رفتن به مطلب

رمان سکوت کردم به اجبار| negin yazdani کاربر انجمن نودهشتیا


negin yazdani
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • ناظر رمان

نام رمان: سکوت کردم به اجبار

نام نویسنده: negin yazdani

ژانر: عاشقانه، طنز

خلاصه:

تو هم تلخ بودی درست مثل کاکائوی  نود و هشت درصدی که لذت آن فقط و فقط برای چند لحظه بود.
تو هم تلخ بودی، تلخ! درست مثل قطره‌های فلج اطفالی که در کودکی به خوردم می‌دادند. غافل ازاینکه این بار تلخی وجود تو دلم را فلج می‌کند و من هیچ اختیار و راه درمانی برایش سراغ ندارم.
عجیب تلخ بود! شیرینی دروغی عاشقی بودنش.

مقدمه:


ما انسان‌ها همانند مداد رنگی هستیم.
شاید رنگ مورد علاقه‌ی یکدیگر نباشیم
اما روزی...
برای کامل کردن نقاشی‌مان به دنبال هم خواهیم گشت. به شرطی که همدیگر را تا حد نابودی نتراشیده باشیم.
خیلی جالب است!
این روزها یک رنگ که باشی چشمشان را میزنی.
خسته می‌شوند از رنگ تکراریت.
این روزها دوره‌ی رنگین کمان هاست.


 پارت اول*

با صدای مامان  به خودم اومدم.
- آوا جان! مامان دخترم بیا پایین مهمونا الان میان.
 من از تو اتاقم بلند داد زدم
- باشه اومدم
 یک تونیک خوشگل وجیگولی تنم کردم و از نرده‌ها سر خوردم پایین، خوب شد مامی اینجا نبود و گرنه کَلَمو می‌کند.
-    آوا مامان اومدی؟
مشغول ور رفتن با ناخون‌هام بودم.
-    آره مامان خوشگلم، اگر کاری هست بگو انجام میدم.
-    نه عزیزم کاری نیست، بیا بریم بیرون بشینیم تا عموت اینابیان. بیچاره پسرم خسته‌ی راه (محمد)پسرعموم رو میگه‌ها وایی من از بشر متنفرم مغرور خود شیفته‌ی لجباز خر، آخی راحت شدم ها اینا رو نمی‌گفتم ناکام از دنیا
می‌رفتم ها!

با حرص لب زدم:

- مامان جان مگه من هزار بار نگفتم حداقل جلوی من از این قوزمیت خان تعریف نکن.

مامان با آرامش ادامه داد:

- ببین آوا جان دیگه  بچه دو ساله نیستی که

مثل اون موقعه باهاش لج می‌کنی الان هجده  سالته زشته عزیزم اونم اگه بهش کاری نداشته باشی بهت کاری نداره.
 والا خوبه مادرخودم اینو بگه دیگه هیچی،

- آوا جان! الان محمدم مردی شده برای خودش بیست وهفت سالشه بهتره روی رفتارت یکم فک کنی ‌باشه؟ مامان قانع شدم اصلا تو راست میگی. والا تا جایی یادمه این بشر همش منو می‌چزوند منم حالش رو می‌گرفتم حدود هفت سال پیش رفت کانادا برای گرفتن مدرک ارشدش زنمو هم همون موقعه ها فوت کرد و محمد خیلی اوضاع روحیش خوب نبود، عمو آوایل برای رفتنش به کانادا مخالفت می‌کرد اما بعدش که می‌دید محمد زیادی روحیش خراب کارای رفتنش رو خودش انجام داد از اون موقعه تا حالا ندیدمش ولی کلا خیلی مغرور و لجبازه یادم نمیاد یک برای یک لحظه هم که شده با هم خوب باشیم بهتر، الانم باباو امیر( داداش  کوچیکم)   وعمو رفتن فرودگاه حضرت آقا رو بیارن خونه. مامانم محمد رو خیلی دوست داشت حتی بیشتر از منو امیر، وقتی که اومدن مامانم با اسفند
دور محمد می‌چرخید و قربون صدقش می‌رفت محمدم عین خری که بهش تی‌تاب دادن ذوق می‌کرد قیافش نسبت به هفت سال پیش خیلی تغییر کرده بود راستش خوشگل بود ولی انقدر مغرور بود که هیچ خوبه  رو جز خودش
نمی‌دید. حالا نه اینکه من دارم بال- بال می‌زنم بیا منو ببین.
مامانم که نشست پیش مهمون‌ها. شربت‌هایی آماده کردم و بردم به همه تعارف کردم و خودمم نشستم پیششون بحث بابا و عمو اقتصادی بود،  مامانمم  که  این حضرت آقا رو ببینه دیگه هیچی اصلا وجود خارجی نداریم؛ یک لحظه شک کردم بچه سر راهی ام یا نه؟!
رفتم تو اتاقم، هیچی اندازه‌ی یک خواب بهم آرامش نمیده.

(محمد )
مشغول صحبت با زنمو بودم که آوا رفت بالا، هنوزم مثل اون موقعه‌ها تخس و شیطون ولی بروز نمیده قیافش هم خیلی تغییر کرده و مشخص پنجاه سانت به زبونش اضافه شده و هنوز فرصت نکرده ازش استفاده کنه. زنمو رو اندازه ی مادرم دوسش دارم خیلی مهربون.
هنوز برام قابل درک نیست که چرا پدر ازم خواست فورا و با اولین پرواز به ایران بیام؟ مطمئنم که یک چیزی درست نیست! بابا و عمو از بحث اقتصادی خودشون بیرون اومده بودن و تقربیا تو گوش هم دیگه پچ- پچ می‌کردن، یک جورایی مشکوک می‌زدن.
نیم ساعت بعد از این که ناهار خوردیم رفتیم خونه بابا.
بابا خیلی تو فکر بود و ذهن من رو هم به خودش مشغول کرده بود.  
باید باهاش صحبت می‌کردم تا دلیل این رفتارا و ‌اومدن یهویی به ایران و ازش می‌پرسیدم.
-    بابا باهاتون صحبت کنم.
انقدری ریلکس رفتار می‌کرد که انگار هیچ چیزی براش تازگی نداشت.
بابا: می‌دونم می‌خوای چی بگی، پس بشین تا برات توضیح بدم.
گوش شدم ودرمقابلش نشستم.
- دلیل اینکه خواستم با اولین پرواز به ایران بیای این بود که پدر بزرگت طبق رسوم که چه دختر یا پسر به سن ازدواج برسن باید با هم ازدواج کنن، درسته چندین سال ایران نبودی، ولی خوب می‌دونی که پدربزرگت نظام و ریاست خودش رو داره!
 دخترای فامیل تو سن هفده سالگی وپسرا تو سن بیست و پنج سالگی باید ازدواج کنن؛ وگرنه قوانین و زیر پا گذاشتن و طبق قانون هیچ ارثی بهشون تعلق نمی‌گیره وتو این مدتی که ایران نبودی تقربیا همه‌ی کسایی که به سن ازدواج می‌رسیدن ازدواج کردن و هیچ هم حق مخالفت با پدر جون و نداشت والان هم بحث ازدواج تو آوا مطرح شده که باید باهم دیگه ازدواج کنید اگر هم مخالفت کنید از طرف خانواده طرد میشین و هیچ ارثی هم بهتون تعلق نمی‌گیره.
هیچ جوره تو مخم نمی‌رفت که بخوام تو این شرایط اون هم با آوا عروسی کنم، حالا انگاری دختر قحط؟
-    که این طور! هنوز این رسوم مسخره پا برجاس  مردم روز به روز فرهنگشون  بالا تر میره درکشون بیشتر میشه.
با خشم بیشتری ادامه دادم:
-    چرا ما باید قربانی این رسوم و فرهنگ مسخره باشیم؟ یعنی دوست داشتن دو طرف براشون مهم نیست؟!

@N.a25

 

ناظر: @mahdiye11

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت دوم

اینطور که اینا زندگی می¬کنن یعنی دوست داشتن و  دوست داشته شدن تو زندگی اینا هیچ معنی نداره آخه چرا اجبار؟ چرا زور؟ هیچی بدتر از این نیست که بخواد کسی رو تا ابد در کنارش تحمل کنه که بهش هیچ حسی نداره.
خوبه همه¬ی فامیل می¬دونن که منو و آوا از بچگی
 نمی¬تونستیم دو دقیقه هم دیگه رو تحمل کنیم چه برسه اینکه بخواهیم باهم دیگه ازدواج کنیم اصلا فکر کردن بهش هم خنده داره، پس تفاهم چی میشه علاقه چی؟ نکنه شما هم مثل بعضی¬ها معتقدی که همه¬ی اینا بعد ازدواج درست میشه؟ پدر من مگه دوره ی قاجاره این جوری می¬کنین؟ والا اون موقعه هم حداقل یک نظری
 می¬پرسیدن. حتی فکر کردن به این موضوع روانم و می¬ریزه بهم.
پسرم همه¬ی حرفات درست اما پدر جون و چیکار کنیم؟ مطمئن باش حرفی که بزنه بی برو برگرد باید اجرا بشه کلمه¬ای به اسم "نه" تو دایره لغات پدر جون وجود نداره مگر اینکه تو و آوا بعد ازدواج برین کانادا و و اونجا طلاق بگیرین چون پدر جون هر کاری که گفته رو انجام میده بهتره با آوا لجبازی نکنی و مثل دو تا دوست باشین تا کارتون سریع¬تر پیش بره هر چند من آوا رو خیلی دوست دارم و امیدوارم واقعا بتونی در کنارش زندگی خوبی بسازی.
حالا برو استراحت کن که خسته¬ای.
(محمد)
حالا باید چیکار کنم؟ هیچ رقمه به این ازدواج اجباری تن نمی¬دم خصوصا ازدواج با این دختره ی خیره سر که شیره¬ی جون آدم رو تا آخرش میمکه. که هیچ رقمه تو مخم نمیره ولی تکلیف این همه پول چی میشه؟ خودم چی؟ شغلم، شغلی که نه سال تمام از همه مخفی مونده!
 رشته¬ی اصلیم روان شناسی بوده ولی به اصرار بابا ادامه دادم در صورتی که هیچ علاقه¬ای بهش نداشتم، بیشتر اصرارم برای رفتن کانادا پیگیری شغلی بود که از بچگی عاشقش بودم، در اصل مرگ مادر بهانه¬ی خوبی برای رسیدن به اون چیزی که می¬خواستم بود. من یک پلیس مخفی¬ام که خانواده¬ام نمی¬دونن، برای اینکه بابام برای مدرکم کمتر پیله کنه به دوستم مایکل سپردم  مدرک قلابی از اون¬هایی که هیچ کسی شک نکنه برام درس کنه؛ اینجوری خیال خودمم راحت تر بود.
راستش این پولی که پدربزرگ گفته بود مقدار کمی نبود، نمی¬دونم چرا نظرم یهو برگشت؟ شاید گذشتن از پول کار آسونی نبود. به همین راحتی نه از این پول می¬گذرم نه از آوا، خصوصا اون زبون درازش باید یک گوش مالی درس و حسابی بهش بدم ولی بعدش همونجا از هم دیگه طلاق می¬گیریم. آره این بهترین راه هیچ خوبه نباید بدونه من پلیسم حتی آوا!
((آوا))
بعد از رفتن عمو اینا مامان قیافش پکر شده بود؛ معلومه دیگه نو که اومد به بازار کهنه میشه دلازار.
پووف‌ من چقدر گشنمه، رفتم آشپزخونه و عملیات مهم تخلیه یخچال رو به عهده گرفتم،  حالا چی بخورم؟
معمولا این سوال زمانی پیش میاد که در یخچال چهار طاق بازه و تازه می¬خوام فکر کنم که چی بخورم؟ اگه مامان اینجا بود کلی دعوام می¬کرد ولی من درست بشو نیستم، خیلی هم باخودم حال می¬کنم.
دستم رو زیر چونه¬ام بردم وتو این فکر بودم که از کجا شروع کنم؟ به نظرم یکم از غذای ناهار بخورم. پیش غداها رو هم درآورم، همه رو خوشگل روی میزچیدم این مدلی که من میز چیدم هر کی دیگه بود میزو درسته قورت میداد. از کجا شروع کنم؟!
اول از لازانینا پیش غذای محبوبم شروع می¬کنم، آخ جون که چقدر خوشگلی و گوگولی تو الان بیا تو حلق خودم تاتستت کنم. عالی! ایول مامی دستت درست خوب بریم سراغ ژله عین این نیبی ها یک لقمه غذا می¬خوردم تو دهنممم پر- پربود، با حسرت به بقیه¬ی میز نگاه

