رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

ارسال های توصیه شده

 

PicsArt_12_04_12_29_24.jpg

نویسنده: سی‌سی.

نام رمان: شخص حقیقی.

ژانرها: هیجانی، عاشقانه و درام.

تقدیم به فی‌فی که هرگز من رو نمی‌بخشه و دوستی چندین سالمون:)

خلاصه: تقدیر؛ دو دلباخته را از هم جدا می‌کند؛ ولی این تازه شروع بازی سرنوشت است. سال‌ها بعد این دو، هم‌دیگر را می‌بینند. با ظاهر و جایگاه‌های متفاوت، در یک راه قرار می‌گیرند. این دو هنوز هم‌دیگر را دوست دارند؟ یا هر کدام زندگی جدایی برای خود ساخته‌اند؟ راه پر هیاهویی که وارد آن شده‌اند؛ چه بلایی بر سر آنها می‌آورد؟

 

مقدمه: ما کنار هم بودیم، درست در همان نقطه‌ی شروع. ناگهان انگار که کسی میانمان قرار گرفته و هر کداممان را به سمت مخالف دیگری، هل داده باشد، از هم دور شدیم. نمی‌دانم؛ اما فکر می‌‌کنم؛ چون زمین گرد است دوباره به هم رسیدیم. در طول راهی که برای رسیدن پیمودیم، هزار چیز بود. انواع اتفاقات، لحظات و احساسات. تنها چیزی که می‌دانم هرگز اتفاق نیوفتاده و نمی‌اوفتد، این است که هم را فراموش کرده یا می‌کنیم. این رسیدن، تازه شروع ماجرا است؛ چرا که به نقطه‌ی آغاز آمدیم. این‌بار فرق بسیار بزرگی وجود دارد! قرار است با هم، در یک جهت راه برویم و به جای اول بازگردیم.

نظرت و بدون این‌که شناخته بشی بهم بگو:) 

🤍 https://harfeto.timefriend.net/16413293535965 🖤

نقل قول

PicsArt_12_04_02_19_34.jpg

 

ویرایش شده توسط SYSY
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Starting: In the 2022 in January on .Monday at 10:50p.m

شروع تایپ: در سال ۱۴۰۰ ماه دی روز دوشنبه ساعت ۲۲:۵۰.

تای نامنظم را باز کرد، پوف کلافه‌ای کشید و برگه‌ی سبزِ-لجنی رنگ را به گوشه‌ی سمت راستش که در آن میزهای چوبی پر از کادوی کریسمس وجود داشتند، انداخت. نگاه خسته‌اش را به داخل سبد لبریز از کاغذهای ریز خیره کرد، آیا وقت می‌کرد تمامشان را بررسی کند؟ معلوم است که نه! او خسته بود و فقط بخاطر آورد کاغذ مقابل قیچیِ میک، مجبور به این‌کار شده. لب‌هایش را برچید و مانند بچه‌ای که به اسباب بازی مورد علاقه‌اش نرسیده، پاهایش را بر زمین کوبید، دستش را با بی‌حالی درون سبد برد و از میان دریای ورق‌ها، یکی از آن‌ها را در مشتش گرفت. دوباره تای بد نظم را باز کرد، حالش از تقارن نداشتن خط‌ها و نیوفتادن لبه‌های کاغذ بر روی هم، بهم می‌خورد و تمام آن‌ها؛ انگار که کسی تا کننده‌شان را دنبال کرده باشد، همین وضع را داشتند. نگاهش روی خط‌های کج و معوج مشکی لغزید، بعد از مدتی، از شوک درآمد، جیغ کوتاهی از شوق کشید که بخاطر چراغ قوه‌ی بین دندان‌هایش خفه شد، به بالا پرید و خستگی‌اش را به دست فراموشی سپرد؛ اسباب بازی‌اش را پیدا کرده بود. همان‌طور که شی در دست لرزانش می‌رقصید، با انگشتش سطح سفت و صاف آیرپد داخل گوش چپش را فشرد. صدای گفت‌وگو که در گوشش پی‌چید، با همان دست لرزان که برگه‌ی رقصان را در مشتش داشت، چراغ قوه را از دهانش بیرون کشید، نگاهی به نوشته‌های روی سطح چروک افتاده‌ی برگه برای مطمئن شدن انداخت و در حالی که لرزش صدایش را کنترل می‌کرد گفت:

- مـ... موفق شدم.

صداها به سرعت قطع شد، خش-خشی در گوشش پی‌چید و سپس صدای گرم مارتا آن را نوازش کرد.

- هر چه زودتر از اون‌جا بیا بیرون. نیازی به ادامه دادن نیست.

