دلدار انداخت که چگونه معصوم شده بودند. لحظه‌ای دل سوزاند اما پشیمان نبود. 

 - اون، اون دختر من رو دید. از من خواست که باهم باشیم. من ردش کردم. بهش بارها گفتم، هیچ‌کس مثل دلنار پاک و معصوم نیست.

دلدار بغض کرده بود. گلویش درد می‌کرد. انگار در درون خود لرزش بدی داشت. منتظر به او نگاه کرد، تا ادامه‌ی حرفش را بزند. تا اگر دروغی در کار بود خرخره‌اش را بجود. نگاهش به میزهای اطراف، افتاد که با تعجب به آنها نگاه می‌کردند. اخمش باعث بازگشت نگاه‌ها شد. با صدای پسر دوباره نگاهش کرد. 

 - اونم شخصی و اَجیر کرد، تا به پاکی دلنار آسیب برسونه. تا به من ثابت کنه دلنار پاک نیست.

 باز هم رفتار مصنوعی، سرش را روی میز گذاشت. به مثال شانه‌هایش را تکان داد. گویا گریه‌ی دردناکی است. گویا از غم و غصه می‌میرد. 

 دلدار لرزان و با خشمی کشنده آخرین حرفش را زد. 

 - سند می‌خوام. می‌خوام بدونم که حرفات راسته.

مرد آخرین چیزی که می‌توانست با دروغش خود را نجات دهد، رو کرد.  عکسی از دلنار و رهای خندان، در خانه‌ی رها بود. درست همان لباس‌های روز آخر تنش بود، با دست جلوی دهانش را گرفت. گویا مغزش از کار افتاده بود که دلایل را آن لحظه کنار هم نگذاشت و ناجوان‌ مردانه قضاوت کرد.  مرد هم بی‌رحمانه ضربه‌های آخر کینه را می‌کوفت. 

- رها زبون بازه ، یک حرف‌های مهربانانه‌ای می‌زنه که انگار از مادرش براش عزیز‌تر هستی! اگر می‌خوای انتقام بگیری بپا خام رفتار و زبونش نشی. شاید مرگ رفیقش باعث عذاب وجدانش بشه و باهات خوب باشه. 

وقتی به خود آمد. مرد رفته بود. در آخرین حرفش به دلدار گفته بود. 

 - دیگه سمتم پیدات نشه که بخوای بهم اَنگ ناپاکی بزنی. در ضمن، دیدن تو دلنار و برام زنده می‌کنه. پس، نیا، نبینمت!

و خوشحال از اینکه دختر باور کرده، رفت؛ حتی اگر حقیقت هم می‌فهمید، دیگر اثری نداشت. چون تا هفته‌ی دیگر پاسپورت برای  رفتنش می آمد. راه فرار...

 

 

 

 

 

ویرایش شده توسط reyyan
☆ويراستاری| reyyan☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم:

دلدار غصه‌دار بود. خاطرات خودش، رها و دلنار حتی برادر مغرور او را به یاد می‌آورد. وقتی چگونه رها سعی می‌کرد او را به خنده بیاورد. چقدر در آن روزها به او در دل می‌خندید. هیچ چیز بدی درون آن خاطرات وجود نداشت. هنوز‌ هم تردید داشت که حرف سپهر «مرد دقیقه‌های قبل» راست باشد؛ یا نه؟! 

خاموش و روشن شدن صفحه‌ی گوشی موبایلش، به او دهن کجی می‌کرد. به بک‌گراند گران‌بهایی که  خود نمایی می‌کرد، چشم دوخت. 

جرقه‌ای در مغزش خورد؛ اگر رها ایران بود؟ چرا برای تشیع جنازه‌ی دلنار نیامد؟ چرا دیگر از او خبر نگرفته بود؟ انقدر بی‌اهمیتی که دلیلی داشت؟ 

آتش کینه‌ای که سپهر کاشته بود، شعله‌ور شد. از میز برخواست، بعد حساب کردن، از کافه خارج شد. آفتاب رفته بود و سرما و هوای ابری نوید باران می‌داد، اما هیچ یک باعث خاموش شدن، آتش درون او نمی‌شدند. 

با دستان لرزانش چنگی به کیف بسته شده به کمرش زد و زیر لب هیستریک زمزمه کرد:

- می‌کشمتون، با دستای خودم خفتون می‌کنم. 

همه‌ی کارها را، خودش انجام می‌داد؛ حتی اگر به قیمت جانش هم تمام می‌شد. تصمیمی سخت، اما شدنی بود.

در طول راه تماما در فکر بهم ریختن زندگی دختری بود که نیمی از خاطراتشان با هم هم‌خوانی داشت. حتی زمانی که مرد راننده او را صدا زد هم، متوجه او نشد و مرد مجبور به تکان دادن او شد.

از ماشین پیاده شد و در را به آرامی، بست. حالا که دلنار نبود او نمی‌توانست، سوار ماشینش بشود و ماشین بی‌رحمانه در حیاط خاک می‌خورد. کوچه‌ی خاکی را رد کرد، در این کوچه همسایگان خوبی داشتند. همه هوای هم‌دیگر را مانند خانواده داشتند و به آن دو دختر کمک‌های زیادی کرده بودند.

در سرمه‌ای رنگ خانه را با دسته کلیدی باز کرد. به درون اتاق دلنار دوید. تمام اتاق را زیر و رو کرد. وسایل مهم را درون چمدانی ریخت. بنزین ته انبار را به دست گرفت و به جان خانه افتاد. اشک‌هایش دانه- دانه صورتش را می‌سوزاند. بوی بنزین سرفه‌های خشمناک درون ریه‌اش را به وجد آورده بود. صورتش از شدت سرفه‌ها سرخ شد. 

چمدان را گوشه‌ای از باغچه دفن کرد؛ تا هر وقت که اراده کرد برگردد. دست گلی شده‌اش را با جنون به صورتش کشید. حالا وقت، نقش بازی کردن بود. هرچند که غم، واقعی بود. اشک‌ها واقعا می‌سوزاند، خاطره‌های این خانه درون آتش از بین می‌رفتند؛ اما باز هم نقشی بیش نبود. 

درون خانه بازگشت آخرین نگاهش را به خانه انداخت، دلنار را دید که در روی مبلی در گوشه‌ی خانه در حال خندیدن از ته دلش است. لبخندی همراه با تر  شدن از اشک به او زد. به سمت آشپز‌خانه حرکت کرد.

دوباره همان حس نوازشگر به سراغش آمد، اما قصد منع کردن دخترک از این کار را داشت. او که بود؟ هرچه که بود لحظه‌ای دلدار را متوقف کرد، اما لحظات بعد با جنوني که گریبان گیرش شده بود. 

فندک آشپزخانه را به دست گرفت، با دست و پای لرزان، به در خانه نزدیک شد. آتش کوچک فندک قرار بود، کاخ خاطره‌ها را ویران کند. به وسط پذیرایی خیره شد همان جایی که او و دلنارش با خنده‌هایشان همسایه‌ها را آزار می‌دادند. قلبش لرزید  درونش  به او می‌گفت نکند، اشتباست؛ اما آن لحظه سخن گوی درون هیچ اثری بر قلب کینه‌توز او نگذاشت. تصویر شعله‌ی فندک روی اشک‌های او نمایان شد و بعد به ناگاه آتش را روی فرش انداخت. شعله‌ای ناگهان بر‌افروخت و قسمتی از دستش را به سختی سوزاند. از اتاق فرار کرد، به حیاط رفت. بازیگر قهاری بود؟ یا درد دستش توان ساکت ماندن نمی‌داد را، نمی‌دانست. فقط شیون کرد، اشک ریخت و کمک خواست. به صورتش چنگ انداخت و زجه زنان فقط صدا می‌زد. بر زمین ‌نشست و فریاد زد. لباس‌های خاکی مهم بودند؟

گویا تکرار تاریخ مانند دو ماه پیش بود. همسایه‌ها تا به حال این حجم از اتفاق را یک‌ جا برای این خانواده‌ی دو نفره ندیده بودند. پریای نوجوان که از تراس خانه‌اش دلدار را دید به خانه دوید، پدرش دُری و مادرش را صدا زد و ماجرا را گفت. 

دقیقه‌های بعد، همسایه‌ها به درون حیاط ریختند و سعی کردند. آتش را خاموش کنند، اما حجم بنزین آنقدر بود که خانه با وسایلش خاکستر شود. خاکستری که دود و در چشمان مشکی دلدار می‌رفت.

در آن وسط، فقط پریای شانزده ساله حواسش را به دلدار داده بود که چگونه اشک می‌ریزد. از نظر پریا دلدار دختری خود ساخته و مناسب برای الگوی او شدن بود. حتی چند باری این را در لفافه به او گفته بود و دلدار به شوخی به او افتخار کرد. افکارش را از خودش دور کرد، به سمتش رفت. تا حالا الگوی مغرورش را اینگونه شکسته ندیده بود. اگر قصد  بازگو کردن داشت، تا به حال اشک‌های او را به یاد نمی‌آورد.  حتی در مرگ دلنار هم، او بیشتر از دلدار اشک ریخته بود. 

کنارش نشست، خاکی شدن لباسی که به تازگی گرفته بود، الان مهم نبود. گوشی موبایلش را به سمتش گرفت. امیدوار بود بتواند کمکی به دلدار بکند.

دلدار با غم نگاهی به دخترک زیبا انداخت و بعد به گوشی درون دستش چشم دوخت. 

 - بگیرش دلدار جون. حس می‌کنم باید به یکی از آشناهات زنگ بزنی. 

با صدای لرزان گفت:

 - مرسی پریا، لطفا به این شماره‌ای که میگم، برام زنگ بزن.

پریا گوش به امر دلدار شد. شماره گرفت، دقیقه‌ی اول بوق خورد. ناامید قصد قطع کردن داشت، که صدای ظریف رها از آنطرف موبایل مشهود شد. 

 - الو؟ 

دو دلی بدی در دل دلدار افتاد. چگونه می‌توانست باور کند رها بد است. خوب نیست، مهربان نیست. از حجم تمام احساساتش به گریه افتاد و پریا ناراحت به اون نگاه می‌کرد. دلدار همچنان گریان، جواب رها را داد. 

 _الو رها، منم، منم دلدار!

صدای رها رفت که ذوق زده شود، اما با شنیدن گریه‌ی دلدار رنگ از رویش پرید. بعد سال‌ها دلدار برای زنگ زدن پیش قدم‌ شده ولی این چنین... 

 - سلام عزیزم!

گریه‌ی دردناک دلدار دل از همه می‌سوزاند. رها ترسان زمزمه کرد:

 - دلدار، چرا اینجوری گریه می‌کنی؟!

 باز هم سکوت از دلدار نصیب رها شد. 

 - کجایی؟! بگو دارم میام اونجا!

بلاخره صدایی از دلدار در آمد، ظاهراً نقشه‌ی خوبی شده بود. هرچند تردید و دو دلی همراه  داشت. 

 - خونه، خونه‌ی خودمون.

رها مضطرب گوشی را قطع کرد. به سمت برادرش دوید و او که تازه روی کاناپه‌ی سفت توی حال به خواب رفته بود را بیدار کرد. با هول و بلا از او خواست به خانه‌ی دلدار بروند. 

وقتی برادرش دلیل خواست فقط قول داد در راه تعریف می‌کند و ترس را حتی در جان پسر جوان‌ هم انداخت، اما انعکاس آتش سرخ بر چشمان خیس دلدار دردناک به نظر می‌رسید. دستانش را در بغل گرفته بود و تکان می‌خورد تا از دردش کاهیده شود  به حدی فضا را غمگین کرده بود  که پریا‌هم، چند قطرهای اشک بریزد. آتش آنچنان در حال زبانه کشیدن بود که حتی آتش‌نشان‌هایی که همسایه‌ها خبر کرده بودند، کمکی از دستشان بر نمی‌آمد. چشمان دلدار به رنگ خون شده بود و دیگر توان تکان خوردن‌ هم نداشت. باز آن شخص آمده بود. این‌بار زمزمه می‌کرد، می‌گفت که اشتباست، اما کر شده بود. یا خود را به نشنیدن می‌زد و شیطان‌ هم گویی در حال دست کوبیدن، برای او بود. 

رها سریع‌تر از فکر دلدار به خانه‌ی آنها رسید، یا شاید‌هم این رانندگی احساسات رامتین بود که آنقدر وحشیانه می‌راند. هردوی آنها از دیدن دود سیاه و آتش زبانه کشیده از خانه، تا مرز سکته رفتند و بازگشتند. در حیاط باز بود. رها بدون توجه به برادرش که به دنبالش می آمد، درون حیاط دوید. هیچ چیزی از آن خانه با آن نمای زیبا نمانده بود. دلدار تکیه داده بر شانه‌ی دخترک را دید. صورتش تکیده بود و چشمانش خونین رنگ شده بود. با اشک دوید و رو‌به‌رویش نشست. دستان لرزان و سرد او را در دستان گرمش فشرد و   او را به آغوش کشید. 

 - چی‌شده دلدار؟ چرا به این روز افتادی؟ اینجا چه‌خبره؟

و وقتی سکوت او را دید با گیجی کمی به اطراف نگریست همه‌چیز در حال خاکستر شدن بود. 

 - پس دلنار کو؟

اگر به او بود، تا فردا سوالاتش را می‌پرسید. رامتین متوجه شد که با این حال بد، دلدار قادر به جواب دادن نیست. به خواهرش نزدیک شد. دستش را روی شانه‌اش گذاشت و به دلدار با چشمان بی‌فروغش چشم دوخت. 

 - رها، حال دلدار خوب نیست سوالات باشه برای بعد!

رها به خودش آمد. دستش را گرفت و از آنجا بیرون آورد. حال دلدار به راستی که خوب نبود. درد دستش به کنار، سوختن خاطراتش، حالا‌ هم بودن رها در کنارش، قدرت تکلم را از او گرفته بود. قدم‌ها را یکی درمیان می‌گذاشت و هر آن امکان افتادنش بود، اما سعی می‌کرد استوارانه قدم بردارد، در لحظات آخر به سمت پریا برگشت. 

- هیچ‌وقت مثل من نشو. 

و هاله‌ای از گرمای انتقام در چشمانش نشست. دیگر به نگاه مبهوت پریا و نگاه سرگردان رها در کنارش فکر نکرد. 

در توسط رها باز شد و دلدار در آن ماشین گرم نشست و صدای بستن در، خبر از نبودن رها می‌داد؛ اما ثانیه‌‌ای بعد رها‌ هم در صندلی روبه‌روی او جای گرفت. 

درون ماشین، دلدار حس می‌کرد دیگر توان باز نگه داشتن چشمانش را ندارد و بست حتی متوجه نگاه دلتنگ و نگران پسر مغرور از آینه‌ هم‌ نشد.

***

رها در بیمارستان، مانند اسپند روی آتش شده بود. از طرفی خبر مرگ دلنار که از همسایه‌ها شنیده بود. حالا هم حال بد دلدار دلیل بر گریه‌هایش شده بود. گریه امانش را برید با نزدیک شدن دکتر سعی کرد، آرامش خودش را حفظ کند، اما باز هم خط‌های خیس اشک روی صورت نحیفش نقش می‌انداختند و حال بد او را فاش می‌کردند. 

- چیشد‌‌؟ حالش چطوره؟ 

صدای برادرش بود. حتی او‌هم حال درستی نداشت و تمام فکرش به چند جمله خاتمه پیدا می‌کرد. در آن دو ماه چه بر سر آن دو آمده بود. هر دو به دکتر چشم دوختند.

- حالشون خوبه. منتهی عصبی شدن و دود باعث شده به ریه‌ها آسیب برسه. بهتره چند ماهی تحت مراقبت باشن. 

رها بدون توجه با عجز گفت: 

 - می‌تونم ببینمش؟

دکتر با تکان دادن سر حرف رها را تایید کرد. 

- فقط هیجان براش خوب نیست، کاری نکنین به سرفه بیوفتن. 

ویرایش شده توسط reyyan
☆ويراستاری| reyyan☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم :

سری برای دکتر تکان داد و لرزان به سمت اتاق دوید؛ گویا دیگر نمی‌توانست انتظار بکشد. با آستین مانتوی طوسی‌اش گاها چشمان چپ و راستش را که از اشک پر و خالی می‌شدند را پاک می‌کرد. در اتاق  صد و سی و شش را باز کرد. دلدار را با چشمان مشکی که حالا، بی فروغتر از همیشه بود، دید.

آنچنان به گوشه‌ای خیره شده بود، که گویی فردی آنجاست. شایدهم بود، شاید همان جسم نوازشگر بود. 

به فضای اتاق خیره شد. سفیدی بیش از حد در ذوق آن‌ها می‌زد. آرام قدمش را به سمت او کج کرد. بوی الکل در مشام هر دو بود و این عذاب‌آور‌تر شده بود. اگر الان دلنار اینجا بود، به غرغر‌های او می‌خندید. 

 با اضطراب کنارش رو صندلی همراه نشست. دستان گرمش را به دستان سرد دلدار چسباند. قصد ناراحت کردن او را نداشت، اما تحمل نپرسیدن اتفاق را‌هم نه نداشت. اتفاقی که وقتی رامتین به قصد جستجو به خانه‌ی دلدار برگشت، فهمیده بود. 

 - چرا بهم خبر ندادی که دلنار... 

و بغض دیگر اجازه نداد، از مرگ بهترین دوستش بگوید. در آن لحظه‌ها خاطرات با او در جلوی ذهنش ساز و دهل راه انداخته بودند و می‌رقصیدند. با دستانش چشمانش را پوشاند تا تصویر‌ها پاک شوند. هق- هق گریه‌هایش  بلند شد. فضای بیمارستان برای او داغ‌تر از کوره شده بود، اما از نظر دلدار در آن حال، حرکات رها ادا بازی بودند. هر چند غم دل خودش کم‌تر نبود، اما هیچ‌وقت جرعت گریه کردن این چنین را نداشت. چقدر دلش زار زدن از ته قلبش را می‌خواست. از همان‌هایی که چشمان را پف می‌انداخت، اما دیگر صبر کردن جای شک می‌گذاشت جوابش را به رها داد. 

 - چون تو نبودی! 

رها اشک ریزان سؤالش را ادامه داد. 

 - کی فوت کرد؟ 

و دلدار بود که باید آن تاریخ شوم را تکرار می‌کرد. 

- ١١/9/...

چشمانش گرد شد؛ در آن روز دلنار پیش او بود. طاقت از کف داد حالت تهوع داشت، اما الان دلدار مهم‌تر بود. با این که دلش نمی‌آمد، جوانک رو‌به‌رویش بیشتر یاد خاطرات بد بیوفتد، اما انگار زبانش در دستان خودش نبود. با دستانش چنگی بر ملافه‌ی سفید زد. با گریه گفت:

 - دلنار اون روز پیش من بود. من شبش پرواز داشتم تا دو ماهی برم و مدارکم و بیارم.

حرف‌های رها، نمکی بر زخم‌های دلدار شد. نفس‌های سنگین و بلندی می‌کشید، اما  نه باید نقش بازی می‌کرد. انتقام رگ دست‌های غرق در خون دلنار، باید گرفته می‌شد. حس می‌کرد صدای رها آزارش می‌دهد. کاش می‌شد، گوش‌هایش را با دست‌هایش بگیرد و با فریاد بگوید دیگر حرف نزن. اما، صدای رها ادامه دار شد. 

 - آخ الهی برات بمیرم دلنار، که آخرین بار بود دیدمت  و من نمی‌دونستم. 

رها ناله می‌کرد؛ تمام آنها از نگاه دلدار رد گم کنی بود. رد گم کنی که او را گمراه کند. حرفی زد که از گریه‌های آزار دهنده‌اش جلوگیری کند. 

  - رها من، راستش می‌شه فعلا برام یک اتاق تو هتل اجاره کنی؟

رها در میان اشک‌هایش از حرف دخترک اخم کرد. 

 - هتل برای چی؟

این‌بار زبان دلدار با غمی راستین که به راستی از ته قلبش بود باز شد. 

 - عمو و فامیلامون دیگه پذیرای من نیستن، بعد جواب ردي که به پسر عموم دادم و اونجوری باهاشون برخورد کردم. تا الان‌ هم بخاطر دلنار تحملم کردن. اونا رفتار من و نمی‌پسندن. 

لبخند محزونی روی لب رها نشست. این دختر با رفتار‌های عجیبش از آن خانواده ترد شده بود. دلش می‌خواست مانند دلنار به دلدار آرامش دهد. با دستش آرام روی پوست لطیف دلدار کشید. 

 - کار هرکسی نیست! شخصیت قشنگ درونت رو ببینه. همه فقط دختر همیشه در جنگ ظاهرت و می‌بینن.

دلدار بار دیگر فکر کرد، که نکند با همین زبان چرب و نرمش آن بلا را سر دلنار آورد؟ انگار دیگر قرار نبود، افکارش سمت اتفاق خوب برود. این اتفاق قلب او را سیاه می‌کرد. بی‌معطلی سرش را تکان داد. 

***

 - حرف دیگه‌ای نزن دلدار می‌گم نمی‌زارم تنها باشی!

نیمه‌های شب بود. رهای جوان پایش را در یک کفش کرده بود که دلدار، تنها نباشد. خواسته‌ی دلدار همین بود، اما زود قبول کردنش جای شک می‌گذاشت، برای همین خود را ناراضی نشان می‌داد. هرچند که هربار نگاهش به چشمان پسر کنارشان می‌افتاد، از تصمیمش می‌ترسید؛ اما گوشه‌ای از ذهنش کینه در حال آتش کشیدن بود. مسمم گفت:

 - رها فکر کن، نیاز دارم می‌خوام تنها باشم. 

رها اخم کرد این دختر بی‌فکر حرف می‌زد. 

 - نه دختر، به قول خودت می‌خوای پسر عموت مزاحمت بشه؟ 

بعد با غم به هیکل دلدار که نه ریزه بود، نه بلند نگاه کرد. دستش را روی شانه‌اش گذاشت. 

 - اصلا نمی‌خوام تو رو از دست بدم. 

حرف‌های رها، به گوش‌های تیز شده‌ی رامتین خوش نیامد. از او در ثانیه‌های حرف رها یک مرد خشمگین ساخت. ناگهان جلو آمد. توی تمام جمع‌های دوستانه، تنها کسی که توان ساختن با غرور و اخلاق دلدار را داشت. برادر رها، شخصی مانند خودش بود. صدای بم شده‌اش طنین‌انداز گوش دلدار شد. در لحظه‌ای میان حرف‌های رها با  خود فکر کرد. «صداش انرژی و از آدم می‌گیره!»

 نگاهی به ترسناکی برزخ به دلدار انداخت. 

- لجبازی نکن! بیا پیش ما، اگر دلت نخواست، لااقل تا زمانی که حالت کامل خوب بشه بمون. 

