رفتن به مطلب

سوناتِ مَهتاب | هستی غفوری کاربر انجمن نودهشتیا


Nava
 اشتراک گذاری

دستم لال، یه‌وقت اشتباها هم اشتباهی نزنید ها!🔪  

4 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. سطحِ کلیِ رمان (در نظر گرفتن فضاسازی، شخصیت‌پردازی، توصیفات، و...) از یک تا ده!؟

    • زیرِ چهار🙄
      0
    • پنج تا هفت😒
      0
    • هفت یا هشت🤝
      0
    • نه یا ده ❤


ارسال های توصیه شده

به‌نام آفریننده موسیقی، سوناتِ‌مَهتاب ... .

ژانر: عاشقانه، تراژدی، اجتماعی

نویسنده: هستیِ‌غفوری  " نوازش "

"روایتِ غِیرخَطی"

 

هدف: اگر بنا را از همین ابتدا به صداقت بگذاریم، هدف اولیه‌ام از برای نوشتن سونات؛ تنها و تنها محک زدن توانایی‌هام در هنرِ نوشتن بوده است. باشد که هدف والای یک نویسنده، و چیزی که قطعاً ارجح قرار می‌گیرد، کمکِ به جامعه، بشریت و انسانیت  است.

خلاصه: 
بگذار اینبار را  طور دیگری برایت نقل کنم. بگذار این‌بار، از قصه‌ی دختر پادشاه که عاشق تار‌زن شهر شده بود، بگذرم و برسم به سیارک‌های کهکشان شازده کوچولو! دومین ستاره، از سمت چپ را که دور بزنی، شاید در پهنه‌ی اقیانوس چشمان یک‌نفر، شخصی به تنهایی خو گرفته و شاید، کسی به انزوا عادت کرده باشد. این‌بار می‌خواهم، قوانین را طور دیگری بازگو کنم و بهت بگویم، که اگر روزی در کنج خلوتی لمیده بودی   و دلت گرفت، آنوقت اگر به  آسمان نگاه کنی، مهتاب مرا در خواهی یافت‌. در پشت ابر، و یا در زیر کاغذ‌های خاک‌گرفته‌ی گوشه اتاق، می‌خواهم قصه‌ی مهتاب را برات بگویم‌. داستانِ خموش شدن دخترک رقصان گوی نقره‌ای را بازگو کنم و از لابلای نت‌های موسیقی، در دل تاریخی که پهنه‌ی وسیع‌ترین اقیانوس منظومه را نام گرفت، آهنگ قلب‌های بازیگوشی را بنوازم که نازوارانه، فاصله را به میان انداخته و چنگک تیز زمان را غلاف کردند. می‌خواهم از هنر بگویم؛ از عشق.

مقدمه:

کوتاه می‌خواهمت، کوتاه‌تر از عمر شبنم‌ها.
دردناک می‌شوی و انگار یخ‌زدن چشم‌های دریایی‌ات، در آخرین روزی که دیدمت، دور می‌شوی. کوتاه می‌خواهمت؛ آن‌قدر کوتاه که نبودنت، حتی به عمر شکننده‌ی شکفتن گل‌های رنجمان، قد نمی‌دهد.
ای که دوری‌ات، زوال آفتاب را می‌ماند؛
طلوعت، کی فرا می‌رسد!؟

 

ویراستار: @زری گل

ناظر:  @نٍویسَندهی _ فضایی

صفحه نقد و بررسی رمان سونات مهتاب هستی غفوری

 

یاعلی، نوازش.

ویرایش شده توسط Nava
ویراستاری Zeynab_
  • لایک 15
  • تشکر 6
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 4
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«دیباچه»

"چهاردمین سونات پیانوی بتهوون"

تو اگه رنگ بودی، میشدی نیلی!

 

لبخند زدی. انگار که تا آن‌وقت، هیچکس به تو نگفته بود که عجب چشم‌های خوشگلی داری. نگاهت، انگارِ قطرات آب که از آب‌چکان می‌ریخت، کش آمده و دور صورت من گشت می‌زد. چیزی بود، نظیر صدای بوق ماشین‌هایی که ممتد، سنگ‌فرش کف خیابان‌ها را دریده و به گوش من رسانده است. 

 تا مغز و استخوانم فرو می‌رفتی و من    در یادی که بوی تو بود، غرق می‌شدم. انگار که بوها تصویر داشته باشند، صورت درهم و اخموت    جلوی چشم‌هام به رقص در می‌آمد و من، از سه‌پله‌ی ایوانِ خانه‌ای که دیگر کاشانه نبود، پایین می‌دویدم تا به تو برسم.
یکهو یاد چیزی می‌افتادم و پاهام خشک می‌شد. دلم می‌خواست گریه کنم؛ لیکن نمی‌دانم چرا شاد بودم!  جلوی آیینه‌ای محو شده از غبار، به چهره‌ی درهم‌ رفته‌ی تو می‌نگریستم و می‌خواستم گره‌ی ابروانت را، با دست‌هام روی پیشانی‌ات کش داده و بازش کنم. سایه‌ات، از دور هویدا بود. سایه‌ی مردی که از خیلی وقت پیش، مرده بود و مرا مسبب مرگش می‌دانست. هرچه بیشتر دور می‌رفت، سایه کش آمده و شکل جانوری ترسناک، خوره شده و به جانم می‌افتاد. نگاش که می‌کردم، آب شده و روی زمین می‌ریخت‌. انگار که از زمانی دیگر، شاداب نبوده و کسی به او نگفته که عجب چشم‌های خوشگلی دارد!   نگاش که می‌کردی، گرداب شده و مدام، مشت‌های گره‌کرده‌اش را به کله‌ات    می‌کوفت. انگار که همه آدم‌هایی را که می‌شناختی، یک‌ضرب آهنگ بخوانند. صدا، چیزی نظیر سکسکه بی‌وقفه نوزادی را می‌مانست که از واماندگی مادرش، روی گهواره‌ی عنکبوت بسته‌ای رها شده و گریه می‌کرد.
بهت که می‌گفتم، صورتت چین خورده و جمع می‌شد. نمی‌دانستی؟ بهت گفتم عزیزکم؛ وقتی رفتی، فراموشت نشود که چقدر تو را دوست داشتم. هنوز هم دارم، بیشتر از قبل؛  لیکن نمی‌دانم چرا بهت نمی‌رسم. هرچه می‌دوم، فقط جان از تنم رمیده و کل جهان، به‌دور تو گشت می‌زنند. انگار که همه، فهمیده باشند که تو، چقدر خاصی و فکر می‌کنم، همین‌ها برای اثبات خارق‌العاده بودنت    کفایت  می‌کند. مبادا موسیقی را رها کنی؟!   قرار بود برام آهنگ بنوازی؛ بلد بودی پیانو بزنی.


شروع کن؛ این‌بار برام، سوناتِ‌مهتاب  را بزن!

 

@زری گل

عزیزدلم لطفا وقتی زحمتِ ویرایش رو کشیدی این پیام من رو پاک کن.💚

ویرایش شده توسط Nava
  • لایک 16
  • تشکر 3
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"موومانِ‌اوَّل، گُل‌های‌رَنج"

"پارتِ‌ اوَّل، تَوَهُم"

 

وقتش رسیده بود.

