رفتن به مطلب

رمان پولاریس / زهرا رمضانی کاربر انجمن نودهشتیا


زهرارمضانی
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: پولاریس
ژانر: عاشقانه، تراژدی
نویسنده: زهرا رمضانی


خلاصه: هنوز هم نجواهای عاشقانه‌ات که باب دلم بود را به خاطر دارم. مرا ستارهٔ درخشان زندگی تار و تاریکت توصیف کردی، مرا پولاریس محبوبت نامیدی.  با گفته‌هایت قلب مغموم و مهموم مرا، تسکین دادی! 
اما به یک باره، جوری مرا در انزوای خود محبوس کردی که هنوز هم نمی‌دانم گفته‌هایت را باور کنم یا عملت را! 
کاش هیچ‌وقت دنیا، سرنوشت ما را به هم گره نمی‌زد تا مرا این‌گونه خلع سلاح نمی‌کردی؛ همین!


مقدمه: چه زیبا گفتی آقای ابتهاج
 «داغ ماتم‌ هاست بر جانم بسی
در دلم پیوسته می‌گرید کسی
!» 
در من کسی آهسته می‌گرید، در من کسی آهسته فغان می‌‌کند و من توان تسکین ندارم.
من توان هیچ کاری ندارم، وقتی نه نگاهش را دارم نه لمسش را! 
من توان هیچ کاری ندارم، وقتی نه لبخندش را دارم، نه صدایش را! 
و چقدر سخت است که نه او باشد نه آرامش وجودش!

{سخن نویسنده: پولاریس نام ستاره ای  درخشان است که  نقش راهنما را دارد}

 

نقد

گالری-عکس

ناظر: @melika_sh

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 6

آفری از جنس فرشته!   👈    آفرودیت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_۱ 

به سختی چشم‌هاش رو باز کرد، پلک‌های سوزانش رو چندین مرتبه روی هم فشار داد تا محیط تاریک اطرافش کمی براش قابل رؤیت شد. 

بدنش به شدت کوفته شده بود و همین باعث شد ناله‌ای زوزه مانند از گلوش خارج بشه. پشت سرش تیر می‌کشید و حتی مطمئن بود که مایع قرمز رنگی هم از اون جاری شده و اطراف موهای مشکی رنگش رو  آغشته به خودش کرده.

سوال‌های زیادی تو ذهنش در حال رژه رفتن بود، اما عجیب بود که نمی‌تونست دلیل منطقی برای اون‌ها پیدا کنه. تنها یک دلیل می‌خواست تا بفهمه چرا گرفتار این انباری دوازده متری قیرگون مانند شده؛ اما باز هم بی‌نتیجه می‌موند.

چشم چرخوند تا شاید شخص یا حتی شی آشنایی ببینه اما تنها خودش بود و خودش! 

دست‌هاش رو که پشت سرش بسته شده بودن رو تکونی داد تا شاید از اون طناب که محکم مچ دست‌هاش رو اسیر کرده بود رها بشه، اما نشد. تو اون انباری مخوف و تاریک، جز صندلی که با فاصله دو متری از خودش روی زمین افتاده بود، چیز دیگه‌ای پیدا نمی‌شد. 

صدای انعکاس قطرات آبی که هر چند ثانیه یک بار، روی زمین می‌چکید، سکوت مرگبار انباری رو شکسته بود.  آب نداشتهٔ دهنش رو قورت داد که گلوش سوخت. 

کشون- کشون خودش رو، روی زمین کثیف که با سنگ‌های ریز و درشت تزیین شده بود حرکت داد تا به سمت همون درزی که قطرات آب از اون به پایین می‌چکید برسه. 

به محض رسیدن، دهنش رو باز کرد تا قطرات آب کمی به لب‌های ترک خورده و خشکش زینت ببخشه.  چندین قطره کافی بود تا یکم جون بگیره، خودش رو دوباره حرکت داد تا لباس‌های نیمه پاره و کثیفش خیس نشه. 

جیغ کشید و بلند فریاد دادرسی سر داد، شاید که کسی به سراغش بیاد. چندین مرتبه کارش رو تکرار کرد. 

تا اینکه بالاخره در انباری با صدای وحشتناک و گوش خراشی باز شد. هجوم نور، باعث شد برای ثانیه‌ای چشم‌هاش رو روی هم فشار بده تا از سوزش چشم‌های مشکی رنگش جلوگیری کنه.

سرِ خم شده‌اش رو بلند کرد و به مردی که با اقتدار پیش روش ایستاده بود خیره شد. 