دلدار حرف و بحثشان را فراموش کرده بود؛ تمام فکرش مشغول رامتین بود. با خودش هر دم سوال می‌کرد. رامتین‌ هم در آتش انتقامش می‌سوخت؟ جوابش را قاطعانه به خود داد.  «نه» نمی‌گذاشت ذره‌ای آسیب به تنها کسی که تمام این سال‌ها  درکش می‌کرد، برسد. با دلی لرزیده رو به رها جواب داد. 

 - باشه، اما رها فقط تا زمانی که حالم خوب بشه بعدش میرم.

نگاه شاد رها کناری بود و قلب غوغا کرده‌ی رامتین‌ هم در کناری بود. از اینکه دختر مغرور روبه‌رویش هنوز‌ هم هم‌، مانند گذشته‌هایشان از او حرف شنوی داشت، شاد شده بود. هر سه روی چمن‌های رو به قهوه‌ای محوطه بیمارستان قدم برمی‌داشتند. البته اینطور‌هم بود که رها هر‌دقیقه نگاهی به دلدار می‌کرد، تا از حال خوبش مطمئن شود. گویا چشمش برای از دست دادن دلنار ترسیده بود. با خود قرار گذاشته بود که از هر راه ممکنی دلدار را در کنار خود نگهدارد، اما دلدار ساکت بود، اصلا فکری به حال رامتین نکرده بود. اگر داستان انتقامش بلایی سر او می‌آورد؛ هیچ‌وقت خود را نمی‌بخشید. 

هیچ از رسیدن به خانه‌ی آنها و رفتن به اتاقی که رها به او معرفی کرد، به یاد نداشت، اما زمانی که به درون اتاق رسید. زمانی که رها و رامتین او را ترک کردند، کوه غرورش ترک خورد. روی زانوهایش به زمین خورد با دست جلوی دهانش را گرفت. تا صدای هق- هق گریه‌های آتشینش، به بیرون از اتاق نرود. اتاقِ فرش شده‌اش شاهد گریه‌های از ته قلبش بود. خدا چه زود آرزویش را بر آورده کرده بود که این چنین از ته قلبش می‌گریست. 

شاهد اشک‌های قطره- قطره‌ی او، این اتاق و خدای بالای سرش بودند. گویا شخص دیگری‌ هم بود. شخصی که از همین صبح، لحظه به لحظه در کنار دلدار بود. او‌هم مانند خدایشان شاهد اشک‌ها بود. 

 

ویرایش شده توسط reyyan
☆ويراستاری| reyyan☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم:

در اتاق روبه‌رو رامتین سعی می‌کرد کمد را بهم بریزد، تا آلبوم عکس‌های چند سال قبل و بچگی‌هایشان را پیدا کند. علاقه بر تجدید خاطره برای خودش داشت. خصوصا که دختر رویا‌ها در اتاق کناری بود.

به گشتن ادامه داد، اما نبود. ناامید کنار تخت نشست و به فکر فرو رفت. 

باید تمام تمرکزش را روی برگشتن روحیه‌ی دلدار می‌گذاشت. می‌دانست قطعا کار سختی را در پیش دارد. آن دختر آدم رام شدن نبود. از جایش بلند شد و به سمت در قهوه‌ای رفت، تا از آن مکان به قصد گفتن حرف‌ها به خواهرش، خارج شود. 

رها، در سکوت در آشپزخانه نشسته بود. هنوز‌هم باور نکرده بود، نبودن دلنار برایش سخت بود. یاد آخرین روز با او افتاد، که چگونه به هم‌دیگر می‌خندیدند. 

فلش بک دو ماه  قبل

 - بیا، بیا عکس بگیریم.

دلنار غرغر کنان کنار رها جا گرفت. 

- خسته نشدی تو؟ بسه دیگه.

اما خنده‌های رها تمامی نداشت. آن‌قدر شوخی کرده بود؛ که دلنار هم همراه او می‌خندید... 

بازگشت زمان  حال

بغض، باعث تر شدن چشمانش شد. نگاهش به برادر جوانش افتاد که به درگاه آشپزخانه تکیه زده و به او نگاه می‌کرد. سرش را با سوال تکان داد. 

رامتین قدمی جلو آمد و روی صندلی روبه‌روی او نشست. کلافه دستی در موهای قهوه‌ای‌اش کشید. نگاهش را در آشپزخانه چرخاند، چشمانش به چند کتاب آلبوم مانند، روی یخچال افتاد. باید در فرصت مناسب سر از آنها در می‌آورد. دوباره رو به رها کرد و لبانش را برای حرف زدن گشود. 

 - می‌خوام، دلدار رو شرکت ببرم برای کار کردن. اما الان نه، حدس می‌زنم، شاید باعث بشه روحیش برگرده.

رها پس از کمی فکر لبخند زنان حرفش را تایید کرد. او‌هم قصد داشت دلدار را از افسردگی برهاند. پس مهر تایید بر حرف‌های رامتین زد. 

 - آره فکر خوبیه! دلدارم بین من و تو، با تو عادی‌تر رفتار می‌کنه.

باید او را کنار خودشان ماندگار می‌کرد.  اینبار لبخند تلفیقی از شادی و خباثت کودکانه زد. 

رامتین به زور لبخندی به خواهرش زد، همین قدرهم زیاد بود. از کودکی در معرض توجه بود. چه از نظر چهره و چه از نظر ثروت و مال؛ باعث غرور مضاعف او شده بود. درست بود خیلی روی خودش کار می‌کرد که بهتر باشد، تاثیر گذار‌هم بود، اما  خیلی‌ هم درست نشد. 

 تنها کسی که با رفتار رامتین کنار می‌آمد، همان دختر با چشمان وحشی در اتاق بود.

 - اما...

با صدای برادرش دوباره از اتاق افکار خارج شد. 

 - تو حالت بهتر از اون نمیشه، اگر همینجوری ادامه بدی. رها سعی کن کنار بیای، برای منم سخت بود باورش، اما به امیر بگو و دیگه  باهاش کنار بیا!

از جا برخواست. قرار بر این داشت خواهرش را تنها بگذارد. اما در راه اتاق اوهم فکرش مشغول دلناری شد که با شوخی‌هایش او را خجالت‌زده می‌کرد. لبخند تلخی زد تا روی افکارش تمرکز کند. در همان حال از او دور شد، تا برای فردای دیگر بخوابد.

***

فردای آن روز، رها چند باری سعی داشت که دلدار را از اتاق بیرون بکشد؛ اما تا بعد از ظهر چیزی نصیب دختر نشد. 

دلدار روبه‌روی آینه‌ی قدی ایستاد. برداشتن گیره‌ی مو، همانا و ریختن آبشاری سیاه رنگی به دور بدنش همانا! لبخند محزونی زد، تا بود پدر و مادر خدا بیامرزش اجازه کوتاه کردن موهایش را نمی‌دادند. بعد از آن‌هم دلنار بود که دیوانه‌ی آن گیسوان بود. خواهر بزرگی که برایش مادری کرده بود. 

به رهایی که چند باری او را صدا کرده بود، فکر کرد. دل بیرون رفتن نداشت. 

وقتی رها به او نزدیک می‌شد، صدای جیغ‌های خودش را که دلنار را صدا می‌زد، به گوشش می‌رسید. این چنین که صبح به گوشش خورده بود. رامتین هم قرار است این هفته را مشغول کار باشد می‌گفت‌: 《شب ها خیلی دیر می‌آید و صبح زود می‌رود》پروژه‌ی جدید و ناگهانیش امانی برایش نذاشته است. 

 خسته شده روی تخت نشست؛ شانه به موهای بلندش زد. تازه کار بافتن آنها تمام شده بود که در به صدا در آمد. از فکر رها از عصبانیت به سرخی ‌گرایید. دست خودش هم نبود، انگار مغزش این دستور را می‌داد. 

 - بله؟

اما صدای بم رامتین باعث شد شوکه شود. او این زمان این جا چه می‌کرد؟ حرف‌های صبح آن‌ها پوچ بود؟ 

 - می‌تونم بیام تو‌؟

دوباره صدای طنین انداز او به نواختن در آمد. با لرزشی که قلبش گرفته بود؛ به خودش آمد. محکم بر روی قلب بی‌نوا کوبید و غرید:

 - آروم بگیر صاحب مرده!

و بعد نفس عمیقی کشید و سر و رویش را درست کرد. آرام جواب داد:

 - بفرما!

 

رامتین داخل آمد. روبه‌روی او، روی صندلی به ظاهر آرایش نشست. نگاهی به اتاق کرد، هیچ چیزی هنوز در اتاق نبود. پوفی کشید. 

 - جات خوبه؟

حرف را زد،اما لحظه‌ای که نگاهش به صورت معصوم دلدار افتاد، آب دهانش را قورت داد. افکارش برهم ریخت و توصیفات اتاق برایش پیچیده شد. این دختر چیزی از زیبایی کم داشت؟!

تازه از نظر  رامتین چیز‌هایی برای زیبایی، اضافه‌هم داشت. سرش را تکان داد تا از خیره شدن به دختر دست بردارد. هر چند انگار، هوا در آن اتاق گرم شده بود. گویا چند بخاری هیزمی درون اتاق است و اکسیژن کم شده!

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط reyyan
☆ویراستاری|reyyan☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شش:

اما جایش خوب بود؟ اگر به خودش بود. می‌گفت:

- نه!

دلیلش‌ هم حضور رها در بیرون این اتاق بود، اما دست خودش که نبود. تمام کلامش در دست داستانی به اسم انتقام، می‌چرخید. سرش را بلند کرد و به چشمان قهوه‌‌ای پسر نگاه کرد. 

- آره عاليه. 

هرچند زیاد هم بد نبود. حس این شخص جدیدی که در زندگیش بود، کمی به او آرامش می‌داد.

رامتین ابرویی بالا انداخت. دروغ که نمی‌گفت این دختر؟ با خود دلیل آورد. نه برای چه دروغ می‌گفت؟ پس حرف بعدی‌اش را به زبان آورد. 

- باید راجع به چیزی، باهات حرف بزنم!

سر  دلدار به نشانه‌ی تایید تکانی خورد. آرام و منتظر به پسر روبه‌رویش نگاه کرد. انگشتانش را آرام روی مخمل تخت می‌کشید. رامتین نگاه کوتاهی به دستان ناآرام او انداخت و سری از تاسف تکان داد و بی‌مقدمه شروع کرد. 

- خودت بهتر می‌دونی، که من و رها جز خانواده‌ی شما، هیچ آشنای دیگه‌ای تو ایران نداریم. 

دلدار با بیخیالی به او نگاه کرد. خب این چه ربطی به این دختر داشت؟ آرام و زمزمه‌وار حرف او را تایید کرد. 

- آره می‌دونم!

رامتین بلافاصله بعد حرف دخترک، حرفش را ادامه داد. 

- و اینکه ناراحت نشو. ولی‌ هم خودت و هم من می‌دونیم که تنهایی واسه دختری مثل تو خوب نیست. ازت می‌خوام همین‌جا بمونی، تازه نه تنها واسه‌ی خودت خوبه، برای رها‌ هم خوبه، از تنهایی در میاد. 

این غرور لعنتی پسر بود، که اجازه نداد که بگوید برای او‌هم خوب است، اما دل لرزیده‌ی دلدار نوید یک اتفاق زیبا را می‌داد. دوست داشت در آن لحظه بر روی آن بکوبد و بگوید. 

 - خفه میشی؟ یا خفت کنم. 

اما  لحظه‌های بعد دلدار در دل به خود و شیطان درونش افتخار کرد. رامتین خواسته‌ی قلبي دلدار را، از او خواسته بود. مگر می‌شد که قبول نکند؟ 

دهان باز کرد، تا حرفش را قبول کند. اما رامتین در میان حرفش پرید و رشته‌ی کلامش را از هم درید. 

- اصلا فکرش رو نکن که قبول نکنی. 

تاکید درون صدایش، باعث بالا رفتن ابروان دلدار شد. چه می‌گفت این پسر؟ کدام قبول نکردن؟ 

با لذت از هم‌صحبتی با پسر، لب‌هایش را به قصد حرفی تکان داد. 

- اصلا قصدم گفتن نه نبود. خواستم بگم قبوله. اما به شرطی... 

رامتین کنجکاو به چهره‌ی ترکیب چشمان و ابروان مشکی‌اش نگریست. لبانش از‌ هم باز شدند، تا از  شرایطش برای ماندن بگوید. 

- تو و رها در هیچ شرایطی... 

تاکید‌ وارانه و با نفرتی که ناگهان در چشمانش نسبت به رها نمایان شده بود، تکرار کرد. 

- در هیچ شرایطی، اجازه ندارین، تو کارم دخالت کنین. 

رامتین خواند، توانست نگاه داغ و پرکینه‌ی دختر را بخواند. با تعجب نگاهی به او انداخت. دلدار متوجه اشتباهش شد و نگاهش را به دیوار سفید داد. 

پسر از جایش برخواست. آرام سری برای خودش تکان داد، شاید فکر می‌کرد توهم زده است و گرنه دلدار، چه دلیلی برای نفرت داشت؟ نگاهی به اویی که به دیوار خیره بود انداخت و آرام گفت:

- حله، نظر خوبیه. اما دلدار کاری نکن، که مایه‌ی دردسر بشه. چون اون زمان فکر کنم، بتونم دخالت کنم. 

دلدار با ‌شیطنتی تازه جوانه زده در دلش، به او نگاه انداخت. 

- چشم آقای سعادت!

رامتین که قصد خروج از اتاق را داشت. به سرعت به سمت او برگشت. تا به یاد داشت، دلدار و رامتین بودند. هیچ‌وقت سعادتی در کار نبود. ناگهان با طعنه  انگشتش را به سمت او گرفت و با صدایی تقریبا بلند گفت:

- من رامتینم، رامتین موندم. تو هم دلداری و هیچ‌وقت تغییر نمی‌کنی! 

و از اتاق خارج شد. ندید که چه بر سر قلب تکان خورده‌ی دلدار آورد. 

***

از جایش برخواست، دستش را بر چشمان نیمه بازش کشید. ساعت پنج غروب و بعد سه روزی که در این خانه بود، این اولین بار بود که خودش برای رفتن به بیرون از اتاق، پیش قدم می‌شد. تا به حال رها بود که به زور او را بیرون از اتاق می‌آورد. 

در واقع دلش زیاد‌ هم نمی‌خواست که وقتش را بیرون از اتاق بگذراند، اما دلتنگی او برای خواهرش در آن تکه سنگ سرد، مجبورش می‌کرد. جلوی آینه‌ی قدی درون اتاق موهایش را تا نیمه‌هایش بافت. اما دیگر دستش نمی‌رسید. بغ کرده، با حرص آن قسمت دیگر را رها کرد و به سمت درب اتاق رفت. انگار درب‌ هم از مقصرین کار است که اینگونه با او رفتار می‌کرد. 

رها در پذیرایی نشسته بود. کتابش را می‌خواند و شاید تکه‌ای از حواسش‌ هم به دلدار بود. به محض اینکه در اتاق باز شد، او‌ هم از جا برخواست. 

با لبخندی موهای قهوه‌ای‌اش را به پشت گوشش راند. 

- خوب شد اومدی بیرون، دیگه داشتم نگرانت می‌شدم. 

دست دخترک را کشید و او را روی مبلی نشاند. هول شده به سمت آشپزخانه دوید. به سرعت روی میز مقابل دلدار را پر از شیرینی و میوه و چای کرد و اصلا‌ هم به دهان وا مانده از تعجب دلدار  توجهی نکرد. 

در کنارش نشست و با لبخند پر شیطنتی گفت:

- فقط امروز می‌تونی اینجوری بشینی و بخوری. از فردا خودت باید، غذای خودت و تو این خونه تایین کنی. 

دلدار سرد به او نگاه کرد، اما زمانی که نگاهش به میز افتاد، باز این ابهامات بود که جای سردی را گرفت. گرسنه‌اش بود، اما یکی از عادات بد او همین بود. وقتی غذای زیاد می‌دید، معده‌اش هشدار می‌داد که دست به آنها نزند. 

آب دهانش را به زحمت قورت داد و شیرینی عسلی را در دست گرفت. به رها نگاهی کرد. 

- من فقط می‌تونم همین و بخورم. 

رها خندید. آنچنان پاک و دلبرانه که دوباره دلدار را دو دل کرد. رها نامرد نبود، لاقل تا زمانی که او به یاد داشت نبود. تکه‌ای از شیرینی را قورت داد. دلش در حال نرم شدن بود یا نه را، نمی‌دانست. اما خوب می‌دانست، این حرف‌های سپهر است که دوباره آتش بر نرمی دلش زد. 

با دستی که ناگهان رو موهایش نشست، باترس به سمت او برگشت. رها با نوازش موهایش آرام زمزمه کرد:

- چرا آخرش و نبافتی؟ 

دلدار بود که غم در دلش نشست. دستش به آن قسمت نمی‌رسید. آن دلنار بود که این گیسوان را با عشق می‌بافت. نگاهی با ریزش غرور  به رها کرد. با مظلومیتی ذاتی زمزمه‌وار گفت:

- دستم نمی‌رسه! 

دل رها به درد آمد. دوست نداشت او را این‌ چنین غم زده ببیند. دلدار از او و دلنار پنج سالی کوچک‌تر بود. از همان کودکیش، مانند یک اشراف زاده رفتار می‌کرد. تا حد آخر توانش به همه کمک می‌کرد و به هیچ‌کسی اجازه‌ی کمک به خودش را نمی‌داد. دردهایش را فرو می‌خورد، حتی زمان مرگ پدر و مادرش‌هم با تنی لرز کرده، فقط گوشه‌ای نشسته بود. 

دست از فکر کردن برداشت و دستش را به قصد بافتن آن گیسوان جلو برد. 

دلدار در تلویزیون خاموش روبه‌روی خودشان، تصویر خودش و رها را می‌دید. ناگهان تصویر پاک شد. جای رها شخص دیگری را دید. شبیه خودش بود، اما خود او نبود. گیسوانش انگار در دست باد بودند. لبخندی به دلدار زد و به رها خیره شد. او که بود؟ چشمانش رنگ مهربانی داشتند. 

- دلدار من میرم توی اتاق عزیزم، کاری داشتی صدام بزن.

و دلدار را تنها گذاشت. نگاه دلدار به تلویزیون خیره ماند. پس او کجا رفت. اصلا چه کسی بود؟ رها چرا انقدر مهربان شده بود؟ سوالات در مغزش می‌پیچید. 

عصبی از سوالات بی‌جواب، چای داغ را بدون ذره‌ای مکث خورد. داغی چای به قدری بود، که فنجان از دستش رها شد؛  درست جایی ریخت که چندی پیش آن  آتش خانه‌سوز، سوزانده بود. جانش از درد ترک خورد. صدای دردش باعث شد خواهر و برادر که در اتاق‌هایشان که جا‌خوش کرده بودند،  خارج شوند. رها با نگرانی نزدیکش شد. 

- چی شده دلدار؟

با ضعفی که در تنفسش نشسته بود، سرش را به مبل تکیه داد. 

- چایی ریخت روی دستم. 

رامتین عقب گرد کرد و به سمت اتاقش رفت. در فکرش جمله‌ها پشت سرهم می‌آمد. این دختر چرا مواظب خودش نبود؟ این حد از بی‌احتیاطی او را نگران می‌کرد. درون اتاق، داروی تجویز شده‌ی دکتر دلدار را در دست گرفت. به پذیرایی برگشت و روبه‌روی او زانو زد. 

دلدار با حس گرمای دستی به آن سمت نگاه انداخت. درد در حال سوزاندن جانش بود. پسر با احتیاط دست بانداژ او را باری دیگر پانسمان می‌کرد. دلدار از درد چنگی بر کوسن مبل انداخت و نگاهش را از پسر دزدید و به رها داد که در فکر فرو رفته بود. 

پسر  از فرصت استفاده کرد و نگاهی به چهره‌ی دلدار انداخت. چهره‌ی سرخ شده از درد این دختر، برای او عذاب‌آور بود. 

با چهره‌ای عصبی و لحنی‌ هم‌ مانند چهره‌اش، صدایش را بلند کرد. 

- احمق، یک چایی و نمی‌تونی توی دستت نگهداری؟ 

دلدار که حالا مقداری از دردش کم شده بود. نگاهی گذرا انداخت و به روزه‌ی سکوتش ادامه داد. 

رها به آن‌ دو نگاه انداخت و آن لحظه از خدا در کنار‌ هم بودن آن دو را خواست، اما شاید به ثانیه نکشید که رامتین از جایش برخواست و  بلافاصله دلدار‌ هم ایستاد. 

دختر که از حرص حرف رامتین، تازه به خودش آمده بود. ناگهان به سمتش حرکت کرد. درست در سی سانتی متری او ایستاد و انگشتش را تاکید وارانه به سمت او گرفت. کلامش حاکی از عصبی بودنش بود.

- من احمق نیستم!

ناگهان نگاهی به دو برادر خواهر کرد. کینه‌ای که در چشمانش بود، به لحنش اثابت کرد. 

- فقط دیگه، چیزی برام ارزش نداره!

وقتی نگاه مبهوت رامتین را که بین چشمانش در گردش بود  را، دید عقب گرد کرد؛ اما در همان لحظه رامتین جلویش را گرفت. این پسر‌هم کنترلی بر اعصابش نداشت.

- منظورت چیه؟

بلافاصله با خشم جواب داد. 

- دستم رو ول کن. 

نیم نگاهی به او انداخت و بعد کشیدن دستش از او دور شد. با قدم‌های سنگین خودش را به اتاق تاریکش رساند. روی تختش جنین‌وار خودش را جمع کرد. دلش نمی‌خواست، رامتین او را یک آدم بد ببیند؛ اما دست خودش هم نبود. این شعله‌ی جنون همراه با انتقام بود، که در حال گرفتن وجدان از این دختر بودند. 

رها مبهوت به برادرش می‌نگریست. او متوجه‌ی کینه‌ی چشمان دلدار نشده بود، اما در لحظه اعتراف کرد، که دعوای آنها چقدر می‌تواند ترسناک باشد. 

رامتین کلافه از نفهمیدن راز چشمان دلدار، به سمت آشپزخانه حرکت کرد. از فردا پروژه‌ی جدیدش شروع می‌شد و این دل مشغولی‌اش، برای دلدار خوب نبود. لیوانی آب از یخچال برای خودش ریخت. در حین خوردن آب، ناگهان چشمان دلدار به روبه‌رویش آمد. باز‌هم عصبی لیوان را روی سینک گذاشت و به سمت  اتاقش حرکت کرد. 

***

از فردای آن روز رامتین تمام سعیش را می‌کرد، دیگر خودش را از موضوع پروژه‌اش خارج نکند و تمرکزش را روی کارش بگذارد. 

