رفتن به مطلب

رمان سَلندر | نویسنده فاطمه.ت. کاربر انجمن نودهشتیا


فاطمه.ت.
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

به نام خداوند نگارنده

اسم رمان: سلندر

هدف: علاقه به نوشتن و نقد نوشته هام

ژانر: اجتماعی،عاشقانه

زمان گذاشتن :  نامعلوم

خلاصه: معنی اسم رمان خودش یه خلاصه مفید و جمع جور. سلندر به معنی کسی ست که نداند تکلیف او چیست. حیران و سرگشته. در این رمان همه  شخصیت ها به نوعی این حالت رو تجربه میکنند  و باید تصمیم بگیرند و انتخاب کنند و این تصمیم ها بر روی افراد پیرامون شان تاثیرات زیادی خواهد گذاشت.

ناظر: @Mobina_sh

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
اصلاح نوشتاری
  • لایک 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

1.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 4

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت اول*
دیوونه شدی حتما بارون خیلی شدیده یعنی چی که میخوای پیاده بری
_شاید خل شدم ولی تمام تنم الان این بارون رو میخواد اصلا دلم میخواد موش آب کشیده بشم سمان
سمانه_ هر جور راحتی خل خانوم تو رو نمیشه از تصمیم ات برگردوند، سمج من رفتم
_ می‌سپارمت به خدای بارون. 
_ خدا عقلت بده شاید دست از علاف کردن پسر مردم برداری.
زیر این بارش شدید که دونه به دونه لباس هام خیس شده میخوام فکر کنم. یک هفته است که مدام دارم فکر میکنم و امشب قرار جواب قطعی رو بدم. مدام فکر کردم به این که پسر خوب و بی حاشیه از یه خانواده اصیل و با فرهنگ. پدرش معلم بازنشسته، مادرش یه زن شیرین و مهربون یه برادر بزرگ تر که پزشک و خودش فوق لیسانس اقتصاد داره و کارمند بانک. حقوق خوبی داره، ماشین و خونه داره، هیچ نقطه تاریکی توی زندگیش نداره و من نمیدونم چرا دست دست میکنم برای جواب دادن. سمانه میگه خوشی زده زیر دلت، هامون میگه ناز کردن و بزار برای بعد جواب مثبت، خاله ام هر روز دنبال رخت عروسی بازاره ، زیبا میگه مدیون منی اگه حنابندان نگیری، همه خوشحالن همه به قطعیت رسیدن که جواب من مثبت همه به جز مامان که ته نگاهش تردید هست. بهم فشار نمی آره مثل بقیه تعریف زیاد از خانواده خواستگار نمی کنه آروم و صبور مثل همیشه حمایت ام میکنه با همین سکوت به جاش.
یک بار دیگه به قیافه خواستگارم فکر میکنم به قدش که کمی ازمن بلند تره به صورت سفید و چشم های محجوبش که نگاهش اصلا آزار دهنده نیست. من خوب فهمیدم که قلبا منو پسندیده . لحن و صدای خوبی داره و کمی شوخ طبع اما نه به اندازه ی به اندازه ی...
مغزم آژیر خطر می کشه؛ سرم رو میگیرم بالا بارون مستقیم می ره توی چشمم و چشم هام و می بندم دوباره اون نگاهی که معلوم نیست چه رنگی داره توی سرم خاموش و روشن میشه اون نگاهی که خیلی عمیق خیلی؛ گرم؛ خیلی عاشق؛ اَه با خودم تکرار میکنم به ممنوع ها فکر نکن، به ممنوع ها فکر نکن. سرم رو میارم پایین یه ماشین با سرعت خیلی کم از کنارم رد میشه یه دویست و شیش سفید کمی جلو تر نگه می داره
فکر میکنم خیلی وقته دیگه مزاحم های اینطوری نیستن از وقتی که شبکه های مجازی زیاد شد و آدم ها همون جا ها همدیگر رو پیدا کردن و دست از خیابون گردی و اس ام اس و بلوتوث اینا برداشتن.
 پلاکش تهران. شاید آدرس جایی رو میخواد به ماشین میرسم شیشه ماشین رو میده پایین آسمون با صدای بلند رعد و برق میزنه و صدای راننده توش گم میشه شدت بارون بیشتر میشه سرم رو بلند میکنم به طرف بالا انگار میخوام پیشبینی کنم بارون چقدر دیگه میتونه تند بشه دوباره صدای راننده میاد 
_ ببخشید خانوم قصد مزاحمت ندارم بارون خیلی شدیده اگر اجازه بدید تا مسیری برسونم تون شما هم مثل خواهر من
گوشم سوت می کشه چرا این صدا اینقدر شبیه؟ چرا لحنش همون قدر گیراست؟ چرا میتونه ضربان قلبم رو جا به جا کنه؟ چرا ها رو رها میکنم مستقیم به راننده نگاه میکنم داره رو به رو شو نگاه میکنه؛ حتما توهم زدم آره دیگه امکان نداره خودش باشه. سر خودم داد میزنم احمق چرا امکان نداره؟!
 باید قبل از اینکه نگاهش بهم بیوفته سرم رو بندازم پایین و با سرعت دور شم. آره باید دور بشم میخوام همین کار بکنم اما انگار همه حرکاتم روی دور کُند. سرش رو میاره بالا و بهت همه صورتش رو میگیره زمزمه میکنه هما و باز قلب من زیر رو میشه.
لعنت به قلب من لعنت به لحن صدای اون لعنت به عشق.
حالا دیگه نمیشه همین طوری سرم و بیندازم پایین و برم حالا دیگه باید یه جوابی بدم.
خودم رو پیدا میکنم چشم هام و باز و بسته میکنم و سرد ترین و ناشناس ترین نگاه رو به چشم هاش میاندازم و جواب میدم : ممنون از لطف شما اما مزاحم نمیشم.
محکم قدم برمی دارم و ازش دور میشم و زمزمه میکنم لعنتی بیا و رد شو و برو.
حالم خراب نه کمی بیشتر از خراب؛ منتظرم رد بشه بره تاروی همین جدول گِلی و خیس کنار خیابون بشینم و کمی نفس بکشم انگار نفسم هم بند رفته.
شاید ده پانزده قدم ازش دور شدم چرا نمی ره؟
در ماشین رو باز کرد، چرا من کر نمیشم؟
داد زد. کاری که زیاد نمی کرد یعنی اصلا اهل داد زدن نبود حتی وقتی میخواست دعوا کنه همیشه مسلط بود به جای داد زدن به کلماتش عمق و قدرت میداد چرا دارم یادآوری میکنم؟ نمیخوام ، به مغزم نهیب میزم. هی حق نداری بهش فکر کنی!
و اون دوباره اسمم رو کشیده داد میزنه
_همااااا به خود خدا قسم یک قدم دیگه برداری تا هرکجا که بری باهات پیاده میام میدونی که حرفم حرفه پس بیا تا برسونمت.
راست میگه حرفش واقعا حرفه
برمیگردم و توی چشم هاش نگاه میکنم چشم هایی که رنگش نزدیک به سبزه روشن شده و این یعنی شوق داره و خوشحاله. اصلا برای چی خوشحال؟ چرا هنوز رنگ چشم هاش رو میتونم معنی کنم؟
اَه خسته شدم از این همه چرا که جواب همه شون رو هم میدونم.
نباید کوتاه بیام_ گفتم که ممنون نمیخوام سوار بشم
در ماشین رو بست. لبخند زد _منم که گفتم باهات پیاده میام، اتفاقا اینطوری بهتر هم هست. 
داره بارون میاد و اون از خیس شدن زیر بارون متنفره چون براش کلیه درد میاره.
لعنت بهش میدونستم روی حرفش هست دوست ندارم به خاطر من درد بکشه به سمت ماشینش حرکت میکنم و اون با یه لبخند گشاد ماشین رو دور میزنه و در جلو در رو باز میکنه و منتظر میشه کنار راننده بشینم.
به ماشین میرسم رو روی صندلی عقب پشت سر راننده میشینم. در جلو رو می بنده و پشت فرمون می شینه.
بهش برخورده از صدای نفس هاش معلومه اما مگه برای من مهمه؟
آیینه رو مثل اون وقت ها تنظیم میکنه روی صورتم و تمام صورتش چشم شده و داره منو نگاه میکنه. آروم راه می افته ماشینش مثل همون موقع ها بوی تمیزی میده و اون عطر همیشگی.
_ آدرس ات رو بگو
_ یه کم پایین تر ایستگاه تاکسی هست من همون جا رفع زحمت میکنم
نوچ بلندی میکنه_ آدرس
_گفتم که من
 توی حرفم میپره_ آدرس
_فعلا مستقیم برید
لبخند میزنه _ چشم اگر بخواهی من تا ته دنیا مستقیم میرم
سکوت برقرار میشه و من فکر میکنم واقعا تا کجا مستقیم باید بریم؟ ضربان قلبم چرا پایین نمیاد؟
سکوت رو می شکنه _حالت خوبه؟
میخوام بگم به تو مربوط نیست اما به گفتن ممنون اکتفا میکنم.
_ نمیخوای حال من رو بپرسی؟
_نه 
_ پس خودم میگم، حالم بد نیست
_خدا رو شکر
_ حالم مزخرفه
دلم میخواد بگم واقعا خدا رو شکر که حالت مزخرفه؛ بگم کاش بدتر بشی؛ بگم اصلا حال تو به من چه؟
ولی بازم هردو سکوت کردیم
به دو راهی می رسیم لبخند میزنه_ ببخشید دیگه نمیشه مستقیم برم. چپ یا راست؟
اطرافم رو نگاه میکنم خیابون ها رو گم کردم انگار همه چی توی سرم بهم ریخته بی هوا میگم چپ. با یک دست فرمون رو میچرخونه و من فکر میکنم چقدر زمانی این دست ها رو عاشقانه دوست داشتم چقدر این دستها میتونست حمایت گر باشه و... 
سؤالش مغزمو به تکاپو می ندازه _ نامزد داری؟
اون انگشتر هدیه مامان که برای تولد سال گذشته ام گرفته بود رو سریع از انگشت راستم به انگشت چپم منتقل میکنم و قاطعانه میگم _ازدواج کردم.
یه جوری میزنه روی ترمز که با همین سرعت کم هم پرت میشم جلو و محکم می خورم به پشت صندلی مقابلم.
_آخ
_ببخشید، پس نامزد داری
دست می زارم روی گونه ام که درد داره و به چشم هاش که از ترس و وحشت گشاد شده و رنگش یه چیز عجیب که تا حالا ندیده بودم نگاه میکنم.
رنگش عجیب شده؛ تلفیقی از ترس و یه احساس دیگه که نمیتونم حدس بزنم.
تکرار میکنم_ گفتم ازدواج کردم یعنی از نامزدی گذشته
سرش رو برگردونه و دستش می ره سمت قلبش و من انگار بعد چهار سال آرامش گرفتم.
دوباره ماشین رو روشن کرد _لطفا آدرس دقیق رو بگو تا برسونمت
چشمم به یه تاکسی بی سیم میخوره که کنار خیابون ایستاده _ ممنون همین جا پیاده میشم دوست ندارم همسرم ما رو با هم ببینه شاید فکر بد کنه.
_غلط کرده
_چی؟؟؟
_همسرت غلط کرده فکر بد در مورد تو بکنه اگر اینقدر احمق که هنوز تو رو نشناخته و بهت ایمان نداره به درد لای دیوار میخوره
عصبیه و انگار داره فشار زیادی تحمل میکنه، صورتش فاصله ای تا کبود شدن نداره و من با شناختی که دارم میدونم تا خود خونه باید منو برسونه.
نگاه نا امیدم رو به خیابون و اطراف می اندازم تا حداقل بفهمم کجام از دور تابلو مغازه لوازم آرایشی شاپرک روشن و خاموش میشه نفس عمیق می کشم و آرامش میگیرم چسب اون مغازه خونه نگارِ. خدا کنه خونه باشه؛ خدا کنه خونه باشه.
_ یه کم جلوتر چسب اون مغازه که نوشته شاپرک آپارتمان ماست.
سرعتش رو کمتر میکنه یه جوری که انگار دوست نداره به مقصد برسه ولی میرسه وایمیسته
من انگار که از زندان رها شدم سریع پیاده میشم
_ممنونم خداحافظ
برمیگردم برم که صدای در ماشین میاد پیاده میشه صداش رو شبیه ناله میشنوم
_هما خوشبختی؟
_خیلی زیاد
نمیدونم توی چشم هام دنبال چیه؟ عمیق ترین نگاه رو بهم انداخته لب میزنه
_خدا رو شکر تو لیاقت بهترین ها رو داری
 فکر میکنم اگه  لیاقت بهترین ها رو دارم چرا تو با بی رحمی بهم گفتی لیاقت تو رو ندارم یعنی تو بهتر از بهترین ها بودی؟!
برمیگرده توی ماشین و منتظر که من برم داخل
پشت به ماشین اون؛ جلو در سفید و زرد رنگ آپارتمان قدیمی نگار ایستادم و دعا دعا میکنم خونه باشه و زنگ طبقه دو رو میزنم
صدای مادرش اومد_ کیه؟
_سلام حاج خانوم هما هستم همکار و دوست نگار جون. میشه در رو باز کنید؟
_نگار خونه نیست اما شما بفرما
در رو باز کرد و من خودم پرت کردم داخل و در رو محکم بستم.
چند ثانیه نفس نکشیدم؟ دقیق نمیدونم اما یه لحظه حس کردم دارم خفه میشم؛ با شدت نفس حبس شدم رو دادم بیرون و پشت در افتادم.

