رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

نگهبان دیوانه(ترکان)| torkan dori کاربر انجمن نودهشتیا


Torkan dori
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

spacer.pngنگهبان دیوانه(ترکان)

 

اسم رمان به کره ای: 미친 가드

 

اسم رمان به انگلیسی: Crazy Guardian

 

 

 

به قلم: Torkan dori

ژانر:فانتزی،جنایی

پارت گذاری:نامعلوم(ولی پنج شنبه و جمعه نیست) 

 

خلاصه:

هنگام صحر... خون زمین را در بر گرفت! 

و یک جادو همه چیز را تغییر داد! 

اتفاقات و رویداد های دردناک و هراس آور! 

درد و ها و زخم های عمیق بر سینه و جان! 

نداشتن آغوش گرمی برای پناه بردن! 

هوایی نداشتن و همدردی نداشتن! 

داستان دختریست که در اوج جوانی خود وارد موضوع و داستانی تخیلی و دور از انتظار میشود

مقدمه:

حرف ها و نوشته های من، خبر از درد عمیقی در دلم میدهند که باعث میشوند در جستو جوی قلب شکسته شده خود در خاک دشمنم باشم! امید من به زندگی پیدا کردن قطعات همان قلب شکسته ایست که باعث میشود من روی پای خود به ایستم و در مقابل حرف های سوزنده مردم تنها لبخندی پر از معنا و درد بزنم!

لشکری سیه که گوی زندگانی ام را محاصره کرده و قهرمانی که هیچ گاه نمیرسد!و نگهبان که در اوج دیوانگی خویش، شمشیر میکشد و زخمی میشود! 

همه و همه داستان من است! 

 

 

در حال ویرایش تمامی پارت ها! 

پنجشنبه جمعه ویرایش نمیشه و هفته بعد شاید یکم ویرایش داده بشن

ویرایش پایان نیافته

ناظر: @نویسندهیفضابیـے

ویراستار: @ملکه سکوت

ویرایش شده توسط Torkan dori

داستانی اینبار به دور از کلیشه! 

با موضوع بی هوازی ها! 

ژانر: تخیلی, عاشقانه

نبض بی هوازی قصه جنگ و خون 

برای خواندن بر روی متن بالا ضربه بزنید

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

.

ویرایش شده توسط Torkan dori

داستانی اینبار به دور از کلیشه! 

با موضوع بی هوازی ها! 

ژانر: تخیلی, عاشقانه

نبض بی هوازی قصه جنگ و خون 

برای خواندن بر روی متن بالا ضربه بزنید

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شروع فصل اول:پارت اول:

نام فصل:شروعی از آغاز

لیبرا بکام:

شیرینی رو آروم آروم خوردم و با لذت از روی اون پریدم. به سمت اتاقم رفت و درش رو آروم باز کردم  موهام رو آروم به پشت گوشم هدایت دادم و با لبخند دامنم رو بالا آوردم، و با ناز تعظیم کوچولویی مقابل آینه کردم. اخلاق هام به شدت بچگونه بود و این رو دوست داشتم، حالا بزار بقیه هر چی دلشون میخواد بگن! من همینم که هستم، به پا خود نشستم! یکم پای رمانم نشستم«نگهبان دیوانه»این اسم رو خیلی دوست داشتم و عاشق این بودم که یک شخص بیاد تو زندگیم تا مثل فریاد تو زندگیم به یک نگهبان تبدیل بشه، و هرکی که خواست اذیتم کنه دیوانه بشه! جالبه نه؟ خوب چیکار  کنم فانتزی زیاد میزنم! 

منتظر اومدن مادرم بودم، برعکس اینکه میگن دختر ها بابایی ان،  من به شدت مامانی بودم و به این موضوع افتخار میکردم، شاید دلیلش اخلاق پدرم بوده باشه یا شاید هم احساساتی که داخل خودم حس میکنم! نمیدونم ولی هر چی که هست باعث میشه بیشتر مادرم رو دوست داشته باشم تا پدرم رو! 

پاهام رو، روی هم انداختم و روی لیوان قهوهم ضرب گرفتم. نگام رو به تی وی بزرگ که روی دیوار خودنمایی میکرد دوختم و با دیدن مسابقه مورد علاقم لبخند آرومی زدم! رقص، دنیایی که من رو به خودش جذب میکنه، این ی مورد تو زندگی من ، یکی از علایقی هست که هیچ وقت حسم بهش کم نشد. 

روی مبل لم میدم و با رو قهوه داغ رو یکجا سر میکشم. تلخ و داغ! چه طعم خوبی. 

با صدای در با فکر به اومدن مادرم به سمت در دیویدم و در نزدیکی در قدم هام رو آستین کردم تا مثل دفعه قبلی اگه داداش و بابام بودن مورد باز خواستشون قرار نگیرم!با ذوق در واحدی كه با التماس و خواهش از بابا ، برای دور موندن از اون خونه نفرت انگیز و پر از خاطرات بد و پر از اشرافیت هایی که ازشون بدم میاد ، برام خریدن رو باز کردم. موهام رو  به پشت گوشم هدایت دادم و با ذوق گفتم:

-سلام ماما... 

با دیدن پسری با هیکل درشت و  عضلانی با ترس ی قدم عقب رفتم! پیرهن سیاهی تنش بود با شلوار جین آبی روشن، و همچنین نقاب آینه ای روی صورتش بود

(نقاب آینه : این هم ساخته ذهن خودمه و تا به حال چیزی در موردچنین نقابی نشنیدم.

مشخصات نقاب: نقابی که بی رنگ است و چهره فرد را بطور کامل نشان می‌دهد و در کنار چشم سمت چپ نقشی حکاکی شده.

ویژگی ها: صفحه مانیتور، قابلیت تایپ، فهمیدن مشخصات فرد با اسکن عکس، برقراری تماس تصویری و دیدن چیزها و وسایلی که پشت بر چیزیست / مثلاً دیدن وسایل خونه از پشت دیوار، دیدن داخل گاو صندوق بدون باز کردنش)

ی لبخند آروم زد و گفت:

-سلام بانو بکام! 