باید می‌جنبیدم. باید عجله می‌کردم!
از قافله جا مانده بودم. برای رسیدن به تو، تا همان موقعش هم دیر کرده بودم‌. چیزی مرا نگه داشته بود و با دست‌هاش، گلوم را فشار می‌داد. پاهام را گرفته بود و آن‌وقت  در گوش‌هام می‌خندید و صدای خنده‌اش، انگارِ ناقوص مرگ در سرم تکرار می‌شد. صدایی آکنده به بوی ذغالِ سوخته، و تعفنی که از سال‌ها پیش رویش حک شده بود. یک‌دورِ کامل دور کله‌ام گشت می‌زد و درست وقتی که می‌خواستم قدم از قدم بردارم، شکل مریضیِ ناعلاجی دور پاهام گره خورده و آن‌وقت  انگار این بود که فلجم کرده باشد! شنیدن صدای تو را می‌مانست،  صدایی که از لابلای دانه‌های برف، به گوش من رسیده و همانند تیک‌تاک ساعت در گوشم هفت‌بار تکرار می‌شد.

«کجا موندی پس!؟»

تو می‌پرسیدی.


لیکن الان، مطمئن نیستم که مخاطبت چه کسی بود. من بودم، و یا روحِ من که سال‌ها قبل‌تر از من در آغوش تو، به گرمای بازوانت لم داده و سرش را اُریب، روی شانه‌ات    گذاشته بود. می‌پرسی من کجا بودم؟
من گیر کرده بودم. در سیاه‌چاله‌ی بزرگی که نمی‌توانم بگویم چشم‌های تو بود. آن‌موقع  چیزی بود نظیر صدای شخصی که از نیستی برخواسته و بخواهد به ‌زور بهت حالی کند که از زندگی‌ات، به حد و اندازه‌ی کافی لذت نمی‌بری! بخواهد بگوید که رنگ فردا را نخواهی دید و باید در لحظه زندگی کنی.  بهش که فکر می‌کردم، یادم می‌رفت که چشم‌های تو چه رنگی بود. دلم می‌خواست به یاد‌ بیاورم که تو چه شکلی بودی. که آیا صورتت، همان اندازه که در خاطر داشتم زیباست؟
اما نمی‌فهمیدم‌. آن‌وقت، در دریای پهناوری شروع به دست‌و‌پا‌ زدن می‌کردم و می‌خواستم بیایم پهلوی تو! لیکن دور خودم می‌چرخیدم و تو را می‌دیدم که دست‌هات را از دو طرف باز کرده‌ای و با لبخند، مرا نگاه می‌کنی. البته، مطمئن نبودم که دقیقاً  مرا می‌بینی و یا روح مرا، روحی که من، به‌قول معروفی¹، سال‌ها قبل در شیار آبی‌رنگ چشم‌های تو دارش زده بودم. این را که بشنوی، حتماً بدت می‌آید؛ مثل همیشه. رو ترش خواهی کرد و خواهی گفت که اگر بناست کسی را به دار آویخته باشند، این تو هستی و  من از این‌جور گفتنت ناراحت    می‌شدم. می‌زدم زیر گریه و به‌این فکر می‌کردم که تو چقدر آدمِ قوی هستی. هیچ‌وقت ندیده بودم که گریه کنی. انگار که کسی بهت گفته بود این وظیفه‌ات است که همیشه استوار باشی، مثل کوه.

و یادم است که وقتی تو را به کوه تشبیه کردم، نمی‌دانم که چه شکلی شدی.   چرا که آن‌موقع، نگاهت نمی‌کردم.   بعدها که    بهت نگاه کردم؛ برای اولین‌بار دیدمت که داری اشک می‌ریزی. گریه می‌کردی؟!  بعد از گذشت چندروز از پیله‌ی خود در آمده بودی؟ اما نه مثل پروانه. پیله‌ی تو را آتش زده بودند و تو، جرقه‌اش را وجود من می‌دانستی.

من؟
من؟
من؟!

این من هر روز صبح کله‌ی صحر از جا بلند می‌شود و برای یک‌لقمه نان تا شب سگ‌دو می‌زند. شب آن‌قدر خسته به پستو باز می‌گردد که اگر از قبل نشناسیش، گمان می‌کنی چشمانش مشکی نبوده است. مشکی؟ نه نه. مقصودم این است که چشمانِ  او  آبی بود. او؟ اسمت چه  بود؟ یک‌بارِ دیگر خودت را معرفی می‌کنی؟ چراکه    به‌یاد نمی‌آورمت. می‌روم در آموزشگاه موسیقی نصیری دنبالت بگردم‌، پیدایت نمی‌کنم. دریا را گم کرده‌ام. پیداش نمی‌کنم. دخترک گوی نقره‌ای کجاست؟!


آیینه می‌شکند. صدای فریاد می‌آید. تصویر‌ها دور می‌شوند. آدم‌ها دور می‌شوند. تو غمگینی. در حز‌ن‌آلودترین موقعیتی که تا آن‌موقع، حتی گمان هم نمی‌کردم که می‌توانی درش قرار بگیری. مرا نگاه نمی‌کردی. دیگر انتظارم را هم نمی‌کشیدی. تهی بودی؛ آن‌قدر تهی که احساس کردم مرا دیگر حتی دوست هم نداری!

بهت که گفتم،    زدی زیز خنده. بلند! آن‌قدر بلند که آدم به حرفی که زده بود شک می‌کرد. حالتِ تو به ‌آنی، عوض شده بود. شاید هم من تو را ده سال جوانتر می‌دیدم؛ در حالی که    ابروهات را بالا داده بودی و زل زده بودی به من. 

مگه میشه تو رو دوست نداشت؟!

می‌شود؟
نمی‌شود؟
 
دور می‌شوم. دور می‌شوم. دود می‌شوم. خاکستر می‌شوم.

حالا، از همیشه عجیب‌تر به نظر میرسی. یعنی، همین حالایی که دارم نگاهت می‌کنم و تو با چهره‌ی بی‌حالتت زل زده‌ای به من، و یا شاید هم آیینه را نگاه می‌کنی و من خودم را می‌بینم؛ نگاهت، سرزمینی محو شده در غبار را می‌ماند!

نگاهی که با بوی خوشِ پیراهنت در هم آمیخته و من، هنوز هم که هنوز است، بعد از گذشت ده سال دوری از تو، جوری که پیانو می‌زدی را فراموش نکرده‌ام. آخ که اگر بدانی وقتی نگاهت می‌کنم، چقدر دلتنگت  می‌شوم! چطور شد که تو را آن‌قدر ندیدم؟ دلم می‌گیرد. از تو دلگیر می‌شوم. از تویی که در چشمانت، هیچ چیزی هویدا نیست. شاید من را مقصر می‌دانی هنوز، هان؟ اما جانِ دلم، باور کن که نه تقصیر توست، و نه تقصیرِ من!

سرنوشت بازیمان  داد!

 حتی همین حالا که داری به چشم‌هایم نگاه می‌کنی و من، فکر می‌کنم که می‌خواهی مرا ببوسی، دارد بازیمان می‌دهد. چشم‌های تو بازی را یادش دادند. همین چشم‌های طغیانگری که حالا، داری روی تک‌تک اعضای صورت من می‌چرخانیشان و من، به این می‌اندیشم که چقدر دور بودنِ از تو، بر من سخت گذشته است! همین حالایی که نزدیک به من ایستاده‌ای و نگاه خاص و گیرایت را  دوخته‌ای به من. من را نگاه می‌کنی و من، خودم را زیباترین دختر روی زمین می‌بینم.