  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

5 ساعت قبل، فاطمه.ت. گفته است:

*پارت اول*
دیوونه شدی حتما بارون خیلی شدیده یعنی چی که میخوای پیاده بری
_شاید خل شدم ولی تمام تنم الان این بارون رو میخواد اصلا دلم میخواد موش آب کشیده بشم سمان
سمانه_ هر جور راحتی خل خانوم تو رو نمیشه از تصمیم ات برگردوند، سمج من رفتم
_ می‌سپارمت به خدای بارون. 
_ خدا عقلت بده شاید دست از علاف کردن پسر مردم برداری.
زیر این بارش شدید که دونه به دونه لباس هام خیس شده میخوام فکر کنم. یک هفته است که مدام دارم فکر میکنم و امشب قرار جواب قطعی رو بدم. مدام فکر کردم به این که پسر خوب و بی حاشیه از یه خانواده اصیل و با فرهنگ. پدرش معلم بازنشسته، مادرش یه زن شیرین و مهربون یه برادر بزرگ تر که پزشک و خودش فوق لیسانس اقتصاد داره و کارمند بانک. حقوق خوبی داره، ماشین و خونه داره، هیچ نقطه تاریکی توی زندگیش نداره و من نمیدونم چرا دست دست میکنم برای جواب دادن. سمانه میگه خوشی زده زیر دلت، هامون میگه ناز کردن و بزار برای بعد جواب مثبت، خاله ام هر روز دنبال رخت عروسی بازاره ، زیبا میگه مدیون منی اگه حنابندان نگیری، همه خوشحالن همه به قطعیت رسیدن که جواب من مثبت همه به جز مامان که ته نگاهش تردید هست. بهم فشار نمی آره مثل بقیه تعریف زیاد از خانواده خواستگار نمی کنه آروم و صبور مثل همیشه حمایت ام میکنه با همین سکوت به جاش.
یک بار دیگه به قیافه خواستگارم فکر میکنم به قدش که کمی ازمن بلند تره به صورت سفید و چشم های محجوبش که نگاهش اصلا آزار دهنده نیست. من خوب فهمیدم که قلبا منو پسندیده . لحن و صدای خوبی داره و کمی شوخ طبع اما نه به اندازه ی به اندازه ی...
مغزم آژیر خطر می کشه؛ سرم رو میگیرم بالا بارون مستقیم می ره توی چشمم و چشم هام و می بندم دوباره اون نگاهی که معلوم نیست چه رنگی داره توی سرم خاموش و روشن میشه اون نگاهی که خیلی عمیق خیلی؛ گرم؛ خیلی عاشق؛ اَه با خودم تکرار میکنم به ممنوع ها فکر نکن، به ممنوع ها فکر نکن. سرم رو میارم پایین یه ماشین با سرعت خیلی کم از کنارم رد میشه یه دویست و شیش سفید کمی جلو تر نگه می داره
فکر میکنم خیلی وقته دیگه مزاحم های اینطوری نیستن از وقتی که شبکه های مجازی زیاد شد و آدم ها همون جا ها همدیگر رو پیدا کردن و دست از خیابون گردی و اس ام اس و بلوتوث اینا برداشتن.
 پلاکش تهران. شاید آدرس جایی رو میخواد به ماشین میرسم شیشه ماشین رو میده پایین آسمون با صدای بلند رعد و برق میزنه و صدای راننده توش گم میشه شدت بارون بیشتر میشه سرم رو بلند میکنم به طرف بالا انگار میخوام پیشبینی کنم بارون چقدر دیگه میتونه تند بشه دوباره صدای راننده میاد 
_ ببخشید خانوم قصد مزاحمت ندارم بارون خیلی شدیده اگر اجازه بدید تا مسیری برسونم تون شما هم مثل خواهر من
گوشم سوت می کشه چرا این صدا اینقدر شبیه؟ چرا لحنش همون قدر گیراست؟ چرا میتونه ضربان قلبم رو جا به جا کنه؟ چرا ها رو رها میکنم مستقیم به راننده نگاه میکنم داره رو به رو شو نگاه میکنه؛ حتما توهم زدم آره دیگه امکان نداره خودش باشه. سر خودم داد میزنم احمق چرا امکان نداره؟!
 باید قبل از اینکه نگاهش بهم بیوفته سرم رو بندازم پایین و با سرعت دور شم. آره باید دور بشم میخوام همین کار بکنم اما انگار همه حرکاتم روی دور کُند. سرش رو میاره بالا و بهت همه صورتش رو میگیره زمزمه میکنه هما و باز قلب من زیر رو میشه.
لعنت به قلب من لعنت به لحن صدای اون لعنت به عشق.
حالا دیگه نمیشه همین طوری سرم و بیندازم پایین و برم حالا دیگه باید یه جوابی بدم.
خودم رو پیدا میکنم چشم هام و باز و بسته میکنم و سرد ترین و ناشناس ترین نگاه رو به چشم هاش میاندازم و جواب میدم : ممنون از لطف شما اما مزاحم نمیشم.
محکم قدم برمی دارم و ازش دور میشم و زمزمه میکنم لعنتی بیا و رد شو و برو.
حالم خراب نه کمی بیشتر از خراب؛ منتظرم رد بشه بره تاروی همین جدول گِلی و خیس کنار خیابون بشینم و کمی نفس بکشم انگار نفسم هم بند رفته.
شاید ده پانزده قدم ازش دور شدم چرا نمی ره؟
در ماشین رو باز کرد، چرا من کر نمیشم؟
داد زد. کاری که زیاد نمی کرد یعنی اصلا اهل داد زدن نبود حتی وقتی میخواست دعوا کنه همیشه مسلط بود به جای داد زدن به کلماتش عمق و قدرت میداد چرا دارم یادآوری میکنم؟ نمیخوام ، به مغزم نهیب میزم. هی حق نداری بهش فکر کنی!
و اون دوباره اسمم رو کشیده داد میزنه
_همااااا به خود خدا قسم یک قدم دیگه برداری تا هرکجا که بری باهات پیاده میام میدونی که حرفم حرفه پس بیا تا برسونمت.
راست میگه حرفش واقعا حرفه
برمیگردم و توی چشم هاش نگاه میکنم چشم هایی که رنگش نزدیک به سبزه روشن شده و این یعنی شوق داره و خوشحاله. اصلا برای چی خوشحال؟ چرا هنوز رنگ چشم هاش رو میتونم معنی کنم؟
اَه خسته شدم از این همه چرا که جواب همه شون رو هم میدونم.
نباید کوتاه بیام_ گفتم که ممنون نمیخوام سوار بشم
در ماشین رو بست. لبخند زد _منم که گفتم باهات پیاده میام، اتفاقا اینطوری بهتر هم هست. 
داره بارون میاد و اون از خیس شدن زیر بارون متنفره چون براش کلیه درد میاره.
لعنت بهش میدونستم روی حرفش هست دوست ندارم به خاطر من درد بکشه به سمت ماشینش حرکت میکنم و اون با یه لبخند گشاد ماشین رو دور میزنه و در جلو در رو باز میکنه و منتظر میشه کنار راننده بشینم.
به ماشین میرسم رو روی صندلی عقب پشت سر راننده میشینم. در جلو رو می بنده و پشت فرمون می شینه.
بهش برخورده از صدای نفس هاش معلومه اما مگه برای من مهمه؟
آیینه رو مثل اون وقت ها تنظیم میکنه روی صورتم و تمام صورتش چشم شده و داره منو نگاه میکنه. آروم راه می افته ماشینش مثل همون موقع ها بوی تمیزی میده و اون عطر همیشگی.
_ آدرس ات رو بگو
_ یه کم پایین تر ایستگاه تاکسی هست من همون جا رفع زحمت میکنم
نوچ بلندی میکنه_ آدرس
_گفتم که من
 توی حرفم میپره_ آدرس
_فعلا مستقیم برید
لبخند میزنه _ چشم اگر بخواهی من تا ته دنیا مستقیم میرم
سکوت برقرار میشه و من فکر میکنم واقعا تا کجا مستقیم باید بریم؟ ضربان قلبم چرا پایین نمیاد؟
سکوت رو می شکنه _حالت خوبه؟
میخوام بگم به تو مربوط نیست اما به گفتن ممنون اکتفا میکنم.
_ نمیخوای حال من رو بپرسی؟
_نه 
_ پس خودم میگم، حالم بد نیست
_خدا رو شکر
_ حالم مزخرفه
دلم میخواد بگم واقعا خدا رو شکر که حالت مزخرفه؛ بگم کاش بدتر بشی؛ بگم اصلا حال تو به من چه؟
ولی بازم هردو سکوت کردیم
به دو راهی می رسیم لبخند میزنه_ ببخشید دیگه نمیشه مستقیم برم. چپ یا راست؟
اطرافم رو نگاه میکنم خیابون ها رو گم کردم انگار همه چی توی سرم بهم ریخته بی هوا میگم چپ. با یک دست فرمون رو میچرخونه و من فکر میکنم چقدر زمانی این دست ها رو عاشقانه دوست داشتم چقدر این دستها میتونست حمایت گر باشه و... 
سؤالش مغزمو به تکاپو می ندازه _ نامزد داری؟
اون انگشتر هدیه مامان که برای تولد سال گذشته ام گرفته بود رو سریع از انگشت راستم به انگشت چپم منتقل میکنم و قاطعانه میگم _ازدواج کردم.
یه جوری میزنه روی ترمز که با همین سرعت کم هم پرت میشم جلو و محکم می خورم به پشت صندلی مقابلم.
_آخ
_ببخشید، پس نامزد داری
دست می زارم روی گونه ام که درد داره و به چشم هاش که از ترس و وحشت گشاد شده و رنگش یه چیز عجیب که تا حالا ندیده بودم نگاه میکنم.
رنگش عجیب شده؛ تلفیقی از ترس و یه احساس دیگه که نمیتونم حدس بزنم.
تکرار میکنم_ گفتم ازدواج کردم یعنی از نامزدی گذشته
سرش رو برگردونه و دستش می ره سمت قلبش و من انگار بعد چهار سال آرامش گرفتم.
دوباره ماشین رو روشن کرد _لطفا آدرس دقیق رو بگو تا برسونمت
چشمم به یه تاکسی بی سیم میخوره که کنار خیابون ایستاده _ ممنون همین جا پیاده میشم دوست ندارم همسرم ما رو با هم ببینه شاید فکر بد کنه.
_غلط کرده
_چی؟؟؟
_همسرت غلط کرده فکر بد در مورد تو بکنه اگر اینقدر احمق که هنوز تو رو نشناخته و بهت ایمان نداره به درد لای دیوار میخوره
عصبیه و انگار داره فشار زیادی تحمل میکنه، صورتش فاصله ای تا کبود شدن نداره و من با شناختی که دارم میدونم تا خود خونه باید منو برسونه.
نگاه نا امیدم رو به خیابون و اطراف می اندازم تا حداقل بفهمم کجام از دور تابلو مغازه لوازم آرایشی شاپرک روشن و خاموش میشه نفس عمیق می کشم و آرامش میگیرم چسب اون مغازه خونه نگارِ. خدا کنه خونه باشه؛ خدا کنه خونه باشه.
_ یه کم جلوتر چسب اون مغازه که نوشته شاپرک آپارتمان ماست.
سرعتش رو کمتر میکنه یه جوری که انگار دوست نداره به مقصد برسه ولی میرسه وایمیسته
من انگار که از زندان رها شدم سریع پیاده میشم
_ممنونم خداحافظ
برمیگردم برم که صدای در ماشین میاد پیاده میشه صداش رو شبیه ناله میشنوم
_هما خوشبختی؟
_خیلی زیاد
نمیدونم توی چشم هام دنبال چیه؟ عمیق ترین نگاه رو بهم انداخته لب میزنه
_خدا رو شکر تو لیاقت بهترین ها رو داری
 فکر میکنم اگه  لیاقت بهترین ها رو دارم چرا تو با بی رحمی بهم گفتی لیاقت تو رو ندارم یعنی تو بهتر از بهترین ها بودی؟!
برمیگرده توی ماشین و منتظر که من برم داخل
پشت به ماشین اون؛ جلو در سفید و زرد رنگ آپارتمان قدیمی نگار ایستادم و دعا دعا میکنم خونه باشه و زنگ طبقه دو رو میزنم
صدای مادرش اومد_ کیه؟
_سلام حاج خانوم هما هستم همکار و دوست نگار جون. میشه در رو باز کنید؟
_نگار خونه نیست اما شما بفرما
در رو باز کرد و من خودم پرت کردم داخل و در رو محکم بستم.
چند ثانیه نفس نکشیدم؟ دقیق نمیدونم اما یه لحظه حس کردم دارم خفه میشم؛ با شدت نفس حبس شدم رو دادم بیرون و پشت در افتادم.

