رفتن به مطلب

ارسال های توصیه شده

 

PicsArt_12_04_12_29_24.jpg

نویسنده: سی‌سی.

نام رمان: شخص حقیقی.

ژانرها: هیجانی، عاشقانه و درام.

تقدیم به فی‌فی که هرگز من رو نمی‌بخشه و دوستی چندین سالمون:)

خلاصه: تقدیر؛ دو دلباخته را از هم جدا می‌کند؛ ولی این تازه شروع بازی سرنوشت است. سال‌ها بعد این دو، هم‌دیگر را می‌بینند. با ظاهر و جایگاه‌های متفاوت، در یک راه قرار می‌گیرند. این دو هنوز هم‌دیگر را دوست دارند؟ یا هر کدام زندگی جدایی برای خود ساخته‌اند؟ راه پر هیاهویی که وارد آن شده‌اند؛ چه بلایی بر سر آنها می‌آورد؟

 

مقدمه: ما کنار هم بودیم، درست در همان نقطه‌ی شروع. ناگهان انگار که کسی میانمان قرار گرفته و هر کداممان را به سمت مخالف دیگری، هل داده باشد، از هم دور شدیم. نمی‌دانم؛ اما فکر می‌‌کنم؛ چون زمین گرد است دوباره به هم رسیدیم. در طول راهی که برای رسیدن پیمودیم، هزار چیز بود. انواع اتفاقات، لحظات و احساسات. تنها چیزی که می‌دانم هرگز اتفاق نیوفتاده و نمی‌اوفتد، این است که هم را فراموش کرده یا می‌کنیم. این رسیدن، تازه شروع ماجرا است؛ چرا که به نقطه‌ی آغاز آمدیم. این‌بار فرق بسیار بزرگی وجود دارد! قرار است با هم، در یک جهت راه برویم و به جای اول بازگردیم.

نظرت و بدون این‌که شناخته بشی بهم بگو:) 

🤍 https://harfeto.timefriend.net/16413293535965 🖤

نقل قول

PicsArt_12_04_02_19_34.jpg

 

ویرایش شده توسط SYSY
  • لایک 3
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 3
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

❊╌──┈⊰᯽⊱┈──╌❊

Starting: In the 2022 in January on .Monday at 10:50p.m

شروع تایپ: در سال ۱۴۰۰ ماه دی روز دوشنبه ساعت ۲۲:۵۰.

تای نامنظم را باز کرد، پوف کلافه‌ای کشید و برگه‌ی سبزِ-لجنی رنگ را به گوشه‌ی سمت راستش که در آن میزهای چوبی پر از کادوی کریسمس وجود داشتند، انداخت. نگاه خسته‌اش را به داخل سبد لبریز از کاغذهای ریز خیره کرد، آیا وقت می‌کرد تمامشان را بررسی کند؟ معلوم است که نه! او خسته بود و فقط بخاطر آورد کاغذ مقابل قیچیِ مِیک (نوعی اسم که هیچ شباهتی با مایک ندارد.)، مجبور به این‌کار شده. لب‌هایش را برچید و مانند بچه‌ای که به اسباب بازی مورد علاقه‌اش نرسیده، پاهایش را بر زمین کوبید، دستش را با بی‌حالی درون سبد برد و از میان دریای ورق‌ها، یکی از آن‌ها را در مشتش گرفت. دوباره تای بد نظم را باز کرد، حالش از تقارن نداشتن خط‌ها و نیوفتادن لبه‌های کاغذ بر روی هم، بهم می‌خورد و تمام آن‌ها؛ انگار که کسی تا کننده‌شان را دنبال کرده باشد، همین وضع را داشتند. نگاهش روی خط‌های کج و معوج مشکی لغزید، بعد از مدتی، از شوک درآمد، جیغ کوتاهی از شوق کشید که بخاطر چراغ قوه‌ی بین دندان‌هایش خفه شد، به بالا پرید و خستگی‌اش را به دست فراموشی سپرد؛ اسباب بازی‌اش را پیدا کرده بود. همان‌طور که شیء در دست لرزانش می‌رقصید، با انگشتش سطح سفت و صاف ایرپاد داخل گوش چپش را فشرد. صدای گفت‌وگو که در گوشش پی‌چید، با همان دست لرزان که برگه‌ی رقصان را در مشتش داشت، چراغ قوه را از دهانش بیرون کشید، برای اطمینان نگاهی به نوشته‌های روی سطح چروک افتاده‌ی برگه انداخت و در حالی که لرزش صدایش را کنترل می‌کرد گفت:

- مـ... موفق شدم.