******

۱) اشاره به دیالوگ نوشافرین، خطاب به حسینا در کتاب سال‌بلوا دارد. 

@زری گل

ویرایش شده توسط Nava
  • لایک 17
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"پارتِ‌دُوم"

"تَوَهُم"

حتی اگر از سال‌ها پیش مرده باشم و تو، اگر همین حالا هم مرا در آغوش بگیری فرقی می‌کند؟ 

"دلم واست تنگ شده بود، بی‌معرفت!"

و بگذار اعتراف کنم که صدات، هنوز هم همان است. بی‌آنکه حتی ذره‌ای تغییر کرده باشد. 

می‌گویم:

- من بیشتر!

و تو بهم بگو. دارم گریه می‌کنم!؟

می‌گویی:

- دلم واسه چشمات تنگ شده بود، بی‌معرفت!

بغض داری؟ لعنت به من! نگاهت اشک دارد؟

می‌‌گویم:

- من بیشتر!

و فقط خدا می‌داند که چقدر این لحظات غم دارند! غمِ نگاه تو، غمِ صدای تو و غمِ خودم، روی قلبم نشسته و دارد تمام من را مچاله می‌کند.

می‌گویی:

- دلم واسه موهات تنگ شده بود، بی‌معرفت!

و "ب" بی‌معرفت را ادا نکرده‌ای ‌که صدات می‌شکند. هم‌زمان، انگشت اشاره‌ات را لای موهام انداخته و پشت گوشم می‌اندازی.
خودت بهم بگو؛  چطور باید اشک‌ریختن تو را نگاه کنم و دلم نلرزد؟ یادت هست؟ هنوز هم همان اندازه دوستت دارم، جانِ‌دلم!

می‌گویم:

- من بیشتر، من خیلی بیشتر!

و بغضم می‌شکند. 

زیر نگاهِ توبیخ‌گر تو  دارم آب می‌شوم. زیر نگاه غم‌انگیز تو،  زیر نگاه ناآرامِ تو!

می‌پرسی:
- چرا داری گریه می‌کنی؟
و نمی‌دانی که صدای خودت، چقدر خش دارد.
مابین اشک‌ریختن‌هام،    لبخند می‌زنم و می‌گویم:

- خودت رو دیدی؟

می‌پرسی:

- مگه من چجوری‌ام؟

- داری گریه می‌کنی.

- تو چشمات اشکیه، چشمای منم اشکی می‌بینی.


و لبخند می‌زنی. 
برام از حس‌و‌حالت بگو.  این لحظات برای توهم دردآورند؟ برای تو هم غم‌ دارند؟ برای تو هم انگارِ طعم گسِ خرمالو می‌مانند؟

در چشم‌هات نگاه کرده، دستم را بالا می‌آورم    و زیر چشمانت را لمس می‌کنم. مژه‌های خیس فرخورده‌ات نوک انگشتم را قلقلک می‌دهند. چشم‌هات را می‌بندی و  دستم را می‌گیری. انگار که با لمس دست‌های من، هزار دوز آرامش تزریقت کرده باشند، انگشتم را روی ابروهات، پیشانی و گونه‌ات می‌گردانی و لب می‌زنی:

- دلم، برات، تنگ شده بود!

و چندی بعد، به‌ یکباره استاپ می‌کنی. 
چشمانت، رد سرخوردگی گرفته‌اند. رد نحس غم!

می‌پرسی:
- چطوری می‌تونی قیدِ من و بزنی؟

و نگاهم می‌کنی. نگاهت، چون نیزه‌ای تیز در قلبم فرو رفته  و چون جرقه‌ای ذهراگین، تمامِ وجودم را می‌سوزاند. کاش می‌شد کلیشه‌ها را دور می‌زدم و به تو می‌گفتم که واقعا، چقدر دوستت دارم!

- چطوری می‌تونی قیدِ این لحظات و، بزنی؟

و سوالت در سر من زنگ می‌خورد؛ "چطوری" ؟!

هزاران چرا در سرم غلت می‌خورند. هزاران اسم، هزاران دلیل و هزاران عذر و خروارها پشیمانی. هزاران سوالی که از جواب دادن بهشان گریزان هستم. چرا و چطورِ چه چیز را می‌خواهی بدانی، دردت به جانم!؟

با کمی مکث، تکرار می‌کنی:

- چجوری، مهتاب؟! می‌تونی انقد بد باشی؟

سرم به دوار می‌افتد. 

حرف‌هات، چون حکمی برّنده، دارم می‌زنند. خیره در چشم‌های تو، ذره-ذره اب می‌شوم. دلم می‌گیرد؛ تار می‌شوم. نمِ اشکِ تو به‌روی گونه، به تاریکی چیره می‌شود. روشناست؟ کاش نپرسی، کاش نخواهی که بدانی! کاش همینگونه متصل، از من بدت بیاید لیکن؛ چرای خیلی چیزها را  از من نپرسی! نخواهی که چگونگی‌شان را بدانی!

**

@زری گل

ویرایش شده توسط Nava
  • لایک 12
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"پارتِ‌سوم"

"نَقشی اَز حال"

نگاهش می‌کنم. بنظر کمی استرس دارد. لرزش دستانش را می‌توانم تشخیص دهم. مردمک‌ چشمانش دو دو می‌زنند و برای شروع، تعلل می‌کند.
سعی می‌کنم آرامش کنم:
-آروم باش، و شروع کن. من سراپا گوشم.
و رو به چشمان مضطربش، پلک‌هام را به نشانه تائید، روی هم می‌فشارم.
نفس عمیقی کشیده و چندی بعد، انگشتانش روی کلاویه‌ها به رقص در می‌آیند. او می‌نوازد، و فضای اتاق برای من تنگ‌ و تنگ‌تر می‌شود. گلوم خشک شده و حس می‌کنم نفسم در سینه گره خورده، بالا نمی‌آید. تنم درد می‌کند و فضای اتاق آنقدر گرم و آنقدر خفه‌ست که گمان می‌کنم در کوره‌ی آتش نشسته‌ام.
همراه با نوازندگی ترانه، نت‌هارا زمزمه می‌کنم:
-دو رِ می، دو رِ می فا..
قطعه به اوج خود می‌رسد. صداها بم شده و‌ حس می‌کنم لحظه‌ای خون در رگ‌هام منجمد می‌شود. انگشتانم روی پام ضرب می‌گیرند. عرق از تیغه‌ی کمرم سر می‌خورد و نفسم، انگارِ یک سنگ در مجرای تنفسی‌ام سخت شده است. 
-سل، می، ر، دو.
صداها زیر شده و چندی بعد، قطعه تمام می‌شود.
نفس گره خورده‌ام را از سینه آزاد کرده و با پشت دست، عرق‌های روی پیشانی‌ام را پاک می‌کنم. تنم گر گرفته است. آنقدر عمیق و آنقدر سوزناک است که حس می‌کنم در تبی چهل‌و‌پنج درجه در حال سوختن هستم. لکه تبِ داغ پیشانی، انگار گِل روی تنم ماسیده و کل بدنم را مبتلا  می‌کند. مغزم هشدار داده و در گوشم  زنگ می‌زند. ترانه.. آخرین هنرجوی امروز؛ دارد نگاهم می‌کند.