*پارت دوم*


صدای پا میومد باید خودم رو جمع و جور میکردم ولی انگار هیچ حسی توی پاهام نبود
مادر نگار تا من و دید هول کرد چند پله آخر رو دوید و محکم به صورتش زد و با لهجه شمالی گفت _ چی شدی هما جان ؟ حالت خوبه؟
زیر بغلم رو گرفت و با بسمه الله بلندم کرد
و من همین طور که از پله های آپارتمان قدیمی شون بالا میرفتم انگار داشتم همه حس هام و پس میگرفتم
خاطرات دور و نزدیک توی ذهنم باهم قاطی شده بودن
باید یه چیزی می گفتم یه کاری میکرد اما فقط تونستم بگم سلام. ببخشید
مادر نگار _ سلام به روی ماهت چه اشکال داره حتما فشارت افتاده
در واحد باز بود هلش داد و من کفش هام به زور درآوردم و با کمک مادر نگار داخل شدم. کمک کرد روی نزدیک ترین مبل نشستم.
مامان نگار _ الان برات شربت عسل میارم هما جان
_ممنون ببخشید یکباره بدنم خالی کرد
مامان نگار_ مشکل اینه شما جوون ها تغذیه درست ندارید
اگه درست غذا بخورید اینطوری ضعف نمی کنید
داشت درست مثل یک مادر ایرانی حرص میخورد ونصحیت میکرد.
ذهن من اما درگیر جوابم به خواستگار بود که حتما باید مثبت می بود با اینکه دلم باهاش نبود ولی عقلم نهیب میزد که حتما قبول کن
و قلبم به خودش می پیچید انگار میخواست از حلقم بزنه بیرون و داد و بیداد بکنه که چرا دروغ گفتی چرا نذاشتی بیشتر ببینمش
دستم رو مشت کردم و گذاشتم روش بلکه آروم بشه خفه بشه
لیوان دسته دار توی سینی فلزی رو مقابل صورتم گرفت،_بفرما
با تشکر برداشتم و کمی از محتویات اون مایع زرد کم رنگ قورت دادم. شیرینیش زیر دلم زد.
مامان نگار_ بهتری هما جان
_ ممنونم بله دست شما درد نکنه
مامان نگار_ با نگار کار داشتی اونم امروز رفته خونه دختر خاله اش الان زنگ میزنم بیاد
_ نه کارم زیاد واجب نبود فردا می بینمش سرکار
نگاه عاقل اندر سفیه بهم کرد یعنی که دختر جان اگه کارت واجب نبود به این بارون با این ضعف کجا پا شدی اومدی
تک سرفه زدم و یادم افتاد نگار ازم یه کتاب روانشناسی خواسته بود که خدا رو شکر الان توی کیفم بود و امروز اینقدر مهد شلوغ بود یادم رفت بهش بدم
دست کردم از کیفم درآوردم _ این کتاب رو نگار جون ازم خواسته بود امروز مهد خیلی شلوغ بود یادم رفت بهش بدم داشتم از این نزدیکی رد میشدم گفتم بیام بدم بهش
مامان نگار _ دستت درد نکنه عزیزم
موبایلم زنگ خورد. مامان بود
_ جانم مامان سلام
مامان _ هما جان هنوز با سمانه ای 
_نه مامان جان اومدن یه کتاب بدم نگار الان آژانس میگیرم زود میام
مامان_ باشه عزیزم منم هنوز ناهار نخوردم منتظر تو بودم بیا تا ناهار بخوریم
_ چشم الان راه میافتم خداحافظ
_ مراقب خودت باش خداحافظ
با اسنپ درخواست ماشین دادم و منتظر تایید شدم
مامان نگار _ ناهار رو همین جا بمون هما جان تا نیم ساعت دیگه هم بابای نگار میاد
_ نه ممنونم زحمت کافیه 
_ چه زحمتی پس ماشین نگیر بزار بابای نگار میبرتت 
_نه ممنونم حاج آقا هم خسته هستن
تایید اسنپ اومد و راننده نزدیک بود
گوشی رو سُر دادم توی کیفم و بلند شدم
تشکر کردم و خداحافظی.
سوار پراید درب و داغون سفید رنگ میشم.توی ماشین بوی غلیظ از سیگار نامرغوب میاد. راننده اخم غلیظی داره و مدام لبش رو زیر دندونش میبره
با خودم فکر میکنم این درد عمیقی که از یادآوری خاطرات روی دلم نشسته رو چکار کنم؟
به مامان فکر میکنم به ایثاری که کرد و بزرگی که بخرج داد.
نزدیک خونه ام و نگران، نگران چشم هام که مامان همه چیز رو ازش می خونه.
راننده_ رسیدیم
_ کرایه اینترنتی پرداخت شده
با صدای خش دار گفت: بسلامت
دستم یخ کرده و دست کلید راحت نمیچرخه به سختی در رو باز میکنم و سوار آسانسور میشم و دکمه شماره پنج رو فشار میدم
حوصله ندارم دوباره با کلید کلنجار برم ، زنگ واحد رو میزنم و بوی فسنجون از پشت در بیداد میکنه.
لبخند میزنم نه بخاطر فسنجون بخاطر مامان و حضور بی نهایت آرام بخشش.
در رو باز میکنه با لبخند نگاهش به من میوفته و اخم میکنه
مامان_ تمام تنت خیس
اصلا فراموش کردم که خیس خیسم
_ سلام
مامان اخم هاش کمرنگ میشه اما از بین نمی ره 
مامان_ سلام خسته نباشی
_ الان لباس هام و عوض میکنم و میام
به سمت اتاق برمیگردم 
قدم اول قدم دوم
صدای نگرانش میاد 
مامان_ هما خوبی؟
چرا دروغ بگم اونم به کسی که منو از بهره 
_ نه خوب نیستم، اما بزاریمش برای بعد
بازوم رو نوازش میکنه
مامان_ میزاریمش برای بعد زود بیا ناهار بخوریم
لبخند میزنم. چقدر داشتنش خوبه!
ناهار در سکوت خورده شد. دمنوش مقوی و میوه برام آورد، پکیج رو زیاد کرد و شال پشمی خودش رو روی شونه ام انداخت، صدای تلویزیون رو کم کرد و تلفن رو قطع کرد. سکوت کرد و سکوت.
 تمام این مدت من خیره بودم به گل های خوشرنگ قالی لاکی جهیزیه مادرم ولی کاملا آگاه بودم که تک تک کار هاش برای آرامش و امنیت منه

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

7 ساعت قبل، فاطمه.ت. گفته است:

*پارت اول*
دیوونه شدی حتما بارون خیلی شدیده یعنی چی که میخوای پیاده بری
_شاید خل شدم ولی تمام تنم الان این بارون رو میخواد اصلا دلم میخواد موش آب کشیده بشم سمان
سمانه_ هر جور راحتی خل خانوم تو رو نمیشه از تصمیم ات برگردوند، سمج من رفتم
_ می‌سپارمت به خدای بارون. 
_ خدا عقلت بده شاید دست از علاف کردن پسر مردم برداری.
زیر این بارش شدید که دونه به دونه لباس هام خیس شده میخوام فکر کنم. یک هفته است که مدام دارم فکر میکنم و امشب قرار جواب قطعی رو بدم. مدام فکر کردم به این که پسر خوب و بی حاشیه از یه خانواده اصیل و با فرهنگ. پدرش معلم بازنشسته، مادرش یه زن شیرین و مهربون یه برادر بزرگ تر که پزشک و خودش فوق لیسانس اقتصاد داره و کارمند بانک. حقوق خوبی داره، ماشین و خونه داره، هیچ نقطه تاریکی توی زندگیش نداره و من نمیدونم چرا دست دست میکنم برای جواب دادن. سمانه میگه خوشی زده زیر دلت، هامون میگه ناز کردن و بزار برای بعد جواب مثبت، خاله ام هر روز دنبال رخت عروسی بازاره ، زیبا میگه مدیون منی اگه حنابندان نگیری، همه خوشحالن همه به قطعیت رسیدن که جواب من مثبت همه به جز مامان که ته نگاهش تردید هست. بهم فشار نمی آره مثل بقیه تعریف زیاد از خانواده خواستگار نمی کنه آروم و صبور مثل همیشه حمایت ام میکنه با همین سکوت به جاش.
یک بار دیگه به قیافه خواستگارم فکر میکنم به قدش که کمی ازمن بلند تره به صورت سفید و چشم های محجوبش که نگاهش اصلا آزار دهنده نیست. من خوب فهمیدم که قلبا منو پسندیده . لحن و صدای خوبی داره و کمی شوخ طبع اما نه به اندازه ی به اندازه ی...
مغزم آژیر خطر می کشه؛ سرم رو میگیرم بالا بارون مستقیم می ره توی چشمم و چشم هام و می بندم دوباره اون نگاهی که معلوم نیست چه رنگی داره توی سرم خاموش و روشن میشه اون نگاهی که خیلی عمیق خیلی؛ گرم؛ خیلی عاشق؛ اَه با خودم تکرار میکنم به ممنوع ها فکر نکن، به ممنوع ها فکر نکن. سرم رو میارم پایین یه ماشین با سرعت خیلی کم از کنارم رد میشه یه دویست و شیش سفید کمی جلو تر نگه می داره
فکر میکنم خیلی وقته دیگه مزاحم های اینطوری نیستن از وقتی که شبکه های مجازی زیاد شد و آدم ها همون جا ها همدیگر رو پیدا کردن و دست از خیابون گردی و اس ام اس و بلوتوث اینا برداشتن.
 پلاکش تهران. شاید آدرس جایی رو میخواد به ماشین میرسم شیشه ماشین رو میده پایین آسمون با صدای بلند رعد و برق میزنه و صدای راننده توش گم میشه شدت بارون بیشتر میشه سرم رو بلند میکنم به طرف بالا انگار میخوام پیشبینی کنم بارون چقدر دیگه میتونه تند بشه دوباره صدای راننده میاد 
_ ببخشید خانوم قصد مزاحمت ندارم بارون خیلی شدیده اگر اجازه بدید تا مسیری برسونم تون شما هم مثل خواهر من
گوشم سوت می کشه چرا این صدا اینقدر شبیه؟ چرا لحنش همون قدر گیراست؟ چرا میتونه ضربان قلبم رو جا به جا کنه؟ چرا ها رو رها میکنم مستقیم به راننده نگاه میکنم داره رو به رو شو نگاه میکنه؛ حتما توهم زدم آره دیگه امکان نداره خودش باشه. سر خودم داد میزنم احمق چرا امکان نداره؟!
 باید قبل از اینکه نگاهش بهم بیوفته سرم رو بندازم پایین و با سرعت دور شم. آره باید دور بشم میخوام همین کار بکنم اما انگار همه حرکاتم روی دور کُند. سرش رو میاره بالا و بهت همه صورتش رو میگیره زمزمه میکنه هما و باز قلب من زیر رو میشه.
لعنت به قلب من لعنت به لحن صدای اون لعنت به عشق.
حالا دیگه نمیشه همین طوری سرم و بیندازم پایین و برم حالا دیگه باید یه جوابی بدم.
خودم رو پیدا میکنم چشم هام و باز و بسته میکنم و سرد ترین و ناشناس ترین نگاه رو به چشم هاش میاندازم و جواب میدم : ممنون از لطف شما اما مزاحم نمیشم.
محکم قدم برمی دارم و ازش دور میشم و زمزمه میکنم لعنتی بیا و رد شو و برو.
حالم خراب نه کمی بیشتر از خراب؛ منتظرم رد بشه بره تاروی همین جدول گِلی و خیس کنار خیابون بشینم و کمی نفس بکشم انگار نفسم هم بند رفته.
شاید ده پانزده قدم ازش دور شدم چرا نمی ره؟
در ماشین رو باز کرد، چرا من کر نمیشم؟
داد زد. کاری که زیاد نمی کرد یعنی اصلا اهل داد زدن نبود حتی وقتی میخواست دعوا کنه همیشه مسلط بود به جای داد زدن به کلماتش عمق و قدرت میداد چرا دارم یادآوری میکنم؟ نمیخوام ، به مغزم نهیب میزم. هی حق نداری بهش فکر کنی!
و اون دوباره اسمم رو کشیده داد میزنه
_همااااا به خود خدا قسم یک قدم دیگه برداری تا هرکجا که بری باهات پیاده میام میدونی که حرفم حرفه پس بیا تا برسونمت.
راست میگه حرفش واقعا حرفه
برمیگردم و توی چشم هاش نگاه میکنم چشم هایی که رنگش نزدیک به سبزه روشن شده و این یعنی شوق داره و خوشحاله. اصلا برای چی خوشحال؟ چرا هنوز رنگ چشم هاش رو میتونم معنی کنم؟
اَه خسته شدم از این همه چرا که جواب همه شون رو هم میدونم.
نباید کوتاه بیام_ گفتم که ممنون نمیخوام سوار بشم
در ماشین رو بست. لبخند زد _منم که گفتم باهات پیاده میام، اتفاقا اینطوری بهتر هم هست. 
داره بارون میاد و اون از خیس شدن زیر بارون متنفره چون براش کلیه درد میاره.
لعنت بهش میدونستم روی حرفش هست دوست ندارم به خاطر من درد بکشه به سمت ماشینش حرکت میکنم و اون با یه لبخند گشاد ماشین رو دور میزنه و در جلو در رو باز میکنه و منتظر میشه کنار راننده بشینم.
به ماشین میرسم رو روی صندلی عقب پشت سر راننده میشینم. در جلو رو می بنده و پشت فرمون می شینه.
بهش برخورده از صدای نفس هاش معلومه اما مگه برای من مهمه؟
آیینه رو مثل اون وقت ها تنظیم میکنه روی صورتم و تمام صورتش چشم شده و داره منو نگاه میکنه. آروم راه می افته ماشینش مثل همون موقع ها بوی تمیزی میده و اون عطر همیشگی.
_ آدرس ات رو بگو
_ یه کم پایین تر ایستگاه تاکسی هست من همون جا رفع زحمت میکنم
نوچ بلندی میکنه_ آدرس
_گفتم که من
 توی حرفم میپره_ آدرس
_فعلا مستقیم برید
لبخند میزنه _ چشم اگر بخواهی من تا ته دنیا مستقیم میرم
سکوت برقرار میشه و من فکر میکنم واقعا تا کجا مستقیم باید بریم؟ ضربان قلبم چرا پایین نمیاد؟
سکوت رو می شکنه _حالت خوبه؟
میخوام بگم به تو مربوط نیست اما به گفتن ممنون اکتفا میکنم.
_ نمیخوای حال من رو بپرسی؟
_نه 
_ پس خودم میگم، حالم بد نیست
_خدا رو شکر
_ حالم مزخرفه
دلم میخواد بگم واقعا خدا رو شکر که حالت مزخرفه؛ بگم کاش بدتر بشی؛ بگم اصلا حال تو به من چه؟
ولی بازم هردو سکوت کردیم
به دو راهی می رسیم لبخند میزنه_ ببخشید دیگه نمیشه مستقیم برم. چپ یا راست؟
اطرافم رو نگاه میکنم خیابون ها رو گم کردم انگار همه چی توی سرم بهم ریخته بی هوا میگم چپ. با یک دست فرمون رو میچرخونه و من فکر میکنم چقدر زمانی این دست ها رو عاشقانه دوست داشتم چقدر این دستها میتونست حمایت گر باشه و... 
سؤالش مغزمو به تکاپو می ندازه _ نامزد داری؟
اون انگشتر هدیه مامان که برای تولد سال گذشته ام گرفته بود رو سریع از انگشت راستم به انگشت چپم منتقل میکنم و قاطعانه میگم _ازدواج کردم.
یه جوری میزنه روی ترمز که با همین سرعت کم هم پرت میشم جلو و محکم می خورم به پشت صندلی مقابلم.
_آخ
_ببخشید، پس نامزد داری
دست می زارم روی گونه ام که درد داره و به چشم هاش که از ترس و وحشت گشاد شده و رنگش یه چیز عجیب که تا حالا ندیده بودم نگاه میکنم.
رنگش عجیب شده؛ تلفیقی از ترس و یه احساس دیگه که نمیتونم حدس بزنم.
تکرار میکنم_ گفتم ازدواج کردم یعنی از نامزدی گذشته
سرش رو برگردونه و دستش می ره سمت قلبش و من انگار بعد چهار سال آرامش گرفتم.
دوباره ماشین رو روشن کرد _لطفا آدرس دقیق رو بگو تا برسونمت
چشمم به یه تاکسی بی سیم میخوره که کنار خیابون ایستاده _ ممنون همین جا پیاده میشم دوست ندارم همسرم ما رو با هم ببینه شاید فکر بد کنه.
_غلط کرده
_چی؟؟؟
_همسرت غلط کرده فکر بد در مورد تو بکنه اگر اینقدر احمق که هنوز تو رو نشناخته و بهت ایمان نداره به درد لای دیوار میخوره
عصبیه و انگار داره فشار زیادی تحمل میکنه، صورتش فاصله ای تا کبود شدن نداره و من با شناختی که دارم میدونم تا خود خونه باید منو برسونه.
نگاه نا امیدم رو به خیابون و اطراف می اندازم تا حداقل بفهمم کجام از دور تابلو مغازه لوازم آرایشی شاپرک روشن و خاموش میشه نفس عمیق می کشم و آرامش میگیرم چسب اون مغازه خونه نگارِ. خدا کنه خونه باشه؛ خدا کنه خونه باشه.
_ یه کم جلوتر چسب اون مغازه که نوشته شاپرک آپارتمان ماست.
سرعتش رو کمتر میکنه یه جوری که انگار دوست نداره به مقصد برسه ولی میرسه وایمیسته
من انگار که از زندان رها شدم سریع پیاده میشم
_ممنونم خداحافظ
برمیگردم برم که صدای در ماشین میاد پیاده میشه صداش رو شبیه ناله میشنوم
_هما خوشبختی؟
_خیلی زیاد
نمیدونم توی چشم هام دنبال چیه؟ عمیق ترین نگاه رو بهم انداخته لب میزنه
_خدا رو شکر تو لیاقت بهترین ها رو داری
 فکر میکنم اگه  لیاقت بهترین ها رو دارم چرا تو با بی رحمی بهم گفتی لیاقت تو رو ندارم یعنی تو بهتر از بهترین ها بودی؟!
برمیگرده توی ماشین و منتظر که من برم داخل
پشت به ماشین اون؛ جلو در سفید و زرد رنگ آپارتمان قدیمی نگار ایستادم و دعا دعا میکنم خونه باشه و زنگ طبقه دو رو میزنم
صدای مادرش اومد_ کیه؟
_سلام حاج خانوم هما هستم همکار و دوست نگار جون. میشه در رو باز کنید؟
_نگار خونه نیست اما شما بفرما
در رو باز کرد و من خودم پرت کردم داخل و در رو محکم بستم.
چند ثانیه نفس نکشیدم؟ دقیق نمیدونم اما یه لحظه حس کردم دارم خفه میشم؛ با شدت نفس حبس شدم رو دادم بیرون و پشت در افتادم.

