رفتن به مطلب

دلنوشته پَرهون | otayehs کاربر انجمن نودهشتیا


Otayehs
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • کاربر منتخب

عنوان: پَرهون
به قلم: عطیه حسینی(otayehs)
ژانر: عاشقانه

مقدمه: برای آغاز و بیانِ سیری کوتاه از جملاتِ پیشِ‌رو، پَرهون را برایتان شرح می‌دهم. به نقل از دهخدا، هر چیزی تلقی می‌شود که گِرد و مُدَوَر باشد؛ هر چیزِ بی‌گوشه! من اگر بخواهم معنایش کنم،《بی‌نهایت》در نظرش می‌گیرم! با معنای حقیقی‌اش به نوعی سازگار است؛ چیزهای گِرد هم در بطنشان دارای بی‌نهایت‌های زیادی هستند. قلبم اما اگر بخواهد این واژه را برای خود معنا کند،《او》در نظرش می‌گیرد. راست هم می‌گوید؛ من هم، گفته و تفکرِ مغزِ روحم را مُهر تایید می‌نهم! او برای ما، برای من و قلبِ من، هم‌چو دایره‌ای، سرشار از بی‌نهایت‌هاست...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

صدایش؛ یک جزء نامتناهی / بخش اول

همیشه شرح‌ها کمی با حقایق متفاوت اند؛ در حقیقت فاصله‌شان بسته به درکِ قلب می‌باشد. هر چه قلبتان در شنیدن احساسات تواناتر باشد، این تفاوت و فاصله کم می‌شود و می‌توانید شرح‌ها را ملموس‌تر بشنوید و درک کنید. در این لحظه می‌خواهم درباره‌ی صدا حرف بزنم؛ صدای او!

می‌دانید؟ صدای او تنها اجتماعی از اصوات و امواجِ در هم تنیده نیست؛ بنابراین فقط با گوش شنیده نمی‌شود. صدایش همه چیز است؛ در حقیقت، در هر لحظه یک چیز است! قلب مهم‌ترین شنوای این همه‌چیز ملقب می‌گیرد!

روزهایی که شاد بودم، همان‌ زمان‌هایی که لب‌هایم کش‌آمدگی‌ای بی‌بدیل داشتند و شعفِ قلبم را می‌نماییدند، صدایش مکمل بود! مکمل یعنی چه؟ یعنی  بخش‌هایش مانند تکه‌‌های پازل، به تکه‌های شادی قلبم متصل می‌شدند و به انرژی آن‌ها می‌افزودند. عجب افزاینده‌ای بود!

بگذارید بگویم روزهایی که غمگین بودم، نقش دانه به دانه‌ی کلمات از حنجره گریزانش چه بود! ملَهم بودند! متعجب نشوید؛ همان مَرهَم شما است و من به لهجه‌ی شهر آبا و اجدادی‌ام بیانَش کردم. التیام‌بخشیِ آن کلمات به گونه‌ای است که می‌خواهی بشنوی، بشنوی و بشنوی! مسکن نمی‌خواهی؛ چرا؟ مسکن درد را برای ساعاتی کوتاه آرامش می‌دهد ولی صدای او، نوای آرام‌بخشش، درد روح را پیش از ریشه‌دوانی منهدم می‌‌سازد! می‌دانید؟ باز هم می‌گویم، صدایش همه چیز است!

وقتی عصبانی می‌شدم، وقتی تلمبه‌ی خشمِ متصل به قلبم مدام باد می‌شد و آن را متورم می‌‌کرد صدایش در نقش یک منفصل‌کننده بود؛ خشم را از قلبم منقطع می‌کرد! یک جورهایی نقش همان ضَماد و مَرهَم را نیز داشت؛ از چه جهت؟ بالاخره خشم که انفصال یابد، آرامش با قلب پیوند می‌یابد و درمان، بر زخمِ چرکی می‌نشیند.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

صدایش؛ یک جزء نامتناهی / بخش دوم

روزهای پر ترس عجیب بودند! صدایش در آن لحظات، متغیر بود. عوامل ترساننده را تغییر می‌داد و کم- کم با به صفر رساندنشان، آن‌ها را محو و سفید می‌گرداند. چگونه؟ تا به یاد دارم، قرارِ نوایش، قرار را به جانم منتقل می‌کرد؛ یک‌ جورهایی این رابطه، به مانند روابط میان دومینوها بود. چرا این مثال را زدم؟ در این لحظه، منظورِ من از این تشابه، متفاوت از برداشت شما می‌باشد!    ما هر دو مانند هم و دومینو نبودیم، ما تفاوت‌ها داشتیم! او از جنس عامل تحرک بود و من اولین متحرکِ قرار یافته! در حقیقت او خودی همواره آرام داشت؛ آرامش دادن به او الزامی نبود! حداقل در دید من این‌گونه می‌نمود و می‌نماید!