چهره‌اش بخاطر تاریکی و سایه‌ای که روی صورت مخوفش افتاده بود قابل دید نبود؛ اما تنها بوی ادکلن همیشگیش باعث شد که نبات اون آدم رو به خوبی بشناسه. 

با لکنت و تعجب اسمش رو صدا زد.

- ا... اهورا!

***

 @ melika_sh

  • لایک 6

آفری از جنس فرشته!   👈    آفرودیت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت_۲

(نبات)

یک سال قبل

به نظر کار درستی کردم؟ نه! آره! نه! آره!

آخ خدا! دوست دارم همین الان زمین دهن باز کنه و من رو ببلعه، وقتی حتی به سوالی که از خودم پرسیدم هم یک جواب قاطع نمی‌تونم بدم؛ من برای فراموش کردن اهورا نیاز داشتم به اینکه از اون شهر لعنتی که همه جاش با هم خاطره داشتیم فاصله بگیرم و خب انجام این کار رو به صلاح خودم می‌دونستم.

اما هیچوقت فکر نمی‌کردم، فاصله‌ام بشه فرسنگ‌ها دوری از کشورم! برای منی که همیشه دم از وابستگی به خانواده‌ام می‌زدم کمی عجیب به نظر می‌رسید.  هنوز هم چهرهٔ متعجب و بهت‌زدهٔ دوست‌ها و خانواده‌ام که گفتم می‌خوام برم لبنان، جلوی چشم‌هام بود؛ تنها شخصی که عملاً موافق این کار بود پدرم بود و من چقدر از این مرد ممنونم که همیشه و همه جا من رو درک می‌کرد.

آخ اهورا! ببین با من چکار کردی که حاضر شدم کارایی که هیچوقت فکرش رو نمی‌کردم انجام بدم. 

از درهای باز شدهٔ ورودی فرودگاه، خارج شدم؛ با دیدن مرد ارتشی پوش که اسم من رو، روی کارتونی نوشته بود، دسته‌های دو چمدونم رو محکم‌تر گرفتم و به سمتش حرکت کردم تا خواستم زبون باز کنم و حرف بزنم صداش به گوشم رسید.

- خانوم دکتر نبات قُدسی؟

لبخند کمرنگی رو مهمون لب‌های رژ زده‌ام کردم و بعد تکون دادن سرم بلهٔ نسبتاً آرومی گفتم که مطمئناً به گوشش رسید، چون در پاترول خاکی رنگش رو باز کرد و از من با احترام نظامی در خواست کرد تا سوار ماشین بشم.

با تشکر سوار شدم؛ چمدو‌ن‌هام رو، صندوق ماشین جا داد و بعد از اون سوار ماشین شد. 

سعی کردم به سکوت عجیبی که حاکم ماشین بود توجه نکنم، سرم رو به سمت بیرون چرخوندم و با نگاه کردن به مردمی که پی مشغله‌هاشون بودن حواسم رو پرت کردم. حس غربت کم- کم داشت تو وجودم جوونه می‌زد؛ از همین الان دلتنگی عجیبی به ریشهٔ وجودم تاخت و خوب تونست استرس رو بهم تحمیل کنه. 

همیشه از شدت استرس، لرزش خفیفی مهمون دست‌هام می‌شد و تو این لحظه هم از این قاعده مستثنی نبودم. سعی کردم با فشار دادن انگشت‌هام تو هم دیگه این استرس رو کم کنم که فقط یک ذره موفق به انجام این کار شدم.

شیشه ماشین رو پایین کشیدم تا شاید برخورد هوا یکم حال منقلب یافته‌ام رو عوض کنه؛ اما شرجی بودن هوا، بیشتر باعث اذیتم شد. از هوای شرجی متنفر بودم و باز هم بخاطر اهورا مجبور به تحمل این وضع شده بودم. 

با صدای مرد ارتشی که همسفر من شده بود به خودم اومدم و برای برقراری تماس چشمی از آینه وسط به چشم و ابروی مردونه‌اش خیره شدم.

- تا جایی که قراره اونجا باشیم، حدوداً چهار ساعت و نیم  راه هستش، اگر ناهار نخوردین، براتون تا قبل خروج از پایتخت غذا بگیرم. 

برای نشون دادن حس تشکر و ادب از بابت این درک و فهم، دوباره لبخندی زدم و با لحن مؤدبانه گفتم:

- نه ممنون، ناهار صرف شده! 

صدای خواهش می‌کنمش به گوشم رسید و باز هم ماشین غرق در سکوت شد، به محض خروج از پایتخت، آفتاب سوزنده‌تر و شرجی بودن هوا بیشتر شد تا چشم کار می‌کرد، بیابون بود و صحرا!