صداها به سرعت قطع شد، خش-خشی در گوشش پی‌چید و سپس صدای گرم مارتا آن را نوازش کرد.

- هر چه زودتر از اون‌جا بیا بیرون. نیازی به ادامه دادن نیست.

لحظه‌ای تردید کرد، حالا که این همه سختی کشیده، باید دست پر بر می‌گشت؛ چون با این چند جمله‌ی بد خطی که پیدا کرده بود، کمکی به حل معما نمی‌کرد. دهانش را باز کرد؛ اما صدای گرم با نوازش گوشش، آن را بست.

- فقط کاری رو که گفتم بکن، به چیزی دیگه‌ای حتی حق فکر کردن هم نداری. فهمیدی؟

ابرو‌های مرتب و تیره‌اش یک‌دیگر را در آغوش کشیدند، امروز هر کاری کرده بودند و حالا هم به او دستور می‌دادند، این فقط یک جوک بی‌مزه بود که اوقاتش را تلخ می‌کرد. صدایش بلاخره نوازش را رد کرد.

- تو جدی هستی؟! می‌فهمی داری چه هذیونی می‌گی؟

احساس کرد صدای قدم‌هایی از راه‌رو در هوا پخش می‌شود، از آن طرف اصوات مارتا دچار خش شدند و فقط جمله‌ای که نفس‌هایش را به شماره می‌انداخت، شنید.

- ت... نی... الانه... نمی‌دو... چه‌جوری؛ و... وایل داره... می...میاد اون‌جا.

بدون هیچ توجه‌ای به تصمیم چند لحظه‌ی قبلش، سعی کرد نفس‌های عمیقی بکشد. جسم با ارزش درون مشتش را داخل لباس زیرش جا ساز کرد، پریشان به سمت در رفت، نور چراغ قوه را با فشردن دکمه از بین برد و قدمی داخل تاریکیِ فضای روبه‌رویش گذاشت. پایش را حرکت داد؛ ولی با درد عمیقی که در ناحیه‌ی پس سرش ایجاد شد، نفسش برید و مشت‌هایش شل شد. جسم فلزی و سرد چراغ با زمین خاکی برخورد کرد و سکوت را شکست. البته صدای زنی که پشت سرش با چشمان آبی براقش ایستاده بود، و دادهای نامفهومی که منبع آن‌ ایرپاد بودند نیز همین کار را کردند.

- این‌جا چه غلطی می‌کنی بچه جون؟

لپش را از درد لای دندان‌هایش فشرد، دستش را به دیوار گرفت تا از سرگیجه‌ای که دارد، روی زمین نیوفتد. با تمام زوری که بخاطر ضربه‌ی محکمی که به سرش خورده، فقط کمی از مورچه‌ها کم‌تر بود، لنگان-لنگان برگشت و جسه‌ی لاغر و بلندی را با دید تارش به سختی تشخیص داد. زن کلید برقی که کنارش روی دیوارهای مر-مر قرار داشت را فشرد و پوزخندی به جسم بی‌تعادل روبه‌رویش زد. نور سفید از شیشه‌ی لامپ بیرون جهید و خودش را محکم به چشم‌های هر دو فرد حاضر در راه‌رو کوبید، چشم‌های زن از دیدن چهره‌ی فرد مقابلش گرد شد و چشم‌های او محکم بسته شد. ضعف شدیدی در بدنش حس می‌کرد؛ ولی به سختی چاکی در پلک‌هایش ساخت. زن در ذهنش دلیل بدون ماسک و نقاب بودن او را جست‌وجو می‌کرد؛ از خودش می‌پرسید:« اگر او برای جاسوسی یا هر کار دیگری از طرف دشمن‌هایم آمده، پس چرا چهره‌اش را کامل به من نشان داد، سر و صدای بلندی داشت و هیچ احتیاطی نکرد؟» نتوانست بیشتر با خود صحبت کند؛ زیرا دختر جوانی که روبه‌رویش بود، بدون توجه به هیچ‌چیز و اتفاقات اطرافش تمام حواسش را به وایولتی که هر لحظه به این مکان نزدیک می‌شد، داده و در نقش بازیگریش فرورفته بود.