دلدار عجیب دلتنگ دلنارش شده بود. اما این اواخر، حتی نفس‌هایش‌ هم سرش منت می‌گذاشتند. حالش زیاد خوب، بنظر نمی‌آمد. رها با اینکه، کار داشت، لحظه‌ای اورا تنها نمی‌گذاشت. دورا دور‌ هم به رامتین خبر می‌داد که در نبودش لااقل او در خانه باشد، اما تصمیم ناگهانی را دلدار زمانی گرفت، که دلتنگی‌اش به اوج خود رسید. 

@همکار ویراستار

 

ویرایش شده توسط reyyan
☆ویراستاری|reyyan☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  هفتم:

پارت  هفتم:

از جایش برخاست، با حالی گرفته به سمت کمد قدم برداشت. این چند وقت نفس کشیدن، برایش دشوار شده بود.

در کمد دیواری را باز کرد و چشمش به لباس‌هایی که به دستور رها باید پوشیده می‌شد، خورد. شانس آورده بود، که رها سلیقه‌ی او را می‌دانست، لباسی کاملاً مشکی  برتن کرد.

کلاهی بر سرش گذاشت، تمام موهایش را در کلاه پنهان کرد. در کمد را با صدای بلندی، از قصد بست. صدای در کمد چوبی آرامش بخش بود. برای اویی که این آخری‌ها دلخوشی نداشت. کیف کمری را دور کمرش سفت کرد. به خود در آینه‌ی کنار کمد نگاهی انداخت.  پوست سفیدش در میان لباس سر تا پا مشکی‌اش به او می‌گفت، مانند یک روح است. پوزخندی به تصویر خودش زد، جهت حرکتش را از آینه به در عوض کرد. 

از اتاق خارج شد. از نبودن رامتین و رها مطمئن بود. هردوی آن‌ها آن روز کار داشتند و به کارهایشان می‌رسیدند. درون حیاط نگاهی به باغ کوچک کرد؛ آن قسمت از حیاط احساس جنگل می‌داد. اگر قصد توصیف داشت می‌گفت، آن جا هوایش با کل این خانه فرق می‌کرد. بی‌‌حوصله کفش‌هایش را پوشید.

 راه خروج از خانه را در پیش گرفت. از در خارج شد و درست رو‌به‌روی خانه، پیرزن چادر به سری را دید. گل‌های آبی چادرش براق بودند و در چشم می‌زدند. پیر زن همچنان به او خیره بود، با تعجب نگاهش کرد. چیز عجیبی از او آویزان بود؟ یا آن موجودات ماورایی را، در این دختر می‌دید.

پیرزن که متوجه نگاه دلدار شد. به خود آمد و دستش را روی دهانش گذاشت. به او نزدیک شد و آرام کَل کشید. از همان‌ها که خانوم‌ها برای تازه عروس‌ها می‌کشیدند. این چشمان دلدار بود که از قالبشان در آمدند. این زن دیوانه بود؟ 

صدایش را کمی بالا برد.

- این چه کاریه خانوم؟ 

زن سکوت کرد، دستان دلدار را گرفت. با ذوقی در چشمان دلدار نگاه کرد.

- ماشاالله، هزار ماشاالله! آفرین به سلیقه‌ی آقا رامتین؛ ببین چه فرشته‌ای رو پسندیده! 

دلدار برای اولین بار دلش  برای دلِ خوش این پیرزن خندیدن خواست. لبخند دندان نمایی زد که با چشمان کشیده‌اش، از او یکی از زیباترین لبخند‌ها را ساخت. دستش را روی شانه‌ی زن گذاشت. 

- اشتباه می‌کنید، من مهمان این خونه‌ام!

به خانه اشاره کرد. زن تعجب کرد و به او نگاه کرد. گویی برایش آرزو بود، رامتین جوان را با دختری ببیند. تا خواست حرفی بر زبان بیاورد،  تاکسی زرد رنگی وارد کوچه شد و بوقی بلند زد. 

دلدار اجازه‌ی حرف دیگری را نداد. 

- ببخشید دیرم شده!

خودش زنگ زده بود، پس جای تعجب نداشت. نگاه آخری به  پیرزن کرد و سوار شد.  این آدرس  بود که از زبانش خارج شد. 

 - سلام، میرم بهشت زهرا قطعه‌ی ... 

پیرمرد سری تکان داد. 

 - چشم آبجی!

در فکر فرو رفت. درگیری‌ای بین او و افکارش راه افتاد. چه به سر آن دلدار نفوذ ناپذیر آمده بود؟ وقتی رامتین را می‌دید، از تمام انتقام صرف نظر می‌کرد؛ اما باز با دیدن رها آتش خشمی بر می‌افروخت. چه کسی راست می‌گفت؟ هرچند رها هنوز چیز خاصی به زبان نیاورده بود. حتی دلیل مرگ دلنار را نپرسیده بود؛ حتما می‌دانست که اینگونه ساکت بود و نمک بر زخم دلدار نمی‌پاشید. خبر نداشت، فقط بنزین بر آتش انتقام دلدار اضافه می‌کند. 

 - رسیدیم!

با تعجب نگاهی به اطراف کرد، آنقدر غرق در فکر بود. متوجه رسیدنشان نشده بود. مقداری پول از درون کیفش در آورد و به سمت راننده گرفت. پس از حساب کردن و خروج از ماشین، بهترین توصیف برای او پرواز کردن بود.

به سمت دلنار پرواز کرد، روی چمن‌های نم گرفته قدم برداشت و در آخر به خانه‌ی ابدی دختر خموش درونش رسید. کنار قبر خاک گرفته‌اش زانو زد. این زانو‌های لباسش بود، که خاکی می‌شدند. شاید هم گلی، اما مانند همیشه مگر مهم بود؟ 

 - دلنار سلام، بعد یک هفته بازم اومدم. 

سرش را با تمام وجود روی سنگ قبر گذاشت. انگار که سرش بر روی شانه‌ی دلنار است. 

 - دارم توی یک برزخی دست و پا می‌زنم. دلنار کمکم کن.

با این که حس بدی بود، ناخن‌هایش را روی سنگ کشید. 

 - دیگه نمی‌دونم چی درسته، چی غلط؟

روی قبر را بوسید، اشک بود که در چشمانش جمع شده بود!

 - می‌دونی؟ دیدن رامتین اصلا تو این شرایط خوب نیست.

لبانش منحنی شدند، اما نه برای لبخند برای بغض او بود. صدای باد و صنوبرهای بالای سرش دلش را بیشتر می‌سوزاند. گویا به یاد می‌آورد، که دلنار چگونه گیاهان را دوست می‌داشت. 

 - اون هدفِ من و تحت شعاع قرار میده. اصلاً، خود رها دیوونم کرده. جوری رفتار می‌کنه، انگار هیچ‌کاری نکرده.

ماند، آنقدر حرف زد که خسته شد. گویا بعد از یک هفته از حرف خالی شده بود. بعد از یک هفته ثانیه به ثانیه‌ی اتفاقات را به خواهرش گزارش داد.

در اوج حال خرابی‌ها، باز آن شخص را کنار خود حس کرد. کمی ترسیده، اما با کنجکاوی به کنار خود نگریست؛ اما چیزی عایدش نشد. آرام زمزمه کرد :

- با من چیکار داری؟ 

صدای مهربانِ او آرام، با لطافت بلند شد. هیچ شخصی جز دلدار نمی‌شنید. شاید این شخصِ بدون جسم، دلدار را برای صحبت پسندیده بود. 

- برو به جایی که دوستت دارن، اونا برای تو افراد مفیدی هستن!

دلدار گیج شده بود. اما آدمی هم نبود که با یک صدا به حرفش گوش دهد. بی توجه سرش را روی قبر گذاشت و   چشمانش را بست تا از آن توهم، رها شود. 

***

رها با خوشحالی و دستانی پر، در خانه را باز کرد. برای دلدار پسته گرفته بود. می‌دانست، تنها چیزی که دلدار را وادار به خندیدن می‌کند، پسته‌های خندانی که ترد بودنشان به انسان جان می‌بخشید، بودند. از حیاط گذشت و متوجه‌ی نبودن، کفش‌های دخترک نشد. به زحمت در اتاق را گشو، ولی در وسط خانه خشکش زد. 

چه چیزی سبب این حال او شده بود؟ دیدن برق خاموش اتاق و خانه شوکی به او وارد. پسته‌ها از دستش به زمین افتادند. هرکدام، در آن لحظه به قاعده‌ی شکستن شیشه صدا داشتند. به سمت اتاق دوید، به خیال اینکه دلدار در آنجا خواب است؛ اما نبود. ساعت  ده بود این دختر الان چه جایی برای رفتن داشت؟! در این شب که سرد هم بود. 

دستش به سمت گوشی موبایلش رفت. باید زنگ می‌زد، برای رامتین که در حال کار بود. مگر کار دیگری هم از او بر می‌آمد؟ 

***

با به صدا در آمدن   گوشی به آن نگاه کرد و یک تای ابروی خوش‌حالتش بالا رفت.

تمام ذهنش را یک جمله پر کرد. «رها که تازه رفته بود.» با تعجب انگشتش را روی آیکون سبز کشید. قصد جواب دادن داشت. 

- سلام، بله؟!

کمی سکوت کرد. صدای هیچ چیزی از آن پشت نمی‌آمد، شاید اشتباهاً دستش خورده بود. 

صدای ناراحت ناگهانی رها باعث نگرانی او هم شد!

 - چی‌شده رها، چرا همچینی؟

رها ترسان حرفش را زد، دیگر فکر نکرد به مردی که ممکن است برایش اتفاقی بی‌افتد. 

 - دلدار، رامتین دلدار نیست. 

از جا برخاست، گیج شده بود؟ خب نبود می‌آمد دیگر؛ اما سرش را که بلند کرد، نگاهش به ساعت بیست و دو و پنج دقیقه‌ی شب افتاد و شوکه شد. این فریاد ناگهانی او بود که دل خواهرش را لرزاند. 

 - یعنی چی نیست؟ کجاست؟

رها جا خورد، استرسش اجازه‌ی حرف زدن به او نمی‌داد. با تمام تلاشش فقط دو کلمه بر زبانش افتاد. 

 - نمی‌دونم داداشی!

رامتین نقشه‌های معماری را روی میزش را رها کرد و به سمت در دوید. وقت تلف کردن خوب نبود. احتمالا این رگ تعصباتش بود که رقصان خود نمایی می‌کرد.

 - باشه، باشه. آماده باش بیام، بریم دنبالش!

گوشی و قطع کرد و رو به منشی حرفش را زد. منشی متعجب به او خیره بود. این اواخر حس کرده بود، رئیسش مساعد نیست، این‌هم از حال امشبش بود. 

 - جلسه‌ی امشب و کنسل کن. یک کار واجب برام پیش اومده.

منشی گوش به امر، فقط چشمی بر زبان آورد. 

 چشمش را به ساعت دوخت ساعت بیست و دو  و ده دقیقه بود و بدون گوش دادن به جواب منشی از او   دور شد. تمام فکرش،   چهره‌ی با اخم دلدار بود. گویا با این فکر که دلدار بلایی سر خود بیاورد؛ به اوج دیوانگی می‌رسید. این مورد را لحاظ می‌کرد، چون این اواخر دخترک حال درستی نداشت. احساسی که پنج سال درون خود خفه کرده بود، به ناگاه سر ریز کرده بود. باید از چه کسی کمک می‌خواست؟

تا به خودش آمد،   چهره‌ی استرسی رها   جلوی صورتش آمد. سؤالش را از اویی که سکوت کرده بود پرسید. 

 - زنگ زدی براش؟

رها به چهره‌ی سرخ برادرش نگریست و دوباره به ساعت‌ نگاه کرد. 

- آره اما خاموشه، جواب نمیده.

چنگ کلافه‌ی رامتین در موهایش، دل نازک رها را به درد آورد. رفتار‌های جدیدی که از او می‌دید، نشانه‌ی همان شیرینی در فکرش بود. پاهای رامتین از استرس در حال تکان خوردن بودند.

میان گریه‌ها و استرس لبخند تلخی زد و چیزی نگفت. الان مهم اتاق خاموش دلدارِ خود سرش بود، که باید پیدایش می‌کردند. ساعت به یازده نزدیک شده بود. آنها نه تنها نمی‌دانستند کجا بروند، بلکه هیچ یک از دوستان او راهم نمی‌شناختند. 

ولی او رامتین بود، اگر به سرش می‌زد. سر به بیمارستان می‌گذاشت و رها هم جلو دارش نبود. 

دیگر طاقت نیاورد، دوباره به سمت ماشین رفت. همین نیم ساعت هم به اصرار رها در خانه مانده بودند. شاید آن دختر سرتق  برگشت.

رها پشتش بلند شد و گوشه‌ی پلیورش را گرفت. 

 - کجا میری؟ 

با خشم، بی‌صبری و همراه با چاشنی فریاد،   جواب خواهرش را داد.

- قبرستون!

چشمان رها درشت شد. چرا به ذهن خودش نرسیده بود، افکارش را فریاد زد. 

 - رامتین، قبرستون!

رامتین با تعجب به خواهرش نگاه کرد. دیوانه که نشده بود؟ رها اما استرسش بند آمده بود. از جا پرید و دوباره تکرار کرد.

 - رامتین بهشت زهرا! قبرستون!

تازه متوجه شد. به سمت ماشین برگشت، باران نم- نم می‌بارید، سرما هم در حدی بود که نوک بینی  ها را سرخ کند. دستش به سوئیچ رفت و گفت:

 - آره، آره همینه بشین بریم؛ بدو!

و تاکید‌گرانه رها را مجبور به همراهی کرد. نشستند، به محض استارت زدن؛ تاکسی زرد رنگی جلوی کوچه  ایستاد. دختر سیاه پوشی از داخلش پیاده شد و خب  تشخیصش سخت نبود. جنونی در رامتین راه یافت. صدا زدن‌های رها بی‌فایده بود، برای جلوگیری از آن پسر برای پیاده شدن. 

- رامتین، رامتین وایسا، نه!

اما رامتین نمی‌شنید. تمام تنش خشم و نگرانی شده بود. رها با نگرانی پشتش  دوید، تا جلوی هرگونه دلخوری را بگیرد. هر‌گونه اتفاق بد، اما نشد نرسید. رامتین به محض اینکه به دلدار رسید، با جنون ضرب دستش را روی گونه‌ی دلدار، به یادگار گذاشت.

صورت دلدار با شتاب به سمت چپ چرخید. هین بلند رها و صورت شگفت زده‌ی رامتین از کار خودش، نشان می‌داد او را سخت نوازش کرده. در آن لحظه قصد فریاد در دلش داشت. آخ دستت بشکند،  که دست بر دختر جماعت بلند کردی. مادر و پدرت این را یادت دادند؟ خودش را باز خواست می‌کرد. 

 در دقیقه‌ای که اینکار را کرده بود. هزار بار به خود لعنت فرستاد که چرا اینطور شد. 

اما دلدار ناباور به آنها نگاه می‌کرد. اصلا انتظارش را نداشت، کارش را اشتباه می‌دانست، اما حقش این سیلی نبود. رها با بغض به او نزدیک می‌شد، تا آرام‌اش کند. دلدار نگذاشت، با دستان سرد و سرخش مانع نزدیک شدن او شد. قدمی عقب رفت و سریعا به آنها پشت کرد. تمام ضعف این دو ماه، درونش جمع شده بود. ظهر بارانی که دلنار در خون بود. شب اولی که تنها در آن خانه‌ی نفرین شده گذراند. دلنار را می‌دید، درست روبه‌رویش میان تاریکی‌ها و باران، مانند روزهای عادی فریاد می‌زد.

- چاکر آبجیه خودم!

صدای رامتین، صدای دلنار را شکست. 

 - وایسا دلدار متاسفم، دست خودم نبود. نگرانت شدم. 

قطره‌ی اشک روی گونه‌هایش خط انداخت، اما اینبار خنده‌ی تلخی‌ هم همراهش، در کنار اشک‌ها بود. میهمان، هم‌سفره؟ هر چه که بود باهم قصد غارت روح دلدار را داشتند.

رامتین از او عذر می‌خواست؟ چه عجیب و چه غریب، پسرک مغرور به اشتباهش اعتراف کرد. قدمی دیگر حرکت کرد و دور شد. 

آسمان ناگهان غرید. آنچنان وحشیانه که گویا قصد تنبیه این دو پسر و دختر را داشت.

دلدار را به حکم نگران کردن، رامتین را به حکم   ناحق سیلی زدن. 

اشک‌هایش در بدنش تکه‌های یخ شدند. رامتین  بی اختیار، غمگین، به قصد دلجویی قدمی جلو آمد. 

- دلدار!

سرما در تنش نشست. حس کرد قلبش را سرما در بر گرفته. نفس کشیدن و بلعیدن اکسیژن سخت شد به سرفه‌های بلند افتاد. خس- خسی از ته ریه‌هایش به گوش می‌رسید.

چشمانش ناخواسته بر روی‌هم افتادند. ناگاه پاهای سست او توانش را از دست داد و روی زمین پرت شد. فریاد دلدار گفتن رامتین و جیغ دلخراش رها در کوچه‌ی بزرگشان پیچید.

@همکار ویراستار

 

ویرایش شده توسط reyyan
ويراستاری| reyyan
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم:

صدای داد‌های رها، در محوطه‌ی درمانگاه بر سر رامتین می‌خورد. خودش کم درد داشت، رها‌ هم با حرف‌هایش هر چیزی را دو برابر می‌کرد. ناگاه قدمی سخت به سمت رها رفت، خواهرش باید می‌فهمید. باید درد این پسر دل سوخته را درک می‌کرد. سبزه‌های زرد شده زیر قدم‌های تندش له شدند. 

 - بسه دیگه، بسه منم فهمیدم. منم شنیدم اون دکتر چی گفت. کم درد و بلا ریخته این تو؟

و اشاره کرده بود، به حرف‌های دکتر که گفته بود: «سرما خوردگی برای این دختر سمه، حرص و جوش سمه...» و با سم گفتن‌هایش، درد را در قلب پسر زنده می‌کرد. دوبار محکم بر قلبش ضربه زد:

 - تو بیشترش کن رها، آفرین!

و برای خواهر غمگینش بلند دست زد. رها متعجب بود، تا به حال اینگونه او را خشمگین ندیده بود. می‌دانست، پشیمان است؛ اما کمی بازخواست شدن برای این پسر مغرور‌هم بد نبود. رامتین نگاهش را به آسمانی که تازه بارانش تمام شده بود، انداخت. درحال صاف شدن بود؟ رها نگاهی به درخت بید رقصانی که زیرش بودند کرد. به قصد عذر‌خواهی کلافه قدمی برداشت. 

- رامتین، من نمی‌خواستم ناراحتت کنم!

رامتین که به او پشت کرده بود به سمتش برگشت. رفتار‌های رها برای او بد نبود، او از کار خودش داغ بر دل خودش گذاشته بود. هیچ‌وقت نمی‌خواست، این دخترک که خواهر صدایش می‌زد ناراحت باشد. این دردانه از جانش عزیزتر بود. تلخ خندی زد و با همان دردانه دردِ دل گفت:

 - از اون موقع که دستم به صورتش خورد؛ هزاربار خودم و لعنت کردم.

رها به رامتین نزدیک شد و سرش را روی کتف او گذاشت. گویی قلب این خواهر و برادر در زنجیری برای‌ هم بود. از‌هم ناراحت نمی‌شدند. 

 - چرا اینطوری شدی داداشی، آروم باش!

برای زبون همیشه سرد گوی رامتین سخت بود. سخت بود، اعتراف به چیزی که حتی در متن‌هایش‌ هم آن را نمی‌نوشت،‌اما وقت خالی شدن از حرف ها بود، تا درون دلشان نپوسد.  ابر‌های سیاه در حال کنار رفتن بودند. ماه قرارِ خودنمایی داشت، بعد آن باران عظیمی که راه افتاده بود. حرف‌های رامتین به دل آسمان حرکت کردند. 

- دیگه دست خودم نیست؛ تقصیر اونیه که تو قفسه سینه‌ام پمپاژ می‌کنه!

هر دو در خلسه‌ای فرو رفته بودن که صدای دلدار، خلوت برادر خواهرانه‌ی آنها  را شکست. 

 - چیزی شده؟ چرا همچین شدین؟

هردو به سمت او برگشتند، او که در یکی از اتاق‌ها خواب بود. با این حالش اینجا چه می‌کرد. 

رامتین به او چشم دوخت، چهره‌ی متعجب دلدار از نظر رامتین طعم ملس می‌داد. یک  تلفیقی بین شیرینی و ترشی بود، مگر نه؟ اخ که چقدر این طعم لذت بخش بود. سؤالش را آرام و زمزمه‌وار پرسید. 

 - تو چطوری اومدی بیرون؟ 

دلدار به او نگاه کرد. آن صورت بهم ریخته که نشان از آشفتگی‌هایش بود، الان جزو جذاب‌ترین‌ها برایش به شمار می‌رفت. حالا دیگر  حال دل خودش  را می‌فهمید. در جواب او معطل نکرد. هرچه‌ هم که دلخور بود، اما جواب او را داد. 

 - یک نیم ساعت منتظر بودم. دکتر گفته بود، می‌تونم برم. منم تحمل نکردم، دیدم شما نیستین پایین اومدم.

 رها به سمت دلدار رفت و اورا در آغوش کشید. 

 - دلی دیگه اینجوری نگرانمون نکن!

قلب دلدار در لحظه‌ای تبدیل به سنگ شد. این کلمه‌ی آشنا، این کلمه مانند شوک برای دلدار عمل می‌کرد. رها را هل داد با نفرتی که در لحنش بی‌داد می‌کرد؛ حرفش را زد. 

 - به من نگو دلی!

رها با چشم‌های درشت نگاهش کرد. از نظرش دلدار مانند هوای شمال بود. از آنهایی که ناگاه سرد و ناگاه گرم می‌شدند.

هر چه که بود، خبر نداشت چرا از دلدار ناراحت نمی‌شد. رامتین با دیدن آن‌ها با تاسف سرش را تکان داد.  نمی‌دانست در این زمان برای رفع کدورت چه می‌گفتند! هرچه که بود او به یاد نداشت. 

- خانوما، شما قصد خرید ندارید؟ 

دلدار تصمیم گرفته بود. در آخر هرکاری‌ هم می‌کرد، خودش آدم بد داستان برای رامتین می‌شد؛ پس قصد داشت خوش بگذراند. خوش بگذراند که لااقل در حسرتش نباشد که زندگی نکرده است. لبخندی زد، قصد نداشت به حرف رامتین توجهی کند. 

 - رها ببخشید، دست خودم نبود. 

رها  این‌بار از تعجب پس افتاد. این دلدار بود که عذر می‌خواست؟ اما خب از فرصت‌های نادری که پیش می آمد، استفاده کرد. 

 - نه عزیزم درکت می‌کنم!