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت سوم

می¬کردم حالا خفه نشم خیلی، همچین با حسرت به این  غذاها خیره شده بودم قیافه¬ام دیدنی بود تو این اوضاع امیر رو دیدم داشت می¬اومد آشپزخونه، دهن پرم و که دید گفت:
- نترس به خدا همش مال خودته فقط آروم تر بخور که ناکام از این دنیا نری. این حرف رو که زد اومدم جوابشو بدم که غدا پرید تو گلوم، یعنی رسما داشتم با غذاهای رو میز خدافظی می¬کردم که امیر چنان زد تو پشتم  غذاهایی که تو دهنم بود پرت شد رو میز، اه چه گندالی شدها یعنی من این امیرو خفه می¬¬کنم.
یک کاسه سس رومیز بود دستامو با تموم لطافت کردم  تو ظرف سس و مالیدم رو مو¬هاش، حقته تا تو باشی وسط غذا خوردن من سخن رانی ‌نکنی حالا برو خوش باش.
امیر به شدت رو موهاش حساس بود یعنی باید منتظر یک انتقام توپ باشم.
از آشپزخونه رفت بیرون وداد زد آوا می¬کشمت فقط منتظر تلافی باش.
((محمد ))
قرار شد شب بریم خونه¬ی عمو تا تکلیف مونو روشن کنیم هر چند به حال من هیچ فرقی نمی¬کنه.
من فقط باید هر چی زودتر برگردم کانادا اون دختره¬ی زبون دراز هم برام مهم نیست که چه بلایی سرش میاد بابا گفت: به آوا هنوز چیزی نگفتن و پدربزرگ خودش شب می¬خواد تکلیف مونو روشن کنه که صد درصد هیچکی نمی¬تونه مخالفت کنه یعنی کسی جرعتشو نداره  چون به قول بابا از قانون سرپیچی کرده خوب من برم حاضر بشم که امشب می¬خوام داماد بشم اونم داماد اجباری که دلش می¬خواست سر به تن عروسش نباشه. حتی فکر کردن به این مسله عصبیم می¬کنه.
من بعد اینکه وارد دانشگاه افسری شدم به خودم قول دادم اصلا عاشق نشم و کسی رو دوست نداشته باشم جز خانواده¬ام چون بخوایی وارد این حرفه بشی باید از همه ی عزیزات دل بکنی بنابراین من هیچ وقت مرد عاشق شدن نیستم ونخواهم بود؛ اون دختره¬ی زبون دراز هم چیزخاصی نداره که بخوام جذبش بشم واین کارمو آسون می¬کنه که اصلا نخوام سمتش برم، آره همین بهتره.

((آوا))
امشب کلی مهمون داشتیم بعد سال¬های سال، پدر بزرگ می¬خواد بیادخونمون همیشه وقتی می¬اومد که کار مهمی داشته باشه نمی¬دونم چرا حس خوبی نسبت به اومدن پدر جون نداشتم؟! انقدر سرد ومرموز بود که هیچ شباهتی نسبت به پدربزرگای دیگه نداشت.
حالا یکم به خودمون برسیم رفتم جلو آینه و واسه خودم می¬رقصیدم آهنگ تکون بده از آرش و گذاشتم و با خودم مشغول شدم.
 حالا بیا قرش بده کرمم رو از جلوی میز آرایشم برداشتم و به عنوان میکروفن گرفتم دستم حالا جو گرفته بودم چه جورم! عین این دیونه¬ها با خودم حرف می¬زدم و می¬رقصیدم.
چه جیگیریم من! بوس- بوس
کانال و عوض کردم. دنیا دیگه مثل من نداره، خوشم خوب جان فشانی بسه، حالا یکم رژبزنم  هر چند نیازی نیست چون لبام خودش کالباسی هست ولی خوب کرم درون انگولکم می¬کنه، محض دلخوشی یکم می¬زنم. در روژ رو که باز کردم دیدم از رژلب فقط جاش مونده یعنی چی؟!  درست شبیه ماشینی بودم که پنچر شده.
یکی دیگه رو باز کردم دیدم اون یکی¬هام به همین سرنوشت دچار شدن. دوست داشتم همون جا سکته کنم یعنی این کار کیه؟
پوکر فیس و با قیافه¬ی له به آینه زل زدم. چند دقیقه¬ی بعد پریدم هوا و بشکن زدم.
فهمیدم، امیرخان امشب فاتحه¬ی خودتو بخون، رژ لب های نازنینم وچکار کردی؟ می¬کشمت، فقط صبر کن حالا که با رژ لب¬هام این کارو کردی منم برات دارم. فقط منتظرم این مهمونی شروع بشه از اون اتاقت بیایی بیرون به خدمتت می¬رسم، اساسی هم می¬رسم، رفتم آشپز خونه، یک تخم مرغ درآوردم قشنگ همش زدم و بردمش تو اتاقم. مهمونی که شروع شد می¬دونم چیکارت کنم شازده. از تصور کاری که قراره انجام بدم لبخند شیطانی روی لبم نشست. فعلا بهتره یک لباس جیگر انتخاب کنم که امشب

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت چهارم

قراره بهترین باشم جلوی اون پسره ی عصا قورت داده، ساعت نزدیکی های هشت بود که کم- کم سروصدای مهمونا بلند شد، خوب الان باید این عملیات مهم و انجام بدم کاسه¬ی تخم مرغ رو گرفتم دستمو و تند- تند می¬دویدم سمت اتاق؛ خوبیش این بود خونمون دوبلکس بود و اتاق¬ها هم همه بالا بودن و اصلا دید نداشت، می¬ترسیدم یکی بیاد بالا. باسرعت جت می¬دویدم که محکم رفتم بغل یک بنده خدایی، و اون همه تخم مرغ که براش زحمت کشیدم ریخت رو صورت و لباس طرف.
قیافه¬ی طرف اصلا معلوم نبود ولی ابروهای پیوسته¬اش که جمع شده بود نشون می¬داد عصبانیه، (نه تو روخدا این همه تخم مرغ رو خالی کردی رو طرف، جایزه نوبل هم‌ بهت بده) عین این خنگ¬ها بهش زل زده بودم‌ که  دستم رو گرفت وعین کش تنبون ¬کشید، یاخدا! وای مامان کمک، ¬خواستم دادبزنم که دستش رو محکم گذاشت رو دهنم و فشار داد. خدا لعنتت کنه عوضی، رژ لبمو پاک کردی، سریع با پام یک ضربه¬ی کاری زدم اونجاش که صورت تخم مرغیش از درد مچاله شد و روی زانوهاش خم شد.
 حالا سریع فرار کنم که بگیرتم مرگم حتمیه قدم اول رو که برداشتم با تمام دردش بلند شد و باپاش یک جاخالی داد منم پخش زمین شدم.
یک نگاه به یارو کردم وگفتم:
- الهی بمیری که که دارم از درد می¬میرم.
این یارو چقد آشنا میزد من اینو کجا دیدم؟!
هر چی به مغزم فشار آوردم دیدم نه یادم نمیاد. به جهنم اصلااین غول بیابونی کی باشه که بخوام به یاد بیارمش؟
مشکل اینجا بود که تمام چراغ و لوسترهای سالن بالا همه خاموش بودن.
ولی از اون جایی که حس فضولیم گد کرده بود پرسیدم: - میشه خودتون رو معرفی کنید؟ حس می¬کنم شما رو جایی دیدم؟
فکر کنم لال بود، آخی بیچاره، بزار با اشاره بهش بفهمونم که یک جوری بهم بگو کی هستی؟ حالا من شبیه این معلولای جسمی بادستام براش اشکال هندسی در می-آوردم،  خدایی نفهمید؟! عجب خری¬ها
ولی بهتره عذرخواهی کنم وتلافی کارامیرم به بعد ملکول کنم.
پس با لحن محترمانه ازش عذرخواهی کردم و گفتم: - - واقعا متاسفم نمی¬خواستم اینجوری بشه ولی کاری که شده و دیگه نمیشه جمعش کرد.
منتظر بودم ببینم عکس العملش چیه که در کمال ناباوری حرف زد و طلبکارانه گفت:
- که کاریه شده هااا؟
جوری داد کشید که از شوک حرف زدنش پریدم هوا.