- خ... خانم م... مم... من فقط بر... ا... معذرت می‌خوام!

زن لحظه‌ای قرنیه‌های آبی رنگ براقش را توسط پلک‌هایش پنهان کرد و سپس دوباره خیره به قهوه‌ای‌های لرزان داخل حدقه‌های دختر شد. تردید شدیدی داشت، باور نداشت که او فرد خاصی باشد؛ باز هم سوال پرسید تا با شنیدن جواب لیوان حاوی اطمینان را سر بکشد و به ذره-ذره‌ی وجودش برساند.

- پرسیدم برای چی این‌جایی!

صدای دویدن فردی به گوش هر دوی آن‌ها رسید و او انرژی کمی که داشت را از دست داد، روی زمین خاکی و سرد نشست و تنها توانست زمزمه‌اش را به گوش بادی که با دویدن آن فرد درست شده بود برساند.

- نه.

🖤 https://harfeto.timefriend.net/16413293535965 🤍

❊╌──┈⊰᯽⊱┈──╌❊

ویرایش شده توسط SYSY
  • لایک 3
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • سردرگم 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 ماه بعد...

 

❊╌──┈⊰᯽⊱┈──╌❊

تنها کسی که نباید به آن‌جا می‌آمد؛ حالا مثل احمق‌‌ها در حال دویدن و فریاد زدن اسمش بود. توانی نداشت و اِلا، ناخن‌هایش را بر طبق عادت به کف دستش فشار می‌داد. اگر شخص دیگری نبود، خودش می‌توانست با نقشه‌ای که داشت؛ از آن‌جا خارج شود؛  ولی با وجود دست و پا چلفتی در حال دویدن، کاملا شک داشت که زنده بیرون برود. دستش را به زمین فشار داد تا بلند بشود، اما خیلی دیر شده بود.

اول سایه و بعد وایل در راه‌رو نمایان شدند. لعنتی زیر لب گفت که با صدای جیغ بلندی قطع شد.

- سارا!

نمی‌دانست به احمق بودنش بخندد، یا از دستش عصبانی شود. ثانیه‌ای با خودش فکر کرد که حتما خدا در جمجمه‌اش به جای مغز، فقط پوسته‌ی گردو قرار داده، در مأموریت به این مهمی، صدا زدن اسم دیگر آخرش بود.  در حالی که به این افکار بال و پر می‌داد، متوجه شد که در آغوش وایولت است، اصلا به هوش و دقت بالایی نیاز نداشت تا متوجه بشود که قفسه‌ی سینه‌ی وایل نامنظم و تند بالا می‌رود و استرس فراوانی دارد. حداقل می‌توانست از خدا ممنون باشد که میزان خونسردی او در آن دقایق به شدت بالا بود، دستش را با آرامش فشرد و لبخندی به چشم‌های دو-دو زنش، زد. اگر می‌توانست، قطعا تار موی سمج مشکی که بر روی صورتش سایه انداخته بود را بر می‌داشت و آن زن مو بلوند را به حد مرگ می‌زد؛ ولی فعلا به‌زور قادر به تکان‌های ریز بود و به هیچ وجه، تقلید از هارلی کویین قهرمانش، ممکن نبود. 