منتظر لبخند دلدار نشد. چون مطمئن بود، این اتفاق دیگر افتادنی نیست؛ اما شد، لبهای زیبای دلدار مانند یک منحنی به سمت بالا خم شدند. رها خوشحال بود، دلدار برای او خندیده بود. کم پیش می‌آمد دیگر، باید آن لحظه را ثبت می‌کردند.

اما کمی، از آنها دورتر رامتین با اخم و جدی به دلدار نگاه می‌کرد. تا یادش می‌آمد دلدار برای خواهرش هم نمی‌خندید،   رها که جای خود داشت. چیزی درون دختر تغییر کرده بود. برخی چیزها سر جایشان نبودند، مشکلی وجود داشت.

با صدای رها نگاه از دلدار که با گستاخی مانند خودش، در چشم‌هایش نگاه می‌کرد  گرفت. 

رها با خنده دست آنها را کشید، در دل فکر می‌کرد.  «اونها لنگه‌ی‌ هم هستن»

با غر- غر‌های رها که  می‌گفت:

- این وقت شب کدوم مغازه‌ای بازه؟ که هوس خرید کردی؟

فقط به سمت رستوران شبانه روزی رفتند. آن شب کنار‌هم نشستند. روی یک میز و شام را سفارش دادند. در زمان سفارش، با یکی شدن سلیقه‌ی رامتین و دلدار، خنده‌ی رها بلند شد. دلدار برای اولین بار خجالت‌زده به میز کرم رنگ رو به رویشان نگاه می‌کرد، اما رامتین با لبخند بد‌جنسی به او نگاه ‌کرد. زود فضا عادی شد. با اینکه دیر وقت بود، اما هنوز هم افراد زیادی در محوطه‌ی رستوران بودند. دلدار غذایش را سریع‌تر از همه تمام کرد و از جا برخاست. 

 - من میرم داخل حیاط!

بی صدا از بین میز‌ها و مشتری‌ها رد شد.  بدون نگاه کردن، به آنها  از آنجا دور شد. صدای آب، باعث شد به حوض نگاه کند. فواره‌ها حس خوبی به دخترک می‌داد. 

بالاخره حوض بزرگ حیاط دلدار را بی قرار ‌کرد. به سمت حوض رفت، آرام و متین شده بود؟ دستش را درون آب سرد و زلال حوض فرو برد. خیس شدن آستین‌هایش در این حال خوب، مهم بود؟  بر روی صورتش پاشید. از سرمای آب لذت می‌برد. چشمان و موهای بیرون آمده از کلاهش، حالا خیس شده بودند. زیبایی شرقی او با برقی که آب بر صورتش انداخته بود. اورا زیبای درخشان نشان می‌داد. 

 - چه دختر جذابی!

با اخم سرش را به سمت صدا چرخاند. جوانک دود به دستی به سمت او می‌آمد. به خودش اطمینان داشت، می‌توانست او را با خاک مساوی کند، اما نه تا زمانی که کاری با او نداشته باشد. پس بی‌توجهی کرد و به آب نگاه کرد که با انعکاس چراغ‌ها چقدر زیبا شده بود. 

 - خب ظاهراً سخته رام کردنت!

دلدار با خود فکر می‌کرد، انگار داره با حیوون حرف می‌زنه و باز هم محل سگ ندادن، پسر را سنگ روی یخ کرد. اما ظاهراً دنبال شر می‌گشت که ادامه می‌داد. از نظر او دلدار فقط ناز می‌کرد. 

 - موش کوچولو، یک نگاه به ما بنداز!

طاقتش طاق شد و از جایش پرید، صدایش را کمی بالا برد. قدمی تهدید آمیز به سمت پسر برداشت. چشمان وحشی او، مانند ماده گرگی درنده شده بود.  هرچند که باعث درشت شدن چشمان پسر شد. صدای بُرنده‌اش کار را تمام کرد. 

 - هی هیچی نمی‌گم پرو میشه! گمشو برو اونور هری!

او از دختران  چاله میدانی بود؟ ابروهای پسر بالا پرید، از جسارت دختر لذت برد. با لحن مسخره‌ای سرش را به دلدار نزدیک کرد، مانند احمق‌ها تکانش می‌داد.  از آزار دادن این دختر لذت برد. 

 - چرا؟ موش کوچولو ناراحت میشن؟

قبل از اینکه جوابی از دلدار بشنود، مشتی با ضرب بر‌‌ رویش نشست و به زمین پرت شد. رامتین بود، با چهره‌ای سرخ روبه‌روی دلدار ایستاد. چشمان مشکی دلدار گرد شدند. این پسر کی شامش را خورده بود؟ زمان چه زود می‌گذشت. با حرفش نگاهش را از او دور کرد. 

 - تو چرا اینجا دهن به دهن این اشغال می‌زاری؟ 

 قبل از اینکه دلدار حرفی بزند، پسر او را از پشت هل داد. رامتین تلنگری خورد چند قدم به  سمت جلو آمد، اما به زمین نخورد. حالا روبه‌روی دلدار بود و با دیدن چشمان و صورت او ،جذابیت بی‌همتایش با خشمی به عقب برگشت و یقه‌ی پسر را گرفت. ظاهراً حس می‌کرد، کسی نباید با این دختر صنمی داشته باشد. 

 - چه غلطی کردی؟ هان؟ چیکار کردی؟

پسر با پررویی جواب داد، گویی نمی‌دانست او نسبتی با دخترک پشتش دارد. البته اگر خونی می‌گفتند هیچ، اما ظاهرا دل‌های خاموش شده شروع به جوشیدن، کرده بود. 

 - به تو چه، تو چی‌کارشی؟ یک ساعت اینجا نشسته بود، دلم خواست. 

مشت بعدی روی صورت پسر نشست. اگر صحنه‌ی طنزی بود. به راحتی می‌شد گفت که مشت‌های رامتین در جمجمه پسر فرو می‌رفت. اما نبود، دلدار هم آدم خندیدن به دعواها نبود. 

 - برادرش، تو چی‌کارشی که اینجایی؟ 

دلدار جا خورد. از کلمه‌ی برادر ناراحت بود. با حرص دستش را روی شانه‌ی پهن رامتین گذاشت. 

- بسه، بسه می‌میره  خونش  می‌اوفته گردن تو!

در وسط دعوا پسر، از حرف‌های بچه‌گانه‌ی دلدار خنده‌اش گرفت. این واکنش برایش گران تمام شد و مشت بعدی رامتین روی صورتش نشست. غلط می‌کرد این پسر به دلدار نگاه کند. 

متوجه شد اگر جلوی رامتین را نگیرد، کشتار راه می‌اندازد. اینبار با صدای بلندی فریاد کشید. 

- رامتین بسه!

قلبِ رامتینِ خشمگین آرام شد. پسر را رها کرد و با تعجب به دلدار نگاه می‌کرد. رها هم تازه رسیده بود. به چهره‌ی کبود پسر نگاه می‌کرد و بعد به چهره‌ی رامتین که با لبخندی محو دلدار بود. سرش را با گیجی تکان داد. 

مردمِ حاضر در صحنه‌ هم ذره‌ای تکان نخورده بودند، آن‌ها‌ هم متعجب از دعوای نیمه شبانه‌ی آنها شده بودند. در تاریخ آنجا، همچین دعوایی وجود نداشت. حال آنها اولین تاریخ ساز این موضوع شده بودند.

درون ماشین نشستند. گرمای مطبوع بخاری، دلدار را خواب‌آلود کرده بود. سرش را روی چرم صندلی رها کرد، اما با صدایی مجبور به بالا آوردن سرش شد. 

 - نباید می‌ایستادی دهن به دهنش می‌زاشتی!

با صدای رامتین خوابش پرید. حرفش را قبول نداشت. او توهین به خودش را نمی‌بخشید. خوب هم می‌دانست، می‌توانست چنان پسر را بر سر جایش بنشاند که دیگر دختری را به چشم دیگری نبیند، جواب او را داد. 

 - انتظار نداشتی بشینم نگاهش کنم؟ 

از آینه به چهره‌ی عصبی دلدار نگاه کرد. مگر چه گفته بود؟ دختر همیشه در جنگ او عجیب خشمگین بود.  

- اتفاقا این نشون می‌داد که برات مهم نیست!

دلدار با عصبانیت و دلخوری حرفش را زد. حرف‌های رامتین را قبول نداشت. 

- یک بار بهت گفته بودم، تو کار من نباید دخالت کنی!

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط reyyan
ويراستاری| reyyan
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت نهم:

رامتین تمام تلاشش را می‌کرد که عصبانیت چیره‌اش نشود.  تلاشش بی‌فایده نبود، در واقع این کارش دلیلی بود تا اتفاقات ساعت‌های قبل دوباره تکرار نشود؛ اما این حسادت زیر پوستی، باعث زدن حرفی شد که حرف دلش نبود. 

 - واقعا دلت می‌خواد که دیگه تو کارت دخالت نکنم؟

دلدار، مملو از دلخوری بود. دلخوری از برادر بودن رامتین، دلخور از سیلی که از او خورده بود. او‌هم از سر لجبازی با آن پسر، سرد در آینه نگاه کرد. بر همین اساس، با بی‌رحمی حرفش را زد.

 - آره پس چی؟ از خدام‌ هم هست!

رامتین به نقطه‌ی سردی رسید. هنوز دلدار برایش مهم بود، احساس مهم بود، اما چه می‌کرد که دیگر دختر نیازی به بودن او نداشت. تایید کردن حرف دلدار شاید جزو سخت ترین کار‌ها برای او بود. 

 - اوکی!

بعد از حرف رامتین، دلدار با سکوتی شکنجه آور، سرش را دوباره بر چرم‌های گرم ماشین فرود آورد. سعی می‌کرد خود را به خریت بزند،  نشنود صدای قلبش را که غوغا به پا کرده بود. رها به بحث میان آنها گوش سپرده بود، باخودش فکر می‌کرد، چرا ناگهان به جان هم افتادند‌؟ جوابش را می‌دانست؛ ظاهراً چیزی به نام حرمت از میان دختر و پسر داستان از بین رفته بود. 

***

از فردای آن روز هیچ چیز سر جای خودش نبود. دلدار مانند گذشته رفتار نمی‌کرد. یعنی اگر خودش‌ هم می‌خواست، دیگر رامتین آدم گذشته نبود. 

در این حالت، به جای رامتین، با رها صمیمی شده بود. گویا ارتباط عمیق بین آن دو به یک‌ باره سطحی به چشم آمد. همه‌ی حرف‌ها و دیدن‌های رد و بدل شده، سلام و علیکی بیش نبود. 

روز‌ها  بی‌رحمانه، دوئل زمان گذاشته بودند و به بیهوده‌ترین حالت ممکن، گذر می‌کردند. زمان برای دلدار به نحوی بود که هیچ چیزی به تجربیات، به نقشه‌هایش و به هیچ مورد دیگری اضافه نشده بود. شبانه روز، گوشه‌ای کز می‌کرد و حرفی نمی‌زد؛ یا تهش به استفاده از گوشی موبایلش ختم می‌شد. 

همین‌جور باقی ماند، تا درست روزی که گوشی در دست رها زنگ خورد. رها ترسیده از صدای گوشی جدیدش آن را در دست گرفت، شماره‌ی دوستش را خوب می‌شناخت. با لمسی بر صفحه تماس را برقرار کرد. موبایل بزرگی بود و کف دست را اِشغال می‌کرد.  گوشی قبلی‌اش در اتاق در حال خاک خوردن بود. حیف، آن موبایل خوش‌ دستش بود. 

صدای حرف زدنش به گوش دلدار می‌خورد، اما توجهی نمی‌کرد، بیشتر از هر روزی دلتنگ بود، دلتنگ روزهای خوشش هرچند کم، اما خوش بود. در این مدت که این پسر پشتیبانش شده بود، روزهایی را که بی‌پشتیبان زندگی می‌کرد را، از یاد برده بود. عجیب بود که چقدر داشتن کسی که مواظبش باشد، به دهانش شیرین آمده بود. 

همانطور که خودش خواسته بود، رامتین دیگر با او حرف نمی‌زد یا به او اهمیت نمی‌داد. البته این دلتنگی فقط برای او نبود، در این آتش سوزان رامتین حال بهتری نداشت، فقط جرعت نشان دادنش در چهره را نداشت.

این موضوع دلدار را سردتر می‌کرد. آتش می‌زد بر جنونی که برای انتقامش داشت. گویا این دختر فقط منتظر اتفاقاتی بود، تا آتش بر‌جان زندگی دختر بیرون اتاق بی‌اندازد.

کتاب را بار دیگر ورق زد، هرچه از این کتاب می‌خواند،  سیر نمی‌شد. وقتی کلمه‌هایش را به زبان  می‌آورد، شخصی با صدای گیرا را کنار خودش حس می‌کرد. 

 صدای ناگهانی در فضای اتاق را پر کرد، از جایش پرید.  سریع دستی به موهای به‌هم ریخته‌اش کشید.  با صدای  رها از پشت در سرش را بلند کرد. 

 - دلدار جان، می‌تونم بیام تو؟!

با تعجب به در نگاه کرد، رها بود؟ او این ساعت اصلا نزدیک دلدار  نمی‌شد. از تخت نرمش بلند شد و در را باز کرد. کمی برایش عجیب بود، او چه کاری داشت؟ دستش را به پریز برق که در تاریکی به چشم می‌خورد، وصل کرد و آن را به سمت پایین هدایت کرد. 

اتاق همیشه تاریکش، روشن شد. به رها اشاره کرد که به سمت تختش بروند. 

 - چیزی شده؟

این سوال او بود، که دختر را تحت شعا قرار داد. رها با خجالت قطره‌های خیالیه صورتش را پاک کرد. چشمان خجل عسلی‌اش را به دلدار دوخت. شاید فکر می‌کرد دلدار با این حرف او ناراحت می‌شود. 

در حالی که روی تخت می‌نشست، شروع کرد به حرف زدن. 

 - راستش، راستش برام ماموریت پیش اومده. یک چند روزی باید برم اصفهان برای یک کتاب تاریخی.

دلدار سؤالی نگاهش می‌کرد، خب این موضوع چه ربطی به دلدار داشت؟ نکند اجازه می‌گرفت و او خبر نداشت؟ نگاه سوالی دلدار، رها را وادار به جواب دادن کرد. 

 - میگم مشکلی نداری با رامتین تو خونه تنها باشی؟

شوکی به او وارد شد، فکر این‌جایش را نکرده بود. تنها بودن با رامتین خوب نبود، یعنی اصلا دوست نداشت بیشتر از این‌ها وابسته‌ی آن پسر شود. وگرنه از رامتین که مطمئن بود، اما می‌دانست نبودن رها باعث شکل گرفتن صمیمیتی دوباره می‌شود. آرام و زمزمه وار حرف را زد. 

 - خب مشکلی که نیست، اما دوست ندارم. می‌دونی منظورم رو؟

به رهای خجالت زده نگاهی انداخت. دائم با ته موهای قهوه‌ای روشنش ور می‌رفت. الان وقت انتقام که نبود، بود؟ نه، پس او را از بند خجالت‌های همیشگی‌اش نجات داد. 

 - من میرم خونه‌ی هما!

رها کنجکاو شد، اگر کسی را داشت که پیشش می‌ماند، از عذاب وجدانش کم می‌شد، اما از هما فقط نامي آشنا در ذهنش می‌چرخید. دلدار‌هم با نگاه کنجکاو او، دریافت که توضیح دهد. 

در حالی که به کمد و کتاب سیاه روی آن خیره شده بود، حرفش را زد. 

- دختر عموی بزرگم رو یادته؟ الان‌ چهل و پنج سالشه!

 بار دیگر با این حرف به یاد آورد که رها و خانواده‌اش، چقدر به او و خانواده‌اش نزدیک بودند.

رها  از جایش پرید، هما را به یاد آورده بود. از نظر رها او تنها زن خوب، در آن جمع گرگ صفت بود. با خوشی نگاهش را به دلدار انداخت، دستانش را تکان- تکان داد.  خنده‌ها و خوشی‌های این دختر با دیگران فرق داشت. گوشه‌ی چشمانش هلالی می‌افتاد و زیبایی مظلومانه‌اش را چند برابر می‌کرد. درست مانند رامتین، او هم همین‌ گونه می‌خندید. با صدای رها دست از فکر برداشت. 

 - آره، وای چقدر دلم براش تنگ شده. بیا من که غروب باید برم، بیا من و تو بریم خونشون. می‌خوام ببینمش، تو روهم می‌رسونم. 

دلدار سری از رضایت تکان داد و رها از در وارد شده، خارج شد. دلدار آرام به سمت کمدش رفت و کوله‌اش را در آورد. خیلی آرام چند دست لباس در آن ریخت. لباس‌های ساده‌ای پوشید و به بیرون از اتاق رفت. چقدر دلش برای اتاق خودش تنگ شده بود. دلش برای باز کردن پنجره و دید زدن بچه بازی‌های پریا‌ هم، تنگ بود. سنی نداشت، هنوز مانند نوجوانان فکر می‌کرد. سری با دلگیری تکان داد تا از افکار رهانیده شود. 

ولی یاد تلفنی که مینا خانم به او زده بود افتاد، حرف‌هایش را به یاد آورد. 

- دلدار کجا رفتی مادر، دل نگرونت بودیم. البته اون پسر بهمون اطمینان داد که حالت خوبه، اما توام‌ بهمون سر بزن!

و در جواب تمام حرف‌هایش، به مینا اعتراف کرده بود که دلتنگ پریای پر شیطنت است. 

رها هم آماده شد و به بیرون از اتاق آمد. منتهی کیف کوچک درون دست دلدار قابل مقایسه با چمدان رها نبود.

رها تندی کارهای کوچکی را در خانه انجام داد و هر‌ دو وارد حیاط شدند.

رامتین‌ هم دقیقه‌ی پیش رسید بود و او را در حال پارک کردن ماشینش دیدند. او‌ هم دلدار و رها را در حین سوار ماشین شدن دید. چیزی که در چشمش می‌زد، ساک کوچک درون دست دلدار بود. چقدر، یک ساک یا کیف می‌توانست تشویش به همراه بی‌آورد. از ماشین پیاده شد و به سمت آنها حرکت کرد.  حواسش نبود، که در ماشینش باز مانده است. رها در حال  گذاشتن درون صندوق بود. 

 - کجا برین این وقت ظهر؟!

سوال پرسید و نگاه دلدار را به خود جذب کرد. او‌هم دخترک را نگاه می‌کرد، در نظرش او حال خوشی نداشت. احتمالا او روح و درون دلدار می‌دید، که آنقدر سریع متوجه این موضوعات می‌شد. 

رها دری را که باز کرده بود، دوباره بست و با لبخند دلنشین به سمت برادر خوش‌تیپش برگشت. اول در دل کمی تحسینش کرد و بعد جوابش را داد. 

 - سلام، من غروب باید برای چند روز برم اصفهان. 

رامتین سری تکان داد. به این سفرهای گاه و ناگاه خواهرش عادت داشت. تفسیر و تاریخ کتاب‌ها و مکان‌ها حس خوبی به رهایش می‌داد. اما کنجکاوی او برای خواهرش نبود، او جواب سوال را از دلدار می‌خواست.  پس به بدنه‌ی سرد ماشین تکیه داد. 

 - خب دلدار کجا میره؟!

رها منتظر دلدار نشد، او آن لحظه زبان دلدار شده بود، اما دلدار محو حرف زدن رامتین شد. درست چند روز بود که اسمش را از زبان او نشنیده بود؟ با ناراحتی سرش را برگرداند و به دو درخت خیره شد، او این وابستگی‌ها را دوست نداشت.  این وابستگی برای هدفش، نقش مسمومیت را داشتند. 

صدای رها رفت و بازگشتی در گوش‌های رامتین ایجاد کرد.  جوری که چشمانش از حرف خواهرش گشاد شد. 

 - دلدار تو این مدتی که من نیستم، می‌خواد بره پیش هما!

رامتین هما را خوب می‌شناخت، یعنی همه خوب می‌شناختند. تنها فرد خوب در خانواده‌ی بی‌غیرت دلدار، او بود. اما  بدی‌هایی هم داشت، مثلا برادر بیست و چند ساله‌ی بد چشمش‌ هم بود. شاید این افکار از حسادت خواستگاری آن پسر از دلدار بود. چندی پیش خودش در بیمارستان از زبان دلدار شنیده بود. 

این برای رامتین سخت بود، که دلدار در آنجا زندگی کند. جدا از این ماجرا، کمی برای دلیل اصلی کنجکاو بود.  دستش را کلافه درون موهایش کشید. 

 - چرا بره؟

رها متوجه‌ی گرفتگی برادرش شد. اگر به خودش بود دلدار را همین جا نگه می‌داشت. اطمینان کاملی به برادر جوانش داشت. این پسر اگر دست از پا خطا می‌کرد، رها حاضر بود اسمش را عوض کند. البته الان چه چیزی در جواب رامتین می‌گفت؟ نمی‌دانست. آرام لب گشود. 

 - خب درست نیست باهم تنها باشین تو خو... 

رامتین عصبی شد حرفی که در دهان رها بود برایش سنگین بود. با عصبانیت قدمی جلو رفت، کلمه‌ی رها هیچ‌ وقت کامل نشد. و این تقصیر پسر عصبی رو به رویش بود. 

- این تصمیم کی بود؟

رها ناراحت از صدای افزایش یافته‌ی برادرش گفت:

 - داداش!

رامتین مشت محکمش را روی در ماشین کوباند و فریاد بلندش سکوت خانه را خاک کرد.  قلبش از این تهمت لرزیده بود. 

- میگم تصمیم کی بود؟

هر دو دختر با ترس قدمی عقب رفتند. هرچند دلدار قدم رفته را بازگشت. با خود می‌گفت «بگم تصمیم من بود، بزار ببینم چه غلطی می‌خواد بکنه» خواست با صدای بلند حرفش را بزند که صدای رها بلند شد. رها نمی‌خواست و دوست نداشت بار دیگر رامتین نتواند جلوی خودش را بگیرد و بلایی به سر دخترک بیاورد. پس دلیرانه جلوی رامتین ایستاد. 

- من، تصمیم من بود!

با چشمان گرد تمام حواسش را به رها داد. رها از ترس این که دوباره دعوایی بین دلدار و برادرش شکل نگیرد، تقصیر را به گردن گرفته بود. دل درون دلدار لرزید، داستان از چه قرار است‌؟ چرا این کار را کرده بود. گیج شده بود، داستان انتقام در مغزش، مانند تصویر جان گرفت. این ذات رها با آن ذاتی که پسرک شرور گفته بود، هم‌خوانی نداشت. 