*پارت سوم*

یک هفته گذشت یک هفته که مثل یک سال بود. خاله؛ هامون؛ سمانه و زیبا وقتی جواب مامان به خواستگار رو شنیدن واکنش های متفاوتی داشتن.
هامون از مامان خواست کمتر منو لوس کنه. زیبا فقط لبخند آرامش بخش زد و احساس کردم ته نگاهش نگرانی هست. خاله دماغش رو بالا کشید و گفت هرچی خیره و معلوم بود حسابی توی ذوقش خورده.
و سمانه با همه وجود کف دستش رو کوبید توی سرم و گفت: خاک بر سرت یعنی خااااااک. بعد خواست تا اونو به خواستگارم معرفی کنیم و اینکه داره میترشه و کار خیره. دعای مادرش هم تا ابد پشت سر ماست و  مامان کلی با حرف هاش خندید.
اما من توی این یک هفته چیزی تا دیوانگیم نمونده بود
توی خیابون تمام دویست و شیش های سفید رو مثل پلیس بررسی میکردم
توی اینترنت اسمش رو جست و جو کردم
توی سایت دانشگاه برترین های رشته مهندسی اون سال ها رو پیدا کردم و هر روز بارها و بارها اون عکس بی کیفیت سه در چهار رو نگاه کردم.
و احمقانه ترین کار یه شیشه ادکلن لالیک اصل خریدم مثل یک معتاد به مواد بو کشیدم وقتی لبخند روی لبم اومدم از خودم ترسیدم و روی سنگ فرش خیابون هزار تیکه اش کردم. در نهایت به حرف مامان رسیدم، من واقعا خوب نبودم.
امروز پنجشنبه بود مهد دوازده تعطیل میشد و قرار بود بمناسبت تولد نگار برای ناهار با بچه ها بریم خونه شون.
با نگار و سهیلا سوار پی کی مشکی قدیمی اما تمیز سمانه شدیم 
نگار_ میگم بچه ها من طاقت ندارم کادو هاتون رو همینجا هم بدید قبوله
سمانه_ نه بابا دیگه چی کادو ها رو بدیم که یه ناهار و کیک درست حسابی ندی بهمون؟
نگار_ من هم نخوام بدم مامانم میده. چه با کادو چه بی کادو
سمانه_ خب خدا رو شکر پس نمیدیم آخه خودم عاشقش شدم جون تو
نگار داد زد_ عوضی
سمانه _ خودتی مثلا یه سال عاقل تر شدی ترشیده تر شدی خااااااک ها دل ننه ات خوش با این دخترش
نگار_ به تو چه
سمانه_ زهر مار
سهیلا دادش دراومد_ بابا بسه اه باز شروع کردن
و من انگار نصفه بودم نصف ام اونجا بود نصف دیگه هم دنبال دویست شیش ها و عطر لالیک و سایت دانشگاه
سمانه نگه داشت و من اصلا نفهمیدم چطور رسیدیم.
فضای شلوغ خونه نگار اینا رو دوست نداشتم مبل های زرشکی و فرش های شلوغ ماشینی و دیوار های پر عکس و تابلو های جور و وا جور با سلیقه من یکی نبود اما خودش و مادرش رو بسیار دوست داشتم. نگار از من و سمانه کوچیک تره البته که قد کوتاه و جسه ریزش کوچک تر هم نشونش میداد. دستپخت مادر نگار عالی بود جشن کوچولو و دور همی خوبی بود. خوش می گذشت بهم اگر فکر اون نگاه و عطر مزخرفش توی ذهنم نبود.
بعد ناهار با مسخره بازی و شوخی های سمانه، نگار با چشم های بسته آرزو کرد و شمع های عدد بیست رو فوت کرد. کیک رو خوردیم و کادو ها رو دادیم البته بعد کلی شوخی بین نگار و سمانه. من و سمانه برای نگار یه بارونی صورتی روشن خریده بودیم و سهیلا یه کیف پول زیبا
ساعت هفت عزم رفتن کردیم.
نگار تا جلو در آپارتمان برای بدرقه مون اومد صورتش رو بوسیدم و براش آرزو موفقیت کردم سهیلا با دست براش قلب درست کرد و سمانه محکم زد توی دلش و اضافه کرد کوفتت بشه اون بارونی و کیف
نگار_ تا چشمت درآد نه تنها کوفتم نمیشه که خیر شونم میبینم.
 سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم. اول سهیلا رو رسوند و بعد منو
از ماشین پیاده شدم و سمانه رو دعوت کردم 
با لودگی خندید_ خیلی زرنگی هما خانوم الان که دیگه جای هیچی ندارم دعوت میکنی؟! راست میگی یه وقتی بگو که گشنه باشم
_ برو بابا مسخره
خواستم برم سمت در که یه مزدای نوک مدادی پشت سر پراید سمانه پارک کرد
سمانه بوق زد و سرش رو آورد بیرون_ جا از این بهتر نبود آقا
در مزدا باز شد اون با همون لباس های همیشه مرتب و صورت آنکارد کرده و عطر مزخرفش پیاده شد
و من بهت زده به در آپارتمان چسبیدم
سمانه_ چته هما خوبی؟
و من حتی نمیتونستم جواب بدم
اون سلام کرد و ادامه داد،ممکنه چند دقیقه وقتت رو بگیرم
سمانه یک تای ابروی بلندش رو داد بالا و خشن گفت_ آقا کی باشن؟
لبخند زد و ردیف دندون های مرتبش نمایان شد_ بادیگارد استخدام کردی هما؟
سمانه دندون قرچه کرد_ آره، حقوق خوبی هم میده
رنگ چشم هاش سبزه تیره با رگ های قهوه ای بود یعنی داشت کلافه میشد اما ظاهرش رو حفظ کرده بود_ جدی ، حاضرم دوبرابر بیشتر بدم بهت چند لحظه از کارت بری کنار
سمانه_ پولت بخوره توی...
وسط حرفش پریدم سمانه اونو نمیشماسه و اون سمانه رو ولی من هر دوشونو خوب می شناسم میدونم ادامه بحث به جاهای خوبی نمیرسه
_ سمانه جان ایشون از آشناها دور ما هستن
سمانه کمی مکث کرد_ ببخشید به جا نیاوردم، اگه کمی ماشین رو جا به جا کنید من می رم
نگاهش کم کم داشت روشن میشد_ خواهش میکنم، حتما ببخشید.
ماشین رو کمی عقب کشید و سمانه با زدن تک بوق خداحافظی کرد
از ماشین پیاده شد و آروم به سمتم میومد و من التماس خدا میکردم تا حتی یک لحظه هم تنها نشیم. انگار نه انگار توی این یک هفته برای دوباره دیدنش خودم رو دیوونه کردم.
اما حالا نمیدونستم اگه با این حجم از تردید که بین عشق و نفرت بهش دارم حرف های بین مون به کجا می رسه.
انگار دعام مستجاب شد همون لحظه ماشین شاسی بلند پشت ماشین اون ایستاد و زمانی ازش پیاده شد
انگار فرشته نجات بود
به سمتش تقریبا دویدم و با لبخند سلام کردم
زمانی_ سلام ببخشید که بدون خبر اومدم ولی واقعا لازم بود که باهاتون حرف بزنم
_ خواهش میکنم چند لحظه اجازه بدید به مامان خبر بدم 
زمانی_ حتما ببخشید بازم
به سمت زنگ در رفتم و کاملا حس کردم از اینکه نادیده گرفته ام اون رو نزدیک منفجر بشه
اومد کنارم زمزمه کرد_ کیه؟
_شوهرم
_از کی دروغ گو شدی هما؟
_از وقتی که دروغ های تو رو شنیدم و یاد گرفتم. درضمن دروغ نیست نامزدمه
_هفته پیش شوهر داشتی امروز نامزد داری و خدا میدونه تا...
وسط حرفش پریدم_ خب که چی به تو چه اصلا. اینجا رو از کجا پیدا کردی؟
_ یک هفته است در اون آپارتمان دارم کیشیک می کشم که خوشبختی تو با شوهرت ببینم. تا یه نفس راحت بکشم تا بیشتر خودم رو عذاب بدم برای از دست دادنت برای
حواسم بود که زمانی داره مشکوک به ما نگاه میکنه اما اصلا مهم نبود 
صدای مامان حرفش رو قطع کرد و از من فاصله گرفت
مامان_ هما جان چیزی شده چرا بالا نمیای؟
_ مامان جان آقای زمانی اومده میخواد کمی با من صحبت کنه
مامان_ باشه عزیزم؛خب بیاید بالا تعارف شون کن
زمانی صدای مامان رو شنید و جلو اومد_ سلام؛ ممنونم خانوم جم اگر اجازه بدید بیرون حرف میزنیم من راحت ترم البته خیلی ببخشید
مامان_ سلام پسرم؛ باشه
زمانی_ ممنونم خداحافظ.
مامان_ خدانگهدار؛ هما جان مادر شب مهمون داریم ها.
یعنی زود برگرد.
_چشم خداحافظ
با فاصله از ما کنار ماشینش ایستاده بود همه مکالمات بین ما رو گوش میداد.خواستم سوار ماشین زمانی بشن که لحن تمسخر آمیزش رو شنیدم_ نمیدونستم آدم نامزدش رو اینقدر رسمی صدا میکنه
فقط تونستم بگم _ به تو چه 
و از مقابل چشم های بهت زده اش سوار ماشین زمانی شدم و تازه فهمیدم چه بلایی به سرم اومده.
اون خونه مون رو پیدا کرده، فهمیده ازدواج نکردم، الان من کنار زمانی نشستم و اینقدر ذهنم بهم ریخته و داغون که حتی نمیدونم چه غلطی میخوام بکنم.
 