به صورتش نگاه کردم، توی اعضای صورتش موهای قهوه ای رنگ(روشن) وچشم های درشت مشکی رنگش جلب توجه میکرد. 

و باز هم یک نگاه و لبخند آروم

-عذر میخوام  بانو بکام! 

انگشت اشاره دست چپش رو بلند کرد و تکون آرومی بهش داد. 

تو یک لحظه دور و برم پر شد از مردان سفید پوش  با نقاب های نقره ای طرح روباه! و بعضی ها حرف انگلیسی که به طرز عجیبی ولی خاصی روش حک شده بود

قدمی به عقب رفتم و آب دهنم رو با ترس قورت دادم! لعنتی

ویرایش شده توسط Torkan dori
ویرایش پارت

داستانی اینبار به دور از کلیشه! 

با موضوع بی هوازی ها! 

ژانر: تخیلی, عاشقانه

نبض بی هوازی قصه جنگ و خون 

برای خواندن بر روی متن بالا ضربه بزنید

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم:

آراکان زیدان:

با عصبانیت روی دسته مبل ضرب گرفته بودم و نگاهم خیره به  گوشیم که روی عسلی قرار داشت، بود. از دست خودم و آرکان عصبی بودم! هر دوتامون میدونستیم اون جوجه طلایی برگ برندمون برای رسیدن به رئیس این بازی کثیف، اما... 

دستی به موهام کشیدم و با تمام قدرت به عقب هدایتشون کردم، درد گرفت اما اهمیتی نداشت، نه تا وقتی که این حس های بد تو وجودم ریشه کرده، و از شانس بدم ریشه قوی و تنومندی داره! پاهام رو روی هم انداختم، و سرم رو به پشتی مبل تکیه دادم. چشم هام به شدت خسته بودن و نیاز به یکم خواب داشتن؛ مغزم هم به خواب احتیاج داشت، ی خواب عمیق و پر از آرامش!

آرکا بدون هیچ هماهنگی با من و بدون هیچ نقشه ای سراغ لیبرا رفته بود، و این خودش نقطه آغاز دردسر بود.

«یک دردسر و سر آغاز یک بازی»

با صدای جاستین یا شاید هم برادرش، جرارد، نگاهم رو به سمتش سوق دادم. اون لحظه تنها آرزوم این بود که خبری از شکست خوردن آرکا نده!

آروم به سمتم میاد، و لیوانی از روی میز شیشه ای با کنده کاری های اژدها،  برمیداره و توش آب میریزه. به دستم میده و همونطور که نگاهش به پارکت های قهوه ای سوخته هست میگه :

-بخور! 

کمی از محتوا داخل لیوان میخورم، با طعم گسش لیوان رو با شدت از لبم فاصله میدم و روی زمین میندازم. 

-این چه زهری بود؟ 

-یکم پودر، قرص آرامبخش ته لیوان بود! برای آروم شدنت و کمی استراحتت خوبه! 

بلند میشم و داد میزنم:

-اینقدر برام صغری کبرا نچین! برو سر اصل مطلب،  آرکا چه گندی بالا آورده؟ 

یکی دیگه از این دوتا برادر رو مخ با سرعت به داخل پذیرایی میاد. 

-جرارد نگفتی بهش؟ 

-نه!

جاستین، ی پوف کلافه کشید و دستش رو توی موهاش فرو برد. 

-وسط عملیات گیر، یکی از این زیر دست های رئیس بازی افتادن! آرکا و نیروهاش فرار کردن، نگاهش رو بالا آوردم و با بیحالی گفت:

-اصل کاری، گیر افتاد! 

هیچ حرفی نمیتونستم بزنم! آروم بلند میشم و به سمت حیاط قدم بر میدارم. 

با رسیدن به حیاط  به سمت قسمت مورد نظرم میرم و روی صندلی هاش لم میدم. سیگارم رو در میارم و با فندک روشنش میکنم.

دو پک عمیق!سوختن سیگار و خاکستر! فندک و سیگار! دو پک عمیق! سوختن سیگار و خاکستر! فندک و سیگار! دو پک عمیق! سوختن سیگار و خاکستر! فندک و سیگار! دو پک عمیق! سوختن سیگار و خاکستر! بسته بعدی! 

همینطور ادامه دادم تا وقتی که  احساس میکردم بیهوش دارم میشم! 

 

 

ویرایش شده توسط Torkan dori
ویرایش پارت

داستانی اینبار به دور از کلیشه! 

با موضوع بی هوازی ها! 

ژانر: تخیلی, عاشقانه

نبض بی هوازی قصه جنگ و خون 

برای خواندن بر روی متن بالا ضربه بزنید

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

 

لیبرا بکام:

 

نگاه هراسانم را به مردان روبرویم دوختم، دروغی نیست اگر بگویم در این لحظات هم دلم پدر را نمی‌خواهد. 

چرا می‌خواست!

من دلم همان پدری را می‌خواست که فکر می‌کرد توجه به فرزند یعنی دادن پول به او... نه، هیچ هم این طور نبود. من دلم همان پدری را می‌خواست که میتوانم سوگند بخورم ذره ای من را دوست نداشت، به قول برادر بزرگم "سرکان" من فقط مایه دردسر برای آنها بودم.

پسرک... پسرک؟ او یک گودزیلا بود، گودزیلا!

به سمتم قدم برداشت که متوجه خالکوبی روی بازویش شدم، انگلیسی من ضعیف بود و چند دقیقه طول کشید تا معنی آن را بفهمم. "آرتا" یا شاید هم "آرکا"نمیدانم ولی فکر کنم، اسم این گودزیلا بود.

از همان کودکی علاقه ای به انگلیسی نداشتم! برعکس عاشق دیگر زبان ها بودم.

با قرار گرفتن اسلحه از پشت روی سرم و دیدن مرد غول پیکری پشت پسر، رسما چشمانم گرد شد، یا مسیح من وارد چه بازی شده ام؟ 

 

***

 

با درد چشمانم را آرام باز می‌کنم، سرم به طور دیوانه کننده ای درد می‌کرد. در این مواقع از هر نوری بیزار یا به قولی متنفر بودم و هیچ گونه طاقت نوری که از پنجره به داخل اتاق نمور می‌ آمد را نداشتم.