از طرفی دیگر شعله‌های قرمز رنگ آتش خشم، درون بدن وایولت زبانه می‌کشیدند و چشمان سیاهش، مانند کوره‌ای از آتش، نیاز به سوزاندن تصویر مقابل پرده داشتند. خونی که از سارا فرود می‌آمد، هر چند کم بود؛ ولی برای او همان قطرات نیز وهم آور بودند. آهسته تن بی‌حال دوستش را از خود جدا کرد، گوشه‌ای از لباسش را که در حال سر خوردن از شانه‌اش بود، درست کرد و کوره‌های تشنه به آتش کشیدن را به فرد روبه‌رویش دوخت. همان که جرات کرده بود به بهترین شخص زندگیش آسیب بزند. دست روی زانو گذاشت، بلند شد و خواست فاصله‌ی بینشان را کم کند؛ اما صدای سارا مانع شد.

- من برای دوست پسرم این‌جام!

دیگر داشت مسخره می‌شد! اگر حرفی نمی‌زد، وایل حتما درگیر می‌شد و هم خودشان و نقشه را به فنا می‌داد. صدایش را بلندتر کرد و همان‌طور نگاهش را بین آن دو می‌لغزاند گفت:

- ای... این برگه رو بخون... ت... ت... تا متوجه بشی.

 باید سریع از آن‌جا می‌رفتند. زن با شک و تردید وایل لرزان از خشم را کنار زد، به جلو خم شد و برگه را از بین دست‌های بی‌ثبات کشید. نگاهش را با استرس، بی‌حوصلگی و کمی تعلل به خط خوانای روی کاغذ انداخت. خیلی نگذشت که چشم‌هایش شروع کردند به بزرگ‌تر شدن، اگر کسی بود که خیلی به جزییات دقت می‌کرد، می‌فهمید که هر ثانیه یک میلی‌متر بازتر می‌شدند.

🖤 https://harfeto.timefriend.net/16413293535965 🤍

❊╌──┈⊰᯽⊱┈──╌❊

ویرایش شده توسط SYSY
  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

❊╌──┈⊰᯽⊱┈──╌❊

 

باورش نمی‌شد که مانند احمق‌ها رفتار کرده بود، واقعا این دختر برای فهمیدن آرزوی دوست پسرش این‌جا بود؟ خب این‌گونه می‌توان گفت که در آن سالن احمق‌تر از او هم وجود داشت. برگه را مچاله کرد و آن را به سمت سارا پرتاب کرد. همان‌طور که داشت به سمتی که از آن آمده بود، برمی‌گشت؛ لب‌هایش را از هم جدا کرد و به آن دو گفت:

- سریع‌ از این‌جا گم‌شید؛ وگرنه گزارشتون رو به پلیس می‌دم!

بعد چندین بار زیر لب تکرار کرد.

- سگ‌های ولگرد کوچولو!

صدایش آهسته بود؛ ولی نمی‌توانست جلوی شنیدن گوش‌های فوق قوی وایولت را بگیرد. خشم وایولت با شنیدن این جمله چندین برابر شد، خواست مشت‌هایش را بر روی لب‌های زن مو طلایی که دور می‌شد فرود بیاورد که با شنیدن صدای ناله‌ی سارا، چند لحظه‌ای خشکش زد. به عقب برگشت و نگاهش با قیافه‌ی مچاله شده‌ی سارا درگیر شد. آهی کشید و با نگرانی به سمتش رفت. بر زانوهایش تکیه کرد و دستش را آهسته بر روی شکاف بزرگ منبع خون‌ها کشید. صدای کفش‌های زن مو طلایی به هم‌راه خنده‌هایش قطع شدند و خبر رفتنش را به وایل رساندند. پس با خیال راحت گفت:

- نزدیک بود لو بریم! حالت خوبه؟!

 سارا به حدی گیج بود که حتی نمی‌توانست راه برود، به زور دهانش را باز کرد و بریده- بریده گفت:

- چشم‌هات کور شدن؟ معلومه که نه!

سپس از وایل درخواست کرد تا او را بر روی دوشش بگذارد. 