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت چهارم*
سکوت بین منو زمانی طولانی شده اما من راضی ام . کاش همین طور در سکوت کمی دور میزدیم و بعد منو میرسوند خونه و برای همیشه میرفت.
همش یه سوال مدام توی ذهنم تکرار میشد، از کجا آدرس منو پیدا کرده بود از کجا؟
صدای زمانی افکارم رو بهم ریخت_ داره پشت سر مون میاد
یه جوری به عقب برگشتم که گردنم رگ به رگ شد. وقتی داشتم سر برمیگردوندم احساس کردم پوزخند گوشه لبه زمانی نشسته.
زمانی_ بخاطر اون آقا جواب خواستگاری من رو نمی دید
از شرم قطعا رنگ لبو بودم_ آقای زمانی
زمانی_ پندار
_چی؟
_ زمانی_ اسم کوچیکم پندار
خیلی مسخره بود واقعا کسی که می گفتم نامزدمه حتی اسم کوچیکش توی ذهنم نمی یومد. انگار همه اسم ها به جز اسم اون ممنوعه بود.
پندار_ برم کافی شاپ یا رستوران؟
ساعتم رو نگاه کردم نزدیک هشت شب بود، اما من آب هم از گلویم پایین نمی رفت چه برسه به شام.
_لطفا کافی شاپ
پندار_ چشم
مقابل یه کافه نگه داشت و من ماشین هیراد رو دیدم که از کنار ماشین پندار به سرعت رد شد.  اسم لعنتی اش از سرم گذشت لعنت بهت هیراد لعنت
پندار_ بالاخره رضایت داد عاشق دل خسته تون
سرم رو انداختم پایین. چه اصراری به خجالت دادن من داشت.
پندار_ قصد ناراحت کردن تون رو نداشتم عذر میخوام.
سرم رو تکون دادم و با هم وارد فضای کم نور کافه شدیم
بوی قهوه کمی آرامش وارد ذهن در هم ریخته ام کرد
فضای زیاد بزرگی نداشت اما دلنشین بود. دیوار هاش آجری بود و میز و صندلی چوبی که با رومیزی های چهارخونه خوش رنگ تزیین شده بود یه کتابخونه کوچیک و ایستاده کنار پیشخون مغازه بود و توش انواع کتاب های ادبی از شعر و رمان و داستان داشت و روی هر دیوار چند تا عکس از شعرای معاصر بود
یه میز کنار دیوار که نه نزدیک به پیشخوان بود و نه دور رو انتخاب کرد و صندلی رو برای من بیرون کشید.
تشکر کردم و کیفم رو روی میز چسب دیوار گذاشتم کمی شال طوسی رنگ مو جلو کشیدم و فکر کردم کاش زیر بارونی مشکیم مانتو داشتم چون حسابی احساس گرما میکردم
پندار_ انگار گرم تون شده
_ نه زیاد
لبخند زد _آخه گونه هاتون داره سرخ میشه
چی باید می‌گفتم
نگاهش کردم مستقیم به چشم های درشتم زل زده بود 
پندار_ فکر کنم جزو زیبا ترین ها باشه
_ چی؟
پندار_چشم هاتون
سرم رو پایین انداختم
خیلی ها می گفتن ترکیب صورتم دلنشین
پوست گندمی بینی کمی سر بالا لب ها و گونه های برجسته ابروهای پهن مشکی و چشم های کشیده قهوه ای سوخته
هیچ وقت زیبایی یا زیبا دیده شدن جزو ملاک ها و ارزش هام نبود یعنی مامان اینطور تربیتم نکرده بود اما خب از نظر بقیه زیبا بودم
سرم رو بلند کردم و همچنان خیره نگاه ام میکرد . خدا رو شکر صدای کافه من  رشته نگاهش رو برید و من کمی نفس گرفتم.
کافی من_ چی میل دارید؟
پندار خیلی حرفه ای دستش رو به سمت من تکون داد _ اول شما بفرمائید
بدون نگاه به منو هات چاکلت خواستم 
بوی قهوه رو دوست داشتم اما مزه اش رو نه
پندار هم اسپرسو سفارش داد همراه چیزکیک
دوباره سکوت بود و من به تابلو شعری که با خط نستعلیق  درهم نوشته شده بود و خوندنش سخت شده بود چشم دوختم ولی همچنان نگاه خیره اش رو حس میکردم
پندار_ عاشقی را چه نیاز است به توجیه و دلیل
که تو‌ ای عشق همان پرسش بی زیرایی
نگاهش کردم_ چه قشنگ
پندار_ شعر های قیصر امین پور واقعا قشنگه
_ کارمند بانک و شعر اصلا بهم نمیخوره
لبخند زد_ پدرم دبیر ادبیات بود
_ عزیزم، خدا حفظ شون کنه
پندار_ میدونستم ادبیات خوندن شما رو سر مهر می آره رشته ام رو عوض میکردم
حتما پیشانیم چند قطره عرق نشسته_ پدر و مادرتون به دلم نشستن، خانواده بسیار خوبی دارید
پندار_ خوش بحال پدر و مادرم . کاش من هم کمی دلنشین بودم
_لطفا بیشتر از این منو خجالت زده نکنید
پندار_ نمیتونم
با حیرت نگاهش کردم
لبخند زد_ میخوام تا جایی که میشه خجالت زده تون کنم چون سرخی گونه هاتون واقعا جذاب تر تون میکنه
خدایا این رو کجای ذهن آشفته و دل بی صاحبم بزارم
پندار_ کلافه بنظر میاید
باید بحث رو عوض کنم.
_ ادبیات ، روان شناسی ، حسابداری شما واقعا هنرمندی
پندار_ اگر کسی رو واقعا دوست داشته باشید حدس زدن حالاتش سخت نیست
اینو راست میگفت اما چه ربطی به ما داشت. کاش این حرف ها رو تموم میکرد.
پندار_ اون آقا دلیل دست به سر کردن منه
اشتباه کردم کاش دوباره برگرده سر حرف های قبلی
_ من شما رو دست به سر نکردم فقط وقت بیشتری خواستم و حتی مامان گفت که اگر شما عجله دارید یا خسته شدید برید سراغ مورد های دیگه
پندار دستش رو به شکل  بی نهایت & روی میز کشید انتهاش روکمی به سمت من ادامه داد 
سفارش هامون اومد و دستش رو  از روی میز برداشت
پندار_ عجله ندارم اما وقت بیشتر برای زمانی که بین نه و بله مردد هستید تا هفته پیش اینطور بودید ولی من در الان در چشمان شما فقط یه نه محکم بدون تردید میبینم 
انگشت هام دور دسته فنجان بود و با این حرفش لرزید و این از نگاه دقیق پندار دور نموند.

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت پنجم*


آخرین نگاه رو به کافه انداختم و تابلو اسمش در ذهنم حک شد. کافه Amour
سوال پندار نگاه ام رو از کافه به سمت خودش برگرداند
پندار_میشه یه خواهش کنم
کمی چشم هام و درشت تر کردم_ بفرمائید
پندارکمی دستپاچه شد_ اون طرف رو نگاه کن 
سرم رو برگردوندم و دنبال چیزی که نمیدونستم گشتم
_چی رو نگاه کنم؟
خندید_ هیچی گاهی تحمل کردن نگاه هات واقعا سخته.
غیر مستقیم به حالت زیبای چشم هام اشاره میکرد.حتی اگر التماس هم بکنه غیر ممکنه نگاهش کنم.
پندار_ خواهش ام رو بگم؟
به معنی بله سر تکون دادم
پندار_ روزی نیم تا یک ساعت از بعد ظهر تون رو در اختیار من بزارید ، بخاطر همون شانس مجددی که گفتم
البته اگر موافق باشید از مادرم میخوام که اجازه اش رو از مادرتون هم بگیره
میخوام مخالفت کنم بگم نه اما حضور هیراد باعث میشه موافق باشم
حال نابود منو فقط کسی که مثل من تا پای نابودی رفته میفهمه
عاشق باشی با تمام وجود؛صادق باشی بیشتر از همه عمرت؛وفادار باشی بهش حتی بیشتر از خودت و در آخر به بدترین شکل ممکن پس زده بشی و بسوزی ، سوختنی که تمام شدنی نیست. اما همچنان در عمیق ترین نقطه قلبت جا داشته باشه. عشقی با تنفر.
این حال منو خدا کنه که کسی تجربه نکنه اما فقط همون آدم میتونه منو درک کنه خواستن کسی که ازش متنفری چه پارادوکس غیر قابل درکی.
من دو نیم شده بودم نیمی که تنفر از هیراد ازش سرازیر میشد و نیمی که برای دوباره دیدنش پر پر میزد و هر دو نیم من با هم در جنگ بی پایانی بودن و قطعا حاصل این جنگ ویرانی کامل من بود.
مقابل در آهنی مشکی آپارتمان ایستاد
پندار_ ممنون که اومدی و ممنون که حرف هامو گوش کردی
_ خواهش میکنم، منو ببخشید که باعث دردسر تون شدم
پندار_ کاش همه دردسر ها همین قدر دوست داشتنی و جذاب بودن
_ شب خوش
پندار_ قبل رفتن شمار ات رو بگو یا از مادرت بگیرم
مردد بودم انگار نیاز به تایید مامان بود
_ لطفا از مادرم بگیرید
پندار_چشم. شب خوبی داشته باشی
_ خداحافظ
پندار_به امید دیدار
از ماشین پیاده شدم کلید رو از کیفم درآوردم و پندار هنوز منتظر بود برم داخل تا حرکت کنه
داخل شدم و صدای ماشین رو شنیدم که دور میشد .
خسته بودم اما نه جسمی همه روح و روانم در هم ریخته بود. سوار آسانسور شدم و به اطراف کابین طلایی اش چشم دوختم فکر کردم از خود طلا هم خوشرنگ تره اما طلا نیست درست مثل هیراد که از یه مرد با معرفت هم بهتر به نظر میومد اما ذره ای بوی معرفت نبرده بود. اما همین بی معرفت یه زمانی یه جوری منو ستایش میکرد و بهم عشق میداد که حالا تعریف و عشق هیچ کس به چشمم نمی آد.
مقابل در ضد سرقت آپارتمان ایستادم و چشمم به کفش های هامون افتاد و کمی بعد صدای عصبی صاحب کفش هم شنیده شد.
هامون_ مامان هیچ معلوم هست هما چه غلطی داره می کنه؟
مامان سکوت کرده بود از همون سکوت ها که از هزاران فش و دعوا و کتک بدتر بود
هامون_ معذرت میخوام اما کلافه ام ناراحت ام بابا مثلا من برادر بزرگ ترش هستم میخواهم بفهمم دلیل اینکار ها چیه؟! چهار سال پیش وقتی یه دفعه تصمیم گرفتین از تهران به اینجا نقل مکان کنید اونم وقتی که حال هما اونقدر خراب بود مدام دلیلش رو ازتون می پرسیدم ولی شما هیچی نگفتید فقط خواستید که انتخاب کنم بین موندن تهران و اومدن با شما و فقط نمیدونم چرا فکر کردید که بدون شما میتونم تحمل کنم. مامان درسته من پسرم درسته هفت سال بزرگ ترم اما عمیقا به شما و هما وابسته و دلبسته ام من دوستش دارم و نگرانش ام دوباره حس میکنم حال خوبی نداره دارم میبینم که بهم ریخته است دلیل این آشفتگی چیه مامان؟
صدای آرامش بخش مامان رو به سختی شنیدم_ چهار سال پیش چیزی بهت نگفتم چون تازه با زیبا نامزد کرده بودی پی تدارکات عروسی بودی از خواهرت که خیلی بهم وابسته بودید غافل شده بودی و مدام چسبیده بودی به زیبا و من درکت میکردم چون زمانی هم خودم جوون بودم و ازدواج کردم من مادر تو هم هستم تو هم عزیز دل منی نمیخواستم توی دوران خوش نامزدی و عقد مشکل خواهرت کام شما ها رو هم زهر کنه، اون موقعه درکت کردم و ازت انتظار زیادی نداشتم. درسته به خاطر شرایط هما این نقل مکان اجباری رو انتخاب کردم اما دست تو و زیبا رو برای انتخاب محل زندگی باز گذاشتم. خب اینکه شما دو نفر زندگی در کنار ما رو انتخاب کردید از معرفت خودتون بود اما من اصراری نداشتم ولی از تصمیمت خوشحال و ممنون بودم. حالا چهار سال گذشته آرامش داری کنار زیبا خوشبختی و من هر روز برای آرامش و خوشبختیت سر هر سجده ام دعا میکنم اما اگه واقعا برای خواهرت نگرانی بشو همون هامون پنج سال پیش همون قدر رفیق و صمیمی. مشکلش رو از خودش بپرس. میدونی چیه هامون جان معتقد ام نصف ضربه ای که هما اون سال ها خورد رو از وابستگی زیاد به تو خورد، اون بیش از یک برادر به تو وابسته بود و تو از وقتی که نامزد کردی یه دفعه اونو تنها گذاشتی.
هیچ صدایی از داخل خونه شنیده نمیشه. آروم روی پله های سرد کنار در میشینم سرم رو روی پاهایم می زارم . انگار پرت میشم به هفت سال پیش کنار قبر بدون سنگ بابام نشسته ام و آنقدر گریه کردم که چیزی نمونده از حال برم، یه آغوش گرم منو احاطه میکنه و صدای بم و دوست داشتنی هامون توی گوشم می پیچه_ خواهر قشنگم الهی دورت بگردم دیگه گریه بسه بابا اینطور ببینتت ناراحت میشه، میخوای بابا ناراحت بشه 
ترسیده جواب میدم_ نه، ولی هامون من بدون بابا چیکار کنم نمیتونم میمیرم
فشار آغوشش رو بیشتر کرد_ خواست خدا بوده که پدر ما اینطور ناغافل از بین ما بره اما عزیز دلم من که نمردم تا هستم همه جوره هواتو دارم، خدا نکنه اتفاقی برات بیوفته تو عزیز دل منی تو همه کس منی
و چقدر آروم و گرم میشم به یک باره. از اون روز هامون شد همه کس من در کنار توجه و عشق اون و مامان هیچ چیز کم نداشتم برام بهترین رفیق و دوست شد اینقدر عالی که بیشتر وقت ها جای خالی پدری که اون قدر برام عزیز بود رو کم رنگ میکرد اونقدر صمیمی که حتی نیاز ام رو به جنس مخالف که یه احساس عادی توی اون سن و سال کاملا از بین میبرد چون کنار هامون برادر قد بلند و جذابم همه چیز عالی بود. تفریح، سینما، بازار، مسافرت،
وقتی که دست هام رو می گرفت و همه این جاها کنارم بود و من از این حضور گرمش لذت میبردم مخصوصا وقتی نگاه حسرت زده دختر های جوون رو می دیدم.
دوسال گذشت و شرایط کاری هامون توی اداره که استخدام شده بود روز به روز بهتر میشد که مامان زمزمه ازدواج هامون رو شروع کرد منم مثل هر خواهری از ازدواج تنها برادرم احساس خوشی داشتم و اونقدر هامون بهم حس قدرت و عشق میداد که اصلا فکر نمی کردم ازدواج اون باعث این همه فاصله بین ما بشه. یکی از اقوام، زیبا رو به ما معرفی کرد. زیبا دختر قشنگ و آرومی بود.پرستاری خونده بود و به تازگی در یک بیمارستان دولتی مشغول کار شده بود. همه چیز به صورت سنتی پیش رفت و زیبا به دل همه ما نشسته بود.عقد محضری کردن و قرار شد عروسی بمونه برای سال بعد تا هر دو خانواده آمادگی لازم رو کسب کنن. دو روز از عقد گذشته بود و من صبح تا ظهر دانشگاه کلاس داشتم ظهر خسته و کوفته برگشتم خونه کفش های مامان جلو در نبود اما کفش هامون و زیبا رو دیدم خوشحال شدم که هر دو هستن. آروم در رو باز کردم و وارد شدم در اتاق خواب هامون رو به روی درب ورودی بود و درز درش کمی باز بود از همون درز در دیدم که هامون زیبا رو در آغوش گرفته و قربون صدقه اش می ره و میگه تو همه کس منی زیبا ناز کرد گفت_ هامون برای عصری حتما باید هما رو هم با خودمون ببریم
هامون_ دوست داشتم هما هم بیاد ولی اگه تو نخوای نمیبریمش
انگار با دیدن این صحنه و شنیدن این حرف ها چکش به مغزم میزدن. حس اضافه بودن داشتم یه حس حال بهم زن. قلبم به یکباره شکسته شد. اصلا از برادر همیشه همراه و مهربونم انتظاره این پس زدن رو نداشتم.البته الان بهتر حال و هوای اون وقت اونا رو درک میکنم اما اون زمان من به دلیل رفتار هامون وابستگی شدیدی بهش پیدا کرده بودم و همین وابستگی زمینه اولین شکست روحی  بعد از فوت بابا بود. غرورم داشت خودشو میکشت دوباره به سمت در رفتم و با شدت بیشتری باز و بسته اش کردم .هر دو متوجه صدای در شدن و اومدن بیرون.ناراحت سلام کردم و  هر دو خندان جواب دادن اینقدر درگیر حال خوش خودشون بودن که حتی ناراحتی و آشفتگی منو متوجه نشدن. همین طور که به سمت اتاق خوابم میرفتم گفتم_ بچه ها من عصر با شما نمیام
از پشت سر احساس کردم زیبا لبخند زد و صدای بی تفاوت هامون تیر خلاص به قلبم بود_ هر طور راحتی
از اون روز همه صمیمیت و نزدیکی بین منو هامون از بین رفت. هامون دیگه تلاشی برای نزدیک شدن به من نکرد و من هم نخواستم موجود اضافه زندگیش باشم. فکر میکردم کسی حال احوال ما رو نمی بینه اما حالا میفهمم مامان کاملا از اتفاقات بین ما آگاه بوده.و درست زد به هدف فاصله گرفتن من از هامون و جای خالی اون و نبود بابا نیاز منو هر روز به یک جنس مخالف بیشتر میکرد و شاید یکی از مهم ترین دلایل وابستگی بیش از حد من به هیراد همین بود.
صدای هامون منو از افکارم جدا کرد
هامون_ فردا با هما تماس میگیرم ، فعلا خداحافظ
مامان_ خدا به همراهت
دوست نداشتم توی این لحظه و موقعیت ببینمش قبل از اینکه در رو باز کنه آروم از پله ها بالا رفتم و توی پاگرد بالا چسب دیوار ایستادم تا هامون بره و فکر کردم بعد پنج شیش سال چی میخواد بگه چه طور مشکل منو میخواد حل کنه؟! اصلا مگر مشکل من قابل حل بود. یک دل شکسته و یک فکر بیمار اگر هم درست شدنی بود کار سخت و زمان بری بود.
وقتی که رفت به سمت خونه رفتم وارد شدم.