ویرایش شده توسط ملکه سکوت

داستانی اینبار به دور از کلیشه! 

با موضوع بی هوازی ها! 

ژانر: تخیلی, عاشقانه

نبض بی هوازی قصه جنگ و خون 

برای خواندن بر روی متن بالا ضربه بزنید

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

 دلم می‌خواست آن دخترک جسور درونم را که مدت ها بود خاموش کرده بودم، بیدار کنم و بگزارم یک دل سیر داد و فریاد کند!

 

شکی در این نبود که من را گرفته بودند تا به وسیله من از پدر و برادرانم باج بگیرند ولی هیچ نمی‌دانستند، که ساموئل بکام، مردی که جلوی دوربین های مردم جان می‌دهد برای تک دخترش، از آن متنفر است و اگر بفهمد خود به آنها می‌گوید من را بکشن و تازه! پاداشی نیز به آنها می‌داد.

با باز شدن در آهنی و صدای منجزر کننده اش چشمانم را محکم روی هم فشار دادم، نمیدانم چه شد؟ آن دختر سرکشی که با زور خاموشش کرده بودم بیدار شد.

- ده به چه حقی دزدیم؟ فکر کردی اگه بدزدیم بابام یه پول قلمبه بهت میده؟ خوب آره؛ ولی نه بخاطر آزادیم، بخاطر اینکه بکش...

ویرایش شده توسط ملکه سکوت

داستانی اینبار به دور از کلیشه! 

با موضوع بی هوازی ها! 

ژانر: تخیلی, عاشقانه

نبض بی هوازی قصه جنگ و خون 

برای خواندن بر روی متن بالا ضربه بزنید

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

- واو، سخنرانی خوبی بود؟ ولی یه مشکلی هست کوچولو، اون ها تو رو بخاطر قدرت و پول پدرت یا حتی کشتن ساموئل میخوان؛ ولی من...

خنده ای بلند و ترسناک سر داد و ادامه داد: من تو رو واسه یه واقعیت می‌خوام، یه واقعیت، واسهٔ...

 با کمی مکث ادامه جمله اش را گفت:

- "Untold Truth"

با کمی تامل ترجمش را فهمیدم خیلی این کلمه را از زبان مادرم شنیده بودم و وقتی معنیش را می‌پرسیدم کلمه حقیقت ناگفته را می‌گفتند!

 

دادش را که شنیدم تنم لرزید و از شوک حرفش بیرون آمدم: 

- Justin Gerrard Bring this girl to the mansion as soon as possible (جاستین، جرارد این دختر را در اسرع وقت به عمارت بیارید"نمیدونم انگلیسیش درسته یا نه؟")

 

هر چه سعی کردم معنی حرفش را متوجه نشدم، و تنها کلمه عمارت و دختر را فهمیدم!

 

شروع به سخن گفتن کردم:

- تو نمی‌خوای من معنی حرف هات رو بفهمم؟ خو...ب معلومه تو گروه اونها نیستی، یجو... را...یی نفوذی میشه گفت؛ ول... ی کسایی که بی...ر...  رونن که انگلیسی می‌فهمن، درسته؟

راستش مکث هایم بخاطر ترس از او بود!

خیلی راحت می‌توانم بگویم می‌ترسیدم از آن چهره، جذاب نبود، چهره آنچنانی نداشت ولی... جذبه داشت!

چیزی که برادران من با تمام سعی و تلاش خود؛ 1 درصد از جذبه این مرد را نداشتند.

حالت صورتش کمی شبیه به همان آرتا یا  نمیدانم آرکا بود. با تفاوت اینکه چشمان درشت قهوه ای رنگ و موهای مشکی رنگی داشت، کم پیش می آمد پسری را در آلمان ببینم که چشمانش قهوه ای باشد، این رنگ از چشم به نظرم خاص بود و من را یاد یک دوست می انداخت.

ویرایش شده توسط ملکه سکوت

داستانی اینبار به دور از کلیشه! 

با موضوع بی هوازی ها! 

ژانر: تخیلی, عاشقانه

نبض بی هوازی قصه جنگ و خون 

برای خواندن بر روی متن بالا ضربه بزنید

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

 

آرکان زیدان:

 

از محل اسارات جوجه طلایی بیرون اومدم ، نمیدونم جاستین و جرارد چه اصراری دارن این ریزه حقیقت رو بفهمه؟

حق با جوجه طلایی بود ، اینجا حداقل یه نفر باید انگلیسی بلد باشه ولی ، دنیل واتسون ، سردسته این باند رفته دنبال محموله ای که ریسکش زیاد از حد بالاست و بجز من و دوقلوها یک پسر دیگه بود که انگلیسی بلد نبود ؛ این رو هم وقتی با جرارد انگلیسی حرف میزدم از نگاه کنجکاوش و حرفش که میگفت- اوه من انگلیسی بلد نیستم ، آلمانی حرف بزنید . فهمیدم!

ویلیام ، به طرفمون اومد - آیاز؟

 برای ورود به اینجا مجبور شدیم هویت اصلیمون رو مخفی کنیم ، دنیل با یکم پرس و جو میتونست بفهمه من واسه چی اینجام!الکی که نبود! یکی از قاچاقچی های مترع کشور بودم...چهرم رو ندیده کسی اما اسمم رو خیلیا شنیدن 

الان من رو، آیاز آرچل پسری که از ترکیه به آلمان فرار کرده تا از دست طلبکاراش در امان باشه میشناسن.

-بله؟

-به انگلیسی چی گفتی؟

-بهش گفتم که اگر بخواد فرار کنه جفت دستاش و پاهاشو میشکونم

-اوه چه خشن!

-تو خودت تو یه باند خلافی ، بعد این ها رو خشن میدونی؟عجیبه!

-من تازه کارم ، و بخاطر جور کردن پول عمل پدرم به اینجا اومدم

-تا حالا قتل نکردی؟

 

-نه!

-خوب چه قدر پول میخوای 

با تعجب مبلغ عمل رو گفت ، هه راحت میشه از زیر زبونش حرف کشید.