رامتین گر گرفته بود. خواهرش در مورد او چه فکری می‌کرد؟ رگ پیشانی‌‌اش از حرص برجسته شد. هر چند ثانیه، پلکش می‌پرید. برای او سنگین تمام شده بود. باید چیزی می‌گفت، وگرنه می‌شد مصداق بارز ضرب المثل آش نخورده و دهان سوخته، صدایش از پشت دندان‌های به هم چسبیده در آمد. جور دیگری نمی‌توانست حرف بزند. 

 - حواست هست با این کارت، داری به من توهین می‌کنی؟ 

رها شرمنده بود، حتی در آن لحظه، دلدار‌هم خجالت کشیده بود. واقعا هر دوی آن‌‌ها،   چه فکری راجع به این پسر کرده بودند؟ البته دلدار فکری نکرده بود، او فقط از ترس خودش پا به فرار گذاشت. 

رها با استرس برای گرفتن دست رامتین قدمی برداشت. 

 - داداش، من...

رامتین با داد وسط حرفش دوید. وقتی خواهرش که در تمام لحظات با او بود، این چنین حرف می‌زد، محبوبش باید او را چی می‌خواند؟ 

 - تو چی؟ هان؟ چه دلیلی برای حرف‌هات داری؟

دلدار به آن دو که در آن  ظهر سرد به جان‌ هم افتاده بودند، نگاهی کرد. شرمنده‌ی نگاه پر عذاب رامتین بود. به آسمان نگاهی کرد، ابری بود؛ اما بارشی به همراه نداشت. 

رامتین نفس عمیقی کشید. ناگهان دو دختر را به مسلسل حرف‌هایش بست. 

 - من انقدر کثیفم؟ یعنی اون دختری که پشتته پسر عموش رو به من ترجیح داد. هان؟ رها؟ دلدار؟ اون یک سال برای یک خراب کاریش، نیوفتاد زندان؟ 

شاید رامتین‌ هم زود قضاوت می‌کرد، اما خب فقط از عصبانیت بود. در آن لحظه خودش را سر تر از هر شخصی می‌دید. با او و غرورش در آن لحظه‌ها آن دو دختر چه کرده بودند؟

رها سریع جواب داد، بس بود طرفداری از دلدار، برادرش نابود شد. حرف راست را زد. 

- نه داداش  من گفتم هرجا دلدار راحته، بریم. 

این بار پسر با چهره‌ی بر افروخته به دلدار نگاه کرد. در آن بین اعتراف کرد، نگاه کردن به چشمان دخترک و حرف زدن سخت است. با فک منقبض شده رو به دلدار تکرار کرد. سوالی را که اگر جوابش نه بود، شب را برای خودش جشن می‌گرفت را پرسید. 

 - تو چی دلدار؟ تو ترجیح دادی؟

جواب سوال رامتین فقط سکوت بود. قطعا ترجیح نمی‌داد، او از آن پسر که دوباری به جرم آزار و اذیت به زندان افتاده بود، متنفر بود. اصلا ترد شدن از خانواده‌ی پدری‌ هم، بانی‌اش همان پسر بود.

اما چرا این دختر چیزی نمی‌گفت؟ رامتین به عصبانیتش اضافه شد. دستانش مشت شد. نامش را بر زبان آورد. 

 - دلدار!

صدای فریادش بلندتر شده بود. برای دلدار این چهره ترسناک بود، اما قصد جواب دادن‌ هم نداشت؛ ولی باید به پیش هما می‌رفت.

رامتین دلگیر از جواب ندادن، رو از آن ها گرفت. اما سریع  به سمت دلدار برگشت. کیف دستی او را در دستانش فشرد و به سمت خانه کشید. رو به رها به سمت در اشاره کرد. 

 - برو رها. خدا همراهت، مگه اینکه تو روم زل بزنی بگی من یک عوضیم، بعدش می‌تونی دلدار و ببری!

رها شوکه شد. قطعا نمی‌توانست همچین حرفی را به برادر پاکش بزند. به چهره‌ی دلدار نگاه کرد. انگار مظلوم‌تر از همیشه بود. آرام به سمتش رفت و در دل می‌گفت، ای کاش خودش راضی به ماندن بود!

 - دلدار جان، من بهت اطمینان میدم خب؟

چهره‌ی دلدار منفور شد، کبود شد. او به همین راحتی او را به برادرش فروخته بود.

پس خواهرش‌ هم این‌چنین گول زد؟ خودش‌ هم می‌دانست حرف‌هایش بی منطق است، اما فکر می‌کرد، دلنار زیبایش‌ هم به همین دختر اطمینان کرده بود. به رها پشت کرد. پشت کرد که چشمانش احساسش را لو ندهند. 

رها فکر می‌کرد، تنها دلیل دلدار از این کار، نبردنش است. مهربان بود و ذاتش اجازه‌ی فکر منفی به او نمی‌‌داد. دستش روی شانه‌ی دلدار گذاشت. کاش دلدار زودتر او را می‌بخشید. گوشی موبایل قبلی‌اش را از کیفش بیرون کشید، این موبایل دو ماه پیش خاموش شد و دیگر روشن نشد. به سمت دلدار گرفت. 

 - میشه برام گوشیم و درست کنی؟ وقتی برگشتم ازت می‌گیرمش. یادمه چقدر از این چیزا سرت می‌شد.

دلدار همچنان پشت به او کرده بود، اما گوشی را از او گرفت. وقتی از آن دو مطمعن شد، سوار ماشینش شد و خیلی زود رفت و آنها را تنها گذاشت. حالا که پیش هما نمی‌رفتند، بهتر بود به خانه دوستش می‌رفت. 

کوله‌ی دلدار توسط رامتین رها شد. بی توجه به پسر به قسمتی از حیاط رفت و روی سنگ صندلی شکلی نشست. اگر او دلدار بود. تا فردا‌ هم برای قهر می‌نشست. از نظرش او وظیفه نداشت، جلوی رفتنش را بگیرد.

رامتین که از آمدن دلدار نا امید شد به سمت خانه رفت. از همان‌ جا خودش را در اتاقش رها کرد. از پنجره به او که مانند یک الهه‌ی زیبایی گوشه‌ای نشسته بود، نگاه کرد. هوا به اندازه‌ای سرد بود که سرما را به او هدیه کند. البته می‌دانست دلدار‌هم آنقدر مغرور هست که بالا نیاید.  

سه ساعت گذشته بود. سرد بود، اما هر دو آنقدر مغرور بودند که کاری نکنند. ساعتی دیگر گذشت و هوا به سمت تاریکی می‌رفت. سرما درون بدن ظریف دلدار نفوذ کرده بود. با خودش می‌گفت: «برای عذر خواهی بهش برمی‌خوره، اَه».

کمی ساکت ماند و دوباره غر زد. گویا دیگر برگ‌های پاییزی‌ هم در کف حیاط او را به ذوق نمی‌آوردند. 

 «می‌بینه یخ می‌زنم، باز هیچی نمیگه! » 

بعد ادای او را در آورد. 

 «من مواظبشم!»

گویا او هم متوجه رامتین شده بود، که از پنجره نگاه به او می‌اندازد. عجیب‌تر از آن غر- غر‌هایی بود که تازگی نصیبش شده بود. انگار تازه رفتار‌های دخترانه‌اش را رو کرده بود. 

ناامید از آمدن او، سرش را به دیوار سرد تکیه داد. کم- کم به خواب رفت. در میان خواب و بیداری، صدای دلنار را می‌شنید. 

 «چجوری اینجا خوابیدی دختر؟ آخه تو رو روی یخ بزارن خوابت می‌بره!» لبخندی زد. شنیدن صدای دلنار، شیرین‌ترین اتفاق این چند ماه دلدار بود.

***

از خواب پرید و به ساعت نگاه کرد. کی خوابش برده بود؟ سر دردی دردناک گریبان گیرش شده بود، باعث این شد شقیقه‌هایش را بفشارد، بلکه آرام بگیرند. 

چیزی می‌خواست، اما به یادش نمی‌آمد. رویش را برگرداند و چشمش به پنجره خورد. از دیدن هوای تاریک ناگهان از جا پرید و به سمت در دوید. دلدار، دلدار در آن سرما هنوز بیرون بود. نفهمیده بود چگونه پله‌ها را رد کرد و به حیاط رسید.

درون حیاط او را دید صورتش زرد شده بود. الان کثیف شدن لباسش مهم نبود. روبه‌رویش زانو زد. اگر بلایی به سر او می‌آمد، باید چه می‌کرد؟ لعنتی به خودش فرستاد و با دستانی لرزان دخترک خوابیده را تکان داد. 

 - دلدار، دلدار!

چشمان خمار دلدار به پسرک نگران رو‌به‌رویش افتاد. او دیگر از جانش چه چیزی می‌خواست، چرا نمی‌گذاشت که او بخوابد؟ آرام و بی حواس زمزمه‌ای کرد. 

 - چیه. ولم کن بزار بخوابم!

خنده‌اش گرفت. چطور با این سرما هنوز هم میل به خواب داشت؟ به راستی این دختر خاص بود مگر نه؟ آستینش را کشید، دلدار غر- غر کنان پشتش راه افتاد. آنچنان در عالم خواب رامتین را از نفرین‌هایش بهره‌مند می‌کرد که گویا رامتین باعث سرمای هوا است. 

رامتین شاید در آن لحظه از خدا خواست این دختر همیشه همین‌گونه باشد؛ حتی با لعن و نفرین، حتی با بی‌حواسی، اما همین باشد. حرف بزند، دخترانگی‌هایش را برای مرد دلداده رو کند. دلدار با دیدن مبل خودش را روی مبل پرت کرد و بی توجه چشمانش را بست.

فراموش کرده بود رامتین در آنجاست. رامتین پتویی نرم را بر روی دلدار گذاشت. به او نگاه کرد، دور تا دور صورت سفیدش را موهای بافته شده‌ی مشکی گرفته بود. نه قهوه‌ای تیره‌ای که به مشکی بخورد، نه آنچنان مشکی که برق در آن انعکاس پیدا کند. چه می‌گفتند به این رنگ؟ پر کلاغی؟ 

به سرعت از کنار او رد شد. الان وقت لرزیدن دست و دلش نبود. 

باید ثابت می‌کرد که حرف‌هایی که به آن دو دختر زده، واقعیتی بیش نبوده است. درون آشپزخانه نان و پنیری خورد و به اتاق رفت.

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط reyyan
ويراستاری| reyyan
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم:

این اواخر چيزهای خوبی به گوشش نخورده بود. وقتی پی مرگ ناگهانی دلنار را گرفت، چه از پزشکان و چه از همسایگان، چیز‌های خوبی  نشنید. حال برخواست تا شخص گناه‌کار را پیدا کند و به دست قانون بسپرد.  باید بیشتر تمرکزش را روی اتفاقات اخیر می‌گذاشت.

پشت میز تحریر نشست؛ با دستان مشت شده‌اش روی چوب ضربه‌های آرام می‌زد. به ناگاه موبایلش را در دستش فشرد و سریعا شماره‌ی شخصی را از حفظ گرفت. 

باید زنگ می‌زد، برای اویی که به ایران می‌آمد و نجات دهنده‌ی خوشبختی‌ها بود. 

هنوز بوق اول به صدا نیامده بود، که صدای شادمانش در گوش رامتین پیچید. 

 - الو؟!

صدای اين شخص همیشه حس امنیت به همراه داشت؛ حتی برای یک مرد خود ساخته مانند رامتین‌ هم، پشتیبانی مانند او نیاز بود. با لبخند  به مشتش که حالا دست از سر میز برداشته بود، خیره شد. 

  - سلام، رامتینم!

ناگاه صدای خندان شخص پشت خط بلند شد. او خودش را وفادارتر از رامتین نامی می‌دانست و از شنیدن صدای این پسر لذت می‌برد،  در واقع از چندین ساعت قبل انتظار او را می‌کشید. 

 - به- به چه عجب شما یک زنگی به ما زدی!

خنده‌ی مردانه‌ی رامتین بلند شد. جز شخص شنونده، صدای خنده‌ی اینچنین او را کسی نشنیده بود. شروع به حرف زدن کرد، نباید از مبحث اصلی دور می‌شدند. 

- بی معرفتم، می‌دونم. پیام رو خوندی؟ 

صدا جدی شد، وای از زمانی که جدی حرف می‌زد. صدایش مانند کوهی از سنگ بود. 

 - آره خیلی زود، بهت میگم داستان چیه! حالا صبر کن، حالش چطوره؟ 

رامتین به در سیاه رنگش چشم دوخت. گویا دلدار را پشت در  بسته‌هم  می‌دید. 

- خوبه، اما فعلا!

و چشم‌هایش با آرامش بسته شد و برای تشکر از فرد پشت خط آماده شد. 

 - مدیونتم امیر! 

امين با شوخی اخم کرده بود. مانند همیشه، اخم‌هایش در صدایش بی‌تاثیر نبودند. 

- بهت نمیاد. ولی اشکال نداره، جبران می‌کنی. 

صحبتی دوستانه‌ای بین آنها انجام شد. بعد از اتمام تماس خودش را با خستگی روی تخت پرت کرد.

امشب دلش دلخوشی‌های کودکی‌هایشان را می‌خواست. از همان‌هایی که هر چه گذشت کمرنگ‌تر شد. 

***

با نور شدید آفتاب درست در وسط صورتش از خواب پرید. هنوز گیج خواب بود، در مغزش چیزی نمی‌گنجید. دستانش را روی چشمانش سایبان کرد و با فحاشی به سمت پرده‌ی ساتن رفت. قصدش گرفتن راه نفوذ نور به درون خانه بود. چند بار با چشمان بسته گوشه‌ی پرده را کشید، چرا تکان نمی‌خورد؟ این پرده‌هم با او مشکل داشت؟ دندان‌هایش را بر‌هم سابید و چشم راستش را   باز کرد. مشکلی ندید؛ پس چه چیزی باعث تکان نخوردنش می‌شد؟ این بار با تمام توانش پارچه را  کشید.

همه‌ی اتفاقات، چند ثانیه بیشتر طول نکشید. میله‌ی پرده از دیوار جدا شد و با پرده بر سر دلدار افتاد. دخترک شوکه شد و نادانسته بر زمین نشست. فریاد ترسش که به اتاق رامتین رسید.

او را‌هم مجبور به دل کندن از تخت کرد. در اول صبح این فریاد از این دختر بعید بود. سمت دلدار دوید.

شاید حس می‌کرد، اتفاق دیگری برای او افتاده است، اما پس از دیدن صحنه رو‌به‌رویش برای اولین بار، آن هم جلوی شخص دیگری از  ته دلش خندید.  خنده‌هایش بلند و گیرا بود مگر نه؟

ظاهرا دخترک در زیر پرده، تصویر سرگرم کننده‌ای برای او ساخته بود. اما دلدار در زیر حجم سنگین آن پرده فریادی عصبی کشید. 

 - رامتین دیوونه شدی؟ بیا کمکم کن!

با حرفش خنده‌ی عمیقش را خورد. دستانش را جلوی دهانش گذاشت، به قصد کمک به پرده نزدیک شد.

در کسری از ثانیه پرده را از روی جسم دختر برداشت و به او خیره شد. موهای دلدار، مانند برق گرفته‌ها از اصطکاک در هوا  رقصان بودند.

دختر‌هم نگاهی به رامتین انداخت. ناگهان زمانی که از پرده آزاد شد، وحشیانه به سمتش حرکت کرد. یقه‌اش را در مشت گرفت. این دختر، رفتار چاله می‌دانی را خوب بلد بود. فریاد‌های بلند او برای  رامتین طعم شیرینی داشت. 

- یک سال دوازده ماهه، تو چهارده ماهش رو نمی‌خندی! اومد و من مشکل دارم خندت گرفته؟

رامتین نگاه خاصش را به او داد. دلدار قسم می‌خورد که لبخند بدجنسی که حالا بر لب  رامتین بود، چه‌قدر جذاب ترش می‌کرد. خصوصاً آن چینی که گوشه‌ی چشمانش در زمان خنده می‌افتاد. اصلا چرا این پسر امروز اینگونه سرحال بود؟ روز خاصی برای او بود؟ 

رامتین، اما با بد جنسی نظاره‌گر دخترک و دلبری‌های ناخواسته‌اش بود. کمی دلدار را به عقب هل داد و یقه‌اش را صاف کرد. خودش‌ هم نمی‌دانست چه شده که اینگونه انرژی دارد. شاید آفتاب بیرون خانه، به آنها انرژی هدیه داده بود. مگر نه جادوی آفتاب انرژی می‌بخشد؟ 

 - میگه‌ من نمی‌خندم؟

با طعنه به دلدار نگاه کرد. دلدار خودش‌ هم فهمید خراب کرده است.  به این کار چه می‌گفتند؟  بله دلدار گل به خودی زده بود. 

 - از قدیم می‌گفتن «دیگ به دیگ میگه روت سیاه»، راستی صبحت بخیر!

از دلدار دور شد.   زمزمه‌ی  «بی ادب» گفتن دلدار لبخندش را عمیق‌تر کرد.

بگذار این دختر با بی‌ادب گفتنش دل از این پسر ببرد. چه کسی بود جلویش را بگیرد؟ دلدار که ناخودآگاه این کار را می‌کرد، یا رامتین که  خشنود بود؟ 

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط reyyan
ويراستاری| reyyan
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت یازدهم:

دو روزی با سرعت برق و باد گذشته بود. مانند تمام ساعت‌های سال  که گذشتنشان اصلا به چشم نمی‌آمد. 

دلدار و رامتین آنچنان از‌هم دور کار‌هایشان را انجام می‌دادند که اگر کسی آن خانه را از بیرون می‌دید، گمان می‌کرد فقط یک نفر در آن زندگی می‌کند. در واقع این رامتین بود که با دور کردن خود از دلدار، تمام تلاشش را می‌کرد که حرف خواهرش را زیر پاهایش نگذارد. شاید او‌هم دیگر به خود اعتماد نداشت، اما نه در برابر دیگران، فقط زمانی که دلداری بود. 

دلدار بی‌حوصله و باز دلتنگ شده بود. دلش صدای خنده‌های خواهرش را می‌خواست. دلتنگ خواهرکش در قطعه‌ی بهشت زهرا بود. این‌ بار شال آبی آسمانی بر سرش گذاشت و گیس‌های مشکی بر چهره‌ی سفید او، با آن شال به رنگ آسمان، از او یک الهه ساخته بود. از نظر خودش خدا هر چقدر در قیافه‌اش وقت گذاشته بود، در اخلاقش کاهیده بود. 

نمی‌دانست چرا اینگونه دلش می‌گرفت. چرا دیگر قوی نبود. انگار تازه فهمیده بود نداشتن دوست و همراه، از او در حال ساختن یک دیوانه بود. از حرص افکارش ناخن‌های نیمه بلندش را، در دست دیگرش فرو کرد. 

دستی روی کتاب با ارزشش کشید، از این کتاب جوری دیگر انرژی می‌گرفت. با دمی عمیق   راه افتاد و وقتی وارد سالن اصلی خانه شد، رامتین را بر روی مبل، در حال تماشای تلویزیون دید. البته چه تلوزیونی می‌گفت؟ در حال فریاد زدن بر سر بازیکنان تیم فوتبال بود. سرش را با تاسف تکان داد، هر پسری در اطرافش همین عادت را داشت و این پسر از امروز صبح، در خانه ول می‌چرخید!

رامتین با صدای در برگشت. از دیدن لباس بیرون بر تن دلدار ابروانش به سمت بالا رفت، کجا می‌رفت این دلبر؟ فکرش را بی‌فکر را بر  زبان آورد. 

 - کجا؟!

دلدار در حالی که در کیفش دنبال چیزی می‌گشت، به سوال او پاسخ داد. 

- پیش دلنار میرم!

رامتین با فکری از جا برخاست. قصد داشت روز شادی را برای دخترک بسازد. 

 - ناراحت نیستی اگر من بیام؟

از صدای ناگهانی رامتین در نزدیکی‌اش، سر دلدار تندی بالا آمد. قرار بود  او را همراهی کند این پسر؟ 

 - کجا بیای؟

نگاه پسر به روی چهره سردش چرخید. لحظه‌ای فکر کرد در مقابل او چرا اینگونه رفتار می‌کند، اما در جواب او معطل نکرد. لبخند تلخی ضمیمه‌ی چهره‌اش کرد و انگشتانش را در موهای قهوه‌ای‌اش فرو برد. 

 - پیش دلنار، دوست دارم بیام؛ تا حالا نیومدم. 

دروغ مصلحتی می‌گفت. کارهایی که در پشت پرده انجام می‌داد، باعث شده بود چند باری سر قبر دوست بچگی‌های خودش و خواهرش برود. دلدار در آن لحظه فکر کرد که رامتین، درست شبیه پسر بچه‌هایی شده بود که چیزی را چند بار از مادرشان می‌خواستند. 

ناخودآگاه، با سر تایید کرد. رامتین  از جا پرید، حالا که روی مهربان دلدار وجود داشت، وقت تلف کردن اشتباه محض بود.

پنج دقیقه‌ی بعد هر دو نفر در ماشین، راهی بهشت زهرا شدند. درون ماشین، هیچ چیزی جز بوی عطر حس نمی‌شد. بوی عطری که هوش از سر دلدار برده بود. اگر از او اسم عطرش را می‌خواست لو می‌رفت؟ پنجره را پایین کشید، او از طاقت از کف دادن می‌ترسید. غرور هر‌ دو در الویت‌هایشان شاخ و شانه می‌کشیدند.

از پنجره به هوای نیمه گرم و شلوغی خیابان خیره شد. مردم مانند برق از جلوی چشمانش رد می‌شدند. می‌دانست هر کسی مشکلی دارد، اما بی‌منطق خودش را پر مشکل ترین انسان می‌دانست. 

یک ترم یا کمتر می‌شد که دیگر به دانشگاه‌ هم نرفته بود، دیگر امیدی برای زندگی داشت؟ 

به محض رسیدن دلدار از ماشین پیاده شد و تند به سمت قبر سرد دلنار دوید. اگر کسی او را در این مکان شناخته بود، حتما می‌دانست که او از راه ماشین تا قبر را، در هوا راه می‌رود. بی‌هوا روی برگ‌ها می‌دود و لحظه‌ها را برای رسیدن به آن سنگ سرد، پشت سر می‌گذارد. 

رامتین‌ هم آمده بود، کنار قبر نشست و فاتحه‌ای خواند. چقدر دلش نشستن و هم‌دردی با دلدار را می‌خواست، اما او می‌دانست الان دخترک تنها بودن را ترجیح می‌هد.

دلدار اینبار بی غرور به رامتین خیره شد که چگونه برای این قبر، با ابهت خاصی سوره حمد و توحید را  می‌خواند. دلش در حال خالی شدن از سیاهی‌ها بود. 

رو به او با محبت گفت:

 - ممنون!