سرم را کج کرده و سعی می‌کنم تعادل ماهیچه‌هام را به‌دست بگیرم. سرم به دوار می‌افتد. بدنم، ساز ناکوک کوک کرده است.  

به‌سختی، لب‌هام را کمی به رضایت انحنا می‌بخشم و در چشمان شعف‌زده‌ ترانه نگاه کرده و می‌گویم:


-خسته نباشی ترانه‌جان، خیلی خوب اجرا کردی!


نفسش را کمی فوت می‌کند و راضی، دست‌هاش را به هم فشرده  و نجواگونه، زمزمه می‌کند:


-واقعا...؟ خیلی ممنون..!


چشم‌هام را به تائید روی هم می‌فشارم و بی‌توجه به لحن آرامَش، تشویقش می‌کنم:


-آره عزیزم، فقط یکم روی پا زدنت تمرین کن، که وزن قطعه‌ای که می‌زنی، به‌هم نخوره.. همون جریان ضربان قلبه دیگه، متصل ادامه داره.


اضافه می‌کنم:
-اینقدر هم استرس نداشته باش!
 

@زری گل

ویرایش شده توسط Nava
  • لایک 12
  • تشکر 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"پارتِ‌چهارم"

و لبخندم را وسعت می‌بخشم. اوست که دوباره کمی رنگ به رنگ می‌شود و صداش باز هم تحلیل می‌رود:
-چشم... حتما رعایت می‌کنم از این به بعد!
سری تکان داده و به روز اولی که به کلاس آمد فکر می‌کنم. سرش را تا یقه در لباسش فرو کرده بود و آنقدر از حرف زدن و نگاه کردن به دیگران اجتناب می‌کرد که حد نداشت. خجالتی بود، خیلی! اما حال که نگاهش می‌کنم، پروانه‌ای را می‌ماند که سر از پیله بیرون آورده و قصد پرواز دارد.
به قصد خاتمه دادن به کلاس، می‌پرسم:
-خب، سوالی نداری؟ اگر نه که بقیه کارِمون بمونه برای جلسه بعدی، وقت کلاس تموم شده عزیزم.
او نیز به تائید من سر تکان می‌دهد و از جا برخواسته، با تشکر و خداحافظی کوتاهی بیرون می‌رود.
این هم از این آخری، که تمام شد.
با دست‌هام، کمی آرواره‌ام را مالش می‌دهم بلکم از دردش کمتر شود، که نمی‌شود. پشت دستم را روی پیشانی‌ کشیده و نم عرق روی پوستم را می‌گیرم. گرمم است. هنوز هم گرمم است.
موهای بیرون زده از مقنعه‌ام را داخل زده و با بازدم بلندی، از جا بلند می‌شوم. به‌طور مضحکی سرم گیج می‌رود. انگار که کسی به صورتم سیلی زده باشد، پوستم گز-گز می‌کند. نمی‌دانم از صبح چِم شده و این دیگر چه مرضی‌ست که خِرَم را گرفته‌است! صبر می‌کنم. می‌خواهم دوباره بنشینم. می‌خواهم اصلا همانجا بخوابم؛ بخوابم و کل این درد و تب را بالا بیاورم.

با کمی مکث، دوباره به راهم ادامه داده و پیش از رفتن، نگاهم را به پیانوی گوشه کلاس انداخته و در کثری از ثانیه چشم می‌گیرم. 
خانم نعمتی را می‌بینم که مثل باقی روزها، پشت میزش نشسته و چیزی یادداشت می‌کند. احتمالا گه‌گداری نیز قلپی از استکان چای که کنار دستش است می‌نوشد و مثل همیشه، الان که مرا ببیند بهم "خسته نباشید" می‌گوید.


-خسته نباشید خانم شفیع.


و از چای کنار دستش، قلپ دیگری می‌نوشد و عینکش را کمی روی تیغه بینی بالاتر نهاده، چشم می‌گیرد.


-همچنین‌ خانم نعمتی.


آقای کرمانی، رئیس آموزشگاه امروز زودتر رفته است؛ فی‌الواقع سریعا از در آموزشگاه بیرون زده و بازهم به رسم عادت، سوار آسانسور نمی‌شوم. البته، شاید بخاطر ترس هم باشد.‌ این ترس مضحکی که وادارم می‌کند هردفعه، تمام این چهار طبقه را با پله بالا رفته و پایین بی‌آیم. لعنت! سرم گیج می‌رود. سه‌طبقه پله را به جان‌کندن باید پایین بروم.

@زری گل

ویرایش شده توسط Nava
  • لایک 11
  • تشکر 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"پارتِ‌پنجم"

باران گرفته است. 

اگر از دور خودم را می‌دیدم، شاید می‌گفتم که مِه مرا در خود غرق کرده است. مرا که نه، کل این ملت. شاید صحنه مثل تئاتر کوچکی می‌شد که دهکده‌ای خفته در مه را نشان می‌داد. نورِ قرمزِ ماشین‌ها چشمم را می‌زند. تصویرِ منعکس شده از من در شیشه‌‌ِ بغل ماشین‌هایی که انگار در گوشم بوق می‌زنند، انگارِ مارپیچ بی‌انتهایی در مغزم دور می‌زند.

"یه نگاهم اینور بندازی بد نمیشه‌ ها... خوشگلِ پدر..."

قطرات باران انگارِ تیغه کف سرم را شکافته و در مغزم فرو می‌روند. بوق بوقِ ماشین بغلی، روی اعصاب است. دلم پیچ خورده و باک دارم اگر از شانسِ من، حالا حتی پرنده هم در این خیابان پر بزند. شهر، شهرِ ارواح را می‌ماند. نورِ چراغ‌ها از زیرِ مِه در هم می‌لغزند و گاه اگر کسی رد شود، سایه‌اش انگارِ خطوط مورب، درهم ریخته و قطره‌قطره، جمع می‌شوند. حواسم را که جمع می‌کنم، می‌بینم که راننده ماشین بغلی بیخیال شده و به‌سرعت نور دور شده است. فکر می‌کنم که شاید مِه او را بلعیده باشد. از فاصله من، خاموش و روشن شدن چراغ‌های پشت ماشینش، انگارِ سوسو زدن شمعی در انتهای یک تونل تاریک جلوه می‌کند.  