 پرسید - واسه چی میخوای؟

-ببین من از همون بچگی تو اینجور کارا بودم ، ولی تو ... پسر خوبی هستی ، حیفه واسه جور کردن پول عمل دستات به خون آلوده بشه ، ببین من پول عمل رو ، 3 برابرش رو بهت میدم ، ولی تو دیگه نیا دنبال اینکارا ، راستی چند سالته؟

با گریه گفت - فکر نمیکردم خلافکار مهربون هم داشته باشیم ، واقعا ازت ممنونم ، 19 سالمه  

ویرایش شده توسط Torkan dori

داستانی اینبار به دور از کلیشه! 

با موضوع بی هوازی ها! 

ژانر: تخیلی, عاشقانه

نبض بی هوازی قصه جنگ و خون 

برای خواندن بر روی متن بالا ضربه بزنید

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

-سنت کمه واس اینجور کارا ، مهربون نیستم ولی دوست ندارم صحنه هایی که من دیدم رو تو هم ببینی .

لبخندی زد که در جوابش اروم به شونهاش کوبیدم و گفتم ، برو پسر ، یه شماره کارت بده تا پول رو واریز کنم.

-ممنونم ، خیلی ممنونم ، راستش من هیچ وقت نتونستم احساساتم رو خوب بروز بدم ، ولی بدون که لطف بزرگی بهم کردی.

خودم هم نمیدونستم چی بگم؟ کم پیش میومد آرکانی که تو ایران کنار مزار ماکان ، مارال دفنش کردم بیدار بشه.

صحنه ها سریع مثل یه فیلم که گذاشتیش رو دور تند ، تو ذهنم میومدن و میرفتن.

سرعت بالای ماکان ، انحراف ماشین ، ریل قطار ، بریدن ترمز، جیغ مارال ، قطاری که با سرعت داشت میومد ، بوق آزار دهندش ،گریهای آرکا 13 ساله ، مارالی که سر آرکا رو تو بغلش گرفته و از ته دل خدا رو صدا میزنه، ماکانی که نمیتونه ماشین رو از ریل خارج کنه .... و تصادف ، 5 ماه تو کما رفتن آرکا ، مرگ لحظه ای ماکان و مارال ، گریه ها و جیغ های مامان و خاله زهرا و بی بی زینب ، بیهوشی مامان با دیدن بچهای کفن پوشش،لرزش شونهای بابا ، بیرون اومدن آرکا از کما ، سکوت 3 ساله من و 2 سال بستری من و آرکا تو تیمارستان ، و فرار از تیمارستان . 

5سال از اون فرار میگذره ، و تا 4 سال پیش واسم سوال بود که چطور میشه قطاری که از 400متر عقب تر مارو دیده نتونه ترمز کنه؟

فهمیدم تمامش دستور یه نفر بوده ، یکی که نمیخواست لیبرا حقیقت رو بفهمه!

ولی....نه ساموئل بود و نه دیوید و نه حتی.....، اون

 شخص ، کی میتونه باشه؟......

 

ویرایش شده توسط Torkan dori

داستانی اینبار به دور از کلیشه! 

با موضوع بی هوازی ها! 

ژانر: تخیلی, عاشقانه

نبض بی هوازی قصه جنگ و خون 

برای خواندن بر روی متن بالا ضربه بزنید

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

لیبرا بکام:

(سفر به گذشته)

-یک دو سه ، حرکت 

قدم هایم را از آهسته به تند تغییر دادم ، دنباله لباس صورتی سفیدم که عکس شخصیت کارتونی مورد علاقم ، راپونزل را داشت گرفته و به سمت پدری که باز هم مهربان شده بود گرفتم. 

با تمام بچگیم میدانستم پدر، تنها جلوی دوربین های خبرنگاران مهربان میشود ، عمو دیوید، پسر عمو رعیس جمهور فعلی و دوست صمیمی پدر در کنارش ایستاده و دخترک چشم آبی یش ، دیانا را که دوست صمیمی من بود بغل گرفته و با لبخند موهایش را نوازش میکرد ، خوب میدانستم که دیوید نیز مانند پدر روبروی دوربین با دیانا خوب میشود و دیانا نیز از تبعیضی(تبعیز) که پدرانمان ، بین ما و براداران بزرگمان قائل میشدند خسته بود .

ناگهان تیر اندازی شروع شده ، و زنان به اینور و آن ور میدویدند و به قول دیانا آژیرشان را روشن نموده اند.

با ترس به دور و اطرافم خیره شدم و چشمانم را محکم روی هم گذاشته و قطرهای بی رحمانه اشک از چشمانم خارج شدند!

مادربزرگ ، با همان خال سرخ رنگ و دوست داشتنیش ، با همان لباس زیبای هندی ای، که هیچ گاه پدر نگذاشت بپوشمش به سمتم آمد و سرم را در آغوش کشید ، بوی هل میداد!

آه که من چقدر این بوی دلنشین را دوست داشتم

مادر بزرگ ، آلمانی حرف زدن برایش سخت بود و به سختی کلمات را ادا میکرد ، چند وقتی بود از مادر هندی را فرا گرفته بودم ، با لبخندی بین آن همه بغض، به هندی صدایش زدم-مادر بزرگ

-جانم؟جانم عسلم؟

محکم تر بغلش کردم ، یا بقولی کنه وار به او چسبیدم!

-مادر بزرگ جان ، من میسترسم ، از خون میسترسم.

تلفظ کلمه "میترسم"کمی برایم دشوار بود.

با دیدن مرد سیه پوش با پارچه ای بر صورت که در قسمت چشم ها سوراخ هایی داشت و رنگ آن همرنگ لباسش بود و برایم دست تکان میداد محکم تر به مادر بزرگ چسبیدم.

 

@rana.82 

@حـوراء

@آیلار مومنی

 

ویرایش شده توسط Torkan dori

داستانی اینبار به دور از کلیشه! 

با موضوع بی هوازی ها! 