من رو باش فکر کردم یارو کر ولال، کودن بی¬خاصیت وقتی که با دست¬هام اشکال هندسی درآوردم چرا خفه خون گرفته بود؟
یک لحظه یادم رفت من مقصرم و اون شاکیه دستم رو زدم به کمرمو گفتم:
- آقا مگه من دلقک سیرکم که بروبر نگاه می¬کنیدو صداتونم در نمیاد؟ منو باش فک می¬کردم آقا لال
پوف اصلا شما کی هستی که اومدی بالا؟!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت پنجم

(محمد)
 دختره¬ی زبون دراز! حالیت می¬کنم. وقتی که مجبورت کردم همه¬ی تخم مرغ ها رو خودت دونه به دونه از روی لباسم پاک کنی. اون وقت می¬فهمی که این زبون دراز می¬تونه چه کاری دستت بده!
دستش رو کشیدم و بردمش تآلیس از این اتاق¬ها، آبروم می¬رفت اگه این طوری برم پایین،  دختره¬ی چموش ببین چی به روزم آورده؟! حسابی عصبانیم کرده بود. ای کاش وقتی "زنمو گفت بیام صداش بزنم می¬گفتم نه" ولی زنمو حق مادری به گردنم داره هر چی می¬گفت بی¬چون و چرا قبول می¬کردم.
بی هوا در یکی از اتاق ها رو باز کردم و اون زبون دراز رو هم ژشت سر خودم کشیدم، بی مکث در رو قفل کردم، دستمم از رو دهن این دختره برداشتم  و با صدایی که خودمم ازش می¬ترسیدم آروم و با خشم توی صورتش غریدم:
- وای به حالت اگه صدات در بیاد فهمیدی؟!
ففط سرش رو تکون داد.
پوزخند ژکوندی روی لبم نشست، اینجوری خوبه
یک نگاهی به دکور اتاق انداختم، پرعروسک و پاندا و خرس بود فک کنم اتاق خودش باشه.
هه خجالت نمی¬کشه خودش اندازه¬ی یک خرس،
ولی با این حال خاله بازی می¬کنه! واقعا مسخره¬اس
 یک درصد فکرش و کن قضیه¬ی ازدواج اجباری رو بفهمه اون وقت میگه پس کی برای عروسک¬هام قصه میگه؟! خیلی مسخره¬اس!
بخوام ازدواج کنم باید براش خرس بخرم باخرس¬هاش خاله بازی کنه.
رفتم تو حموم و صورتمو شستم موند کتم که این
 دختره¬ی سر تق باید بشوره.
اومدم بیرون و کتم و گرفتم جلوش وچراغ رو روشن کردم.
این چرا این مدلی شد؟ چشماش داره از حدقه درمیاد.
آها فکر کنم منو نمی¬شناخت. با حرص آشکاری لب زدم:
- ببین! گند زدی به لباسم، پس خودت باید بشوریش و اتو کرده تهویلم بدی فهمیدی؟!
جوابی نداد
پوزخند زدم
-    چی شد؟! تا الان خوب سخن رانی می¬کردی، اون بالا روی منبر جهت وزش باد چطوربود؟
دست هاشو مشت کرد و دندون هاش رو روی هم دیگه می¬سابید.
-    آره فهمیدم، بگو ببینم اینجا چیکار می¬کردی؟!
ریلکس دستم رو توی جیب شلوارم فرو کردم و اون همچنان منتظر بود جوابش رو بدم.
-    زنمو کارت داشت، حالا هم برو فقط حواست باشه این گندی که رو من پیاده کردی رو خوبه دیگه انجامش ندی¬ها! راستی خودتو به یک چشم پزشک نشون بدی بد نیست.  
حالا می¬تونی بری.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت ششم

(آوا)
از حموم که اومد بیرون  تونستم قیافشو ببینم وایی این که محمد بود، تو دلم هر چی فوش بلد بودم نثار روحش کردم.
با حرف¬هایی که بهم زد حس کردم غرورم جلوش خورد شد؛ ولی چرا نمی¬تونستم جوابش رو بدم؟ اون جوری که اون با اون چشمای ترسناکش نگاهم کرد یک لحظه رفتم اون دنیا وبرگشتم. انگار لال شده بودم فقط برو بر نگاش می¬کردم. وقتی گفت کتم رو مثل اولش بهم تحویل میدی یک جرقه¬ی خیلی ناز تو کلم روشن شد، یک لبخند خبیس زدم و گفتم: "حتما این کارو می¬کنم" ولی تو ذهنم داشتم براش نقشه می¬کشیدم چه بلایی سر کتش ییارم؟!
کتش رو گذاشتم تو اتاقم  و رفتم پایین.
یکم با مهمونا خوش وبش کردم و نشستم روی یکی از مبل¬ها، چشم دختر عمه¬هام داشت از کاسه در می¬اومد.‌
بازم به جهنم، اینا از موقعه¬ی به دنیا اومدنشون چشمشون تنگ بود. چشم نداشتن ببینن از خودشون
سرتر هم هست.
پیش عمو اینا نشسته بودم و به صحبت هاشون گوش می-دادم، اصلا حوصله¬ی هیچ کدومشون رو نداشتم.
دوست داشتم یک کار هیجان انگیز بکنم ولی نمیشد. حوصله¬ام سررفت، اومدم بلند بشم برم آشپزخونه که پدر بزرگ از رو مبل بلند شد وباهمون جدیت وصلابت همیشگیش  گفت:
-    یک لحظه سکوت کنید می¬خوام صحبت کنم.
همه¬ی توجه ها برگشت سمت پدربزرگ. خیلی کم پیش می¬اومد که پدربزرگ توی یک جمع بخواد صحبت کنه، زمانی هم که حرف میزد برای هر چیزی دلیل و برهان داشت. صحبت¬های پدربزرگ معمولا پایان خوشی نداشت.
-    خودتون هم خوب می¬دونید که دورهمی هامون همگی دلیل داره، خواستم تو این مهمونی اعلام کنم که دوتا از نوه¬هام باید با هم دیگه ازدواج کنن  و خودشون هم اطلاع دارن.  
یعنی این زوج بیچاره کیا هستن؟ آقاجون دست از این کاراش هنوز برنداشته حالا این دو
بدبخت کی هستن که آقاجون زورش به اونا رسیده؟!
داشتم با هیجان خاصی این صحنه رو نگاه
می¬کردم که پدربزرگ گفت:
-    خوب دوتا از نوه¬ های عزیزم،
تو اون لحظه، همه¬ی نفس¬ها توی سینه حبس شده بود.
 آوا و محمد ببایین اینجا پیش من.
همگی به افتخارشون دست بزنید.
منو میگی هنگ کردم وخنده روی لب¬هام ماسید. نه بابا حتما داره یکی دیگه رو میگه،  ولی هر چی فک می¬کنم فقط یک دونه آوا داریم که اونم خودمم؛ نه بابا داره شوخی می¬کنه. چقدر جالب خودم رو قانع می¬کردم ولی آقاجون الان از هر موقعه¬ای جدی تره، یعنی تو اون لحظه فقط به این فکر می¬کردم کردم که بدبخت شدم و تمام!
 یعنی دیگه فرصت این رو ندارم که عاشق کسی بشم؟! کسی که با دل و جون دوسش داشته باشم؟ همین جوری سر جام خشکم زده بود، همه¬ی فامیل داشتن دست میزنن ومن همین طوری داشتم نگاشون می¬کردم، تو نگاه
ومن همین طوری داشتم نگاشون می¬کردم، تو نگاه دخترعمه هام یک جور کینه و حسادت موج میزد، یادم خیلی وقت پیش ها که با مریم و مینا صحبت می¬کردیم مینا گفت: از بچگی عاشق محمد یالقوز بوده. مامانم تو چشماش پر اشک بود و به سمتم می¬اومد حالا دلیل این کارای مامان رو می¬فهمیدم. وایی خدای من پدر جون چه کسی رو هم به عنوان شریک زندگیم انتخاب کرده؟! دوتا عنصر در مقابل هم  "آب و آتش" الان  فقط دوست دارم گریه کنم، چرا مامان و بابا چیزی بهم نگفتن یعنی واقعا امشب ما دوتا نامزد هم دیگه به حساب می¬اومدیم؟! اصلا اون پسره¬ی عقده¬ای چطور قبول کرده که ما با هم  ازدواج کنیم؟ هر چند دست خودش نیست که بخواد قبول کنه یا نکنه. لعنت به این قانون گذاری های پدربزرگ. رئیس قوه¬ی قضاییه این مدلی قانون نمی¬زاره که این پیر خرفت گذاشته. کلا آدم با این فرهنگش بره بمیره راحت تره.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت هفتم

از روی اجبار بلند شدم و با محمد رفتیم  روی مبل دونفره روبه روی پدربزرگ نشستیم. پدربزرگ از محمد خواست حلقه روبندازه توی دستم.
مات به حلقه ها نگاه می¬کردم، یعنی این سلیقه ی خودش بود؟
چقدر قشنگ بود هنوز محو انگشتر بودم که باپوزخند این گربه نره رو به روشدم، خیلی آروم طوری که کسی نشنوه زمزمه کرد:
- حالا خوبه یه انگشتره ناقابل و چیز خاصی نداره که  انقدر روش فوکوس کردی، مراقب خودم باشم یک وقت قورتم ندی!
بیشعور، دقیقا اشاره کرد به چند ساعت پیش طبقه¬ی بالا بودیم. اخم هام رو توی هم کشیدم وگفتم:

-    انقدر تلخی که توی گلوم جا نمیشی. دندون قروچه ایی کرد و دستهاش مشت شد.
هیچی نگفت و زل زد بهم، طوری اخم کرده بود که انگاری ارث باباشو طلب داره، منم یک قری به گردنم دادمو گفتم:
- ها! چیه خوشکل ندیدی؟!
اونم کم نیاورد وگفت:
-    خوشگل که چرا تا دلت بخواد خصوصا پانتنر جدیدم که کانادا منتظرم.
ولی محض اطلاعت خنگ ندیده بودم که به لطف تو حل شد.
-    هه! رو آب بخندی.
فک کنم از بچگی تو فلفل تندها خوابوندنت که انقدر احساس خوش مزگی می¬کنی.
محمد اومد جوابمو بده که آقاجون راجب عقد این و اینا با خودمون حرف زد و ازمون خواست که به خانوادهامون بگیم ما هم سر به زیر فقط گفتیم چشم مگه جرعت داریم اعتراض کنیم؟
مهمونی که تموم شد همه خدافظی کردن رفتن و تبریک میگفتن.
منم با لبخند زورکی جوابشونو دادم دیگه داشتم از پا
می¬افتادم که چشمم خورد به عمو واین گربه نره، بازم خوبه آخرین خانواده عمو اینا بودن اونم پیشونیمو بوسید و برامون ارزوی خوشبختی کرد و بعدش هم خدافظی کردو رفت‌
نشست تو ماشین.
 خوب میموند این گربه نره  که یکم جلو مامان اینا چابلوسی کردو یک شب به خیر گفت  و مامان اینا رفتن تو منم اومدم درو ببندم  که این گربه نره گفت:
-    حالیت می¬کنم دختره¬ی زبون دراز در افتادن و
-     کل- کل بامن چه عواقبی می¬تونه برات داشته باشه. درضمن کوزت جان! فردا اومدم خونتون کتمو همون جور اتو شده برام کنار بزار. یادت نره قورباغه چشم وزقی.
تا خواستم دهن مبارک رو باز کنم از جلو چشمام دور شد. چشم وزقی هم خودتی میمون، به چشمای درشت و ناز من می¬گفت چشم وزقی؟
خوب الان خودت رو کنترل کن بعد هر بلایی که دوست داری سر کتش بیار فک کنم اون کتش رو خیلی دوست داشت در هر صورت خدا کتش رو براش بیامرزه
(محمد)
عجب شب مزخرفی بودها واقعا اسم "زبون دراز" برازندش
من این رو آدمش می¬کنم، فردا هم باید برم خونه¬ی زنمو اینا و بریم وسیله¬هامون رو بخریم.
ولی خدایی قیافش خیلی خنده¬دارشده بود اون موقعه¬ای که پدربزرگ اعلام کرد که من و اون قراره با هم ازدواج کنیم. چون به گفته¬ی اونا عقد پسر عمو دختر عمو تو آسمونا نوشته شده، چه فایده که این فرهنگ و افکار پوچ تغییری نمی¬کنه.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت هشتم