تو دلم دعا می‌کردم اونجایی که قراره چند ماه مهمونش باشم، آب هوای خوبی داشته باشه. 

هندزفری مشکی رنگم رو از جلوی کیفم بیرون کشیدم، خواستم به گوشیم وصل کنم که یادم اومد شارژ گوشیم تموم شده؛ آهی کشیدم و سرم رو به پشتی صندلی تکیه زدم خوابیدن رو به هر اتفاق دیگه‌ای ترجیح دادم.

@Negin jamali

  • لایک 6

آفری از جنس فرشته!   👈    آفرودیت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

پارت_۳

با حس تکون خوردن‌های زیاد، پلک‌هام رو باز کردم؛ هوا رو به تاریکی بود؛ نگاه خواب آلودم رو به اطراف سپردم، هنوز هم جز خاک و بیابون چیز خاص دیگه‌ای دیده نمی‌شد، بعد اینکه کمی از گیجی خواب خارج شدم؛ با یک جهش کوتاه، خودم رو بین دو صندلی جلو کشیدم و با نگاه نصفه و نیمه سعی کردم سوالم رو بپرسم.

- ببخشید! هنوز نرسیدیم؟ 

مرد ارتشی برای ثانیه‌ای نگاهش رو به من داد؛ ولی دوباره به جاده خاکی چشم دوخت و گفت:

- تا ده دقیقه دیگه می‌رسیم خانوم دکتر. 

تشکری کردم و به حالت اولیه‌ام برگشتم و گفتم:

- غیر از من دکتر دیگه‌ای هم هست؟ 

مرد ارتشی دندهٔ ماشین رو عوض کرد و گفت:

- دکتر متخصص تا دو روز پیش بود، اما الان شما تنها دکتر اینجا هستین.

آهانی گفتم و دوباره سکوت حاکم فضای ماشین شد، بالاخره اون ده دقیقه لعنتی هم سپری شد و به مکانی که قرار بود اونجا به عنوان دکتر ارتش فعالیتم رو شروع کنم رسیدیم. 

به محض نگه داشتن ماشین، به سرعت دستگیره در رو فشردم و در رو باز کردم. شرجی بودن هوا، کم‌تر از پایتخت بود و از این جهت خدا رو شکر کردم. 

چهار خونه دو طبقه آجری قدیمی با فاصله‌های نامرتب کنار همدیگه ساخته شده بود. بعضی از خونه‌ها از شدت قدیمی بودن، آجرهاش رنگ پس داده یا حتی ریخته بود، مکانی نسبتا متروکه که...

نتونستم بیشتر از این اون مکان رو تحلیل کنم؛ چون با صدای شخصی مجبور شدم نگاه‌ام رو به پشت سرم بدم.

- خانوم دکتر قدسی! 

با دیدن مردی که لباس‌های ارتشی خاکی رنگی به تن داشت، لبخند محجوبی زدم، شخصی نسبتاً هیکلی که چشم و ابروی مشکی و صورت اصلاح شده‌اش، اون رو متمایز از افراد اونجا کرده بود. 

- بله خودم هستم.

نگاه‌اش کمی رنگ جدیت داشت، دست‌هاش رو قلاب به کمربند چرم مشکی رنگی که یک طرفش اسلحه آویزون بود و طرف دیگه‌اش بی‌سیم و وسایل دیگه کرد و گفت:

- کاپیتان شادمهر سلیمی هستم! اول از همه خوش آمد میگم بهتون، دوم از همه اگر اتفاقی افتاد یا کاری براتون پیش اومد اولین نفر به من خبر بدید اگر من نبودم به سروان فروزانفر. 

سری تکون دادم و تشکری کردم. کاپیتان به پشت چرخید با دست از من خواست تا همراهیش کنم و منم با فاصلهٔ معین یک متری پشت سرش به حرکت در اومدم، به سمت سه چادر بزرگ و مشکی رنگ حرکت کرد، پردهٔ اولین چادر از سمت راست رو کنار زد و گفت: 

- این چادر مختص به داروها و تجهیزات پزشکی شماست؛ ممنون میشم به محض اسکان، چک کنید و هر چی کم و کسر دارید بگید تا پس فردا که قراره بار بیاد، بگم دارو هم بفرستن. 

باشه‌ای آروم گفتم، به سمت دومین چادر حرکت کرد و دوباره پردهٔ زخمیش رو کنار زد و گفت:

- اینجا هم یک جورایی مطب شما محسوب میشه و اتاق استراحت یا کنفراسات خودتون.