حتی زمانی که سنگینی بغض خفقان نصیب حنجره‌ام می‌کرد هم صدایش محرّک بود. کلمه‌هایش می‌آمدند و یک به یک به حنجره‌ام ضربه می‌زدند. اصلاً می‌دانید؟ قصد او از ضربه زدن با صدایش همین بود؛ اینکه مدام بگوید و با هر گویِش، سختی حنجره و سد مقابلش کم بشود و سرانجام به هیچ برسد. آه! آن‌جا که بغض می‌شکند شرحی مفصل دارد؛ جایی دیگر بیانش می‌کنم!

در تمام حالاتِ متنوعِ به وقوع پیوسته در حین شنیدن صوت صدای او، تپش‌های قلب پابرجا می‌ماندند. می‌دانید؟ وقتی به شما مغزِ گردو، بادام و یا پسته بدهند؛ وقتی انرژی‌زا می‌خورید و یا حتی انرژیِ غذا را دریافت می‌کنید، جست و خیزتان اوج می‌یابد. چرا باید قلب‌ِ زنده را از این قضیه‌ی رایج در حیات، مستثنی کرد؟ قلب‌ هم با شنیدن صدایی که همه‌چیزش است، با دریافت انرژی‌ای مکمل، جست و خیزش بیشتر می‌شود دیگر!

اگر بخواهم یک استعاره‌ی دیگر بیاورم، حتی می‌توان گفت قلب، ماهی است! برای چرایی‌‌اش باید بگویم که آن زمانی که درنده‌ای به سمت ماهی، شناکننده می‌شود، آن کوچکِ شناگر، قصد فرار می‌کند. خب قلب هم در برابر صدای او، عاملی فرّار محسوب می‌شود دیگر! می‌خواهد بِدَوَد و دور شود تا ذره‌های اصواتی که می‌شنود و احساس می‌کند، نابودش نکنند! می‌خواهد دویدن کند و بِگُریزد تا از فرط هیجان و شوق، انفجار نصیبش نگردد. 

می‌بینید؟ برای همین می‌گویم صدایش همه چیز است! در این‌ استعاره‌ها‌ی گسترده، انرژی بودن و درندگی در بابِ معنا کاملاً متضادند؛ ولیکن آوای او، هر دوی این ویژگی‌ها را با هم دارا است و دو تعریفِ متفاوت هیجان‌زدگی و فرّار بودن را به قلب می‌دهد!

القصه، صدایش همه چیز است؛ صدای او، برای قلب و برای صاحب قلب، پَرهون می‌باشد!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

آغوشش؛ جزءِ تمام‌ناشدنی‌ای دیگر!

پیش از شروع بیان حالات متنوع آغوش او، گفتن یه مسئله برایم الزام دارد. آغوش او از یاد نرفتنی‌ است! آخرین بار که به خود می‌فشردمش، قصد ذخیره‌ی خاطره‌ی آن گرما را داشتم. با خود می‌گفتم مگر چقدر می‌توانم آن تصویر، آن عطر و آن زیبایی را به خاطر داشته باشم؟

حالا پس از گذشت مدت‌هایی طولانی، پاسخم‌ را خود برای قلبم بیانگر شدم. آن گرما، از یاد نرفتنی است! کافی است پلک‌هایم کمی بر هم مماس شوند، سرم رو به آسمان برود و آن صحنه را مجسم کنم. آن عطر در همان ثانیه زیر بینیِ مغزم پیچ می‌خورد؛ آن دست‌‌ها در یک‌آن گرما و حسشان را به جانم سرازیر می‌کنند و قلب، قلبِ همواره دلتنگم تپش‌زنان می‌شود. لبخند می‌آید و اشک همراهی‌اش می‌کند و...

این را باید می‌گفتم؛ اینکه چقدر آغوش بی‌انتهایش از یاد نرفتنی است. حال چرا بی‌انتها؟ اصل بحث را پیش می‌کشم! آغوشش همه چیز است را شرح‌دهنده می‌شوم!

این عنوان، برای من معناهای زیادی را در بر گیرنده است. نمی‌خواهم دوباره شرح لحظه‌های غم و شادی کنم و خستگی‌آفرین شوم؛ می‌خواهم خلاصه‌وار قضیه را توصیف نمایم. من در هر شرایطِ عجیب و منحصر به فردی، در هر لحظه‌‌ای که خاصیت ویژه‌ای، آن را متمایز می‌کرد، با در آغوش کشیدن او غرق می‌شدم.