ژانر: تخیلی, عاشقانه

نبض بی هوازی قصه جنگ و خون 

برای خواندن بر روی متن بالا ضربه بزنید

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

 

(زمان حال)

 

آن موقع ها که سنم کمتر بود از جوکر میترسیدم ، و برایم عجیب بود که هارلی چگونه عاشق شخصی به آن شکل و شمایل شد؟ و هر وقت که موهای بلند جوکر را میدیدم، یادآور همان مرد سیه پوش با موهایی که مانند شخصیت جوکر باز و بلند بود و حتی از زیر کلاه به بیرون هدایت شده بود میفتادم و این باعث لرز بدنم شده ، و ترسی که از آن مرد با وجود 17سال سن ؛ هنوز هم در تمامی سلول هایم حس میشد ، ترسی نبود که به آن زودی ها بمیرد ، شاید ساکت میشد ولی مرگ ، نه!

 

شخص مجهول شماره 1:

 

با هر قدمی که میزاشتم صدای خش خش برگهای پاییزی که زیر پام بود میومد و باعث عصبانیتم میشد ؛ خیلی اعصاب دارم ، اینم روش .

سعی میکنم از جاهایی که برگ کمتر دارن راه برم تا صدا کمی کمتر بشه .

که خوب باز هم همونقدر اعصابم رو بهم ریخت

با دیدن ویلایی چوبی ، و جاده ای که هیچ برگی نداشت ، لبخندی از ته دل رو صورتم شکل گرفت ، و قدم هام رو تند تر کردم. ولی....هدف گیری ، بی وزنی ، پرواز ، نور ، و تمام

 

داستانی اینبار به دور از کلیشه! 

با موضوع بی هوازی ها! 

ژانر: تخیلی, عاشقانه

نبض بی هوازی قصه جنگ و خون 

برای خواندن بر روی متن بالا ضربه بزنید

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم

شخص مجهول شماره 2:

از کشو چاقو ریز که دسته قرمز رنگی داشت و تمام مشخصات (اسم ، فامیل ، اثر انگشت ، شغل و....)

تو فلش کوچیک که داخل دسته چاقو ایجاد شده بود ، جا داده شده.

مشخصات تمام کسانی که دیگه زندگیشون واسم ارزشی نداره. 

از رنگ قرمز متنفرم ، ولی مهره اصلی ، کسی که بخاطرش جون 17 آدم رو گرفتم ، باید رنگ "مرگش" قرمز میبود

لیبرا بکام:

بلاخره بعد مدتها تونستم راضی شون کنم که بتونم برای هواخوری به بیرون از اون اتاق کذایی برم ، هرچند که فقط نیم ساعت میتونستم "تو"عمارت بگردم!

آروم آروم تو ویلا میچرخیدم ، با دیدن پسره که بعد چند وقت فهمیدم اسمش آرکا هست(قضیه ، در چند خط بعد)

با ترس پشت مبل دویدم و هزاران شکر که متوجه ام نبود،کره ای حرف میزد و خب از اونجایی که مثل بیشتر هم سن و سالام از کره خوشم میومد ، با استفاده از برنامها و گوگل محترم ، سر 4 ماه بطور کامل یاد گرفتم ، و این رو هیچ کس جز خودم و مریم مقدس و خدایش ،نمیدونه.

"موضوع فهمیدن اسم آرکا ، 3 روز قبل"

در اتاق باز شد و من آروم سرم رو بلند کردم ، با دیدن شخص روبروم تمام اتفاقات قبل از دزدیده شدنم رو به یاد اوردم ، نمیدونم ولی حس میکنم مسبب تمام این اتفاقات اونه!

 

@rana.82

ویرایش شده توسط Torkan dori

داستانی اینبار به دور از کلیشه! 

با موضوع بی هوازی ها! 

ژانر: تخیلی, عاشقانه

نبض بی هوازی قصه جنگ و خون 

برای خواندن بر روی متن بالا ضربه بزنید

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم

چشمام رو محکم روی هم فشار میدم و با زنجیری که به دستم وصل شده ور میرم .

خونسرد و دست به جیب به دیوار تکیه داده.

با دیدن تقلاهام تنها لبخندی آرومی رو صورتش نقش میبنده و تکیش رو از دیوار میگیره.

قدم هاش بی اندازه آروم بود ، طوری که اگر حلزونی بجای اون بود سریع تر به من میرسید ، البته اگه بخواد بیاد پیشم.

پشت سرم قرار میگیره ، با صدای جینگ و آزاد شدن دستهام خیلی سریع دستهام رو مقابل صورتم میگیرم .

آزادی!رهایی!لیبرایی"وات؟"

-آرکااااااااا بیاااااا رئیس کارت داره

به سمت در رفت و....برق رفت.

از ترس جیغ کوچیکی کشیدم-هیس،تو باید واسم ی کاری انجام بدی!

 

«بزرگترین معماهای این فصل:تا کنون

1-کاری که آرکا میخواد لیبرا انجام بده چیه؟

2-شخصیات های مجهول داستان کی هستن؟

 

3-چرا تعداد کسایی که شخص مجهول شماره ۲ کشته اندازه سن لیبراست؟ »

 

 

@rana.82

ویرایش شده توسط Torkan dori

داستانی اینبار به دور از کلیشه! 

با موضوع بی هوازی ها! 

ژانر: تخیلی, عاشقانه

نبض بی هوازی قصه جنگ و خون 

برای خواندن بر روی متن بالا ضربه بزنید

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازده:برگشت به حال

شروع به ترجمع حرفاش کردم

-یعنی چی؟ پس تو اونجا چیکاره ای؟

طرف مقابل-.....

دستش رو با کلافگی لای موهای سمت چپش که یکم از سمت راست بلندتر بود فرو کرد.

-من نمیدونم باید هر جور شده کاری که بهت میگم رو انجام بدی.فهمیدی؟(فهمیدی رو کشید)

طرف مقابل-......

-فقط کاری که میگم رو بکن

طرف مقابل-....

-آرکان غلط کرد با تو

گوشی رو بدون هیچ حرف دیگه ای قطع کرد.

حالا من اینارو میگم شاید شما فکر کنید با عصبانیت حرف میزد.

ولی نه!

برعکس اون یکی که معلوم بود زود عصبی میشه این یکی خیلی آروم بود.