 

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت ششم*
مامان نگاهش رو دوخته به پاهاش و معلومه حسابی داره همه چیز رو تجزیه و تحلیل میکنه
نگاهش رو آورد بالا و بی مقدمه گفت_ چرا باهاش حرف نمیزنی؟
چشم هام گرد شد_ با کی؟
مامان_هیراد
_ چی؟
مامان_ تا کی میخوای فرار کنی همون چهار سال پیش هم خواستم جسور باشی قوی باشی فرار نکنی اما هنوز هم میخوای فرار کنی
نالیدم_ مامان
مامان_ هنوز دوستش داری دیگه پس چرا باهاش حرف نمیزنی
_ دوستش دارم اما تحقیر هاش یادم نرفته دوستش دارم اما اون نگاه پر تنفرش یادم نرفته دوستش دارم اما یادم نرفته بازیچه شدم. نفس عمیقی گرفتم آروم زمزمه کردم دوستش دارم اما حالم ازش بهم میخوره
مامان_ باشه همین ها رو بهش بگو و بزار بره. دیگه نمی زارم فرار کنی باید قوی بشی. هامون راست میگه زیادی لوست کردم.
عصبی شدم_ مامان
مامان_ اون الان فکر میکنه داری ناز میکنی میخوای اذیتش کنی و اگر همین طور ادامه بدی شاید امیدوار بشه که بهش برگردی، باهاش حرف بزن و قانع اش کن برگشتی وجود نداره
چشم هامو بستم و سرم رو به راحتی شیری رنگ مورد علاقه مامان تکیه دادم
حرف های مامان رو قبول دارم باید قوی بشم باید باهاش مقابله کنم باید اینبار من ردش کنم.
مامان شال پشمی بادمجونی که روی پاش انداخته بود رو بی حوصله پرت کرد سر مبل کناری و بلند شد_ پاشو بخواب فردا باید بری سرکار.
رفت سمت اتاقش و منو با اون حالت عجیب نگاهش تنها گذاشت. حتی حوصله نداشتم که بلند شم و برم سمت اتاقم. روی همون راحتی دراز کشیدم و شال مامان رو کشیدم روم و چشم بستم، داشت خوابم میبرد اما پاهایم یخ کرده بود. احساس کردم گرم شدم مامان پتو رو انداخت روم و رفت. چقدر بودنش خوب بود.
با عجله سوار آسانسور شدم و به ساعت ام که نزدیک هشت بود نگاه کردم _ نچ کاش زود یه تاکسی گیرم بیاد. نیم بوت مشکیم روی جین روشن ام بود و ساق پام رو اذیت میکرد_ لعنتی کاش این شلوار رو نمیپوشیدم. به صورت پف کرده و بی حالم نگاه کردم از داخل کیفم رژ کالباسی مو درآوردم و توی آینه آسانسور روی لبم کشیدم کمی بهتر شدم.موقع بیرون اومدن از خونه مامان هنوز خواب بود و این یعنی دیشب تا دیر وقت بیدار بوده.
دکمه های بارونیم باز بود و نسیم اوایل آبان انگار مستقیم وارد قلبم میشد.از پیچ کوچه رد شدم و سر خیابون ماشینش رو دیدم تعجب نکردم و انگار انتظارش رو داشتم .
از ماشین پیاده شد برعکس من اصلا صورتش خواب آلود و پف کرده نبود انگار از صبح خیلی زود بیدار بود. مستقیم نگاهم کرد و همه اجزای صورتش میخندید.
نمیدونم شاید مامان راست میگفت شاید باید حرف میزدیم. منم نگاهم رو بهش دوختم بی تفاوت بودم اما فقط خدا می دونست قلبم چطور داره خودش رو پر پر میکنه نزدیکش شدم با ژست خاص خودم مقنعه ام رو کمی جلو کشیدم. هیراد بازم مثل همون سال ها محو ام شده بود و آروم گفت_ سلام
_سلام. میشه بپرسم اینجا چیکار میکنید؟
هیراد_ آره میشه؛ بپرس
پشت چشمی براش نازک کردم_ اینجا چیکار میکنی؟
دستش مشت شد و من میدونستم چقدر تک تک حرکات چشم هام رو دوست داشت.
هیراد_ باید حرف بزنیم
در لحظه تصمیمم رو گرفتم باید قوی بشم.
_ باشه حرف میزنیم اما نه الان من دیرم شده باید برم سر کار، شماره ات رو بده هر وقت وقتم آزاد بود بهت خبر میدم
هیراد_من امروز باید برگردم تهران کارهای شرکت روی هواست
بی تفاوت نگاهش کردم_ خب برو من جلوت رو گرفتم؟هیراد نزدیک تر شد کمی خم شد و صورتش رو مقابل صورتم گرفت و نفس عمیق کشید_ آره دقیقا خود تو جلوم رو گرفته، سوار شو
یک قدم رفتم عقب_ ببین دیرم شده تنها شانسی که میتونم بهت بدم اینه که شماره ات رو بدی و هروقت وقتم آزاد شد بهت خبر میدم و برای اینکه تکلیفت روشن شه من تا اواسط هفته دیگه کلا سرم شلوغه بعد اونم باز دقیق نمیدونم پس با خیال راحت برگرد سر کار و زندگیت
سرش رو برگردوند_ باشه، این همه بد جنسی حقم نیست اما قبول.گوشی ات رو بده
چقدر پرو بود هنوز یک درصد از بدی هاش هم جبران نکرده بود و این رو میگفت.
نگاهم کرد دستش رو تکون داد_گوشی ات رو بده
گوشه لبم رو گاز گرفتم_لازم نکرده بگو خودم میزنم توی گوشیم
دستش رو گذاشت روی سقف ماشین و کلافه گفت_ نکن اینطوری. لعنت به این فاصله
نباید فضای بین مون از این احساسی تر میشد.
_شماره رو بگو دیرم شده
شماره اش رو یادداشت کردم و گوشی رو انداختم توی کیفم_ خداحافظ
هیراد_ بیا برسونمت
_ممنون 
هیراد_مگه دیرت نشده بود
دستم رو برای تاکسی که داشت میومد تکون دادم گفتم دربست. سوار شدم حرکت کرد و من با همه توان به اون احساسم که میگفت برگرد عقب و نگاهش کن مقابله کردم و تا رسیدن به مهد فقط به جلو زل زدم.