فقط خدا کنه این دختره¬ی چموش بلایی سر کتم نیاره، این کت خیلی برام عزیز.
ساعدم رو روی پیشونیم گذاشتم و خوابیدم.
***
صبحانه خوردم و بعد از خدافظی با بابا رفتم خونه¬ی عمو اینا.
زشت بود با این هیکل دست خالی برم خونشون.
یک تخته شکلات بزرگ خریدم و دادم مرتبش کنن.
پولش رو حساب کردم و تا خونه گاز دادم.
زنمو تا من و دید مثل همیشه قربون صدقه¬ام رفت.
حس می¬کنم نگران بود، ازش پرسیدم
- چیزی شده زنمو؟
فکر کنم منتظر تلنگر بود تا با همین حرف بزنه زیر  گریه، با گوشه¬ی روسریش اشکش رو پاک کرد و گفت: - ببین پسرم! نمی¬دونم بهرام خان (پدربزرگ) رو چه حسابی شما دوتا رو برای هم دیگه انتخاب کرد؟ ولی به تصمیمش احترام می¬زارم.
خودتم که می¬دونی مجبوریم احترام بزاریم، ببین پسرم تا بوده همین بوده.
من برای زندگی شما واقعا نگرانم شما دوتا از بچگی اصلا یک دقیقه هم با هم نمی¬تونستین خوب باشین.
آوا یکم شیطون هرچند خاصیت سنش و جون.
خوب می¬دونی که نور دلم! یک موقعه خدایی نکرده باهاش کاری  نکنی که نور دلم کم سو بشه.
دوست دارم که خوشبخت بشین.
با همون نگرانی که توی چشماش موج میزد گفت:
-    پسرم حواست بهش باشه.
با اینکه از این دختره خوشم نمی¬اومد ولی به خاطر زنمو دستم رو روی چشمام گذاشتم.
-    چشم. حتما زنمو اینا رو هم نمی¬گفتین بازم من رعایت می¬کردم ولی به خاطر شما بازم چشم.
هیچ اطمینانی به حرف¬های خودم نداشتم.
-    راستی آوا هنوزخوابه؟
-    نه مادر جون، داره حاضر میشه الاناس که بیاد.
زنمو رفت آشپزخونه و با یک سینی شربت برگشت.
-    تا گرم نشده بخور.
-    ممنون.
همزمان با چک کردن پیام هامف شربت رو از توی سینی برداشتم.
داشتم شربتم رو می¬خوردم که دیدم از نرده¬های بالا یک کیف سر خورد اومد پایین بعدش هم خود آوا با جیغ و داد اومد پایین و یک صوت ودست برای خودش زد.
با چشم¬های گرد شده و تعجب سرم رو بالا آوردم که
شربت پرید تو گلوم، یعنی واقعا این بشرهجده سالش بود؟ بعید می¬دونم! فک نکنم عقلش قد یک بچه چهارده ساله باشه. همین جوری داشتم سرفه می¬کردم. واقعا نفسم داشت بند می¬اومد.
 زنمو گفت:
-    خدا مرگم بده! الان میام.
 رفت یک لیوان آب آورد. آب رو که خوردم بهتر شدم.
چه تیپی هم زده بود، نه به کاراش نه به سر و وضعش یک سلام کرد و وگفت:

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت نهم

-    یعنی انقدر نفس گیر شدم که نفست داشت می¬رفت برام؟
یعنی اعتماد به سقفش تو حلقم.
چون زنمو اینجا بود به آوا سلام دادم و گفتم:
- آره از جانگولک بازی¬های تو، نفس که سهل بعد¬ها جونمم شاید در بره برات.
 همه ی چرت و پرت ها رو محض دلخوشی زنمو
می¬گفتم وگرنه این چیزا رو چه به من کوه یخ‌!  
همش تو بازار می¬چرخیدیم وهرچی آوا خوشش می¬اومد می¬گفت بخریم. از لواشک تا زیور آلات هرچی می¬دید فقط می¬گفت بخر.
 منم حکم نسرت چک کش وداشتم، حالا خوبه پدربزرگ پول همه¬ی این کارا رو خودش داده ولی این دختره هم زیادی شبیه بچه¬ها می¬مونه.
همین جوری داشتیم خرید می¬کردیم واصلا با هم صحبت نمی¬کردیم یهویی تو بازار همهمه شد. فکر کنم دزدی  چیزی بود. بر گشتم عقب رو نگاه کردم که یهو دیدم آوا نیست
 (آوا)
داشتم ظرف وظروف¬ها رو می¬کردم وخواستم به محمد نشونش بدم، هر چی پشت سرم رو نگاه کردم، ندیدمش.
وارد پاساژ بعدی شدم، بازم پشت سرم رو نگاه می¬کردم. با خودم حدس می¬زدم که شاید داره سر به سرم می¬زاره و هی برمی¬گشتم ببینم پشت سرم هست یا نه؟
بازم برگشتم پشت سرم رو نگاه کنم که یک نفر دستم رو گرفت و ویک چیز نوک تیز که فک کنم چاقو بود و گذاشت رو گردنم و گفت:
- جرعت داری تکون بخور ببین چه بلایی سرت
می¬آرم.
 داشتم از ترس تو شلوارم شکوفه می¬زدم، یعنی به معنای واقعی لال شده بودم خیلی وضعیت بدی بودو به خاطر آسمی که داشتم واقعا نفسم داشت بند می¬اومد.
با خس- خس و سرفه بهش گفتم:
-     چی می¬خوای؟
-    پول؟  بیا کیفم مال تو، اونم انگار از خداش بود که همین راحتی به خواستش رسوندمش.
کیف و گرفت خواست فرار کنه، که زیر گوشم گفت:
-    عجب تیکه¬ای هستی تو دختر!
این رو گفت و با چاقویی که دستش بود یک خراش رو بازوم کشید و ولم کرد.
حس کردم نفسم داره بند میاد، همه¬ی مردم جمع شده بودن اون وسط انگاری نزری میدن.
یکی دوتا از پسرا می¬گفتن زنگ بزنین اورژانس، دختره داره می¬میره. هر کی یک چیزی می¬گفت ولی اونی که باید تو اون لحظه کنارم بود نبودش.
دیگه نفهمیدم چی میگن وهمه چی جلو چشمام تار شد و از حال رفتم.
 (محمد)
همه جا رو همزمان با هم نگاه می¬کردم ببینم این دختره کجاس؟
یعنی هنوز هیچی نشده برام  دردسر درست کرد.
یکم پایین¬تر کلی مردم جمع شده بودن و و دوسه تا از پسرا داد میزدن:

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت دهم

( دختره داره می¬میره) رفتم اونجا ببینم چه خبره که جسم نیمه جون آوا رو روی زمین دیدم. یعنی چی شده؟ یکی از اون پسرا می¬خواست بغلش کنه که
با گام¬های بلندم خودم رو رسوندم و داد زدم:
- بهش نزنید!
 همه ی وسیله¬هایی که خریدم رو رها کردم و آوا رو بغل کردم.
-    چشماتو باز کن ببینم چی شده؟! داشتم تکونش می¬دادم که حس کردم دستم خیس شد.
ناباور به دستم خیره شده بودم.
خون بود! دختره¬ی لجباز سرتق همش مایع دردسری الان من به خانوادت چی بگم هان؟!
صدای یک خانوم اومد که گفت:
- پسرم فک کنم خانومت نفس تنگی هم داره الاناس که آمبولانس بیاد.  
صورتش به کبودی میزد وهر لحظه خون بیشتری از دست می¬داد. سریع بلند شدم و شالی  که تو خریدا بود رو با دست پاره کردم و دور بازوش‌بستم.
آمبولانس هم سریع اومد، گذاشتنش رو برانکارد وماکس اکسیژن هم براش گذاشتن.
تا رسیدیم بیمارستان فقط با خودم می¬گفتم بلایی سرش نیاد،
اگه  چیزیش میشد  جوا ب عمو و خصوصا زنمو رو چی باید می¬دادم؟!
آوا رو بردم بیمارستان، آسم داشت، انتقالش دادن مراقبت های ویژه.

به گفته¬ی دکترش  آسمش ممکن بود کار دستش بده چقدر به منم تذکر داد که مواظبش باشم.
زخم دستش هم خیلی عمیق نبود ولی تا یک مدتی باید باند پیچی بشه، یعنی اگه اون دزد رو پیدا کنم بیچارش می¬کنم. وقتی انتقالش دادن
بخش به عمو زنگ زدم  و جریان رو براش توضیح دادم و بیشتر قسمت¬هایی که به ضرر خودم بود و براش سانسور کردم واز زخم دستشم بهشون چیزی نگفتم.
تلفنم زنگ می¬خورد یک نگاه به صفحه¬ی گوشیم  انداختم. جان بود مطئنم اتفاقای خوبی در راه نبود.
تماس و سریع وصل کردم
-    سلام.
جان: خوبی محمد؟ اینجا به مشکل برخوردیم، ازت خواستن که برگردی.
با فریاد گفتم:
-    پرونده¬ی آلیس هنوز باز مونده؟ مگه اون اطلاعات کمک نکرد که به اون لونه¬ی فساد برسین؟
-    نتونستن پرونده رو جمع کنن، دستور از بالا رسیده!
حالا من با این همه کاری که سرم ریخته چه کنم؟!
-    تایک مدت کوتاه نیستم و خودشون درجریان کارها بودن. من اینجا کلی کار دارم که باید روبه راه بشن، بعد از اتمام شون حتما میام. فعلا خدافظ.
-    خدانگهدار.
عمو اینا اومدن ولی چه اومدنی! چشمای همشون اشکی بود.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت یازدهم

