رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

معرفی و نقد رمان آفند درد/masooکاربر انجمن نودهشتیا


masoo
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • کاربر منتخب

1621952935299_786204677_g82a.jpg

نام رمان: آفند درد

نویسنده: masooکاربر انجمن نودهشتیا

ژانر: تراژدی، عاشقانه، اجتماعی

هدف: داشتن یک ایده‌ی خوب.

خلاصه: یک روز سرد، روزی که هیچ‌وقت از خاطرم پاک نشد.

زندگی من بعد از اون روز به دو قسمت تبدیل شد، قبل از تو و بعد از تو.

الان تو این قسمت از زندگیم مطمئن هستم دارم تاوان دل شکسته‌ی تو رو میدم؛

تاوانی که معلوم نیست تا کی ادامه داره؛

 شاید تا آخر عمرم!

مقدمه:

من میان بغضی لجوج که چنگ انداخته و گلویم را فشار می‌دهد گیر کرده‌ام؛

نه خفه‌ام می کند و نه رها می‌شود.

بغضی که هر شب تا مرز سرباز شدن می‌رود...

و پشت نگاه لرزانم قایم می‌شود.

من مشتاق سرازیر شدنش هستم

تا کمی از درد رفتنت کم شود،

ولی انگار غمی که قلبم را محاصره کرده است قصد رفتن ندارد!

صفحه ی رمان:رمان-آفند-درد

 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

-آدم با قلبش عاشق میشه، قلب منم خیلی وقته مرده، فقط می تپه تا جسمم نمیره. بذر عشقت رو قبل از هر اتفاقی از خاک دربیار.

-بذر؟خیلی وقته جوونه زده.

-قطعش کن!

-پس با ریشه هاش چیکار کنم؟

-من مسئولش نیستم.

ققنوسی برخاسته از خاکستر

روی متن بالا کلیک کن.

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

به زودی...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"آفند"، در کلمه    به‌معنی پدافند، یورش، حملات و در کل، به‌معنی حمله‌ست.  حالا  ما "آفندِ‌ درد" رو داریم که تقریبا، یچیزی مثل    حمله‌ی دردها رو معنی میده؛ درست می‌گم؟ حملات و ضرباتی که از همون پارت اول شروع شد و متصل، فعلا تا جایی که پارت گذاری کرده    بودی ادامه داشت.  اگه بخوایم روش دقیق‌تر فکر کنیم، این از یه لحاظ چیز خوبیه! چرا؟ چون معنی عنوان رو کامل به مخاطب می‌رسوند. ضربه پشت ضربه، اتفاق پشت اتفاق، درد پشت درد! اما.... بیا با پارت اول شروع کنیم. یعنی    مجلس عقد همتا و محمد. اگه بخوایم    روراست باشیم،    وصال محمد و همتا، قطع‌به‌یقین یکی از نقاط‌عطف رمان به‌حساب میاد؛ حتی اگر ماجرای اصلی بعد از بهم رسیدنشون شروع بشه. اما پارت نخست، جوری روایت شده بود که انگار مجلس عقد یکی دیگه‌ست و همتا محمد، فقط دَرِش حضور دارن! می‌پرسی چرا؟ منم می‌گم شاید چون به احساسات و شخصیت پردازی کرکترهات، درست نپرداخته بودی. برای مثال‌‌... همتا چندسالشه؟ محمد چی!؟ آیا داستان عشق اونها، قبلا به ‌درازا کشیده بوده؟ از کی همو دوست دارن؟ دقت کن مصو، اینها چیزایی هستن که در عین اینکه کم‌اهمیت جلوه می‌کنن، اهمیت دارن.  تو مجلس عقد رو توی تقریبا یه‌پارت، تمومش کردی! انگار که برای نوشتن بخش‌های بعدی و زدن ضربات پیشِ رو، خیلی عجله داشتی. بذار رک بگم که این عجله، توی رمان یافتمت‌ اما هم خیلی به‌چشم می‌زد. این مورد، باعث میشه نتونی درست یه موقعیت رو در بیاری. شخصیت‌هات توی هاله‌ای از ابهام بمونن و خواننده، مثل کاکل ذرت با سیر رمان این‌طرف و اون‌طرف بره؛ بی‌اونکه حتی درک درستی از اتفاقات واقعه داشته باشه.  به‌نوعی میشه گفت که    مخاطب ضربه اول رو هضم نکرده، تو دوتا ضربه دیگه‌ رو  هم زدی!  اگه بخوام برات یه مثال بزنم،  میرم سراغ مرگ مادر همتا. به اون بخش که رسیدم، حتی فکر کردم شاید همتا داره همه اینارو خواب میبینه و توهم میزنه! مصو، تو داشتی مرگ یه آدم رو به‌تصویر می‌کشیدی! حتی اگر اون شخصیت، یه شخصیت فرعی بوده باشه، به‌حتم باید بیشتر بهش پرداخته می‌شد. چرا؟ چون مرگ اون آدم، تاثیر مستقیم داشته روی زندگی شخصیت اصلی، یعنی همتا! شنیدی که یوقتا یه اتفاقی میفته مردم میگن "مگه الکیه!؟" یا مثلا "مگه فیلمه!؟"  و من حین خوندن اون بخش‌ها، مدام داشتم فکر می‌کردم که مگه الکیه!؟ مگه  همینطوری یکی میمیره!؟ اگه حین خوندن نقد پیش خودت بگی که آره! چرا نمیشه و این حرف‌ها، باید ازت بخوام که بهم ثابتش کنی. اثبات این موضوع، برمیگرده به شخصیت‌پردازیت. یعنی باید بهت بگم که برای رعنا، وقت کافی نذاشته بودی. می‌تونستی قبل از مرگش، خیلی بیشتر به مخاطب تاکید کنی که رعنا بیماری قلبی شدیدی داره و حتی، مرگ شخصیت رو یکم طولش میدادی! داری رمان می‌نویسی، نه داستان کوتاه. پس به‌جایی برنمی‌خورد اگه همتا یه دو سه روزیَم توی فضای بیمارستان سرگردون، و در دلشوره و نگرانی حال‌و‌روز مادرش معلق می‌موند،  نه؟ 

موضوع رعنا به‌کنار، مجلس عقد همتا و محمد هم به‌کنار، می‌رسیم به بابای همتا!  احتمالا حدس می‌زنی که می‌خوام چی بگم؛ پس زیاد کشش نمی‌دم و میرم سر اصل مطلب.

"مثل ضربات قبلی، این ضربه‌ت هم کاری نبود!" 

منظور من ابدا این نیست که با توصیحات بی‌مورد و اضافه مخاطب رو خسته کنی؛ بلکه باید با توضیحات، توصیفات، و عکس‌العمل‌های به‌جا مخاطب رو با خودت همراه کنی! 

حس می‌کنم تا‌به‌اینجای رمان، همینقدر بسه، ها؟

پرقدرت‌تر از قبل ادامه بده، رفیق؛ و مطمئن باش که بجز تو، هیچکس نمی‌تونه این رمان رو به‌ همون عالی‌ای که باید باشه، تموم کنه.

موفق باشی!

@masoo

ویرایش شده توسط نوازش
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...