این‌چنین غرق شدنی عجیب است؛ چراکه انتهایش هیچ‌چیز‌ نیست. اگر در این شرایط قرار بگیرید متوجه خواهید شد. دلتان می‌خواهد این غرق شدن را تا جایی ادامه دهید که به انتها برسد؛ خواهان آن هستید که قلبتان در یک نقطه تابلویی با مضمون《تمامش کن!》به مغزتان نشان بدهد تا یک انتهای لذت‌بخش ازآنِ شما شود؛ اما هر انتهایی، هر نوع رهایی از آن استغراق، غم‌دار است!

خب حالا چه شد؟ بالاخره چرا بی‌نهایت است؟ از آن‌جهت که من می‌توانستم بی‌نهایت در آن آغوش شاد بمانم! همین‌قدر ساده! من می‌توانستم سال‌ها و ماه‌ها بدون خستگی، عطش و داستان‌های مشابه، او را برای قلبِ تپش‌زنانم گرو نگه دارم و غم به سراغم نیاید! شادی‌اش بی‌نهایت است؛ شاید هم باید گفت یادش بی‌نهایت است! چرا نگویم تپش‌های من بی‌انتها است؟

اگر با دید صدایش به آغوشش نیز بنگرم، تمام قضایای متحرک بودن، مکمل بودن و... تکرار می‌شود! آن استدلال برای جزء به جزء وجود او صدق می‌کند؛ اینجا خواستم نگرشی متفاوت داشته باشم. آن قضایا را چشم‌هایش، دست‌هایش، صدایش، راه‌رفتنش، کارهایش و... ؛ همه می‌توانند  مجری باشند.

خلاصه، به یاد داشته باشید که آغوشش هم همه چیز است!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

یادش،  جانِ من‌، میان آینه‌ها!

درباره‌ی یادش می‌گویم؛ یادِ بی‌نهایتش! نمی‌دانم دیده‌اید یا نه! آینه را که در مقابل آینه می‌گذارند، هزاران آینه در هر دوی آن دو شفافِ رخ‌نما ایجاد می‌شود؛ به گونه‌ای که اگر چیزی میانشان قرار بگیرد، بی‌‌‌نهایت از آن دیده می‌شود. در واقع شاید اشتباه می‌گویم؛ بی‌نهایت از آن چیز دیده نمی‌شود، بی‌نهایتِ آن دیده نمی‌شود!

یاد او، همان چیزی است که در مغزِ من، در قلبِ من و در سلول به سلولِ جانم، میان دو آینه‌ی نامرئی قرار گرفته و مدام منعکس می‌شود. انتهایش را نمی‌بینم چون دیدنی نیست؛ چون به چشم نمی‌آید که دیده شود. یادِ او جان من است! می‌دانید؟ سخت است توصیف آن جمله‌ی کوچک! یادش جانِ من است را شرح دادن، بی‌نهایت سختی‌دار است!

اندکی تلاش می‌کنم تا در قلب‌های ناچشنده، بگنجانمش. قلب‌های چشنده که نیازی به خوانِش شرح ندارند؛ آن جمله را در همان دم، با پلک بستنی، با دردی که لبخند بر لبشان می‌نشاند، لمس می‌کنند.

می‌دانید؟ اگر قلبت برای کسی تپنده باشد و آن را نداشته باشد، تنها چیزی که مغزِ روح می‌تواند از آن تغذیه کند تا نمیرد، یادِ عاملِ تپش‌هایش است. اگر یاد او نباشد؛ اگر یادِ لبخندها، صدا و جزء به جزء جانش نباشد، قلب در دم جسم‌ را رها می‌کند و به خلاء پناه می‌برد. به خلاء می‌رود تا مرگ نصیبش شود!

اینجا می‌خواهم یک نامتناهی دیگر از یاد او را عنوان کنم؛ نامتناهی‌ای که مربوط به قلبِ تپنده‌، برای یاد اوست! چیست این تمثیل؟ مرگ قلب؛ مرگ قلبِ من! اگر یادش نباشد، قلب من در خلاء می‌میرد؛ اما نه هر مرگی! مرگ قلب من و من‌هایی به مانند من، ویژه است!

قلب در خلاء‌ای مسکوت، سیاهی نصیبش می‌شود و هنوز خون پمپاژ می‌کند! قلبِ من بی‌یاد او، مرگی زنده را به بار می‌کشد. قلب من در نبود او و یادش، سیاهی‌ای نامتناهی را در خلاء‌ای غیرمتناهی چشنده است! در کل،  مرگ مغزِ روح من خلافِ تناهی است!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...