خدا روشکر آوا رو انتقال داده بودن بخش، اگه قسمت مراقبت¬های ویژه بود حسابی تو روی عمو و زنمو شرمنده میشدم.
از دکترایی که می¬رفتن اتاقش مدام حالش رو می¬پرسیدیم اوناهم می¬گفتن حالش نرمال شده و الاناس که بهوش بیاد.
زنمو اومد پیشم و گفت:
-    پسرم آخه این اتفاق چی طوری افتاد؟
دخترم آسم داره اگه خدایی نکرده زبونم لال چیزیش میشد منم نبودم.
نگاه نکن بچم شیطونی می¬کنه و جوابت رو میده، دخترم هیچی تو دلش نیست  می¬دونی که من با این کاراش
و حواس پرتی¬هاش جون می¬گیرم. تو رو خدا همیشه حواست به بچم باشه.
با شرمندگی تو چشمای زنمو  نگاه کردم و بهش اطمینان خاطر دادم که حواسم بهش هست. نمی¬دونم این سری واقعا خودمم حس کردم می¬تونم ازش مراقبت کنم، نه به عنوان همسرم بکله به عنوان یک امانت!
-    زنمو چرا گریه؟!
آوا حالش خوبه! یک ساعت دیگه به هوش میاد.
اون دختره قوی مطمئن باشید زنمو.
بعد دو ساعت که جون به لب شدیم بالاخره آوا خانم به هوش اومد.
انقدر برای دستش نق زد و به اون دزد فوش داد که داشتم سرسام می¬گرفتم. لب پنجره وایستادم.
-    بهش گفتم: ببین آقا اگه پول می¬خوای کیفم رو بردار و برو، اون هم در کمال نامردی کیف رو برد و یک خراش رو بازوم درست کرد که جاش تا ابد ماندگار.
ولی واسه کیفم غصه می¬خورم.
حوصله¬م داشت سر میرفت از وراجی¬هاش.
با خودم گفتم: باید هم غصه بخوری، نه تو رو خدا بیا و یک جشن هم برای فدا کاریت بگیر اینجوری بهتره.
ولی باحرفی که زد واقعا پی بردم مغز این بشر از سیزده سالگی به بعد رشد نداشته.
زنمو از آوا پرسید:
- آوا جان! چرا جیغی، دادی، یا یک
کاری نکردی مردم بفهمن کمکت کنن، حیف اون کیف نبود؟
-    نه بابا، اون موقعه که نفسم رفت و مرگ رو جلوی چشمای خودم دیدم. ولی دلم واسه اون اسپری فلفلم می¬سوزه که تازه خریدمش.
نترسین تو کیفم هیچی نبود جز اون اسپره فلفلم.
با دست ته ریشم رو خواروندم وبه خودم بابت آینده¬ایی که در انتظارم بود، اونم با این بچه واقعا تاسف خوردم.
خیلی جالب! ما برای چی حرس می¬خوردیم اون برای چی حرس می¬خورد.
چند ساعت بعد بردیمش خونه، به بابا گفتم که کارم اون ور گیره و سریع¬تر باید برگردم لطفا کارا رو سریع¬تر انجامش بدین. اونم گفت:  با پدر بزرگ صحبت می¬کنه.
الان مونده تاریخ عقد و معلوم کنن، حدودا یک هفته¬ای از اون اتفاق گذشته بود و همه ی چیزیایی که

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت دوازدهم

می¬خواستیم  آماده بود. فقط می¬موند عقد و عروسی که باید برگزار میشد.
تک خنده¬ های پدربزرگ این وسط خیلی روی اعصابم بود. می¬گفت: نه به نمی¬خوام- نمی¬خوام اون موقعه، نه به این که الان می¬خوای هر چی زود¬تر به هم برسین.
انقدر عجول نباش پسر!
دلیل این¬ عجله¬ها رو نمی¬فهمید!
تو این مدتی که دستش باند پیچی شد حدودا به خاطر زنمو پنج  باری رفتم اونجا، دوست نداشتم خودم رو زیاد آویزون نشون بدم. اگه توی این سه روز بتونم همه چیز رو راست وریس کنم خیلی خوب میشه.
 به پدر میگم  هر جوری که شده کارا رو سریع¬تر انجامش بده. دوست نداشتم حالا که فرمانده مستقیما خودش ازم درخواست کرده بود منتظرش بزارم و از طرفی هم اون عوضی بی¬همه چیز که واسه خودش راحت  دختر قاچاق می¬کنه.
 همه این فکرا خصوصا قاچاق دختر داره مغزمو واقعا درگیر می¬کنه.
بابا این موضوع رو با عمو مطرح کرد و  قرار شد عقد وعروسی رو یک جا برگزار کنیم.
عمو مخالفتی نداشت ولی وقتی گفتم بعد عقد باید بریم کانادا شدیدا باهام مخالفت کرد.
می¬گفت دختر یکی یک دونه مو نمی¬زارم  کشور
 دیگه¬ای ببری اگه مشکلی براش پیش بیاد اون موقعه چی؟ اون¬هم با رو حیه¬ای که من از دخترم سراغ دارم. بعید می¬دونم یک جا بند بشه من دخترم رو خوب می-شناسم.
عمو رو درک می¬کردم و بهش گفتم:
- من با سر به هوا بودنش و شیطنت¬هاش مشکلی ندارم درضمن امسال باید برای دانشگاه ثبت نام کنه.
اگه تحصیلاتش رو کانادا ادامه بده مطمئنم که موقعیت هاش برای مدرکش بهتر میشه منم که سرم به کار خودم.
لطفا مخالفت نکنید عمو جان! حیف نیست همچین موقعیتی رو از دست بده؟
بابا هم حرف هام رو تایید کرد و عمو هم کم- کم داشت از موضع خودش پایین می¬اومد.
عمو: نظر آوا هم برام شرط.
 عمو صداش کرد، اومد ونشست رو¬به¬روی ما.
عمو: باباجان، حاضری بعد از عروسیتون بری کانادا زندگی کنی؟
تیز توی چشماش نگاه کردم.
کمی فکر کرد.
-    راستش حس می¬کنم موقعیت اونجا برای ادامه تحصیل بهتر از اینجا باشه.
این وسط اشک¬های زنمو دل آدم رو کباب می¬کرد.
من موندم این عجوزه چی داره که خانوادش انقدر سنگش رو به سینه می¬زنن.

(آوا)
فردا عروسیم بود ولی خودم هیچ ذوق و شوقی نداشتم کانادا رو هم به این خاطر  قبول کردم که دلم می¬خواست یک مسافرت باهال برم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت سیزدهم

-    چراپدربزرگ این رو درک نکرد وقتی علاقه¬ای درکار نیست، میشه یک زندگی
عادی داشت؟!
واقعا برای خودمم هنوز قابل هضم نیست که این جوری قراره زندگی کنم.
کانادا هم بریم مثل دوتا همخونه با هم زندگی می¬کنیم و هیچ خوبه حق نداره تو کار اون یکی دخالت کنه.
آخه تا کی؟ هر کسی یک روزی کم میاره و کاسه¬ی صبرش لبریز میشه.
 دیروز با محمد راجب  قانون زندگی صحبت کردیم و قرار شد همون دوتا همخونه باقی بمونیم وتو کارهای همدیگه دخالت نکنیم.
نه پس خودم رو آویزون می¬کردم. ومی¬گفتم:
-    ازت خواهش می¬کنم من رو به عنوان همسرت بپذیر.
اصلا طرف انقدر سنگ دل وقُدِه که فکر می¬کنم واقعا نفوذ ناپذیره.
درسته تو این مدت زیاد شیطونی کردم و کرم ریختم و بماند اون کتی که محمد داد براش بشورم چه بلایی سرش آوردم.
با میل پنج سانتی که داشتم داغش کردم و
چند قسمت کتش رو سوراخ کردم، بعدشم بردم اتو شویی
مسئول اتوشویی هم چنان نگاش به کت بود ویک نگاش به تیپ من. آخه اون  کت سوراخ شده ارزش اتو کردن داشت؟!
ولی بازم کرم¬های درونم انگولکم می¬کرد.
 شبی که عمو دعوتم کرد کت رو هم با خودم بردم یعنی کت و که دید عین اژدهای دوسر شد.
منم الکی خودم رو لوس می¬کردم که دادم اتو شویی این بلا روسر کتت آورد. اون بیشعور هم گفت: آدرسش رو بده تا اونی که همچین کاری با کتم کرده ‌رو به نرده¬های این خونه ببندم.
گل می¬گیرم اون مغازش و، فقط تواون آدرس رو بده به من. خوب می¬دونم چی¬کارش کنم.  
با مِن- مِن جواب دادم.
 می¬دونم کت رو خرابش کرد ولی بیخیال ارزش نداره به خاطر یک کت انقدر داد و هوار کنی. خلاصه مصیبتی بود برای خودش.
امروز برای ناهار رفتم خونه ی عمو اینا بماند که چه مصیبتی قراه سرم بیاد، محمد گیر سه پیچ داد که باید  بعدظهر بریم اون اتو شوییی که کتش رو نابود کرد، وایی خدا این مارمولک می¬دونست کار خودم.
 ولی هی داشت  اذیت می¬کرد.
باید فکری کنم وگرنه،  دستم رو شبیه لاتا گذاشتم روی گردنم و گفتم: پخ- پخ نزدیک عید قربون هم هست راحتم می¬کنه. البته غلط می¬کنه¬ها ولی خوب باید احتمالات هم در نظر گرفت.
خدایی عمو خیلی طرفداریم رو می¬کرد هر کاری
 می¬کردم و حرفی می¬زدم عمو پشتم در می¬اومد.
محمد هم انقدر مغرور بود که حرف- حرف خودش

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت چهاردهم

بود.
از اون جایی که من سرتقم، حرف- حرف خودمه. چند باری نزدیک بود کارمون به جاهای باریک  کشیده بشه که عمو جون لطف کردو بینمون داوری کرد.
آتش بس بهترین گزینه روی میز بود.
  ( روز بعد )
حالا چه خاکی بریزم توسرم؟ کمتر از دو ساعت دیگه باید باهاش برم بیرون.  
پرده¬ی اتاقم رو کشیدم، چشمم افتاد به درخت¬هایی که متعلق به حیاط پشتی بودن.
یادش بخیر چقدر من با این حیاطمون حال می¬کردم ولی الان به قدری خوفناک شده که آدم عادی هم از اونجا رد نمیشه چون یکی دو کوچه بالا تر پر از معتاد بود و ممکن بود بلایی سر طرف بیارن.
همین طور با خودم درگیر بودم که یهو یک جرقه¬ایی تو ذهنم زده شد. جونمی جون! پیدا کردم. از کوچه پشتی راس ساعت شیش که محمد میاد دنبالم از این در پشتی میرم بیرون.
با این معتادا چی کار کنم؟
بی خیال بابا خودم دان دو کاراته رو دارم، شکمشون رو سفره می¬کنم.
اون روزی که توی بازار بودیم و اون اتفاق افتاد، نباید می¬زاشتم بدون پذیرایی در بره ولی متاسفانه حال خرابم اجازهی هیچ کاری رو بهم نمی¬داد.
یعنی دوست دارم اون دزد رو ببینم حالش رو جا بیارم.
حالا گذشته ها گذشته، این بهترین ایده برای پیچوندن محمد بود. از اونجا میرم پاساژ خیر سرم عروسیم نزدیک.
حس خوبی به این عروسی ندارم هر چند، وقتی همه چی اجباری دیگه توقع بیشتری نمیشه داشت.
کفش¬هام رو و پوشیدم و از حیاط پشتی زدم بیرون. البته بدون این که کسی بفهمه چون اگه بابا میفهمید کلی دعوام می¬کرد و واقعا هم حق داشت.
دقیقا پنج دقیقه به شیش بود و اون گربه نره هم که آن تایم، دقیقا به موقع رفتم بیرون. خوب الاناس که بیاد و پشت در بمونه فقط به امیر کلی باج دادم که وقتی محمد اومد بگه کاری برام پیش اومد و رفتم پیش دوستم. بماند که اون دمپای خرسیم رو دادم بهش. دوست داشتم اون موقعه یک فیلم مخفی ازش می¬گرفتن. وای که دیدن خر چقدر صفا داره. خوشحالی وصف نشدنی وجودم رو گرفت، کلا کیفور شده بودم.
الانم با ترس و لرز دارم از کوچه¬ها رد میشم.
آخه پرنده پر نمی¬زد، فکر کنم دیدن خودم تو این وضعیت برای اونم حسابی صفا داشته باشه.
اصلا بره بمیره گراز بی¬خاصیت، بیچاره خودش
 نمی¬دونه یک پا باغ وحش ازش ساختم.
از خداش هم باشه که دارم براش فسفر می¬سوزونم.
حیف من نیست فکرم رو درگیرش می¬کنم؟!
تو ذهنم دعوا بود.
اومدم از این کوچه میون بر برم که یک گله آدم ریختن بیرون.
- کجا جیگر؟!  بودیم خدمتتون.
اون یکی خفه شد، این یکی شروع کرد.
- رامین کاش از خدا چیز دیگه¬ای خواسته بودیم¬ها.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت پانزدهم