بارانِ بدموقعی‌ست.
درد، انگارِ پیچکی دورِ استخوان‌هام دور زده و در بدنم جولان می‌دهد. صدای بارش باران و غیژ کشیدن ماشین‌ها مثل مته مغزم را سوراخ می‌کند. خیابانِ آموزشگاه، همچو مسیر بی‌پایانی جلوه کرده و انگارِ این است که در مه راه گم کرده باشد.
نفسم پس رفته و سرم گیج می‌خورد. خدایا، چه مرضی‌ست؟ گنده‌اش نکن لامذهب، خفه شو! وگرنه لاشه‌ات را باید از کفِ خیابان جمع کنند. تند‌تر، تندتر! جلوتر ایستگاهِ اتوبوس است. پولِ نقد که هیچوقت همراهت نداری، بدخت. تندتر! قدم‌هام را سرعت می‌بخشم.  لحظه‌ای به‌فکرم می‌رسد که از نظر هر دیگرانی که اکنون مرا ببینند، نظیر موشِ خیسی جلوه خواهم کرد که کورمال کورمال به سمت ناکجا قدم بر می‌‌دارد. به جهنم. باران که مهم‌تر است! هوا آنقدر به‌یکباره سرد شده که خودشان قندیل بسته‌اند. کی به تو نگاه می‌کند آخر، احمق جان؟

صدای ویبره‌ی موبایل در جیبم، ضربان قلبم را تند‌تر می‌کند. از زیرِ پشم‌های کلاهِ کاپشنم به آسمان نگاه می‌کنم. باران که نه، سیل می‌بارد. 

می‌گویم: "الو"

صدای پشت خط نگران می‌شود. "خوبی؟! کجایی!؟" 

ایستگاهِ اتوبوس چندمتر آنور‌تر است. می‌گویم: "بارون و نمی‌بینی؟ دارم میام."

"می‌گم ماشین ببر، می‌گه دلم می‌خواد قدم بزنم. خیس شدی؟ کِرمت خوابید؟"

ماشینی در کنارم غیژ کشیده و انگارِ جت مه را سوراخ کرده و از دیدم محو می‌شود. خودم را بغل می‌کنم و لرز به جانم می‌افتد. 

"کاری نداری؟" 

دلخور می‌شود.

"نیام دنبالت؟"

"نه"

و تلفن را قطع می‌کنم. 

چیزی در گوشم می‌گوید که می‌توانست هم بیاید ها!

لیکن نه؛ بیاید کجا، احمق؟ مثلا چندسال هم از تو کوچک‌تر است! بیچاره او، که گیرِ توی لاکردار افتاده است. خوب که در این باران اینجا نیست. اتوبوس هم که هنوز نیامده است؛ هنوز چنددقیقه‌ای مانده. الان‌ها سر می‌رسد. باز جای شکرش باقی‌ست که نیمکت‌های ایستگاه خیس نشده‌اند. می‌توانم بروم آن گوشه کز کنم و تا ساعت‌ها همان‌جا بخوابم.  هرکی هم آمد بگویم نیا نزدیک، من جذامی‌ام! حرف نزن؛ بگذار بخوابم. تمام تنم درد می‌کند.

@زری گل

ویرایش شده توسط Nava
  • لایک 9
  • تشکر 3
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 ماه بعد...

"پارتِ‌ششم"

پرنده پر نمی‌زند. باز هم شکر! حداقل شاید همه از قبل آمارِ هوا و هواشناسی را در آورده‌اند. به‌قولِ نورا فقط یک‌نفر کِرمِ پیاده‌روی داشته، آن‌هم که دارد از سرما یخ می‌زند. به‌قولِ خودش که می‌گوید، "حالا ببین!"

ایستگاهِ اتوبوس در نظرم گشت زده و مردمک چشم‌هام را گرم می‌کند. شکل جانوری چسبناک که از پسِ غارغار آسمان گلوی زمین را گرفته و آن وسط، بی‌معنی و بی‌مفهوم سبز شده است. انگارِ گلوله‌ای به سمتم شلیک شده و من در برابرش خم می‌شوم. پاهام را خم کرده و در گوشه‌ترین جایِ ایستگاه جای می‌گیرم.

مردم کماکان (منظورم کمی بیشتر از چنددقیقه پیش است) در رفت‌و‌آمدند. مثل وظیفه‌ای که بهشان از قبل‌ها محول شده و آنها باید آن‌را به نحو احسنت انجام دهند. همین‌هارا باید شب و در پستو نگاه کرد. صورت‌هاشان یخ زده، چشم‌هاشان خالی و بی‌حالت وسط گردی صورتشان فقط هست، که بوده باشد. آدم می‌تواند ردِ خستگی را ازشان مثل سگِ تعلیم‌یافته‌ای که به‌دنبالِ مجرم است، پیدا کند.

مثلِ من. خدایا، مثلِ من؟ کاش می‌دانستم که باید به‌دنبالِ چی بگردم. دلم می‌خواست خودم را ده‌سال به عقب بازمی‌گرداندم و آنجا به‌دنبالِ خودم می‌گشتم. دلم پیچ می‌خورد؛ این فکر که عاشقِ من ده سالِ تمام منتظر من بوده فکرم را مغشوش می‌کند.

  به دنبالِ خودم؟ یادم نیست که کجا خودم را جا گذاشته‌م. اما حتما این کار را کرده‌ام؛ حتما! شاید هم این تنها، دلیلِ خوبی‌ست که تهی بودنم را توجیح می‌کند.  

گوشیِ وامانده‌ام، دوباره یک‌ضرب ویبره می‌رود. ترسِ مضحکی از نو یقه‌ام را گرفته، قلبم را به تپش وا می‌دارد. آدم‌های در پیاده‌رو، مثالِ ارواح روی خطوط ممتد سفیدِ کفِ خیابان‌ها کشیده شده و صدای برخورد کفششان با زمین، چیزی نظیر صدای سکسه مردمان مست را می‌ماند.

"الو؟"

صدای پشت خط شعف‌زده ‌است.

"به! چطوری یارِ قدیمی؟!"

لرز می‌گیرم. باران هنوز هم بند نیامده و صدای دخترانه پشتِ خط، کماکان ناآشناست.

"شما؟"

صدا می‌خنند.

"ای بابا، به همین زودی مارو یادت رفت؟!"

بی‌حوصله می‌شوم.

"به‌جا نیاوردم؟"

لاغید جواب می‌دهد.

"منم بابا، ملیکام، نشناختی؟"

ذهنم پیچ می‌خورد. 

به‌دنبالِ هر "ملیکا" نامی در زندگی‌ام، خاطراتم را دوره می‌کنم. 

ملیکا‌..

ملیکا‌...

ملیکا؟!

فکم قفل می‌شود. فکم که نه؛ کل بدنم قفل می‌شود!

کمرم سیخ شده و صاف، زل می‌زنم به روبه‌رو. زل می‌زنم به روبه‌رو. زل می‌زنم به روبه‌رو! نامِ ملیکا چون پتک بر سرم کوبانده می‌شود. دوست دارم تلفن را قطع کنم. ملیکا... شوخی می‌کند؟ دوباره صفحه گوشی را نگاه می‌کنم. شماره ناشناس است. نگاهم در بین اعداد غریبی که روی صفحه خودنمایی می‌کنند، وا می‌ماند.  

- چرا خشکت زد؟ اوی مهتاب؟!

به‌محضِ شنیدن صدا در نزدیکیِ خودم، به‌سرعت در جام بلند شده و راست، می‌ایستم.

دختری در چندقدمی‌ام ایستاده و دارد من را نشان می‌دهد.

@زری گل

ویرایش شده توسط Nava
🌻زری بانو | ویراستاری🌻
  • لایک 5
  • تشکر 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"پارتِ‌هفتم"

- حالا شناختی؟!