 

دقایقی بعد روی دوشِ وایولت و مشغولِ گوش دادن به غر- غر‌های او بود. به خودش افتخار می‌کرد که توانسته بود کارش را درست انجام بدهد؛ ولی درد شدیدی که در ناحیه‌ی سرش بود، اجازه‌ی جشن گرفتن و باز کردن شامپاین را از او می‌گرفت. صدای شخصی که به سختی او را از آن محیط بیرون می‌آورد می‌لرزید و این نشان از علاقه‌ی شدید او نسبت به سارا بود. به ماشین سیاه رنگی رسیدند، درب ماشین را باز کرد، سارا را آهسته بر روی صندلی‌ها گذاشت و سپس درب را بست. بلافاصله بعد از استشمام کردن بوی عطری مخصوص متوجه شد که علاوه بر وایل، اشلی نیز برای نجات او آمده بود و فقط خودش و خدا می‌دانستند که قلبش برای تمام این محبت‌ها چگونه بر سینه می‌کوبید. لبخند کم‌جانی زد و گفت:

- چرا؟

صدایش تحلیل می‌رفت و فقط کمی تا بیهوشی‌اش مانده بود، چندین بار جمله‌اش را تکرار و سپس کاملش کرد:

- چرا اومدید؟

صدای عصبی وایل و اشلی، هم‌زمان به گوشش رسید و باعث شد، هم‌راه بسته شدن چشم‌هایش لبخندی پر از شادی بر روی لب‌هایش ایجاد شود.

- خفه شو!

***

 

هنوز هم رفتار‌های نگران بچه‌ها بر روی روح و روانش خط می‌انداخت؛ ولی از طرفی هم این‌که می‌دید چقدر برای دوست‌هایش ارزش دارد دلش را پر از گرما می‌کرد. برای بار صدم، اشلی را در آغوش گرفت و دست‌هایش را درون موهای لخت و قهوه‌ای او حرکت داد، بعد به زور خودش را جدا کرد و در حالی که سعی می‌کرد نگاهش با نگاه پر سرزنش جاش برخورد نکند گفت:

- من خیلی خوبم! نظرتون درباره‌ی باز کردن شامپاین چیه؟! 

بچه‌ها لبخندی به انرژی‌اش زدند که صدای خشک و در عین حال سرحال مِیک خوش‌حالی سارا را از بین برد.

- اوپس! اون برای تو بود؟! واقعا متاسفم؛ اما باید یه وقت دیگه مست کنی؛ چون ما دیروز برای پیروزیت بازش کردیم.

خنده‌ی تمام اعضای درون اتاق مشکی رنگ بالا رفت، با این‌که تازه اول صبح و تابستان بود؛ ولی آن‌ها مجبور بودند برای دیدن یک‌دیگر از لامپ‌های بزرگ و قوی استفاده کنند؛ چون مِیک از رنگ‌های روشن و شاد متنفر بود و تمام پنجره‌ها را به دلیلی که هیچ‌کدام نمی‌دانستند، با پرده‌های زخیم و تیره رنگ پوشانده بود.

 

🖤 https://harfeto.timefriend.net/16413293535965 🤍

 

❊╌──┈⊰᯽⊱┈──╌❊

  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

❊╌──┈⊰᯽⊱┈──╌❊

 

او سه ماه صبر کرد تا بتواند طعم آن نوشیدنی را با آن‌ها شریک شود؛ ولی خودش یک شب هم ارزش صبر کردن نداشت؟ خم شد و گلدانی که گل‌های درونش در حال نابود شدن بودند، برداشت، آن را بالا برد و با تمام توانش به سمت مِیک پرتاب کرد. مِیک مانند کسی که به طرفش دسته کلید پرت کرده باشند، خونسرد دست‌هایش را از جیبش درآورد و قبل از برخورد جسم با صورتش، آن را در مشتش اسیر کرد. سپس در مقابل چشم‌های گشاد شده‌ی اشلی و مارتا به سمت میز عسلی که روبه‌روی مبل‌ سه نفره سرمه‌ای قرار داشت، رفت. اگرچه در دلش آن‌قدر خشمگین بود که دلش می‌خواست چشم‌های قهوه‌ای سارا را از کاسه در بیاورد؛ ولی ظاهر خونسردش را حفظ کرد، لبخندی زد و بر روی زانوهایش نشست. تمام تلاشش را کرد تا گلدان را دقیقا در وسط میز بگذارد، اما بدون خط کشش امکان پذیر نبود. بخاطر همین نتوانست خشمش را کنترل کند و آن را در چند سانت فاصله با سر سارا به دیوار کوبید. صدای جیغ خفیف وایولت بلند شد و اشلی با بهت به سارا که هیچ ترس و تغییری در چهره‌اش نبود، نگاه کرد. قفسه‌ی سینه‌ی مِیک از شدت خشم بالا و پایین شد، کمی بعد به خودش آمد؛ بلند شد و در حالی که دست‌هایش را در جیبش می‌گذاشت، به سارا گفت:

- اون بطری هنوز سالمه و باز نشده؛ ولی ما کار‌های مهم‌تری برای انجام دادن داریم... شرط می‌بندم نمی‌دونی قراره تا چند روز دیگه چه کسی رو ملاقات کنی!

نفسی گرفت. به جاش اشاره کرد، وایولتی را که دوست داشت سر از تنش جدا کند را به هم‌راه مارتای نگران از آن‌جا دور کند و ادامه داد:

- باید با هم یه صبحتی داشته باشیم؛ باید بفهمم آمادگی داری یا نه.

مارتا معترض گفت:

- ولی اون آسی...

اشلی میان حرفش پرید و در حالی که ناراحتی در صدایش واضح بود، گفت:

- اون باید بدونه ماری... این حق سارا است!

و در حالی که سعی می‌کرد به چهره‌ی متعجب و شکاک سارا لبخند بزند، از خانه بیرون زد. 

***

روبه‌روی هم، به دیوار‌های راه‌رو تکیه داده بودند. مِیک در حالی که سعی می‌کرد جلوی میلش را بگیرد و گردن سارا را در میان انگشت‌هایش فشار ندهد، لب زد:

- می‌دونی که حوصله‌ی وصل کردن موضوع‌های چرت و پرت رو به هم‌دیگه ندارم، پس خیلی سریع بهت می‌گم!

پوزخندی در جواب این حرف عجیب زد و گفت:

- هیچ‌کس هم نگفته که برام سخنرانی کنی!

سعی کرد جلوی خودش را بگیرد و بار دیگر به خفه کردن شخص روبه‌رویش فکر نکند.

- سام نقش مقابلت رو بازی می‌کنه!

نفسش گرفت، دست‌هایش مشت و مغزش مشغول به کنکاش کردن شد. لب باز کرد و در حالی که بغض کرده بود گفت:

- پس بخاطر همین اون استوری‌ها رو می‌ذاره؟ لعنتی تو می‌دونستی و باز هم...

حرفش را نصفه رها کرد، خشمگین به سمت مِیک هجوم برد و گردنش را گرفت.

 

🖤 https://harfeto.timefriend.net/16413293535965 🤍

 

❊╌──┈⊰᯽⊱┈──╌❊

  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

❊╌──┈⊰᯽⊱┈──╌❊

 

نفس‌هایش کشدار شد؛ درک این موضوع فرای تصورش بود. چگونه می‌توانست روبه‌روی کسی که این همه سال از او مخفی شده، نقش بازی کند؟ چیزی در گلویش گیر کرد و چشم‌هایش مانند رودخانه پر از اشک شد. میک با تعجب به حالات صورتش نگاه می‌کرد و کمی هم نگران بود. یقه‌اش را رها کرد و به سرعت به سمت نشیمن رفت. با صدای بلند و گرفته‌اش وایل را صدا زد، سپس توان ایستادن از زانوهایش رفت و بر روی زمین افتاد. پشت سرش میک نیز رسید و او را دید که بالای پله‌های افتاده و با دستش نرده‌ی آهنی را گرفته.

از وایولت هیچ جوابی نیافت و خواست دوباره فریاد بزند که میک جلویش را گرفت و با پوزخند عصبی گفت:

- رفتن بیرون... بهشون گفتم نیاز داریم تنها حرف بزنیم.