  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت هفتم*
از در صورتی بزرگ مهد وارد حیاط شدم و دیدم که خانوم صولتی مدیر مهد پشت پنجره ایستاده و داره حیاط رو نگاه میکنه. زن مقاوم و صبوری بود و واقعا به بهترین نحو مهد رو اداره میکرد. با سر بهش سلام دادم و وارد شدم. نگران نبودم چون اهل توبیخ بیش از حد نبود و من هم بار اولم بود این تاخیر بی جا.
بالکن کوتاه رو طی کردم و داخل شدم. هرم گرما به صورتم هجوم آورد و لبخند زدم.خانوم صولتی از اتاق مدیریت بیرون اومد_ دیر کردی هما جان
_ببخشید دیشب کمی بد خوابیدم
صولتی_ الان حالت خوبه عزیزم
_بله ممنون
صولتی_ فروزان رو جای تو فرستادم سر کلاس 
با سرعت سمت کلاس بچه های چهار تا پنج ساله رفتم و تشکر کردم.
وارد کلاس شدم صدای عسل رو شنیدم_ خاله هما چرا در نزدی وارد شدی، خودت همیشه میگی هرجا رفتیم در بزنیم
فروزان نگاه سردی بهش انداخت_ در زدن ولی شما اینقدر صدا میکنید که نشنیدید، الان هم همگی به خاله هما سلام بدید
بعد با لبخند همراه بچه ها به من سلام داد
_سلام عزیزم ببخشید، تو هر روز که دانشگاه نداری باید جور یکی از ما رو بکشی
فروزان_ خواهش میکنم کاری نکردم.رفت و در رو بست
بچه ها دویدن سمتم
علی خوشگل و دوست داشتنیم صورتش رو مالید به دستم و گفت_ هما جونم فکر کردم امروز نمیای
سرش رو بوسیدم و ازشون خواستم سر جاشون بشینن
قیافه زیبا و دوست داشتنی همه شون رو نگاه کردم ، هیراد و همه قبل و بعدهای مربوط به اون رو جمع کردم و انگار ته ذهنم توی یه انباری تاریک حبس کردم. کتاب داستان رو برداشتم و با تب و تاب شروع کردم به خوندن.
ساعت نزدیک دو بود. گردنم رو چپ و راست کردم.
همه بچه ها تقریبا رفته بودن دو سه نفری منتظر پدر و مادرشون بودن
از اتاق اومدم بیرون و سمانه زد پشتم
_ تو چرا دستت لقه
سمانه_تو چرا اینقدر دهنت قرصه
_منظور
سمانه_منظور و زهر مار، مثلا من رفیق صمیمی ات ام
به حالت قهر داشت رو برمیگردوند
دستش رو کشیدم_سمان تورو خدا دیگه گنجایش سر و کله زدن با تو رو ندارم
سمانه_ باشه اشکال نداره من مثل خدام ، سریع الرضام . زود میبخشم. عوضش امروز میای خونه ما قشنگ همه چیز رو تعریف میکنی.
_ یعنی چی؟
سمانه_ خاک به سرت من هرچند قرن یک بار یکی رو خونه مون دعوت میکنم ، زود قبول کن تا پشیمون نشدم
_ خیلی ممنون دعوتت رو نمیخوام
سمانه_ باشه پس تا یه ربع دیگه حاضر باش اسنپ میگیرم
_ نمیخوام بیام
سمانه_ میخوای داری لوس بازی در میاری، در ضمن ناهار هم تخم مرغ ، مامان و بابام صبح رفتن روستا پیش ننه جونم تا فردا هم نمی آن. شب هم پیش خودمی
_ خدایا چرا مستحق این عذابم
سمانه_ چون دهنت قرصه. برو حاضر شو گشنمه. وگرنه اگه همه چیز رو میدونستم به‌جای اینکه بریم خونه ما ناهار تخم مرغ بخوریم می رفتیم خونه شما ناهار هم دستپخت خوشمزه سیما جون رو می خوردیم.
همین طور که روپوش مهد رو با مانتو م عوض میکنم به یقین رسیدم که سمانه تا ته ته ماجرا رو در میاره و خیلی هم بدم نمیومد برای یکی تعریف کنم از اینکه هی تنهایی همه این پنج سال رو مرور کردم خسته شدم، اصلا انگار دلم میخواست دوباره تمام اتفاقات بین خودم و هیراد رو برای یکی بگم هی دوره اش کنم.
گوشیم و از کیفم درآوردم و شماره خونه رو گرفتم
مامان_ بله
_سلام مامانی خوبی
مامان_ سلام عزیزم خسته نباشی
_ قربونت خواستم بگم سمانه امشب تنهاست، پدر و مادرش رفتن روستا میخواد من برم پیشش
مامان_ خدا رحم کنه فردا که جمعه است شما هم که به لطف خدا بحث جدید و جذاب دارید
کنایه اش به هیراد بود اما خودم رو زدم به اون راه
_ ماااااماااان
مامان_ جانم، پس منم امشب می رم خونه هامون زیبا صبح زنگ زد و کلی اصرار کرد. من گفتم شاید تو دل و دماغ اونجا رو نداشته باشی بهشون تا الان جواب ندادم که می ریم یا نه
چقدر همیشه به فکر حال و احوال من بود چقدر مراعات منو میکرد، چقدر عمق و وسعت دوست داشتنش زیاااااد بود، فقط خدا میدانست
_ دوستت دارم
مامان_ منم دوست دارم، مراقب خودت باش خوش بگذره
_ به شما هم، خداحافظ
مامان_ در پناه خدا
به دیوارهای کرم استخوانی پذیرایی خونه پدری سمانه نگاه کردم زندگی ساده و آرام بخشی داشتند. فرش های دست بافت قدیمی ، پشتی های تپل و مرتب با رو پشتی های قلاب بافی شده، آشپز خونه قدیمی که در داشت و اپن نبود. همه چیز ساده بود ساده و به شدت تمیز. سمانه داشت ظرف های کم ناهار رو می شست بلند شدم به سمت در حال رفتم کنار پنجره های رنگی قدیمی ایستادم و حیاط کوچک اما با صفا رو نگاه کردم حوضی که بخاطر سرما آبش رو خالی کرده بودن و دوتا مرغ حنایی مامان سمانه که توی باغچه خالی مدام پاهاشون رو روی خاک میکشیدن. داشتن مرغ و خروس عادی ترین چیز خونه های حیاط دار این جا بود .
سمانه_ از ظرف شستن که در رفتی بیا چایی بخور
_ تو گذاشتی و من نشستم
سمانه_ نزاشتم چون ظرف ناهار کم بود راست میگی ظرف های شام رو بشور که برنج و خورشت میخوام برات بپزم
روی زمین نشستم و به استکان های شفاف و چایی های بینهایت خوشرنگ نگاه کردم.
_ دیگه وقت شوهرت ها
سمانه_ شانس منه بدبخت، یکی مثل من این همه هنر داره و خواستگار هیچی یکی هم مثل تو با همه بی هنریش چندتا چندتا
به صورت گرد و تپلش نگاه کردم چشم های خوشرنگ سبز روشن، لب های باریک صورتیش، بینی خوش فرم اش و ابرو های نازک قهوه ای کم رنگش که چشم هاش رو جذاب تر میکرد چقدر دوست داشتنی بود چهره اش و من چقدر از ته دلم دوستش داشتم . سمانه یک رفیق واقعی بود چهار سال از دوستی ما می گذشت از زور اولی که برای کار به مهد رفتم و اون اولین قدم رو برای این رفاقت برداشت و حالا انگار چهل سال که میشناختنش. شوخ، بزله گو، با وقار، مستقل و از همه مهمتر قابل اعتماد
سمانه_ چته زل زدی به من، خوردی منو 
_ آخه خوردنی هستی
سمانه_ خاک به سرم چه غلطی کردم با تو هیز تنها شدم، پاشو برو خونه تون من امنیت ندارم
_ برم؟
سمانه_ آره برو، تعریف هاتو بکن بعد برو
_ داری از فضولی میمیری ها
سمانه_ آره والا
_ چی بگم برات بگو تا نمردی
سمانه_ اون پسره کی بود
_هیراد بود
سمانه_ جدی میگی وای چقدر بزرگ شده بود، چقدر تغییر کرده
از ته دل خندیدم
سمانه_درد، یه جوری میگه هیراد بود انگار فامیل درجه یک من بوده،
چپ چپ نگاه ام کرد و دهنش رو کج و کوله کرد
_ قضیه مال پنج سال پیش
سمانه مشتاقانه بهم خیره شده بود و آماده بود که از اول همه چیز رو بشنوه و من از عمق نگاه سبز روشن اون رفتم به پنج سال پیش.
من دانشجو روانشناسی بودم اما یه دوست صمیمی از دوران  دبیرستان داشتم به اسم رها که اون مهندسی عمران قبول شده بود بخاطر صمیمیتی که داشتیم زیاد به دانشکده های هم سر میزدیم از طرفی خونه هامون هم بهم نزدیک بود و زیاد رفت و آمد داشتیم.
ترم شیش بودیم و رها یه روز بهم گفت امروز هر کلاسی داری بپیچون ساعت یازده بیا دانشکده ما. گفتم نمیشه سه واحدی دارم با یه استاد نچسب که منتظر غیبت کنی تا یه حالی ازت بگیر. اصرار کرد که نه، حتما باید بیای خیلی مهمه میخوام یکی رو نشونت بدم. معمولا رها اهل اصرار بیجا نبود . از اصرارش مطمئن شدم که حتما خیلی براش مهمه.
یازده هرطور بود خودمو رسوندم بهش. دستم رو کشید و پشت ستون بزرگی که توی راهرو کلاس ها بود، برد.
گفتم چته؟
رنگش پریده بود و دست هاش یخ کرده بود. با هیجان گفت_ الان میاد
تا این حرف رو زد یه گروه پسر از توی کلاس رو به روی ستون اومدن بیرون داشتن با هیجان با هم بحث میکردن.
گفتم خب اینا کین؟
گفت اون پسره که از همه قد بلند تره همون که وسط جمع وایستاده، اون، همونیه که عاشقش شدم، همونه که چند وقته خواب و خوراک ازم گرفته.
از پشت ستون در اومد تا بهتر ببینمش. نگاهش کردم شلوار جین مشکی، بلوز چهارخونه مشکی و زرشکی و یه ژاکت زرشکی جلوباز تیره که آستین هاش رو تا نیمه ساعد دستش بالا کشیده بود و رنگش به پوست سفیدش میومد. موهای کوتاه قهوه ایش رو داده بود بالا ابرو های بلندی داشت و از دور چشم هاش قهوه ای بنظر میومد اما مشخصه اصلیش این بود که رهبر گروه بود این کاملا واضح بود حتی در برداشت اول. در کل خوب بود، برای رهای ایده آل گرا عالی بود.
خواستم به رها تبریک بگم که یکی از هم کلاسی هاش صداش کرد و گفت استادشون خواسته برای کاری برن پیشش. رها دستم رو ول کرد و گفت ظهر راجع بهش حرف میزنیم
سرم و با لبخند اطمینان بخشی تکون دادم.
رها رفت. برگشتم تا یه بار دیگه عشق دوستم رو ببینم که اون سرش رو آورد بالا و با من چشم تو چشم شد، نگاهش رو ازم جدا نکرد و من احساس کردم رنگ نگاهش داره به سمت سبز میره، رو برگرداندم.
ساعتم رو نگاه کردم دوازده بود و کلاس ام رو کلا از دست داده بودم پس رفتم سمت حیاط تا کار رها تموم بشه و برگردیم خونه. روی اولین نیمکت نزدیک به سالن دانشکده زیر درخت بید نشستم و داشتم با خودم فکر میکردم انگار فضا سازی دانشکده مهندسی از مال ما قشنگ تره که یه نفر سلام داد
برگشتم و در کمال تعجب دیدم که همون پسره است، عشق رها
یه کم هول کردم ، اما فکر کردم شاید اومده تا راجع به رها باهام حرف بزنه ، به خودم مسلط شدم و خیلی محکم جواب سلامش رو دادم.
 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت هشتم*
احساس کردم کمی گستاخِ چون نگاهش رو دوخته بود به چشم هام و برنمیداشت. کلافه شده بودم سرد گفتم_ امر تون
با صدای گیرایی گفت_ شما مهندسی چی میخونید
خواستم بگم به شما چه؟ اما بخاطر رها آبرو داری کردم
_من دانشجو روانشناسی ام 
نگاهش بُهت زده شد و احساس کردم رنگ نگاهش داره عوض میشه 
فکر کردم این چه رنگیه که هی عوض میشه چه لوس بازی ها
از فکر خودم لبخند زدم و اون انگار خوشش اومد چون اونم لبخند زد
خودم رو فش دادم و لبخند مو جمع و جور کردم_ برای چی می پرسید
_آخه زیاد اینجا میبینمتون
فکر کردم چرا کشش میده؟! بزار خودم کمکش کنم
_ درسته، آخه من دوست صمیمی خانم اقبالی ام بخاطر اون زیاد اینجا میام
کمی اخم کرد_خانوم اقبالی؟
_ رها ، رها اقبالی
اخمش غلیظ تر شد_نمیشناسم
یعنی چی رها رو نمی شناخت؟ چطور؟ پس برای چی اومده سراغ من؟
_ شما رها رو نمی شناسید پس برای چی اومدید سراغ من ؟
خندید_ قطعا به هر دلیلی اومده باشم دلیلش خانوم اقبالی نیست،
گیج شده بودم و حرفی برای گفتن نداشتم. 
ازم خواست که بشینیم. با اکراه نشستم و زل زدم به زمین
و اون خودش رو معرفی کرد_ من هیراد امیران هستم دانشجو ترم آخر ارشد عمران. همه زندگی من خلاصه میشد در کارم، رشته ام، کتاب هام، خانواده ام و چند تا رفیق خل و چل که از دوره لیسانس با همیم تا...
معکس کرد _تا چند ماه پیش که با یه دختر خانوم برخورد کردم
نامفهوم بهش نگاه کردم فکر کردم خب اون دانشجو ارشد و رها لیسانس خب شاید اسمش رو نمیدونه خوشحال شدم داشت می رسید به اون نقطه ای که من میخواستم.
نگاه مشتاقم رو آوردم بالا بهش دوختم.
از نگاه مشتاقم انگار جون گرفت با لذت ادامه داد_ چند ماه پیش من اومده بودم تا با استادم در مورد پروژه ام صحبت کنم موقعه برگشت از دانشگاه بارون شدیدی گرفت من که از بارون متنفر بودم زیر سایه بون جلو در منتظر بودم قطع یا کم بشه تا برم خونه همینطور که منتظر بودم اطراف رو هم نگاه میکردم که دیدم یه دختر عقب عقب از در سالن خارج شد پشت به من و رو به دوستش داشت براش دست تکون میداد و منو نمی دید تا اومدم به خودم بیام به شدت بهم خورد و من تقریبا پرت شدم وسط حیاط.
دختر هول شده بود و از شدت خجالت لپ هاش سرخ سرخ بود همین طور که با شرمندگی ازم عذر خواهی میکرد کیفم رو به سمتم گرفت. سرم رو آوردم بالا تا بهش بگم دختر خنگ این چه وضعه راه رفتنه اما همین که نگاه ام به چشم هاش افتاد دیگه هیچی یادم نیومد من محو اون نگاه و اون گونه های سرخ بودم و اون دختر با صدای قشنگش مدام عذر خواهی میکرد . نفهمیدم کی کیف رو داد دستم کی رو برگردوند و کی زیر بارونی که من ازش متنفر بودم مشتاقانه دوید و رفت
اون رفت و من اون قدر زیر بارون موندم تا همه تنم خیس شد ، در حدی که یک هفته توی تخت افتادم، اما فدای یک تار موش.
اون لبخند زد و من انگار پس ذهنم دنبال اون خاطره غیر مهم می گشتم و بالاخره اون روز بارونی رو پیدا کردم همون روزی که رها تا غروب کلاس داشت و من قرار بود تنها برگردم و داشتم بخاطر بارون با لبخند گشاد خداحافظی میکردم ازش، اون پسر خنگ و اون برخورد وحشتناک که باعث شد تا چند روز کتف درد بگیرم رو هم همین به  طور. انگار یه دفعه خون به مغزم رسیده باشه بلند شدم.
ترسید از جاش پرید و گوشه آستین مانتو م رو گرفت_ نمی زارم اینطوری بری از اون روز در به در دنبال یه فرصت ام تا پیدات کنم و بهت بگم، تمام کلاس های اون روز رو چک کردم سر تایم هر کلاس اومدم ولی نبودی نبودی بعد از اون فقط چند بار کوتاه داخل ماشین دوستت توی محوطه پارکینگ دیدمت.
ماشین دوستم؟! رها وای رها.
پس رها چی میشه؟
دستم رو کشیدم، نگاهش التماس داشت_ ممکنه اسمت رو بگی؟؟
_ نه
هیراد_ خواهش میکنم، دارم دیوونه میشم
چیکار باید میکردم، اگه از علاقه رها می گفتم اون رو ضایع میکردم، اگه نمی گفتم پس رفاقت مون چی میشد. گیج بودم باید میرفتم و دیگه هم اینجا نمیومدم تا منو یادش بره
سرم رو برگردوندم و خواستم برم که صدای قاطع اش اومد_ اسمت رو بگو وگرنه به شرفم قسم میگردم و رها اقبالی پیدا میکنم و اسمت رو می‌پرسم و پیدات میکنم 
ترسیدم نباید، نباید سراغ رها میرفت اونم برای این کار سریع برگشتم و گفتم _ حق نداری سراغ رها بری
پوزخند زد_ اسمت؟
نالیدم_ هما جم
پوزخندش کش اومد و تبدیل به خنده شد_ فکر کنم الان بیشتر از این نشه باهات حرف بزنم هما خانوم اما دوباره میبینمت
قبل از اینکه من جواب بدم رفت و همینطور که داشت میرفت بلند گفت دوستت دارم هماااای سعادت من
خشکم زده بود یه نفر منو دوست داشت یه نفر جز بابام جز مامانم جز هامون یه نفر به جز دوست هام و خانواده ام، یه نفر که عشق رها بود. رها؟! وای رها 
الان اصلا نمیخواستم ببینمش به سرعت از دانشکده خارج شدم و سوار اولین تاکسی شدم.
وسط راه رها زنگ زد و از پشت تلفن جیغ زد که کجایی؟
دست به سرش کردم و گفتم کاری پیش اومده فردا بیاد خونه مون. دیگه دلم نمی خواست توی دانشگاه هم دیگه رو ببینیم.
فردا نزدیک عصر رها اومد خونه مون بعد خوش و بش با مامان رفتیم توی اتاقم و تا نشست روی تخت بی مقدمه پرسید_ چطور بود بنظرت؟
در جوابش گفتم_ رها اونم تو رو میخواد؟؟
بغض کرد دوست مغرور من بغض کرد_ درد من همینه اون هیچ دختری رو نمیبینه هیچ دختری رو
ذهنم این جمله رو میکوبید_ پس چرا منو دیده چرااااا
نفس عمیقی گرفتم_ شاید زن داره، شاید نامزد داره؟
رها_ نه اول اینکه حلقه نداره بعد هم آمار شو درآوردم اصلا هیچ دختری تو زندگیش نبوده
لب زدم_ شاید عاشق کسی دیگه باشه
رها نگران نگاهم کرد قطره درشت اشک از کنار چشم های قشنگ آرایش شده اش پایین اومد و من خودم رو لعنت کردم.
سه ساعت رها از خوبی هاش، توانایی هاش، رفقای درست حسابیش، خانواده پول دارش، تنها خواهرش از خارج از کشور تحصیل کرده، نگاه رنگ به رنگش و همه چیزهای مهم و غیر مهم مربوط به اون گفت و گفت و وقتی داشت میرفت من هیراد رو از خودش بهتر می شناختم.
حتی رها شماره اش رو هم پیدا کرده بود و میگفت اینقدر سرد و خشک جرات نکرده زنگ بزنه.
من تموم این سه ساعت فقط گوش دادم زجر کشیدم گاهی لذت بردم و در آخر افسوس خوردم.
رها دختر باهوشی بود خانواده خیلی خوبی داشت مادرش دکتر بود و پدرش مهندس. زیبا بود خیلی زیبا اصلا با تعاریفی که از هیراد میکرد رها همون نیمه گم شده هیراد بود تا من. رها خیلی پیشنهاد ها از طرف بهترین پسر های دانشکده و فامیل و دوست و آشنا داشت. همیشه فکر میکردم هیچ پسری نیست که عاشق رهای همه جور تمام نشه اما انگار پیدا شده بود.
رها رفت و من موندم با یه مغز آشفته.
فکر کردم، مقایسه کردم بارها و بارها خودم و کنار هیراد و هیراد رو کنار رها گذاشتم و ته همه معادله هام رها و هیراد خیلی بهم میومدن. از یه دنیا بودن و من مصمم شدم تا رها رو به هیراد نشون بدم و سبب آشنایی اون دوتا بشم ضمن اینکه درسته ساده بودم مبتدی بودم تنها پسر های زندگیم هامون و پسر های فامیل بودن اما منم از جمله دوستت دارمش ته دلم مالش میرفت. اما به روح پدرم اونقدر رها برام با ارزش بود که کلا چشم روی اون مالش ته دلم بستم و انداختمش دور.
تا دو روز دانشگاه نرفتم و به رها گفتم کمرم درد میکنه و گرفته یعنی به همه گفتم. میخواستم کاملا آماده بشم. 
از توی لپ تابم قشنگ ترین عکس های دو نفری خودم و رها رو ریختم روی گوشیم عکس هایی که من کنار رها اصلا به چشم نمیومدم.
بعد سه روز رفتم دانشگاه اما به رها نگفتم که می رم تا اگر هیراد دنبالم گشت و دیدم براش از رها بگم آماده اش کنم.
خیلی احمقانه بود اگر هیراد کار و زندگیش رو ول میکرد و دنبال من می گشت حتی یه جورایی با تعریف هایی که رها ازش کرده بود مطمئن شده بودم شاید من خواب دیدم این آدم رو و اون اصلا دیگه سمتم نمیاد.
با سر پایین و افکار درهم برهم داشتم از در دانشگاه وارد میشدم که یه صدای بم و گرفته از پشت سرم گفت_ سه روزه کجایی هما؟! هما من سه روزه دارم خودم رو لعنت میکنم 
بهت زده بودم وحشت کرده بودم قلبم داشت از جاش کنده میشد.پس خواب نبود. برگشتم نزدیک تر شد_ باید حرف بزنیم همین الان، همین الان، حتی محکم ترین دلیل هم برام مهم نیست حتی اگه بگی بابات الان میاد اینجا دنبالت هم مهم نیست من امروز همین الان باید باهات حرف بزنم.
اطراف رو نگاه کردم و فکر میکردم کجا میخواد حرف بزنیم
هیراد _ ماشینم جلو در دانشگاه لطفا لطفا بیا هما جان تمنا میکنم
این مرد که از نظر همه خشک و بی روح بود این پسری که هیچ دختری رو نمی دید داشت التماس من میکرد منو با اسم کوچیک و پسوند جان صدا میکرد.
داشت با دل من چیکار میکرد مهم نبود چون ذهنم، حافظه ام، خاطرم پر از رها بود و توی این شرایط دلم اصلا مهم نبود.
به خاطر رها خدا شاهده بخاطر رها همراهش راه افتادم و سوار ماشین لوکسش شدم و یادمه اسم ماشینش رو نمیدونستم هنوز هم نمیدونم.
راه افتاد و فکر رها قلبم رو آروم کرده بود،عطر لعنتی اون فکرم رو بهم ریخته بود. تمام طول راه هر دو مون ساکت بودیم و انگار داشتیم به این که چی بگیم چطور شروع کنیم فکر میکردیم کنار یه پارک نگه داشت. 
بهم نگاه کرد عمیق خیلی عمیق_ بنظرم اینجا خوبه، تو چی اینجا راحتی عزیز دلم
دستم لرزید اما از درون قلبم به زلزله ای افتاده بود که لرزش دستم کنارش هیچ بود. یه جوری اسمم رو صدا میکرد یه جوری منو عزیز دلش میخوند انگار که صد ساله باهمیم.
اطراف رو نگاه کردم. پارک خوب بود نه عالی بود.
سر تکون دادم و پیاده شدم
چند قدم جلوتر از ماشین زیر یه درخت بزرگ چنار یه نیمکت بود اینقدر پاهایم لرز داشت که بدون سوال از اون مستقیم رفتم و روی اون صندلی نشستم، اومد و با فاصله کم از من نشست اون روز هم مثل این روزها اواسط آبان بود.