نگاه اجمالی انداختم، میز چوبی سفیدی آخر چادر قرار داشت که مطمئناً میز من بود و با فاصله یک و نیم متری؛ میز مستطیلی طویلی با صندلی‌های آهنی که دورش مرتب چیده شده بود قرار داشت.

به سمت آخرین چادر حرکت کرد با کمی مکث پرده رو کنار زد و گفت:

- این اتاق هم حکم بخش اورژانس رو داره، شش تخت بیمارستانی برای رسیدگی به مریض‌ها

همه چی خوب و معقول بود، به عنوان درمانگاه صحرایی، خیلی هم پیشرفته و مزین به هر وسیله مهم و حیاتی بود و همین کار و برای من راحت‌تر می‌کرد.

  • لایک 5

آفری از جنس فرشته!   👈    آفرودیت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_۴

دوباره از افکارم سقوط کردم وقتی که کاپیتان، شروع به حرف زدن با من کرد.

- الان به یکی از بچه‌ها می‌سپارم که شما رو همراهی کنه و اتاقتون رو نشون بده. 

تشکر کوتاهی کردم و این شادمهر بود که به شونهٔ یکی از زیر دستاش که با فاصله سه متری از من قرار داشت زد و بهش مواردی رو گوشزد کرد.

خسته بودم، دوست داشتم سریع اتاقم رو بهم نشون بدن، تا بتونم هر چه سریع‌تر بخوابم؛ اصلاً هم برام مهم نبود که هنوز تازه غروب شده و تا آخرشب چندین ساعت مونده و باید با بقیه افراد تیمم آشنا بشم؛ تو اون لحظه هیچ کدوم از اینا مهم نبود.

به سمت یکی از اون خونه‌های نسبتاً متروکه حرکت کردیم. در آهنی و رنگ شده‌اش با صدای ملایمی توسط زیر دست شادمهر باز شد. 

راه‌روی دو متری رو طی کردیم و به محیط بزرگی رسیدیم، دور تا دور طبقه همکف با فاصله‌های سه متری در بود و از وسط خونه هم راه‌‌پله‌ای بود که طبقه همکف رو به بالا متصل می‌کرد. سروصدای زیادی به گوشم می‌رسید، معلوم بود از داخل اتاق‌ها بود. 

نگاه خسته‌ام رو به طبقه دوم سوق دادم؛ به سمت راست حرکت کردیم و به سومین اتاق که رسیدیم در توسط زیر دست کاپیتان چندین مرتبه زده شد. 

با تعجب به در خیره شدم، وقتی این مرد داره در می‌زنه این یعنی من تنها نیستم. در با صدای بلندی توسط دختری با صورت آرایش کرده و مرتب باز شد اول نگاهش رو به کسی که در زده بود داد و در آخر چرخید و به من نگاه کرد. 

لبخند کمرنگی زدم و دستم رو برای احوال پرسی جلو بردم و گفتم:

- سلام! نبات قدسی هستم؛ دکتر جراح... 

دختره نذاشت جمله‌ام رو کامل ادا کنم، به سرعت دستم رو گرفت و میون کلامم پرید و گفت:

- سلام خانوم دکتر! خوشبختم، منم سوفیا هستم.

همیشه از اینجور افراد که سریع گرم می‌گیرن حس خوب نمی‌گیرم؛ ترجیح می‌دادم با یک آدم کم حرف و دروانگرا هم اتاقی بشم تا یک آدم مثل سوفیا که مطمئناً مغز من رو تا وقتی که اینجام می‌خوره. 

لبخند معذبی زدم که زیر دست کاپیتان که نگاهش به من بود گفت:

- خانوم دکتر، کاپیتان گفتن بعد از جای گیری به اتاقشون برید. 

فقط همین رو کم داشتم، نگاه عاجز و خسته‌ام رو به سوفیا دادم و بعد از مکثی «باشه‌ای» گفتم و وارد اتاق شدم. اتاق دوازده متری که یک طرفش تخت دو طبقه بود و طرف دیگه‌اش کمد و میز مطالعه!

نم زدگی‌های گوشه و کنار اتاق بیش از حد زیاد بود و یک جورایی اتاق بوی نم زدگی می‌داد. برای منی که اخلاقیات خاصی داشتم تحمل این شرایط یکم عجیب و صد‌درصد طاقت فرسا بود.

@ melika_sh

  • لایک 4

آفری از جنس فرشته!   👈    آفرودیت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...