بدون هیچ حرفی از جایش بلند شد، میک جلو رفت و بخاطر لنگ زدنش بازویش را گرفت، اما سارا دستش را پس زد و به سمت مبل‌هایی که تا چند دقیقه قبل خوش‌حال بر روی آن‌ها نشسته بود، رفت. کیف و کلاهش را برداشت و به طرف دربی که در ضلع جنوبی اتاق قرار داشت، قدم برداشت. چند قدم نرفته بود که پشیمان شد، برگشت، روبه‌رویش ایستاد و گفت:

- فقط...

نفس عمیقی کشید و سعی کرد به خودش مسلط باشد.

- فقط می‌خوام بدونم وایولت... نه، همتون از کی می‌دونستین؟

پوف کلافه‌ای کرد و گفت:

- خودت جوابش رو می‌دونی!

سارا با بدبختی داد زد:

- من فقط ازت یه جواب می‌خوام.

چشم‌هایش را باز، فاصله‌ی بینشان را کم کرد، دسته‌ی کیفش را گرفت و در حالی که به چشم‌های خیسش نگاه می‌کرد، جواب داد:

- از روز اول!

شکه و چشمه‌های اشکش خشک شد. نفس‌های عمیق زیادی کشید و عقب گرد کرد. میک دسته‌ی کیفش را کشید و آرام پرسید:

- مطمئنی می‌تونی تنهایی بری خونه؟

لبخندی زد، معلومه‌ی آرام‌تری گفت، درب را باز کرد و از مخفی‌گاه خارج شد.

***

تمام بیست بسته‌ی نودل را داخل قابلمه ریخت و بی‌خیال تناسب اندامش شد. به کلی به سرش زده بود، با این‌که خوب می‌دانست که حتی اگر بخواهد هم نمی‌تواند بیشتر از چند قاشق بخورد؛ ولی باز هم خونسرد مشغول هم زدن رشته‌های کرم مانند شد. در قابلمه را گذاشت و به ساعت نگاه کرد؛ 10:40 شب بود. سه دقیقه‌ی دیگر باید همانند آن پادشاهی که از خوردن زیاد مرد، تمام محتویات در حال پختن را می‌خورد.

در آن سه دقیقه‌ای که به اپن سرد و سفید آشپزخانه تکیه داده، تمام ذهنش به سمت کودکی شیرین و جدایی تلخش رفته بود. یادش می‌آمد وقتی اولین بار حرف زد، چه کلمه‌ای گفت، یادش می‌آمد که چگونه از مو و چشم‌های قهوه‌ایش تعریف می‌کردند، که چگونه در آن دشت دست در دست هم می‌دویدند و اصلا به آینده فکر نمی‌کردند. البته یاد خیلی چیز‌های ریز و درشت و ناراحت کننده‌ی دیگر در هم سرش می‌چرخید؛ ولی با صدای بلند آلارم؛ هول شد و دستش به ظرف پر از آب جوش خورد. قابلمه بر روی زمین افتاد و هم‌راه با آن رشته‌های پیچ در پیچ، آبی به گرمی مواد مذاب نیز سرامیک‌های سفید را پوشاند.

 

🖤 https://harfeto.timefriend.net/16413293535965 🤍

 

❊╌──┈⊰᯽⊱┈──╌❊

  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

❊╌──┈⊰᯽⊱┈──╌❊

 