رامتین‌ هم به چشمان اون خیره شد. لحظه‌ای از یاد برد چه چیزی در جواب بگوید، اما  سریع خواهشی گفت. بعد‌ هم بلند شد و چند متر آن‌ور‌تر ایستاد. او‌هم دلش گرفته بود، خاطراتشان با دلنار را که یاد آوری کرده بود، روانش را بهم زد؛ اما خودش‌ هم خوب می‌دانست که چگونه این گناه‌کار  را، به مجازاتش می‌رساند!

دلدار سرش را روی قبر گذاشت. اینبار نیامده بود حرف بزند، اینبار حس خوب نبود. چیزی آزارش می‌داد. اما دلیلش را نمی‌دانست، دوست نداشت همیشه که به اینجا می‌آید، دلنار او را گریان ببیند. نتوانست و ناگهان قطره‌های اشک رقصانش بر سنگ سیاه ریخت. به گریه‌ی شدیدی افتاد. گریه‌ی دردناکی که اخم‌های رامتین را درهم برد، در تصمیمش جدی‌تر شده بود. موبایل را در دستش گرفت و از دلدار دور شد. 

دلدار با هق- هق ریزی هنوز‌ هم همان جا بود. با خود فکر می‌کرد چگونه پدر و مادرش آنچنان دردناک، آن‌ها را در تصادف ترک کرده بودند. حال‌ هم دلنار فراموش کرده بود، دلدار بعد او تنها‌تر از همیشه می‌شود و رفت. راحت‌تر از هر‌زمان دیگری او را از یاد برد. 

هنوز پیام دلنار، در بک گراند موبایلش خودنمایی می‌کرد. هنوزهم صدای گریه‌های پشت در اتاقش، در گوشش بود.  

- دلدار برو از اینجا،  تو رو خدا برو! من دیگه پاک نیستم، من دست خوردم، من کثیفم!

هنوز هم به یاد داشت، زمانی را که دستانش خونین شده بودند، وقتی دلنار را در آغوش کشید. انگار در تصویر سازی ذهنش غرق بود، اما ناگهان با دستی که به کتفش برخورد کرد، به خودش آمد. 

@همکار ویراستار
 

ویرایش شده توسط reyyan
ويراستاری| reyyan
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم :

متعجب و با ترس به عقب برگشت. شاید فکر می‌کرد همان نوازشگر است.

اما برخلاف تصورش، همان‌ دخترک دست‌ فروش بود. چشمان خیسش را با آستین‌هایش پاک کرد. افکارش به‌ هم ریخته بود و تمرکزی نداشت. 

 - سلام خاله خوشگله!

به زور لبخندی زد و سرفه‌ای‌ هم کرد، به نظرش دخترک رنگ پریده می‌آمد. سوالی که در ذهنش می‌غلتید را، از او پرسید.

 - سلام، تو هنوزم اینجا کار می‌کنی؟

این‌بار دخترک سرفه‌ای کرد. در ذهنش می‌گذشت كه چرا آنقدر این دختر اصرار داشت که او در اینجا کار نکند؟

 - آره خاله، اینجا مردم خیلی خرید می‌کنن، برای این‌ که مرده‌هاشون شاد بشن!

دلدار اخمی کرد، اگر در حدش بود نمی‌گذاشت او اینجا بماند. یعنی چه! دختر کوچکی مانند او، باید فکر تحصیلش می‌بود. هرچند خودش چندین سال بود، که از تحصیل دل کنده بود. 

راستی این دختر کوچک چند  سال داشت؟  با دستانش شال آبی‌اش را ردیف کرد و به  آسمان بالای سرش نگاهی انداخت، اما ناگهان دست دخترک را گرفت.

 - بشین، می‌خوام باهات حرف بزنم!

دختر با آن چشمان عسلی درشتش، متعجب نشست. به دلدار که اخم در صورتش نمایان بود، نگاه کرد. در آن لحظه از نظر دختر، دلدار مانند معلم‌ها بود. فقط یک عدد عینک و یک دفتر و خودکار کم داشت. منتظر حرفی بود که دلدار شروع کرد. 

 - اسم و فامیلت و بگو به من؟

دختر قصد حرف زدن کرد که مانند این چند روز گلویش سوخت و راه نفسش بند آمد. سرفه‌های خشکش، برایش مانند زنگ در گوشش بانگ می‌زدندو در دقیقه‌ای کبود شد. دلدار هول کرده به او نزدیک شد. نادانسته دستانش را در پشت کمر او گذاشت و ضربه زد. 

 - چیشد؟ چرا همچین شدی؟ حالت خوبه؟

اما جوابی نگرفت. هیچ‌کاری از او بر نمی‌آمد، چرا هیچ چیزی بلد نبود؟ با هراس دستی به سر دخترک کشید.

نجوای آرامی در جلوی او به گوشش خورد. صدای بی‌جسمی که از رو‌به‌رویش آمد، هراسیده تکان خورد. صدا به او چیزی را الهام می‌کرد.

- نجاتش بده دارنده‌ی دل، فقط تو می‌تونی نجاتش بدی.

غم صدای نوازشگرش را حس کرد. این اسم لایق این صدای بدون جسم بود، مگر نه؟  هل کرده، به دخترک که نفس کم آورده بود، نگریست. چه کاری از دست اویی که در این موارد بی‌تجربه بود، بر می‌آمد؟

با یاد آوردن رامتین، ناگهان او را با فریاد صدا زد. از او برای حال بد دخترک رو‌ی زانویش کمک می‌خواست.   دختر کبود روی پاهایش بود، درست می‌دید؟ بی جان شده بود. 

رامتین بعد از تماس رضایت بخشش، لبخند به لب به سمت دلدار می‌رفت، اما با صدای بلند او قدم‌هایش را تند‌تر کرد. به او چه شده بود؟ قرار نبود آنها  روی خوش زندگی را ببینند؟  فکر اینکه اتفاقی برای او افتاده باشد، حالش را بد می‌کرد. به او که رسید  با نگرانی نگاهش را به او و اطرافش سوق داد، اما وقتی دخترک دراز کشیده بر روی پای دلدار را دید، نفسی راحت کشید. 

اما آن‌ هم ثانیه‌ای بیش طول نکشید. چشمان ترسیده‌ی دلدار به او خیره شد. چرا با التماس نگاهش می‌کرد؟ 

- رامتین بدو یک كاری بکن، بیا  نفسش نمیاد!

روی برگ‌های خشک زانو زد و کودک ظریف را در آغوش گرفت، و پشت قفسه‌ی سینه‌ی او را دوران و آرام ماساژ می‌داد. نفس دخترک برگشت، با چشمان درشت شده و ترس درونش  خود را در آغوش دلدار انداخت.

عجیب بود برای رامتین، اما دلدار هم پذیرای او شده بود. شاید دلدار او را دلنار می‌دید، که این‌گونه آغوشش را محکم کرده بود.

پی‌بردن به روح مهربان دلدار، شیرین‌ترین اتفاق آن روز برای رامتین بود. دلش پر می‌کشید، ساعت‌ها بنشیند و به آن دو نگاه کند. 

 - شماره‌ی خانوادت و بده بهشون زنگ بزنم، دختر سکتمون دادی!

با صدای دلدار به خودش آمد و نگاهش را به دختر ظریف زیبا داد. دخترک در جواب دلدار، غمگین  و نفس گرفته گفت:

 - من که مامان ندارم!

دلدار شوکه شد، بغضی به گلویش فشار آورد. خودش را در آینده‌ی دختر می‌دید.

رامتین که فهمید دلدار، شرایط حرف زدن ندارد. با لبخند رو‌ به‌ دخترک حرفش را زد. 

  - مگه نداشتن مادر، یعنی نداشتن خانواده‌؟ خانواده یعنی کسایی که دوستت داشته باشن، چه دور باشه، چه نزدیک!

دخترک با یاد پدرش آرام شد و با خوشحالی دستانش را بر‌هم زد و گفت:

 - بابام، بابام هست، شمارش رو بنویسین!

رامتین به حرف دخترک گوش می‌کرد. سعی داشت او را آرام کند. حواسش اصلا  به دلداری که با لبخند، به او نگاه می‌کرد، نبود. سایه‌ی شاخه‌ی درخت روی صورت مردانه‌اش از او، یک مدل ایتالیایی می‌ساخت. با قلبی در حال لرزش، نگاهش را به جای دیگری غیر از او سوق داد.  مقصد نگاهش به فضای قهوه‌ای پاییزی  اطراف بود، اما فکرش هنوز  حرف رامتین را می‌پروراند. 

دلدار دختر باهوشی بود، به خوبی درک می‌کرد که رامتین آن حرف را به او هم زده است‌. او با حرفش تاکید کرده بود که او و رها خانواده‌ی دلدارند. ای کاش می‌توانست این را قبول کند و آب بر آن شعله‌ی انتقام بپاشد!

آنقدر غرق در فکر بود که متوجه نشد، کی رامتین به پدر دختر زنگ زده بود. کی نام دختر را پرسیده و جواب گرفته بود. چشمش به نام دلنار روی قبر مانده بود.

فقط وقتی به خودش آمد که پسر با صدای بلند به دخترک می‌گفت:

 - گلی، ببین می‌تونی این خاله دلدارت رو از خواب خرسی بیدار کنی؟!

 باهم خندیده بودند. دلدار باز‌ هم بدون حرف با آن‌ها بلند شد و  به جایی می‌رفت که نمی‌دانست کجاست. تمام خیالش درست نبودن، احساسش به رامتین بود. اگر انتقام می‌گرفت نه تنها رامتین، یک آرزو می‌شد. بلکه او خودش دیگر توان عاشقی را نداشت. وای از کینه‌ها که با زندگی‌ها چه می‌کردند!

رامتین متوجه‌ی سکوت بیش از اندازه‌ی دلدار شد. دیگر نمی‌خندید. نگران به دلدار نگاه انداخت، مشخص بود که در حال خودش نیست. با سرفه‌ی دوباره‌ی گلی هر دو به خودشان آمدند. 

دلدار هول کرده  کنار او زانو زد، تا هم قدش شود.

- چی‌شد عزیزم؟

نزدیک پارکینگ بودند. دقیقا همان کارهایی را کرد که سری قبل، رامتین کرده بود. 

سطح سرفه‌هایش که عمیق‌تر شد، دلدار دوباره او را رو پاهایش خواباند، تا راحت تر نفس بکشد. رامتین‌ هم با تردید نگاهی به آن دو کرد و به سمت ماشین دوید تا بطری آبی بیاورد. زود‌هم برگشت، انگار نگرانی به آنها قوت می‌بخشید.

گلی که آب را خورد، دیگر سرفه نکرد، اما نفس‌های سنگینی می‌کشید. چرا همچین بود این دختر؟ چه بلایی به سرش آمده بود؟

از دور مردی  دوان- دوان به آنها نزدیک می‌شد. رامتین که متوجه‌ی او شد، به سمتش رفت. صدای گرفته‌ی گلی، چنگی بر دل دلدار انداخت.

 - اون خیلی مهربونه، خیلی‌هم خوشگله!

دلدار با حرف گلی به رامتین نگاه کرد، لبخندی بر لبش نشست.

- آره، تازه خیلی‌ هم قشنگ می‌خنده!

گلِ شیطنتِ  گلی شکفت. پدر گلی که مردی جوان و برازنده بود، به همراه رامتین به آنها نزدیک شد. با تشکر به بانوی جوان که دخترکش را بر روی پایش داشت نگاه کرد.

 - شما باید، دلداره گلی باشین!

رامتین با تعجب به مرد نگاه کرد. او اسم دلدار را از کجا می‌دانست؟ دلدار هم متعجب بود. مرد که نگاه کنجکاو آن‌ها را دید، با لبخند خجالت زده‌ای گفت:

 - سری قبل که شما گلی و دیدین، اونقدر از زیبایی‌هاتون و شما تعریف کرد که با دیدنتون بتونم شما رو بشناسم. البته کمکتون رو از یاد نمی‌برم!

اخم‌های رامتین در‌هم شده بود. به نظرش فضای خوبی نبود؛ البته اگر از فرهنگ برخوردار نبود، قطعا می‌گفت که او، از نظر دیگر به دلدار نگاه می‌کند.

گلی بلند خندید و رامتین نگاهش را با لبخند به او داد. 

 - آره دلدار جون، تو خیلی خوشگلی. اولش که بهم اخم کردی، فکر کردم آدم بدی هستی، اما نبودی!

دلدار لبخنده ریزی به گلی با شیطنتش زد. پدر گلی او را در آغوش بلند کرد. دلدار‌هم از جایش بلند شد و بعد از تکاندن خاک شلوارش، ایستاد. رامتین هم در کنار او بود. 

وقتش بود بابت تعاریف مرد، تشکر کند.

_ لطف دارین شما، اما من فکر نکنم واسه دختری به سن گلی این مکان جای مناسبی باشه!

مرد سرش را تکان داد. 

خودش‌ هم می‌دانست، اما چه می‌کرد. این دختر سرتق درست شباهت به مادرش داشت و به حرف‌های او گوش نمی‌داد. 

 - درسته! من باید برم سر کاری که گلی تو رفاه بزرگ بشه!

دلدار ناخوداگاه پرسید:

- شغلتون چیه؟

از کنجکاوی خودش متعجب شد، نه تنها او بلکه رامتین‌ هم با تعجب نگاهش می‌کرد. با صدای مرد نگاهشان را به او دادند. 

 - هنر، نقاشی، اما کارم نگرفت و  همسرم فوت کرد و... 

سکوت دردناکش گویای بقیه‌ی داستان بود. دیگر چیزی رد و بدل نشد. دلدار فقط مسخ شده، چند جمله‌ای را تکرار کرد. 

- اوهوم ما بریم دیگه، امیدوارم کارتون درست بشه!

و به سمت ماشین حرکت کرد که صدای بلند  مرد را شنید. رامتین و دلدار، هر دو به سمتش برگشتند. حرکت‌هایشان هماهنگ شده بود.

 - از بچگی‌هام نقاشی می‌کشیدم. همیشه تصویر بانوهای قدرتمند سرزمینم،  با چشمان مشکی و گیسوان مشکی بود. اون‌ها زنایی با ابهت مغرور، اما مهربون بودن. کینه‌هاشون و فراموش می‌کردن. قدرتمند بودنشون و به همه نشون می‌دادن. من درون شما،  نقاشی خودم رو دیدم. از محدود  خانوم‌هایی هستین که این حس و دارم. یکی مثل همسرم! موفق باشید.

رامتین در تصمیم ناگهانی کارت شرکتش را در آورد، و به سمت مرد حرکت کرد. آن را به سمتش گرفت.

- بيا، از اول دو دل بودم، ولی الان مطمعنم شما که نقاشیت خوبه، می‌تونی با چند وقت آموزش، کار‌های خوبی انجام بدی، حتما سر بزن!

و به آن پدر و دختر پشت کرد.  مهربانی درون خون رامتین و رها بود مگر نه؟ 

با‌هم از آن‌ دو دور شدند، اشک گونه‌ی دلدار را خیس کرد. چقدر حرف‌های مرد شبیه به پدرش بود. پدری که چهارده سال از عمرش را همدم او بود.  تازه به یاد آورد، چرا از آن کتاب آرامش می‌گیرد، پدرش هم از آن کتاب داشت. اوهم برایش از زنان بزرگ ایران می‌گفت. 

- تو و جذابیت‌های شرقیت، باعث میشی حس کنم پدر یکی از زنان شاهنامه‌ام!

با به یاد آوردن حرف‌های پدرش مسخ شده، فقط پاهایش را تکان می‌داد. 

دستان رامتین، جلوی دلدار چند بار تکان خورد. به خودش آمد و به او نگاه کرد. چرا این‌گونه در خود فرو رفته بود؟ آرام سرش را برای او تکان داد و گوش به حرفش سپرد.

- چته دختر؟ بیا بریم خونه می‌ترسم تلف بشی تا برسیم!

تند جوابش را داد و در ماشین نشست. حتی نگذاشت که رامتین به او برسد. 

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط reyyan
ويراستاری| reyyan
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم:

در جواب حرف رامتین، در حالی که به رو‌به‌رو خیره بود، زمزمه‌وار گفت:

 - نه، نه خوبم بریم!

رامتین سرش را با تاسف تکان داد و به درون ماشین رفت. فکر او‌ هم مشغول بود، اما به چه دلیلی؟ خودش هم نمی‌دانست.

دلدار با ترمز کردن، در جلوی يک رستوران به خودش آمد.  کنجکاو به رامتین نگاه کرد، که جواب سؤالش را گرفت. 

 - چی می‌خوری بگیرم؟ 

با خودش احساس گرسنگی را به دوش می‌کشید، پس دوباره صدایش در فضای ماشین پیچید. 

- ته‌ چین مرغ!

 

و اگر رامتینی در آنجا نبود، قطعا زبانش را دور لب‌هایش می‌کشید. 

رامتین با خنده رو به او کرد. چرا انتظار شنیدن غذای دیگری را داشت؟ افکارش را به زبان آورد. 

 - پیتزا؟ همبرگر؟

دلدار با صدای کمی بلندتر و تاکید‌وار نگاهش کرد. 

- ته‌چین مرغ؛ گفتم فکر کنم. 

رامتین با خنده از ماشین خارج شد و زود با غذا برگشت. رفتن به خانه ده دقیقه‌ای طول کشید. سریع لباس‌هایشان را عوض کردند و بر روی میز غذا خوری درون آشپزخانه نشستند. ظاهراً هر دو از گرسنگی ضعف کرده بودند، که این‌چنین بی‌منت قصد خوردن غذا داشتند. 

دلدار قصد شروع کردن داشت که صدای رامتین، او را از این کار باز داشت.  رامتین از چیزی که در این روز او را ناراحت کرده بود، حرف می‌زد. اگر نمی‌گفت، شب که خوابش نمی‌برد! 

 - تو می‌تونی اون موهات و وقتی بیرون میری یک‌ جوری جمع کنی؟ 

دلدار با تعجب یک ابرویش را بالا انداخت. حرف جدید می‌شنید و نمی‌دانست قرار است به مذاقش خوش بیاید یا نه!

در جواب رامتین  کلمه‌ای بیش نگفت. 

 - چرا؟

رامتین با حسادتی زیر پوستی، چنگی به قاشق بر روی میز زد. بازیِ بدی را با این دختر شروع کرده بود. 

 - آخه باید بشینم، به مردم بابت نگاه کردن به شما و موهای بلندتون، بد نگاه کنم!

دلدار با عصبانیت از جایش برخاست. این موضوع دیگر در سرش فرو نمی‌رفت. او برای مردم زندگی می‌کرد؟ خیر!

اما آن لحظه نتوانست به این فکر کند که رامتین از علاقه این حرف را زده و یکه تاز رفت. 

 - می‌خوای با من نیا بیرون؟ مجبوری مگه؟

 قصد کرد که از میز دور شود، اما دستش اسیر دست رامتین شد. وای از او که فقط عصبانیت را بلد بود، خونسرد به چشمان سیاهگون او چشم دوخت. حرفش را مانند همیشه، آرام زد. 

- مهم نیست داد زدی؛ حالا می‌بخشمت، ولی بشین غذات و بخور! 

دلدار حرص می‌خورد. نمی‌دانست راز خونسردی این پسر چه چیزی بود که در بدترین شرایط اینگونه آرام جواب می‌داد. انگار خودش نبود که شروع کننده‌ی بحث بود. با کینه نگاهش کرد. 

 - می‌خوام صد سال سیاه این غذا رو نخورم!

دوباره خونسردی این جوان خار شد و در چشم دلدار فرو رفت. با صدای رامتین نگاهش را به او داد. 

- پس می‌خوای نخوری؟

دلدار سری به معنی تایید تکان داد. رامتین دست او را رها کرد، اما قبل از اینکه تکانی بخورد و از او دور شود. انگشت اشاره و شصتش را با فشار روی استخوان فک او گذاشت که ناخواسته دهانش باز شد و این پسر با خنده قاشقی غذا در دهانش گذاشت. بزور آن غذا را قورت داد، وقتی دوباره خواست تکرار کند که با التماس دلدار کنار کشید و به فحاشی‌هایش لبخند ریزی زد. اوهم بلد بود چگونه حرفش را بر کرسی بنشاند، اما رعایت، محبوبش را می‌کرد. 

 - حالا بشین غذات و بخور. 

دلدار از ترس دوباره تکرار شدن آن ماجرا سریع نشست و غذایش را خورد. 

***

زمان خواب بود. البته کسی قرار بر خوابیدن نداشت، رامتین به کار‌های نرسیده‌اش می‌رسید و دلدار فکر و خیالات، جان از او می‌گرفتند. دختر به سمت اتاق می‌رفت که رامتین صدایش زد. 

به سمت او برگشت. آنقدر خسته بود که پاهایش تلو- تلو می‌خوردند. این پسر وقت کم آورده بود برای حرف زدن؟ سؤالی نگاهش می‌کرد تا خودش حرفش را بزند. 

 - تو خونه وقتی تنهایی، چیکار می‌کنی؟ حوصلت سر نمیره؟

اخم‌های دلدار در هم رفت. با اینکه چیزی حرفش نفهمید، اما حرف راست را به زبان آورد. 

 - کی گفته حوصلم سر نمیره؟

رامتین کلافه از دوباره بد شدن اخلاق دلدار پوفی کشید. چرا این دختر رفتارش آرام نمی‌شد؟ این دختر بد اخلاق را چگونه آرام می‌کرد؟ 

 - تو هنوزم کامپیوتر و خوب بلدی؟

سریع جواب گرفت. البته خودش ترديد نداشت که جواب او مثبت است، اما باز می‌پرسید. 

 - مثل کف دستم!

رامتین کمی فکر کرد. چه‌کاری برای این دختر می‌توانست جور کند؟ ناگهان فکری به ذهنش رسید. الان از هر راهی استفاده می‌کرد تا دلدار را در کنار خود نگه دارد.  

- من به یکی برای مدیریت نرم‌افزار تو شرکت نیاز دارم، میای؟

چشمان درشت شده‌ی دلدار لذت شیرینی، در دل رامتین انداخت. هرچند او هم موضع سرد خود را حفظ کرده بود، اما باز هم دلش غوغا بود. دلدار با آن پسر مغرور نخست چه کرده بود؟ 

دلدار خودش هم دل مشغولی می‌خواست. یک منبعی که حوصله‌اش را سر نبرد. چه چیز بهتر از کار در کنار رامتین؟ سؤالش را پرسید. 

 - واقعا می‌تونم بیام؟

سر رامتین به نشانه ی تایید تکان خورد. دلدار با ذوقی آشکار  گفت:

 - وایی ممنونم!

و نگاه نکرد به پسر تا ببیند، او هم آشکارا احساسش را در چشمانش فریاد می‌زند. 

وارد اتاق شدو در را هم پشت سرش بست. 

***

به دلدار در آن مقنعه نگاه کرد. مانند نوجوانان دبیرستانی شده بود، خصوصا با آن تکه مویی که مقنعه‌اش بیرون زده. آهی زیر لب کشید، اگر به رامتین بود می‌گفت، آن تکه مو از کل هیکل خودش زیبا‌تر است. از نظرش این دلبری‌ها از قصد بود، اما خوب می‌دانست که اشتباه می‌کند.