انگارِ این است که تمامی اصوات خاموش شده و صدای او ، حالا در واضح‌ترین‌ و بلندترین حالت ممکن قرار گرفته است. چهره‌اش در زیر سایه چترِ مشکی که دست گرفته، چندان مشخص نیست. در نظرم شکل سایه‌ محوی‌ست که از میانِ نورِ ماشین‌ها، لغزان به سمت من راه باز کرده است.

- قبلا ها گرم‌تر سلام می‌کردی ها!

فکم قفل شده است. احساس می‌کنم که چشم‌هام، در گشادترین حالتِ خود قرار گرفته‌اند و حالتم، انگارِ این است که می‌خواهم وجب‌به‌وجبِ صورتش را با نگاهم ببلعم. می‌خواهم تشابهی پیدا کنم.. می‌خواهم کمی، فقط کمی شرایطِ واقعه را درک کنم!

دختر لبخند به‌لب دارد. تیره، تیره، تیره.. جوری که پرتم می‌کند به گذشته. تاریکم می‌کند. 

- ملیکا!

صدای خودم در سرم تکرار می‌شود.  ملیکا خدای من، واقعا ملیکا است؟!

دختر پَرِشی کرده و در آغوش می‌گیرَدَم. انگارِ مسخ‌شده‌ها، زل زده‌ام به ناکجا. چشم‌هام تار می‌شود. ملیکا دست‌هاش را از بدنم فاصله داده و صورتش را مقابل صورتم قرار می‌دهد. با چشمانی که نمی‌توانم تشخیص دهم دقیقا چه حالتی دارند، به من نگاه می‌کند.

- چقدر فرق کردی!

موهای قهوه‌ای رنگش، از وسط فرق باز شده و چندتارشان جعد خورده و روی صورتش افتاده‌‌اند.  با‌حالتی بی‌حالت و سرشار از نفهمی، می‌پرسم:

- ملیکا!

می‌خندد. 

- جانم؟ ملیکام دیگه، مِ..لی...کا! 

مغزم پیچ می‌خورد. در ذهنم تکرار می‌شود: "مِ‌...لی...کا!"

- اینجا چیکار می‌کنی؟

بی‌هوا این را می‌پرسم. سوالی که خودم را نیز متعجب می‌کند. یک سوالِ ساده  و پیچیده، که مطمئنا از پاسخ دادن به آن طفره می‌رود. صورتش را که نگاه می‌کنم، جوریست که انگار خنده با آن عجین شده است!

- هعی، توقع استقبال بهتری رو داشتم!

واقعا نمی‌فهمد و یا خودش را زده به کوچه علی چپ؟ نمی‌فهمد که حضورش بعد از ده‌سال بی‌خبری، چقدر بی‌معنی‌ و عجیب‌ است؟ 

- من هم اصلا توقعِ تو رو نداشتم!

نمی‌دانم از نگاهم چه می‌خواند که بازهم ریز‌ریز، نیشخند می‌زند‌. دستش را روی شانه‌ام گذاشته و می‌گوید:

- دنیا کوچیکه عسلم، حالا چرا انقدر خشک؟ وا بده بابا!

و چترش را می‌بندد. تازه متوجه این می‌شوم که باران بند آمده و هوا، رو‌به تاریکی رفته است.

- بیا بریم این کافه‌هه اون‌سرِ خیابون، کمی ببینیمت مهتابِ پشتِ ابرِ ناپیدا! ما که بی‌معرفت نیستیم، دلم واست یک‌ذره شده بود!

حرف‌هاش مضحک و بی‌معنی‌ جلوه می‌کند. بعد از ده‌‌سال سروکله‌اش پیدا شده، چه می‌گوید؟ من که آلزایمر ندارم، تمام گذشته را ریز به ریز و جزء به جزء، از حفظ هستم. او دور است.  خاک‌گرفته و پوچ!

شانه‌ام را تکانِ ریزی می‌دهم تا دستش را از روم بردارد. سعی می‌کنم بی‌تفاوت باشم و می‌دانم که موفق می‌شوم. آدمی که هرروز چیزی را تمرین کند، در آن استاد می‌شود.

- خیلی خوشحال شدم دوباره دیدمت.. ولی باید برم جایی. شاید یک وقتِ دیگه.

دوش‌به‌دوشم می‌ایستد و با لاغیدی، جواب می‌دهد:

- عمرا اگه بذارم! به‌زور گیرت آوردم، نمی‌خوای حالا نیم‌ساعت وقت بذاری یک تجدید خاطراتی بکنیم؟ 

از دهانم در می‌رود:

- خاطره خوبی یادم نمیاد که بخوام دوره‌ش کنم.

به‌وضوح می‌بینم که نگاهش رنگ می‌بازد. اما او نیز استادکار است. در کثری از ثانیه، مجددا نقابِ بی‌خیالی‌اش را روی صورت زده و می‌گوید:

- بیا، بیا حرفِ اضافی موقوف! کلا نیم‌ساعته دیگه عسلم، زیاد وقتت رو نمی‌گیرم!

@زری گل

ویرایش شده توسط Nava
🌻زری بانو | ویراستاری🌻
  • لایک 5
  • تشکر 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"پارتِ‌هَشتُم"

 

نمی‌دانم چرا...
نمی‌دانم چرا لیکن با این حرفش بهم ثابت می‌شود که قطعا، کاسه‌ای زیرِ نیم‌کاسه است!
با این حال، هنوز هم دلم نمی‌خواهد همراهش بروم. حس بدی بهم می‌دهد. هنوز هم در شُکِّ ورودِ بی‌مقدمه‌اش هستم!
به‌علاوه، سرگیجه‌ام نیز تشدید شده است. این هم که به‌قولِ معروف؛ شده است قوزِ بالا قوز.

- نمی‌تونم ملیکا جان، بمونه برای یه وقتِ دیگه.

کمی مضطرب می‌شود. این را از مردمک‌های دو‌- دوزن و عرق‌های ریزِ روی پیشانی‌اش می‌فهمم. با دست، طره‌ای از موهای روی صورتش را عقب رانده و با لبخندی تصنعی که سعی در واقعی جلوه دادنش دارد، مجددا دستم را گرفته و می‌گوید:

- اذیت نکن دیگه مهتاب، گفتم فقط نیم ساعت، ببین کافه‌ دو قدم اونور‌تره،  دو دقیقه باهم حرف بزنیم بعد برو!

روی صورتش دقیق شده و با کمی مکث، کلمات را به زبان می‌آورم. سرگیجه‌ای که سعی در مخفی کردنش دارم، امانم را بریده است.

- مطمعنی فقط می‌خوای تجدید خاطره کنی؟

رنگ‌به‌رنگ می‌شود. کلافه، شالش را روی سر مرتب کرده و می‌گوید:

- خب شاید بهتره باهام بیای و حرفام و بشنوی!

پررو!

برود به‌جهنم. با او به بهشت هم نمی‌روم. برود همان جایی که تا‌کنون بوده. همان جایی که تمامِ این ده‌سال را بوده!

موبایلم را از جیبِ کاپشنم چنگ زده و خودم را مشغول رفتن جلوه می‌دهم. می‌روم، پس چه؟!

- مهتابی، کجا میری؟!

اضطراب از تمامی حرکاتش قابلِ درک، و مشهود  است. اضطرابی که کماکان، نمی‌فهممش! 