واکنش سریعی در برابر خطری که پوست پایش را تهدید می‌کرد، نشان داد؛ اما با این‌که مانند کانگورو پرید، به سمت راست آشپزخانه و بالای پایه‌ی طلایی و آهنی رفت، باز هم قسمت کوچکی از انگشت کوچک و مزاحم همیشگی پای راستش، سوخت. از عصبانیت و درد بغض کرده بود. چشم‌ به کف آشپزخانه که تا چند دقیقه پیش از تمیزی برق می‌زد و حالا از کثیفی به گند کشیده شده بود، دوخت. نودل‌های کوتاه و دراز در جای- جای و لا به لای آن سرامیک‌های سفید و بر اثر آب داغ، بخارهای زیادی در هوا پخش شده بودند و خب در آن لحظه‌ها، به جای احساس درد یا نگرانی، ناراحتی را حس می‌کرد. ناراحتی‌ای که علتش، خاطرات خاک گرفته‌ی گوشه‌ی ذهنش بودند. احساس غمی که در تمام اوقات فراغت پا به پایش لحظه‌ها را سپری می‌کرد و به هیچ عنوان قصد تنها گذاشتن او را نداشت. خاطره‌ای که به ذهنش آمده بود، تمام حواسش را به طوری گرفت که حتی نفهمید چگونه، با پوست سوخته‌اش از آن‌جا بیرون آمد و خود را به مبل‌های شیری رنگ و راحت پذیرایی رساند!

حدود یک ساعتی طول کشید تا غذا را دوباره درست بکند، با این‌که زحمت فراوانی برای شام کشید؛ اما ترجیح داد تمیز کردن آشپزخانه را به یکی از نظافت‌چیان مجتمع بسپارد. او بر خلاف گفته‌ی دانشمندان، شخصیت اجتماعیش هیچ تاثیری بر رویش نداشت. بیرون از خانه به مرتب‌ترین و داخل خانه شلخته‌ترین معروف بود. همان‌طور که به سختی برای درست کردن نودل‌ها در آشپزخانه‌ی خیس راه رفته بود، به همان مشقت نیز با سینی حاوی شامپاین، ظرف بزرگی از نودلِ گوشت و کتاب دفترچه خاطرات یک بچه‌ی لاغر مردنی؛ به سمت پنجره‌های بزرگ خانه حرکت کرد. یکی از مزایای زندگی کردن در یک برج، این است که فقط یک انسان با نیروهای ماورایی می‌تواند تو را از پشت شیشه‌ها ببیند. پس سارا خوب می‌دانست که خریدن پرده هدر دادن اسکناس‌های زیبایش است؛ اما به اصرار زن مسنی که خانه را برایش چیده بود، مجبور شد مقداری پول هدر بدهد. وقتی که برای اولین آن‌ها را نصب کردند، خودش هم باور نمی‌کرد که چقدر به فضای آن‌جا زیبایی می‌بخشند. البته با این که آن‌ها را نصب کرده بود؛ اما یکبار هم نکشیده بودشان.

روی لبه‌ی پنجره که با تشک و کوسن سفید پوشیده شده بود، نشست. همان‌طور که مشغول خوردن و خواندن بود؛ از حس کردن خنکی شیشه نیز غرق در لذت می‌شد.

***

برگه را مقابل سارا تکان داد و با خنده گفت:

- نیاز به تمرین بیشتری داری؟

با ناراحتی هودی قرمزش را در مشتش فشرد و جواب داد:

- معلومه که نه!

وایولت خنده‌ی دیگری سر داد و دل‌جویانه پرسید

- هنوزم دل‌خوری؟

سرش را به معنی نه تکان داد و از جایش بلند شد. نگاهی به ساعتش کرد، قطعا نباید برای اولین روز دیر می‌کرد. از آن‌ها خواست که برایش آرزوی موفقيت کنند و خیلی سریع آن‌جا را ترک کرد.

استرس فراوانی داشت، نمی‌دانست چگونه باید برخورد و یا اگر او را شناخت چه کند. تنها امیدش به این بود که کائنات روز خوبی را برای او برنامه ریزی کرده باشند.

نگاهی به لباسش کرد، به هر حال او هیچ‌وقت لباس رسمی نمی‌پوشید که امروز بخواهد استثناء قائل شود. وارد اتاق جلسه شد، نگاهی به اطراف انداخت و با دیدن سام، ضربان قلبش شدت یافت. فقط آن دو در آن اتاق بودند و این فاجعه نشان می‌داد که از برنامه‌ی خوب خبری نیست.

 

🖤 https://harfeto.timefriend.net/16413293535965 🤍

 

❊╌──┈⊰᯽⊱┈──╌❊

ویرایش شده توسط SYSY
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...