 لازم به ذکر است که من هنوز اسم اون یکی رو نمیدونم؟

ولی حدس میزنم برادر باشن یا نصبتی با همدیگه داشته باشن.

-بیا بیرون

چشام گرد شد!

-خانم لیبرا بکام از پشت مبل بیرون بیاید.

همه اینا رو با لبخند میگفت.

یا مریم مقدس!

ویرایش شده توسط Torkan dori

داستانی اینبار به دور از کلیشه! 

با موضوع بی هوازی ها! 

ژانر: تخیلی, عاشقانه

نبض بی هوازی قصه جنگ و خون 

برای خواندن بر روی متن بالا ضربه بزنید

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم

شخص مجهول شماره 2:

-باید ترکان رو پیدا کنیم«ترکان:ملکه»

سرم رو تکون دادم-پیدا کردنش وقتی ممکن میشه که ما انرژیمون کامل باشه.

در حال حاضر پیدا کردنش مثل پیدا کردن سوزن سفید در انبار سوزن نقره ایه(!)

-این نبود

-میدونم

 

نویسنده:

 

سلام!

ممنون که همراهم بودید و هستید.

 

خوب من میخوام معرفی نامه کوچیک از شخصیتهای اصلی بدم(منها (_)شخصیت مجهول 1 و 2)

1-

نام-لیبرا                                    

فامیلی:بکام

نام مادر:النا فدایی ( پدر ایرانی مادر هندی)       

نام پدر:ساموئل بکام

متولد:2006/6/17

سن:17)سال اتفاقات۲۰۲۳

2-

نام:آرکان                                       

فامیلی:زیدان 

نام مادر:حنانه موسوی 

نام پدر:سام بکام(اشتباه تایپی نشده)

 

متولد:1997/8/15

سن:25

3-

نام:آرکا

فامیلی:زیدان

نام مادر:حنانه موسوی

نام پدر:سام بکام

متولد:2000/1/23

سن:22

(میخوام یکم فکر کنید...یجورایی با این تقریبا شناسنامه ها میخواهم ذهنتون رو به کار بگیرم!) 

 

 


 

ویرایش شده توسط Torkan dori

داستانی اینبار به دور از کلیشه! 

با موضوع بی هوازی ها! 

ژانر: تخیلی, عاشقانه

نبض بی هوازی قصه جنگ و خون 

برای خواندن بر روی متن بالا ضربه بزنید

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت چهاردهم:

-دل دل بمیری ای دل

که میشکنند از قصد اینا

میوفتی گیر عوضیا

دیگه ازت بدم میاد

دل دل بمیری ای دل 

که مجبوریو باج میدی 

میدونم بدجوری پاچیدی

روزای بدی باهاش دیدی! 

با اهنگی که حال و روزم رو نشون میداد همخونی میکردم و روی فرمان ریتم گرفته بودم. 

کار هیچ کدومشون نبود! من و هارای باید چیکار کنیم؟ نمیدونم! لعنتی هیچی نمیدونم! 

وقتی 

نه کار هنری

نه نیکلاس

نه تیموتی

نه آرکا

نه آرکان

نه دیوید

نه سامول

و نه حتی آران

من چیکار میتونم بکنم؟ کار ناطق بود! 

دستم رو با حرص به فرمون میکوبم و داد میزنم

-ناطقق!

ویرایش شده توسط Torkan dori

داستانی اینبار به دور از کلیشه! 

با موضوع بی هوازی ها! 

ژانر: تخیلی, عاشقانه

نبض بی هوازی قصه جنگ و خون 

برای خواندن بر روی متن بالا ضربه بزنید

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم

(شما هر چی تا اینجا خوندی رو بزار کنار!وارد اپیزود اول شدی!راه فراری نداری....باید تا تهش رو بری!وگرنه لیبرا میشه کابوست...ولت نمیکنه...پشت سرت رو نگاه نکن عزیزم،شاید سایه لیبرا رو دیدی!اون پیشته ...داره هم قدم با تو رمانو میخونه...میخواد واکنش هات رو ببینه...میخواد تا لحظه مرگت کنارت باشه!... ترسیدی؟نیاز به ترس هم هست!...اون همراه توعه عزیزم!کارت داره!⊙︿⊙➹)

 

(ی نکته راجب اپیزود ها:هردو اپیزود از زبان لیبراست ولی خوب بین اپیزودها متن هایی مثل بالا هست که خوب وظیفش ساخت معماست که من به اونها میگم ترکان!که خوب معنیش رو تو بالا دیدید،پس اگه جایی دیدید نوشتم ترکان سوال واستون پیش نیاد که یعنی چی؟همین الان معنیش رو گفتم امکان اینکه وسط اپیزود ها ترکان به وجود بیاد هم زیاده،ممنان^_^)

اپیـﮧ♚ـٰ̲ہزود اوــۛৣـۛۛہل :

فقط میدوییدم و میدوییدم بدون مکث

بدون وقفه!

سرم درد داشت و سرمای هوا هم باعث بیشتر شدنش میشد؛هرچند که کم کم داشتم عادت میکردم به این سرما!

نزدیک به دو ساعت بود که راه میرفتم و اون هم نه از نوع راه رفتن معمولی از نوع سریعش!

نگاهم رو از جاده بالا آوردم و نگاه کردم...وای خدای من!

خیلی بد بود ، من فکر کردم وارد یک روستا شدم که جاده سنگیه نگو که...وارد جنگل شدم.

از راهی که اومدم برگشتم.

نزدیک به سه ساعت بود که راه میرفتم ، نزدیکای صبح بود و هوا سوز بدی داشت...تو جنگل هم که هستم دیگه بدتر.

هنوز تو جنگل بودم...صدا زوزه گرگها و پرندهای شکاری مثل : عقاب،شاهین و همینطور صدای لاشخورها ت رس رو به وجودم تزریق کرد.

هر کسی هم جای من بود قطعا همین حسو داشت.

ویرایش شده توسط Torkan dori

داستانی اینبار به دور از کلیشه! 

با موضوع بی هوازی ها! 

ژانر: تخیلی, عاشقانه

نبض بی هوازی قصه جنگ و خون 

برای خواندن بر روی متن بالا ضربه بزنید

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم

 

با صدای انفجار مهیب جیغ خفه ای زدم و دو قدم به عقب رفتم.