- گفتم، باید برم. کافه بمونه برای یه وقت دیگه عزیزم.

قلبش انگار در دهانش می‌کوبد. از آن اعتماد- بنفس ِ اولیه‌اش خبری نیست‌ و جاش را ترس، استرس و کلافگی گرفته است.

- نمیشه ببین می‌دونم شاید غیرمنطقیه، عجیبه، اصلا هرچی ولی هرچی که هست باید بدونی برای منم آسون نیست، اما با اینهمه اومدم اینجا و توهم مجبوری که حرف‌هام و بشنوی!

چشم‌هام باز هم گرد می‌شوند. کم‌کم، سایه ترس روی قلب و روحم سیاهی می‌کند. نمی‌دانم از نفهمی‌‌است، و یا ترسِ از فهمیدن! فهمیدن حرف‌هایی که ملیکا، اصرار دارد که بشنومشان و من از همین حالا، حسِ خوبی درباره‌شان ندارم. بعد از ده‌سال، برای زدنِ چه حرفی اینچنین پافشاری می‌کند؟!

- فقط، نیم‌ساعت!

@زری گل

ویرایش شده توسط Nava
🌻زری بانو | ویراستاری🌻
  • لایک 4
  • تشکر 2
  • سردرگم 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"پارتِ‌نُهُم"

این تکرارِ بی‌معنی قیدِ "نیم‌ساعت" روی روانم خط می‌کشد. سرم را به دوار انداخته و پوچ، انگارِ کلاغی دورِ کله‌ام گشت زده و ناله می‌کند. 

هنوز هم حضورِ ملیکا برام سنگینی می‌کند. او با آن نگاهِ قهوه‌ای رنگِ نامفهومی که حسی در ژرفای نهادم نهیب می‌زند که قطعا، هزاران واقعه و حقیقت ترسناک در زیرش خفته که او شاید اکنون، می‌خواهد که برای من بیدارشان کند.

- بریم؟

کاش می‌توانستم بگیرمش، کله‌اش را بشکافم و ببینم که چه خوابی برام دیده است. اویی که قطعا دوست نیست و برای نیش‌زدن آمده! به‌هرحال، من هنوز هم کارهای گذشته‌اش را از یاد نبرده‌ام. 

کلافه، زمزمه می‌کنم:

- بیست دقیقه‌.

و بعد جلوتر از او به‌راه میفتم. احساس می‌کنم که از بدنم، آتش ساتع می‌شود.

در دل به صاحب کافه‌ای که تا کنون  متوجهش نشده بودم نیز لعنت می‌فرستم. کوری؟ سرم گیج می‌خورد.

صدای سکسکه‌مانندِ برخوردِ کفش‌های ملیکا با زمینِ خیس، در گوشم تکرار می‌شود. خودش را با کمی فاصله، بهم می‌رساند و می‌گوید:

- چقدر واسه حرف زدن با من بی‌میلی!

چیزی تهِ دلم فرو می‌ریزد. گلوم می‌گیرد و گذشته، انگارِ فیلمِ کوتاهی از جلوی چشم‌هام رد می‌شود. بغض نه، انگار که کسی گردنم را می‌گیرد و به‌قصدِ کشتنم، فشار می‌دهد. 

- باید ذوق‌زده باشم؟

لال می‌شود.

دوست دارم ببینم در مغزش چه می‌گذرد. یک‌مرتبه چه به او دست می‌دهد که این‌گونه، نقابش را پایین می‌کشد.  صدایی در سرم هشدار می‌دهد. "شاید داره نقش بازی می‌کنه!"

دست در جیبِ کاپشنم کرده و از ردیف شدنِ سناریوهای مختلفِ در مغزم، هراس گرفته و لرز می‌کنم. انگار که در دلم رخت می‌شویند.

***

می‌گوید:

- اینجا لاته‌های خیلی خفنی داره!

چیزی در سرم زنگ می‌خورد. مگر او، قبلا هم اینجا آمده؟

- مگه قبلا هم اینجا اومدی؟

صورتش رنگ می‌بازد.  خدایا، چرا این دختر انقدر یک‌جوری‌ست؟ برای چه آمده؟ برای چه آمده؟ برای چه آمده؟!

- واسه چی اومدی، ملیکا؟

پیش از آنکه سوالِ قبلیم را پاسخ دهد، بعدی را می‌پرسم:

- من رو چجوری پیدا کردی؟

و سوالِ آخرم را، خیره به چشم‌های ترسیده‌اش نجوا می‌کنم:

- اصلا شماره‌‌ام رو کی بهت داده؟

لبخندِ تصنعی زده و نگاهش را از صورتم می‌دزدد. با پوستِ کنارِ ناخنش بازی می‌کند. عرق کرده است. عصبی، و به‌شدت استرس‌زده جلوه می‌کند. 

- آروم بابا، خوردی من رو!

پوفی کرده و تکیه‌ آرنجم را از روی میز برمی‌دارم. به‌پشت کمرم را صاف کرده و مجددا، می‌پرسم:

- چی می‌خوای، ملیکا؟!

او نیز کلافه ا‌ست. کلافگی، از تک‌تکِ حرکاتش مشهود است. نمی‌دانم به‌خاطر نورپردازیِ کافه‌ اینطور پیداست یا که نه؛ لیکن چهره‌اش رو به زردی می‌رود. انگار که از بیان کردنِ چیزی، به‌شدت هراس داشته باشد.

بعد از سکوت طولانی، صداش قفلِ فضا را می‌شکند. صدایی که انگار از قعرِ چاه بیرون می‌آید.

- شنیدم هر پنجشنبه  سرِ مزار میری.

@زری گل

ویرایش شده توسط Nava
🌻زری بانو | ویراستاری🌻
  • لایک 3
  • تشکر 2
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"پارتِ‌دَهُم"

خشکم می‌زند.

بدونِ آنکه پلک بزنم، زل‌زده‌ام به او! زل‌زده‌ام به چشم‌های قهوه‌ای رنگِ نامفهومِ او! زل، زده‌ام، به او! 

- هنوزم بعد از ده‌سال، بیخیال نشدی؟

وا می‌روم. یک‌مرتبه، بغضِ بدی به گلوم چنگ می‌اندازد.  این حرفش برام گران تمام می‌شود. ذهنمِ گروِ حرفِ قبلیش پیچ خورده بود که مجددا، ناک‌اوتم می‌کند. آدم مگر، بیخیالِ جانش هم می‌شود؟ منظورش از بیخیال شدن، دقیقا چیست؟ 

عصبی، خنده می‌کنم. احساس می‌کنم بارِ ناباوری و شَکِ موج زده در تک‌خنده‌‌ کوتاه و مضحکم، در کلِ فضای کافه منعکس می‌شود.

نمی‌فهمم. با تک‌خند، می‌پرسم:

- چی میگی؟

دو دستش را حائل کرده و تکیه‌اش را روی میز می‌گذارد. احساس می‌کنم حتی قلبِ او نیز، پرفشار‌تر می‌کوبد.