سرش را تکان داد تا از خیالات دور شود. رسیدن به شرکت، معرفی کردن دلدار به همه خیلی سریع انجام شد. در اینجا خوب یاد داده بود، هرکسی سرش در کار خودش باشد.

ظاهراً کار دلدار درون اتاق خود رامتین بود. دلدار که نمی‌دانست، بگذار فکر کند واقعا کارش همان‌جاست. خواسته‌ی خودش بود تا دلدار در جلوی چشمانش باشد.

درون اتاق به کامپیوتری اشاره کرد. دلدار به آن سمت حرکت کرد، کامپیوتر با آن میز قهوه‌ای به‌نظر دلدار، منفور‌ترین تضاد رنگی را داشتند. دوست داشت این را در سر رامتین بکوباند، اما در روز اول سکوت لازمه‌ی کار بود. 

 - خب دلدار، کارت اینه که نرم افزارها رو مدیریت کنی و مشکلات و معایب و مزایا رو بهم گوشزد کنی. گاهی اوقاتم ایرادات نقشه‌هایی که ارسال میشه از طریق نوشته‌های کنارت میگیری و لیستش و به من میدی. 

دلدار سرد سر تکان داد. این دیگر چه کاری بود؟ او انتظار کاری برای پنج شش ساعت داشت. خودشیفته نبود، اما می‌دانست برای او این‌ها، کاری نیست. 

رامتین‌ هم سری تکان داد و در سکوت به سمت میز خودش رفت. میزی سر تا پا مشکی هم‌سلیقه با دلدار بود. شاید یک روز آن میز را با این پسر تعویض می‌کرد.

شروع به کار کردند. کار دلدار خیلی زودتر از رامتین تمام شده بود. یک ساعت روی میز، خودش را مشغول نشان داد، اما بیشتر از آن  نتوانست به چیزی که در مغزش رقصان بود، فکر کرد و بی کنترل آن را زبان آورد. 

 - تو چقدر رها رو دوست داری؟

از حرف خودش تعجب کرد، چه سوال‌ها کدام برادری خواهرش دوست نداشت؟ 

رامتین با تعجب به دلدار نگاه کرد. این سوال الان چه معنی‌ای داشت؟ با فکر اینکه حوصله‌اش سر رفته جوابش را با احساسی واقعی داد. 

 - خب اندازه‌ی جونم، نه کمتر نه بیشتر!

اولین ضربه بر دلدار زده شد. یعنی انتقام او جان از رامتین می‌گرفت؟ 

دلدار دوباره پرسید. حالا که شروع شده بود، بگذار بداند تا ببیند در حال گند زدن به زندگی چه کسی است. 

- اوهوم متاسفم این و میگم، ولی تاحالا فکر کردی اگر دیگه نباشه چی به سرت میاد؟ 

چشمان رامتین انگار کدر شد، ظاهراً حتی تصور این موضوع برایش ترسناک بود. رها خواهرش بود، هم‌خون او، از کودکی‌هایشان، رها راز‌هایش را نگه می‌داشت. اصلا یک روح در دو بدن بودند. حتی راز این حس آتشین را‌رهم یک او و یک امیر جوانش می‌دانستن!

 - رها خواهرمه، از خونمه، قطعا رامتینم بعدش نمی‌مونه.

ضربه‌ی دوم، ضربه‌ی کاری بود. چه شده بود. او فکر می‌کرد، فقط زندگی از رها می‌گیرد. اما فکر این لحظه‌هایش را نکرده بود. 

شوکه از حرف رامتین با دستانی لرزان، از جا برخاست. 

 - ببخشید اینا رو پرسیدم. سرویس بهداشتی کجاست؟

رامتین متوجه این که چیزی درست نیست، شده بود. با نگرانی به سمت دلدار رفت اخم کرد، در ظاهر چیزی نبود، اما لرزش زبان ناگهانیش او را لو داده بود. 

 - چی‌شده حالت خوبه؟

دلدار دستش را به سرش چسباند. کلافه می‌شد وقتی کنترل زبانش دست خودش نبود. 

 - آره، آره خوبم بزار برم!

رامتین اخم آلود با دست به جایی اشاره کرد. دلدار‌هم سریع، وارد شد. به دیوار چسبید، چند بار محکم مشت ظریفش را بر دیوار کوفت. 

نمی‌خواست به رامتین آسیبی برسد. از آن‌ور‌ هم دلش انتقام خون دلنار را می‌خواست. زندگی از او چه می‌خواست؟ از چه کسی باید می‌گذشت؟ از انتقام؟ یا شاید‌هم از رامتین؟ 

کمی که آرام شد، قصد خارج شدن از سرویس را کرد. صدای حرف زدن رامتین که آمد،  ناخودآگاه ایستاد.

- چی‌کارش کردی؟ دیپورت میشه ایران؟

با فکر اینکه به او مربوط نیست، از آن مکان خارج شد، اما رامتین با دیدن دلدار بحث را به طور کامل پیچاند و خداحافظی کرد. مطمئن بود دلدار از چیزی بو نبرده؛

قطعا می‌خواست این موضوع را با سوپرایز به او بگوید، الان وقتش نبود، الان وقت جذب این دختر بود. 

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط reyyan
ويراستاری| reyyan
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم:

در روز چهارم کار مشترکشان، باران شدیدی می‌بارید. 

دلدار برای باران بی‌قرار بود. نگاهش به شیشه‌ی خیس شده بود و با اکراه به کارش می‌رسید. رامتین، اما زیر چشمی او را می‌پایید، که چگونه به پنجره نگاه می‌کند. این حجم از علاقه‌ی دلدار به باران برایش عجیب بود. عجیب‌تر از آن دیدن آن همه شوق و شور یک‌جا از این دختر بود. 

وقتی نگاه واضح دلدار را به پنجره دید، طاقت از کف داد. آرام و صبور صدایش زد.  احساسات درون صدایش برای خودش مشهود بود، اما دلدار را نمی‌دانست. 

 - دلدار!

اما محبوبش چشم از پنجره نگرفت. مسخِ شدت باران شده بود و صدای رامتین طنین بیشتری بر جانش می‌انداخت. فقط آرام زمزمه کرد. 

- بله! 

رامتین با تصمیم مصممی حرفش را زد. 

 - امروز آزادی، هرکاری که می‌خوای بکن!

مگر ایرادی داشت، دل این دختر را شاد می‌کرد! دلدار با تعجب به او نگاه کرد، منظورش چه بود؟

رامتین که نگاه متعجب او را به چشمانش دید. دست به سینه به صندلی‌اش تکیه داد.

- فقط ده دقیقه وقت داری از شرکت بزنی بیرون، ده دقیقه بگذره دیگه بیرون نمیری. 

دلدار به محض گفته شدن این حرف از زبان رامتین، تندی وسایلش را جمع کرد، و از اتاق بیرون زد. به سرعت از پله‌ها پایین رفت. او برای باران و برف جان می‌داد. 

زیر باران رفت و ایستاد، با ذوق  نگاهش را به آسمان داد. باران آتشش را خاموش می‌کرد. چرخی زد، گیسوان  بلندش در هوا می‌چرخید. با اینکه زیر مقنعه‌‌ی مشکی‌اش  بود. می‌چرخید و  نگاه شیدای خود را از پنجره‌های طبقه‌ی بالا ندید. با احساس سرما، صورت خیسش را پاک کرد. هوا ناگهان به آخرین درجه‌ی سرما رسیده بود.

به سمت ماشین پارک شده در محوطه دوید. در ماشین رامتین نشست بدن سراسر خیسش، سرما را در وجودش به چرخه می‌انداخت. سرش را به چرم تکیه داد، ریه‌هایش هنوز آسیب دیده بودند و این سرما برایشان خوب نبود.

***

یک ساعتی شد. بی‌حال بود و بدنش کم- کم داغ می‌شد. برای لباس‌های خیسش بود یا سرمای هوا؟

در همین حال و هوا در ماشین وا شد.

 رامتین وارد شد و هنوز نگاهش به دلدار نیوفتاده بود. دستانش را جلوی دهانش گرفت در آن نفس کشید. 

 - هوف، یهو چه سرد شد.

برگشت تا چیز دیگری بگوید. اما با دیدن حال بد دلدار، در بهت فرو رفت. 

 - دلدار؟ می‌تونی حرف بزنی؟ 

از نگرفتن جواب پاهایش را روی تخت گاز گذاشت و فشار داد. گرم شدن ماشین کمی از حال بد دلدار کم کرد. ساکت ماندن  در این شرایط درست نبود. به سمت رامتین نگاه کرد. 

- میشه سمت بیمارستان نری؟ دستام دیگه تحمل درد سرم و نداره. 

رامتین با نگرانی به او نگاه کرد. گونه‌های دلدار از نگرانی مرد رو‌به‌رویش سرخ شد. رامتین‌ هم متوجه شد و لبخند عمیقی زد و رویش را برگرداند.

 - باشه، حله!

و سعی کرد دختر کنارش را شرم زده نکند، اما اصلا نمی‌توانست احساس خوب درون قلبش را انکار کند، وقتی از نگاه او دختر سرخ می‌شد.

***

 - برو استراحت کن، چیزی خواستی‌ هم صدام کن!

با بی حالی از روی مبل بلند شد و به سمت در رفت، اما به سمت رامتین چرخید. باید بابت حس خوب امروزش تشکر می‌کرد.  قدر نشناس بودن را بلد نبود.  دستش را در گره کرد و با سپاسگذاری به او خیر شد. 

 - جناب رئیس بابت امروز ازتون ممنونم. 

و با بدن دردی با چاشنیِ لبخند به اتاقش رفت. رامتین شوکه شد، از لحن زیبای دلدار، چهره، گیسوانش، همه و همه داشتند جان را از او می‌گرفتند. محکم به خود سیلی‌ای زد. 

 - به خودت بیا احمق، این همه سعی کردی، باید تا آخرش وایسی. 

و به سمت اتاقش حرکت کرد. فردا صبح باید به شرکت می‌رفت و او از حجم کار امروزش بسیار خسته بود. 

***

صبح زود بلند شد. تمام بدنش درد می‌کرد و گرمای بدنش خیلی بالا بود. تلو- تلو خوران به سمت پنجره رفت و بازش کرد به هوای آزاد نیاز داشت و بینی کیپ شده‌اش راه تنفسش را بسته بود. چشمانش مانند گریه کرده‌ها پف بود.

سرش را بلند کرد و  با دیدن زمین  سفید شده، فقط مات شدن را از یاد نبرد و گرنه مریضی را از یاد برده بود. اهل جیغ زدن، ذوق کردن نبود. اما این بار فقط دوید تا از زندانی که او را از منظره‌ی مورد علاقه‌اش دور نگه داشته فرار کند. از اتاق خارج شد تا به چیزی به اسم برف برسد. حواسش به اطراف نبود و فقط کمی مانده بود تا به حیاط برسدف اما آستینش توسط کسی کشیده شد.  درست جایی بین آشپزخانه و در خروجی ایستاد. 

 - کجا؟ بیا اینجا ببینم اصلا زنده‌ای؟

تقلا کرد برای بیرون رفتن. الان وقت شوخی نبود، شاید برف‌ها آب می‌شدند. او نمی‌توانست آنها را لمس کند. اگر در توانش بود همانجا از دست رامتین گریه می‌کرد؛ چرا نمی‌گذاشت او به بیرون برود؟ صدایش در خانه پشت سرهم و مسلسل‌ وار تکرار می‌شد. 

- ولم کن، رامتین ولم کن!

رامتین کلافه از بیخیالی دلدار و نگرانی خودش، بلندتر حرف زد. 

 - بیا اینجا لا‌اقل یک چیز بپوش دیوونه، مگه بچه‌ای!

پوفی بلند گفت و پشت رامتین راه افتاد. هر دو نفر پشت میز نشستند. خیلی تند صبحانه‌ی مختصری خورد. خیلی آروم زمزمه کرد. 

 - من امروز توان شرکت اومدن و ندارم.

کاملا دور از انتظار، رامتین قبول کرد. گویا این چند روز متوجه‌ی این بود چقدر در کارش سخت‌گیر است.

اما رامتین قصد اولش برای  بردن دلدار به شرکت فقط سرگرم کردن او بود. 

 - باشه مواظب خودت باش. 

دلدار صدایش را شنید، اما جوابی برای حرف نداشت و سکوت کرد. منتظر حرف بعدی او بود. 

 - می‌تونی بمون  توی خونه، ظهر حتما یک جایی  که خوبه می‌ریم. 

و به فعل‌های پشت‌ هم چیده‌ شده‌ی خودش خندید و  از خانه خارج شد.

خارج شدن رامتین همانا و دویدن دلدار برای پوشیدن لباس به اتاق هماناغ اما درست وقتی پالتو را بیرون کشید، موبایلی جلوی پایش افتاد تعجب کرده بود. یادش رفته بود باید گوشی رها را درست می‌کرد. خم شد و آن را برداشت، نگاهی به مدلش انداخت. ناخودآگاه نشست. شخصی نبود که به او بگويد آخ،ر جلوی کمد جای نشستن بود؟

دست به کار شد، مشکل گوشی با یک ویروس کشی ساده تمام می‌شد. انجامش داد، اما حس کنجکاویش‌ هم تحریک شده بود. با وصل شدن به هات‌اسپات موبایل خودش به اینترنت وصل شد. به سمت پیام‌های واتس‌آپ رفت،  اول پیام دلنار را باز کرد. پیام خوانده نشده زیاد داشت. بی توجه به حریم شخصی رها، شروع به خواندن کرد. 

 «رها عزیزم سلام.» 

 «چی بین تو و سپهر گذشته؟» 

 «رها جان؟» 

 «حق نداشتی رها، حق نداشتی!» 

قطره‌ای اشک از روی صورتش به زمین ریخت. نفر بعدی، پسری به اسم امین بود. پیام‌های او خوانده شده بود. مضمون پیام‌ها، درد بدی در قلب دلدار کاشت. 

 «با سپهر حرف زدم» 

 «پسره دیوونست» 

 پیام‌های پسر هم با این مضمون بود. 

 «من ازش خوشم اومده» 

 «رها هرکاری بکن اون دختر برای منه» 

 «رها واقعا اون پسر و می‌خواد؟ » 

و آخرین چیزی که از دلدار را یک  دیوانه ساخت... 

 «واقعا اون سپهر حرف تو رو پس زده؟ چه آشغال! »

دیوانگی، مانند ویروس در خون دلدار پخش شد. بلند شد و گوشی را به سمت پنجره پرت کرد. پنجره شکست و گوشی به  بیرون پرت شد. این قدرت نمایی بود یا عصبانیت؟ جیغ‌های عصبی گلویش را خراش می‌داد. به سمت میز رفت، پرتش کرد  وسط اتاق از ته دل فریاد زد. 

 - رها می‌کشمت!

دستانش را مشت کرد و سرش را به دیوار چسباند. آرام و بعد با زمزمه گفت:

 - می‌کشم، از هر روشی که بشه می‌کشمت!

دیگر طاقت نیاورد، آن‌ همه درد برای بدن نحیف او زیاد بود. کنار در روی زمین سر خورد و بلند گریه کرد، یک ساعت دو ساعت حواسش نبود، حتی دیگر برف حیاط‌هم مهم نبود. آنچنان بلند زجه می‌زد که گویا، عزیزش در همین ثانیه فوت کرده. دوباره صدای غمگین  و نوازشگر را شنید. او چرا در لحظات حساس می‌آمد؟

- حالا که فهمیدی، بمون تا آخرش، بمون!

سرش را مانند مجسمه‌ای، بی‌احساس به دیوار چسباند. کاش این نوازشگر را کنارش داشت، تا این‌گونه احساساتش به کام مرگ نروند. 

ساعت دوازده  ظهر بود، صدای در میامد و بعد از آن صدای رامتین به گوشش رسید. 

 - تو چه حرف گوش کن شدی! انتظار داشتم تو حیاط ریخته باشی. 

دلدار به خودش در آینه نگاه کرد. اصلا شبیه کسانی که خوشحالند نبود. لبخندی دیوانه‌وار به خودش زد، سفیدی چشمانش رنگ خون شده بود. گیسوانش پریشان به دورش ریخته بودند؛ اگر دلش را داشت، آن‌ها را از ته می‌چید. دیگر چه چیزی مهم بود، وقتی از نزدیک‌ترین کسانش خیانت دیده بود. 

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط reyyan
ويراستاری| reyyan
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم:

صدای در اتاقش آمد. در پشت این در، برادر کسی حضور داشت که از نظرش قاتل خواهرش بود.  دستان لرزانش را بر چشمانش کشید. 

 - دلدار؟

دوباره صدایش زد، او چرا دلدار را رها نمی‌کرد؟ سرد، خشمگین جوابش را داد. خبری از لطافت و ناز نبود. از اول نباید می‌بود اما چه می‌کرد که قلبش توان نداشت. 

 - بله؟

از صدای گرفته‌ی اون جا خورد. او که صبح حال خوبی داشت و شور و اشتیاقش به چشم می‌آمد. 

- حالت خوبه؟ چرا انقدر صدات گرفته؟

لبانش را گاز گرفت. چه خوب، حس و حالش توسط شخص پشت در، درک می‌شد.  سرد و پر غم جوابش را به او رساند. 

 - خوبم!

رامتین با عصبانیت به در کوبید، چرا با کلمه‌های تکی جواب او را می‌داد؟ او که امروز قرار بود از حقایق قلبش راز بگشاید. 

 - باز کن ببینم این لامصب رو خوبم خوبم میگه! قشنگ مشخصه خوبی. 

دلدار بود که دوباره عصبی شد  او هم بلند و  با داد گفت:

- برو اونور میگم، خوبم يعني خوبم!

فریاد دلدار دل رامتین را به رحم آورده بود. حتما چیزی شده‌ بود که این دختر حال نداشت. 

 - چی‌شده دلدار جان؟

دلدار از جان کنار  اسمش، بغض کرد. کنار در نشست همان‌ جایی که حس می‌کرد، رامتین از همه جا به او نزدیک‌تر است. صدای رامتین را از قلبش می‌شنید. 

 - دلدار تو می‌تونی با من حرف بزنی!

دلدار نمی‌توانست، او پر از غم بود، پر از کینه، اگر به او می‌گفت، رامتین دیگر به او توجه نمی‌کرد. مگر این نبود که بانو‌های ایران زمین کینه از یادشان می‌رفت؟ پس چه بود درد دلدار؟ او مگر از نظر همه بانوی ایران زمین نبود؟ هنوز کتاب مشکی براقش کنار تختش بود. هنوز هم از شنیدن صدای آرتمیس لذت می‌برد. چه بر سرش آمده بود؟ 

دوباره نوازشگر بود که به سراغش آمد. 

- تو هم می‌تونی آرتمیس باشی، فقط باید این کار رو به پایان برسونی. 

به جایی که صدا از آن قسمت می‌آمد، نگاه انداخت. کنار کتاب مشکی رنگش بود. 

ناگهان رامتین حرفی را زد، که دلدار آرزو کرده بود. در زمان دیگری می‌گفت، حتی آرزو کرد، ای کاش رامتین شخص دیگری بود. آرزو کرد، کاش جای دیگری هم‌دیگر را می‌دیدند. 

 - دلدار... 

سکوت رامتین دردناک بود.  غم صدایش قلب دلدار را به لرزه می‌انداخت. 

 - جات خیلی تو شرکت خالی بود. احمقانست می‌دونم. 

این پسر نفس عمیق می‌کشید، برهم زدن ناگهانی غرورش سخت بود. 

 - شاید بعد از این حرف از طرف تو طرد بشم.

 - ببین داستان، داستان یکی دو ماه نیست، پنج ساله؛ فقط من خفش کردم که صداش در نیاد. من بهش گفتم بره بمیره،  اما نمرد!

دل را به دریا زد  چرا الان می‌گفت را، نمی‌دانست؛ فقط حس‌هایش به او هشدار داده بودند که بگوید. او بارها به دست حسش نجات پیدا کرده بود.

 - دوستت دارم دارنده‌ی دل!

دلدار به گریه افتاد. دستش را روی دهانش گذاشت و زجه زد. پیشانی‌اش  درست جایی بود که دستان رامتین در آنجا قرار داشت. گرمای عشق، پشت در بسته شده‌ هم حس می‌شد. آنقدر آرام شد که همان گوشه به خواب رفت. در ذهنش می‌گذشت، کاش می‌توانست با فریاد احساسش را ابراز کند، اما نمی‌شد. تغییری عجیب به جان انتقام دلدار افتاد. رامتین ناامید از حرف زدن دلدار، محزون به سمت اتاقش رفت. 

روزهای بعد دیگر خبر از دلداری در شرکت نبود. در خانه نبود، تمام مطمئن شدن از حال خوبش، تکان خوردن وسایل آشپزخانه بود. با خود بارها فکر کرد که در آن روز برفی چه اتفاقی افتاده بود. تازه سوپرایزی که آماده کرده‌ی او به زودی کارهایش تمام می‌شد. ولی مگر دلدار با  او حرف می‌زد؟ 

دلدار تنها در اتاق، افسرده‌تر از قبل، کتاب سیاهش را در دست گرفته بود. قسمتی از آن متن را خواند.(آنها از خود می‌گذشتند، تا دیگران آزادانه زندگی کنند.) 

همه چیز وقتی تغییر کرد که رها، به خانه زنگ زد. وقتی کسی جواب نداد، پیغام گذاشت که غروب به خانه برمی‌گردد. 

بعد شنيدن صدای رها چند ساعت دیوانه وار تلخ خندید. آماده شد، مانتویی سفید و زیبا بر تن کرد. درست مانند عروس‌ها، تا ساعتی دیگر رها به خانه می‌آمد. بد بود اگر از او پذیرایی نمی‌شد. به شرکت رفت، به منشی نگاهی کرد و از اون خواست تا برای رامتین قهوه بریزد. منشی اطاعت کرد و قهوه را به دست دلدار داد. او هم فهمیده بود، دلدار برای رئیسش عزیز است. 

با ظرافت، انگشتانش را بر در زد. چند ثانیه‌‌ی بعد گوش به صدای او داد. 

 - بفرمایید داخل.

صدای بم رامتین آرامشی در دلش نشاند. به داخل رفت و در پشت سرش بست. سر رامتین لحظه‌ای از مشغله بالا نمی‌آمد. چخبر بود، این جوان خسته نمی‌شد؟ 

اما فقط خود رامتین می‌دانست که بیشتر کارهایش برای فرار از مشغله‌های ذهنی است. 

 - کارتون خانوم ادهمی؟ 

سرش را بالا آورد و از دیدن دلدار شوکه شد. نفهمید از صندلی‌اش چگونه  سریع برخواست. او را بعد پنج روز می‌دید. بر سر او چه آمده بود؟  ناباورانه دستی به چشمانش کشید. 