لحظه‌ای تردید کرد، حالا که این همه سختی کشیده، باید دست پر بر می‌گشت؛ چون با این چند جمله‌ی بد خطی که پیدا کرده بود، کمکی به حل معما نمی‌کرد. دهانش را باز کرد؛ اما صدای گرم با نوازش گوشش، آن را بست.

- فقط کاری رو که گفتم بکن، به چیزی دیگه‌ای حتی حق فکر کردن هم نداری. فهمیدی؟

ابرو‌های مرتب و تیره‌اش یک‌دیگر را در آغوش کشیدند، امروز هر کاری کرده بودند و حالا هم به او دستور می‌دادند، این فقط یک جوک بی‌مزه بود که اوقاتش را تلخ می‌کرد. صدایش بلاخره نوازش را رد کرد.

- تو جدی هستی؟! می‌فهمی داری چه هزیونی می‌گی؟

احساس کرد صدای قدم‌هایی از راه‌رو در هوا پخش می‌شود، از آن طرف اصوات مارتا دچار خش شدند و فقط جمله‌ای که نفس‌هایش را به شماره می‌انداخت، شنید.

- ت... نی... الانه... نمی‌دو... چه‌جوری؛ و... وایل داره... می...میاد اون‌جا.

بدون هیچ توجه‌ای به تصمیم چند لحظه قبلش، سعی کرد نفس‌های عمیقی بکشد. جسم با ارزش درون مشتش را داخل لباس زیرش جا ساز کرد، پریشان به سمت در رفت، نور چراغ قوه را با فشردن دکمه از بین برد و قدمی داخل تاریکیِ فضای روبه‌رویش گذاشت. پایش را حرکت داد؛ ولی با درد عمیقی که در ناحیه‌ی پس سرش ایجاد شد، نفسش برید و مشت‌هایش شل شد. جسم فلزی و سرد چراغ با زمین خاکی برخورد کرد و سکوت را شکست. البته صدای زنی که پشت سرش با چشمان آبی براقش ایستاده بود، و دادهای نامفهومی که منبع آن‌ها آیرپدها بودند نیز همین کار را کردند.

- این‌جا چه غلطی می‌کنی بچه جون؟

لپش را از درد لای دندان‌هایش فشرد، دستش را به دیوار گرفت تا از سرگیجه‌ای که دارد، روی زمین نیوفتد. با تمام زوری که بخاطر ضربه‌ی محکمی که به سرش خورده، فقط کمی از مورچه‌ها کم‌تر بود، لنگان-لنگان برگشت و جسه‌ی لاغر و بلندی را با دید تارش به سختی تشخیص داد. زن کلید برقی که کنارش روی دیوارهای مر-مر قرار داشت را فشرد و پوزخندی به جسم بی‌تعادل روبه‌رویش زد. نور سفید از شیشه‌ی لامپ بیرون جهید و خودش را محکم به چشم‌های هر دو فرد حاضر در راه‌رو کوبید، چشم‌های زن از دیدن چهره‌ی فرد مقابلش گرد شد و چشم‌های او محکم بسته شد. ضعف شدیدی در بدنش حس می‌کرد؛ ولی به سختی چاکی در پلک‌هایش ساخت. زن در ذهنش دلیل بدون ماسک و نقاب بودن او را جست‌وجو می‌کرد؛ از خودش می‌پرسید:« اگر او برای جاسوسی یا هر کار دیگری از طرف دشمن‌هایم آمده، پس چرا چهره‌اش را کامل به من نشان داد، سر و صدای بلندی داشت و هیچ احتیاطی نکرد؟» نتوانست بیشتر با خود صحبت کند؛ زیرا دختر جوانی که روبه‌رویش بود، بدون توجه به هیچ‌چیز و اتفاقات اطرافش تمام حواسش را به وایولتی که هر لحظه به این مکان نزدیک می‌شد، داده و در نقش بازیگریش فرورفته بود.

- خ... خانم م... مم... من فقط بر... ا... معذرت می‌خوام!

زن لحظه‌ای قرنیه‌های آبی رنگ براقش را توسط پلک‌هایش پنهان کرد و سپس دوباره خیره به قهوه‌ای‌های لرزان داخل حدقه‌های دختر شد. تردید شدیدی داشت، باور نداشت که او فرد خاصی باشد؛ باز هم سوال پرسید تا با شنیدن جواب لیوان حاوی اطمینان را سر بکشد و به ذره-ذره‌ی وجودش برساند.

- پرسیدم برای چی این‌جایی!

صدای دویدن فردی به گوش هر دوی آن‌ها رسید و او انرژی کمی که داشت را از دست داد، روی زمین خاکی و سرد نشست و تنها توانست زمزمه‌اش را به گوش بادی که با دویدن آن فرد درست شده بود برساند.

- نه.

🖤 https://harfeto.timefriend.net/16413293535965 🤍

ویرایش شده توسط SYSY
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...