- دارم میگم  چرا هنوز بعد از ده‌سال، داری واسه کاوه عذاداری می‌کنی؟

ضربه کاری، به‌صورتم زده شده و مغزم را فشار می‌دهد. گلوم را فشار می‌دهد. تمامِ تنم را فشار می‌دهد! بغضی به‌بزرگی یک سنگ، راهِ تنفسی‌ام را سخت می‌کند. نمی‌دانم چه به سرم می‌آید که یکهو روی میز نیم‌خیز می‌شوم و با صدای تقریبا بلندی، فریاد می‌زنم:

- این خزعبلات چیه؟! به  تو چه ربطی داره این موضوعات اصلا؟!

سنگینیِ نگاهِ آد‌م‌های اطراف روم سنگینی می‌کند.‌‌ احساس می‌کنم نه‌تنها آدم‌های اینجا؛ بلکه تمام مردمان کره‌زمین اینجایند و به من  زل‌زده‌اند!

در صورتِ ملیکا، تغییرِ محسوسی ایجاد نمی‌شود.  طره‌ای از موهای قهوه‌ای رنگش را عقب برده، دست ‌به‌ سینه می‌شود و بی‌توجه به نگاه‌های اطراف،‌ خیره به من نجوا می‌کند:

- وقتت رو هدر می‌کنی؛ آدم برای یه مزارِ خالی، اشک نمی‌ریزه.

ضربه دوم زده می‌شود‌. سهمگین‌تر از قبل، کاری‌تر و به‌شدت، دردناک‌تر از قبل! جوری که بی‌حسم کرده و مغزم را برای لحظه‌ای، خاموش می‌کند.

- بشین، لطفا!

با بهتی که مرا در خود غرق کرده است، زمزمه می‌کنم:

- چی میگی؟

تکرار می‌کند:

- بشین لطفا مهتاب!

نمی‌دانم یکهو چه به سرم می‌آید که فریاد می‌زنم:

- چی می‌گی؟!

به‌مرزِ جنون می‌رساندم. با حرف‌هاش، حس می‌کردم که کسی به حریمِ اَمنم تجاوز کرده و روی عزیزترین چیزهام دست گذاشته است. احساس می‌کردم کسی خطِ قرمز‌هام را شکسته است.
صدای تذکرِ کارکنانِ کافه در سرم انگارِ نوارِ رادیویی تکرار می‌شود. سرگیجه‌ام تشدید شده است. تمامِ دنیا به‌دور سرم می‌چرخد.

- بشین لطفا مهتاب!

ملیکا سعی بر آرام‌کردنم دارد.
بالجبار، می‌نشینم و انگار که کوهستانی روی سینه‌ام سنگینی می‌کند.
ملیکا از فردِ تذکر دهنده (که نفهمیدم کارمند کافه بود و یا زنِ میزِ بقل) عذرخواهی کوتاهی کرده و با مکث، مجددا سرِجاش می‌نشیند.
می‌گوید:
- میشه سعی کنی یکم آروم باشی؟
تند، جواب می‌دهم:
- تو میشه حرفت رو واضح بزنی؟!

@زری گل

ویرایش شده توسط Nava
🌻زری بانو | ویراستاری🌻
  • لایک 3
  • تشکر 2
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"پارتِ‌یازدَهُم"

دوباره کلافه می‌شود. انگار که مانده، موضوعی را چگونه بازگو کند.
- مهتاب ببین...
مکث می‌کند.
- مهتاب ببین من می‌دونم چه چیزایی بهت گذشته...
در حرفش می‌پرم:
- که تو توی هیچکدومشون کنارم نبودی!
چشم می‌چرخاند و شالش را روی سر مرتب می‌کند‌.
- آره، که نخواستی من توی هیچکدومش کنارِت باشم.
قبل از آنکه مهلتِ حرف زدن پیدا کنم، پیِ حرفش را می‌گیرد:
- می‌دونم چه چیزایی و از سر گذروندی.
نگاهم را از لامپ‌های فانتزی کافه می‌گیرم و می‌گویم:
- نبش قبر واسه چی می‌کنی؟ این چیزا اصلا به تو چه ربطی داره؟
تند می‌شود.
- اگه همون ده سالِ پیش به حرفای من گوش می‌کردی، الان هنوزم عین احمقا هرپنجشنبه واسه یه قبرِ خالی زار نمی‌زدی!
عصبی می‌شوم. احساس می‌کنم کسی دوباره قصدِ تجاوز به حریمِ امنِ دوست‌داشتنی‌هام را دارد.
- حرف دهنت رو بفهم‌، خودت می‌فهمی چی میگی؟!
عصبی، با صورتی که استرس روی آن سایه افکنده جواب می‌دهد:
- دارم میگم کاوه‌ای توی قبر نخوابیده که واسش گریه می‌کنی، کاوه نمرده؛ زنده‌ است!
ضربه چندم؟
آنقدر قوی است که تمامِ قوام را می‌بلعد. اسمی، مدام در سرم زنگ می‌زند.

"کاوه"
"کاوه..."
"کاوه...؟!"

نفسم پس می‌رود، گره می‌خورد، کور می‌شود، دود می‌شود، قفسه سینه‌ام آتش می‌گیرد؛ احساس می‌کنم که در کوره نشسته‌ام و تمامِ فضای اطرافِ من، آتش گرفته و درحالِ سوختن است. کاش می‌شد دستم را بندِ جایی می‌کردم تا از افتادنم جلوگیری می‌کردم. تصویر چشم‌های آبی‌رنگی، کدرتر از هروقتی که به‌یاد دارم، در پسِ ذهنم رنگ می‌بازد.

می‌گویم:
- این چه چرتیه؟
در کمالِ آرامش حرف می‌زنم. با اینحال، احساس می‌کنم که هم از درون و هم از بیرون، درحالِ متلاشی شدن هستم.
ملیکا می‌گوید:
- چِرت نیست، واقعیته.
خنده‌ام می‌گیرد.
- مطمئنی سالمی؟
ملیکا مصمم است.
- تو چی؟ تو مطمئنی پاکی و گناهکار نیستی؟!
بَنگ!
آسمان‌خراشِ هزارطبقه‌ای روی سرم سقوط کرده و زیرِ پام، خالی می‌شود‌. صفتِ "گناهکار" انگارِ زنگ در گوشم متصل، صدا می‌کند.
با چشم‌هایی وق‌زده، زل زده‌ام به او و خاطرات، یکی پس از دیگری در ذهنم نقش می‌بندند.
- چی شد خانمِ شفیع؟ حرف‌هام واست گرون تموم شده؟

@زری گل

ویرایش شده توسط Nava
🌻زری بانو | ویراستاری🌻
  • لایک 3
  • تشکر 2
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"پارتِ‌دوازدهم"

دستم را بندِ کیفم کرده و نسبتا ارام، زمزمه می‌کنم:

- از حرفات چیزی نمی‌فهمم.

و می‌خواهم بلند شوم که سرم گیج رفته و چشم‌هام، سیاهی می‌روند. ملیکا  سریع واکنش نشان می‌دهد:

- بشین! هنوز نیم‌ساعت نشده!

عصبی می‌شوم:

- به‌درک که نشده! چی می‌گی نمی‌فهمم!؟

او نیز عصبی و کلافه می‌گوید:

- بهتره اینو بدونی، منم از سر دلتنگی اینجا نیستم، خانم شفیع!

و با کمی مکث، ادامه می‌دهد

 

 

ادامه پارت، جای‌گذاری خواهد شد.

ویرایش شده توسط Nava
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...