با تعجب به روبروم نگاه کردم.

 

دیگه اثری از راه نبود به پشتم نگاه کردم،اونجا هم همینطور ، ولی من که تمام مدت سرم پایین بود و میدیدم راهو!

به پایین پام زل زدم...اثرات کمی از اون راه سنگی معلوم بود.

 

وقتی میگم کم یعنی کم هااا.

 

خب...ترس داره ، کی مثل خودم دلبر ترسو داره؟

-وای خدا!تو این گیری ویری دیونه شدنم مونده بود!

دلم میخواست بدونم صدای انفجار از کجا بود؟بخاطر همین به سمتی که فکر میکردم صدا از اونجا میاد دیویدم.

بعد 10 مین دیویدن به ی آبشار رسیدم که آبش...خوب معمولی بود! 

مثل فیلما دنبال ی غار بودم پشت آبشار ، ولی پیدا نمیشد.

اممم گفته بودم صبح شده؟هوا کم کم داشت از سردی به سمت گرما میرفت.

با دیدن یک کوه ، که شکل دندان نیش روش حک شده بود با تعجب به سمت کوه رفتم.

 

تقریبا 4 ساعت راه رفتم تا به اون کوه و قسمتی که دندان نیش حک شده بود رسیدم.

 

 

 

داستانی اینبار به دور از کلیشه! 

با موضوع بی هوازی ها! 

ژانر: تخیلی, عاشقانه

نبض بی هوازی قصه جنگ و خون 

برای خواندن بر روی متن بالا ضربه بزنید

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم

 

تا شعاع 1 کیلومتری کوه به طرز عجیبی هوا تاریک بود و ...ماه تو آسمون میدرخشید!حالا مث شبمم نبود...یچیز فراتر از شب.

با ترس خودم رو بغل کردم،بغضم رو قورت دادم.

به پشت سرم نگاه کردم ، حاله کمی از ، تقریبا ظهر رو میتونستم ببینم.

که اون هم به سرعت محو شد!

با دیدن چشم های قرمز رنگ دیگه چیزی نفهمیدم. 

تمام چیزهایی که از خون آشام ها میدونستم جلو چشمام میرقصیدن:

از نور بدشون میاد و توش آسیب میبینن!

چشمهای قرمز رنگی دارن!

خون خوارن!

(اگه اطلاعات اشتباه عذر میخوام)

 

با ترس عقب عقب رفتم...ولی هر چی عقب تر میرفتم اون بیشتر جلو میومد!

به عقب گرد کردم و شروع به دویدن کردم؛ میدویدم و میدویدم. 

ی قسمت از رمانی که قبلا خونده بودم اومد تو ذهنم

"خون آشام ها سریع میدویدن پس من هر چی بدوام نمیتونم ازش در برم"

/بچها از خودم در اوردم ولی هر چی رمان خون آشامی خوندم شخصیت خون آشام سریع میدوید

 

با ترس آب دهنم رو قورت دادم-نه بابا اون رمانه!عه دیوونه خوب خون اشامم مال رماناست!نکنه واقعی باشن؟ وجود داشته باشن؟

با احساس اینکه کسی به پیرهنم چنگ زد ، فاتحه خودم رو خوندم ، با شدت به عقب کشیدم و تنها چیزی که دیدم ناخن های بلندش بود. 

نمیتوتستم چیز دیگه ای ببینم.

شروع به تقلا کردم ولی اصلا انگار نه انگار .

صدای خش دار ولی باحالی گفت-تقلا نکن!حیف که دستوره!

ویرایش شده توسط Torkan dori

داستانی اینبار به دور از کلیشه! 

با موضوع بی هوازی ها! 

ژانر: تخیلی, عاشقانه

نبض بی هوازی قصه جنگ و خون 

برای خواندن بر روی متن بالا ضربه بزنید

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم

ترکان:(میدونم خیلی زودتر از موعود بود!)

آرکان:

کشدار و حرصی گفتم

-چطور فرار کرد؟ 

تهوینگ ، پسر کره ای که از 5 سال پیش وارد گروه شده با من من گفت:

-خو...ب....آق...ا....ی نفس عمیق کشید و سریع گفت :برادرتون گفتن اونو میخواد بکشه و به همین دلیل فرار کردن!

اروم نفسش رو بیرون داد و با ترس بهم نگاه کرد.

آرکا،آرکا،آرکا،آرکا،آرکا،آرکا،آرکا،آرکا،آرکا،آرکا،آرکا،آرکا،آرکا،آرکا......

"خیلی گف آرکا حال نداشتم بنویسم!"

-گند زدی ؛ پسر گند زدی!

ویرایش شده توسط Torkan dori

داستانی اینبار به دور از کلیشه! 

با موضوع بی هوازی ها! 

ژانر: تخیلی, عاشقانه

نبض بی هوازی قصه جنگ و خون 

برای خواندن بر روی متن بالا ضربه بزنید

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم

أدأمـٍهـً اپیـﮧ♚ـٰ̲ہزود اوــۛৣـۛۛہل:

دوروز بود اینجا بودم و بجز اون ناخنا دیگه چیزی ندیدم.البته قبلی هم ی نمه متفاوت بود..... هیچی نمیفهمم هیچی!

حالا فکر نکنید ی ناخن بلند و ترسناک داشتااا!

نه بابا!

ببین ما دخترا وقتی میخوایم بریم مدرسه تا چقدر ناخونا رو کوتاه میکنیم؟تقریبا ی سانت میمونه اونم همون قدر بود.و به شدت تمیز و براق!

همون روز یا شب! منو انداخت تو ی غار که به شکل صورت ی دختر بود!

ی عالمه درخت و شاخها و برگ اونو قایم کرده بود و وقتی بین اون درختا و شاخها و برگها رو میدیدی ی راه حدودا 10 متری بود و بعد ی غار که گفتم دیگه!

البته شکل هر چی بود جز غار!فقط در نداشت!