چه داف نازی گیرمون اومد. خوب کردی اومدی جیگر.
با احتیاط اسپره فلفلم رو در آوردم و با سرعت هر چه تمام پاچیدم تو چشم سه نفرشون که ردیفی وایساده بودن.
خوب! حالا نوبت این زبون درازه  نه با اسپره حال نمی-کنم دنبال یک چیز بهتر می¬کشتم،بعد از یک مقدار جست وجو پیداش کردم، نانچیکوها رو درآوردم،  پاش رو نشونه گرفتم، نقطه¬ی فلج کننده رو.
 با زانو افتاد زمین. قانع نشدم، دست¬هام رو مشت کردم و زدم تو شکمش بعدشم یکی خوابوندم زیر گوشش و بهش گفتم:
- اولا داف ننته وجیگرهم خواهرات دوما غلط می¬کنی که از خدا همچین چیزی بخوای! فهمیدی یا نه؟
لبخند کریحی  زدو گفت:
- الان حالیت می¬کنم ضعیفه.
من با سرسخت¬ها بیشتر حال می¬کنم.
هیچ غلطی نمی¬تونست بکنه و ادعای پوچی بیش نبود.
به اون سه تا که  کورشون کرده بودم نگاه کردم عین اسفند رو آتیش جلز و ولز می¬کردن.
داد می¬زدن کور شدیم- کور شدیم.
پوزخندی زدم وبا یک پرش بلند خودم رو به اسپره رسوندم و تو چشم این کودن خالی کردم. خیلی کیف کردم از صدتا سینما کیفش بیشتر بود. سریع
وسایل¬هام رو جمع کردم و تا خواستم از سر کوچه بیام بیرون، اون چیزی که نباید رو دیدم. یک لحظه ترسیدم و دست و پام رو گم کردم.
محمد با ماشین اومده بود، الان زنده- زنده چالم می¬کنه
گوشتم رو بین فقیر فقرا تقسیم می¬کنه.
یعنی کی بهش گفته؟ فقط امیر می¬دونست. دهن لق مگر این که نبینمت
حالیت می¬کنم.
از ماشین پیاده شد و¬اومد سمتم. پره¬های بینی¬ش شبیه گوش¬های فیل شده بود.
اوه چقدر عصبانی بود، دلم می¬خواست فرار کنم ولی نمی¬دونم چرا پام چسبیده بود به زمین؟ همین جوری داشتم بروبر روبه روم رو نگاه می¬کردم.
با یک حرکت سریع خودش رو رسوند بهم و درجا یک سیلی زد تو صورتم، انقدر شدت ضربه¬ی دستش اونقدری زیاد بود که با صورت خوردم رو آسفالت.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت پانزدهم

با یک دستش بلندم کرد خواست دوباره بزنه که دوتا دستم رو حایل صورتم کردم. به جاش یک زیر پایی جانانه بهش زدم که پاش پیچ خورد و یک آخ کوچیک از کلوش خارج شد و افتاد زمین.
با داد گفتم:
-    بیشعور عوضی به چه حقی زدی توصورتم؟!
تو بیخود کردی دستت رو واسه من بلند کردی
دفعه ی اول و آخرت بود فهمیدی؟!
از راه نرسیده گرد وخاک می¬کنی؟ می¬شکونم اون دستی رو هرز بره.
با ضربه¬ی دست یک دونه زدم تو کمرش.
خوب کردم.
این ضربه رو که زدم شیر شد.
 بلند  شد و گفت:
- اهه که این طور! الان حالیت می¬کنم دور زدن من چه عئاقب گرونی ممکن برات داشته باشه.
بعدشم گارد گرفت. یا حضرت فیل
اینم بلده.
با یک حرکت سریع اومد سمتم، مدام با دست وپاش ضربه میزد و هدفش شکمم بود ولی انقدر خسته بودم که فقط می¬تونستم ضربه¬هاش رو دفع کنم. راستش فقط خستگی من نبود، مهارتش واقعا بالا بود و اصلا خسته نشده بود در صورتی که من
می¬خواستم پس بیفتم.
تو همین حالت بودیم که صدای تشویق اومد، اون چهار  تا مردی که باهاشون درگیر شدم تند- تند تشویق
می¬کردن. یکیشون می¬گفت: آفرین حسابی خسته¬اش کن خوراک خوبی برای امشبمون. محمد این رو شنید خیز برداشت طرف مرده و بهش گفت:
- چه زری زدی؟!  یک بار دیگه تکرار کن تا حالیت کنم مرتیکه،  منم واسه این که خودی نشون بدم گفتم: فکر کنم اون کتک¬هایی که از من نوش جان کردی کم بوده نه؟ این رو که گفتم: محمد با چشماش برام خط و نشون می¬کشید.
 مرد: چیزه آقا غلط کردم اصلا مال تو ورش دار ببر باهاش حال کن. محمد تحملش تموم شد، یقه یاون آشغال رو  گرفت دستش ویک بادمجون کاشت زیرچشمش خوبه تا اونا کتک کاری کنن منم فلنگو ببندم تااومدم کیفم رو از زمین بردارم محمد با داد گفت:
- آوا بشین تو ماشین منم الان میام.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت شانزدهم

جرعت داشتم نه بیارم تا همین جا حلق آویزم کنه از طرفی هم انرژی برام نمونده بود،
که بخوام باهاش مخالفت کنم و نمی¬تونستم درست نفس بکشم.
نشستم تو ماشین و اسپره رو گذاشتم تو دهنم.
راه تنفسم داشت باز میشد .
سریع نشست تو ماشین  و نفس¬های عمیق
می¬کشید، سرم رو به صندلی تکیه داده بودم ماشین رو روشن کردو  سریع راه افتاد.
از این محله کلا خارج شد و کنار پارکی نگه داشت.
(محمد)
تا سر حد مرگ عصبانی بودم و نمی¬دونم چرا، به خاطر حرف اون عوضی¬ها بود؟ یا وقتی که آوا گفت: کتکشون زده. خودمم دلیلش رو نمی¬دونستم.
یک گوشه نگه داشتم و با دست¬هام رو فرمون ضرب گرفتم.
- خوب می¬شنوم تعریف کن!
با داد بهش گفتم:
-  مگه قرار نبود ساعت شیش منتظرم باشی بریم بیرون هااا؟!
یعنی انقدر نخود مغزی که باخودت فکر کردی نفهمیدم ‌اون کت رو تو سوراخ سوراخش کردی؟!
بابت این کارت هم باید تنبیه بشی ولی فعلا نه! وقتی رفتیم کانادا بهت می¬فهمونم اسکی رو اعصاب من  یعنی چی! خوب حالا بگو ببینم تو اون محله چه غلطی می-کردی.
یک درصد با خودت فک نکردی ممکن بلایی سرت بیارن؟
هرچند فکر کردن برای آدمی مثل تو یک مقدار زیادی!
همه رو تعریف کن، موبه¬مو و با جزئیات، هیچی رو از قلم نمی¬ندازی.

((آوا))
به جان خودم توشلوارم که هیچ رو صندلی¬ام هم فکر کنم خرابکاری کردم. قیافه¬ش چقدر ترسناک شد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت هفدهم

فعلاحوصله¬ی کل- کل نداشتم وگرنه دکوراسیونش رومی¬آوردم پایین براش.
بدون کم وکثر از همه چی گفتم. وقتی که رسید به قسمت جذاب ماجرا یعنی جکی جان بازی¬هام اون قسمت رو انقدر با آب وتاب و ذوق تعریف می¬کردم که انگاری دوباره اونجام و واقعا دارم  کتکشون می¬زنم.  
یعنی  چقدر حال داد وقتی یاد اون اسپره فلفلم می¬افتم حال می¬کنم خوب ریختم تو چشمشون.
وقتی که حرف¬ام تموم شد بهش گفتم:
- حال کردی؟!
با تعجب ادامه دادم.
-    راستی... وقتی با اون آشغال¬ها مبارزه می¬کردی، فهمیدم چیزایی از دفاع شخصی می¬دونی.
-    مهارت خاصی کار می¬کنی؟
حالت صورتش یک جوری شد و بیرون رو نگاه کرد. حس کردم می¬خواد بپیچونه.
-    نه منم مثل تو یک دفاع شخصی ساده بلدم.
درضمن این اولین و آخرین شیرین کاری بود که انجام دادی، شانس آوردی یک مشت معتاد اون جا بود که زوری برای دفاع نداشتن وگرنه الان طُعمشون بودی
- بسته دیگه هرچی من هیچی  نمیگم تو هی واسه خودت بلغور می¬کنی.
اگه تو اون مدلی با تحقیر بهم نمی¬گفتی کتت رو بشورم منم اون بلا رو سر کتت نمی¬آوردم حالا فهمیدی تقصیر کی بود؟

((آوا))

عقد و عروسیم تو بهترین تالار گرفته شد.
مشغول خوشامدگویی به مهمونا بودیم.
پدر بزرگ اول از همه اومد و همه چی رو نظاره می-کرد.
سند ملک¬ها  و دارایی¬هایی که به ناممون زده بود هم آورد بود.
خیلی ناناس شده بودم به قدری صورتم ناز شده بود که حد نداشت، محمدم دزدکی بهم نگاه می¬کرد بعد که
می¬اومدم غافلگیرش کنم، خیلی ماهرانه روش رو
می¬کرد اینور که مثلا ندیدمت.
 نشسته بودیم که دی جی ازمون رقص دونفره درخواست کرد. همین  رو این وسط کم داشتیم.  
خوب الان وقت لوندی بود، برخلاف  روحیه¬ی شیطونم وقتی که می¬رقصم هیچکی حریفم نیست.
منتظر بودم اول محمد بلند بشه و با احترام ازم درخواست کنه و منم تا می¬تونم ناز کنم اونم وظیفشه نازمو بخره. محمد بالبخندی که هر کسی می¬فهمید مصنوعی اومد سمتم و مثل یک جنتلمن
روی زانو  نشست و ازم درخواست  رقص کرد. منم یکم ناز کردم وبعدش با عشوه¬ی تمام دستم رو گذاشتم تو دستاش اون هم دستش رو آروم گذاشت رو کمرمو به جایگاه هدایتم می¬کرد.
با زیرکی بهش نگاه کردم و رقص رو شروع کردم.
 آروم و با ناز تو بغلش بشکن می¬زدم و سرم رو جلو می¬آوردم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت هجدهم

اونم شیک و مردونه می¬رقصید. این کارا اصلا با روحیه¬ش سازگار نبود.
حس می¬کردم کلافه شده بود، چون مدام بین حرکت¬هاش هی دست تو موهاش می¬کشید و نفس¬های عمیق سر
می¬داد.
اومد جلو، یکی از دست هاشو گرفتم و یک چرخش خیلی ناز زدم، با یک دستم لباس عروسم رو گرفته بودم
واون یکی دستمم چفت دست¬های محمد بود.
امشب خبری ازشور و شیطونی نبود. فردا هم قرار بود بریم کانادا یک هفته¬شو به عنوان ماه عسلمون
می¬گذروندیم بقیه روزها رو هم مشغول درس و دانشگاه .