 - دلدار؟! 

قرار نبود، امروز حرفی بزند. آمده بود تا اورا دل سیر ببیند.  ببیند که مانند او در جهان پیدا نمی‌شد. 

 - تو بالاخره اومدی!

 با این حرف رامتین یافت که چقدر دلتنگ است. رامتین دلگیر شد، چه کرده بود با او که اینگونه رفتار می‌کرد؟

- حرف نمی‌زنی؟ به درک، فقط بمون اینجا. بمون ببینم چه گناهی کردم که اینجور داری سرم میاری!

قطره اشک، همراه با لبخند بر صورت دخترک نقش بست. آخرین دیدار بود؟ حالِ دل رامتین گرفته شد. نگاهش را از پنجره به هوای طوسی رنگ  آسمان داد. 

 - گریه نکن، عادت ندارم اینجوری ببینمت!

امروز روز خوبی بود، سوپرایز عجیبش همراه با محبوبش هر دو آماده بودند. با اینکه دخترک بی‌خبر آمده بود، بازهم به موقع بود. 

آرام به او نزدیک شد و خواست حرفش را بزند که در زده شد. 

 - رامتین بیا اون آقا اومده!

و بعد در بسته شد، رامتین نگاهی با ترس به دلدار انداخت. اگر او می‌رفت، اینبار کجا او را می‌دید؟ 

 - بمون اینجا، بمون دلدار نرو خبر خوبی برات دارم.

و رفت و عقل دلدار را همراه خود برد. دختر روی میز خم شد و ورق و خودکاری برداشت و دست به قلم شد. این قايم‌ باشک بازی‌ها باید تمام می‌شد. هرچند سخت بود، ولی به پایان که می‌رسید.

نمی‌دانست چه می‌نویسد.

- از تو به خودم گله دارم... 

از خودکشی دلنار نوشت و از پیامی که به او داده بود، بر قلم آورد. حرف‌های سپهر با سند و مدرک‌هایش را تک به تک در کاغذ آورد. از خودش و نقشه آتش زدن خانه‌ی نفرین شده‌اش نوشت. از خاک کردن احساساتش در برابر پسری که نامه را می‌خواند. در آخر انتقام سختی که قرار بر گرفتنش امروز بود. همین ساعت بعدی را نوشت. 

روی ورق را بوسید و آن را روی میز گذاشت. 

جنون بود دیگر، چه می‌فهمید زندگی چیست؟ گریبان گیر هر که می‌شد خاکستر زندگی‌اش را جمع می‌کردند. 

با تمام سرعت از شرکت دور شد. رسیدن به خانه برای او، تعریف کردنی نبود. 

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط reyyan
ويراستاری| reyyan
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم:

رامتین با سپهر کبود از ضربات، درِ اتاق کارش را باز کرد.   امیر هم با چهره‌ای جدی پشتشان وارد شد. رامتین شاید انتظار داشت، دلدار در آنجا منتظر نشسته باشد. با ندیدن او خشکش زد؛ مگر به او نگفته بود بماند؟ چرا رفته بود؟ به سمت امین برگشت، او هم سوالی نگاهش می‌کرد. نبودن دلدار برایشان عجیب بود. با صدای پوزخند دردناک سپهر نگاهشان را به او دادند. 

- آفرین بهش چه جنمی! فکرش رو نمی‌کردم تا اینجا پیش بره!

رامتین بی توجه به ضربه‌ی  امیر بر صورت سپهر، نگاهش به ورق کاغذ روی میز جلب شد. از خواندن تک به تک کلمه‌ها، چیزی درون قلبش فرو می‌ریخت. نفس‌هایش از ته وجودش قصد بیرون آمدن داشتن، که انقدر طول می‌دادند؟ 

رامتین بی‌هوا، با زانو بر زمین خورد. امیر ترسیده جلو رفت و کاغذ را از او گرفت. هر لحظه از خواندن حقایق، چشمانش درشت‌تر می‌شد و آن روی سرهنگ بودنش، خود را نشان می‌داد. ناگهان برگشت و مسبب تمام کینه‌ها را زیر مشت و لگد گرفت. او‌هم کم نیاورده بود و مانند دیوانه‌ها می‌خندید. 

به سمت رامتین برگشت و فریادی بلند کشید. 

- چرا هنوز اینجایی؟ برو، برو نجاتش بده؛ مگه نمی‌گی هوا خواهشی؟ بپر من می‌دونم با این آشغال چیکار کنم!

و مانند درنده‌ای خموش یک سپهر نگریست. 

پسرک شکسته‌ی داستان به خودش آمد و به سمت در پرواز کرد؛ اما این امیر بود که با دلی لرزیده فریاد بعدی‌اش را زد. 

- ولی بعد این ماجرا، تو قولش و به من دادی؛ باید با خواهرت حرف بزنی!

دوباره به سمت رفیقش برگشت، سرش را تکان داد و تمام توانش را در دویدن گذاشت. 

***

درون خانه با روشن بودن چراغ اتاق رها، پی برد که آمده است. با چیزی که در دست داشت، ناگهانی وارد اتاق شد. رها از ترس فریادی زد. نمی‌دانست این رفتار دلدار چه معنی‌ای می‌داد. فقط آرام و با شوخی خندید. 

 - وای دلدار، ترسیدم!

اما دلدار لب‌هایش از‌هم تکان نخورد. در را با دستش قفل کرد، لبخند دیوانه واری به او زد.

سرش را معصومانه کج کرد. 

- سفر بخير. 

 جواب لبخندش را گرفت، همچنین جواب حرفش‌ هم به او داده شد. 

- مرسی عزیزم!

ناگهان صاف ایستاد. جدی در چشمان رها خیره شد. با انگشتانش به  ترتیب، یک، دو و سه را شمرد. شروع به گفتن داستان عجیبش کرد. 

- می‌خوام برات داستان بگم.

هم‌زمان ابروانش را به سمت بالا هدایت کرد. نگاهی به چهره‌ی متعجب رها انداخت و ناگاه با صدای بلند شروع به حرف زدن کرد. دلدار گفت، از همه چیزی که قلبش را تاریک کرده بود؛ گفت، حتی از احساسش به برادر این دختر هم گفت. از سپهر، و در آخر با فریاد ادامه داد. 

- باید مجازات بشی، باید رها!

گلویش می‌سوخت اما مهم نبود. با خود لبخندی زد، چقدر پرو به او از عشق به برادرش گفته بود.

رها با ترس و چشمانی تر، به شئ درون دست دلدار نگاه می‌کرد!

- اشتباه نکن دلدار. 

دلدار کمی نگاهش کرد، مستانه خندید. دیوانگی می‌کرد؟ انگشتش را به سمت رها گرفت. 

و شمرده- شمرده گفت:

 - اشتباه رو تو انجام دادی!

 رها در آن لحظه‌ها با خودش فکر کرد. یعنی اگر درخواست سپهر را قبول می‌کرد، دلنار زنده بود؟ قطعا نه، سپهر یک روباه کثیف بود، جور دیگری وارد زندگی آنها می‌شد. 

 - خواهر بیچاره‌ی من بارها از تو گفت؛ از خوبی‌هات، از خواهرانه‌هات، اون موقع‌ها از نظر من چه خوب بودی!

 این‌بار با لب‌هایی لرزان لبخند زد. چرا اینگونه بود، سرما در این اتاق گرم در او نفوذ کرده بود. در همان حالت حرفش را زد. 

 - وای از اون که نمی‌دونست، داره تو آستینش مار پرورش میده!

با یاد چشمان رامتین، طعم قلبش شیرین شد.  نگاهی به رهای مغموم انداخت، چرا ترسیده بود؟  دلنار در لحظات بد زندگی‌اش مگر همین‌قدر نترسیده بود؟ 

 - ولی می‌دونی، تو خوش شانسی! من،   من برادرت و دوست دارم. برای همین به جای تو... 

ناگهان با فریاد ادامه‌ی حرفش را زد.

- کسی که نفسش امروز بریده میشه، منم. من خودم رو از تو و رامتین می‌گیرم.

دوباره آرام شد و لبخند معصومی زد. انگار که آبی سرد بر روی رها ریخته شد. او کار اشتباهی انجام نداده بود که اینگونه مجازات می‌شد. به دلدار نگاه کرد که دوباره شروع به حرف زدن کرده بود. 

 - می‌دونی چرا؟

لبخند آرامی زد. 

 - چون من کسی و ندارم که بعد من دیگه نباشه؛ اما رامتین میگه اگه تو نباشی، دیگه نیست. اون حق زندگی داره، تازه حالا که نمی‌تونم ببخشم، بزار خودم و فدا کنم! شاید که تو، توی زندگیت موفق بشی. 

 همراه با اشک، خندهَ هم سر داد. رها با پاهای شل شده، روی تخت افتاد. ترس از دست دادن دلدار، باعث شده بود تپش قلبش تند شود.

دلدار آن شئ را درست کنار شاهرگ برآمده گردنش گذاشت، همان‌جایی که برآمدگی‌اش زیبایی خاصی به عضلات و چهره و گردنش می‌داد.

ولی او گویا آن لحظه دردی حس نمی‌کرد.  مغزش از کار افتاده بود و شیطان به او دستور می‌داد.

رها گریه می‌کرد، فکر نبودن دلدار، رعشه‌ی بدی در تنش ایجاد می‌کرد. با ناگهان رفتن دلنار، کنار نیامده بود، حالا این دختر که جدیدا حس می‌کرد مانند دلنار دوستش دارد، دم از رفتن می‌زد؟

او که در همه‌ی لحظات صلاح دلنار را می‌خواست، اینگونه قضاوت می‌شد. 

فقط توانست‌ آرام و ناتوان زمزمه کند و سر تکان دهد.

 - بس کن دلدار، نکن!

دلدار اما ثانیه‌ای فاصله داشت با مرگ، با گناه، با جهنمی که برای خودش با این کار پیش خرید می‌کرد. پس قدرتمندی  که همه می‌گفتند کجا بود؟ 

اما درست در آخرین لحظات، از همان لحظاتی که می‌گویند قلب در دهان می‌کوبد، در باز شد. باز؟ خنده دار است. در به فجیح ترین شکل شکسته شد. رامتین با عجله وارد شد. اولین کارش گرفتن مچ دست ظریف دلدار بود. 

شی روی زمین افتاد.

اما سریع توسط دلدار برداشته شد. صورتش در سرخی فرو رفته بود. قطعا در آن لحظه فشار سختی بر روی دخترک بود؛ رو به رامتین خشمگین فریادی با صدای خش گرفته زد. 

 - نیا نزدیکم نیا! به خدا می‌زنم!

صدایش درون اتاق، مانند زنگی در گوش خواهر و برادر بود. رها ترسان دستانش را روی گوش‌هایش قرار داد. کنار تخت فلزی شیری رنگش، نشست و دیگر یک آن دو نگاه نکرد. 

رامتین، اما با دردی که در قلبش حس می‌کرد، در یک قدمی از دلدار ایستاد. دست از پا خطا نمی‌کرد، مبادا این دیوانه کاری کند. فقط آرام گفت‌:

 - نکن دلدار!

همراه با بی‌توجهی دلدار فریاد کشید:

- تو رو روح دلنار، اون رو بنداز زمین!

دلدار به اتاق خموش نگاه می‌کرد. چقدر به نظر، اتفاقاتی که این اواخر گذشت، وحشیانه به گوشش سیلی می‌زدند. حال این دلبرِ روبه‌رویش او را به روح خواهرش قسم می‌داد؟ 

اشک، چشمان قیری رنگش را به تاراج برده بود. رامتین با فکر اینکه دلدار به حرفش گوش نمی‌دهد، بی‌هوا به سمتش رفت و دستش را گرفت. کشمکشی با شئ بین دلدار گریان و رامتین عصبی به وجود آمده بود.

به ناگاه دستانش از رامتین جدا کرد و به سمت رگ گردنش برد. دستانش در نزدیکی رگ می‌لرزید.

نگاه ملتمسانه‌ی رامتین در چشمانش شکل گرفت؛ اما بعد چهره‌ی دلنار، باعث شد نزدیک تر ببرد. 

- دلدار، به احترام دلنار نکن. تو قدرتش رو داری، تو می‌تونی!

هق- هقش با صدای رامتین در اتاق پیچید. چشمانش را لحظه‌ای بست و باز کرد، صدای پدر گلی در گوشش پیچید. بانوی ایرانی قدرتمند، چنگی با ناخن‌های بلند بر پوست خود زد و شئ را به سمت دیگری پرت کرد.

دوست داشت فریاد بزند، در آن زمان ناخواسته دست به خودزنی برده بود، تا خودش را آرام کند. اما توانش را نداشت، فریاد دردناکش روح را از بدن رامتین جدا کرد. 

سست به سمتش رفت و رو به رویش زانو زد. خودش هم زانو زده بود؟ آری. 

- آفرین دلدار، آفرین عزیزم!

دلدار از دردی در قفسه‌ی سینه‌اش، بخود می‌پیچید. مانند مار؟ نمی‌دانست اما درد امانش را بریده بود. 

خس- خس و فریاد ریه‌هایش چیزی را به یاد رامتین آورد. با عذاب داد می زد:

 - رها اورژانس خبر کن، بدو!

رها بی مهابا به بیرون از اتاق رفت.

دلدار گویا آرام شد، اما خس- خس آن نفس‌هایش این را نشان نمی‌داد.  آرام و پر درد چیزی را بر زبانش آورد. 

 - می‌دونی؟ خوبه که به هیچ‌کدومتون آسیب نرسید. 

نفس‌های عمیقش که صدایشان از ته ریه‌های آسیب دیده‌اش  می‌آمد، مو به انسان سیخ می‌کرد. 

رامتین دستان سرد از استرسش را بر سرش زد. 

- اون، اون احمق بهت دروغ گفت!

دلدار نگاه می‌کرد به رامتین که مضطرب و خشمگین بود. چه می‌گفت این پسر؟ 

 - کسی که به دلنارت آسیب رسوند، همون سپهر بی همه چیز بود، اون دروغ‌ها رو سرهم کرد که فرار کنه. یکی از دوستای من امیر به ایران دیپورتش کرد.  یعنی کاراش و انجام دادم. من، من نمی‌دونستم تو قراره دیوونه بشی. قرار بود با این موضوع لعنتی خوشحالت کنم.

ساکت شد، حس خوبی نسبت به باقی حرف‌ها نداشت. نگاه غمگینش را، به صورت زرد شده‌ی او دوخت. 

 دلدار زخم خورده ناباور زمزمه کرد. 

- اما من، اما خودم پیام‌های گوشی رها رو خوندم. 

قطره‌ی سردی از گونه‌ی رامتین بر فرش زیر پایشان ریخت؛ قطره‌ی بازیگوش، گویای غم بزرگ در دل رامتین بود. 

- امین دوست من تو ایرانه، اون یک بار دلنار و تو خونه دید و دلباخت.

 آرام لبخندی زد، درست مثل برادرش امیر که بعد دیدن رها، به بیراهه زده. امیر را می‌گفت نه؟ روحش خبر نداشت و گرنه سر از تن رامتین می‌کند. 

چشمان دلدار درشت شد. از درد استخوان‌هایش، از درد شکستن قلبش، نکند این هم دروغ بود؟!

 - به من دروغ نگو!

رامتین صدایش می‌لرزید. دیگر غروری در کار نبود. بگذار بلرزد، محبوبش بفهمد که بی غرور دلباخته‌ی اوست. 

- کسی که درخواست داد، سپهر بود که به رها گفته بود باهم باشن. من صدای سپهر رو دارم، همه چی دست منه دلدار... 

دلدار با شنیدن حقایق تکانی خورد که در حالش تاثیر  گذاشت. حرکتش فریاد رامتین را به همراه داشت. 

- تکون نخور احمق!

تعریف کرده بود و داغون شدن دختر را از یاد برده بود. دلدار با خود فکر می‌کرد که خراب کرده است. 

او از نظرش دیگر بانوی قوی نبود. او فقط یکی بود که نام آنها را به یدک می‌کشید. او مانند دشمنان کینه‌ای بود. او باهوش نبود، قدرتمند نبود. 

اما افکارش، اشتباه بود. او اول دلیرانه، حق زندگی خودش را به رها بخشیده بود. بار دیگر توانست خودش را هم به زندگی‌اش ببخشد. این ها را فقط خودش حس نمی‌کرد. 

رامتین، اما چیزی را که پر شباهت به دلدار می‌دید را به او گفت. از نظر او دلدار آنقدر قوی بود که حاضر شده بود به رها آسیب نرساند. ظاهراً پسر جوان از دید دیگری به دلدار نگاه می‌انداخت. گردن آویزی که در چند روز پیش برای او به یادگار گرفته بود، از جیبش در آورد و با احتیاط در گردن او انداخت. نماد کتابی طلایی و قدیمی روی آن خودنمایی می‌کرد. گویا اوهم کتاب مورد علاقه‌ی دلدار را دیده بود. 

 - نماد آرتمیسه نماد قدرت یک دختره دلدار، دیدم که چقدر به آرتمیس علاقه نشون میدی. تو هم قدرت‌مندی درست مثل آرتمیس، خدای تو خدای آرتمیس هم بود. 

درست پشت سر حرف او، صدای نوازشگر آمد. از جایی روی قلبش، درست روی گردنبند بود. 

- دارنده‌ی دل بالاخره به تو ملحق شدم. من آرتمیس، با تصمیم زیبایی که گرفتی، از آن تو شدم. 

دلدار از درد یک گریه افتاد. از احمق بودنش، از عذاب وجدان، از هق- هق‌های دردناک رها، از خانه‌ای که سوزانده بود. حتی به یاد مادرش به گریه افتاد، او همیشه گوشزد می‌کرد: «وقتی تو یک کاری خیلی نه میاد، سمتش نرو به ندای قلبت گوش بده.» وای که چگونه به قانون مادرش گوش سپرده بود. 

رامتین با عذاب، چشمانش را از درد دلدار بست و  رو به رها فریاد زد. 

 - اون اورژانس کوفتی کو؟ 

و چنگی در موهایش کشید.

 - تکون نخور دلدار، تکون نخور!

دلدار به او نگاه کرد. آرام و با حس سرما زمزمه‌هایش به گوش رامتین رسیدند. 

 - دلنار بهم یاد داد قضاوت کار قاضیه نه آدم عادي؛ من قضاوت کردم، من تهمت زدم، من، من آبروی خانوادم و بردم، تربیت اونها رو زیر علامت سوال بردم!

رامتین کلافه نگاهش کرد. 

 - وقتی که خوب بشی، تلافی همه‌ی این‌ها رو سرت در میارم.

دلدار میان زمرمه‌هایش گفت:

- دلم می‌خواد بمیرم؛ باید بمیرم. من اونقدر خنگم، کسی بهم نیازی نداره رفتنم کمکه، شاید رها و تو، من رو بخشیدین. 

رامتین خود خواه شده بود. نگاه عجیبش را به دخترک دوخت.

 - نمیر! اگر می‌خوای بخشیده بشی، نمیر. بعد خوب شدنت بدون ناز بله میگی و میشی خانوم خونه‌ی من، خونه‌ی سعادت...

صدای آمبولانس بلند شد و بلافاصله امیر وارد اتاق شد. 

- اینجاست جناب!

زمان بردنش، دلدار به او خیره شده بود و گردنبند را در دستانش گرفته بود. از آن نماد انرژی می‌گرفت؟ یا خیالاتی شده بود؟ آن نماد باعث شده بود، اکسیژن به او برسد. با اتفاقات اخیر قطعا خیال نبود. 

اما بر می‌گشت؛ برای رها، برای رامتین، برای بخشوده شدن!

رامتین اما زیر لب آرام می‌گفت:

 - تو قدرت مندی دلدار!

***

از پرستار خواست که نماد را به دستش ببندند. در لحظات بیهوشی یادش نمی‌آمد؛ پرستار به حرفش گوش داد یا نه، اما وقتی چشمانش باز شدن، شخصی درست شبیه به عکس کتاب دید. مانند بانوان ایران زمین بود؛ با آن لباس‌هایش، زیبایی‌های خاصی داشت. عقب- عقب حرکت کرد، به او لبخند می‌زد. به در رسیده بود، ناگهان خم شد و در آخر تعظیمی برای او کرد و در تاریکی محو شد.

چشمانش درشت شدند. در همان لحظه در باز شد و رامتین وارد اتاق شد. درست مثل مدل‌های ایتالیایی بود. خدا چرا در خلقت این پسر پارتی بازی کرده ‌بود؟ کنارش ایستاد و لبخندی با غرور زد. 

 - برگشتی دارنده‌ی دل!

بدون حرفی جلو آمد و نماد را به دست دلدار داد.  از پرستار گرفته بود و حالا به صاحبش برگشته بود. 

به او پشت کرد، اینبار تمام چهره‌اش را عشقی، از جنس دلدار پوشانده بود. 

 - استراحت کن، بعد بیمارستان باید برای من خانومی کنی!

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط reyyan
ويراستاری| reyyan
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت آخر:

«آرتمیـس» یا «آرتمیـز» به معنی راستگوی بزرگ، اولین و تنها بانوی دریاسالار ایران و جهان است. مورخان یونانی، این بانو را از زیبایی دلبرانه‌اش و متین بودنش سر تر از همه‌ی بانوان آن روزگار و زمان نامیده‌اند. بانو آرتمیس در سال چهار صد و هشتاد، پیش از میلاد مسیح در جنگ بزرگ «سالامیس» که بین نیروهای دریای ایران عزیز و یونان در گرفت، نقش عظیمی داشت و دلاورانه‌هایی که همیشه مورد ستایش دوست و دشمن قرار می‌گرفت، از خود نشان داد.

او در جدل با سالامیس در بدترین شرایط جنگ با دلیری و بی‌باکی کم ‌مانندی، توانست قسمتی از نیروی دریایی ایران را از خطر نابودی نجات دهد؛ به همین دلیل بود که او به افتخار دریافت فرمان دریاسالاری از سوی خشایارشاه رسید.

بانوی بزرگم، من به خودم افتخار می‌کنم. من در سرزمینی زندگی می‌کنم که شما در آن نفس کشیده‌اید. خداوندگاری که به شما توان نبرد داد، خداوند من هم هست. من هیچ گاه شما را از یاد نمی‌برم و هیچ گاه نمی‌گذارم نسل من  بانوانی امثال شما، مانند:(بانو کاساندان، بانو پرین، بانو آفرودیت) را از یاد ببرند!

" آرتمیس"

معبد دریایی تواَم

با آوای خون،

آرمیده‌اند،

گَوزن‌ها،

ماه‌ها،

تیرها!

 

پایان :  ٢۵/۶/١۴٠٠ 

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط reyyan
ويراستاری| reyyan
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...