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*پارت نهم*
باد سردی هرزگاهی می وزید و من توی خودم جمع شده بودم. ژاکتش رو درآورد و انداخت روی دوشم. معذب بودم خواستم برش دارم که دستش رو گذاشت روی شونه ام و گفت_ بزار بمونه خواهش میکنم
و نمیدونم چرا وقتی داشت دستش رو بر میداشت احساس کردم داره نوازشم میکنه.
خیره شده بودم به رو برو گفت_ از کجا برات بگم هما جانم
توی چشم هاش نگاه کردم و مصمم گفتم _ اجازه بده اول من بگم 
لبخند زد_ اجازه نفس کشیدن من هم با تو چه برسه به حرف زدن. با همه وجود گوش میدم خانوم
براش گفتم از خانواده ام از پدرم که سال گذشته سکته کرده بود و از دست داده بودمش از مادر خونه دارم از برادرم که یه کارمند ساده بود از زندگی خیلی ساده ام و اون با عشق و اشتیاق گوش میکرد. گفتم تا رسیدم به رها از اون با آب و تاب بیشتری گفتم از خودش ،زیباییش خانواده اش و هرچیزی که لازم بود بگم. گوشیم رو درآوردم و اون عکس خیره کننده رها رو با اون لبخند لوندش آوردم و جلوش گرفتم و منتظر شدم نظرش رو بشنوم. ساکت بود سرم رو بالا بردم تا ببینم چقدر محو زیبایی رها شده اما دیدم با یه اخم غلیظ داره منو نگاه میکنه. نگاهم رو ادامه دادم انگار تاب نیاورد بلند شد چند قدم رفت چند قدم برگشت و گفت_ تو حق داری شاید تو حال منو نمی فهمی چون خودمم یقین پیدا کردم حالم از عاشقی گذشته به جنون رسیده، ببین هما خانوم من، من هیراد امیران یه لباس رو در هفته دو بار نمی پوشم اما سه روز همین ها تنمه سه روز چند کلمه هم با کسی حرف نزدم چند ماه هر روز هر شب با تو حرف زدم اونقدر که برام اصلا غریبه نیستی چند ماه دارم دربه در دنبالت میگردم. منه همه چیز تموم منه عاقل منه مغرور منه بی احساس منه لعنتی برای تو دارم میمیرم اینا رو می فهمی هما اینا رو می فهمی 
می فهمیدم حالا که کنار اسمم جان نمی گذاشت حالا که بهم اخم کرده بود حالا که عزیز دل صدام نمی کرد می فهمیدم انگار من هم مبتلا شده بودم و فکر میکردم جنون مسری آیا؟
اما رها چی میشد پس بغضی که از اول اخمش تا آخر حرفش راه گلوم رو بسته بود با فکر رها اشک شد و سر خورد روی گونه ام و لب زدم_ پس رها چی هیراد؟
اسمش رو صدا کردم و اصلا عجیب نبود برام انگار عادی ترین کار ممکن بود و این منو میترسوند این وابستگی و دلبستگی خیلی خیلی زود هنگام.
چشم هاش درشت شد و اومد سمتم سر انگشت هاش رو گذاشت روی گونه ام و اشکم رو بجای پاک کردن ناز کرد_ جان هیراد عمر هیراد تو رو خدا گریه نکن هما، لعنت به من. دستش رو برداشت و مشت کرد تا شاید در آغوشم نگیره
کمی فاصله گرفت و بعد چند دقیقه گفت نگران نباش گریه نکن بسپارش به من بهت قول میدم تا یک هفته دیگه این دوست شما کاملا از من متنفر شده و حتی عاشق یکی دیگه شده. خوبه ؟
نگاهش کردم و به نشونه مثبت سر تکون دادم.
گفت بهم اعتماد داری؟
چشم بر هم زدن یعنی بله
خندید و گفت خوبه خدا رو شکر
و منم از خنده زیباش لبخند پهنی زدم از اون ها که چال گونه هام نمایان میشد .
کلافه دست کرد توی موهاش و رو به بالا کشید  و گفت دارم دیوونه میشم بخدا
نگران نگاهش کردم و گوشی شو درآورد و گفت شماره ات رو بده
مصمم گفتم_ نه اول رها 
هیراد_ خیلی خب با معرفت من اما این همه درد حق من نیست. پس تو شماره ام رو یادداشت کن و اگر به نتیجه ای که من گفتم رسیدی بهم زنگ بزن و منو از این برزخ نجات بده وگرنه تا ابد مدیون منی.
قبول کردم شماره اش رو گرفتم و منو برگرداند دانشگاه و بی هیچ حرفی رفت تا به قولش عمل کنه و من حتی نمیخواستم فکر کنم چطور و چجوری؟

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...