 نمی¬دونم چرا اون ته مایه های قلبم دلم می¬خواست این بشر رو رام کنم!
ولی یک حس قوی¬تر می¬گفت: این آدم نفوذ ناپذیره.
از همون اولش هم راه زندگیمون از هم دیگه جدا بود. فقط به خاطر یک سری قانون مسخره، به اجبار باید به درکنار هم بودن عادت کنیم فقط عادت! نه زندگی مشترک! نه عشق!
قیافه¬ام خود به خود داشت پنچر میشد.
وقتی به چیز ناخوشایندی فکر می¬کردم صورتم لوم
می¬داد.
خیلی خوب بود اگه این دم آخریا رو فاکتور بگیریم.
عروسی به خوبی تموم شد و عروس کشون راه انداختن خیلی دوست داشتم این لحظه¬ها رو این هیجان¬ها رو با کسی که واقعا دوسش داشتم و دوستم داشت تقسیم می-کردم اما الان چی؟
یعنی از فردا که بریم کانادا چی میشه؟!
چه سرنوشتی در اتنظارمه.
به دسته گلم خیره شدم. و به سرنوشت نامعلومم فکر می-کردم.
((محمد ))
به چشمای نافذش خیره شدم، همیشه خدا باید بهش التماس می¬کردم برای یک لحظه هم که شده حرف نزنه الان که باید این سکوت رو بشکنه حرفی نمی¬زنه.
وقتی که تو بغلم بود و می¬رقصید یک حس آرامشی داشتم که ناب بود، واقعا دلبرانه می¬رقصید وقتی که مردای هیز اندامش، حرکتش و لوندی هاش رو رصد می¬کردن دوست داشتم یک مشت حواله¬ی چشم¬هاشون کنم. با یادآوری اون صحنه خود به خود اخم¬هام رفت تو هم دیگه. هیچ خوبه حق نداره این مدلی بهش نگاه کنه چیزی که مال من.
یعنی فقط برای من. و کسی حق چپ نگاه کردن و چشم طمع دوختن بهش رو نداره.
((آوا))
رسیدیم خونه، دوست داشتم برم حموم محمدم که زودتر از من جنبید و تا خواست بره حموم یک جیغ خفن زدم
اونم گفت:
- چته! هاری گرفتی؟!
- اولا عمت هاری بگیره ثانیا بیا این ور ببینم.
- بیام اینور که چی بشه؟
- چیز خاصی قرار نیست بشه، فقط من یک کم خسته¬ام می¬خوام برم حموم.
- عه!  نه بابا، فکر کردی فقط خودت خسته¬ای؟
با لودگی دستم رو زیر چونه¬ام گذاشتم.
- آهاا یادم نبودوقتی عین پنگوئن¬ها خودت رو تکون می-دادی خسته شدی!
جیغ کر کننده¬ایی زد.
آوا:چی؟ تو به رقص ماهرانه¬ی من میگی حرکت پنگوئن؟! واقعا که! من رو بگو واسه آقا دوساعت به خودم زحمت دادم که بهت افتخار بدم هرچند این افتخار نصیب هرکس نمیشه.
پوزخند زدم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت نوزدهم

- عه! پس من چقدر خوش شانسم که همچین افتخاری نصیبم شده هرچند تو این موقعیت چیز دیگه¬ای هم
می¬تونه نصیبم بشه خانم کوچولو. ولی نه واسه این کارا خیلی ریز می¬بینمت.
- بابابزرگ میشه بگی کدوم کارا؟ من که چیزی متوجه نشدم.
آروم- آروم داشتم سمتش رفتم و فاصله¬ی بینمون رو به اتمام رسوندم.
-    دوست داری عملی نشونت بدم یا تئوری؟ ولی بگما استاد خوبی برای آموزش تئوری نیستم.
لبخند ژکوندی گوشه¬ی لبم شکل گرفت.
- بیشتر عملی کار می¬کنم، می¬فهمی که؟!
- برو بزار باد بیاد کربن دی اکسید.
محمدم بی¬هیچ حرفی رفت حموم بیشعور. گربه نره همین اسم برازندش حالا حالیت می¬کنم که نباید می¬رفتی و من باید می¬رفتم.
دیروز عمو گفت: حالا این یک شب رو موقتا طبقه بالای خونه¬ی من بمونید همه چی هم هست فقط  چمدون آوردم اونم مامان جیگرم برام آورد.
الانم برم ببینم توی وسیله¬هام چی پیدا می¬کنم که حالش رو بگیرم. امم، دستکش بکس، نه بابا مثلا برم کمین کنم
کنار در حموم وقتی خواست بیاد بیرون یک مشت بزنم تو دماغش تا از فرم و قیافه بیافته.
نه بابا این حال نمیده، هیجان نداره یک کار دیگه می¬کنم. امم دیگه چی هست؟! آها ببین چی اینجاس؟ یار قدیمی خودم اسپره¬ی فلفلم.
نه بابا اینم باهال نیست، دستش بهم برسه تیکه بزرگم گوشم.
آخ جون پیداش کردم. ترقه
 حالا کدومش؟ سیگاری یا کپسولی؟
  سیگاری بهتره.
  خوب بود کنتور برق جدا بود¬ها اول کنتور برق و قطع کردم و سریع یک شمع روشن کردم بعدشم آروم- آروم نزدیک حموم شدم و سر ترقه رو گذاشتم روی شمع. خوب داشت آتیش می¬گرفت در حموم رو آروم باز کردم. با لطافت تمام ترقه رو پرت کردم تو حموم و بعد چند ثانیه حموم رفت رو هوا.
دستم رو گذاشته بودم روی دلم ومی¬خندیدم.
محمد داد کشید.
-    آوا کشتمت.
 داد که چه عرض کنم، هوار می¬کشید.
صدای در حموم م اومد که می¬خواست از حموم بیاد بیرون.
دوتا پا داشتم دوتای قرض کردم و رفتم زیر تخت تا قایم شدم. شمع رو همون جا گذاشتم.
با یک چشم همه چی رو تحت کنترل گرفته بودم.
وقتی که اومد بیرون، از شدت تعجب چند باری پلک زدم تا تونستم صحنه¬ی رو به رو رو هضم کنم.
انگاری به موهاش برق سه  وصل کردن،همچین سیخ شده بود رو سرش.صورتش هم حدودی سیاه شده بود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت بیستم

عین این سرخ پوست¬ا شده بود.با این حوله¬ی که دور خودش بسته بود کپ سرخ پوست¬هابود. فقط سه تا یا شاید هم بیشتر، از این برگ¬هایی که رو سرشون
می¬زارن کم داشت.
خاک برسرم تو این موقعیت دارم به چی فک می¬کنم؟
دهنم رو گرفته بودم و اون زیر واسه خودم آروم- آروم به قیافه¬اش می¬خندیدم. اونم مدام عربده می¬کشید.
- مگر این که دستم بهت نرسه، یعنی فقط دعا کن گیرت نیارم. یک بلایی به سرت می¬آرم که خودت از به دنیا اومدنت پشیمون بشی.
از اتاق زد بیرون، نمی¬دونم کجا رفت!
یعنب قشنگ قلبم داشت می¬اومد توی دهنم.
چند دقیقه از رفتنش نگذشته بود که همه جا روشن شد. بدبخت شدم، به گمونم کنتور رو دستکاری کرد.
اومد تو اتاق و دنبال من می¬گشت.
در اتاق¬ها رو می¬کوبید به¬هم. اوه پس حسابی عصبانیش کردم¬ها. خوبه لباسم رو عوض کردم! فقط موهام اذیتم می¬کرد داشتم با سنجاق موهام ور می¬رفتم که موفق شدم دو تایی شو دربیارم. فکر کنم تا صبح همین جا بمونم پس همش رو باید بکنم. اومدم گیره¬ی سومی رو از سرم جدا کنم  که گیره تو مو هام کج شد. با دوتا دستم تو اون یک وجب جا به جون موهام افتاده بودم. یهویی ناخونم تو موهام شکست. خواستم دستم رو از تو موهام بکشم بیرون که دستم خورد کف تخت و صدای بدی داد.
به گمونم ناخونم شکست.
با خودم درگیر بودم که جلوی تخت یک جفت پا دیدم.
 یا جد سادات
بدبخت شدم. رسما عین عزرائیل وایساده بود بالای سرم. دیگه نمی¬تونستم خودم رو قایم کنم. الان بهتره از در صلح وارد بشم. با احتیاط از زیر تخت اومدم بیرون و روبه روش وایسادم. بهتره یک کم نقش بازی کنم. مثل بچه کوچولوها که کار بدی کردن دست¬ها مو تو هم دیگه گره زدم و سرمم پایین انداختم. با صدایی که نشون
میداد مثلا ناراحتم، ولی به گورم بخندم که ناراحت باشم تازه خیلی هم خوب کردم ولی جرعت دارم صاف تو چشماش زل بزنم و اینا رو بگم فکر کنم اولا از زیر یک ترلی ردم می¬کنه بعدشم اسمم به عنوان شیر دل ترین زن جهان تو گینس ثبت میشه. البته تا  اون موقع من دار فانی رو وداع میگم.
- محمدم می¬دونم کارم خیلی بچگانه بود؛ ببخشید.
 تا سرم رو آوردم بالا چشمم به قیافش افتاد. ازخنده پوکیدم. واییی خدا، سرخ پوست کم براش عین عمو نوروز شده بود. همچنان اخم داشت و اخمش غلیظ ترم میشد ومنم چاک
نیشم بازتر، دوباره رفتم تو جلد خودم
- چیه انقدر اخم می¬کنی؟
ببین مجانی برنزه شدی مردم از خداشون برنزه کنن تازه می¬دونی چقدر باید هزینه کنیی؟ برو حالش رو ببر مفت و مجانی برنزه شدی رفت. این و که گفتم: محمد دهن مباکش رو بازکرد و داد زد:
- فقط خفه شو می¬فهمی خفه، دیگه داری حوصله¬امو سر می¬بری. امشب به  تلافی این کارت باید تا خود صبح ماساژم بدی و بیدار بمونی تفهیم شد؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت بیست و یکم