وگرنه کفه ، کاشی های مشکی و نقره ای زده بود و رو دیوار ها بعضی قسمتها کاشی مشکی با طرح چوب بود و بعضی ها کاغذ دیواری نقره ای با طرح مشکی بود!

ی عالمه تابلو از ی دختر که بدجوری شبیه به اون صورته(غار)بود؛روی دیوارها نصب شده بود.

ی میز وسط غار بود و روش پر از نقشهایی بود که هیچی ازشون سر در نمیاوردم یک کتاب!کتابه کاملا صفحه هاش خالی بود!

شاید بگید وقتی واست غذا میاره چطور ندیدیش؟

باید بگم اون پشت ی دیواره و غذا رو میده و میره.

ی پسر با چشمهای مشکی و موهای مشکی لخت داخل اومد،

"اهم اهم مگه چشا یارو قرمز نبود؟؟"

با ترس به عقب رفتم.

آب دهنم رو قورت دادم ، فک نکنید قیافش ترسناکهااا،ولی این بجز پوستش که به شدتتت سفید بود کاملا مشکی بود حتی لباساش ! و من از چنین آدم هایی هراس دارم،و اگه هیکلی باشه که واویلا!

مثل اون بدنسازای معروفه!

هر چند که از لحاظ روانشناسی کسایی که مشکی پوشن قابل اعتمادن. 

 

ویرایش شده توسط Torkan dori

داستانی اینبار به دور از کلیشه! 

با موضوع بی هوازی ها! 

ژانر: تخیلی, عاشقانه

نبض بی هوازی قصه جنگ و خون 

برای خواندن بر روی متن بالا ضربه بزنید

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستم

تیشرتش رو با ی حرکت در آورد و گفت-حالا راحت ترم!

با تعجب به بدنش زل زدم؛این خجالت نمیکشه؟!

آب دهنم رو قورت دادم و یدفعه ای گفتم-منوووو نخوررررر!

ی پوزخند زد-اول صبحی گوه نمیخورم!

اول معنی حرفشو نفهمیدم ولی کم کم اخم میون ابروهام جا خوش کرد.

-اسمم تیموتیه!

ی خون آشام و حابلم(جادوگر)

1984 سال سن دارم!

به چهره پر تعجبمم زیر چشمی نگاه کرد!

-تو بیست و شش سالگی قیافم مونده!

صندلی هایی که کنار میز بود رو کشید و نشست.

از زمین پاشدم و صندلی روبروش رو کشیدم خواستم بشینم که

-اجازه دادم بشینی؟ 

با تعجب بهش زل زدم،پسره...هوف

با حرص رو میز نشستم.

از وقتی از اون خونه نحص بیرون اومدم به خودم قول دادم که دیگه دختر مظلومی نباشم و بشم ی دختر پررو و خشن  

که...فک کنم توش ناموفقم دادا! 

 

 

ویرایش شده توسط Torkan dori

داستانی اینبار به دور از کلیشه! 

با موضوع بی هوازی ها! 

ژانر: تخیلی, عاشقانه

نبض بی هوازی قصه جنگ و خون 

برای خواندن بر روی متن بالا ضربه بزنید

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یکم

اوممم گفته بودم من دیگه لیبرا نیستم؟

من لیدی نایس هستم! 

خخخخ ضایعتون کردماااا!

من فقط تو این مدت اخلاق و علایقم تغییر کرد 

همین!

آروم سرش رو به چپ و راست تکون داد-تو واقعا ی دختر از نسل اجدادمونی؟

جانم؟

با دیدن نگاهم گفت-پاشو!

پاشدم و دامن لباس سفید رنگم که تورهای نازی داشت رو بلند کردم که باعث شد بندهای سورمه رنگ کفشم که تا زانو ضبدری بسته بودم نمایان بشه!

به سمت بیرون از غار رفت.

به پشت سرم برگشتم و با لبخند به دختر روی غار زل زدم چه خوشگله دختره!

پاهام رو نیم دایره حرکت دادم و تا چشمم به زیبایی های جلوم خورد خشکم زد!

از اون جنگل های زیبا بود که توش رنگهای روشنی به کار رفته بود!

گل های رز قرمز و صورتی،درختهایی با برگ آدامسی*(فک کنم بیشتراتون بدونید،ی نوع رنگ سبز و بسیار خوشگله)

که شکوفهای زرد رنگ و سفید خوشگلی روشون بود!ولی بدی این بود هنوز شب بود! 

"آقا من واقعا چنین جنگلی دیدماااا؛هر چی نباشه مازندرانه و جنگلاش"

 

ویرایش شده توسط Torkan dori

داستانی اینبار به دور از کلیشه! 

با موضوع بی هوازی ها! 

ژانر: تخیلی, عاشقانه

نبض بی هوازی قصه جنگ و خون 

برای خواندن بر روی متن بالا ضربه بزنید

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت بیست و دوم

با ذوق شروع به چرخیدن کردم.

از ته دل میخندیدم؛فارق از غم های عالم،مثل ی نوزاد تازه به دنیا اومده!

بلند قهقهه میزدم؛شادی رو با تمام وجودم حس میکردم،لمسش برام سخت نبود!

رها بودم...رهای ...رها!مثل اسمم

انگار تمام غم هام دفن شده بودن.

مگه میشه با دیدن ی جنگل انقدر شاد شد؟

زیباییش بی نظیر بود !

-بسه!

 

ضد حالللللللللللللل! 

با حرص چشم غره بهش رفتم.

که به سمتم دوید و دستم رو گرفت.

-مواظب باش!اوان داره میاد!

-اوان کیه؟

احساس میکردم با گفتن کلمه اوان سرم داره میترکه!

عجیبه نه؟

به موهام چنگ زدم و با دو زانو خوردم زمین.

کم کم دراز به دراز شدم.

احساس میکردم یکی داره با شوکر بهم حمله میکنه!

با هربار احساس اون درد جیغم تو کل جنگل میپیچید!

ویرایش شده توسط Torkan dori

داستانی اینبار به دور از کلیشه! 

با موضوع بی هوازی ها! 

ژانر: تخیلی, عاشقانه

نبض بی هوازی قصه جنگ و خون 

برای خواندن بر روی متن بالا ضربه بزنید

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...