چه لفظ قلمم حرف میزنه.
جون عمت! کافی چشمام رنگ تخت رو ببین عزرائیل هم کاری از دستش برنمی¬آد.
الکی واسه این که دلش رو خوش کنم گفتم:
- اوکی، حل
((محمد ))
تو حموم مشغول ردیف کردن افکارم و جمع بندی کارام بودم که یهو دود کمی از لای در اومد تو و بعدش  من و حموم با هم ترکیدیم. از ترس نفسم بند اومده بود و دربه در دنبالش می¬گشتم. بی¬شرف برق ها رو هم قطع کرده بود. اول از همه رفتم برق ها رو اوکی کردم و بعدشم دنبال این چموش خانوم بودم، انقدر عصبی بودم که خون جلوی چشمام رو گرفته بود.
وقتی که از زیر تخت اومد بیرون و اون مدلی دست هاش رو توی هم گریه زد، خنده¬ام گرفت ولی خودم رو کنترل کردم.
آخه این چه کاری بود که کرد؟  
قبضه روح شدم، یعنی اگه اون لحظه دم دستم بود شل و پلش می¬کردم.
ولی چشماش به طرز عجیبی معومیت خاصی داشت.
گفتم: حق نداری بخوابی  و باید تا خود صبح ماساژم بدی.  دلم خوش بود می¬خواد ماساژ بده یک مقدار با اون دست¬های کوچولوش ماساز داد که بیشتر شبیه ناز کردن بود و مورمورم شد چند دقیقه¬ی بعد خانم رو پشتم خوابش برد. اومدم بزارمش روی تخت گردنمو سفت چسببد و گفت: برو حیون، آفرین خر خوبم برو- برو.
به گمونم خواب می¬دید.
یعنی واقعا اون لحظه حس خر بودن بهم دست داده بود. آوا رو با بدبختی از خودم جدا کردم و گذاشتمش روی تخت و گیره¬های تو موهاش رو آروم- آروم باز
می¬کردم. طوری که بیدار نشه.
تو دلم گفتم: اگه تو شیطونی و تخس منم همون قدر عبوس و بد عنقم.
((آوا))
ساعت نه باید می¬رفتیم فرودگاه، الانم ساعت هفت بود. حوصله¬ام حسابی سررفته بود. کلا با خواب صبح¬ها زیاد حال نمی¬کردم ولی شب¬ها تا سرم رو می¬زاشتم رو بالشت می¬رفتم اون دنیا و یک دور تو آسمون ها چرخ می¬زدم.
اه راستی  دیشب قرار بود کمر این گربه نره رو ماساژ بدم. عجب ماساژی شد؟ یادم نمیاد چی شد؟ فقط یادم میاد تو خواب حسابی خر سواری کردم. چقدر خر خوب و حرف گوش کنی بود.
به جسم مچاله شده¬ی محمد نگاه کردم، دهنش باز بود و غرق خواب.
خوب آقا محمد یک ماساژی نشونت بدم تا عمر داری ازم قدردانی و تشکر کنی.
آروم نشستم روی پشتشش و با لطافت تمام دستام رو بالا آوردم و مشتم رو با تمام سرعت فرود آوردم. روپشتش غلط زدم و یک جوری صحنه سازی کردم که مثلا بدخوابم و تو خواب غلط می¬زنم ولی کار الانم هیچ فرقی با جفتک پرونی نداشت.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت بیست و دو

بیچاره بچم ناز خوابیده بودها ولی الان که از گوشه¬ی چشمم نگاش می¬کردم دیدم عین عزرائیل وایساده بالاسرم و داره نفس عمیق می¬کشه. شبیه گاوی شده بود که می-خواست رم کنه. الان یک دستمال
قرمز لازم داشتم تا جلوی چشمش تکون بدم حسابی حالش جا بیاد، ولی قبل از این که حال اون جا بیاد گردنم توسط گربه نره شكسته ميشه. بازم چشامم رو بستم و خودم رو زدم به خواب که واقعا تو اون وضعیت تسلیم خواب شدم.
((محمد))
خدا شاهده هنوز هیچی نشده از دستش دیونه شدم ولی بریم اون ور خدمتش می¬رسم. هرچند بچه زدن نداره
دستم رو جلوی بینی¬ش گذاشتم تا از طریق نفس کشیدنش ببینم خواب یا بیدار؟
مثل این که واقعا خواب بود. پوف... خدایا آخر و عاقبتمون رو با این بچه به خیر کن.

 

 

((آوا))
 با مامان اینا اومدیم فرودگاه، نم اشک توی چشماش معلم بود و هر آن امکان داشت بزنه زیر گریه.
خودم رو انداختم توی بغلش، مامی جونم خودت رو ناراحت نکن. حالا انگاری کجا می¬خوام برم؟ بابا میرم کانادا.
مامان: همچین میگی کانادا، انگار دوکوچه اون ور تره مادر نیستی که درک کنی.
مامان جان حواست به زندگیت باشه، هیچ وقت نزار که مرد زندگیت ازت برنجه؛ اون موقعه¬س که زندگی اون روی بدش رو بهت نشون میده.
- باشه مامی. چرا انقدر فلسفیش می¬کنی؟ تو غصه¬ی این جونور و نخور. واسه خودش زبون داره تا دلت بخواد. دلت برای من بسوزه نه سرو زبون دارم نه دست و پایی برای پنجول کشیدن.
بنده خدا خنده¬اش گرفت.
- من که می¬شناسمت هیچ زبونی و هیچ آدمی جلودارت نیست.
با همشون خدافظی کردیم، هرچند خودمم نزدیک بود اون وسط گریه¬ام بگیره.
ولی محمد مثل این زن و شوهرهای عاشق پیشه دستش رو انداخت دور کمرم  و گفت:
- بغض نکن عزیزم! هر وقت که بخوای با اولین پرواز می¬آیم ایران این که ناراحتی نداره .
زنمو شما هم ناراحت نباش الان عصر تکنولوژی
تماس تصویری می¬گیریم و زنگ می¬زنیم غصه نداره که.
ای چموش مارموز، ببین چه خوب خودش رو تو دل مامان اینا جا کرده.
پروازمون رو اعلام کردن و ماهم کم- کم  از مامان اینا و عمو دل کندیم وپیش به سوی کانادا و آینده¬یی که  در انتظارمه.
چند ساعت بعد
چشمام عین دوتا گردو شده بود، بس که کانادا باهال بود. خیابوناش که دیگه محشره. فرهنگشون چقدر بالابود. یک دونه آشغال توی خیابوناشون نبود. کلا ایول داشت.
با له شدن دستم به خودم اومدم و محمد رو نگاه کردم که بی¬رحمانه دستم رو فشار میده.
- همه فهمیدن که از خل بودن چیزی کم نداری، کم به این و اون نگاه کن.
 حداقل تا وقتی که با منی! چون  تو که اصلا به روی مبارکت هم نمی¬آری، ولی من به عنوان یک مرد باشخصیت برام افت داره انگشت نمای این و اون بشم.
خود به خود دهنم لج شد.
-    بابا با شخصیت!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت بیست و سه

قشنگ معلوم بود داره از همین جا حرفش رو به کرسی می¬شونه. باید از همین الان گربه رو دم حجله می¬کشتم.
- من تو زندگیم از هیچ کسی حرف شنوی ندارم اونم حرف زور که اصلا هیچ رقمه تو کتم نمیره بابابزرگ.
 اگه یک حرف زور بگی دو تا شو می¬شنوی.
تک خنده¬ی جذابی کرد.
- واقعا سر نترسی داری، دلم می¬خواد ببینم تا کی قراره مقاومت کنی؟
- بشین تا اون روز بیاد.
چند ساعت بعد
با خستگی تمام خودم رو پرت کردم روی کاناپه.  خیلی خسته بودم، انگاری چند تا کوه جا¬به¬جا کرده بودم.
این گربه نره داشت برای خودش می¬چرخید و با تلفن حرف می¬زد.  
یک دفعه گوشی رو گذاشت سر جاش و بعدشم گفت:
-    ببین من کاری برام پیش اومده که واقعا باید همین الان برم تو هم که نمی¬ترسی؟
صداش رو نازک کرد.
-    محمدم خواهش می¬کنم نرو من از تاریکی می¬ترسم.
خیلی بیشعور بود که اینطوری ادای من رو درآورد.
از تنهایی خیلی بدم می¬اومد و اصلا قابل تحمل نبود.
ولی حالا چی کار کنم؟ خودم رو به خاطر این بیشعور کوچیک نمی¬کنم با غرور تمام زل زدم تو چشماشو گفتم:
-     هه! بزار باد بیاد. بعدش هم  برو عمتو مسخره کن با اون صدای مزخرفت، حالا هم برو به کارت برس. شرت کم.  
((محمد ))
دختره¬ی نفهم خیلی رو مخ باید حالش رو بگیرم وگرنه این که زبونش شیش متر هست بخوام جلوش کوتاه بیام  بیشتر هم میشه.
روبهش گفتم:
- حواست به زبونت باشه، چون ممکن کار دستت بده. با کمال پرویی گفت:
- هیچ کاری نمی¬تونی بکنی عامو.
منم این جور موقعه¬ها معمولا فکر نمی¬کنم اولین راهی که به مغزم
می¬رسه رو انجام میدم.
خیلی اعصبانیم کرده بود، صبر منم حدی داشت.
دختره¬ی ننر. زیادی بهش بال و پر دادن فکر کرده خبری؟
کشون- کشون تا اتاق بردمش و پرتش کردم رو سرامیکا یک جیغ خفن زد ولی برام مهم نبود، باید حسابی ادبش می¬کردم. از اتاق اومدم بیرون و در اتاقم قفل ‌کردم. پشت در دادزدم:
- خوب! امیدوارم تا فردا این زبون درازت یکمی کوتاه شده باشه. این¬هم بگم از این به بعد بخوای تُخس بازی دربیاری بلایی بدتر ازاین سرت می¬آرم فهمیدی؟
کلا قاطی کرده بودم از طرفی تماس گرفتن و خواستن فورا خودم رو برسونم، برنامه ریزی ها انجام شده بود. می¬موند، اجرای نقشه و شروع عملیات که امروز باید تصمیات نهایی گرفته میشد.
کتم رو از روی مبل برداشتم و رفتم اداره

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...